دعا
پروردگارا، به من آرامش ده تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده، تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم .
بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم .
مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
خداوندا
مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خود را.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که به هنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که به هنگام شکست شرافتمندانه درخود احساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا با ناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.
مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد. پیش از این که در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.
مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن را نیز هرگز از خاطر نبرد.
انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند.
و از همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشود و مسحور نگردد.
خدایا مرا به حال خود وامگذار، ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امیدواران.
خدایا مرا آن ده، که مرا آن به.
مردى از انصار به محضر رسول اکرم صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد:
یا رسول الله، اگر جنازه اى حاضر باشد و مجلس عالمى، کدامیک را دوست تر دارى که من حضور یابم ؟ رسول الله فرمودند: اگر براى تشییع و دفن، کسانى باشند که عهده دار انجام آن شوند، حضور یافتن در مجلس دانشمند، از حاضر شدن در تشییع هزار جنازه و عیادت هزار بیمار و از نماز شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان دادن و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است، کجا این ها با فضیلت حضور در محضر عالم برابرى مى کند؟! آیا ندانسته اى که اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش است و خیر دنیا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنیا و آخرت با نادانى است؟!
مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای این که تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آن که او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت : تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت. در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که تی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آن ها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد، که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.
مردی بود بسیار متمکن و پول دار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیش کارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیش کار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آن ها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آن ها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه کارگران را گردآورد و به همه آن ها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند :
این بی انصافی است. چه می کنید، آقا ؟
ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلا کاری نکرده اند.
مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آن چه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟
کارگران یک صدا گفتند : نه، آن چه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم .
مرد دارا گفت : من به آن ها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آن ها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.
حضرت مسیح می فرمایند: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می شود، اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
سخنران معروفی در یک جلسه سخنرانی یک اسکناس باارزش از جیبش درآورد و پرسید:
چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
او گفت: بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در مقابل نگاه های متعجب اسکناس را مچاله کرد و پرسید:
چه کسی مایل است هنوز این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دست همه حاضرین بالا رفت. بار دیگر اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و سوال را دوباره تکرار کرد و باز هم دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت:
دوستان من، با این بلاهایی که من سر این اسکناس آوردم از ارزش آن چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم ، خاک آلود می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم و احساس می کنیم پشیزی ارزش نداریم ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلاهایی سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوست مان دارند آدم با ارزشی هستیم.
حکایت آورده اندکه شبی هارون الرشید خواب دید که همه دندان های او ریخته و از دهان او بیرون افتاده است. از خواب گزاری تعبیر خواب خود پرسید. معبر گفت: زندگانی امیر دراز باد، تعبیر این خواب آن است که همه خویشان تو پیش از تو بمیرند. هارون الرشید بی نهایت رنجیده خاطر شد و دستور داد که آن خوابگزار را صد چوب بزنند.
پس خواب گزاری دیگر حاضر کردند و تعبیر خواب از او پرسید. خواب گزار گفت: این خواب دلیل بر آن است که عمر خلیفه از همه خویشانش درازتر باشد. هارون الرشید خوش دل شد و گفت: این همان تعبیر و سخن است که خواب گزار اول گفت، اما با عبارتی بهتر. دستور داد تا به این خوابگزار صد دینار بدادند.
مردی از دوست خود پرسید: آیا تا کنون که شصت سال از عمرت می گذرد، به یکی از آرزوهای خودت رسیده ای؟
گفت: آری فقط به یکی از آرزوهایم رسیده ام.
یک روز وقتی پدرم موهای سرم را می کشید تا مرا تنبیه کند، آرزو کردم که کاش مو در سر نداشتم، و امروز خدا را شکر می کنم که به این آرزویم رسیده ام.
حکایت های دلنشین(جوامع الحکایات)
در حمام های عمومی گذشته رسم بر این بود که دلاکان پشت مشتریان خود را کیسه می کشیدند و چرک های آنان را روی بازویشان جمع می کردند تا مشتری چرک های خودش را ببیند و به دلاک پول بدهد.
روزی حکیمی به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کیسه کشید و چرک بر بازوی او جمع کرد و چون می دانست این مشتری حکیمی فرزانه است از او پرسید :
یا شیخ به من بگو که رسم جوان مردی چیست؟
شیخ گفت: آن است که چرک {بدیها} مرد را به چشم او نیاوری
١١٠- مرگ را چاره نیست
حسن بصرى از زاهدان قرن دوم و سوم هجرى است . در مدینه به دنیا آمد ودر بصره نشو و نما کرد . با خلافت یزید بن معاویه به صراحت مخالفت کرد و در چندین نامه به عبدالملک بن مروان، خلیفه جبار اموى، او را از ظلم بر حذر داشت.
عطار نیشابورى در تذکرة الاولیاء، درباره او مىنویسد: (( صد و سى تن از صحابه را دریافت و هفتاد بدرى را دیده بود . و ارادت او به على ابن ابى-بدرى، یعنى مجاهدى که در جنگ بدر حضور داشته است .? طالب بود و خرقه از او گرفت .))-گزیده تذکرة الاولیاء، ص 30 .?
در جوانى به روم شد و نزد وزیر رفت . وزیر گفت: (( ما امروز جایى مىرویم .ما را همراهى مىکنى؟ )) گفت: آرى .
پس به صحرا رفتند. حسن گفت: خیمهاى دیدم از پارچههاى دیبا، با طنابهاى ابریشم و میخهاى زرین، و سپاهى گران دیدم، جمله با آلتهاى حرب، ساعتى گرد آن خیمه بگشتند و چیزى بگفتند و برفتند . آنگاه فیلسوفان و دبیران، بیامدند و ایشان نیز گرد خیمه بگشتند و چیزى بگفتند و برفتند . بعد پیرانى چند باشکوه دیدم که همچنان کردند و برفتند .پس کنیزکان ماهروى، هر یک طبقى زر و جواهر بر سر نهاده، همچنان کردند و برفتند . پس قیصر و وزیر در خیمه شدند و بیرون آمدند و برفتند.
