ارزیابی عملکرد
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسوول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید، خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.
پسرک گفت:خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت .مسوول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت ،پسر از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم.
پسر جوان جواب داد، نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.
خطبه اى از حضرت (ع ) در نکوهش دنیا
امروز روز عمل است نه حساب
و
فردا روز حساب است نه عمل
شما را از دنیا برحذر مى دارم، که سرایى است ناپایدار، نه جایى که در آن بار توان گشود و نه جایی که دل در آن توان بست. این سرایی است که با زیورهاى فریبنده خود را آراسته است و با آن آرایش فریبکارانه دیگران را مى فریبد.
خداوند دنیا را خوار شمرد، از این رو، حلالش را به حرام و خیرش را به شر و زندگیش را به مرگ و شیرینیش را به تلخى درآمیخت.
دنیا را به کام دوستانش گوارا نساخت و از این که به دشمنانش ارزانى دارد بخل نورزید.
خیرش اندک است و شرش مهیّاست. جمعش فناپذیر است و ملکش نه بر دوام و آبادیش را خرابى در پى است .
چه خیرى است در سرایى که چون بنایى شکسته فرو مى ریزد یا چه فایده در عمرى که چون توشه اى پایان یافتنى به سر مى رسد.
چه سودى در روزگارى که سرانجام چون راهى که پیموده مى شود، پایان مى یابد.
در پى چیزى روید که خداوند بر شما فریضه ساخته و از او بخواهید تا شما را در اداى آن چه از شما خواسته توفیق دهد. دعوت مرگ را به گوش هاى خود برسانید، پیش از آن که شما را دعوت کنند.
پارسایان در این دنیا، اگر لبشان مى خندد، دلشان مى گرید و اگر به ظاهر شادمان اند به باطن، سخت محزون اند.
اگر به سبب بهره مندى و نیکویى حال مورد رشک و غبطه اند خود با نفس خود در خشم و ستیزند.
یاد مرگ از دل هایتان رخت بر بسته و آرزوهاى دروغین شما را در برگرفته، تا آن جا که، دنیا بیش از آخرت دل هایتان را تسخیر کرده است.
آرى، دنیاى زودگذر، شما را از آخرت، که بى شک آمدنى است، دور کرده است. هر آینه، شما برادران دینى هستید، چیزى جز ناپاکى درون و زشتى باطن میان شما جدایى نیفکنده است. از این روست که یک دیگر را در امور یارى نمى کنید و خیر یک دیگر را نمى خواهید و به یک دیگر چیزى نمى بخشید و با هم دوستى نمى ورزید.
چیست که به اندک چیزى از دنیا، که به دست مى آورید، شادمان مى شوید و از آن همه، که از آخرت از دست مى دهید، اندوهگین نمى گردید به اندک متاعى دنیایى، که از دستتان مى رود، مضطرب مى شوید، آنسان که نشان آن بر چهره هایتان هویدا مى گردد و به سبب اندک مایه اى که از کف مى دهید، صبر و قرار از دلتان رخت بر مى بندد. به گونه اى که گویى دنیا جاى درنگ همیشگى شماست و نعمت دنیا برایتان ماندنى است.
هیچ چیز شما را از گفتن عیب برادرتان که از آن بیم دارد، به هنگام دیدار او، بازنمى دارد، مگر آن که بیم دارید که او نیز عیب شما را رو در رویتان بر زبان آرد.
در ترک آخرت و دوستى دنیا یک دله شده اید. دین شما اقرار است به زبان نه به دل.
در بى التفاتى و آسودگى خاطر نسبت به اوامر خدا، همانند کارگرى هستید که کار خود به پایان رسانده و خشنودى سرور خویش حاصل کرده است .
انتظارات و تصورات ایده آل
تاکنون چندین بار به خاطر این که دیگران انتظارات و تصورات ایده آل ما را برآورده نساخته اند، در یاس و غضب فرو رفته ایم؟
به گذشته ودوران طفولیت خود نظر میاندازیم و به یافتن همه آن چیز هایی میپردازیم که میتوانستند برای ما انجام و یا به ما داده بشوند تا ما خوشبخت میشدیم.
اگر دید و بینش خویش از جهان را به یک تصور ذهنی و رویائی محدود کنیم، زندگی در تمام قواعدش ما را ناامید و مایوس خواهد نمود. اما اگر افق دید و بینش خود را بسط داده و به شناسائی و توجه آن چه را که زندگی به ما عطا کرده است بپردازیم، متوجه خواهیم شد که با دنیائی با درجات والای عنایات و نعمات و حمایت های بی نظیر احاطه شده ایم.
قدرشناسی مشروط و منوط به توجه، دید و نگرش به درون خود است. بدون یک توجه واقعی نمیتوان به وجود تعداد بیشماری از رخدادهای تکراری که به نفع ما در جریان است پی برد و آن ها را دید.
روانشناسان در چهارچوب تحقیقات "روانکاوی مثبت"، در جستجوی این پرسش که چه شیوه هائی، سلامت روانی را حفظ می کند، اهمیت " قدردانی" را کشف کردهاند و آن را به عنوان یک منبع نیروی روانی تلقی میکنند.
آن چنان که تحقیقات جدید نشان میدهد انسان های قدردان و سپاسگزار، راضی تر، خوشبخت تر و اجتماعی تر از افرادی هستند که با دقت تمامی جهات منفی زندگی خود را موشکافی و بایگانی میکنند اما جهات مثبت را نادیده میانگارند. این افراد کمتر از امراض جسمانی گله مند بوده و به هنگام وجود مشکلات شخصی به یاری یک دیگر میشتافتند و بیشتر از دیگران حمایت احساسی و معنوی خودشان را به یک دیگر ابراز میکردند. هم چنین بیشتر در کارهای اجتماعی و عام المنفعه و خیریه بدون چشمداشت مالی شرکت میجستند.
انسان های شکرگزار ارزش کمتری برای مادیات قائلند. آن ها ارزش خویش و دیگران را با داشتن و دارائی، مقام و موفقیت نمیسنجند. آنان حسادت نمیورزند و تقسیم و اشتراک برای آن ها قابل قبول تر از دیگر انسان هائی است که احساس قدردانی را در خود غریبه حس میکنند. از اشخاصی که از یک بیماری عصبی عضله رنج میبردند دعوت شد که در مدت سه هفته دلائلی را که برای شکرگزار بودن دارند یادداشت نمایند. در پایان آزمایش از خلق و خوی بهتری برخوردار بودند، آن ها از روابط محکمتر اجتماعی خودشان، بهبود وضع خواب و خوشبین تر شدنشان گزارش میکردند. قدردانی و سپاسگزاری منوط به موقعیت خوشبخت و بهشتین زندگی و هم چنین مشروط به یک حساب بانگی پر و پول زیاد هم نیست.
انسان هایی که قدر آن چه را که دارند و آن چه را که تجربه میکنند میدانند، خوشبخت ترند، و توانائی غلبه بر رویدادهای منفی زندگی در آن ها مانند قدرت برحذر بودن آن ها از حسادت، ناراحتی و خشم و افسردگی بیشتر میگردد. سپاسگزاری و اعمال متعاقب آن روابط اجتماعی را قوی تر کرده و دوستیها را تقویت میکنند. این امر خود به خود سلامتی روحی و جسمی را افزایش میدهد.
برخی عوامل قدرناشناسی و بی سپاسی عبارتند از :
بی توجهی و تاخیر در سپاسگزاری، فراموشی، تنبلی... و این که فرض را بر این میگذاریم که دیگران میبایست " بدانند " که چقدر من قدردان و سپاسگزارم... گفتن این که
- این حق من است.
- آن ها فقط وظیفه خود را انجام میدهند.
- این کار زحمت زیادی نداشته است.
- این شخص بعدها برای من مشکلاتی ایجاد کرده است.
- ...
انتخاب دست ماست، آیا میخواهیم توجهمان را معطوف به بخش نامطبوع و تاریک زندگی، مشکلات، اشتباهات، فشارها و ناراحتیها کنیم یا خواهان یادگیری آن هستیم که قسمت خوب زندگی را هم نادیده نگرفته و سپاسگزار باشیم؟
آدمی میتواند برای بسیاری از چیزها متشکر و قدردان باشد. برای یک هدیه، برای یک حرکت دوستانه، برای زیبائی طبیعت، برای سکوت بعد از سر و صدا، برای به دست آوردن دوباره سلامتی، برای نور خورشید و خنده بچّهها.
هر چه که ما شکرگزارتر باشیم، دلائل بیشتری هم برای شکرگزاری خواهیم یافت.
بنابر تئوری انگیزه مازلو، روانشناس برجسته، هر کسی قادر به شناسائی و فهم نعمات و آسایشی که از آن برخوردار است نیست. تنها انسان های " به خود تحقق ده و خودساخته"، آنان که تسلیم خواستهها و نیازهای ناچیز خود نمیشوند، از توانائی عالی برخوردار هستند که مواهب اساسی و اولیه زندگی را همواره و به شکلی خستگی ناپذیر با احترام، خوش حالی، ابراز تعجب و تشکر و حتی شور و شعفی بی اندازه قدردان باشند و ارج نهند.
انسان های قدرشناس توفیق خواهند داشت که به یک رویداد منفی معنای مثبتی ببخشند. بدین ترتیب آن ها در از دست دادن کار خود، شانس آغاز مجدد را میبینند، به هنگام مرگ عزیزان خویش آگاهانه محبت و صمیمیت و حمایت دوستان خود را تجربه میکنند و در بیماری فلسفه و مفهومی را مشاهده میکنند. چنین شخصی حتی در یک فاجعه میتواند نقاط مثبت و خوبی ها را کشف کند.
امّا چه کنیم اگر هنوز به گروه قدرشناسان تعلق نداریم؟
پژوهشگران، معتقدند که قدرشناسی را میتوان آموخت. به طور مثال آن ها به عنوان یک روش آموزشی مناسب مدل چهار مرحلهای زیر را توصیه میکنند:
1. شناخت افکار قدرناشناس.
2. فرموله کردن افکار قدرشناس.
3. جانشین ساختن افکار قدرناشناسی با افکار قدرشناسانه.
4. انتقال احساسات درونی به اعمال و رفتار.
متد و کاربرد دفتر خاطرات در مطالعات ذکر شده در رابطه با قدرشناسی میتواند این پروسه را پشتیبان باشد. فردی که در انتهای یک روز به این فکر کند که کجا و چه وقت وی با سرنوشت و یا دیگر انسان ها دعوا کرده است و یا آن تجربههای خوب آن روز را به یاد آورد با گذشت زمان خواهد توانست بخش مثبت زندگی خویش را آگاهانه تجربه کند.
همین طور روش بودائی، ژاپنی نایکان، آموزشی عملی برای قدرشناسی و دید مثبت است.
