طنز ،اشپزی،روانشناسی،اطلاعات عمومی

دوست عزیز اگر دنبال مطالبی در مورد کامپیوترمیگردید به وبلاگ دانش اینترنت به ادرس http://daneshinternet.persianblog.ir

 

صحبت اهل هنر

 

دست به چنگی برید چنگ نواز آورید

چنگی آکنده از سوز و گذار آورید

 

چنگی از این دست را شاهد سرمست را

برمن شوریده دل با همه ناز آورید

 

دست به کاری زنید بر سر ذوقید اگر

نغمه جان بخشی از پرده راز آورید

 

شور دلیرانه را باز به میدان کشید

عاشق سرمست را یک شبه باز آورید

 

گوشه چَشم دلی بر من شیدا کنید

بانگ دل از گوشه ناب حجاز آورید

 

آن که عزیزش خداست رندی و زهدش بجاست

مسجد و میخانه گر، بسته و باز آورید

صحبت اهل هنر

 

دست به چنگی برید چنگ نواز آورید

چنگی آکنده از سوز و گذار آورید

 

چنگی از این دست را شاهد سرمست را

برمن شوریده دل با همه ناز آورید

 

دست به کاری زنید بر سر ذوقید اگر

نغمه جان بخشی از پرده راز آورید

 

شور دلیرانه را باز به میدان کشید

عاشق سرمست را یک شبه باز آورید

 

گوشه چَشم دلی بر من شیدا کنید

بانگ دل از گوشه ناب حجاز آورید

 

آن که عزیزش خداست رندی و زهدش بجاست

مسجد و میخانه گر، بسته و باز آورید

نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

ای که می پرسی نشان عشق چیست

 

ای که می پرسی نشان عشق چیست

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا

عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی دشت گلکاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی روح را آراستن

بی شمار افتادن و برخاستن

عشقی یعنی این که انگوری کنی

عشق یعنی این که زنبوری کنی

عشق یعنی مهربانی در عمل

خلق کیفیت به کندوی عسل

هر که با عشق آشنا شد مست شد

وارد یک راه بی بن بست شد

کاش در جامم شراب عشق باد

خانه جانم خراب عشق باد

هر کجا عشق آید و ساکن شود

هرچه ناممکن بود ممکن شود

در جهان هر کار خوب و ماندنی ست

رد پای عشق در او دیدنی ست

 زنده یاد مجتبی کاشانی



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳   |    نظرات []   |    لینک ثابت

عشق بازی به همین آسانیست

 

عشق بازی به همین آسانیست

عشق بازی به همین آسانیست

که گلی با چَشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زبنورعسل با نوشی

کارهمواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابرعابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

ونسیمی با زلفل

دو کبوتر با هم

وشب و روز طبیعت با ماه

عشق بازی به همین آسانیست

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرامو نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدا کسی با شمعی

و دل آرامو تسلی

و مسیحای کسی یا جمعی

عشق بازی به همین آسانیست

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند

عشق بازی به همین آسانیست

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با ره گذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه ی سالم کالایی ارزان به همه

لقمه ی نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی درآخر روز

و نگه داری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشق بازی به همین آسانیست

 زنده یاد مجتبی کاشانی



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

کام دل مجتبی

 

بیا کام دل از هستی بگیریم

بیا دستی اگر هستی بگیریم

بیا تا جای خالی در دلی را

به عیاری و تردستی بگیریم

بیا تا غم، قرار از ما نبردست

دمار از غم به سرمستی بگیریم

بیا تا داغ دل از دون گردون

اگر از دام او جستی بگیریم

بیا تا ساحل دریای دل را

اگر با رود پیوستی بگیریم

بیا دست عروس آرزو را

اگر ازپای ننشستی بگیریم

بیا خلوتگه جان جهان را

اگر با عشق همدستی بگیریم

بیا سالک زمین را و زمان را

اگر از بند خود رستی بگیریم

زنده یاد مجتبی کاشانی



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٦   |    نظرات []   |    لینک ثابت

بُرد و باخت

 

و بدانید اگر من مُردم

کمر عشق به دنیا بستم

مرکب عشق به دنیا راندم

توشه عشق ز دنیا بردم

 

وبه شکرانه عشق

رنج ها طی کردم

پیچ و خم پیمودم

غم فراوان خوردم

 

تا برویانم عشق

بذرها افشاندم

بارها روییدم

بارها پژمردم

 

تا بیاساید عشق

خویش را رنجاندم

خویش را فرسودم

خویش را آزردم

 

تا بنوشانم عشق

جام مردم گشتم

دل به مردم دادم

دل از آن ها بردم

 

در فراوانی عشق

غرق گشتم در مهر

غرق بودم در شعر

غوطه ها می خوردم

 

و بدانید که در بازی عشق

شرط بستم با خویش

باختم دنیا را

زندگی را بُردم

زنده یاد مجتبی کاشانی



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٢/٢۳   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

شعر هنگامه ی احساس تمام دل هاست

 

شعر، تاریخ نویس دل آد م هاییست که جهان را دیدند

و از این جا رفتند

ننوشتند ولی،  و نگفتند که هنگام  عبور از سرِ گردنه عمر بر آن ها  چه گذشت

و چه دیدند به گاهِ گذر از حومه سرسبز جهان

و زبان دلشان بسته و ناگویا بود

شعری از شادی هاشان بر جای نماند

بیتی ازغم هاشان فریاد نشد

لحظه سبزِ تکان خوردن دل هاشان از یک لبخند

لحظه شادِ گره خوردن دل هاش با دست نگاه

لحظه تلخ ِ فروریختن دل هاشان از هول و هراس

لحظه تلخ تر سوختن دل هاشان از داغ فراق

هیچ یک ثبت نشد

شعرها لرزه نگار دل آدم هایی است که از این جا رفتند

و ندادن رد پای از رفتنشان در دفتر خویش

شعر تندیش دل آدم هاست

شعر هنگامه احساس تمام دل هاست

در خیال شاعر

خوش به حال شاعر.



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٢/٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

باز امشب سرایم سودای توست

 

" آفریدگارا "

باز امشب در سرایم سودای توست

باز دل منزلگه غوغای توست

باز یاد تو شراری برفروخت

شعله برزد خرمن جانم بسوخت

سخت نالانم به فریادم برس

ای تو هر فریاد را فریادرس

بر طراز خاک این گردنده گوی

برچه کارم آفرید سستی بگوی

کیستم من هستیم از بهر چیست

این معما را جوابی از چه نیست

زندگی خواب است یا افسانه ای

دام خوانم عشق را یا دانه ای

مرگ اگر راهی بٌوَد بی بازگشت

از چه هر کس رفت زین رَه برنگشت

راز هستی اینچنین پنهان زچیست

رمز خوان دفتر این راز کیست

تو کجایی،‌ کیستی،‌ آنجا کجاست

روی تو از چشم ما پنهان چراست

گیرد آخر عمر من روزی زوال

از چه عمر توست،‌ امّا لایزال

گرکه تقدیر است،‌ پس تدبیر چیست

از چه رو تقدیر را تدبیر نیست

هیچ عاقل دُر این معنی نسفت

هر کسی آمد حدیثی گفت و خُفت

عاقبت هم رازها ناگفته ماند

غنچه های بسته لب نشکفته ماند

فریدون معمار



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٢/٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

پیش از اینها فکر میکردم خدا

 

 

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

*****

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

*****

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

*****

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

*****

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود

*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
*****

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد

 

زنده یاد قیصر امین پور



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/۱۳   |    نظرات []   |    لینک ثابت

شعر برگزیده سال ۲۰۰۵

 

این شعر که کاندیدای برگزیده شعر در سال 2005 شده ،توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :

 

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای ...
و تو به من می گی رنگین پوست؟؟؟



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

در یک روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟       که شما حوصله تان سر نرود؟  

     بتوانید خدایی بکنید؟    و شما ساخته اید این عالم،  

 با همه وسعت و ابعاد خودش،    تا به ما بنمائید،

    قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،     ما همگی ترسیدیم!          به خداوندیتان،  

     تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز،     زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،       چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

      و به ما رحم کنید،    و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  

      حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

همه چیز از بخت است!         شده ام من آدم،

 اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،        قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.   

     قرعه ام این کشور

 و همین شهر و دیار،

 پدرم این بوده،    که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !     هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم،          بنده را عفو کنید.                          توی آن قرعه کشی،          

ناظری حاضر بود؟

 

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست       ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

                        چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                    

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  

       ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

  عجبا!    عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟   

 می شود دست زِ من برداری؟           بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!    

               من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

  بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟        

                        

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!          

                     این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.    

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

                      در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف!        کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد.        کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،     

           از دل خلوت شب،   

                                از درون خود من.

من خدایت هستم،   

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،    هرچه را می بینی،               ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است.           من فقط ناظر بازی توام.          منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،

                                   خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

                             تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر،       زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

                                    حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

        هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

                                 در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟                                               دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

                      و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا،

           خلق و خویش، روشش، میراثش، 

         همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

                         به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،        مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،         که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

              رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

دیر بازی ست به من سر نزدی!

  نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

             " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش!         مبر از یاد مرا

             همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!       پاسخی بود به بی مهری من،

            پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم ......  به خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

یک شبی مجنون نمازش را شکست
                                                 بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                                  فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او
                                                          پُر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                                  بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
                                               وندر این بازی شکستم داده ای


نیشتر عشقش به جانم می زنی
                                                   دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
                                               من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم
                                               
این تو و لیلای تو... من نیستم


گفت ای دیوانه لیلایت منم
                                                   در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی
                                                   من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم
                                                 صد قمار عشق یکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد
                                              گفتم عا
قل می شوی اما نشد

 
سوختم در حسرت یک یا ربت
                                                     غیر لیلا بر نیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی
                                                 دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر می زنی
                                                در حریم خانه ام در می زنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود
                                         درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم
                                           صد چو لیلا کشته در راهت کنم

                                                           مرتضی عبداللهی                

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

گله یار دل آزار


 

 

ای گل تازه که بویی زوفا نیسـت تــو را
خبـر از سرزنـش خـار جـفا نیسـت تــو را
رحم بر بلبـل بی برگ و نوا نیسـت تــو را
التفاتــی به اسیـران بـلا نیسـت تــو را
ما اسیر غم و اصـلا غم ما نیسـت تــو را
با اسیر غم خود رحـم چـرا نیسـت تــو را؟

فارغ از عاشــق غمنـاک نمی بایـد بــود
جان من این همـه بی بـاک نمی بایـد بـود


همچو گل چند به روی همه خنــدان باشــی
همره غیـر بـه گـل گشت گلستـان باشــی
هر زمـان با دگری دست و گریبان باشــی
زان بیندیـش کـه از کـرده پشیمـان باشــی
جمــع با جمــع نباشـنـد و پریشـان باشــی
یـاد حیـرانــی ما آری و حیـران باشــی

مـا نباشیــم که باشد که جفای تو کشــد؟
به جفا سـازد و صـد جـور برای تـو کشــد؟


شـب به کاشانــه اغیار نمی بـاید بــود
غیــر را شمــع شـب تــار نمی باید بـود
همه جا با همه کس یـار نمی بـاید بــود
یــار اغیار دل آزار نمی باید بـود
تشنـــه خـون مــن زار نمی بـاید بــود
تا به این مرتبه خونخـوار نمی باید بـود

