طنز ،اشپزی،روانشناسی،اطلاعات عمومی

دوست عزیز اگر دنبال مطالبی در مورد کامپیوترمیگردید به وبلاگ دانش اینترنت به ادرس http://daneshinternet.persianblog.ir

دعا

 

پروردگارا، به من آرامش ده تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده، تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم .
بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم .
مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

خداوندا

مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خود را.

مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.

چنان جسور و با شهامتم کن که به هنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.

مرا انسانی بساز که به هنگام شکست شرافتمندانه درخود احساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.

مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .

به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.

مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا با ناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.

مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد. پیش از این که در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.

مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن را نیز هرگز از خاطر نبرد.

انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند.

و از همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشود و مسحور نگردد.

خدایا مرا به حال خود وامگذار، ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امیدواران.

خدایا مرا آن ده، که مرا آن به.



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

آموختن علم

 

 

مردى از انصار به محضر رسول اکرم صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد:

یا رسول الله، اگر جنازه اى حاضر باشد و مجلس ‍ عالمى، کدامیک را دوست تر دارى که من حضور یابم ؟ رسول الله فرمودند: اگر براى تشییع و دفن، کسانى باشند که عهده دار انجام آن شوند، حضور یافتن در مجلس دانشمند، از حاضر شدن در تشییع هزار جنازه و عیادت هزار بیمار و از نماز شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان دادن و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است، کجا این ها با فضیلت حضور در محضر عالم برابرى مى کند؟!  آیا ندانسته اى که اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش ‍است و خیر دنیا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنیا و آخرت با نادانى است؟!



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

حکایت

 

 

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای این که تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آن که او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت : تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت. در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که تی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آن ها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد، که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

حکایت

 

 

مردی بود بسیار متمکن و پول دار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیش کارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیش کار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آن ها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آن ها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه کارگران را گردآورد و به همه آن ها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند :

این بی انصافی است. چه می کنید، آقا ؟

ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلا کاری نکرده اند.

مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آن چه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟

کارگران یک صدا گفتند : نه، آن چه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم .

مرد دارا گفت : من به آن ها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آن ها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.

حضرت مسیح می فرمایند: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می شود، اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

حکایت

 

 

سخنران معروفی در یک جلسه سخنرانی یک اسکناس باارزش از جیبش درآورد و پرسید:

چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه  حاضرین بالا رفت.

او گفت: بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در مقابل نگاه های متعجب اسکناس را مچاله کرد و پرسید:

چه کسی مایل است هنوز این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دست همه حاضرین بالا رفت. بار دیگر اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و سوال را دوباره تکرار کرد و باز هم دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت:

دوستان من، با این بلاهایی که من سر این اسکناس آوردم از ارزش آن چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم ، خاک آلود می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم و احساس می کنیم پشیزی ارزش نداریم ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلاهایی سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوست مان دارند آدم با ارزشی هستیم.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

حکایت دلنشین

 

 

حکایت آورده اندکه شبی هارون الرشید خواب دید که همه دندان های او ریخته و از دهان او بیرون افتاده است. از خواب گزاری تعبیر خواب خود پرسید. معبر گفت: زندگانی امیر دراز باد، تعبیر این خواب آن است که همه خویشان تو پیش از تو بمیرند. هارون الرشید بی نهایت رنجیده خاطر شد و دستور داد که آن خوابگزار را صد چوب بزنند.

 پس خواب گزاری دیگر حاضر کردند و تعبیر خواب از او پرسید. خواب گزار گفت: این خواب دلیل بر آن است که عمر خلیفه از همه خویشانش درازتر باشد. هارون الرشید خوش دل شد و گفت: این همان تعبیر و سخن است که خواب گزار اول گفت، اما با عبارتی بهتر. دستور داد تا به این خوابگزار صد دینار بدادند.

      

 مردی از دوست خود پرسید: آیا تا کنون که شصت سال از عمرت می گذرد، به یکی از آرزوهای خودت رسیده ای؟

گفت: آری فقط به یکی از آرزوهایم رسیده ام.

یک روز وقتی پدرم موهای سرم را می کشید تا مرا تنبیه کند، آرزو کردم که کاش مو در سر نداشتم، و امروز خدا را شکر می کنم که به این آرزویم رسیده ام.

 حکایت های دلنشین(جوامع الحکایات)

 

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

یک حکایت

 

 

در حمام های عمومی گذشته رسم بر این بود که دلاکان پشت مشتریان خود را کیسه می کشیدند و چرک های آنان را روی بازویشان جمع می کردند تا مشتری چرک های خودش را ببیند و به دلاک پول بدهد.

روزی حکیمی به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کیسه کشید و چرک بر بازوی او جمع کرد و چون می دانست این مشتری حکیمی فرزانه است از او پرسید :

 یا شیخ به من بگو که رسم جوان مردی چیست؟

شیخ گفت: آن است که چرک {بدیها} مرد را به چشم او نیاوری

 

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۸   |    نظرات []   |    لینک ثابت