" نایکان" به معنی "نگرش و نظارت بر خویشتن خویش" است که بر اساس سه پرسش صورت میپذیرد:
- از .... تا کنون چه دریافت کردهام؟
- به .... تا کنون چه دادهام؟
- چه مشکلات و ناملایماتی برای .... به وجود آوردهام؟
از ... تا کنون چه دریافت کرده ام؟
به هنگامی که رابطه خویش را با شخص دیگری بررسی کرده و به زیر ذره بین میبرید، ابتدا مشاهده و توجه کنید که چه چیزهائی تا کنون از این شخص دریافت کردهاید. زن من امروز صبح برای من آب پرتقال تازه آماده کرد. او ظروف صبحانه را شست. او ساعتی را که بر مچ دارم به من هدیه کرده است. اغلب این چیزها را بدیهی و طبیعی میپنداریم. ما روزها و روزمرگی خود را با عجله و بی توجه سپری میکنیم و به تمامی چیزهای "ناچیز و کوچکی" که دریافت میکنیم عنایتی نداریم.
اگر به تهیه لیستی از چیزهائی بپردازید که از دیگران دریافت کرده اید، درخواهید یافت که از چه طرقی حمایت و محبت دیگران شامل حال شما شده است. گاه حتی از بلندی چنین لیستی و یا مفهوم یک یک آن ها تعجب کرده و شاید تجربه نمائید که چه احساس عمیقی از قدرشناسی و تشکر و فهم ارزش آن ها در شما زنده خواهد شد.
به ... تا کنون چه دادهام؟
در روابط خویش با تک تک افراد و ما بقی دنیا میتوانید فهرستی از آن چه که میدهید (طلبکار) و آن چه که میگیرید (بدهکار) تنظیم نمائید و در مقابل یک دیگر قرار دهید. به این منظور میتوانید زمان معینی را در نظر بگیرید که میتواند از یک روز یا مثلا تا یک دهه باشد.
لیستی تهیه کنید از آن چه که در بیست و چهار ساعت اخیر به دیگران دادهاید. شاید فردی را به محلی رساندهاید و یا برای وی غذائی پختهاید. شاید برای دوستی کارت تولد فرستادید و یا در خیابان محل عبور خود قطعهای آشغال را از روی زمین برداشته و به زباله دان ریختهاید. در هر حال با دقت و صحت عمل به نوشتن این لیست بپردازید.
از نوشتن جملاتی چون " من کمک کردم" یا " من از دوستم حمایت کردم" بپرهیزید. به طور دقیق و واقعی برای دیگران چه انجام دادید؟
چه مشکلات و ناملایماتی برای ... به وجود آوردهام؟
اغلب به این حضور ذهن داریم و آگاهیم که به چه طرقی دیگران مشکلات و ناملایماتی برای ما ببار آوردهاند. شاید اتومبیلی در خیابان راه را بر ما سدّ میکند، یا خانمی که قبل از ما در صف پست ایستاده است تعداد زیادی نامه و پاکتهای پستی برای ارسال دارد و ما باید مدّت مدیدی را در صف انتظار بگذرانیم. این گونه مشکلات و ناملایماتی را که دیگران برای ما فراهم میآورند با دقت و لیاقت ضبط و در ذهن میسپاریم. امّا به هنگامی که خود مسبب ناملایمات و گرفتاری برای دیگران میشویم، قاعدتا متوجه نیستیم و به خاطر نمیسپاریم. و یا اگر هم آن ها را بیاد داشته باشیم، فکر میکنیم که "این ها بدشانسی و مواقع استثنائی" بودهاند یا "من منظوری نداشتم، عمد نبوده".
شاید تظاهر کنیم مثل این که مشکل و مسئله مهمّی اتفاق نیفتاده است. امّا این پرسش واقعا حائز اهمّیت است. اگر نخواهیم و توانائی آن را نداشته باشیم که این رویدادها را متوجه شده و ضبط کنیم و قبول کنیم که ما مسبب گرفتاری و ناملایماتی برای دیگران بوده ایم، نخواهیم توانست خودمان و آن چه امکاناتی را که زندگی پیش روی ما مینهد واقعا بشناسیم و بفهمیم.
لیستی از مشکلات و مسائلی را که در بیست و چهار ساعت اخیر برای دیگران فراهم آوردهاید تهیه کنید.
از فردی انتقاد کردید؟
ظروف نشسته را در آشپزخانه رها کردید تا شخص دیگری آن ها را تمیز کند؟
فردی را منتظر نگه داشتید، منتظر جواب نامه یا تلفن شما؟
بدقولی کردید و بر سر یک قرار به تاخیر حاضر شدید؟
برای نوشتن و تهیه این لیست با دقت همه چیزها را منظور کنید و مطلبی را از قلم نیاندازید.
قدرشناسی و سپاس بدان معنا است که چشمانمان را برای حمایتهای متنوعی که ما از محیط پیرامون خود دریافت میکنیم باز نگاه داریم. اگر ما بدین روش زندگی کنیم، کمتر فرصت رنج و درد کشیدن را پیدا میکنیم، زیرا که توجه و تمرکزمان را بهتر به کار گرفته ایم. بیشتر از قبل پی خواهیم برد که چه چیزها به ما داده شده است؛ از کمک و یاری که به ما میشود متشکر میشویم و خودمان هم در عمل به اطرافیان خدمت کرده و از آن چه که اکنون و یا در گذشته از دیگران دریافت کرده ایم مقداری را هم به دیگران برگردانده ایم.
یک ضرب المثل چینی چنین میگوید:
به هنگامی که تو از یک رودخانه آب مینوشی به سرچشمه آن فکر کن
اما هرگز سرچشمه به این فکر نخواهد افتاد که از تشنگان طلب تشکر کند یا رطوبت فرحبخش خود را مشروط به قدرشناسی نماید.
چرا یهودیان این قدر قدرتمندند؟
نویسنده، دکتر فرخ سلیم روزنامه نگار مستقل اهل اسلام آباد پاکستان
در تمام دنیا تنها چهارده میلیون یهودی وجود دارد؛ هفت میلیون در آمریکا، پنج میلیون در آسیا، دو میلیون در اروپا و یکصد هزار نفر در آفریقا.
در برابر هر یهودی در دنیا، یکصد نفر مسلمان وجود دارد. با این حال یهودیان بیشتر از یکصد برابر قدرتمندتر از تمام مسلمانان هستند. آیا هرگزمتعجب نشده اید که چرا؟
عیسای ناصری یهودی بود. آلبرت اینشتین، بانفوذترین و تأثیرگذارترین دانشمند تمام دوران به انتخاب مجله تایم، یک یهودی بود. زیگموند فروید، پدر روانکاوی یک یهودی بود. به همین ترتیب کارل مارکس، پل ساموئلسون و میلتون فریدمن. این ها عده دیگری از یهودیانی هستند که حاصل خرد و روشنفکریشان، به تمام بشریت رسیده است :
بنجامین روبین سرنگ واکسیناسیون را به بشر ارزانی داشت.
یوناس سالک اولین واکسن فلج اطفال را تهیه کرد.
آلبرت سابین واکسن فلج اطفال مؤثر و بهبود یافته را تهیه کرد.
گرترود الیون، داروی مبارزه با سرطان خون را به ما هدیه کرد.
باروخ بلومبرگ، واکسیناسیون هپاتیت بی را مهیا کرد.
پل الریخ، درمان سیفیلیس را کشف کرد.
الی مچنیکوف، یک جایزه نوبل را در بیماریهای عفونی بدست آورد.
برنارد کاتز، یک جایزه نوبل را در انتقال عصبی-عضلانی کسب کرد.
آندرو شالی، برنده جایزه نوبل در غدد ترشح کننده داخلی شد( اختلال سیستم غدد درون ریز؛ دیابت ،پرکاری تیروئید) .
آرون بک، درمان شناختی را کشف کرد ) روان درمانی برای معالجه اختلالات روانی ، افسردگی و فوبیا. (
گرگوری پینکاس، اولین قرص ضد حاملگی خوراکی را تهیه کرد.
جورج والد، یک جایزه نوبل به خاطر پیشبرد دانش و ادراک ما از چشم انسان، کسب کرد.
استنلی کوهن، برنده یک جایزه نوبل در جنین شناسی(مطالعه جنینها و رشد آنها شد).
یلم کولف، با ماشین دیالیز کلیه مطرح شد.
در طول 105سال گذشته،14میلیون یهودی،15 دوجین از جوایز نوبل را کسب کرده اند در حالی که تنها 3 جایزه نوبل توسط 4/1 میلیارد مسلمان کسب شده است. غیر از جوایز صلح.
چرا یهودیان این قدر قدرتمندند؟
استنلی میزور، اولین تراشه میکرو پروسسور ( ریزپردازنده ) را اختراع کرد.
لئو سیلارد، اولین راکتور هسته ای زنجیره ای را ساخت.
پیتر شولتز، کابل فیبر نوری؛ چارلز آدلر، چراغ راهنما؛ بنو استراوس، فولاد ضد زنگ؛ آیسادور کایسی، سینمای مصوت (همراه با صدا) امیل برلینر، میکروفون( دهنی) و چارلز گینسبورگ، ضبط نوار ویدئویی.
سرمایه داران شهیر در دنیای تجارت که به مذهب یهودیت تعلق دارند عبارتند از:
رالف لورن(Polo)، لویس استراوس(Levi's jeans)،هوارد شولتز(Starbuck's)، سرگی برین(Google)، ماکیل دل (Dell computers)، لری الیسون(Oracle)، دونا کاران(DKNY)، ایرو روبینز (Baskins & Robbins) و بیل روزنبرگ .(Dunkin Donuts)
ریچارد لوین، رییس دانشگاه یال، یک یهودی است. هم چنین هنری کیسینجر(وزیر آمریکایی)، آلن گرینسپن(رییس مجلس در دوران ریگان، بوش، کلینتون، جوزف لیبرمن، مادلین آلبرایت وزیر آمریکایی، کاسپر وینبرگر وزیر دفاع آمریکا، ماکسیم لیتوینوف وزیر امور خارجه شوروی سابق، دیوید مارشال نخست وزیر سنگاپور، ایساک ایساکس فرماندار کل استرالیا، بنجامین دیسرایلی سیاستمدار و نویسنده بریتانیایی، یوگنی پریماکوف نخست وزیر روسیه، بری گلدواتر، خورخه سامپایو رییس جمهور پرتغال، جان دویچ مدیر سیا، هرب گری قائم مقام نخست وزیر کانادا، پیر مندز نخست وزیر فرانسه، مایکل هوارد وزیر کشور بریتانیایی، برونو کریسکی صدر اعظم اتریش و روبرت روبین وزیر خزانه داری آمریکا نیز یهودی هستند.
در عرصه رسانه، یهودیان سرشناس شامل وولف بلیتزر(CNN) ، باربارا والترز(ABC News) ، یوجین مه یر، واشینگتن پست، هنری گرونوالد سَر ویراستار تایم، کاترین گراهام، ناشر واشینگتن پست، جوزف للیلد، ویراستار اجرایی نیویورک تایمز و ماکس فرانکل، نیویورک تایمزمی باشند.
آیا می توانید نوعدوست ترین نیکوکار در طول تاریخ جهان را نام ببرید؟
نامش جورج سوروس است، یک یهودی، که تاکنون بیش از4 میلیارد دلار اهدا کرده که بیشتر آن برای کمک به دانشمندان و دانشگاه های سراسر دنیا صرف شده است.
پس از جورج سوروس، والتر آننبرگ، یک یهودی دیگر قرار دارد که یک صد کتابخانه را با بخشش تقریبا 2میلیارد دلار ساخته است.