من متحیر شدم و گفتم این چه حال باشد؟ از وزیر سؤال کردم .
گفت: قیصر را پسرى صاحب جمال بود و در انواع علوم کامل و فاضل، و در میدان جنگ بىنظیر. و پدر عاشق او بود. ناگاه بیمار شد . طبیبان حاذق در معالجت او عاجز شدند، تا عاقبت وفات کرد.
پسر را در این خیمه در خاک کردند. هر سال یک بار به زیارت او آیند. و اول، آن سپاه گران که دیدى بیایند و گویند: ((اى پادشاه زاده!اگر این حال که تو را پیش آمده است، به لشکر و جنگ، دفع مىشد، ما همه جانها فدا مىکردیم، تا تو را از این حال برهانیم. اما این حال (مرگ) از جانب کسى است که به هیچ روى با او کارزار نتوان کرد.)) این بگویند و بازگردند.
آنگاه فیلسوفان و دبیران بیایند و گویند: ((اى پادشاه زاده!اگر به دانش و فلسفه و طبابت، کارى از پیش مىرفت، ما دریغ نمىکردیم و تو را از چنگال مرگ مىرهاندیم .)) این بگویند و باز گردند.
پس پیران محترم بیایند و بگویند: ((اى ملک زاده! ((اگر به شفاعت و زارى، یا به دانش و مهارت، دفع این حال میسر بود، ما تو را زنده نگه مىداشتیم . اما این حال از کسى است که شفاعت و زارى نخرد. ))
پس کنیزکان ماهروى، با طبقهاى زرین بیایند و گویند: ((اگر از مال و جاه و جمال، کارى ساخته بود، ما خود را فدا مىکردیم . اما مال و جمال این جا وزنى و ارزشى ندارد.))
پس قیصر با وزیر در خیمه رو در رو گوید: ((اى جان پدر!از پدر چه کار آید؟ براى تو لشکر گران آورد و فیلسوفان و دبیران و شفیعان و مشاوران و صاحب جمالان و مال و نعمتهاى فراوان. و خود نیز آمدم . اگر به دست من کارى بر مىآمد، مىکردم. اما این حال، با کسى است که پدر با همه جلالت در پیش او عاجز است . سلام بر تو باد تا سال دیگر.)) این بگویند و بازگردند.
این قصه در دل حسن کارگر افتاد و در حال، بازگشت و به بصره رفت و خود را در انواع مجاهدتها و عبادتها افکند . - این داستان را عطار، سبب توبه حسن بصرى مىشمرد و آن را مبدأ او به زهد و عرفان مىداند.?
و از او نقل کردهاند که کسى به او گفت: ((فلان کس جان مىکند و در حال مرگ است .)) گفت: ((چنین مگوى که او هفتاد سال است که جان مىکند، اکنون از جان کندن مىرهد؛ تا به کجا خواهد رسید.))- گزیده تذکرة الاولیاء، ص 40 .?
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقى -به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقى به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقى (سعدى )?
اى عزیز!اولا تو را وصیت مىکنم به آن چیزى که شیخ طریقت، شیخ ابوسعید ابوالخیر فرموده است که: (( این کس [ = سالک ] باید هر روز به قدر سى پاره از حدیث مشایخ بگوید و بشنود که: من احب شیئا اکثر ذکره؛ [ هر که دوست بدارد چیزى را، آن را بسیار یاد مىکند .] - سیوطى، جامع الصغیر، ج 12، ص 161 .?
آن را که دل از عشق پر آتش باشد - - هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان همى کم شنوى - - بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد
و عن الصادق علیه السلام: عز السلامة حتى لقد خفى مطلبها فان لم تکن فى شى ء فتوشک فى التخلى، و ان طلبت فى التخلى فلم توجد فتوشک أن تکون فى کلام السلف الصالح . - ابن فهد حلى، التحصین، ص 14، با اختصار .?
سلامت آن قدر نایاب است که راه به دست آوردنش پنهان است . پس اگر در چیزى نباشد، ممکن است در تخلى و کناره گیره باشد، و اگر در تخلى جسته شد و به دست نیامد، ممکن است در سخن پیشینیان صالح باشد.
به یکى از عارفان گفتند: از خورشید روشنتر چیست؟ گفت: ((معرفت و شناخت.)) گفتند: از آب سودمندتر چیست؟ گفت: ((سخن اهل معرفت.)) پس پارهاى از دلها از روز روشنتر است و پارهاى از شب تیرهتر. و سخن اهل معرفت گنجى از گنجهاى هدایت است که معادن آن دلهاى عارفان است .
شیخ جنید را پرسیدند که: مریدان را از کلمات مشایخ و حکایات ایشان چه فایده؟
گفت: تقویت دل و ثبات قدم بر مجاهده و تجدید عهد طلب مىکنند.
گفتند: این را مؤکدى (= تأییدى ) از قرآن دارى؟
گفت: بلى؛
قال سبحانه: و کلا نقص علیک من انباء الرسل ما نثبت به فؤادک - سوره هود، آیه 120 . (( و همه این داستانها از اخبار پیامبران را براى تو باز مىگوییم آنچه را که دل تو را بدان وسیله محکم و استوار سازیم .))?
پس سخن مشایخ و بزرگان، لشکرى از سپاهیان خداوند بر روى زمین است. و مقامات راسخان، شهدى از شهدهاى الهى است . و اسرار مشایخ، گهرهایى است که قلوب عارفان، صدف آنها است، و به هنگام یاد صالحان، رحمت الهى نازل مىشود.
و شیخ شرف الدین گفته است: ((مردان در قبور و حقایق در سطور.))