من اگر کشتـه شـوم باعث بد نامی توســت
موجــب شهـرت بی باکـی و خود کامـی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گـر از آزردن من هســت غرض مــردن مــن
مـُــردم، آزار مکـــش از پـی آزردن مـــن


جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلـط است
بر سر راه تو چـون خـاک فتـادن غلـط است
چشم امیــد به روی تو گشــادن غلـط است
روی پر گــرد به راه تو نهـادن غلـط است
رفتــن اولاسـت زکـوی تو فتادن غلـط است
جـان شیریــن به وفـای تو دادن غلـط است

تو نه آنـی که غــم عاشــق زارت باشــم
چـون شود خـاک بر آن خـاک غبارت باشم


مدتی هسـت که حیرانـم و تدبیـری نیســت
عاشـق بی سر و سامانــم و تدبیــری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیـری نیســت
خون دل رفتـه زدامانــم و تدبیــری نیست
از جفای تو بدینسانـم و تدبیـری نیســت
چـه توان کـرد پشیمانـم و تدبیــری نیست

شرح درماندگـی خـود به که تقریــر کنـم
عاجـزم چــاره من چیست چـه تدبیــر کنم


نخـل نوخیــز گلستـان جهان بسیــار است
گل این باغ بسی سرو روان بسیـــار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیــار است
تـرک زریـــن کمر مــوی میــان بسیـــار است
با لب همچـو شکـر تنگ دهان بسیــار است
نه که غیرازتو جوان نیست جوان بسیار است

دیگـری این همه بیـداد به عاشـق نکنــد
قصـــد آزردن یـاران مـوافـــق نـکنـــد


مدتی شـد کــه در آزارم و می دانــی تو
به کمنــد تـو گـرفتـارم و می دانــی تو
از غم عشـق تــو بیمارم و می دانــی تو
داغ عشق تو به جـان دارم و می دانــی تو
خـون دل از مژه می بارم و می دانــی تو
از بـرای تـو چنیـن زارم و می دانــی تو

از زبــان تـو حـدیثــی نشنـودم هرگــز
از تــو شرمنــده یک حـرف نبـودم هرگــز


مکـن آن نـو ع کـه آزرده شــوم از خویــت
دسـت بـر دل نهــم و پا بکشـم از کویــت
گوشه ای گیــرم و من بعد نیایـم من سویــت
نکنـــم بــار دگــر یـاد قد دل جویــت
دیــده پـوشــم زتمـاشــای رخ نیکویــت
سخنـی گویــم و شرمنـده شــوم از رویــت

بشنو پند و مکـن قصــد دل آزرده خویــش
ورنه بسیار پشیمـان شوی از کـرده خویــش


چند صبــح آیـم از خــاک درت شــام روم؟
از سـر کـوی تو خـود کـام به نـاکـــام روم؟
صـد دعــا گـویـم آزرده به دشنــام روم؟
از پی ات آیـم و بــا مـن نشــوی رام روم؟
دور دور از تـو من تیـره سرانجــام روم
نبود زهـره که همـراه تـو یـک گــام روم

کس چرا این همه سنگین دل بد خـو باشــد؟
جان مـن ایـن روشی نیسـت که نیکـو باشــد؟


از چه با من نشوی یـار چـه می پرهیــزی؟
یـار شــو بـا من بیمـار چـه می پرهیـزی؟
چیسـت مانــع زمـن زار چـه می پرهیــزی؟
بگشــای لــعل شکـر بـار چـه می پرهیـزی؟
حرف زن ای بت خونخـوار چـه می پرهیــزی
نه حدیثــی کنـی از یـار چـه می پرهیـزی؟

که تـو را گفـت به ارباب وفا حـرف نـزن؟
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف نـزن؟


درد مــن کشتــه شمشیــر بلا می دانـــد
ســوز مـن سـوختـــه داغ جفـا می دانــد
مسکنــم ساکــن صحــرای فنا می دانـــد
همــه کس حـال من بی سر و پـا می دانــد
پاک بـازم همه کس طور مرا می دانـــد
عاشقـی همچـو نیست خـدا می دانــد

چاره من کـن و مگــزار که بیچــاره شــوم
سـر خـود گیـرم از کـوی تـو آواره شــوم


از سر کـوی تو با دیـــده تر خواهم رفت
چهـره آلـوده به خوناب جگـر خواهـم رفـت
تا نظر می کنی از پیش نظـــر خواهم رفت
گـر نرفتـم زدرت شــام سحـر خواهـم رفـت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیسـت بـاز آمدنـم باز اگـر خواهـم رفـت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم


چنــد در کـوی تو با خـاک برابـر باشـم؟
چنــد پامـال جفــای تـو ستمگــر باشــم؟
چند پیش تو به قدر از هـمه کمتــر باشـم؟
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟
می روم تا به سجود بت دیگر باشـم
باز اگر سجـده کنـم پیش تو کافـر باشــم

خود بگو کز تو کشـم ناز تغافل تا کــی؟
طاقتـم نیسـت از ایـن بیـش تحمـل تا کـی؟


بنده دامــن نسریــن تو را بنـده شــوم
ابتــدای خــط مشکیـن تو را بنـده شــوم
چین بر ابرو زن کیـن تو را بنـده شــوم
گره بر ابروی پر چیـن تو را بنـده شــوم
حرف ناگفتــن تسکیـن تو را بنـده شــوم
طــرز مهجویــی آییـن تو را بنـده شــوم

الله الله زکه این قاعــده اندوختــه ای
کیسـت استـاد تو این را زکـه آموختـه ای


این همه جور که من از پـی هم می بینــم
زود خـود را به سـر کـوی عـدم می بینــم
دیگران راحت و من این همه غم می بینــم
همه کـس خـــرم و من درد سـرم می بینــم
لطــف بسیـار طمع دارم و کـم می بینــم
هستـــم آزرده بـسیـــار ستـم می بینــم

خـرده بر حـرف درشــت مـن آزرده مگیــر
حـــرف آزرده درشـتانه بــود خـرده مگیــر


آنچنـان باش که من از تو شکایـت نکنــم
از تو قطــع طمــع لطـف و عنایـت نکنــم
پیــش مــردم زجفــای تو حکایـت نکنــم
همــه جـا قصـــه درد تـو روایـت نکنــم
دیگر این قصــه بـی حد و نهایـت نکنــم
خویــش را شهـره هر شهـر و ولایـت نکنــم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهـل است
سوی تـو گوشـه چشمی ز تو گاهی سهـل اسـت

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

شعر مادر از ایرج میرزا

 

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌

هرکجا بیندم‌ از دور کند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

 

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود

کودکی-از شیطنت- بازی کنان
بست با دستش دهان استکان
!

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد

خشک لب،میگشت،حیران،راه جو
زیر و بالا،بسته هر سو راه او

روزنی میجست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جست تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بودو آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر،عزیز



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

برداشتی آزاد از شعر عصیان بندگی از فروغ فرخزاد :

 

 

 

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی

 

چیستم من زاده یک شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کرده ای ‚ تا با دوچشم باز
 برگزینم قالبی  ‚ خود از برای خویش
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم

سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم  ‚ هیچ هستم ‚ هیچ



می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
عاصیش کردی او را سوی ما راند ی
این تو بودی  ‚ این تو بودی کز یکی شعله
دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
 با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد
تیره روحی  ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی
تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی
میل او کی مایه این هستی تلخست
رای او را کی از او در کار پرسیدی
گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان تقشی نمی دیدی

 

من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم

 

وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی

گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟

 

تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
تا بگویی میتوانی این چنین باشی

ساختی دنیای خکی را و میدانی
پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست
ما عروسکها و دستان تو دربازی
کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست
شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم
لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم

 

ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم
پس دگر افسانه روز قیامت چیست

باز در روز قیامت بر من ناچیز
خرده میگیری که روزی کفر گو بودم

کفه ای لبریز از گناه من
کفه دیگر چه  ؟ می پرسم خداوندا
چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟

تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
 در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم


 از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسیه دادی  ‚ نقد عمر از خلق بستاندی
 گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند
 سالها رخساره بر سجاده ساییدند
از تو نامی بر لب و در عالم و رویا
جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند

از چه میگویی حرامست این می گلگون؟
در بهشت جویها از می روان باشد
هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا
حوری یی از حوریان آسمان باشد

 

خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو
کفر می گویم تو خارم کن تو خکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی در دلم بنشین و پکم کن

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

تـا مست شــوم شـــراب انگـور بــــــــده

                   زآن می کـه کنـــــد غم زدلم دور بـــــــده


                                           فصل طرب وعیش ونشـاط آمـــده است

                                           از جـام لبت بـه جـــان مخمـور بــــــــده

 
                    بــازآ که زگلـــــزار رُخت فیض بـجــویـــــم

                   کــامی بـــدل عـــــاشق مشهــور بــــــده

 
                                           دل در گرو سلسـله ی مـوی تو شـــــد

                                           ای قـرص قمـرسلسله را شـور بـــــــده


                   ورگــــرد زرُخســـــــارچــوگل پــاک کنی

                   زآن گـرد به من هـــدیه ی کافـوربـــــــده


                                           یک بوسـه نـــــدادی زحیــا روز به من

                                           مــا را زلبـت در شب دیجــور بـــــــده

 
                   زآن باده که مــدهوش کنــد پیــروجــوان

                   رطلی به من غمــزده ،ای حــور بــــــده

 
                                           تـرکیب من ازعشق ســـرشتنـــد همی

                                           یـارب تـوبـه مــــن منصــب منصوربـــــده

 
                   از هجـر تو شـد خســـــته و رنجـور"زریـر"

                   زآن لعـــل لبت کـام بـه رنجـــور بــــــــده



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

تو را از بین صدها گل جدا کردم                        تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

 برای نقطــــه ی پایان تنــــهاییم                       تو تنها اســــمی بودی که صــــدا کردم

عشق من

   عشق من

      بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن        با دستات حلقه ای از گل به ساق گردن من کن

     اگه از مرگ باور ها از آدم ها دلم سرده              نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده

عشق من

   عشق من

دیگه دلــــــوا پس   بودن واسم بســــــه                 دیگه   بیهوده پیمودن   واســـــم بســـه

زیاد یم کرده پژمردن زیاد یم کرده غم خوردن           توی بیداد و تنهایی در عین زندگی مردن