در المپیک ها، مارک اسپیتز، با بردن هفت مدال طلا، یک رکورد ثبت کرد. لنی کرایزلبرگ برنده سه مدال طلای المپیک است. اسپیتز، کرایزلبرگ و بوریس بکر همه یهودیند.
آیا می دانستید که هریسون فورد، جورج برنز، تونی کورتیس، چارلز برنسون، ساندرا بولاک، بیلی کریستال، وودی آلن، پل نیومن، پیتر سلرز، داستین هافمن، مایکل داگلاس، بن کینگزلی، کرک داگلاس، گلدی هاون، کری گرانت، ویلیام شاتنر، جری لوییس و پیتر فالک همه یهودیند؟
حقیقت امر این است که خود هالیوود به دست یک یهودی بنیان نهاده شد. در بین کارگردان ها و تهیه کننده ها، استیون اسپیلبرگ، مل بروکس، الیور استون، آرون اسپلینگ ،بورلی هیلز، نیل سیمون، آندرو واینا (رامبو)، مایکل مان، میلوس فورمن ( پرواز بر فراز آشیانه فاخته)، داگلاس فیربنکس ( دزد بغداد) و ایوان ریتمن همگی یهودیند.
جهت اطمینان، واشینگتن پایتختی مهم است و در واشینگتن لابی ای که از اهمیت برخوردار است، انجمن امور عمومی اسراییل آمریکایی یا AIPACاست.
ویلیام جیمز سیدیس، با ضریب هوشی 300 - 250، تاب ناکترین و هوشمندترین بشری است که تاکنون وجود داشته است.
حدس بزنید که او به چه دینی تعلق داشت؟
سوال : حالا، چرا یهودیان این قدر قدرتمندند؟
جواب :
آموزش و پرورش
چرا مسلمانان این قدر کم توانند؟
به طور تخمینی در حدود 470ر233ر476ر1 مسلمان برسطح سیاره زمین قرار دارند. یک میلیارد در آسیا،400 میلیون در آفریقا، 44 میلیون در اروپا و شش میلیون در آمریکا.
یک پنجم تمام انسان ها، مسلمانند؛ به ازای هر نفر هندو، دونفر مسلمان وجود دارد، در مقابل هر نفر بودایی، دو نفر مسلمان و در برابر هر نفر یهودی، یکصد نفر مسلمان وجود دارد.
هیچ فکر کرده اید که چرا مسلمانان این قدر ضعیفند؟ دلیلش این جاست:
57 کشورعضو در سازمان کنفرانس اسلامی (OIC) عضویت دارند، و تمام آن ها بر روی هم در حدود 500 دانشگاه دارند؛ یک دانشگاه به ازای هر سه میلیون مسلمان.
ایالات متحده 5758 دانشگاه و هند 8407 دانشگاه دارند. در سال 2004، دانشگاه شانگهای جیائو تونگ، یک رده بندی علمی دانشگاه های جهان را گردآوری کرد وهیچ دانشگاهی از کشورهای با اکثریت جمعیت مسلمان در جمع 500 دانشگاه برتر قرار نداشت.
مطابق اطلاعاتی که توسط UNDP جمع آوری شده است، درصد باسوادی در دنیای مسیحیت، در حدود 90 درصد می باشد و 15کشور با اکثریت جمعیت مسیحی دارای نرخ باسوادی 100 درصد بوده اند. یک کشور با اکثریت جمعیت مسلمان، در بالاترین حالت تمایز(کنتراست)، میانگین نرخ باسوادی در حدود 40 درصد داشته و هیچ کشور با اکثریت جمعیت مسلمان، با نرخ باسوادی 100 درصد وجود ندارد.
حدود 98 درصد از باسوادان در دنیای مسیحیت، مقطع ابتدایی(دبستان) را به پایان رسانده اند در حالی که کمتر از 50 درصد از باسوادهای دنیای اسلام همین مقطع را به پایان برده اند. در حدود 40 درصد از باسوادان در دنیای مسیحیت، دانشگاه رفته اند در صورتی که کمتراز دو درصد از باسوادان در دنیای اسلام دانشگاه دیده اند.
کشورهای دارای اکثریت جمعیت مسلمان، 230 دانشمند به ازای هر یک میلیون مسلمان دارند. ایالات متحده، 4000 دانشمند به ازای هر میلیون نفر و ژاپن 5000 دانشمند به ازای هر یک میلیون نفر دارند.
در سراسر دنیای عرب، تعداد کل محققان تمام وقت، 35000 نفراست و تنها 50 تکنیسین به ازای هر یک میلیون عرب وجود دارد .در دنیای مسیحیت، تا 1000 تکنیسین به ازای هر یک میلیون نفر وجود دارد.
گذشته از این، دنیای اسلام دو درصد ازGDP اش ( تولید ناخالص ملی ) را برای تحقیق و توسعه، صرف می کند در حالی که دنیای مسیحیت درحدود پنجدرصد GDP اش را صرف می کند.
نتیجه: دنیای اسلام در ظرفیت تولید علم، کمبود دارد.
تعداد روزنامه ها در ازای هر هزار نفر و تعداد عنوان های کتاب به ازای هر میلیون نفر، دو شاخص گسترش و نشر علم و آگاهی در یک جامعه هستند.
در پاکستان، 23روزنامه به ازای هرهزار نفر پاکستانی وجود دارد در حالی که نرخ مشابه در سنگاپور 360 است.
در بریتانیا، تعداد عنوان های کتاب به ازای هر میلیون نفر، 2000 است در حالی که نرخ مشابه آن در مصر 20 است.
نتیجه : دنیای اسلام در نشر علم کمبود دارد.
صادرات محصولات دارای تکنولوژی عالی، به صورت درصدی از کل صادرات، یک شاخص مهم برای کاربرد علم است.
صادرات پاکستان در زمینه محصولات با تکنولوژی عالی به صورت درصدی از کل صادرات، یک درصد است.
نرخ مشابه برای عربستان سعودی3 درصد است؛ کویت، مراکش و الجزایر همگی3 هستند در حالی که در مورد سنگاپور 58 درصد است.
نتیجه : دنیای اسلام در به کارگیری علم، ناکام مانده است.
چرا مسلمانان این قدر کم توانند؟
زیرا علم تولید نمی کنند.
زیرا علم را منتشر نمی کنند.
زیرا علم را به کار نمی گیرند و آینده به جوامعی که مبتنی بر علم باشند بسیار تکیه خواهد نمود.
جالب توجه است که GDP ترکیبی سالیانه 57 کشورOIC، زیر 2 تریلیون دلار است.
آمریکا به تنهایی، کالاها و خدماتی با ارزش 12 تریلیون دلار تولید می کند؛ چین .هشت تریلیون دلار
مردان بزرگ تاریخ در مورد زنان چه می گویند؟
اگر می خواهید اندازه تمدن و پیشرفت ملتی را بدانید، به زنان آن ملت نگاه کنید. ( ناپلئون )
حساسیت، عشق، تحمل و فداکاری زندگی زنان را تشکیل می دهند. ( بالزاک )
زیبایی زن ثروتی است زوال ناپذیر اما اخلاق خوب نعمتی است لایزال. ( جرجی زیدان )
زن کودکی است که با اندکی تبسم ، خندان می شود و با کمترین بی مهری گریان می شود.(هرود )
به هیچ زنی بر نخورده ام که حداقل یک نشانه مثبت در او نباشد. ( موریس مترلینگ )
یک زن کامل کسی است که بداند چگونه فرمانروایی کند. ( ویکتور هوگو)
زنانی که می خواهند مرد باشند زنانی هستند که نمی دانند زن هستند. ( الکساندر دوما )
زن شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است. ( گوته )
یک زن چیزی جز شوهر نمی خواهد اما وقتی به او رسید همه چیز می خواهد ( شکسپیر )
بزرگترین دشمن زن بی حوصلگی اوست. ( پل ژانه )
ومن معتقدم زن در زندگی مشترک به مثابه یک ستون از دو ستون ورودی به کاخ زندگی است که باید با فاصله متعادل از هم باشند.
روایت یک تصمیم
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم:
باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد:
تو مرد نیستی.!؟
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود.
پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت.
از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای همسر آینده ام تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت، به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت، بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.
اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم، خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به شریک آینده ام هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.
با صدای آروم گفت، لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش کرده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون.
روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت، ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سال ها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم.
موجودی که برای بقیه عمرم انتخابش کرده بودم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت:
ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم، نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.
امید واهی آینده ام انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید:
چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم:
از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید.
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید،
افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند،
نه رفتار و عملکرد شما.
قدم به قدم رشد کن.
رشد و تکامل فردی کاری بسیار دشوار است. اگر تا به حال برای رشد و پیشرفت خودتان وقت و انرژی گذاشته باشید، حتما می دانید که راه رسیدن به خوشبختی و موفقیت چندان آسان نیست. طی سال ها، ما کتاب های مختلفی را مطالعه و تکنیک ها و روش های متفاوتی را با نتایج متفاوت امتحان کردیم.
من تنها ویژگی مشترکی که بعد از هر موفقیت دیدم، قدم به قدم پیش رفتن بود.
فکر می کنم که هر کدام از ما این میل درونی را در خود داریم که بهتر از آن چیزی شویم که هستیم. شاید دوست داشته باشید که در محل کار، کارآمدتر، در خانه برای همسرتان مهربان تر، از نظر جسمی سلامت تر، و... شوید. بعضی از شما ممکن است حتی کتاب هایی درمورد رشد و پیشرفت فردی مطالعه کرده باشید به امید این که رمز و رازهای موفقیت را بیاموزید.
احتمالا جرات امتحان کردن نداشته اید. مدام با خود فکر می کرده اید که اگر شکست بخورید چه؟ یا شاید هم چند بار امتحان کردید اما آن روش ها و تکنیک ها برایتان کارساز نبود و نتایج ناامید کننده ای به دست آورده اید. اما، هدفتان هر چه که باشد، و تجربه قبلی داشته باشید یا نداشته باشید، خوب است بدانید که روش های زیر همیشه کارآمد بوده اند.
چیزهایی که ارزش به دست آوردن داشته باشند، زمان می برند
در این عصر، با وجود اینترنت که به راحتی قابل دسترسی است، ما توقع موفقیت آنی داریم. اگر سوالی داشته باشیم، خیلی سریع آن را در GOOGLE یا WIKIPEDIA جستجو می کنیم. اگر بخواهیم کتابی بخریم، سایت آمازون خیلی سریع کامل ترین اطلاعات را در اختیارمان می گذارد. اما باز هم با همه این حرف ها، من عقیده دارم، هر چیزی که ارزش به دست آوردن داشته باشد، زمان می برد. رشد و پیشرفت فردی به این سادگی ها هم نیست. از این ها گذشته، شما باید خیلی از عادات ذاتی خود را کنار بگذارید. ترک کردن عادت های بد و جایگزین کردن خصوصیات مثبت، کار راحتی نیست. برای ایجاد خصوصیات و ویژگی های عالی در خود، نیازمند زمان، صبر، و تلاش بسیار هستید تا موفق شوید.
وقتی شاگرد آماده باشد، معلم سر می رسد
این یک ضرب المثل چینی است، که به خصوص در زمینه رشد و تکامل فردی کاملا صدق می کند. ممکن است کتاب های زیادی را خوانده باشید و تکنیک های مختلفی را امتحان کرده باشید، اما اگر آمادگی انجام آن کارها را نداشتید، مطمئنا برایتان کارساز نبوده اند.