به یکى از عارفان گفتند: چرا هرگاه شما سخن مىگویى، هر کس سخن شما را مىشنود به گریه مىآید، ولى دیگران چنین نیستند؟ گفت: زن نوحه گرى که خود فرزند از دست داده، مانند نوحه گر حرفهاى و اجارهاى نیست . - در گذشته، زنان و مردانى بودهاند که شغل آنان، نوحه گرى و گریستن بوده است!از این گروه براى گرمتر کردن مجالس عزا و تعزیت استفاده مىشده است .بدین ترتیب که به آنان حق الزحمهاى پرداخت مىشد تا در مجلس حاضر شوند و چنان بگریند و شور برانگیزند که دیگران نیز به گریه آیند و مجلس، گرم و آبرومند شود . آنان را نوحه گران حرفهاى یا اجارهاى مىگفتند که گریستنهاى آشکار شغل شان بوده است .?
در غزایى گر بود صد نوحه گر - - آه صاحب درد را باشد اثر -تمام مطالب این فصل تا بدین جا از منبع زیر است:
مولى عبد الصمد همدانى، بحر المعارف، ج 1، تحقیق و ترجمه از حسین استاد ولى، انتشارات حکمت،تهران: 1370، ص 35 33?
لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت: ((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزهات را بگشا و طعام خور .))
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد . روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشتهها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفتهام تا برخوانم. لقمان گفت: ((پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفتهاند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى . ))- برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانى، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 77 .?
مردى پیش بایزید بسطامى آمد و گفت: ((چرا هجرت نکنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فایده دهى و خود نیز پختهتر گردى که گفتهاند:
بسیار سفر باید تا پخته شود خامى - - صوفى نشود صافى تا در نکشد جامى
بایزید گفت: (( در این شهر که هستم، دوستى دارم که ملازمت او را بر خود واجب کردهام . به وى مشغولم و از او به دیگرى نمىپردازم . )) آن مرد گفت: آب که در یک جا بماند و جارى نگردد، در جایگاه خود بگندد.)) بایزید جواب داد:
(( دریا باش تا هرگز نگندى .))-برگرفته از: گزیده کشف الاسرار، دکتر رضا انزابى نژاد، ص 74 .?
چنان که رابعه را از زنان عارفه بود، کسى گفت: از خلوت بیرون آى تا شگفتىهاى خلقت بینى . رابعه گفت: (( به خلوت در آى تا عجایب خالق بینى .))
آوردهاند که یکى از حجاج در راه مکه، از کاروان بازماند و در بیابان تنها شد . در آن بادیه مىرفت با به جایى رسید . خانهاى کهنه دید . بدان سو رفت . در زد . پیرزنى در خانه گشود . حاجى سلام کرد و زن او را خوشامد گفت.
حاجى گفت: من مردى در راه ماندهام و چند روز است که غذا نخوردهام . اگر طعامى دارى، مراد ده تا بخورم . زن گفت: در این وادى، ماران بسیارند . برو و یک دو مار بگیر و بیاور تا من بپزم و بخوریم . مرد متحیر شد و گفت: من مار ندانم گرفت.
زن گفت: بیا تا با هم برویم و من مار گیرم . ساعتى در وادى بگشتند؛ چهار مار بزرگ گرفت و آورد و سر و دم آنها بزد و آتش بیفروخت و مار بر آتش نهاد . مرد از غایت گرسنگى، آن را خورد . پس به آب محتاج گشت.
زن گفت در این نزدیکىها، چشمهاى است؛ برو و همان جا آب بنوش . آن مرد، بر سر آن چشمه آمد . آبى دید بسیار نامطبوع و بدبو و گل آلود. چارهاى جز نوشیدن ندید . چون باز آمد، زن را گفت:اى مادر!چنین جاى بدین ناخوشى، چرا ماندى و عمر تباه مىکنى؟ پیر زن گفت: در جهان بهتر از این بیابان، جایى براى زیستن نیست.
مرد گفت: در شهر ما، آبهاى فراوان و باغهاى پر نعمت هست و انواع میوهها و درختان و غذاهاى مطبوع. ما هرگز ندانسته بودیم که ماران را بتوان خورد.
پیرزن گفت: در آن جا که شما روزگار مىگذرانید و نعمت و آسایش آن بسیار است، آیا کسى بر کسى ستم هم مىکند؟
گفت: شاهان و ملوک، ستمهاى بزرگ مىکنند و مردمان، بر یکدیگر ستمهاى خرد، گاه روا مىدارند.
زن گفت: (( آن نعمتها که گفتى در چنان جایى، بتر از زهر باشد و این زهر در دامن فراغت، خوشتر از همه نعمتها است . ))-برگرفته از: جوامع الحکایات، به نقل از مهدى ماحوزى، برگزیده نظم و نثر فارسى، ص 62 .?
مردى نشسته بود و گریه مىکرد . کسى بر او گذشت و علت زارى او را پرسید . مرد گریان به سگ خود اشاره کرد و گفت: بر این سگ مىگریم که در حال جان دادن است . این سگ، خدمتها به من کرد. روزها، همراهم بود و شبها بر در خانهام پاسبانى مىکرد . اکنون که چنین افتاده است، مرا چنین گریان کرده است . مرد رهگذر گفت: آیا زخمى خورده است؟ گفت: نه . گفت: پیر شده است؟ گفت: نه . گفت پس چرا چنین رنجور است . مرد در همان حال گریه و زارى گفت: گرسنگى، امانش را بریده است . مرد گفت: مىبینم که در دست کیسهاى دارى . آیا در آن نان نیست؟ گفت: هست . گفت: چرا از این نان نمىدهى که از مرگ برهد؟ گفت: بر مرگ او گریه مىکنم؛ اما نان به او نمىدهم . هر چه خواهى اشک مىریزم، ولى نان خویش را از جان سگ بیشتر دوست دارم. اشک، رایگان است، اما نان، قیمت دارد . رهگذر گفت: ((چه تیره بخت مردى، هستى که قیمت نان را بیش از بهاى اشک مىدانى .))-برگرفته از: مثنوى، دفتر پنجم، ابیات 490 477 .?