عشق من

   عشق من



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

تا عشق تو را به جان ربودم        

                                                       بی درد تو یک نفــــــس نبودم

                          از روز ازل هنــــوز مستــــم     

                                                      وز شوق الســـــت در سجودم

                         گفتی که جــمال خود نمایم     

                                                     این خود ز کمـــــال تو شنــودم

                        در آتش هجـــــــــــر انتظارم             

                                                    می‌سازم وســوخت این وجودم

                          بی لطف تو بوی خوش ندارم    

                                                     گر جمله گلاب و مشک و عودم

                        از بوی جگـــــر که می‌گدازم         

                                                    بر اوج فلک رسیــــــــــــد دودم

                        مفتاح هدایتــــــــــم تو دادی         

                                                    آنگه در اهلیـــــــــــــت گشودم

                       در عشق تو یافتم سعــــادت        

                                                    صـــــــــد باره درون خود زدودم



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

دل حزین  

               
تاکـــی ز درد و رنج خرابی دل حزین

              
نقشی بروی سینه ی آبی دل حزین


                                         
میدان کربلاســت همه روز و روزگار

                                         
در کام تشنگان تو شرابی دل حزین


           
فریاد خستگان بشـــــنو از دل زمان

          
دردا اسیر پنجه ی خوابی دل حزین


                                     
چون بغض سرد درکف ایام سرد یأس

                                    
بر شعله ی زمانه کبابی دل حــــزین


             
در بزم اهل دل نزنی جام عاشقی

            
تا از شراب نفس خـرابی دل حزین


                                 
برکن قبای زهد که جزدام فسق نیست

                               
شیخی ولی برنگ شــــــبابی دل حزین


          
سنگی ولی بدامن غم گرد میشوی

          
مفقود مثل نقش بر آبی دل حـــزین


                                     
شاکی تواز«زریر»چرامیشوی چنین؟

                                     
بر ماتم زمـــانه کتابی دل حـــــزین



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

دلــــــم امشب هـــــــــوای یار کــــــرده
            
غــــــــــــــــــــم دوری مــــرا بیمار کرده
                                             
چــو شمعی روز و شب سوزم ز هجران
                                             
بجـــــای اشــک خــــــون ریـزم به دامان
            
پرســـــتوی دلــــــم امشب کجـــــــایی
            
عــــزیز خوشگلــــم پس  کی می یایی
                                            
تو خـــــــورشـــــید منی، گرما به من ده
                                            
تـــو امــــــــروز منی، فــــــردا به مـن ده
           
الا ای اخــــــــــتر شب هـــــــــای تارم
           
گل امـــــــــــــید در فصل بهـــــــــــــارم
                                            
خـــــــــدا را شکر گویم من شب و روز
                                            
چـنین گنجـــــــــینه ای   در سینه دارم
           
شبی تا نیمـه شب بـیدار بـــــــــــودم
            
به قــــــــصد فال، حــافظ را گشــــودم
                                             
بخواندم شـــــعری از حـــافظ  که گـــفتا
                                             
جـــــدایی ســــــــر رسد امــروز و فـردا
            
بگفتا شــــــــــهد کـامت باز گــــــــــیرم
            
دوباره زندگــــــــــــــــــــی آغاز گـــــیرم
                             
به فـــــــــــــردا من هـــزار امــــید دارم
                            
بدیدارت دقـــــــــــــایــق را شــــــمـارم   



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

زنده گـــی بی تـــو و بی عشق عذاب است وبیا

سیــنهء غــــم زده گـــان پر زکــــــباب است وبیا

                                                               ازفـــــراقــــت بـه خـــدا جـــان ودلــم خـسته شده

                                                               اشـــک در ســــاغرِ دل بــــــــــادهء ناب اســـت وبیا

میـــــروی بـــا لــــبِ پرخــنده ز پیشـی نظــــرم

هــر نفس زنده گـــی ام بی تو عــذاب اسـت وبیا

                                                               عشــــق درسیــنهءمن شعــــله وراست مــــیدانی

                                                               کــــــوه و دشت وکـمرو مـــاه به خواب است وبــیا

هــــرقــــــدر چـــــال طبیبـــانه و تیــــمـــاروملا

عـمــر و عیشم بخـــــدا پا به رکـــــاب است وبیا

                                                                طلبِ وصـــــلِ تـــو دارم بخــــــدا هــــر نفــــسی

                                                                 از ســرو پـــــــــــا و وجــودم به اعصاب است وبیا

ازجـــــــمالِ محـــوشت روزه و در ذکـــــــــر خدا

بوســــه ازگــــردِ لبت مــثل شـــراب اســـت وبیا

                                                                   رنگ من برگی خـــــزان ازغم هجــــــــرانِ توشد

                                                                   دیده ام پـــــــرشده ازگـــــردش آب اســــت وبیا

 

                                 تا بکــی " نصــرت" بیچــاره به صد شور وفغان

                                یک نظـــــــربــــرخِ بیمـــار صــواب اســت وبیـــا

بــــــی تو تنهــــائی تبــــاهم کـــــرد و رفـــت

بــــا غــــــــم و درد آشنـــا هم کـــرد و رفــت

                                                                بـــی تو رازِ عــــــــشقِ من کــــی بود فـــــاش

                                                                 بــند بـــند از هــــــــم جــــداهم کـــرد و رفـــت

بــــی تـــــــــــو این عـــــمرِ عـــزیزم شد تبــاه

غـم شــــــــریک با اشک و آ هـم کــرد و رفــت

                                                               بــــی تو بــیـــمـــاری فـــــتــــــاد در جـــانِ مـن

                                                               بـــــی رقــــــــم ســـــــرد و سـیاهم کـــرد رفت

مــــــی کنــــــم در بــســــــــتری غــم نــاله هـا

تــــکـــه تــــکـــه مــــثلِ کــاهم کـــرد و رفــت

                                                             بـــــــی تو بـــر من زنده گـــــی بــــاشد حـــرام

                                                             در دو عـــــــــــــــالم روسیاهــــم کـــرد و رفــت

 

                                 بـی تــــــــو " نصــــرت " حــالتش گــردید زار

                                گـــردی دامــانـــش فــنـــاهـــم کــرد و رفــت



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٦   |    نظرات []   |    لینک ثابت

حتی اگر جهان بر سر من خراب شود

میدانم که زندگی من کامل است

بخاطر اینکه تو را در بر گرفته ام

بخاطر اینکه نمی توانم تصور کنم

زندگی را بدون تو در کنار خودم

و هنگامیکه درد مرا فرا میگیرد

تنها عشق تو مرا رهایی می بخشد

این جهان پیش نمیرود

آن هنگام که تو پیش من نیستی

خورشید نیز نمیتابد

هنگامیکه من بدون تو هستم

دقیقه ها را میشمارم,ساعتها را میشمارم,ثانیه ها را میشمارم

تا آن هنگام که دوباره در چشمان تو نظاره کنم



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٦   |    نظرات []   |    لینک ثابت

شعر

رفت روباهی به تاکستان سبز

بی جواز و بی بیلیت و فیش و قبض !

خوشه ها از شاخه ها آویخته

شهدها از حبه هایش ریخته

خوشه ها بالای دیواری بلند

در امان از دست دزد و از کمند

گفت روبه: ای خدا یاری بکن

هیچ چیز بهتر از انگور نیست

واقعا شد نمره ی انگور بیست

روبهک با آن دهان بس گشاد

زیر پایش یک عدد آجر نهاد

بود کوته دست او با این همه

ماند حسرت در دلش یک عالمه

گفت روبه : کاش دستم بود بیل

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

روبهک عاجز شد وقدری گریست

گفت چیزی بدتر از انگور نیست

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

گنجینه دل

 

 

چشم فروبسته اگر وا کنی

درتو بود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست

غیر تو ای خسته طبیب تونیست

از تو بود راحت بیمار تو

نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی

چاره خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دل زار تست

بی خبر از مصلحت کار تست

بر حذر از مصلحت اندیش باش

مصلحت اندیش دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا ؟

بی خبر از خویش چرایی چرا ؟

صید که درمانده ز هر سو شده است

غفلت او دام  ره او شده است

تا ره غفلت سپرد پای تو

دام بود جای تو ای وای تو

خواجه مقبل که ز خود غافلی

خواجه نه ای بنده نا مقبلی

از ره غفلت به گدایی رسی

ور به خود آیی به خدایی رسی

پیر تهی کیسه بی خانه ای

داشت مکان در دل ویرانه ای

روز به دریوزگی از بخت شوم

شام به ویرانه درون همچو بوم

گنج زری بود در آن خاکدان

چون پری از دیده مردم نهان

پای گدا بر سر آن گنج بود

لیک ز غفلت به غم ورنج بود

گنج صفت خانه به ویرانه داشت

غافل از آن گنج که د ر خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج

مرد گدا مرد و نهان ماند گنج

ای شده نالان ز غم و رنج خویش

چند نداری خبر از گنج خویش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو

گوهر تو اشک سحرگاه تو

مایه امید مدان غیر را

کعبه حاجات مخوان دیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست

ز آنکه دلی را بدلی راه نیست

خواهش مرهم ز دل ریش کن

هر چه طلب می کنی از خویش کن

شعر از رهی معیری

 

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

به نام خدای مهربون

 

 

بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می کند

وای ، دل چون کود کی بی تو لجاجت می کند

اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نکرد 

هیچوقت عشقت به دل فکر فراموشی نکرد

عشق من با تو به میزان تقدس می رسد

بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد

''دوستت دارم" برای من کلام تازه نیست

حدعشقت را برایم هیچ چیزاندازه نیست

در غیاب توغریبانه فراغت می کشم

بر گذشت لحظه ها طرحی ز طاقت می کشم

چشمهایم را نگاه تو ضمانت می کند

گرمی دست مرا دستت حمایت می کند

با تنفس درهوای توهنوزم قانعم

ابتلای سینه را این گونه از غم مانعم

چشم های مهربان تو فراموشم نشد

هیچ کس جز یاد تو بی تو هم آغوشم نشد

من تو را با التهاب سینه ام فهمیده ام

ساده گویم خویش را با بودنت سنجیده ام

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش و گرمای تب


بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب , لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرینی به رنگ سادگی


بوسه آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سرفصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من , با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر می دارد این شرم از میان


طعم شیرین عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است


بوسه را تکرار می باید نمود

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه یعنی وصل جانها از دولب

بوسه یعنی پر زدن , یعنی صعود

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

وهم

جهان، آلودة خواب است.

فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش، هر بانگ

چنان که من به روی خویش

در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست

و دیوارش فرو می خواندم در گوش:

میان این همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!

 

شب از وحشت گرانبار است.

جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بیدار:

چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست

در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

نقش

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.

 

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد.

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه: سنگین، سرگران، خونسرد.

باد می آمد، ولی خاموش.

ابر پر می زد، ولی آرام.

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد غرید،

کوه را لرزاند.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

 

امشب

باد و باران هر دو می کوبند:

باد خواهد بر کند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو می کوشند.

می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین.

سال ها آن را نفرسوده است.

کوشش هر چیز بیهوده است.

کوه اگر بر خویشتن پیچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

نایاب

شب ایستاده است.

خیره نگاه او

بر چارچوب پنجرة من.

سر تا به پای پرسش، اما

اندیشناک مانده و خاموش:

شاید

از هیچ سو جواب نیاید.

 

دیری است مانده یک جسد سرد

در خلوت کبود اتاقم.

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

گویی که قطعه، قطعة دیگر را

از خویش رانده است.

از یاد رفته در تن او وحدت.

بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن

سه حفرة کبود که خالی است

از تابش زمان.

بویی فسادپرور و زهرآلود

تا مرزهای دور خیالم دویده است.

نقش زوال را

بر هر چه هست، روشن و خوانا کشیده است.