مثلا اگر فردی منضبط نباشید، و بخواهید که صبح ها زود از خواب بیدار شوید، کار ساده ای نیست. نکاتی که در این مقاله به آن ها اشاره شده است، ممکن است کمک کننده باشد، اما اگر پیوسته از رهنمودها پیروی نکنید، مطمئنا موفق نخواهید شد.
من خودم به شخصه تکنیک هایی را بازیافته ام که با این که در گذشته کارایی نداشته اند، امروز می توانند کارساز باشند. اعتقاد من این است که این تکنیک ها به این دلیل در گذشته برای من کار نکرده است، که من آمادگی آن ها را نداشته ام. نا امید نشوید. با گذشت زمان روش هایی که قبلا پیشرفتی برایتان حاصل نکرده، باعث موفقیتتان می شود.
بهسازی بعد از هر موفقیت
رشد فردی یک سفر است. هر کدام از ما سفرهای مختلفی را در این راستا باید پشت سر بگذاریم. چون اهداف ما متفاوت است، پیش زمینه های متفاوتی داریم، و محیط و شرایط اطرافمان با هم متفاوت است. نکته مهم در رشد و پیشرفت فردی، ساختن بعد از هر موفقیت است. هر موفقیت و پیروزی باید پایه ای برای مبارزه بعدی باشد. بنابر مثالی که در نکته بالا ذکر کردیم، اگر هدفتان این است که صبح ها زود از خواب بیدار شوید، داشتن نظم و انضباط، پیش نیاز آن است. قبل از هر اقدام دیگری، باید برای منضبط شدن هدف هایی برای خود تعیین کنید، مثل نوشتن یادداشت های روزانه برای کارهایی که می خواهید در روز انجام دهید.
فرآیند پیوسته یادگیری
احتمالا چیزهایی در مورد استادان رشد و تکامل فردی شنیده اید. این آدم ها، احتمالا زندگی های خود را روی نظم و قانون استوار کرده اند. ممکن است فکر کنید از روش ها و تکنیک های باروری و مثبت اندیشی نیز استفاده می کنند. اما آن ها سال های زیادی را صرف درون اندیشی و خود اندیشی و یادگیری های ادراکی کرده اند تا توانسته اند به اهداف خود برسند. باوجود این، پیوسته و مداوم در حال یادگیری هستند، و روش ها و تکنیک های خود را کامل می کنند و قابلیت ذهنی خود را بالا می برند.
نباید توقع داشته باشید که از صفر برسید به جایی که آن ها اکنون هستند. هر مبارزه و مشکل را باید یک درس بدانید، و با استفاده از این درس ها، قدم به قدم پیش بروید تا به جایی برسید که می خواهید.
از شکست ها دلسرد نشوید
وقتی همه چیز خوب پیش می رود، شما خوش حالید. اما، مشکل وقتی است که اوضاع بر وفق مرادتان نیست، آن موقع است که احساس ناراحتی می کنید. موقعیت هایی هست که ممکن است نتوانید به یکی از اهدافتان برسید. شاید از تعهدات کاری زیاد خود خسته شده اید. یا شاید هم حواستان به جا و کار دیگری مثل برگزاری یک مراسم عروسی است. اما احساس ناراحتی می کنید و نمی توانید دیگر در خود انگیزه ایجاد کنید.
دلیل آن هر چه که باشد، نباید عقب بکشید و دلسرد شوید. مهم ترین چیزی که باید به خاطر داشته باشید این است که به خودتان بگویید که دفعه بعد باید سخت تر تلاش کنید. مثلا باز هم مثل همان مثال قبلی، اگر یک روز نتوانستید صبح زود بیدار شوید، روز بعد تلاشتان را بیشتر کنید. شکست یا عقب کشیدن مسئله ای کاملا طبیعی است، اما اگر به صورت مداوم درآیند نه. هر کاری می توانید انجام دهید تا دچار افکار منفی و شکست های پشت سر هم نشوید.
همه روش ها برای همه آدم ها کار نمی کند
من همیشه باور داشتم که هر کدام از ما ذاتا متفاوتیم. بعضی از تکنیک ها ممکن است به خاطر دلایل مختلف برای شما کارآمد نباشد. در موارد قبلی به چند مورد از این دلایل اشاره کردم، ممکن است به خاطر فقدان آمادگی شما یا نداشتن پیش نیاز آن روش باشد.
اما دلایل دیگری هم وجود دارد، مثل امتحان کردن روش ها و تکنیک هایی که برخلاف ذات شماست یا با اهدافتان هم خوان نیست. مثلا اگر در زمینه سلامتی محدودیت هایی دارید، مطمئنا استرس چیز خوبی برای شما نخواهد بود. یعنی باید در محیطی کاملا عاری از استرس زندگی کنید و شلوغی و مشغولیت های کاری برای شما مناسب نیست.
نکته مهم در رشد و تکامل فردی این است که راه درست و راه غلط وجود ندارد. اگر کسی غیر از این به شما گفت، مطمئن باشید که به شما دروغ می گویند. این یک حقیقت است. شاید می خواهند کتاب هایشان بیشتر فروش کند؟ یا شاید هم راه هایی را پیدا کرده اند که فقط برای خودشان کار کرده است. اما مسئله این جاست که روش و تکنیکی که برای آن ها کار کرده، ممکن است برای شما کارساز نباشد. از این ها گذشته، برای رسیدن به یک هدف، راه های مختلفی وجود دارد.
موفقیت هایتان را جشن بگیرید
مغز شما ابزاری پیچیده اما بسیار قدرتمند است. انگیزه، که میل شما برای انجام یک کار است، ممکن است زودگذر و فانی باشد. برای حفظ آن باید از هر ابزاری که می توانید کمک بگیرید. وقتی انگیزه تان را از دست بدهید، دلیل خود را برای تلاش و مقابله با شکست از دست داده اید. یادتان باشد که چیزهایی که ارزش به دست آوردن داشته باشند، نیازمند زمان، صبر و تلاش بسیارند.
در صورت توان موفقیت هایتان را جشن بگیرید. این یکی از بهترین راه ها برای حفظ انگیزه است. شما برای یک دلیل خاص تلاش می کنید. این طبیعت انسان است که برای به دست آوردن چیزهای سخت دست به تلاش بزند. پس از هر لحظه تان در روز استفاده کنید تا از نتایج تلاش ها و کوشش هایتان لذت ببرید و آن را انگیزه ای کنید برای رسیدن به هدف های دیگر.
موفق و سربلند باشین
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند؛ فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت؛ ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت؛ نه، بریدن درخت اولویت دارد، مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت؛ دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صواب تر از کندن آن درخت است؛ عابد با خود گفت؛ راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:
کجا؟
عابد گفت؛ تا آن درخت برکنم؛ گفت دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند. در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت؛ دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت:
آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.
منبع:کیمیای سعادت، ص 757
برایت دعا می کنم تا ای کاش خدا از تو بگیرد هر آن چه که خدا را از تو می گیرد
و به شکلی دگر:
برایت دعا می کنم تا ای کاش خدا به تو بفهماند که هر آن چه به تو داده است لطف و رحمت بیکرانش بوده است و هرچه نداده نیز برای تو بهترین نبوده است.
الهی مرا آن ده که آن به
الهی ! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر.
الهی! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است.
ا لهی! ما همه بیچارهایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ای.
الهی ! چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم .
الهی! چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم. وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی .
الهی! خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مدّ است یا باسط، بسطم ده و یا قابض، قبضم کن.
الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزن های بسیار در کمین و بار گران بر دوش. یا هادی، اهدنا الصراط المستقیم...
الهی ! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان هم شرمنده ام که همه در کارخود استوارند و من، سست عهد و ناپایدار.
الهی ! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم.
الهی! علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است، ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا.
خدایا :
من که هستم تا چیزی بگویم، که تو خود همه چیز را می دانی . چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنج ها صدایت می کنم و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله، توهمی بیش نیست .
وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود، کل هستی احساس تشنگی می کرد. دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند. اگر زندگی ام آن طور است که می خواهی، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم.
خدایا چگونه به جستجویت بیایم ؟
کجا به دنبالت نگردم؟
وقتی همه جا هستی، حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم. در خودم می مانم و انتظار می کشم تا تو خود آیی . اشک هایم را عاشقانه به پایت می ریزم تا قدمت را روی چشمانم بگذاری و به محراب قلبم وارد شوی. اصلا مگر بیرون بوده ای که بخواهی داخل شوی؟
می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم چرا که غربت و تنهایی ام کل هستی را دلتنگ می کند.
وقت پریشانی به آرامش رود و درخت و پرنده که همیشه به یادت هستند غبطه می خورم. مگذار عمرم به آماده کردن بگذرد و در کنار چمدان توشه ام حیران بمانم که کجا بروم ؟
بعد از این همه تلاش برای داشتن همه چیز در دنیا چرا درهً ژرف تهی بودن در مقابلم ظاهر شده ؟
من آماده ام، اما برای رفتن به کجا؟
به من بگو کجا به انتظارم نبوده ای که بخواهم بیایم؟
برای تو که مرا، چمدان و راه را خوب می شناسی سوغات چه بیاورم و از سفر چه بگویم که ندانی ؟
نمی خواهم سرم به سنگ یاًس بخورد و دنیا فریبم دهد. من که می دانم هر چه هست روزی ناپدید می شود چرا دل به فانی دهم ؟
خدایا نشانه هایت را دیدم اما در آن ها نمی مانم، باورت کردم.
جوانی در من هر روز بیشتر محو می شود. پیری ام را متحیر و غمگین نکن. مگذار در ناتوانی با خاطرات جوانی ام آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهای ناتوانم بلرزد.
خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار. بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربه آرامش تنها با تو میسر است .
دهش و بخشش
وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ای. بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی.
زیرا دارایی تو چیزی نیست جز متاعی که از ترس نیاز های فردا آن را نگاهبانی می کنی .کسانی هستند که از بسیار اندک می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همین شوق به نام و شهرت هدیه آنان را مسموم می کند.
و کسانی هستند که از کم، تمام را می بخشند. آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند و کیسه شان هیچ گاه تهی نخواهد ماند.
و کسانی هستند که با لذت می بخشند و همان لذت پاداش آن هاست.
و کسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی غسل تعمید آن هاست تا از تعلق دنیوی پاک شوند.
و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوی نیز در سر ندارند.
خداوند از دست های چنین بخشندگانی با آدمیان سخن می گوید و از پشت چشم آنان بر زمین لبخند می زند.
بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست،
اما نیکوتر از آن، بخشیدن پیش از درخواست از راه فهم است.
رشوه به خدا
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد، فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.
سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود. افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند، اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد. سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند، اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید:
قربان آخر خدایی هست، پیغمبری هست، ستم است که پسری درکنار پدر در زندان بمیرد. اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد.
فرمانفرما پاسخ می دهد:
در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان، نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.
همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد. دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود. هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.
فرمانفرما در ایام عزای پسر خود، در نهایت اندوه بسر می برد. درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود. فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:
افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.
افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:
قربان این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!
حالا شدیم بى حساب
با داغ شدن بحث برچیدن یارانه ها و با توجه به این که به منظور زمینه چینی اجرایی طرح شوک تراپی در ماه های اخیر در قبض های آب, برق و گاز ارسالی به مردم میزان یارانه ای که دولت مدعی است بابت مصرف آنها می دهد قید می شود, یک خواننده روزنامه آفتاب یزد در ستون "روی خط آفتاب" به محاسبه متقابلی دست زده که جالب و خواندنی است:
در فیش گاز نوشته شده:
هزینه گار مصرفى شما 28 هزار تومان، یارانه پرداختى توسط دولت 24500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 3500 تومان.
بسیار خب، من هم براى دولت فیش صادر مى کنم:
حقوق هر ساعت 6 دلار، روزانه 45600 تومان، حقوق ماهیانه من یک میلیون و 400 هزار تومان، دریافتى من از دولت 200 هزار تومان و یارانه پرداختى من به دولت یک میلیون و 200 هزار تومان، حالا شدیم بى حساب.
فقط یه دل نوشتس...
خارم ولی، گلاب زمن می توان گرفت
از بس که بوی همدمی گل گرفته ام
دعا
پروردگارا، به من آرامش ده تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده، تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم .
بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم .
مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
خداوندا
مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خود را.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که به هنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که به هنگام شکست شرافتمندانه درخود احساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا با ناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.
مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد. پیش از این که در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.
مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن را نیز هرگز از خاطر نبرد.
انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند.
و از همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشود و مسحور نگردد.
خدایا مرا به حال خود وامگذار، ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امیدواران.
خدایا مرا آن ده، که مرا آن به.
ولی باز هم خدا من رو می بخشد.
خدایا با من قهری ...!!!
بنده من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...
خدایا! خستـه ام، نمـی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
خدایا! سه رکعت زیاد است!
بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم می پرد!
بنده من!همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...
خدایا!هوا سرد است و نمـی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم...
بنده اعتنایی نمی کند و مـی خوابد...
ملائکه من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
ملائکه من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
پروردگارا! باز هم بیدار نمـی شود!
اذان صبح را مـی گویند، هنگام طلوع آفتاب است...
ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـی شود...
خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـی گرداند.
ملائکه من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
وای نه ... !
خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!
ولی بازهم خدا من رو می بخشد .
و باز هم ... !
وقتی چیزی را تعقیب می کنی، بدان معناست که آن چیز دارد از تو دور می شود.
پس چگونه انتظار داری به چیزی برسی که دائم دارد از تو می گریزد!؟
از این به بعد به جای این که مستقیما چیزی را تعقیب کنی سعی کن آن را به سمت خودت جذب کنی.
وقتی چیزی را تعقیب می کنی تمام تمرکز و توجهت را روی آن چیز می گذاری، حال این چیز می خواهد پول باشد یا شغل یا برقراری ارتباط با شخصی دیگر و یا هر چیز دیگر و این می تواند فوق العاده وحشتناک و دل سرد کننده باشد چرا که تو روی چیزی متمرکز شده ای که خارج از توست و روی آن کنترل بسیار کمی داری.
اما بر عکس وقتی به جای تعقیب کردن و منت کشیدن، روی جذب آن چیز متمرکزمی شوی، تصویر کاملا دگرگون می شود.
نیروی تمرکزت متوجه نیروی درونی ات می شود. یعنی همان موضوعاتی که تقریبا به صورت کامل تحت کنترل تو هستند.
جریان هدایت الهی را مانند رودخانه ای تصور کن و انسان را چون ماهی که در آن مشتاقانه به سوی دریا به پیش می رود.
هدف رودخانه و هر چه در آن هست پیوستن به دریاست و اصلا هدف دیگری وجود و معنا ندارد.
ماهیان ( در حکم انسان ها ) چه بدانند و چه ندانند به سوی دریا می روند و هدف اصلی شان رها شدن در دریای بی کران است.
هر که در مسیر این رودخانه بزرگ و زیبا قرار گیرد به دریای بی کران وارد خواهد شد.
تنها کسانی رستگاری، خوشبختی و اتصال به بی نهایت را تجربه خواهند کرد که با رودخانه و در مسیر آن حرکت کنند.
رودخانه را دریبابیم به سوی آن برویم و خود را در آن بیندازیم و با آن همراه شویم.
زندگی مورد پسند شما ماهیان (انسان)، در رودخانه است هر لحظه آن پیشرفت و نزدیک شدن به دریای آرامش و جهان نامحدود آزادی است.
در رودخانه خطری شما را تهدید نمی کند آن جا نیازی به تلاش و تقلای بیهوده ندارید.
حتی اگر حرکتی هم نکنید و خود را تنها در مسیر جریان آن رها کنید باز هم به دریا وارد خواهید شد.
برای اتصال و ورود به دریای بیکران، باید با اراده، تسلیم خداوند شویم چون او همانند یک منبع نور چه در تاریکی هایمان (تردیدها، دودلی ها، ترس ها، ...) و چه در روشنی هایمان(موفقیت ها، شادی ها، و...) کنار ماست.
با تمام وجود دل رو به دریا بزن و مسیر انسان های جاوانه را جستجو کن تا به دریا برسی و در آن لحظه که خود را به جریان رود وصل نمودی و آن را حس کردی، لحظات شگفت انگیزی را تجربه خواهی نمود که تا آن دم تجربه ننموده ای.
کسب تجربه در این راه ارزش آن را دارد که دست از بازی های معمول که مختص عوام است، بکشی و خود را آن گونه که سزاور مخلوقی که خالق او، اوست ببینی و تجربه کنی.
بهترین دوست تو، اول خودت و دوم هم خودت هستی.
فردی هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.
یک روز رییسش او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. او هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رییس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
وی هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند.
او نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:
از فردا صبح، هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد، و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.
تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رییس او خوش حال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
او دیگر با خودش « صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است.
اگر می خواهید به بلوغ درونی برسید...
در زندگی امروز کلمات و رفتار ما در بیشتر موارد گیج کننده اند و هنگام برقراری ارتباط با دیگران اوضاع را پیچیده و سخت می کنند. در بسیاری از حرف ها و روابط خود به درستی نمی دانیم که قصد گفتن چه چیزی را داریم و طرف مقابل نیز از بیان خود چه منظوری را دنبال می کند. در این پی نوشته کوتاه گفتاری از اوشو ملاحظه می کنید که هفت راه کار کوتاه برای شفافیت در بیان را ارائه کرده است.
فقط چیزی را بگویید که از آن اطلاع دارید.
اگر بخواهید واقعیت را بگویید، باید بگویم که تقریبا حرفی باقی نمی ماند که بزنید! می توان گفت نود و نه درصد از آن چه که می گویید غیر واقعی است. البته فکر نکنید اگر دهانتان را بسته نگه دارید کار بزرگی کردید چون این فقط یک سکوت ظاهری است. ذهنتان در پنهان مشغول نشخوار کردن حرف است! سکوت واقعی وقتی شروع می شود که حرف های واقعی بزنید. فقط درباره چیزی حرف بزنید که می دانید درست است درغیر این صورت بهتر است ساکت بمانید.
آبا این تصمیم دیگر چه چیزی برای گفتن باقی می ماند؟ خیلی کم.
این جاست که آرام آرام، با کمترین تلاش، سکوت به سراغتان می آید.
وقتی حرف زیادی برای گفتن نداشته باشید آن وقت ساکت می مانید و یاد می گیرید که حرف دیگران را بشنوید. بعد از مدتی کم کم مکالمات درونی هم متوقف می شود. علت اصلی مکالمات درونی میل به بیان حرف های غیر واقعی در بیرون است. گوش دادن یک هنر است که لازم است آن را یاد بگیریم.
به یاد داشته باشید، لبخندتان واقعی باشد.
به چند مدل دروغ می گویید؟
یکی از راه های دورغ گفتن لبخندهای غیر واقعی است. در واقع شما هیچ حسی از خنده و شادی در درونتان حس نمی کنید و در بیرون لبخند می زنید. خوب، این یک دورغ است. این دروغ نوعی بی مهری با لب هایتان است. اگر این کار را ادامه دهید آن وقت روزی می رسد که مزه یک لبخند واقعی را از یاد می برید. لبخند زدنتان برای این است که می خواهید مردم از شما راضی باشند یا بچه خوبی باشید. اما اگر به جایی برسید که لبخندتان هم دروغین باشد، آن وقت به چه چیز شما می شود اعتماد کرد؟
خود را از شر کلمات دورغین رها کنید.
به چند میلیون شکل حرف های بی ربط می زنید و بعد گرفتار می شوید؟
به کسی می گویید که دوستت دارم یا چقدر زیبا شده ای یا فلان کار را برایت انجام می دهم و بعد برای خودتان دردسر، مسوولیت و توقع درست می کنید؟ چرا؟ چون شما چیزی را گفتید که منظورتان و احساس واقعی تان نبوده است.
در لحظه حرف بزنید.
سعی کنید گاهی در بیان خودتان از این عبارت استفاده کنید: منظورم در این لحظه .................است.
کسی چه می داند لحظه بعد چه اتفاقی می افتد؟
چه طورمی شود برای لحظات و ساعت های آینده حرف زد؟
حالت های روحی و احساسی شما مرتب درحال تغییرند.
قول های بی خودی ندهید.
بسیاری از قول های شما بی خودی است. در واقع با این قول ها که ممکن است به سادگی با تغییر حال و احساستان به هم بخورد برای خودتان دردسر درست می کنید و در طرف مقابل توقع بی جا به وجود می آورید. موقع قول دادن دقت کنید. خیلی وقت ها فقط به خاطر قولی که دادید در روابط خود نقش بازی می کنید تا نشان بدهید سر قرارتان هستید. خیلی وقت ها در روابط عاطفی یا کاری با پایبندی ظاهری به قولی عبث، فقط از هم انتقام می گیریم. خیلی وقت ها دوست داریم تا یار و شریک کار یا زندگی مان برای مدتی هم که شده از جلوی چشممان دور شود تا برای مدت کوتاهی هم که شده یاد قول احمقانه ای که دادیم نیفتیم!
منظورتان را با صراحت بیان کنید.
هیچ کسی نمی تواند شما را به گفتن حرف های بی خودی مجبور کند. بنابر این اگر چیزی را نمی فهمید یا گیج شدید بهتر است ادای آدم هایی که همه چیز را می فهمند در نیاورید و با صراحت بگویید که نمی فهمید یا از شخص بپرسید که منظورش دقیقا چه چیزی است.
شفاف باشید
آن چه مسلم است با گفتن حقیقت مقداری دچار دردسر و ناراحتی می شوید ولی تا بیرون آمدن از این وضع و تا وقتی مردم بفهمند شما چطور شخصی هستید قدری عذاب کشیدن لازم است. اگر این دستورات را برای مدتی به کار ببرید خواهید دید که به بلوغ درونی می رسید. با این دستورات به نوعی از صراحت دست پیدا می کنید که باعث رشد و تعالی در زندگی تان می شود. اگر هنگام عصبانیت با تمام وجود عصبانی باشید مطمئن باشید قادر خواهید بود با تمام وجودتان هم ببخشید. وقتی نمی خواهید چیزی را به کسی بدهید به سادگی بگویید نه من نمی خواهم این را بدهم و سعی هم نکنید با دلیل آوردن خودتان را خوب نشان بدهید. یادتان باشد هر وقت جلوی رشد این الگوهای مخرب را بگیرید برای سلامت خودتان کاری انجام دادید.