١١٠- مرگ را چاره نیست

حسن بصرى از زاهدان قرن دوم و سوم هجرى است . در مدینه به دنیا آمد ودر بصره نشو و نما کرد . با خلافت یزید بن معاویه به صراحت مخالفت کرد و در چندین نامه به عبدالملک بن مروان، خلیفه جبار اموى، او را از ظلم بر حذر داشت.
عطار نیشابورى در تذکرة الاولیاء، درباره او مى‏نویسد:
(( صد و سى تن از صحابه را دریافت و هفتاد بدرى را دیده بود . و ارادت او به على ابن ابى‏-بدرى، یعنى مجاهدى که در جنگ بدر حضور داشته است .? طالب بود و خرقه از او گرفت .))-گزیده تذکرة الاولیاء، ص 30 .?
در جوانى به روم شد و نزد وزیر رفت . وزیر گفت:
(( ما امروز جایى مى‏رویم .ما را همراهى مى‏کنى؟ )) گفت: آرى .
پس به صحرا رفتند. حسن گفت: خیمه‏اى دیدم از پارچه‏هاى دیبا، با طناب‏هاى ابریشم و میخ‏هاى زرین، و سپاهى گران دیدم، جمله با آلت‏هاى حرب، ساعتى گرد آن خیمه بگشتند و چیزى بگفتند و برفتند . آنگاه فیلسوفان و دبیران، بیامدند و ایشان نیز گرد خیمه بگشتند و چیزى بگفتند و برفتند . بعد پیرانى چند باشکوه دیدم که همچنان کردند و برفتند .پس کنیزکان ماهروى، هر یک طبقى زر و جواهر بر سر نهاده، همچنان کردند و برفتند . پس قیصر و وزیر در خیمه شدند و بیرون آمدند و برفتند.
من متحیر شدم و گفتم این چه حال باشد؟ از وزیر سؤال کردم .
گفت: قیصر را پسرى صاحب جمال بود و در انواع علوم کامل و فاضل، و در میدان جنگ بى‏نظیر. و پدر عاشق او بود. ناگاه بیمار شد . طبیبان حاذق در معالجت او عاجز شدند، تا عاقبت وفات کرد.
پسر را در این خیمه در خاک کردند. هر سال یک بار به زیارت او آیند. و اول، آن سپاه گران که دیدى بیایند و گویند:
((اى پادشاه زاده!اگر این حال که تو را پیش آمده است، به لشکر و جنگ، دفع مى‏شد، ما همه جان‏ها فدا مى‏کردیم، تا تو را از این حال برهانیم. اما این حال (مرگ) از جانب کسى است که به هیچ روى با او کارزار نتوان کرد.)) این بگویند و بازگردند.
آنگاه فیلسوفان و دبیران بیایند و گویند:
((اى پادشاه زاده!اگر به دانش و فلسفه و طبابت، کارى از پیش مى‏رفت، ما دریغ نمى‏کردیم و تو را از چنگال مرگ مى‏رهاندیم .)) این بگویند و باز گردند.
پس پیران محترم بیایند و بگویند:
((اى ملک زاده! ((اگر به شفاعت و زارى، یا به دانش و مهارت، دفع این حال میسر بود، ما تو را زنده نگه مى‏داشتیم . اما این حال از کسى است که شفاعت و زارى نخرد. ))
پس کنیزکان ماهروى، با طبق‏هاى زرین بیایند و گویند:
((اگر از مال و جاه و جمال، کارى ساخته بود، ما خود را فدا مى‏کردیم . اما مال و جمال این جا وزنى و ارزشى ندارد.))
پس قیصر با وزیر در خیمه رو در رو گوید:
((اى جان پدر!از پدر چه کار آید؟ براى تو لشکر گران آورد و فیلسوفان و دبیران و شفیعان و مشاوران و صاحب جمالان و مال و نعمت‏هاى فراوان. و خود نیز آمدم . اگر به دست من کارى بر مى‏آمد، مى‏کردم. اما این حال، با کسى است که پدر با همه جلالت در پیش او عاجز است . سلام بر تو باد تا سال دیگر.)) این بگویند و بازگردند.
این قصه در دل حسن کارگر افتاد و در حال، بازگشت و به بصره رفت و خود را در انواع مجاهدت‏ها و عبادت‏ها افکند . - این داستان را عطار، سبب توبه حسن بصرى مى‏شمرد و آن را مبدأ او به زهد و عرفان مى‏داند.
?
و از او نقل کرده‏اند که کسى به او گفت:
((فلان کس جان مى‏کند و در حال مرگ است .)) گفت: ((چنین مگوى که او هفتاد سال است که جان مى‏کند، اکنون از جان کندن مى‏رهد؛ تا به کجا خواهد رسید.))- گزیده تذکرة الاولیاء، ص 40 .?

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقى -به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقى به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقى (سعدى )?


اى عزیز!اولا تو را وصیت مى‏کنم به آن چیزى که شیخ طریقت، شیخ ابوسعید ابوالخیر فرموده است که:
(( این کس [ = سالک ] باید هر روز به قدر سى پاره از حدیث مشایخ بگوید و بشنود که: من احب شیئا اکثر ذکره؛ [ هر که دوست بدارد چیزى را، آن را بسیار یاد مى‏کند .] - سیوطى، جامع الصغیر، ج 12، ص 161 .?

آن را که دل از عشق پر آتش باشد - - هر قصه که گوید همه دلکش باشد

 

تو قصه عاشقان همى کم شنوى - - بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد

 

و عن الصادق علیه السلام: عز السلامة حتى لقد خفى مطلبها فان لم تکن فى شى ء فتوشک فى التخلى، و ان طلبت فى التخلى فلم توجد فتوشک أن تکون فى کلام السلف الصالح . - ابن فهد حلى، التحصین، ص 14، با اختصار .?


سلامت آن قدر نایاب است که راه به دست آوردنش پنهان است . پس اگر در چیزى نباشد، ممکن است در تخلى و کناره گیره باشد، و اگر در تخلى جسته شد و به دست نیامد، ممکن است در سخن پیشینیان صالح باشد.
به یکى از عارفان گفتند: از خورشید روشن‏تر چیست؟ گفت:
((معرفت و شناخت.)) گفتند: از آب سودمندتر چیست؟ گفت: ((سخن اهل معرفت.)) پس پاره‏اى از دل‏ها از روز روشن‏تر است و پاره‏اى از شب تیره‏تر. و سخن اهل معرفت گنجى از گنج‏هاى هدایت است که معادن آن دل‏هاى عارفان است .
شیخ جنید را پرسیدند که: مریدان را از کلمات مشایخ و حکایات ایشان چه فایده؟
گفت: تقویت دل و ثبات قدم بر مجاهده و تجدید عهد طلب مى‏کنند.
گفتند: این را مؤکدى (= تأییدى ) از قرآن دارى؟
گفت: بلى؛
قال سبحانه: و کلا نقص علیک من انباء الرسل ما نثبت به فؤادک - سوره هود، آیه 120 .
(( و همه این داستان‏ها از اخبار پیامبران را براى تو باز مى‏گوییم آنچه را که دل تو را بدان وسیله محکم و استوار سازیم .))?
پس سخن مشایخ و بزرگان، لشکرى از سپاهیان خداوند بر روى زمین است. و مقامات راسخان، شهدى از شهدهاى الهى است . و اسرار مشایخ، گهرهایى است که قلوب عارفان، صدف آن‏ها است، و به هنگام یاد صالحان، رحمت الهى نازل مى‏شود.
و شیخ شرف الدین گفته است:
((مردان در قبور و حقایق در سطور.))
به یکى از عارفان گفتند: چرا هرگاه شما سخن مى‏گویى، هر کس سخن شما را مى‏شنود به گریه مى‏آید، ولى دیگران چنین نیستند؟ گفت: زن نوحه گرى که خود فرزند از دست داده، مانند نوحه گر حرفه‏اى و اجاره‏اى نیست . - در گذشته، زنان و مردانى بوده‏اند که شغل آنان، نوحه گرى و گریستن بوده است!از این گروه براى گرم‏تر کردن مجالس عزا و تعزیت استفاده مى‏شده است .بدین ترتیب که به آنان حق الزحمه‏اى پرداخت مى‏شد تا در مجلس حاضر شوند و چنان بگریند و شور برانگیزند که دیگران نیز به گریه آیند و مجلس، گرم و آبرومند شود . آنان را نوحه گران حرفه‏اى یا اجاره‏اى مى‏گفتند که گریستن‏هاى آشکار شغل شان بوده است .
?