یکى از ملوک را مدت عمر سر آمد . جانشینى نداشت . وصیت کرد که بامدادان، نخستین کسى که از دروازه شهر در آمد، تاج شاهى بر سر وى نهند و مملکت را بدو واگذارند . از قضا اول کسى که در آمد، گدایى بود . ارکان دولت و بزرگان کشور، وصیت سلطان به جا آوردند و کلید خزاین و تاج شاهى را به او سپردند.
مدتى فرمان راند و امیرى کرد . اندک اندک بعضى از امراى کشور، سر از فرمان او پیچیدند و از ممالک همسایه، به ملک او حملهها شد . نزاعى سخت در گرفت و کشور چند پاره شد . درویش از این همه نزاع و تشویش، به ستوه آمد و کارى نمىتوانست کرد.
در همان روزگار، یکى از دوستان قدیمش از سفرى باز آمد و چون او را در کسوت پادشاهى دید، گفت: ((شکر خداى را که اقبال یافتى و سعادت قرین تو شد و به این پایه رسیدى .)) درویش گفت: ((اى عزیز!تبریکم مگو که جاى تعزیت و تسلیت است . آن روزها که با هم بودیم، غم نانى داشتم و امروز تشویش جهانى.))-برگرفته از: گلستان، باب دوم، ص 86 .
سعدى (690 606 ه.ق) در کتاب گلستان، خاطرات زیبایى از دوران جوانى و کودکى خود نقل مىکند که گاه بسیار نکتهآموز و دلانگیز است . در یکى از این خاطرات مىگوید:
یاد دارم که در ایام کودکى، اهل عبادت بودم و شبها بر مىخاستم و نماز مىگزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم .شبى در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامى را بر کنار گرفته، مىخواندم . در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند، خوابیدهاند . پدر را گفتم: از اینان کسى سر بر نمىدارد که نمازى بخواند. خواب غفلت، چنان اینان را برده است که گویى نخفتهاند، بلکه مردهاند . پدر گفت: (( تو نیز اگر مىخفتى، بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتى -در پوستین خلق افتادن، یعنى زبان به تعریض گشودن و عیب مردم گفتن و اسرار نهان آنان را فاش کردن.? و عیب آنان گویى و برخود ببالى.))- برگرفته از: سعدى، گلستان، باب دوم، ص 74 .?
زاهدى، مهمان پادشاهى بود . چون به طعام نشستند، کمتر از آن خورد که عادت او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن خواند که هر روز مىخواند، تا به او گمان نیک برند و از زاهدانش پندارند.
وقتى به خانه خویش بازگشت، اهل خانه را گفت که سفره اندازند و طعام حاضر کنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زیرک و خردمند داشت . گفت: ((اى پدر!تو اکنون در خانه سلطان بودى؛ آن جا طعام نبود که خورى و گرسنه به خانه نیایى؟ ))
پدر گفت: (( بود؛ ولى چندان نخوردم که مرا عادت است تا در من گمان نیک برد و روزى به کارم آید . ))
پسر گفت: ((پس برخیز و نمازت را هم دوباره بخوان که آن نماز هم که در آن جا کردى، هرگز به کارت نیاید .))-برگرفته از: سعدى، کلیات، گلستان، تصحیح فروغى، باب دوم (در اخلاق درویشان ) ص 73.?
دلسوختهاى هر شب خدا را مىخواند و ذکر ((الله )) از دهان او نمىافتاد. در همه حال لفظ ((الله )) بر زبان داشت و یک دم از این ذکر، نمىآسود.
شبى شیطان به سراغش آمد و گفت: ((این همه الله را لبیک کو؟ چگونه او را این همه مىخوانى و هیچ پاسخ نمىشنوى؟ اگر در این ذکر، سودى بود، باید ندایى مىشنیدى و لبیکى مىآمد.))
مرد، شکسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را دید که به او مىگوید: ((چه شد که از ذکر بازماندى؟ ))
گفت: (( همه عمر او را خواندم، هیچ پاسخ نشنیدم. اگر بر در کسى چند بار بکوبند، پاسخى شنوند . من سالها است که الله مىگویم و لبیک نمىشنوم. ترسم که مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبیک نباشم .)) خضر گفت: ((هرگاه که او را خواندى، او تو را پاسخ گفته است .))
گفت: چگونه؟ گفت: ((همین که او را مىخوانى، او تو را حال و توفیق داده است که باز بیایى و الله بگویى . آن الله گفتنهاى تو، لبیکهاى خدا است . اگر رد باب بودى، آن توفیق نمىیافتى که باز آیى و باز او را بخوانى . بدان که اگر در دل تو سوز و دردى است، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند که از جانب خدا تو را پاسخ مىگویند و به درگاه او مىکشانند.
گفت آن الله تو لبیک ماست - - آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
ترس و عشق تو کمند لطف ماست - - زیر هر یا رب تو لبیک هاست
اگر دیدى که جاهلى و غافلى، خدا را نمىخواند، بدان که خدا بر دهان و دل او قفل زده است، و اگر اهل دلى پیوسته خدا را خواند، آن از توفیق و اراده حق است که خواسته است بندهاش به درگاه آید و نالد. پس اگر چون گذشته ذکر بر لب داشتى، بدان که او تو را بدین کار گمارده است و اگر به ذکر و مناجات، رغبت نداشتى، پس همو تو را اجازت نفرموده است . ))-برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابیات 200 189 .مولانا در پایان این داستان مىگوید:
درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانى مر خدا را در نها?
یکى از وزرا، نزد ذوالنون مصرى رفت و از او دعایى خواست . ذوالنون گفت: ((وزیر را مسئله چیست .))
گفت: (( روز و شب در خدمت سلطان مشغولم . هر روز امید آن دارم که خیرى از او به من رسد، و در همان حال ترسانم که مباد خشم گیرد و مرا عقوبت دهد.))
ذوالنون گریست .
وزیر گفت: ((شیخ را چه شد که از شنیدن این سخن، گریه آغازید .))