اوشو: کتاب نظم پنهان
هیچ گاه برای تغییر دیر نیست.
این مطلب رو برای عزیزی تهیه کردم که امیدوارم بتونه کلید حل مشکلش رو پیدا کنه.
آیا از اون اشخاصی هستید که معمولا توانایی های خودشون رو زیر سوال می برن؟
آیـا بـرای ایـن عدم اطمینان به خود توجیهی هم دارین یا فقـط بـه دلایل واهی این کار را می کنید؟
اگر این طوره، احتمالا شما دچار کمبود اطمینان و اعتماد به نفس هستید. نگران نباش. چون درهمین لحظه بسیاری هستند که از همه توانایی های خود به طور کامل استفـاده نمی کنند، ممکن است شما هم یکی از همین افراد بوده و به جای انجام کارهای مفید و سودمند، همیشه مشغول فکر کردن به این مسئله هستید که چه زندگی بی مصرفی دارید و چقدر محیط اطرافتان کسل کننده است. اگـر چـه مـمکنه که کمی از خود دور افتاده باشین و ارزش خودتون را فراموش کرده باشین، اما هیچ گاه برای تغییر دیر نیست.
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همه کتاب هایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم، کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما این پسر خیلی بی حالی است!
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقه فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همین طور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاک ها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اون طرف تر، روی چمن ها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و به طرفش دویدم. در حالی که به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همین طور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم، این بچه ها یه مشت آشغالن!
او به من نگاهی کرد و گفت، هی، متشکرم! و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسه خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتاب هایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از کتاب ها دیدم.
به او گفتم: پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی، با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری! محسن خندید و نصف کتاب ها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: مرسی.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را این طوری شروع کرد:
فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند. این سال های سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهم تر از همه، دوستانتان...
من این جا هستم تا به همه شما بگویم؟، دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالی که او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد.
محسن نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد، خوشبختانه من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالی که این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یک دیگر قرار می دهد تا به شکل های گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند می کنند، زمانی که بال های شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند.
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
دیروز، به تاریخ پیوسته، فردا، رازی است ناگشوده، اما امروز یک هدیه است.
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجو به هم خورد.
پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!
راهب به جنگجو نگاهی کرد و لبخندی زد. جنگجو از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت: خشم تو نشانه ای از جهنم است.
جنگجو با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت : این هم نشانه بهشت است !
منبع: کتاب عشق بدون قید و شرط
شکر خدائی را که به وجود حضرت علی بن ابیطالب (ع) برملائکه مباهات کرد.
صلوات و درود خدا بر خاتم پیامبران که به ولایت علی به خدا تقرب جُست. سلام و تحّیت حق بر امیر مومنان، پیشوای روسپیدان، پناه بی پناهان، امید نا امیدان، دوای دردمندان، شفای بیماران، قوت محرومان، یار ستمدیدگان، دشمن ستمکاران، یاور مستمندان، غیاث فریاد خواهان، مقتدای عارفان، توشه سالکان، علم عالمان، چراغ گمراهان، باطن قرآن، سنبل عابدان، مسجود فرشتگان، صراط مشتاقان، فروغ بی پایان، معنی ایمان، حقیقت انسان، یگانه دوران، منجی پیامبران، عشق عاشقان، سیّد مظلومان، محبوبِ سیّده نساءِ عالمیان حضرت علی بن ابیطالب باد که مام مبارکش رمز آفرینش و وجود نازنینش علت بقای هستی و ولایت و مجبتش امانتی که آسمان ها و زمن و کوه ها نتوانستند تحملش کنند و خداوند منان این گنج گران را در دل محبانش به ودیعت نهاد.
اول از جام وَلا ساغر بزن
پس در کاشانه حیدر بزن
من نمی گویم بیا این در بزن
چون زدی این در، در دیگر نزن.
تن آدمی کهن ترین دست نوشته است، که به دست خداوند نوشته شده است .
شما انتخاب نکرده اید که دو دست یا دو چشم یا یک دهان داشته باشید.
والدین شما هم نظری در باره نحوه طراحی بدنتان نداده اند.
اگر به بدن خود نگاه کنید اغلب اعضاء را جفت می بینید.
اما در مرکز صورت شما عضوی یگانه وجود دارد.
دهان، زبان شما، جایی که می توان از آن معناهای بزرگ را بیان کرد.
کسی که سخن می گوید:
دوبار باید ببیند .
دو بار باید بشنود و بیاندیشد .
دوبار باید تمرکز کند.
دوبار باید به کار بندد.
همه قربانی زبان خویشیم. عضوی که آرام پذیر نیست. به ندرت پیش از تکلم می اندیشیم. حتی در خواب هم حرف می زنیم.
برای شنیدن نوای هستی درون، دومانع وجود دارد.
اول اصواتی که خود ایجاد می کنیم و دوم صداهای دنیای بیرون.
قلمرو سکوت، منبع اصوات اول را که در اختیار شماست خاموش می کند.
هنگام شنیدن نوای درون به دیگران گوش نمی سپارید.
اصوات بسیاری در درون و بیرون شماست.
قلمرو سکوت، آرامشی است برای تنها و پر کارترین عضو اختیاری بدن، یعنی زبان .
ابتدا آن را خاموش کنید و سپس صدای جهان را .
هر یک از صداها را ردیابی کرده، بشناسید و به خود بگویید که نباید آن را بشنوم.
اگر کلام قوی تر از شمشیر است، پس هر کلمه ای که می گوییم باید ارزش بیان کردن داشته باشد .
آن که همواره ما را ستایش می کند چیزی به ما نمی آموزد.
سلام گرمی دارم به اهالی خانه
تفاوت بارزی که بین افراد موفق و ناموفق وجود دارد این است که افراد موفق در حال زندگی میکنند اما افراد ناموفق در گذشته سیر میکنند. اگر دائم به گذشته بچسبید تمام زیبائیها و فرصتهایی را که زندگی در حال حاضر به شما ارزانی کرده از دست میدهید! اگر در حال زندگی کنید به سرعت میتوانید فرصتهای رسیدن به اهدافتان را صید کنید!
مهم نیست در گذشته چقدر تلاش کردهایم، هر لحظه از هر روز زندگی، فرصتی تازه است تا به خوشبختی و موفقیت نزدیکتر شویم. اگر بار دیگر ترسهای قدیمی و باورهای محدود کننده مانع شادی و موفقیت ما شدند، آن ها را در ذهن متوقف کرده و در درون، افکار مثبت و خوشبینانه را جایگزین افکار منفی کنیم. قدرت باورهای مثبت آن قدر زیاد است که میتوانیم به کمک آن ها درهر فضایی که تصور می کنیم حضور داشته باشیم...
آن چه را که در زندگی با صفت بد ازش یاد می نامیم مانند خاطرها، متاسفانه به دست خودمان، بد هم بایگانی می نماییم.
زندگی ما انسان ها، سیاه یا سفید نیست بلکه در بسیاری موارد خاکستری است. در طبقه بندی های معمولِ، آن چه مورد پسند ما نیست در کشوی بدی و آن چه که مورد پسند ماست در کشوی خوبی جای داده می شود.
شک نکیند، ما از تلخی ها بیشتر یاد می گیریم تا ازشیرینی ها. آن که همواره ما را ستایش می کند چیزی را به ما نمی آموزد.
در زندگی آن چه ما را می سازد، سدهایی است که سر راهمان قرار می گیرد و اگر همه پل باشند، ما، کسی نخواهیم شد. من خاطرات به ظاهر بدم را در کشوی خوبی بایگانی نمودم. چرا؟ چون از آن ها آموختم. و اگر بتوان از تلخی ها آموخت و آن تجربه ها را در بایگانی ساختن بایگانی نمود دیگر فرصتی برای نگرش منفی باقی نمی ماند.
مسایل به ظاهر منفی و در باطن آموزنده به وفور در اطرافمان موج می زند. هنر، نحوه برخورد با آن هاست. به قول همکارم که می گوید :
من به بدی های و سختی ها احترام می گذارم، به بانیان آن احترام می گذارم چون آن ها اساتید من هستند. او در مورد خشم گفت، باید یاد بگیریم بانی خشم رو ببخشیم، نه با منت بلکه با عشق. سخته ولی شدنیست. تمرین می خواهد.
این بار با گوش سر،نه، با گوش دل بشنو از زنده یاد مجتبی کاشانی :
عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر،
واگذاری آب را بر تشنهتر! ...
عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن! ...
عشق یعنی خدمتِ بی منتی
عشق یعنی طاعت ِ بی جنتی! ...
گاه بر بیاحترامی، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...
عشق را دیدی خودت را خاک کن!
سینهات را در حضورش چاک کن! ...
عشق آمد؛ خویش را گم کن عزیز!
قوّتات را، قـُـوت ِ مردم کن عزیز! ...
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درماندهای درمان کنی! ...
عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی! ...
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...
هر کسی او را خدایش جان دهد،
آدمی باید که او را نان دهد! ...
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق، نامردی مکن! ...
لاف مردی میزنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی، افسانه باش! ...
دین نداری، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا میروی، افتاده باش! ...
در پناه دین، دکانداری مکن!
چون به خلوت میروی، کاری مکن! ...
عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آکنده از نور خدا! ...
عشق یعنی عارف ِ بی خرقهای!
عشق یعنی بندهی بی فِرقهای! ...
عشق یعنی آنچنان در نیستی،
تا که معشوقت نداند کیستی! ...
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی کردن ِ روی زمین! ...
عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...
هر که با عشق آشنا شد، مست شد!
وارد یک راه بی بنبست شد! ...
کاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانهی جانم خراب ِ عشق باد! ...
هر کجا عشق آید و ساکن شود،
هر چه ناممکن بوَد، ممکن شود! ...
در جهان هر کار خوب و ماندنیست ،
ردّپای عشق در او دیدنیست! ...
شعرهای خوب ِ دیوان جهان،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...
سالک ! آری ... ؛ عشق رمزی در دلست
شرح و وصف ِ عشق کاری مشکل است! ...
عشق یعنی شور هستی در کلام!
عشق یعنی شعر، مستی، والسلام! ...
زنده یاد مجتبی کاشانی را میتوان در زمره معدود انسان هایی دانست که هم چون ستاره دنباله دارهالی بسیار صبر بایدش تا نظیراو پیدا شود. او یک مدیر، شاعر، پدر، و ... موفق بود و این توان او به تولد جامعه یاوری فرهنگی که در امر مدرسهسازی و اعطای کمک مالی به دانشآموزان همت می گمارد نیز انجامید.
روحش شاد ویادش گرامی.
ما همین حالا در حال شکل دادن به آیندهمان هستیم.
حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیت های ذهنی تحمیل شده را پذیرفت. کک, فیل و دلفین مثال های خوبی هستند.
ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آن ها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند. آن ها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد. پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد. کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید. دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد. این کار مدتی تکرار می شود. سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت هم چنان ادامه دارد.