در غزایى گر بود صد نوحه گر - - آه صاحب درد را باشد اثر -تمام مطالب این فصل تا بدین جا از منبع زیر است:


 

مولى عبد الصمد همدانى، بحر المعارف، ج 1، تحقیق و ترجمه از حسین استاد ولى، انتشارات حکمت،تهران: 1370، ص 35 33?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

109 - هیچ مگو

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت: ((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور .))
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد . روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم. لقمان گفت:
((پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى . ))- برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانى، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 77 .?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

108 - دریا باش

مردى پیش بایزید بسطامى آمد و گفت: ((چرا هجرت نکنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فایده دهى و خود نیز پخته‏تر گردى که گفته‏اند:

بسیار سفر باید تا پخته شود خامى - - صوفى نشود صافى تا در نکشد جامى


بایزید گفت:
(( در این شهر که هستم، دوستى دارم که ملازمت او را بر خود واجب کرده‏ام . به وى مشغولم و از او به دیگرى نمى‏پردازم . )) آن مرد گفت: آب که در یک جا بماند و جارى نگردد، در جایگاه خود بگندد.)) بایزید جواب داد:
(( دریا باش تا هرگز نگندى .))-برگرفته از: گزیده کشف الاسرار، دکتر رضا انزابى نژاد، ص 74 .?
چنان که رابعه را از زنان عارفه بود، کسى گفت: از خلوت بیرون آى تا شگفتى‏هاى خلقت بینى . رابعه گفت:
(( به خلوت در آى تا عجایب خالق بینى .))



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

107 - زهر، خوش‏تر

آورده‏اند که یکى از حجاج در راه مکه، از کاروان بازماند و در بیابان تنها شد . در آن بادیه مى‏رفت با به جایى رسید . خانه‏اى کهنه دید . بدان سو رفت . در زد . پیرزنى در خانه گشود . حاجى سلام کرد و زن او را خوشامد گفت.
حاجى گفت: من مردى در راه مانده‏ام و چند روز است که غذا نخورده‏ام . اگر طعامى دارى، مراد ده تا بخورم . زن گفت: در این وادى، ماران بسیارند . برو و یک دو مار بگیر و بیاور تا من بپزم و بخوریم . مرد متحیر شد و گفت: من مار ندانم گرفت.
زن گفت: بیا تا با هم برویم و من مار گیرم . ساعتى در وادى بگشتند؛ چهار مار بزرگ گرفت و آورد و سر و دم آن‏ها بزد و آتش بیفروخت و مار بر آتش نهاد . مرد از غایت گرسنگى، آن را خورد . پس به آب محتاج گشت.
زن گفت در این نزدیکى‏ها، چشمه‏اى است؛ برو و همان جا آب بنوش . آن مرد، بر سر آن چشمه آمد . آبى دید بسیار نامطبوع و بدبو و گل آلود. چاره‏اى جز نوشیدن ندید . چون باز آمد، زن را گفت:اى مادر!چنین جاى بدین ناخوشى، چرا ماندى و عمر تباه مى‏کنى؟ پیر زن گفت: در جهان بهتر از این بیابان، جایى براى زیستن نیست.
مرد گفت: در شهر ما، آب‏هاى فراوان و باغ‏هاى پر نعمت هست و انواع میوه‏ها و درختان و غذاهاى مطبوع. ما هرگز ندانسته بودیم که ماران را بتوان خورد.
پیرزن گفت: در آن جا که شما روزگار مى‏گذرانید و نعمت و آسایش آن بسیار است، آیا کسى بر کسى ستم هم مى‏کند؟
گفت: شاهان و ملوک، ستم‏هاى بزرگ مى‏کنند و مردمان، بر یکدیگر ستم‏هاى خرد، گاه روا مى‏دارند.
زن گفت:
(( آن نعمت‏ها که گفتى در چنان جایى، بتر از زهر باشد و این زهر در دامن فراغت، خوش‏تر از همه نعمت‏ها است . ))-برگرفته از: جوامع الحکایات، به نقل از مهدى ماحوزى، برگزیده نظم و نثر فارسى، ص 62 .?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

106 - اشک، آرى؛ نان، هرگز

مردى نشسته بود و گریه مى‏کرد . کسى بر او گذشت و علت زارى او را پرسید . مرد گریان به سگ خود اشاره کرد و گفت: بر این سگ مى‏گریم که در حال جان دادن است . این سگ، خدمت‏ها به من کرد. روزها، همراهم بود و شب‏ها بر در خانه‏ام پاسبانى مى‏کرد . اکنون که چنین افتاده است، مرا چنین گریان کرده است . مرد رهگذر گفت: آیا زخمى خورده است؟ گفت: نه . گفت: پیر شده است؟ گفت: نه . گفت پس چرا چنین رنجور است . مرد در همان حال گریه و زارى گفت: گرسنگى، امانش را بریده است . مرد گفت: مى‏بینم که در دست کیسه‏اى دارى . آیا در آن نان نیست؟ گفت: هست . گفت: چرا از این نان نمى‏دهى که از مرگ برهد؟ گفت: بر مرگ او گریه مى‏کنم؛ اما نان به او نمى‏دهم . هر چه خواهى اشک مى‏ریزم، ولى نان خویش را از جان سگ بیش‏تر دوست دارم. اشک، رایگان است، اما نان، قیمت دارد . رهگذر گفت: ((چه تیره بخت مردى، هستى که قیمت نان را بیش از بهاى اشک مى‏دانى .))-برگرفته از: مثنوى، دفتر پنجم، ابیات 490 477 .?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