 

در اضطراب لحظة زنگار خورده ای

که روزهای رفته در آن بود ناپدید،

با ناخن این جسد را

از هم شکافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پی آن بودم

رنگی نیافتم.

 

شب ایستاده است.

خیره نگاه او

بر چارچوب پنجرة من.

با جنبش است پیکر او گرم یک جدال.

بسته است نقش بر تن لب هایش

تصویر یک سؤال.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

مرگ رنگ

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است.

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست.

سر مست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست.

 

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشتة هر آهنگ.

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک.

 

مرغ سیاه آمده از راه های دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ، بی تکان.

لغزانده چشم را

بر شکل های درهم پندارش.

خوابی شگفت می دهد آزارش:

گل های رنگ سر زده از خاک های شب.

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار.

هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار.

 

بندی گسسته است.

خوابی شکسته است.

رؤیای سرزمین

افسانة شکفتن گل های رنگ را

از یاد برده است.

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخة این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی.

چون من در این دیار، تنها، تنهاست.

 

گر چه درونش همیشه پر ز هیاهوست،

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،

بام و در این سرای می رود از هوش.

 

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار،

پیکر او لیک سایه ـ روشن رؤیاست.

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگی دور مانده: موج سرابی.

سایه اش افسرده بر درازی دیوار.

پردة دیوار و سایه: پردة خوابی.

 

خیره نگاهش به طرح های خیالی.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموش اش چو با من پیوند،

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

 

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

آنچه نیاید به دل، خیال فریب است.

دارد با شهرهای گمشده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

سرود زهر

می مکم پستان شب را

وز پی رنگی به افسون تن نیالوده

چشم پر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم.

 

از پی نابودی ام، دیری است

زهر می ریزد به رگ های خود این جادوی بی آزرم

تا کند آلوده با آن شیر

پس برای آن که رد فکر او را گم کند فکرم،

می کند رفتار با من نرم.

لیک چه غافل!

نقشه های او چه بی حاصل!

نبض من هر لحظه می خندد به پندارش.

او نمی داند که روییده است

هستی پر بار من در منجلاب زهر

و نمی داند که من در زهر می شویم

پیکر هر گریه، هر خنده،

در نم زهر است کرم فکر من زنده،

در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

سرگذشت

می خروشد دریا.

هیچکس نیست به ساحل پیدا.

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک.

 

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیکرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراک فرو.

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش.

و در این وقت که هر کوهة آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصة یک شب طوفانی را.

 

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

 

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پیش خبر.

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظة غمناک بجا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

سراب

آفتاب است و، بیابان چه فراخ!

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان، دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت.

 

در پس پرده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود، می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

 

تنش از خستگی افتاده ز کار.

بر سرو رویش بنشسته غبار.

شده از تشنگی اش خشک گلو.

پای عریانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پیش رود، پای افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

سپیده

در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.

 

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید.

 

در هم دویده سایه و روشن.

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید.

 

همپای رقص نازک نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید.

 

خطی ز نور روی سیاهی است:

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.

 

دیوار سایه ها شده ویران.

دست نگاه در افق دور

کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

روشن شب

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

 

دیر گاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور.

 

خواب دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد کسی از در،

در سیاهی آتشی افروخت.

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت.

 

گر چه می دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

رو به غروب

ریخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

کوه خاموش است.

می خروشد رود.

مانده دردامن دشت

خرمنی رنگ کبود.

 

سایه آمیخته با سایه.

سنگ با سنگ گرفته پیوند.

روز فرسوده به ره می گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پی یک لبخند.

 

جغد بر کنگره ها می خواند.

لاشخورها، سنگین،

از هوا، تک تک، آیند فرود:

لاشه ای مانده به دشت

کنده منقار ز جا چشمانش،

زیر پیشانی او

مانده دو گود کبود.

 

تیرگی می آید.

دشت می گیرد آرام.

قصة رنگی روز

می رود رو به تمام.

 

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود می نالد.

جغد می خواند.

غم بیامیخته با رنگ غروب.

می تراود ز لبم قصة سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

دیوار

زخم شب می شد کبود.

در بیابانی که من بودم

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

ضربه ای بر ضربه می افزود.

 

تا بسازم گرد خود دیواره ای سر سخت و پا برجای،

با خود آوردم ز راهی دور

سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست

و ببندد راه را بر حملة غولان

که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست.

 

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

لیک پندارم، پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت.

 

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

 

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

از درون دل به تصویر امید.

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از در ای کاروان بگسسته ام.

گر چه می سوزم از این آتش به جان،

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

 

تیرگی پا می کشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

دنگ

دنگ . . .، دنگ . . .

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذراست

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ . . .، دنگ . . .

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر اومی ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ . . .

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وا رهانیده از اندیشة من رشتة حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

دنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ . . .، دنگ . . .

دنگ . . .

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل: هوس لبخندی است.

 

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان، با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

 

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

 

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سر نگون خواهد شد بر سر ما.

 

گاه می لرزد با روی سکوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

دریا و مرد

تنها، و روی ساحل،

مردی به راه می گذرد.

نزدیک پای او

دریا، همه صدا.

شب، گیج در تلاطم امواج.

باد هراس پیکر

رو می کند به ساحل و در چشم های مرد

نقش خطر را پر رنگ می کند.

انگار

هی می زند که: مرد! کجا می روی، کجا؟

و مرد می رود به ره خویش.

و باد سرگردان

هی می زند دوباره: کجا می روی؟

و مرد می رود.

و باد همچنان . . .

 

امواج، بی امان،

از راه می رسند

لبریز از غرور تهاجم.

موجی پر از نهیب

ره می کشد به ساحل و می بلعد

یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.

 

دریا، همه صدا.

شب، گیج در تلاطم امواج.

باد هراس پیکر

رو می کند به ساحل و . . .

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٩   |    نظرات []   |    لینک ثابت

درة خاموش

سکوت، بند گسسته است.

کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی.

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی.

 

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.

نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین.

کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر.

ز خوف درة خاموش

نهفته جنبش پیکر.

به راه می نگرد سرد، خشک، تلخ، غمین.

 

چو مار روی تن کوه می خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خیال دره و تنهایی

دواند در رگ او ترس.

کشیده ام چشم به هر گوشه نقش چشمة وهم:

ز هر شکاف تن کوه

خزیده بیرون ماری.

به خشم از پس هر سنگ

کشیده خنجر خاری.

 

غروب پر زده از کوه.

به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره سار نشسته است.

درون درة تاریک

سکوت بند گسسته است.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳   |    نظرات []   |    لینک ثابت

خراب

فرسوده پای خود را چششم به راه دور

تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.

 

دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،

پایان شام شکوه ام

صبح عتاب بود.

 

چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست:

این خانه را تمامی پی روی آب بود.

 

پایم خلیده خار بیابان.

جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.

لیکن کسی، ز راه مددکاری،

دستم اگر گرفت، فریب سراب بود.

 

خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:

کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،

اما به کار روز نشاطم شتاب بود.

 

آبادی ام ملول شد از صحبت زوال.

بانگ سرور در دلم افسرد، کز نخست

تصویر جغد زیب تن این خراب بود.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٥/۳٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

جان گرفته

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:

مرده ای را جان به رگ ها ریخت،

پاشد از جا در میان سایه و روشن،

بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده؟

لیک پندار تو بیهوده است:

پیکر من مرگ را از خویش می راند.

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.

با خیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آمیزد،

در تپش هایت فرو ریزد.

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

 

مرده لب بر بسته بود.

چشم می لغزید بر یک سرح شوم.

می تراوید از تن من درد.

نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٥/۳٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

با مرغ پنهان

حرف ها دارم

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی!

 

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟

 

در کجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمة ادراک بال و پر؟

هر کجا هستی، بگو با من.

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.

آفتابی شو!

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است، آرام است.

از چه دیگر می کنی پروا؟

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

در قیر شب

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.

 

نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٧   |    نظرات []   |    لینک ثابت

ملک الشعرای بهار

محمد تقی، ملک الشعرای بهار»

اول اردیبهشت‌ماه، سالروز درگذشت «محمدتقی، ملک‌الشعرای بهار»

 

«محمدتقی بهار»، «ملک‌الشعرا»، در 18 آذرماه 1265 خورشیدی در محله‌ی «سرشور» در شهر «مشهد» به دنیا آمد. پدر او، «میرزا محمدکاظم» متخلص به «صبوری»، ملک‌الشعرای آستان قدس رضوی بود. خاندان پدری «بهار» که خود را از نسل «میرزا احمد صبوری کاشانی»، شاعر و قصیده‌سرای سرشناس «فتحعلی‌شاه قاجار» می دانستند، تخلص «صبوری» را یافته‌بودند.

مادر او نیز از یک خاندان تجارت‌پیشه بود که نیاکانش از سرشناسان گرجستان و مسیحیان قفقاز بودند که پس از جنگ ایران و روس، توسط «عباس میرزا» به ایران آمدند و دین اسلام را پذیرفتند.

«محمدتقی بهار» در سن چهار سالگی نزد زن عموی خود تحصیلات ابتدایی را آغاز ‌کرد. سپس به مکتب بزرگسالان رفته و نزد پدر نیز شاهنامه‌ی «فردوسی» را خواند. او اولین شعر خود را در سن هفت سالگی ‌سرود و از دست پدر نیز جایزه دریافت ‌کرد:

تهمتن بپوشیــــــد ببـــر بیان
بیامد به میدان چو شیر ژیان

«بهار» تا سن پانزده سالگی همچنان در گستره‌ی شعر و ادب و نقاشی طبع‌آزمایی ‌کرد. در این سن و سال، پدر همچنان مشوق اوست. اما پدر بر اثر دوراندیشی و در نظر گرفتن چشم انداز آینده‌ی فرزند، به این باور می‌رسد که زمانه، دگرگون شده‌است و امروزه دیگر نمی‌توان با سرودن شعر و پرداختن به هنرهایی از این دست، زندگی کرد. پس باید به دنبال کسب کار و تجارت رفت. چنین است که پدر تحصیل و آموزش او رامتوقف می‌کند و به دنبال آموختن کار وحرفه،  به مغازه‌ی بلور فروشی دائی‌اش می‌فرستد. اما روح شاعر همچنان در دنیای شعر سر می‌کند.

در هیجدهمین بهار زندگی شاعر، پدر درمی‌گذرد و مسئولیت خانواده از جمله مادر، خواهر و دو برادر کوچک به عهده‌ی او محول می‌شود.  شاعر جوان قصیده‌ای برای «مظفر الدین‌شاه» می‌سراید و به تهران می‌فرستد و به پاداش آن، شاه، یکصد تومان صله برای او روانه می‌کند و لقب پدر، یعنی همان «ملک الشعرایی آستان قدس رضوی» را نیز به او می‌دهد.

«بهار»جوان با به دست گرفتن شغل پدر، از غم تأمین معاش رهایی می‌یابد و بار دیگر به ادامه‌ی تحصیلات ادبی می‌پردازد. اصول عالی ادب فارسی و مقدمات عربی را نزد «ادیب نیشابوری» و «سید علیخان درگزی» و سایر فضلای خراسان فرامی‌گیرد. آنگاه «بهار» جوان، آرزو می‌کند که برای ادامه‌ی تحصیل به فرنگ برود اما مسئولیت خانواده از یک سو و آغاز انقلاب مشروطیت که دگرگونی عمیقی در باورهای او به وجود آورده از سوی دیگر، مانع اجرای این تصمیم می‌شود.