ذوالنون گفت: (( اگر من هم خداى عزوجل را چنان مىپرستیدم که تو سلطان را، اکنون از شمار صدیقان بودم .)) یعنى خدا را باید چنان- برگرفته از: سعدى، گلستان، باب اول، ص 63.?پرستید که هماره از او در خوف و رجا بود، و این از بندگان، ساخته نیست؛ زیرا برخى در خوفاند فقط، و برخى بر امیدند فقط.
در اخبار است که موسى در جوانى، چوپانى مىکرد. روزى، گوسفندى از او گریخت و موسى در پى او بسیار دوید .
در پى او تا به شب در جستجو - - و آن رمه غایب شده از چشم او
تا این که گوسفند از خستگى و درماندگى، جایى ایستاد و موسى به او دست یافت . چون به گوسفند رسید، گرد از وى افشاند و بر سر و روى گوسفند دست مىکشید و او را مىنواخت؛ چنانکه مادرى، طفل خردش را . در آن حال که گوسفند را نوازش مىکرد، مىگفت: ((گیرم که بر من رحم نداشتى، بر خود چرا ستم کردى و این همه راه را در صحرا دویدى تا بدین جا رسیدى. ))
همان دم خداوند به فرشتگان خود گفت: (( موسى، سزاوار نبوت است و جامه رسالت بر تو او باید کرد که چنین با خلق من مهربان است و خود را براى راحت مردم، به رنج مىاندازد.))- برگرفته از: تاریخ بیهقى، به تصحیح فیاض، چاپ تهران، ص 205 . این حکایت در سیاست نامه و مثنوى نیز آمده است .?
سه تن در رهى مىرفتند؛ یکى مسلمان و آن دو دیگر، مسیحى و یهودى. در راه درهمى چند یافتند . به شهرى رسیدند. درهمها بدادند و حلوا خریدند.
شب از نیمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز یک نفر را سیر نمىکرد.
یکى گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر که خواب نیکو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابیدند . مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.
صبح شد . عیسوى گفت: دیشب به خواب دیدم که عیسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از این نیکوتر نباشد. حلوا نصیب من است .
یهودى گفت: خواب من نیکوتر است . موسى را دیدم که دست من را گرفته بود و مىبرد . از همه آسمانها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم . در میانه راه تو را دیدم که در آسمان چهارم آرمیدهاى؛ ولى مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت: ((اى بیچاره !آن یکى را عیسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت، تو محروم و بیچاره ماندهاى.بارى اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز ماندهاى، برخیز به همان حلوا رضایت ده . )) آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نیز نصیبى داشته باشم .
رفیقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو دیدى. آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود . -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107 . مولوى نیز این حکایت را در دفتر ششم مثنوى، به نظم کشیده است.?
کسى از خدا گنج بىرنج خواست . بسى التجا کرد و دعا خواند و اشک ریخت. شبى در خواب دید که فرشتهاى به او مىگوید: ((فردا به گورستان شهر رو . آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق کن . تیرى در کمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است . ))
از خواب برخاست و چنان کرد که در خواب دیده بود؛ اما گنجى نیافت. خبر به پادشاه رسید . او نیز تیراندازانى گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیرها مىافتاد، مىکندند؛ باز گنجى یافت نشد.
مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید که (( پس از عمرى، مرا گنجى نمودى، اما باز ندادى . گنج نیافتم و رسواى شهر نیز شدم .)) خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید .
گفت: آنچه گفتى به جا آوردم، اما گنج نیافتم.
فرشته گفت: (( نه؛ آنچه ما گفتیم به جا نیاوردى . آنچه خود پنداشتى، کردى . ما گفتیم که تیر در کمان بگذار، نگفتیم کمان را بکش . اگر تیر در کمان مىگذاشتى و رها مىکردى، تیر پیش پاى تو مىافتاد و تو گنج را زیر پاى خود مىیافتى .))
صبح برخاست و این بار همان کرد که در خواب به او الهام شده بود. گنج یافت و دانست که هر چه از خیر و نیکى است، نزدیک است و مردمان بىسبب به راههاى دور مىروند تا خیرى کسب کنند یا توشهاى براى آخرت بیندوزند . - برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر ششم .
اى کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دور اندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر
آنچه حق است اقرب از حبل الورید تو فکنده تیر فکرت را بعید
(دفتر ششم، ابیات 5 2353?
یار در خانه و ما گرد جهان مىگردیم - - آب در کوزه و ما تشنه لبان مىگردیم - صائب تبریزى
نوشتهاند: روزى پادشاهى همه درباریان را خواست . همه گرد تخت او به صف ایستادند . شاه، گوهرى بس زیبا و گرانبها به یکى از آنان داد و گفت: این گوهر چگونه است و به چند ارزد؟
گفت: صدها خروار طلا، قیمت این گوهر را ندارد.
شاه گفت: آن را بشکن.
مرد دربارى گفت:اى شاه!چنین گوهرى را نباید شکست که سخت ارزنده و قیمتى است .
ساعتى گذشت . دوباره آن گوهر را به یکى دیگر از حاضران داد و همان خواست . او نیز گفت:اى سلطان جهان!این گوهر، به اندازه نیمى از مملکت تو، قیمت دارد . چگونه از من خواهى که آن را بشکنم؟
شاه او را نیز رها کرد و دستور داد به هر دو خلعت و هدیه دهند.
به چندین کس دیگر داد و همگى همان گفتند که آن دو ندیم گفته بودند.
شاه را ندیمى خاص بود که بدو سخت عنایت داشت و مهر مىورزید . او را خواست . پیش آمد. گوهر را به دست او سپرد و گفت: چند ارزد؟
گفت: بسیار .
شاه گفت: آن را بشکن!همان دم، گوهر را بر زمین زد و آن را صد پاره کرد.
حاضران، همه بر آشفتند و زبان به طعن و لعن وى گشودند که اى نادان این چه کار بود که کردى. آیا پسندیدى که خزانه شاه از چنین گوهرى، خالى باشد؟
ندیم گفت: راست گفتید . این گوهر، افزون بر آنچه در تصور گنجد، قدر و بها داشت؛ اما فرمان شاه، ارزندهتر و قیمتىتر است .