105 - غم نان

یکى از ملوک را مدت عمر سر آمد . جانشینى نداشت . وصیت کرد که بامدادان، نخستین کسى که از دروازه شهر در آمد، تاج شاهى بر سر وى نهند و مملکت را بدو واگذارند . از قضا اول کسى که در آمد، گدایى بود . ارکان دولت و بزرگان کشور، وصیت سلطان به جا آوردند و کلید خزاین و تاج شاهى را به او سپردند.
مدتى فرمان راند و امیرى کرد . اندک اندک بعضى از امراى کشور، سر از فرمان او پیچیدند و از ممالک همسایه، به ملک او حمله‏ها شد . نزاعى سخت در گرفت و کشور چند پاره شد . درویش از این همه نزاع و تشویش، به ستوه آمد و کارى نمى‏توانست کرد.
در همان روزگار، یکى از دوستان قدیمش از سفرى باز آمد و چون او را در کسوت پادشاهى دید، گفت:
((شکر خداى را که اقبال یافتى و سعادت قرین تو شد و به این پایه رسیدى .)) درویش گفت: ((اى عزیز!تبریکم مگو که جاى تعزیت و تسلیت است . آن روزها که با هم بودیم، غم نانى داشتم و امروز تشویش جهانى.))-برگرفته از: گلستان، باب دوم، ص 86 .



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

104 - تو نیز بخواب

سعدى (690 606 ه.ق) در کتاب گلستان، خاطرات زیبایى از دوران جوانى و کودکى خود نقل مى‏کند که گاه بسیار نکته‏آموز و دل‏انگیز است . در یکى از این خاطرات مى‏گوید:
یاد دارم که در ایام کودکى، اهل عبادت بودم و شب‏ها بر مى‏خاستم و نماز مى‏گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم .شبى در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامى را بر کنار گرفته، مى‏خواندم . در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند، خوابیده‏اند . پدر را گفتم: از اینان کسى سر بر نمى‏دارد که نمازى بخواند. خواب غفلت، چنان اینان را برده است که گویى نخفته‏اند، بلکه مرده‏اند . پدر گفت:
(( تو نیز اگر مى‏خفتى، بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتى -در پوستین خلق افتادن، یعنى زبان به تعریض گشودن و عیب مردم گفتن و اسرار نهان آنان را فاش کردن.? و عیب آنان گویى و برخود ببالى.))- برگرفته از: سعدى، گلستان، باب دوم، ص 74 .?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

103 - ریا بر سر سفره

زاهدى، مهمان پادشاهى بود . چون به طعام نشستند، کمتر از آن خورد که عادت او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن خواند که هر روز مى‏خواند، تا به او گمان نیک برند و از زاهدانش پندارند.
وقتى به خانه خویش بازگشت، اهل خانه را گفت که سفره اندازند و طعام حاضر کنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زیرک و خردمند داشت . گفت:
((اى پدر!تو اکنون در خانه سلطان بودى؛ آن جا طعام نبود که خورى و گرسنه به خانه نیایى؟ ))
پدر گفت:
(( بود؛ ولى چندان نخوردم که مرا عادت است تا در من گمان نیک برد و روزى به کارم آید . ))
پسر گفت:
((پس برخیز و نمازت را هم دوباره بخوان که آن نماز هم که در آن جا کردى، هرگز به کارت نیاید .))-برگرفته از: سعدى، کلیات، گلستان، تصحیح فروغى، باب دوم (در اخلاق درویشان ) ص 73.?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

102 - پیک ناپیدا

دلسوخته‏اى هر شب خدا را مى‏خواند و ذکر ((الله )) از دهان او نمى‏افتاد. در همه حال لفظ ((الله )) بر زبان داشت و یک دم از این ذکر، نمى‏آسود.
شبى شیطان به سراغش آمد و گفت:
((این همه الله را لبیک کو؟ چگونه او را این همه مى‏خوانى و هیچ پاسخ نمى‏شنوى؟ اگر در این ذکر، سودى بود، باید ندایى مى‏شنیدى و لبیکى مى‏آمد.))
مرد، شکسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را دید که به او مى‏گوید:
((چه شد که از ذکر بازماندى؟ ))
گفت:
(( همه عمر او را خواندم، هیچ پاسخ نشنیدم. اگر بر در کسى چند بار بکوبند، پاسخى شنوند . من سال‏ها است که الله مى‏گویم و لبیک نمى‏شنوم. ترسم که مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبیک نباشم .)) خضر گفت: ((هرگاه که او را خواندى، او تو را پاسخ گفته است .))
گفت: چگونه؟ گفت:
((همین که او را مى‏خوانى، او تو را حال و توفیق داده است که باز بیایى و الله بگویى . آن الله گفتن‏هاى تو، لبیک‏هاى خدا است . اگر رد باب بودى، آن توفیق نمى‏یافتى که باز آیى و باز او را بخوانى . بدان که اگر در دل تو سوز و دردى است، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند که از جانب خدا تو را پاسخ مى‏گویند و به درگاه او مى‏کشانند.

گفت آن الله تو لبیک ماست - - آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست‏

 

ترس و عشق تو کمند لطف ماست - - زیر هر یا رب تو لبیک هاست


اگر دیدى که جاهلى و غافلى، خدا را نمى‏خواند، بدان که خدا بر دهان و دل او قفل زده است، و اگر اهل دلى پیوسته خدا را خواند، آن از توفیق و اراده حق است که خواسته است بنده‏اش به درگاه آید و نالد. پس اگر چون گذشته ذکر بر لب داشتى، بدان که او تو را بدین کار گمارده است و اگر به ذکر و مناجات، رغبت نداشتى، پس همو تو را اجازت نفرموده است .
))-برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابیات 200 189 .مولانا در پایان این داستان مى‏گوید:
درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانى مر خدا را در نها
?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

101 - هم این، هم آن

یکى از وزرا، نزد ذوالنون مصرى رفت و از او دعایى خواست . ذوالنون گفت: ((وزیر را مسئله چیست .))
گفت:
(( روز و شب در خدمت سلطان مشغولم . هر روز امید آن دارم که خیرى از او به من رسد، و در همان حال ترسانم که مباد خشم گیرد و مرا عقوبت دهد.))
ذوالنون گریست .
وزیر گفت:
((شیخ را چه شد که از شنیدن این سخن، گریه آغازید .))
ذوالنون گفت:
(( اگر من هم خداى عزوجل را چنان مى‏پرستیدم که تو سلطان را، اکنون از شمار صدیقان بودم .)) یعنى خدا را باید چنان‏- برگرفته از: سعدى، گلستان، باب اول، ص 63.?پرستید که هماره از او در خوف و رجا بود، و این از بندگان، ساخته نیست؛ زیرا برخى در خوف‏اند فقط، و برخى بر امیدند فقط.