درسال 1284 مستزاد معروف خود را با مطلع: «با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست،   کار ایران با خداست» را خطاب به «محمد علی‌شاه قاجار» می‌سراید. سپس وارد فعالیت‌های سیاسی شده و به صف آزادیخواهان و مشروطه‌طلبان می‌پیوندد. در سن بیست سالگی به عضویت انجمن مخفی «سعادت» در می آید، دست به نشر اشعار و مقاله های تند سیاسی و انتقادی علیه مداخله‌های روس و انگلیس می‌زند، روزنامه‌ی معروف «نوبهار» را در «مشهد» منتشر می‌کند و در حزب دموکرات خراسان نیز به فعالیت می‌پردازد.

 

شناخت «بهار» از مرام‌های سیاسی جدید در آن زمان و شکل گرفتن باورهای سیاسی او به میزان قابل توجهی مرهون آشنایی او با «حیدرعمو اوغلی» است. «حیدرخان»، این انقلابی حرفه‌ای یا به قول «عارف قزوینی»، «چکیده‌ی انقلاب»، که در مبارزات انقلابی روسیه شرکت کرده و عضو حزب «اجتماعیون عامیون» قفقاز بوده، در سال 1289 خورشیدی به قصد تأسیس شعبه‌ی حزب «دموکرات» به مشهد سفر می‌کند و با شاعر جوان که مقالات شورانگیزش را خوانده و دورادور او را می‌شناسد، آشنا می‌شود. پس از این دیدار، «بهار» به عنوان عضو کمیته‌ی ایالتی این حزب در خراسان برگزیده می‌شود.

نخستین جلسه‌ی حزب دموکرات مشهد نیز در مسجد «گوهرشاد» برگزار می گردد. در این جلسه، او نطق آتشینی ایراد می‌کند که طرف خطابش ژنرال کنسول روس تزاری است که  شدیدآ به وحشت می‌افتد. شاعر در همان زمان نخستین قصیده‌اش را که بسیار شهرت یافت، می‌سراید. این قصیده پیامی است خطاب به وزیر امور خارجه‌ی انگلستان «سر ادوارد گری».

این شعر که معروفترین چکامه‌ی سیاسی عصر خود می‌شود، از طرح تقسیم ایران، بین روسیه و انگلیس به سختی انتقاد می‌کند. در تظاهرات سراسری که از جمله در تهران و مشهد صورت می‌گیرد، زنان روبنده بسته، نخستین تظاهرات سیاسی خود را در جلوی مجلس شورای ملی برپا می‌دارند. شاگردان مدارس نیز با فریاد «یا مرگ یا استقلال» در حالی‌که پرچم ایران را در دست دارند، دست به تظاهرات می‌زنند و تصنیف «عارف قزوینی» را می‌خوانند.

در همین زمان «ملک‌الشعرای بهار» یکی از شعرهای شورانگیز خود را با نام «ایران مال شماست»، منتشر می‌کند. هدف او این است که با این شعر و سرود، احساسات ملت را برانگیزد و آنها را به جنبش درآورد. به همین منظور از دو اهرم نیرومند آن زمان، یعنی «غیرت اسلامی» و «جنبش ملی» مدد می‌گیرد:

هان ای  ایرانیان، ایران اندر بلاست
مملکت داریوش دستخوش نیکلاست
مرکز ملک کیان، در دهن اژدهاست
غیرت اسلام کو، جنبش ملی کجاست
برادران رشید، این همه سستی چراست
ایران مال شماست، ایران مال شماست
به کین اسلام باز، خاسته برپا صلیب
خصم شمال و جنوب، داده ندای مهیب
روح تمــدن ـــه لب، آیـــه‌ی اَمَّن یجیب
دین محمد، یتیم، کشور ایران، غریب
بر این یتیم و غریب، نیکی آئین ماست
ایران مال شماست، ایران مال شماست

«ملک‌الشعرای بهار» روزنامه‌ی «تازه بهار» را در آذرماه 1290 در مشهد انتشار می‌دهد. در بهار سال 1294 در زمان کابینه‌ی «محمد ولی‌خان»، سپهسالار اعظم، شش ماه به «بجنورد» تبعید می‌شود و در سال 1299 نیز در زمان کابینه‌ی «سید ضیاء‌الدین طباطبائی» مدت سه ماه در «شمیران» تحت نظر است.

***

«بهار» انتشار دوره‌ی دوم روزنامه‌ی «نوبهار» را آغاز می‌کند که همچنان با مخالفت ژنرال کنسول دولت روس در شهر «مشهد» روبه‌رو می‌گردد. در این روزنامه دست به انتشار یک رشته مقالات در رابطه با آزادی زنان، زیر عنوان‌های «زن مسلمان»، «تجدد و انقلاب» و «روح دیانت» می‌زند که به تحریک کنسول روس، موجب برخورد او با برخی زهدفروشان می‌گردد و روزنامه‌ی «نوبهار» بار دیگر توقیف شده و شاعر، دستگیر می‌شود. اما مردم، هوشیارانه و به پاداش مبارزات سیاسی او، از شهرهای «درگز»، «کلات» و «سرخس»، «بهار» را به عنوان نماینده، در مجلس سوم شورای ملی انتخاب می‌کنند. این انتخاب، آزادی شاعر را تأمین می‌کند.

 در مجلس سوم، «اعتدالیون» و حتی بعضی از سران دموکرات به بهانه‌ی نوشتن مقالاتی در مورد آزادی زنان، با اعتبارنامه‌اش مخالفت می‌کنند تا سرانجام پس از شش ماه به تصویب می‌رسد و شاعر پا به عرصه‌ی مبارزات پارلمانی می‌گذارد و با سلطه‌ی غیرقانونی «رضاخان» سردار سپه، به مقابله برمی‌خیزد.

«رضاخان» حکم قتل «بهار» را صادر می‌کند. در بهار سال 1303 پس از ایراد نطق تندی در مجلس، هنگامی که قصد خروج از آنجا را دارد، به اشتباه، به جای او، «واعظ قزوینی»، مدیر روزنامه‌ی «رعد» را به دلیل شباهت زیاد او به «بهار» ترور می‌کنند. روز بعد «فرخی یزدی» به خانه‌ی «بهار» می‌آید و به او اطلاع می‌دهد که تروریست‌های پلیس اشتباهاً به «واعظ قزوینی» حمله برده و او را به وضع دردناکی در خیابان سر بریده‌اند.

***

بقیه‌ی زندگی «بهار» نیز به سادگی نمی‌گذرد، روزگار او، چه در دنیای سیاست و چه در گستره‌های دیگر، دچار حوادث و فراز و نشیب‌های فراوانی می‌شود. بارها به زندان می‌افتد یا دچار بلایای فراوان دیگری می‌گردد اما همچنان سربلند زندگی می‌کند و دست به خلق آثار بسیاری در زمینه‌ی ادبیات و فرهنگ می‌زند.

در مرداد 1308 به مدت یک ماه به زندان می‌افتد ولی پیایند آن در مجموع، پنج سال پر اضطراب از عمر او را در بر می‌گیرد. بیم و امید، حس اختناق، تهدید به مرگ و مبارزه‌ی روحی شاعر با خود، برای زنده ماندن و تسلیم شدن و یا سرکشی کردن و نابود شدن، فصل درخشانی در کارنامه‌ی شعری او پدید می‌آورد. او کامل‌ترین آثارش را در همین زمان خلق کرده‌است.

سلولی تاریک، بویناک و آلوده که درست در کنار توالتی قرار گرفته، خوابگاه نخستین شب‌های مرد زندانی است. در شعری که بیان کننده‌ی وضع چنین سلولی است، او مخاطب خود را «میر شهر» یا شهردار و یا رئیس زندان قرار می‌دهد که مسبب اصلی این اوضاع یعنی شاه نیز بی‌نصیب نمی‌ماند. بخشی از شعر «حبسیه» را که شاعر به این وضع اسفناک خود در زندان اشاره دارد در زیر بخوانید:

...راست گر خواهی، گناهم  دانش و فضل من است
در قفس ماند بلی چون مــرغ، خوش الحان بود
چاپلوس و دزد و حیز، آزاد و من در حبس و رنج
ز آنکه فکرم را به گرد معرفت جولان بود
گر نه نادانی ازین زندان بتر بودی همی
بنــده کــردی آرزو تا کاشکی نادان بود
مستراح و محبسی با هم دو گام اندر سه گام
کانــدر آن خـوردن همی با ریستن یکسان بود
شستشوی و خورد و خواب و جنبش و کار دگر
جملــه در یک لانــه! کی مستوجب انسان بود
یا کم از حیوان شناســـد مردمان را میــر شهـــر
یا کــه میر شهر خــــود باری کـــم از حیــوان بود
خاصه همچون من که جرمم حفظ قانون است و بس
کی بــدان جرمـــم سزا، این کلبـــه‌ی احـــزان بود...

شاعر معتقد است که گناهی مرتکب نشده و تنها جرمش این است که روزگاری آزادیخواه بوده و شاه آزادی‌کُش از او کینه به دل دارد. طرفداران و دوستانی که «بهار» در دستگاه حکومتی داشته این نکته را به او یادآور می‌شوند که شعری پوزش‌خواه بسراید تا از قید زندان رهاشود.

شاید وجود نامه‌ای این چنین موجب می‌شود که دستگاه حکومت او را آزاد ‌‌کند، از طرف دیگر و یا شاید روزگار هنوز آنقدر مساعد نیست که مردی سرشناس و محترم، چون «ملک‌الشعرای بهار» را بدون مدرک قانونی به مدت زیادی در زندان نگاه دارند. سرانجام شاعر، آزادی خود را باز می‌یابد.

 دو سه سالی را در عزلت خانه و به کار و مطالعه و چند ساعتی تدریس در هفته می‌گذراند تا مدتی بعد که درست در شب عید سال 1312 خورشیدی برای دومین بار و این بار، از سر سفره‌ی هفت‌سین و از کنار زن و فرزندش او را روانه‌ی زندان می‌کنند. «بهار» در شعری که به همین مناسبت سروده، می‌گوید که به جای «هفت‌سین»، بر سفره‌اش «هفت شین» نهادند که شامل شکوا، شیون، شَغَب، شور و شِین و ذکر شه که شریک دعای سحر شاعر بوده‌است:

 با این امیـــد، سال بسر بــــردم، ای دریغ
غافل کـــه بخت، کار من از بــد، بتــر کُنــد
در مــوسمی کــه مــرغ کُنـــد تازه آشیان
شاهـــم ز آشیانِ کهـن، در بــــه در کُنــد
در خانـــه، پنـج طفل و زنی رنج‌دیــده را
گــریان ز هجـــــــر شوهـر و یاد پدر کُنــد
شاهــا، روا مــدار که بر جای هفت‌سین
با هفت‌شین، کسی شب نوروز سرکند
شکوا و شیون و شَغَب و شور و شِین را
 با ذکــر شـــه، شریک دعای سحــر کنــد

 

از سال 1287 که «ملک‌الشعرای بهار» ترکیب‌بند «ترانه‌ی ملی» و قصیده‌ی «فتح‌الفتوح» و از همه مهمتر قصیده‌ی «جهنم» را می‌سراید، و آن جوان 23 ساله را در قالب یک استاد سخن به جامعه‌ی ادب و سیاست معرفی می‌کند و «بهار» پرخاشگر و پیکارجو در توفان زندگی معاصر کشورش غوطه می‌زند، تا سال 1313 به مدت 26 سال، سخن‌سرایی است که نبضش با نبض مردم ایران همنوایی دارد. دردهای آنها را می‌شناسد و بازگو می‌کند، آرزوهای آنها را برمی‌شمرد و بارها در کارهای اجتماعی، چراغداری قوم را می‌کند. شاعر تقریباً در تمام رویدادهای مهم این 26 سال حضور دارد و اغلب با جبهه‌گیری فعال به سود ارزش‌های آزادی سیاسی و حقوق مردمی اقدام می‌کند.