حاضران، چون این پاسخ را از آن غلام شنیدند، همگى دانستند که این، امتحانى بود از جانب شاه . لب فرو بستند و هیچ نگفتند که دانستند خطا کردهاند . - برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 4055 3035 . این حکایت را به سلطان محمود و ایاز نسبت دادهاند و به گونههاى دیگر نیز گفتهاند . مولوى پس از نقل آن، مىافزاید که نباید به این بهانه که جسم و جان آدمى، قیمت دارد و حفظ آن واجب است، از فرمان خدا و شرع سر پیچد .?
در شهرى، مسجدى بود و آن مسجد را مؤذنى که بس ناخوش آواز بود . مسلمانان، او را از گفتن اذان باز مىداشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادى سخت داشتند و ترک آن را، روا نمىشمرد.
روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مىکشید تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افکند . ناگاه مردى روى به جانب او کرد. نزدش آمد و نشست . گفت: مؤذن این مسجد تویى؟
گفت: آرى .
گفت: هر صبح و ظهر و شام، تو از این مسجد، اذان مىگویى؟
گفت: آرى .
گفت: این هدایا، از آن تو است . پس جامهاى نو و چندین هدیه دیگر بدو داد. مؤذن گفت: این هدایا از بهر چیست؟
مرد گفت: ما به دین شما نیستیم و آیین دگرى داریم. مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل که چندى است میل اسلام کرده است . هر چه او را نصیحت مىگفتم، سود نداشت. عالمان بسیارى از دین خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه، از اسلام برگردانند؛ سودى نمىکرد. چنین بود که تا روزى صداى تو را شنید. از خواهرش پرسید که این صداى نامطبوع چیست و از کجا است که من در همه عمر، چنین آواز زشتى از دیر و کلیسا نشنیدهام؟ خواهرش گفت که این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان. باورش نیامد . از دیگرى پرسید. او نیز همین را گفت . چون یقین گشتش که این بانگ از مسجد مسلمانان است، از مسلمانى دلش سرد شد . من نیز که پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب کردم که صاحب این بانگ را سپاسها گویم و هدیهها دهم. اگر بیش از این داشتم، بیش از اینت مىدادم .- برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 3390 3367 .مولوى در ادامه این حکایت مىگوید: ایمان بسیارى از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مىکند و نامسلمانان را به اسلام بىرغبت و بىاعتنا مىکند.
هست ایمان شما، زرق و مجاز راهزن همچون که آن بانگ نما?
95 - آن را نمىتوانم، این را نمىخواهم
در زمان بایزید بسطامى، کافرى در شهر مىزیست . همسایگان وى، پیوسته او را به اسلام دعوت مى کردند و او همچنان بر آیین خود، پاى مىفشرد. روزى همسایگان، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: (( بر ما است که خیر تو گوییم و براى تو خیر خواهیم. بدان که اسلام، آخرین دین است و هر که نه بر این آیین است، گمراه است . تو را چه مىشود که دعوت ما را پاسخ نمىگویى و بر دین خود ماندهاى .))
گفت: (( بارها اندیشیدهام که به دین شما روى آورم؛ ولى هر بار که چنین قصدى مىکنم، باز پشیمان مىشوم.))
گفتند: ((چیست که تو را از آن نیت خیر باز مىگرداند؟ )) گفت: (( هر بار پیش خود مىگویم اگر مسلمانى، آن است که بایزید دارد، من نتوانم، و اگر آن است که شما دارید، نخواهم.))- برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 3366 3356 .
94 - گوش خر بفروش و دیگر گوش خر
آوردهاند که شیرى بود که او را ضعف و سستى بر آمده بود و چنان قوت از او ساقط شده که از حرکت باز ماند و نشاط شکار نداشت، و در خدمت او روباهى بود.روزى روباه او را گفت: ((سلطان جنگل، چرا چنین ضعیف افتاده است؟ آیا در اندیشه معالجه خویش نیست؟ ))
شیر گفت: ((اگر دارو دست دهد، به هیچ وجه، تأخیر جایز نشمرم و گویند دل وگوش خر، علاج این ضعف است و آن، اکنون مرا میسر نیست .))
روباه گفت: ((اگر جناب شیر، رخصت فرمایند و اجازت دهند خرى به نزدشاان خواهم آورد.)) شیر گفت: (( چگونه؟ ))
روباه گفت: (( در این نزدیکى، چشمهاى است که رختشویى هر روز براى شستن رختها بدان جا مىآید و با او خرى است که با رختها بر پشت او است . چون به چشمه مىرسد، خر را رها مىکند تا در اطراف چشمه بچرد . او را بفریبم و نزد سلطان آورم.)) شیر، پذیرفت و گفت: ((چنانچه خر بدین جا آورى، دل و گوش او را من خورم و باقى به تو دهم .))