 



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

100 - لایق پیغمبرى

در اخبار است که موسى در جوانى، چوپانى مى‏کرد. روزى، گوسفندى از او گریخت و موسى در پى او بسیار دوید .

در پى او تا به شب در جستجو - - و آن رمه غایب شده از چشم او


تا این که گوسفند از خستگى و درماندگى، جایى ایستاد و موسى به او دست یافت . چون به گوسفند رسید، گرد از وى افشاند و بر سر و روى گوسفند دست مى‏کشید و او را مى‏نواخت؛ چنانکه مادرى، طفل خردش را . در آن حال که گوسفند را نوازش مى‏کرد، مى‏گفت:
((گیرم که بر من رحم نداشتى، بر خود چرا ستم کردى و این همه راه را در صحرا دویدى تا بدین جا رسیدى. ))
همان دم خداوند به فرشتگان خود گفت:
(( موسى، سزاوار نبوت است و جامه رسالت بر تو او باید کرد که چنین با خلق من مهربان است و خود را براى راحت مردم، به رنج مى‏اندازد.))- برگرفته از: تاریخ بیهقى، به تصحیح فیاض، چاپ تهران، ص 205 . این حکایت در سیاست نامه و مثنوى نیز آمده است .?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

99 - خواب خوش

سه تن در رهى مى‏رفتند؛ یکى مسلمان و آن دو دیگر، مسیحى و یهودى. در راه درهمى چند یافتند . به شهرى رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند.
شب از نیمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز یک نفر را سیر نمى‏کرد.
یکى گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر که خواب نیکو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.
صبح شد . عیسوى گفت: دیشب به خواب دیدم که عیسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از این نیکوتر نباشد. حلوا نصیب من است .
یهودى گفت: خواب من نیکوتر است . موسى را دیدم که دست من را گرفته بود و مى‏برد . از همه آسمان‏ها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میانه راه تو را دیدم که در آسمان چهارم آرمیده‏اى؛ ولى مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت:
((اى بیچاره !آن یکى را عیسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بیچاره مانده‏اى.بارى اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏اى، برخیز به همان حلوا رضایت ده . )) آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نیز نصیبى داشته باشم .
رفیقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو دیدى. آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود . -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107 . مولوى نیز این حکایت را در دفتر ششم مثنوى، به نظم کشیده است.
?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

98 - یار در خانه و ...

کسى از خدا گنج بى‏رنج خواست . بسى التجا کرد و دعا خواند و اشک ریخت. شبى در خواب دید که فرشته‏اى به او مى‏گوید: ((فردا به گورستان شهر رو . آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق کن . تیرى در کمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است . ))
از خواب برخاست و چنان کرد که در خواب دیده بود؛ اما گنجى نیافت. خبر به پادشاه رسید . او نیز تیراندازانى گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیرها مى‏افتاد، مى‏کندند؛ باز گنجى یافت نشد.
مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید که
(( پس از عمرى، مرا گنجى نمودى، اما باز ندادى . گنج نیافتم و رسواى شهر نیز شدم .)) خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید .
گفت: آنچه گفتى به جا آوردم، اما گنج نیافتم.
فرشته گفت:
(( نه؛ آنچه ما گفتیم به جا نیاوردى . آنچه خود پنداشتى، کردى . ما گفتیم که تیر در کمان بگذار، نگفتیم کمان را بکش . اگر تیر در کمان مى‏گذاشتى و رها مى‏کردى، تیر پیش پاى تو مى‏افتاد و تو گنج را زیر پاى خود مى‏یافتى .))
صبح برخاست و این بار همان کرد که در خواب به او الهام شده بود. گنج یافت و دانست که هر چه از خیر و نیکى است، نزدیک است و مردمان بى‏سبب به راه‏هاى دور مى‏روند تا خیرى کسب کنند یا توشه‏اى براى آخرت بیندوزند . - برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر ششم .
اى کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دور اندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر
آنچه حق است اقرب از حبل الورید تو فکنده تیر فکرت را بعید
(دفتر ششم، ابیات 5 2353
?

یار در خانه و ما گرد جهان مى‏گردیم - - آب در کوزه و ما تشنه لبان مى‏گردیم - صائب تبریزى



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

97 - بشکن!

نوشته‏اند: روزى پادشاهى همه درباریان را خواست . همه گرد تخت او به صف ایستادند . شاه، گوهرى بس زیبا و گرانبها به یکى از آنان داد و گفت: این گوهر چگونه است و به چند ارزد؟
گفت: صدها خروار طلا، قیمت این گوهر را ندارد.
شاه گفت: آن را بشکن.
مرد دربارى گفت:اى شاه!چنین گوهرى را نباید شکست که سخت ارزنده و قیمتى است .
ساعتى گذشت . دوباره آن گوهر را به یکى دیگر از حاضران داد و همان خواست . او نیز گفت:اى سلطان جهان!این گوهر، به اندازه نیمى از مملکت تو، قیمت دارد . چگونه از من خواهى که آن را بشکنم؟
شاه او را نیز رها کرد و دستور داد به هر دو خلعت و هدیه دهند.
به چندین کس دیگر داد و همگى همان گفتند که آن دو ندیم گفته بودند.
شاه را ندیمى خاص بود که بدو سخت عنایت داشت و مهر مى‏ورزید . او را خواست . پیش آمد. گوهر را به دست او سپرد و گفت: چند ارزد؟
گفت: بسیار .
شاه گفت: آن را بشکن!همان دم، گوهر را بر زمین زد و آن را صد پاره کرد.
حاضران، همه بر آشفتند و زبان به طعن و لعن وى گشودند که اى نادان این چه کار بود که کردى. آیا پسندیدى که خزانه شاه از چنین گوهرى، خالى باشد؟
ندیم گفت: راست گفتید . این گوهر، افزون بر آنچه در تصور گنجد، قدر و بها داشت؛ اما فرمان شاه، ارزنده‏تر و قیمتى‏تر است .
حاضران، چون این پاسخ را از آن غلام شنیدند، همگى دانستند که این، امتحانى بود از جانب شاه . لب فرو بستند و هیچ نگفتند که دانستند خطا کرده‏اند . - برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 4055 3035 . این حکایت را به سلطان محمود و ایاز نسبت داده‏اند و به گونه‏هاى دیگر نیز گفته‏اند . مولوى پس از نقل آن، مى‏افزاید که نباید به این بهانه که جسم و جان آدمى، قیمت دارد و حفظ آن واجب است، از فرمان خدا و شرع سر پیچد .
?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