مشروطیت، استبداد صغیر، جنگ جهانی، اشغال ایران، خطر تجزیه‌ی ایران، مبارزات پارلمانی، مبارزه علیه کودتا، علیه جمهوری نمایشی و در آخر مبارزه علیه نظام پهلوی و در پایان سومین دوره، دربند و زندان بودن او، که ره‌آورد رژیم پهلوی است. در آن حال که بسیاری و شاید خود شاعر نیز گمان می‌کند که او باز هم به مثابه یک مخالف در سیاست دخالت خواهد کرد، در عمل دیگر به صحنه بازنمی‌گردد، مگر در پوشش معلمی، مدرسی، وزیری یا نماینده‌ی مجلس.

شاعر شاید دلهره‌ها و دغدغه‌های پیشین را به میزان زیادی دیگر ندارد. چیزی که آبشخور و بن‌مایه‌ی بسیاری از شعرهای فراموش نشدنی اوست. «بهار» خود به این نکته آگاه بود و اصراری در سرودن شعر نیز نداشت چنان‌که تعداد شعرهایش در سال‌های بعد در مقایسه با گذشته، از نصف هم کمتر می‌شود

***

بهار در سال 1323 با کمک قوام‌السلطنه به عنوان یکی از نمایندگان ایران در جشن بیست و ششمین سالگرد انقلاب شوروی به آن کشور سفر می‌کند و نخستین کنگره‌ی نویسندگان ایران را، در انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی،  می‌گشاید.

در بیشتر مراسم فرهنگی که بین ایران و یک کشور بیگانه برگزار می‌شود، «بهار»، گل سرسبد و سخنگوی اول است.  شاعر می‌خواهد شنوندگانی داشته باشد. بخصوص مرغ دلش در هوای جوانان پرواز می‌کند. از مکتب‌های مورد علاقه‌ی جوانان دفاع می‌کند، به جمع آنها می‌رود و برایشان حرف می زند. اما طولی نمی‌کشد که بیماری سل که در زندان‌های هراسناک و در دوران تنهایی و انزوا در جانش ریشه دوانیده، خود می‌نماید و به سراغش می آید و البته که در دوران پیری دردانگیز تر می‌شود.

او که وکیل مجلس است به دلیل شدت بیماری، از کار استعفا می‌دهد و به توصیه‌ی پزشکان برای معالجه به «سویس» می رود و چند ماهی در آسایشگاهی در دهکده‌ی کوهستانی «لزن» بستری می‌شود. موضوع بیشترشعرهای «بهار» در این دوره از اقامتش در آنجا، وصف دوری و دلتنگی وطن است و یاد‌آوری صحنه‌های خوش زندگی خصوصی او در تهران.

 

عید نوروز 1327 ملک‌الشعرای بهار در بیمارستان مسلولین سویس.
دخترش، پروانه بهار بر بالین پدر است.

به یاد وطن

قصیده‌ی به یاد وطن که به «لزنیه» معروف شده‌است، آخرین قصیده‌ای است که «بهار» این استاد سخن در نهایت زیبایی سروده‌است. او در «لزن Leysin  دهکده‌ی زیبایی در سویس برای معالجه‌ی بیماری سل بستری است. رنجور و تنها و دلمرده از پنجره‌ی اتاقش دره‌ی زیبا و مه گرفته را در یک روز برفی توصیف می کند. قسمتی از این قصیده:

 مــه کرد مسخر دره و کــــوه «لزن» را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ، نهان گشت
گفتی کــه برفتنــد بــه جاروب، لزن را
گـــم شد ز نظـر کنگره‌ی کوه جنوبی
پوشیـد ز نظارگی آن وجــه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکنــد بـــه ســر مقنعه‌ی بُــــرد یمـــتتن را
برف آمد و بر سلسله‌ی آلپ کفن دوخت
و آمــد مه و پوشید به کافــور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی کــه کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظاره‌کنان جلوه گه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسی از دره‌ای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هر سیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیـــر بــه بالا کنــد آهیختـــتتته تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعیــد لـــزن را و فـــرو‌بست دهـــن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردنــد در این تیرگی از یاد، سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگـــرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمداً
یکبــاره زدند آتش، صـــد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا بـــرد سفــه آبــروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حــال فــرا یاد من آورد وطــن را
شــد داغ دلم تازه کــه آورد به یادم
تاریکی و بـــد روزی ایــران کهــن را
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که از بیــخ کهن‌سال فریدون
برخاست منوچهر و بگسترد فنن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
    گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را.
..

***

«بهار» امید زیادی به زنده ماندن خود و بازگشتش به ایران ندارد، او اگر چه کاملاً درمان نمی‌شود، اما به ایران بازمی‌گردد و دو سه سال قبل از مرگش را به نوشتن مقالات، تصحیح کتاب‌ها و سرودن چند قطعه شعر می‌گذراند. از بهترین سروده‌های او در این دوران، قصیده‌ی «لزنیه» و معروف‌ترین آنها «جغد جنگ» است که آخرین اثر اوست که«جمعیت هواداران صلح» می‌خواند و برای آخرین بار، کف‌زدن‌های پرشور جوانان را می‌شنود.

«ملک‌الشعرای بهار» سرانجام در اول اردیبشت‌ماه 1330 برابر با 21 آوریل 1951 میلادی درپی بیماری ممتد، زندگی را بدرود گفت. جنازه‌اش را روز بعد پس از تشییع باشکوهی توسط اهل علم و ادب و بازماندگان او، در باغ آرامگاه «ظهیر‌الدوله» شمیران به خاک ‌سپردند.

 

منتقدان ادبی، «بهار» را بزرگترین شاعر معاصر شمرده‌اند. او در زمینه‌ی آفرینش نظم و نثر و نگارش آثار ادبی، مقالات و تصحیح متون ادبی و نسخه‌های خطی، از ستارگان درخشان آسمان ادب امروز می‌دانند. از جمله‌ی آثار «بهار» می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

بهار و ادب فارسی
تصحیح تاریخ بلعمی
دیوان شعر (دو مجلد)
رساله‌ی زندگی مانی
شرح احوال فردوسی
تصحیح تاریخ سیستان
سبک‌شناسی (3 جلد)
رساله‌ی «در آرزوی سعادت»
تصحیح مجمل‌التواریخ و القصص
ترجمه‌ی شاهنامه گشتاسب یا یادگار زریران
تصحیح«جوامع‌الحکایات و لوامع‌الروایات» و ...

 ***

نمی‌شود از «ملک الشعرای بهار» گفت و از ترانه‌ی میهنی و معروف «مرغ سحر» حرف نزد. آنچه تا به حال خوانده‌ایم و شنیده‌ایم بیشتر در زمینه‌ی کارهای ادبی و نثر و نظم او بوده و کمتر به «ملک‌الشعرای بهار»، به‌عنوان غزلسرا و ترانه‌ساز پرداخته شده‌است. در نوشتار بعدی خاطراتی از «بهار» ترانه ساز و غزلسرا، از جمله به قلم دکتر «هدایت نیرسینا»، آورده خواهد شد.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است 

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

خیّام و مترلین


 

آیا افکار خیّام بر مترلینگ اثر گذاشته است؟ 

شواهدی درباب نزدیکی افکار و فلسفة مترلینگ با شعار و اندیشه خیّام

« موریس مترلینگ » فیلسوف و متفکر نامی بلژیکی بسال 1949 در سن هشتاد و هفت سالگی در بروکسل درگذشت، او شاعر – ادیب – درام نویس – و حشره‌شناس نیز بود و در سال 1911 برندة جایزه نوبل شد ولی شهرت جهانی او ( که بسرعت مرزها را درنوردید و وی را در شمار متفکران بزرگ قرن بیستم قلمداد کرد) بواسطة اندیشه‌های فلسفی ویژة او بود که دربارة خلقت و جهان آفرینش بیان داشت. 

دریافت‌های اندیشه حساس و فکر وسیع و بلند مترلینگ دربارة فلسفة خلقت و عالم هستی چون برقی در افق تیرة باورها و پندارهای سست بنیاد جهانیان بدرخشید و بسیاری از تاریکی‌های این راه را روشن ساخت و دشوارترین مباحث مربوط به فلسفة آفرینش را با ساده‌ترین و شیرین‌ترین بیان برای جهانیان توضیح داد و افکار بزرگان علم و دانش را در سراسر گیتی متوجه خود کرد، بیهوده نبود که « انشتین » نابغة بزرگ ریاضی گفت : 

شاید قرن‌ها بگذرد و در کرة خاک متفکری مانند مترلینگ بوجود نیاید. 

آری مترلینگ پرده از اسرار خلقت برگرفت و معمای وجود را حل کرد و باین پرسش دیرینه سال بشر : از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟، پاسخ داد، پاسخی آرامش بخش و معقول. 

بسیاری از آثار مترلینگ مانند کتاب « عقل و سرنوشت »، « دربرابر خدا »، « قوة جاذبه »، « راز بزرگ »، « زنبور عسل »، « موریانه »، « مورچگان » و « ستارگان سنگین آسمان » شهرت جهانی دارد، خوشبختانه مترجم ارجمند آقای ذبیح‌الله منصوری قسمت مهمی از آثار مترلینگ را در حدود بیست و چند سال پیش بفارسی ساده و دلنشین ترجمه کرده و در چهار جلد بسرمایة یکی از کتابفروشی‌های قدیم تهران منتشر ساخته و در دسترس دوستداران حقیقت گذاشته است. من که شیفتة افکار بزرگان فلسفه و ادب میباشم، در سالهای پیش که بیش از این اوقات فراغت و فرصت داشتم، ضمن مطالعة برخی از آثار مترلینگ و بخصوص اثر موسوم به طرز فکر ما در این جهان باین نکته متوجه شدم که یک هماهنگی فکری بین اندیشه‌های « مترلینگ » با شاعر و متفکر بزرگ و معروف ایران عمر « خیام » وجود دارد و گاهی درک و اندیشة انی دو دربارة بعضی نکات فلسفی و رموز آفرینش بقدری همانند و شبیه است که گوئی « مترلینگ » در مکتب « خیام » درس خوانده و بعضی از دریافت‌های فکری خود را از این منبع الهام گرفته است وشاید بهمین سبب باوجود نه قرن فاصله زمان و با اختلاف مکان و مغایرت فاحش محیط زندگی گاهی کوچکترین تفاوتی در اندیشة این دو مرد بزرگ در موضوع فلسفة خلقت و اسرار آفرینش مشاهده نمی‌شود. 