روباه به نزد خر رفت و با او مهربانىها کرد و سخن از دوستى و رفاقت گفت. آن گاه پرسید که سبب چیست که تو را رنجور و نزار مىبینم . خر گفت: صاحبم پى در پى از من کار کشد و علف، چندان که من خواهم، فراهم نیاورد .روباه گفت: ((ندانم چرا این محنت و رنج را اختیار کردهاى .)) خر گفت: ((هر جا که روم، همین است .)) روباه گفت: ((اگر خواهى تو را به جایى مىبرم که زمین آن را علفهاىتر و تازه پوشانده است و هواى آن همچون بوى عطر، دلانگیز است . پیش از تو خرى دیگر را نصیحت کردم و بدان جا بردم و اکنون در آن جاى خرم مىخرامد و به عیش و مسرت، روزگار مىگذراند .)) خر گفت: ((چه روز خوبى است امروز که تو را دیدم. دانم که شرط دوستى به جاى مىآورى . باشد که من نیز، خدمتى به تو کنم . ))
روباه، خر را به نزدیک شیر آورد. شیر قصد خر کرد تا او را شکار کند .اما چون قوتى در بازو نداشت، خر از دست او گریخت .روباه در حیرت شد از سستى شیر . خواست که ترک او گوید . شیر، گفت: (( در این ناکامى، حکمتى بود که پس از این تو را خبر خواهم داد. اکنون دوباره برو. شاید که او را باز فریب دهى و به این جا آورى )) . روباه دوباره رفت . خر به او عتاب کرد و گفت: مرا کجا بردى؟ این است شرط دوستى و طریق جوانمردى؟ روباه گفت: ((ندانم چرا گریختى ؟ آن که قصد تو کرد و به سوى تو آمد، خرى از جنس تو بود. مىخواست که تو را استقبال کند و همراه تو شود.)) خر، تا آن زمان شیر ندیده بود و وسوسههاى روباه، باز در او کارگر افتاد. همراه روباه شد و نزد شیر آمد . این بار در یک قدمى شیر ایستاد و شیر چون او را در نزدیکى خود دید، جستى زد و بر سر و روى او پنجه زد . خر بر زمین افتاد.شیر به روباه گفت: همین جا باش تا من دست و روى خود بشویم و بازگردم تا از دل و گوش خر طعام سازم.چون شیر رفت، روباه دل و گوش خر بخورد. شیر باز آمد . پرسید که دل و گوش کجا شد؟ گفت: ((عمر سلطان دراز باد، اگر این خر را دل و گوش بود، دوبار به پاى خود به مسلخ نمىآمد و فریب خدعههاى من نمىخورد . او را نه گوش بود و نه چشم و نه دل .))- مولانا در مثنوى:
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر این معانى را نیابد گوش خر
قرآن کریم نیز خبر مىدهد که گروههایى از مردم، گوش دارند، اما نمىشنوند؛ چشم دارند، اما نمىبینند قلب دارند ؛ اما نمىفهمند: لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون .(اعراف / 7، آیه 179 ) (( دلهایى دارند که با آن در نمىیابند، و چشمهایى دارند که با آن نمىبینند، و گوشهایى دارند که با آن نمىشنوند. آنان همچون چارپایانند، بلکه گمراهتر . آنان غافلاناند.))
حکایت، برگرفته از کلیله و دمنه، ص 219 217 است . مولانا نیز در مثنوى این حکایت نکتهآموز را در دفتر پنجم به نظم کشیده است .
چوپانى به وزارت رسید . هر روز بامداد بر مىخاست و کلید بر مىداشت و در خانه پیشین خود باز مىکرد و ساعتى را در در خانه چوپانى خود مىگذراند . سپس بیرون مىآمد و به نزد امیر مىرفت.
شاه را خبر دادند که وزیر هر روز صبح به خلوتى مىرود و هیچ کس را از کار او آگاهى نیست . امیر را میل بر آن شد تا بداند که در آن خانه چیست . روزى ناگاه از پس وزیر (چوپان) بدان خانه در آمد . وزیر را دید که پوستین چوپانى بر تن کرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مىخواند . امیر گفت:اى وزیر!این چیست که مىبینم؟ وزیر گفت: هر روز بدین جا مىآیم تا ابتداى خویش را فراموش نکنم و به غلط نیفتم، که هر که روزگار ضعف، به یاد آرد، در وقت توانگرى، به غرور نغلتد.
امیر، انگشترى خود از انگشت بیرون کرد و گفت: ((بگیر و در انگشت کن؛ تاکنون وزیر بودى، اکنون امیرى .))- برگرفته از: اسرار التوحید، ص 209، با کمى تغییر در الفاظ.?
روزى دوستان یحیى بن معاذ، از هر درى سخنى مىگفتند و یحیى، مىشنید و هیچ نمىگفت . یکى از آن میان گفت: دنیا چون به مرگ آلوده است و عاقبت آن گور است، به جوى نیرزد.
آن یکى مىگفت خوش بودى جهان - - گر نبودى پاى مرگ اندر میان
یحیى به سخن آمد و گفت: خطا گفتید. اگر مرگ نبود، دنیا به هیچ نمىارزید. گفتند: چرا؟ گفت: مرگ، پلى است که دوست را به دوست مىرساند .کسى خواهد که تا ابد در فراق باشد و روى دوست نبیند؟ حسرت مردگان آن نیست که مردهاند؛ حسرتشان آن است که زاد با خود نیاوردهاند . مرگ، تو را از چاهى، به صحرا مىاندازد و از تنگنایى به فراخى. آغاز است، نه پایان؛ منزل است نه مقصد؛ صبح است نه شام .- برساخته از: مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 1770 1760 و تذکرة الاولیاء، ذکر یحیى بن معاذ.
شخصى را زنى بود با جمال و خدمتکار، و باغى و کتابى . روزى به باغ مىرفت و کتاب مىخواند و روزى با زن مىنشست . چون مرگ نزدیک-گویا مراد از کتاب در این جا، قرآن باشد.? شد، باغ را گفت: تو را آب دادم و آبادان داشتم. امروز من مىروم، با من چه خواهى کرد؟ از باغ آوازى آمد که مرا پاى نباشد که با تو بیایم و چون تو بروى، دیگرى خواهد آمد و در من خواهد آسود . مرد از باغ نومید شد.
پس رو به زن کرد و گفت: من عمر در سر تو کردم و از بهر تو رنجها کشیدم. امروز بخواهم رفت. چه کنى؟ گفت: تا زنده باشى خدمت کنم و اگر بمیرى، جزع و فریاد کنم و چون تو را ببرندن، تا لب گور با تو بیایم و چون در خاک پنهان شوى، در خاک نیایم؛ اما بنالم و بگریم و بازگردم و شوهرى دیگر کنم . مرد از وى نیز نومید شد.
روى به کتاب کرد و گفت: بخواهم رفت . چه خواهى کرد؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوى، مونس تو باشم و چون قیامت شود، دستگیر تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم . - عجایبنامه، به نقل از قصص و تمثیلات مثنوى، ص 166 .