فیل ها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد. پای فیل های سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند. بچه فیل ها را با طناب های بلند و فیل های بزرگ را با طناب های کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیل های پرقدرت به سادگی می توانند میخ طناب ها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند علت این است که آن ها دربچگی طناب های بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند. سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند .از آن پس آن ها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آن ها این محدودیت را پذیرفته اند.
دکترادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیت های تحمیلی تهیه کرده است. نام این فیلم “ می توانید بر خود غلبه کنید “ است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود. دلفین به سرعت ماهی ها را می خورد. دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آن ها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود. پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهی ها را ندیده می گیرد. محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهی ها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .
ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند. به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود. محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی.
سوال :
چه مقدار از آن چه ما واقعیت می پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت:
دلم می خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همان طور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلکه احقاق حق مردم بشود.
شیخ بهایى گفت:
قربان من یک هفته مهلت می خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى که پیش آمد خواهد کرد چنان چه باز هم اراده ملوکانه بر این نظر باقى باشد دست به کار شوم والا به همان کار فرهنگ بپردازم.
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت وعصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال ره گذرى که از آن جا می گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى کرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت:
اى بنده خدا من می دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع می کند تو این جا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر وبه اهالی منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فورا به پشت دیوارى رفت و از آن جا به کوچه گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت:
امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگویید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعدا معلوم می شود.
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل کرد عرض کرد:
قبله گاها می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آن ها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مىدهند و مطلب را به خودشان اشتباه مىنمایند.
شاه عباس با تعجب پرسید، ماجرا چیست ؟
شیخ بهایى گفت:
من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده که همه کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بر هر کس بسته شد، لذا از طرف رییس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند، هر کدام به ترتیب گفتند:
اولی گفت، به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!
دیگرى گفت، خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.
سومى گفت، به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا تضرع می نمود.
چهارمى گفت، خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینهاش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود.
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آن ها گوش می کرد. عاقبت شاه آن ها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:
بروید و اصولا مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجددا به حضور شاه رسید و گفت:
قبله عالم، عقل و شعور مردم را دیدید ؟
شاه گفت، آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.
شاه گفت، بله ولى چطور؟
شیخ گفت، من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با علم به این که مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان می آید و بر من حرفى نیست!
شاه عباس گفت، چون مقام علمى تو را به دیده احترام نگاه کرده و می کنم. لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید که همه کس آنان را مورد تکریم و تعظیم قرار می داد.
بسیاری در پیچ وخم یک راه مانده اند و همواره از خویشتن می پرسند :
ما چرا ناتوان از ادامه راهیم.
بدانها باید گفت می دانی در کجا مانده ای؟
همان جای که خود را پرمایه دانسته ای.
امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!
عنکبوتی درشت در خانه ای کهنه تاری زیبا به منظور شکار تنیده بود و هر بار که مگسی بر آن فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را فورا می بلعید تا دیگر مگسانی که از آن حوالی در گذر بودند تصور کنند که کارتنک تفرجگاهی است امن و امان.
روزی مگسی نیمه دانا، وز وز کنان بر فراز تار پرواز می کرد و آن قدر برای نشستن این پا و آن پا کرد و دو دلی به خرج داد که عنکبوت ناگزیر خودی نشان داد و گفت، « کرم نما و فرود آ! »
اما مگس، که از عنکبوت زیرک تر بود، گفت، « خیر، این خانه جای ما نیست رفیق، من این جا مگسی نمی بینم و بر جایی که مگس نباشد نمی نشینم. »
این گفت و پرواز کنان رفت و رفت تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. قصد فرود آمدن داشت که سر و کلهٌ زنبوری پیدا شد و هشدار داد، « دست نگه دار نادان! آن چه زیر پا داری مگس گیر است و این همه مگسان که می بینی به دام افتاده اند.»
مگس گفت، « چه یاوه ها! کدام مگس گیر، کدام دام؟ مگر نمی بینی این جا عرصهٌ میتینگ است و همه به تظاهرات و نطق و خطابه مشغولند؟!» این گفت و نشست و با دیگر مگسان زمین گیر شد.
نتیجهٌ اخلاقی:
امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!
گاه می اندیشیم
که چه دنیای بزرگی داریم
چه جهان پیراسته ای
ما چه تصویربهم ریخته ای ساخته ایم از دنیا
در چه زندان عبوسی محبوس شدیم
چه غریبیم در آبادی خویش
و چه سردگردان در شادی و ناشادی خویش
آدمی زاده درختی است که باید خود را بالا بکشد
ببرد ریشه خود تا را تا آب
بی امان سبز شود
سایه دهد
خویش را با خود نزدیک کند
دگران را با خویش
کاش می شد همه جا می رستیم
کاش می شد همه جا می بودیم
کاش می شد خود را تقسیم کنیم
بین چندین احساس
بین چندین انسان
بین چندین شهر چندین ملت
گاه می اندیشم که چه موجود بزرگی هستیم
و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم
خوردن و خوابیدن و خرامیدن و خنیا گری خود را خشنود شدن
کاش در کالبدم معده نبود
و گلویم تنها، جای آواز و بیان بود، نه بلعیدن نان
کاشکی همواره کسب نان مثل هوا آسان بود
کاش چَشم و دل من سیرتر از اینها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاوس
مثل پوشینه ی پشمین با میش
مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی
کاش بیماری با ما کار نداشت
یا طبیبان همه عیسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به این زودیها
کاش او، این همه فرزند نداشت
کاش ما اهل طبیعت بودیم
مادرم باران بود
همسرم در خود من می رویید
کودکانم همه از جنس گیاهان بودند
خوابم، اندیشیدن
بسترم بال کبوترها بود
کارم آرایش گل بود و پیرایش بید
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم ازهمه، جزعشق نبود
و به جز مهر، بدهکار نبودم به کسی
خانه ام هر جا بود کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سیاست ها بود
کاش معنای سیاست این بود که قفس ها را درحبس کنیم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد و کبوتر نفروشد به کسی
کاش می شد خود را تبدیل کنیم
گاه یک لقمه نان
گاه یک جرعه آب
گاه یک صفحه کتاب
گاه یک تکه حصیر
گاه یک چشمه در آغوش کویر
گاه هر چیز که هر کس کم داشت
کاش من بیشتر از این بودم
باز سخاوت تر از این
با طراوتر از این
آفتابی تر از این
آسمانی تر ازاین و توانا تر،عاشق تر، داناتر از این
زندگی رام تراز این ها بود
و به من مهلت و میدان می داد که شکفتن را تفسیر کنم
گاه می اندیشم که چه دنیای بزرگی داریم
و چه موجود بزرگی هستیم
کاش می شد خود را بالا بکشیم
کاش می شد خود را پیوند زنیم
کاش می شد خود را تقسیم کنیم
کاش می شد خود را تقدیم کنیم
کاش، کاش از جنس خدا می بودیم
همه چیز، همه جا، می بودیم.
زنده یاد مجتبی کاشانی
زندگی آب راهی است به نام وفا
می ریزد به جویی به نام صفا
می رود به رودی به نام عشق
می رسد به دریایی به نام وداع
- سلامت کافی برای آن که کار لذتبخش بشه.
- ثروت کافی برای برآوردن نیازها،
- قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن برآن ها.
- حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آن ها.
- شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کارخوب.
- نیکوکاری کافی برای آن که چیزی به همسایه ات برسه.
- عشق کافی برای برانگیختن ات به این که به حال دیگران مفید باشی.
و
- ایمان زیاد برای آن که ترس ها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کنه.
گوته و داوود
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
همین چند روز پیش، یولیا واسیلیاِونا پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: بنشینید، یولیا واسیلیاِونا! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
چهل روبل.
نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
دو ماه و پنج روز.
دقیقا دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته بایدن نه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب کولیا نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید و سه تعطیلی… یولیا واسیلیاونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. کولیا چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب وانیا بودید فقط وانیا و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید… آن مرخصیها… آهان…
چهل ویکروبل، درسته؟
چشم چپ یولیا واسیلیاِونا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: به خاطر بیمبالاتی شما کولیا از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. هم چنین بیتوجهی تان باعث شد که کلفت خانه با کفشهای وانیا فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تا دیگر کم میکنیم...
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
یولیا واسیلیاِونا نجواکنان گفت: من نگرفتم امّا من یادداشت کردهام. خیلی خوب شما، شاید …
از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره !
من فقط مقدار کمی گرفتم.
در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد، من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم نه بیشتر.
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما، سهتا، سهتا، سهتا … یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت.
به آهستگی گفت، متشکّرم.
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم : چرا گفتی متشکرم؟
به خاطر پول.
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟
تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟
در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقه کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم.
همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟
چرااعتراض نکردید؟
چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت، متشکرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکرکردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود.
آنتوان چخوف
مردم افغانستان با عدد ۳۹ مشکل دارند. عدد ۳۹ در میان مردم این کشور به معناى یک دشنام ناموسى است. ریشه این باور به درستى معلوم نیست، اما بعضى ها مى گویند که ترکیب عدد ۳۹ در حروف ابجد برابر با یک واژه عربى است که در فارسى بى ناموس یا ناموس فروش معنى مى دهد. استفاده از این عدد براى بسیارى از شرکت ها و موسسات این کشور مشکلاتى را به وجود آورده است. بى بى سى نوشت:
مقامات اداره ترافیک شهر هرات در غرب افغانستان گفته اند صدور جواز تردد خودروها در این شهر به علت برخورد شماره مسلسل این مجوزها با عدد ۳۹هزار به مشکل برخورده است. رییس اداره ترافیک ولایت هرات گفت:
در حال حاضر نزدیک به ۳۹هزار خودروى سوارى در هرات وجود دارد، اما از دو ماه پیش رانندگان بسیارى از خودروها از گرفتن پلاک داراى شماره ۳۹ خوددارى مى کنند. مشکل افغانى ها با عدد ۳۹ حتى در اعلام سن آنها هم وجود دارد. اگر از یک هراتى ۳۹ساله سنش را بپرسید با اکراه مى گوید: « یک کم چهل»، «حدود چهل سال »، « کمى بیش از سى و هشت ». برخى از شهروندان کابل نیز مى گویند که به خاطر مى آورند که از ده ها سال پیش، در سینماها جایگاه شماره ۳۹ وجود نداشت و هتل ها و مسافرخانه ها نیز از نامگذارى سى و نهمین اتاق هاى خود خوددارى مى کردند.
به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم.
به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد.
به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد.
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد
به راحتی میشه اشتباه کرد ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید.
و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...
سازنده ترین کلمه گذشت است.......................................... آن را تمرین کن
پر معنی ترین کلمه ما است............................................آن را به کار ببند.
عمیق ترین کلمه عشق است............................................. به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه تنفر است..............................................از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه هوس است......................................... با آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه من است........................................ از آن حذر کن.
ناپایدارترین کلمه خشم است...............................................آن را فرو ببر.
بازدارترین کلمه ترس است..............................................با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه کاراست................................................. به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه طمع است................................................... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه صبراست.................................... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه امید است........................................ به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه حسرت است............................................. آن را نخور.