96 - از بهر خدا، اذان مگو

در شهرى، مسجدى بود و آن مسجد را مؤذنى که بس ناخوش آواز بود . مسلمانان، او را از گفتن اذان باز مى‏داشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادى سخت داشتند و ترک آن را، روا نمى‏شمرد.
روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مى‏کشید تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افکند . ناگاه مردى روى به جانب او کرد. نزدش آمد و نشست . گفت: مؤذن این مسجد تویى؟
گفت: آرى .
گفت: هر صبح و ظهر و شام، تو از این مسجد، اذان مى‏گویى؟
گفت: آرى .
گفت: این هدایا، از آن تو است . پس جامه‏اى نو و چندین هدیه دیگر بدو داد. مؤذن گفت: این هدایا از بهر چیست؟
مرد گفت: ما به دین شما نیستیم و آیین دگرى داریم. مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل که چندى است میل اسلام کرده است . هر چه او را نصیحت مى‏گفتم، سود نداشت. عالمان بسیارى از دین خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه، از اسلام برگردانند؛ سودى نمى‏کرد. چنین بود که تا روزى صداى تو را شنید. از خواهرش پرسید که این صداى نامطبوع چیست و از کجا است که من در همه عمر، چنین آواز زشتى از دیر و کلیسا نشنیده‏ام؟ خواهرش گفت که این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان. باورش نیامد . از دیگرى پرسید. او نیز همین را گفت . چون یقین گشتش که این بانگ از مسجد مسلمانان است، از مسلمانى دلش سرد شد . من نیز که پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب کردم که صاحب این بانگ را سپاس‏ها گویم و هدیه‏ها دهم. اگر بیش از این داشتم، بیش از اینت مى‏دادم .- برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 3390 3367 .مولوى در ادامه این حکایت مى‏گوید: ایمان بسیارى از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مى‏کند و نامسلمانان را به اسلام بى‏رغبت و بى‏اعتنا مى‏کند.
هست ایمان شما، زرق و مجاز راهزن همچون که آن بانگ نما
?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

95 - آن را نمى‏توانم، این را نمى‏خواهم

در زمان بایزید بسطامى، کافرى در شهر مى‏زیست . همسایگان وى، پیوسته او را به اسلام دعوت مى کردند و او همچنان بر آیین خود، پاى مى‏فشرد. روزى همسایگان، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: (( بر ما است که خیر تو گوییم و براى تو خیر خواهیم. بدان که اسلام، آخرین دین است و هر که نه بر این آیین است، گمراه است . تو را چه مى‏شود که دعوت ما را پاسخ نمى‏گویى و بر دین خود مانده‏اى .))
گفت:
(( بارها اندیشیده‏ام که به دین شما روى آورم؛ ولى هر بار که چنین قصدى مى‏کنم، باز پشیمان مى‏شوم.))
گفتند:
((چیست که تو را از آن نیت خیر باز مى‏گرداند؟ )) گفت: (( هر بار پیش خود مى‏گویم اگر مسلمانى، آن است که بایزید دارد، من نتوانم، و اگر آن است که شما دارید، نخواهم.))- برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 3366 3356 .



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

94 - گوش خر بفروش و دیگر گوش خر

آورده‏اند که شیرى بود که او را ضعف و سستى بر آمده بود و چنان قوت از او ساقط شده که از حرکت باز ماند و نشاط شکار نداشت، و در خدمت او روباهى بود.روزى روباه او را گفت: ((سلطان جنگل، چرا چنین ضعیف افتاده است؟ آیا در اندیشه معالجه خویش نیست؟ ))
شیر گفت:
((اگر دارو دست دهد، به هیچ وجه، تأخیر جایز نشمرم و گویند دل وگوش خر، علاج این ضعف است و آن، اکنون مرا میسر نیست .))
روباه گفت:
((اگر جناب شیر، رخصت فرمایند و اجازت دهند خرى به نزدشاان خواهم آورد.)) شیر گفت: (( چگونه؟ ))
روباه گفت:
(( در این نزدیکى، چشمه‏اى است که رختشویى هر روز براى شستن رخت‏ها بدان جا مى‏آید و با او خرى است که با رخت‏ها بر پشت او است . چون به چشمه مى‏رسد، خر را رها مى‏کند تا در اطراف چشمه بچرد . او را بفریبم و نزد سلطان آورم.)) شیر، پذیرفت و گفت: ((چنانچه خر بدین جا آورى، دل و گوش او را من خورم و باقى به تو دهم .))
روباه به نزد خر رفت و با او مهربانى‏ها کرد و سخن از دوستى و رفاقت گفت. آن گاه پرسید که سبب چیست که تو را رنجور و نزار مى‏بینم . خر گفت: صاحبم پى در پى از من کار کشد و علف، چندان که من خواهم، فراهم نیاورد .روباه گفت:
((ندانم چرا این محنت و رنج را اختیار کرده‏اى .)) خر گفت: ((هر جا که روم، همین است .)) روباه گفت: ((اگر خواهى تو را به جایى مى‏برم که زمین آن را علف‏هاى‏تر و تازه پوشانده است و هواى آن همچون بوى عطر، دل‏انگیز است . پیش از تو خرى دیگر را نصیحت کردم و بدان جا بردم و اکنون در آن جاى خرم مى‏خرامد و به عیش و مسرت، روزگار مى‏گذراند .)) خر گفت: ((چه روز خوبى است امروز که تو را دیدم. دانم که شرط دوستى به جاى مى‏آورى . باشد که من نیز، خدمتى به تو کنم . ))
روباه، خر را به نزدیک شیر آورد. شیر قصد خر کرد تا او را شکار کند .اما چون قوتى در بازو نداشت، خر از دست او گریخت .روباه در حیرت شد از سستى شیر . خواست که ترک او گوید . شیر، گفت:
(( در این ناکامى، حکمتى بود که پس از این تو را خبر خواهم داد. اکنون دوباره برو. شاید که او را باز فریب دهى و به این جا آورى )) . روباه دوباره رفت . خر به او عتاب کرد و گفت: مرا کجا بردى؟ این است شرط دوستى و طریق جوانمردى؟ روباه گفت: ((ندانم چرا گریختى ؟ آن که قصد تو کرد و به سوى تو آمد، خرى از جنس تو بود. مى‏خواست که تو را استقبال کند و همراه تو شود.)) خر، تا آن زمان شیر ندیده بود و وسوسه‏هاى روباه، باز در او کارگر افتاد. همراه روباه شد و نزد شیر آمد . این بار در یک قدمى شیر ایستاد و شیر چون او را در نزدیکى خود دید، جستى زد و بر سر و روى او پنجه زد . خر بر زمین افتاد.شیر به روباه گفت: همین جا باش تا من دست و روى خود بشویم و بازگردم تا از دل و گوش خر طعام سازم.چون شیر رفت، روباه دل و گوش خر بخورد. شیر باز آمد . پرسید که دل و گوش کجا شد؟ گفت: ((عمر سلطان دراز باد، اگر این خر را دل و گوش بود، دوبار به پاى خود به مسلخ نمى‏آمد و فریب خدعه‏هاى من نمى‏خورد . او را نه گوش بود و نه چشم و نه دل .))- مولانا در مثنوى:
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر این معانى را نیابد گوش خر
قرآن کریم نیز خبر مى‏دهد که گروه‏هایى از مردم، گوش دارند، اما نمى‏شنوند؛ چشم دارند، اما نمى‏بینند قلب دارند ؛ اما نمى‏فهمند: لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون .(اعراف / 7، آیه 179 )
(( دل‏هایى دارند که با آن در نمى‏یابند، و چشم‏هایى دارند که با آن نمى‏بینند، و گوش‏هایى دارند که با آن نمى‏شنوند. آنان همچون چارپایانند، بلکه گمراه‏تر . آنان غافلان‏اند.))
حکایت، برگرفته از کلیله و دمنه، ص 219 217 است . مولانا نیز در مثنوى این حکایت نکته‏آموز را در دفتر پنجم به نظم کشیده است .