هیچ استبعادی ندارد که « مترلینگ » ترجمه اشعار خیام را مطالعه کرده و تحت تأثیر اندیشه‌های او قرار گرفته باشد، مگر نه اینکه « فیتز جرالد » شاعر انگلیسی چندسال پیش از تولد مترلینگ رباعیات خیام را به انگلیسی ترجمه کرد؟ و مگر نه اینکه ترجمه فیتز جرالد و ترجمه‌های دیگر رباعیات خیام در سراسر اروپا شهرت یافت و بسیاری از اندیشمندان فرنگ فلسفه خیام را پسندیدند و پذیرفتند. 

از این گمان درمیگذرم وچنین می‌انگارم که « مترلینگ » با افکار و اندیشة خیام آشنا نبوده و از این منبع فیض شرقی الهام نگرفته است، اما این را نمیتوانم نادیده بگیرم که این دو متفکر شرقی و غربی دربارة فلسفه خلقت و اسرار آفرینش در موارد بسیار اندیشة مشترک دارند و هنگامی که درنظر بیاوریم که خیام نه قرن پیش از مترلینگ در محیطی پرتعصب و درمیان مردمی عامی و پندار پرست میزیسته و بیان آزادانة افکار و عقایدش برای او خطر مرگ همراه داشته به این نتیجه میرسیم که او نه قرن پیش از مترلینگ در محیطی تیره از جهل دربارة فلسفة خلقت بهمانگونه سخن گفته است که مترلینگ در دنیای آزاد قرن بیستم. 

اینجاست که عظمت فکر و اوج اندیشة حکیم عمر خیام را خوب درک میکنیم، این را هم باید بدانیم که خیام از اینکه نمیتوانسته است بی‌پروا و آزادانه برداشت‌های پرارج فکری خود را برمردم عرضه دارد متأسف بوده و میگفته است : 

گفتن نتوان زانکه وبال سر ماست 

اسرار جهان چنانکه در دفتر ماست 

نتوان گفتن هرآنچه درخاطر ماست 

چون نیست درین مردم نادان اهلی 

باری، من با یک مطالعة کوتاه و اجمالی در افکار مترلینگ در ده مورد اندیشة او را با اندیشة خیام سنجیدم و مایة تفکر این دو فیلسوف شرق و غرب را همسان و همانند یافتم.

اینان هر دو افسانه‌ها و اسطوره‌های نامعقول مربوط به راز آفرینش را طرد کرده و با روشنائی چراغ خرد در طریق تفکر و تعقل گام برداشته و از آنسوی پرده‌های اسرار سر بیرون آورده‌اند ولی سرانجام چراغ خرد و پرتو عقل نتوانسته است این راه تاریک را برآنان بخوبی روشن سازد، ازینرو دچار حیرت و سرگشتگی شده و عقل « محدود و ناقص » بشری را برای درک « نامحدود و کامل » درمانده و ناتوان یافته گاهی فلسفة « جبر مطلق » را گردن نهاده و زمانی حیات و زندگی بشر را بس ناچیز و حقیر و بی‌ارزش و بازیچه دانسته و روزی بابیان درک فکر و اندیشة عالی خود رنگ اوهام را از آئینه عقول زدوده و چیستان هستی و وجود را بنحوی مقبول کشف کرده‌اند. 

راستی گفتار این دو متفکر در پاره‌ای از مطالب چقدر باهم شباهت دارد، اینک برای آگاهی با تشابه اندیشة این دو مرد خردمند، ده رباعی از خیام و ده گفتار کوتاه از مترلینگ میآورم و محض سهولت مقایسه بین افکار این دو متفکر بزرگ در هرده مورد نخست رباعی « خیام » را می‌نویسم سپس گفتار « مترلینگ » را در زیر رباعی خیام نقل می‌نمایم تا خوانندگان مجله بهمانندی برخی از اندیشه‌های این دو مرد نامی که یکی از شرق کهن و دیگری از غرب نو برخاسته بخوبی آگاه شوند و عظمت فکر و ژرفای اندیشة خیام را نسبت به اسرار خلقت بازشناسند : 

1 – هیچکس ره بجائی نبرد 

خیام 

در جمع کمال شمع اصحاب شدند 

آنانکه محیط فضل و آداب شدند 

گفتند فسانه‌ئی و در خواب شدند 

ره زین شب تاریک نبردند به روز 

مترلینگ 

از روزی که نوع بشر بوجود آمد میخواست بداند که این دنیا چیست و برای چه آن را آفریده‌اند. صدها تمدن منقرض شده که شاید آثاری از آنها نیست و همگی از بین رفته‌اند، دربارة‌دنیا تصورات و خیالاتی کردند که بعضی از آنها کودکانه و بعضی عقلائی بود ولی امروز که هزاران سال از آن تاریخ می‌گذرد ما متوجه شدیم که فکر ما هم دربارة دنیا چندان عمیق‌تر و بزرگ‌تر از آنها نیست چون ما برای درک حقیقت دنیا هیچ وسیلة سنجشی جز مغز خود نداریم و متأسفانه مغز ما آنطور که باید ترقی نکرده است و خیلی دشوار بلکه محال میباشد که ما بتوانیم دنیائی را در مغز خود تصور نمائیم که بی‌پایان و نامحدود می‌باشد، چون مغز ما محدود است. 

2 – در ابدیت مرور زمان وجود ندارد 

خیام 

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم 

ایدوست بیا تا غم فردا نخوریم 

با شصت هزار سالگان سربسریم 

فردا که ازین دار فنا درگذریم 

مترلینگ 

چون این دنیا دارای قلب و کبد نیست و خون در عروقش جریان ندارد نمی‌تواند بمرور زمان پی‌ببرد، اگر این ضربان قلب و حرکت منظم و یکنواخت خون در رگهای ما نبود بمرور زمان پی نمی‌بردیم و در نتیجه یکصدهزار میلیارد قرن با چند ثانیه در نظرمان مساوی بود و بهمین سبب است که وقتی ما از دنیا رفتیم و لاشة ما را بخاک سپردند یک ثانیه با یکصد قرن برای ما مساوی خواهد بود چون از سیطرة مرور زمان خارج شده‌ایم. 

3 – آفرینش ما برای جهان چه سودی دارد ؟ 

خیام

وز رفتن من جاه و جاهش نفزود 

از آمدنم نبود گردون را سود 

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود 

وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود 

مترلینگ 

از بزرگترین و مرموزترین اسرار جهان زندگی ما این است که چرا ما را بوجود آوردند. 

دستگاه آفرینش با این قانون بزرگ و با این جهان بزرگ که در آن یکصدهزار میلیون کهکشان مانند دنیای ما وجود دارد چه احتیاجی داشت که من و شما را بیافریند و اگر من و شما نبودیم به کجای دنیا برمی‌خورد و اگر قبلاً این کرة خاک نبود که ما انسانها روی آن زندگی کنیم چه زیانی بآفرینش میرسید ؟ 

مگر مقابل دیدگان ما هرشب صدها ستاره بیکدیگر تصادم نکرده از بین نمی‌روند و بهیچ مبدل نمی‌شوند؟ 

آیا هیچ اتفاق افتاده است که در کتاب حساب آفرینش این تصادمات را به حساب ضرر بنویسند؟ 

پس کمال خودخواهی و خودپسندی است که موجودات نادان و بدبخت و علیلی مثل ما که پیوسته گرفتار معدة کثیف خود هستیم بگوئیم دنیا برای خاطر ما آفریده شده است، پیش از ما این جهان بوده است و بعد از ما نیز کماکان باقی خواهد ماند. 

4 – مرده از زنده آسوده‌تر است 

خیام

کوزیر زمین زمن دل آسوده‌تر است 

ساقی دل من زمرده فرسوده‌تر است 

دامان ترم زدیده آلوده‌تر است 

هرچند بخون دیده دامن شویم 

مترلینگ 

اکنون مدتی است که خود را مرده می‌بینم، برای آنکه مدتی است قوای جوانی مرا ترک گفته است، نه فقط امروز که قوای من تحلیل رفته بلکه اگر دارای قوای جوانی هم می‌بودم آرزوی عمر جاویدان نمیکردم برای آنکه عمر جاویدان ولو آنکه باقوای جوانی هم توأم باشد کسالت آور است. 

بعقیده من اگر مرگ در دنیا نبود بشر بآن محتاج بود و می‌بایست آن را اختراع کند تا از چنگال کسالت‌های زندگی خلاص شود، بسیاری از ما درواقع پیش از مردن مرده هستیم برای آنکه همه چیز خود را از دست داده‌ایم. 

عمر ما یک روز یا یک میلیون سال هیچ فایده ندارد و از لحاظ فهم به اسرار حیات با آن کسی که در گور خوابیده مساوی هستیم با تفاوت اینکه او آسوده‌تر از ما است چون قلب و اعصاب او از کار افتاده است دیگر از کسالت‌های زندگی رنج نمی‌برد. 

5 – رهسپاران دیار نیستی

خیام 

درهر نفسش هزار غم می‌‌بینم 

دنیا که در آن ثبات کم می‌بینم 

راهی به بیابان عدم می‌ بینم 

چون کهنه رباطی است که از هر طرفش 

مترلینگ 

زندگی ما با شیون و اندوه شروع می‌شود، وقتی باین جهان میآئیم گریان و اندوهناک هستیم و موجب اذیت و آزار مادر خود را فراهم می‌کنیم و هنگامی که از این دنیا میرویم دیگران درغم ما گریان هستند و این اندوه بقدری شدید است که بزرگتر از آن مصیبتی در جهان نیست. برای آفریننده هیچ اشکال نداشت که ما را بدون درد و رنج به دنیا بیاورد و بدون رنج و غم از دنیا ببرد ولی او چون بدبختی و مصیبت ما را میخواست اساس زندگی ما را بر مرگ و نیستی قرار داد و مقرر کرد که ما همواره از غم خویشان و دوستان غمناک باشیم تا روزی که ما هم بنوبت خود از این جهان زودگذر رهسپار دیار نیستی و مرگ بشویم. 

6 – واقعة بزرگ و حادثة نهائی 

خیام

لَّذات جهان چشیده باشی همه عمر 

با یار گر آرمیده باشی همه عمر 

خوابی باشد که دیده‌باشی همه عمر 

عمرت چو بسر رسد همی باید مرد 

مترلینگ 

ما از اول عمرنظیر چابک‌سواری که مرتباً اسب خود را تعویض می‌کند و در هیچ منزلی توقف نمی‌نماید عجله داریم که زودتر روزها و هفته‌ها و ماهها بگذرد تا بسرمنزل مرگ واصل شویم و این معشوق عزیز را در آغوش بگیریم ولی شما ممکن است بمن ایراد بگیرید و بگوئید این گفتة تو ناشی از سالخوردگی است چون خود در آستانة مرگ هستی تصور می‌نمائی هدف زندگانی هر فردی مرگ است. 