مردى از جایى مىگذشت . دید که جوانى به زیر درختى آرمیده است . چون نیک نظر انداخت، مارى را دید که به سوى جوان مىرود. تا به او رسد، مار در دهان خفته خزید . آن مرد، پیش خود اندیشید که اگر جوان را از واقعه، آگاه کند، همان دم از بیم مار، جان خواهد داد . چارهاى دیگر اندیشید . چوبى برداشت و بر سر و روى جوان خفته زد . مرد جوان از خواب، جست . تا به خود آید، چندین چوب خورد؛ آن چنان که از پاى در آمد و حال او دگرگون شد . بدین بسنده نکرد و جوان را چندین سیب پوسیده که زیر درخت افتاده بود، خوراند . جوان به اجبار سیبها را مىخورد و آن مرد را دشنام مىداد و مىگفت: (( چه ساعت شومى است این دم که گرفتار تو شدهام . مرا از خواب ناز، به در آوردى و چنین شکنجه مىدهى .)) مرد به گفتار جوان، وقعى نمىنهاد، و مىزد و مىخوراند. تا آن که جوان هر چه در اندرون داشت، قى کرد و بیرون ریخت. در حال،- قى کردن: استفراغ .? مارى را دید که از دهان او بیرون جست . چون مار بدید، دانست که این جفا از چیست و این چه ساعت مبارکى است که به چشم مرد عاقل آمده است . مرا را ثنا گفت و خدمت کرد و شکر راند.
پس اى عزیز!بسا رنج و شکنجه که تو را سود است نه زیان، تا مارى که در درون تو است، بیرون جهد و بر تو زخم نزند.- برگرفته از: الفرج بعد الشدة، طبع مصر، ج 1، ص 48 47 و مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابیات 18781889، با اندکى تغییر، به نقل از بدیع الزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 612 .?
مولوى در دفتر دوم مثنوى، ابیات زیر را در طلیعه حکایت بالا آورده است:
اى ز تو هر آسمانها را صفا - - اى جفاى تو نکوتر از وفا
ز آن که از عاقل جفایى گر رسد - - از وفاى جاهلان آن به بود
گفت پیغمبر عداوت از خرد - - بهتر از مهرى که از جاهل رسد - مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابیات 7 1875 .?
خواجهاى غلامش را میوهاى داد . غلام میوه را گرفت و با رغبت تمام مىخورد. خواجه، خوردن غلام را مىدید و پیش خود گفت: ((کاشکى نیمهاى از آن میوه را خود مىخوردم . بدین رغبت و خوشى که غلام، میوه را مىخورد، باید که شیرین و مرغوب باشد .)) پس به غلام گفت: (( یک نیمه از آن به من ده که بس خوش مىخورى .))
غلام نیمهاى از آن میوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن میوه خورد، آن را بسیار تلخ یافت . روى در هم کشید و غلام را عتاب کرد که چنین میوهاى را بدین تلخى، چون خوش مىخورى . غلام گفت: ((اى خواجه!بس میوه شیرین که از دست تو گرفتهام و خوردهام . اکنون که میوهاى تلخ از دست تو به من رسیده است، چگونه روى در هم کشم و باز پس دهم که شرط جوانمردى و بندگى این نیست . صبر بر این تلخى اندک، سپاس شیرینىهاى بسیارى است که از تو دیدهام و خواهم دید.))- برگرفته از: ابوحیان توحیدى، کتاب الامتاع و المؤانسة، طبع مصر، ج 2، ص 121، به نقل از فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 55 .
مردى روستایى، گاو خود را در آخور بست و به سراى خود رفت . شیرى آمد، گاو را خورد و در جاى او نشست . مدتى گذشت . مرد روستایى به آخور آمد تا گاو را آب و علف دهد . آخور چنان تاریک بود که روستایى ندانست که در جاى گاو، شیرى درنده نشسته است . بر سر شیر آمد و دست بر پشت او مىکشید و مىنواخت.
شیر در زیر نوازشهاى دست روستایى، به خنده افتاد و پیش خود گفت: راست است که مىگویند آدمیان، دوست مىرانند و دشمن مىنوازند . اگر مىدانست که چه کسى را مىنوازد، زهرهاش پاره مىشد و جان مىداد.
آرى، آدمى گاه آرزوى چیزى یا کسى را مىکند که اگر حقیقت آن چیز یا کس را مىدانست و مىشناخت، مىگریخت، و چون دشمن خویش را نمىشناسد، گاه عمر خود را در خدمت او صرف مىکند، و در همه عمر عاشق او است! - مثنوى، دفتر دوم، ابیات 515 505 .?
ذوالنون مصرى، از نخستین عارفان اسلامى است . متوکل، خلیفه عباسى، او را به جرم کفر و بىدینى، در زندان کرد؛ اما پس مدتى، تحت تأثیر سخنان او قرار گرفت و وى را آزاد کرد . ذوالنون در سال 245 هجرى قمرى وفات یافت.
ذوالنون مصرى را به جرم ((جنون)) و دیوانگى به دیوانه خانه بردند و در آن جا، وى را حبس کردند . روزى دوستان و مریدانش به دیدار او رفتند . ذوالنون گفت: شما کیستید؟ گفتند: ما دوستداران توییم. ذوالنون، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت و هر چه در اطراف خود یافت، به سوى آنان، پرتاب کرد . مریدان همه گریختند و کسى بر جاى نماند . ذوالنون، خندید و سر خود را به نشانه تأسف، جنباند و گفت: شرم بادتان!شما دوستداران من نیستید . اگر دوستان من بودید، بر جفاى من صبر مىکردید و این چنین از من نمىگریختید . دوست، بلاى دوست را به جان مىخرد و از او نمىگریزد.- این حکایت را به شبلى و دیگران نیز نسبت دادهاند . مولوى در مثنوى (دفتر دوم، ابیات 2 1461 )، قهرمان این داستان را ذوالنون دانسته و در پایان قصه مىگوید:
نى نشان دوستى شد سرخوشى در بلا و آفت و محنت کشى
دوست همچون زر، بلا چون آتش است زر خالص، در دل آتش خوش اس?