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

93 - اکنون امیرى

چوپانى به وزارت رسید . هر روز بامداد بر مى‏خاست و کلید بر مى‏داشت و در خانه پیشین خود باز مى‏کرد و ساعتى را در در خانه چوپانى خود مى‏گذراند . سپس بیرون مى‏آمد و به نزد امیر مى‏رفت.
شاه را خبر دادند که وزیر هر روز صبح به خلوتى مى‏رود و هیچ کس را از کار او آگاهى نیست . امیر را میل بر آن شد تا بداند که در آن خانه چیست . روزى ناگاه از پس وزیر (چوپان) بدان خانه در آمد . وزیر را دید که پوستین چوپانى بر تن کرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى‏خواند . امیر گفت:اى وزیر!این چیست که مى‏بینم؟ وزیر گفت: هر روز بدین جا مى‏آیم تا ابتداى خویش را فراموش نکنم و به غلط نیفتم، که هر که روزگار ضعف، به یاد آرد، در وقت توانگرى، به غرور نغلتد.
امیر، انگشترى خود از انگشت بیرون کرد و گفت:
((بگیر و در انگشت کن؛ تاکنون وزیر بودى، اکنون امیرى .))- برگرفته از: اسرار التوحید، ص 209، با کمى تغییر در الفاظ.?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

92 - صبح است نه شام

روزى دوستان یحیى بن معاذ، از هر درى سخنى مى‏گفتند و یحیى، مى‏شنید و هیچ نمى‏گفت . یکى از آن میان گفت: دنیا چون به مرگ آلوده است و عاقبت آن گور است، به جوى نیرزد.

آن یکى مى‏گفت خوش بودى جهان - - گر نبودى پاى مرگ اندر میان‏


یحیى به سخن آمد و گفت: خطا گفتید. اگر مرگ نبود، دنیا به هیچ نمى‏ارزید. گفتند: چرا؟ گفت: مرگ، پلى است که دوست را به دوست مى‏رساند .کسى خواهد که تا ابد در فراق باشد و روى دوست نبیند؟ حسرت مردگان آن نیست که مرده‏اند؛ حسرتشان آن است که زاد با خود نیاورده‏اند . مرگ، تو را از چاهى، به صحرا مى‏اندازد و از تنگنایى به فراخى. آغاز است، نه پایان؛ منزل است نه مقصد؛ صبح است نه شام .- برساخته از: مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 1770 1760 و تذکرة الاولیاء، ذکر یحیى بن معاذ.



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

91 - رفیقان نیمه راه

شخصى را زنى بود با جمال و خدمتکار، و باغى و کتابى . روزى به باغ مى‏رفت و کتاب مى‏خواند و روزى با زن مى‏نشست . چون مرگ نزدیک‏-گویا مراد از کتاب در این جا، قرآن باشد.? شد، باغ را گفت: تو را آب دادم و آبادان داشتم. امروز من مى‏روم، با من چه خواهى کرد؟ از باغ آوازى آمد که مرا پاى نباشد که با تو بیایم و چون تو بروى، دیگرى خواهد آمد و در من خواهد آسود . مرد از باغ نومید شد.
پس رو به زن کرد و گفت: من عمر در سر تو کردم و از بهر تو رنج‏ها کشیدم. امروز بخواهم رفت. چه کنى؟ گفت: تا زنده باشى خدمت کنم و اگر بمیرى، جزع و فریاد کنم و چون تو را ببرندن، تا لب گور با تو بیایم و چون در خاک پنهان شوى، در خاک نیایم؛ اما بنالم و بگریم و بازگردم و شوهرى دیگر کنم . مرد از وى نیز نومید شد.
روى به کتاب کرد و گفت: بخواهم رفت . چه خواهى کرد؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوى، مونس تو باشم و چون قیامت شود، دستگیر تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم . - عجایبنامه، به نقل از قصص و تمثیلات مثنوى، ص 166 .