شما ممکن است بگوئید من جوان هستم و انتظار دارم معشوقة زیبائی در آغوش کشم ولی من از شما می‌پرسم : بعد چه خواهد شد؟ شما میگوئید میخواهم تا میتوانم جوان بمانم و اغذیة گوارا را تناول کنم و با پریرویان آمیزش نمایم، باز از شما می‌پرسم : بعد چه خواهد شد؟ میگوئید میخواهم مقامات و مناصب بزرگ را برعهده گیرم، کشورها را مسخر کنم، باز می‌پرسم : بعد چه خواهد شد؟ برفرض و فرض محال بآنچه خواستید رسیدید سرانجام یک تازیانة عبرت شما را از خواب غفلت بیدار می‌کند آنوقت متوجه می‌شوید که آن واقعة بزرگ و حادثة نهائی همانا مرگ است که شما بدون توجه و انتظار ساعات و ایام را برای رسیدن بآن با بی‌صبری گذرانیده و دقیقه‌شماری کرده‌اید و پایان تمام آرزوهای شما منتهی بهمین واقعة نهائی خواهد شد. 

7 – آدمی محکوم سرنوشت خویش است 

خیام 

وین پشم و قصب تو رشته‌ئی من چکنم؟ 

ز اول تو گلم سرشته‌ئی من چکنم؟ 

تو بر سر من نوشته‌ئی من چکنم ؟ 

هر نیک و بدی که از من آید بوجود 

مترلینگ 

علاوه بر سرنوشتی که ما در این جهان برای خو بوجود میآوریم سرنوشت دیگری نیز داریم که در یک نقطة از این دنیا ثبت و ضبط شده و منتظر این است که در موقع خود فرود آید، ولی باید دانست که این سرنوشت را چه کسی درین دنیا برای ما تعیین کرده؟ او همان است که در تمام ادیان و مذاهب جهان و مسالک عرفانی و فلسفی بنام «خدا» « هستی » نامیده می‌شود. 

حال که سرنوشت هریک از افراد بشر را در گوشه‌ئی ا زکرة زمین ثبت کرده‌اند و با قلم تقدیر بر لوح ازل نوشته‌اند و این سرنوشت بدون چون و چرا است، چرا ما را مسئول میدانند و برای اعمالی که در این جهان مرتکب می‌شویم از ما بازخواست می‌کنند؟ 

8 – بهشت و دوزخ ! 

خیام

بیزار شدم ز بت‌پرستی و کنشت 

تاچند زنم بروی دریاها خشت 

که‌رفت به‌دوزخ و که‌آمد به‌بهشت؟ 

خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟ 

مترلینگ 

ما اگر امروز که مغر بشر بایندرجه از ترقی رسیده بگوئیم که خداوند نیکوکاران را در بهشت در آغوش پریرویان جای می‌دهد و گناهکاران را به دوزخ می‌برد، نسبت به عظمت ذات خداوند توهین و اسائه ادب کرده‌ایم، برای آنکه با این گفته خداوند را بشکل خود درآورده‌ایم و تصور کرده‌ایم که خداوند هم مانند دیکتاتورهای قرون وسطی باید زندان و غل و زنجیر برای گناهکاران درگاه خود و کاخهای زیبا برای دوستان و رفقا داشته باشد. 

9 – هر بامداد که فرا میرسد ما یک روز پیرتر شده‌ایم 

خیام 

هرلحظه چرا همی کند نوحه‌گری 

دانی که سپیده‌دم خروس سحری 

کز عمر شبی گذشت وتو بی‌خبری 

یعنی که نمودند در آئینة صبح 

مترلینگ 

فاجعة بزرگ زندگی ما این است که هر روز صبح که از خواب برمی‌خیزیم مشاهده می‌کنیم که یک روز پیر شده‌ایم و از این بزرگتر آنکه باوجود پیری بهیچ‌یک از اسرار جهان پی‌نبرده‌ایم، خیال نکنید که ادراک اسرار الکتریک و انم بمنزلة فهم اسرار دنیا است، ما اگر صدهزار سال هم عمر کنیم تازه به اسرار اصلی جهان پی نبرده‌ایم، یعنی نمیدانیم که این دنیا را برای چه آفریدند و پایان آن چه خواهد شد و چون هرگز به اسرار واقعی دنیا پی نمی‌بریم هر کشفی بکنیم و هر علمی بیاموزیم بمنزلة آن است که خس و خاشاک از سطح دریا جمع‌آوری نمائیم ولی عمق دریا همواره بر ما مجهول خواهد ماند. 

10 – همه سرگردانیم 

خیام 

اسباب تحیّر خردمندانند 

اجرام که ساکنان این ایوانند 

کانان نه مدّبرند، سرگردانند 

هان تا سررشتة خرد گم نکنی 

مترلینگ 

آن کهکشان بزرگ که ده میلیون خورشید درآن بسر می‌برند و هر خورشیدی یک دنیای شمسی نظیر دنیای ما میباشد عیناً مثل ما سرگردان و بلاتکلیف است. 

همانطوری که ما هر روز صبح از خواب بر‌می‌خیزیم و شب بخواب میرویم آنها نیز آنقدر در اطراف خود گردش می‌کنند تا وقتی که ذرات آنها متلاشی و مبدل به موج برق یا امواج دیگر گردد. 

ما هیچ نقطة ثابتی را نمیتوانیم پیدا کنیم تا بگوئیم این نقطة ثابت قانون غیر قابل تغییر دنیاست

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

چنین گذشت بر ایران...

شبی که بود من و جام را هما غوشی                             شبی که بود مرا لذت فراموشی

شبی که بود روا کام دل به می نوشی                             به شهر خاطره کردم سفر به خاموشی

به گوش هوش شنیدم صلای چاووشی                            که می سرود غمین قصه سیاووشی

که روزگار غریبی گذشت ایران را

ز کوه و دشت گذر کردم و ز آبادی                                       ز جنگ و صلح اگر غصه بود یا شادی

گذر چو باد نمودم به سوی آزادی                                       نه قید شرع به دل داشتم نه الحادی

چون جان خسته رساندم به دوری مادی                             هزار نکته بجا دیده ام بهر وادی

از آن که ثبت به تاریخ شد دلیران را

به عهد ماد که از نسل آریایی بود                                 اگر چه سایر اقوام را جدایی بود 

رسید کوروش و چون وحدت آسیایی بود                        همواره مام وطن را ز غم رهایی بود

نه آنکه قدرت او در جهان گشایی بود                             یقین شده است که فرمان او خدایی بود

رسالتش همه اقرار شد دبیران را

سپاه منسجم او چو عزم بابل کرد                                 نخست از همه مردم تصرف دل کرد

عمل چنان به رضای خدای عادل کرد                              که پیروان حقیقت رها ز مشکل کرد

بدین طریق چو در شهر رفع باطل کرد                             جدا ز پای همه بندیان سلاس کرد

رها نمود ز بند ستم اسیران را

 چو فتنه سکندر بر ما مقدر شد                                    صفای هستی ملت ز غم مکدر شد

گل امید به دلهای خسته پرپر شد                                  از آنکه مام وطن در پناه داور شد

قیام شیردلی جلو گر ز خاور شد                                    به نام اشک که بر دشمنان مظفر شد

که در جهان نتوان بست پای شیران را

زمانه داد چو اورنگ را به ساسانی                                  به افتخار فزودند قوم ایرانی

اگر چه مکتب زرتشت و مزدک و مانی                              کمال علم و هنر بود و فخر انسانی

ولی چو گشت مسلط غرور شیطانی                               فنا شد همه دودمانه سلطانی

از آنکه دل نسپردند پند پیران را

همای بخت چو خاموش گشت و شب آمد                        سفیر بوم بد آهنگ از عرب آمد

به روزگار چنان خلق در تعب آمد                                      که از تبار وفا کیش جان به لب آمد

چو شد به مرو پریشان و بی نسب آمد                            فلک از آن همه بیداد به عجب آمد

که چون ندید چنان حالتی امیران را

چو تیغ تیر اجل در وجود شاه نشست                             ستاره قطره شد و در نگاه ما نشست

ز غصه مادر گیتی چنان به آه نشست                             که مرگ از عمل خویش رو سیاه نشست

به روز بعد که خورشید در پگاه نشست                            ز انتظار نگاه همه به راه نشست

که تا چگونه برانند بد ضمیران را

زمان گذشت و بسی رفت روزگار همه                              که از ستاره تهی ماند شام تار همه

ز بس نشست خزان بر دل یار همه                                  گریخت خرمی از باغ و بهار همه

اگر چه کار دلیران شد افنخار همه                                    از آنکه بخت به دوران نبود یار همه

زمانه جلوه نبخشید ملک ویران را

زمانه خواست که ما را دمی دهد یاری                             رسانده بود تنی چند را به سرداری

یکی به شهرت یعقوب لیث صفاری                                  ستاره گشت و درخشید در شب تاری

اگر چه ضربه این شیر دل نشد کاری                                 دمی رهاند وطن را  ز ذلت و خواری

پیام داد ز آزادی سفیران را

هنوز قد نشده از بلای گردون راست                                 از آسمان و زمین فتنه ی مغول برخواست

از آنچه بود ز آفاته رفنه را کم و کاست                               چنان بلای عظیمی رسید از چپ و راست

که دود آه خلایق هنوز هم به هواست                               نشانهای خرابی هنوز پا بر جاست

تو رو سفید ببینی دگر شریران را

از آن زمان که وطن جای ترک تازی شد                             دل زمانه پریشان ز ترک وتازی شد

ز بس که در غم ایام جانگدازی شد                                  به جز خدا نداند کسی چه بازی شد

به داس مرگ چو بر باد سرافرازی شد                               سکوت تلخ به لبهای ما مجازی شد

که چاره نیست به جز صبر ناگزیران را 

زسوز آتش ذلت چو جان خسته گداخت                            زمانه گوشه ی چشمی نظر به ما انداخت

اگر چه با بد و خوب زمانه باید ساخت                               از آنکه ملت ما دل به مهر یزدان باخت

قوای نادر دوران به سوی دشمن تاخت                             به کار دفع ستم پیشگان چنان پرداخت

که کس ندید به عهدش ستم پذیران را

ز بعد مرگ غم انگیز زاده ی شمشیر                                که گشته بود به شمشیر خویش عالمگیر

وطن ندید کسی برتر از امیر کبیر                                     کسی که داشت به کف تیغ دانش و تدبیر

کسی که بود حضورش چو گلشنی به کویر                       چنان به علم و سیاست بصیر بودو خبیر

که در قیاس حقارت رسد کبیران را

چو خون پاک امیر از بدن روان گردید                                  ستم به خلق مضاعف شد و گران گردید

به صبح هستی ما تیرگی عیان گردید                               دوباره کوکب بخت وطن نهان گردید

همین که نهضت مشروطه پر توان گردید                             حدیث کاوه کهن گشت و داستان گردید

چنین گذشت ز تقدیر بی نظیران را

خدا کند که در این کشور اهورایی                                     جدا ز جمع نیفتد کسی به تنهایی

دلی که مهر وطن داشت با توانایی                                    به فکر و ذکر و عمل رو کند به زیبایی

به جز سه نیک که  پرچم اوستایی                                    لب از کلام دگر بسته دار کســــمایی

نگفته ها همه روشن بود بصیران را   

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به سید اصغر قدس مي باشد.کپی برداری از مطالب با ذکـر نام و آدرس وبلاگ مجاز میباشــد