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

90 - شکنجه مبارک‏

مردى از جایى مى‏گذشت . دید که جوانى به زیر درختى آرمیده است . چون نیک نظر انداخت، مارى را دید که به سوى جوان مى‏رود. تا به او رسد، مار در دهان خفته خزید . آن مرد، پیش خود اندیشید که اگر جوان را از واقعه، آگاه کند، همان دم از بیم مار، جان خواهد داد . چاره‏اى دیگر اندیشید . چوبى برداشت و بر سر و روى جوان خفته زد . مرد جوان از خواب، جست . تا به خود آید، چندین چوب خورد؛ آن چنان که از پاى در آمد و حال او دگرگون شد . بدین بسنده نکرد و جوان را چندین سیب پوسیده که زیر درخت افتاده بود، خوراند . جوان به اجبار سیب‏ها را مى‏خورد و آن مرد را دشنام مى‏داد و مى‏گفت: (( چه ساعت شومى است این دم که گرفتار تو شده‏ام . مرا از خواب ناز، به در آوردى و چنین شکنجه مى‏دهى .)) مرد به گفتار جوان، وقعى نمى‏نهاد، و مى‏زد و مى‏خوراند. تا آن که جوان هر چه در اندرون داشت، قى کرد و بیرون ریخت. در حال،- قى کردن: استفراغ .? مارى را دید که از دهان او بیرون جست . چون مار بدید، دانست که این جفا از چیست و این چه ساعت مبارکى است که به چشم مرد عاقل آمده است . مرا را ثنا گفت و خدمت کرد و شکر راند.
پس اى عزیز!بسا رنج و شکنجه که تو را سود است نه زیان، تا مارى که در درون تو است، بیرون جهد و بر تو زخم نزند.- برگرفته از: الفرج بعد الشدة، طبع مصر، ج 1، ص 48 47 و مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابیات 18781889، با اندکى تغییر، به نقل از بدیع الزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 612 .
?
مولوى در دفتر دوم مثنوى، ابیات زیر را در طلیعه حکایت بالا آورده است:

اى ز تو هر آسمان‏ها را صفا - - اى جفاى تو نکوتر از وفا

 

ز آن که از عاقل جفایى گر رسد - - از وفاى جاهلان آن به بود

 

گفت پیغمبر عداوت از خرد - - بهتر از مهرى که از جاهل رسد - مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابیات 7 1875 .?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

89 - تلخ و شیرین

خواجه‏اى غلامش را میوه‏اى داد . غلام میوه را گرفت و با رغبت تمام مى‏خورد. خواجه، خوردن غلام را مى‏دید و پیش خود گفت: ((کاشکى نیمه‏اى از آن میوه را خود مى‏خوردم . بدین رغبت و خوشى که غلام، میوه را مى‏خورد، باید که شیرین و مرغوب باشد .)) پس به غلام گفت: (( یک نیمه از آن به من ده که بس خوش مى‏خورى .))
غلام نیمه‏اى از آن میوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن میوه خورد، آن را بسیار تلخ یافت . روى در هم کشید و غلام را عتاب کرد که چنین میوه‏اى را بدین تلخى، چون خوش مى‏خورى . غلام گفت:
((اى خواجه!بس میوه شیرین که از دست تو گرفته‏ام و خورده‏ام . اکنون که میوه‏اى تلخ از دست تو به من رسیده است، چگونه روى در هم کشم و باز پس دهم که شرط جوانمردى و بندگى این نیست . صبر بر این تلخى اندک، سپاس شیرینى‏هاى بسیارى است که از تو دیده‏ام و خواهم دید.))- برگرفته از: ابوحیان توحیدى، کتاب الامتاع و المؤانسة، طبع مصر، ج 2، ص 121، به نقل از فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 55 .



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

88 - شیر است نه گاو

مردى روستایى، گاو خود را در آخور بست و به سراى خود رفت . شیرى آمد، گاو را خورد و در جاى او نشست . مدتى گذشت . مرد روستایى به آخور آمد تا گاو را آب و علف دهد . آخور چنان تاریک بود که روستایى ندانست که در جاى گاو، شیرى درنده نشسته است . بر سر شیر آمد و دست بر پشت او مى‏کشید و مى‏نواخت.
شیر در زیر نوازش‏هاى دست روستایى، به خنده افتاد و پیش خود گفت: راست است که مى‏گویند آدمیان، دوست مى‏رانند و دشمن مى‏نوازند . اگر مى‏دانست که چه کسى را مى‏نوازد، زهره‏اش پاره مى‏شد و جان مى‏داد.
آرى، آدمى گاه آرزوى چیزى یا کسى را مى‏کند که اگر حقیقت آن چیز یا کس را مى‏دانست و مى‏شناخت، مى‏گریخت، و چون دشمن خویش را نمى‏شناسد، گاه عمر خود را در خدمت او صرف مى‏کند، و در همه عمر عاشق او است! - مثنوى، دفتر دوم، ابیات 515 505 .
?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

87 - نشان دوستى

ذوالنون مصرى، از نخستین عارفان اسلامى است . متوکل، خلیفه عباسى، او را به جرم کفر و بى‏دینى، در زندان کرد؛ اما پس مدتى، تحت تأثیر سخنان او قرار گرفت و وى را آزاد کرد . ذوالنون در سال 245 هجرى قمرى وفات یافت.
ذوالنون مصرى را به جرم
((جنون)) و دیوانگى به دیوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس کردند . روزى دوستان و مریدانش به دیدار او رفتند . ذوالنون گفت: شما کیستید؟ گفتند: ما دوستداران توییم. ذوالنون، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود یافت، به سوى آنان، پرتاب کرد . مریدان همه گریختند و کسى بر جاى نماند . ذوالنون، خندید و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت: شرم بادتان!شما دوستداران من نیستید . اگر دوستان من بودید، بر جفاى من صبر مى‏کردید و این چنین از من نمى‏گریختید . دوست، بلاى دوست را به جان مى‏خرد و از او نمى‏گریزد.- این حکایت را به شبلى و دیگران نیز نسبت داده‏اند . مولوى در مثنوى (دفتر دوم، ابیات 2 1461 )، قهرمان این داستان را ذوالنون دانسته و در پایان قصه مى‏گوید:
نى نشان دوستى شد سرخوشى در بلا و آفت و محنت کشى
دوست همچون زر، بلا چون آتش است زر خالص، در دل آتش خوش اس
?



نویسنده : سید اصغر قدس - ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به سید اصغر قدس مي باشد.کپی برداری از مطالب با ذکـر نام و آدرس وبلاگ مجاز میباشــد