تواناترین کلمه دانش است.................................................. آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه پشتکار است.........................................آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه غرور است.................................................... بشکنش.
سست ترین کلمه شانس است.......................................... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه شهرت است................................................ دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه لبخند است...............................................آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه حسادت است.............................. از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه تفاهم است......................................... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه سلامتی است...........................................به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه اطمینان است......................................... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی است................................ مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه رفاقت است.............................. از آن سوء استفاده نکن.
زیباترین کلمه راستی است........................................ با آن روراست باش.
زشت ترین کلمه دورویی است.......................................... یک رنگ باش.
ویران گرترین کلمه تمسخراست........................ دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه احترام است.................................... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه آرمش است.................................................. به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه احتیاط است..................................... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه محدودیت است................ اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه غیرممکن است............................................ وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه شتابزدگی است....................مواظب پل های پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه نادانی است.............................آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه اضطراب است......................................آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه انتظارا ست............................................. منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه انتقام است.......................................... بگذار و بگذر.
ارزشمندترین کلمه بخشش است..................................... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه خوشروئی است..................... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه پاکیزگی است......................................... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه وفاداری است........................................... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه گوشه گیری است.............. بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه هدفمندی است................... زندگی بدون هدف روی آب است.
و
وهدفمندترین کلمه موفقیت است................................. پس پیش به سوی آن.
بارالها تو رئوفی و من نیازمندم.
توی یه موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اون جا می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم، مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟
سنگ پاسخ داد:
آره؛ آخه ابزارش به من آسیب می رسوند.
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم.
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم.
به طور حتم در پی این رنج؛ گنجی هست.
پس بهش گفتم :
هرچی میخوای ضربه بزن؛ بتراش و صیقل بده!
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستن به من و تو .
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا از این به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
این بار اون لطیف و رئوف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟
رهایی چنان زیباست که تمامی پدیده ها و مناظر اطرافت بسان زیباترین اثر هنری خلقت، نمایان می شوند.
رهایی چنان سبک است که حتی وزن خود را بسان باری بر دوش حس نخواهی کرد، چه رسد به تعلقات و آرزوهای الگو گرفته از یک دیگر.
رهایی چنان لطیف است که سایش مولکول های هوا را با پوست صورت خود، هم چون هدیه ای از طرف پروردگار می ستائی.
رهایی چنان در لحظه حضور دارد که مسوولیت تک تک لحظات عمر را بر عهده می گیری.
رهایی چنان شاداب است که بسان کودکی در مرغزاری وحشی.
رهایی چنان غریب است که جز به تنهایی خود تکیه نتوان زد.
رهایی چنان عمیق است که حضور خود را تا درونی ترین لایه های وجودت حس می کنی.
رهایی چنان ایستاست که قدرتمندترین نیروهای منفی یارای به لرزه درآوردن آن را هم ندارند.
رهایی چنان خنثی است که تمامی مصیبت ها و موفقیت ها را یکسان پاسخ می گویی.
رهایی چنان رهاست که خود را قلب و مرکز هستی می دانی.
رهایی چنان صفاست که سفره خود را برای تمامی خلایق می گشایی.
رهایی چنان وفاست که نیت خیرت را برای دشمن نیز می فرستی.
رهایی چنان فناست که جز او را حس نخواهی کرد.
رهایی چنان بقاست که راز جاودانگی خود را در ابدیت فاش می کنی.
رهایی چنان لقاست که در خود وحدتی با دیگران دارد.
رهایی چنان کفاست که بی نیازی خود را به حاکمیت بر کائنات نمی بخشی.
رهایی چنان بلاست! که فرقی در میان هست و نیستش نیست.
رهایی چنان سخاست که میزانی برای خادمی درگه او نیست.
رهایی چنان عزیز است که جز او پدری نیست.
رهایی چنان دغل است که مجنون را بر عاقل می پسندی.
رهایی چنان خالص است که هم درون و هم برون یک جاست.
رهایی چنان فریب است که فرقی در بود و نبود آن نیست.
رهایی چنان زلال است که بسان تشنه ای بر جوی، حسرت سیراب شدن باقیست.
رهایی چنان فقیر است که جز روحی، نمانده هیچ باقی!
رهایی چنان فهیم است که هیچ تنشی را بر تعادل برنمی گزینی.
رهایی چنان دور است که مفهوم خود را تا بی نهایتش خواهی یافت.
رهایی چنان نزدیک است که گویی هیچ گاه دور نبوده.
رهایی چنان سهیم است که تمام کائنات را از آن خود می دانی.
رهایی چنان غایب است که با او نیز تنها خواهی بود.
رهایی چنان عاشق است که هستی را در تمامیت خود دوست می داری.
در حالی که آبمیوه « رانی » بخش قابل توجهی از بازار نوشیدنیهای ایران را در اختیار خود گرفته و هر روز به جمع مشتریان این آبمیوه افزوده میشود، مراجع علمی از غیربهداشتی بودن این آبمیوه خبر میدهند.
به گزارش خبرنگار شریف نیوز، آبمیوه رانی محصول شرکت عوجان عربستان سعودی است و گفته میشود مجوزی برای واردات آن به ایران وجود ندارد.
شرکت عربستانی عوجان برای تولید رانی، اسانس و ذرات خشک میوه را که در صنعت آبمیوه به آنها «پالپ» گفته میشود ـ از کشورهای دیگر وارد کرده و اسانس و پالپ را به آب اضافه کرده و آبمیوه تولید میکند. ذرات معلقی که در آبمیوه مشاهده میشود، دلیلی بر تازگی آن نیست، بلکه تازگی ظاهری رانی به علت وجود مادهای به نام «بنزوات سدیم» میباشد.
همچنین طبق گزارش یک موسسه معتبر، با آزمایش چند قوطی آبمیوه رانی در یکی از آزمایشگاههای کشور، نتایجی که برای قوطی حاوی نکتار انبه رانی به دست آمده حاکی از این است که این قوطی مقدار 96.2 ppm بنزوات سدیم دارد و همچنین مقدار بنزوات سدیم در شیشه نکتار موز، 263 ppm میباشد.
بنزوات سدیم، مادهی است که در صنعت مواد غذایی به عنوان نگهدارنده کاربرد دارد. از این ماده به میزان بسیار کم در سس مایونز و نوشابه استفاده میشود ولی طبق گزارش اداره استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران، استفاده از این ماده در هر نوع آبمیوه غیرمجاز است. علت غیرمجاز بودن استفاده از بنزوات سدیم در آبمیوه این است که آبمیوه به صورت گرم در قوطی ریخته و پر میشود و به دلیل واکنشهایی که بنزوات سدیم در حرارت انجام میدهد، استفاده از آن ممنوع میباشد؛ اما در نوشابهها به این دلیل که نوشابه به صورت سرد پر میشود، استفاده از این ماده مجاز است.
گفتنی است، با توجه به محرز بودن عدم رعایت حداقل استانداردها در آبمیوه رانی و اطلاع برخی دستگاههای مسوول، هنوز معلوم نیست که چگونه این آبمیوه در این سطح گسترده به کشور وارد و توزیع میشود.
There is no surprise more majical than the surprise of being loved; it is God's finger on a man's shoulder
هیچ شگفتی جادویی تر از شگفتی محبوب بودن نیست؛
انگشت خداست بر شانه کسی که دوستش دارند.
شخصی ازامام حسین(ع) پرسید: فاصله میان ایمان و یقین چقدر است؟
فرمودند: چهار انگشت.
گفت: چگونه؟
فرمودند: ایمان آن است که آن را می شنویم و یقین آن است که آن را می بینیم و فاصله بین گوش و چشم چهار انگشت است.
پرسید: میان آسمان و زمین چقدر است؟
فرمودند: یک دعای مستجاب.
پرسید : میان مشرق و مغرب چقدر است؟
فرمودند: به اندازه سیر یک روز آفتاب.
پرسید: عزت آدمی در چیست؟
فرمودند: بی نیازیش از مردم.
پرسید: زشت ترین چیزها چیست؟
فرمودند: در پیران هرزگی و بی عاری است، در قدرتمندان، درنده خویی، در شریفان، دروغ گویی، در ثروتمندان، بخل و در عالمان حرص.
آموختم: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.
آموختم: این عشق است که زخم ها را شفا می دهد. نه زمان.
آموختم: بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد یعنی خالق یکتاست.
آموختم: مهم بودن خوب است. ولی خوب بودن از آن مهمتر است.
آموختم: تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند.
آموختم: خدوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چطورمی شود که من همه چیز ر ادر یک روز به دست آورم.
آموختم: چشم پوشی از حقایق آن ها را تغییر نمی دهد.
آموختم: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد.
آموختم: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بکوشم.
آموختم: موفقیت یک تعریف دارد، باور داشتن موفقیت.
آموختم: تنها فردی که مرا شاد می کند کسی است که می گوید، تو مرا شاد کردی.
آموختم: گاهی مهر بان بودن، بسیار مهمتر از درست بودن است.
آموختم: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت.
آموختم: در آغوش گرفتن کودکی که به خواب رفته، یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا را درون آدمی بیدار می کند.
آموختم: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای آن نزدیک تر می شوی سریع تر می گذرد.
آموختم: باید شکرگزار باشیم که خدا هر آن چه می طلبیم را به ما نمی دهد.
آموختم: وقتی نوزادی انگشت کوچکم را در مشت کوچکش می گیرد. در واقع ما را به اسارت زندگی می کشد.
آموختم: هر چه زمان کمتری دآشته باشیم کارهای بیشتری انجام می دهیم.
آموختم: همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم، دعا کنم.
آموختم: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم.
آموختم: تنها چیزی که یک شخص در زندگی می خواهد، فقط دستیست برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.
آموختم: لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
آموختم: باد با چراغ خاموش کاری ندارد.
آموختم: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست.
آموختم:که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموختم: که کوتاه ترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.
آموختم: که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفت ها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم.
آموختم: که فرصت ها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد کرد.
آموختم: که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموختم: که لبخند ارزان ترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد.
آموختم:که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب کنم.
و درنهایت آموخت ها،
آموختم: خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن.
سربلند باشین
با تجدید احترام - داوود امیراحمدی
اگر نتوانیم مساله را مدیریت کنیم باید به چالش تن بدهیم
اگر نتوانیم چالش را مدیریت کنیم باید به بحران تن بدهیم
و
اگر بحران قابل مدیریت نباشد، تبدیل به شورش، تغییر و خشونت خواهد شد.
تقدیم به بهترین ها
شمعی روشن کن و به تماشای آن بنشین.
آیا گمان می کنی شمع در خطی عمودی به پایین می رود و تمام میشود ؟
اگر پاسخ تو مثبت باشد، بنابراین، باید گفت که شمع را در بستر زمان میبینی. ممکن است درباره زندگی خود نیز به همین شیوه بیندیشی.
ممکن است بیندیشی که در نقطه ای از یک خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، به دنیا آمده و در نقطهی پایینی این خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، خواهی مرد.
بدین سان، همه زندگی خود را بسان شمع میبینی که آب میشود و سر انجام تمام میشود. تو گمان می کنی که شمع به پایین می رود. تو گمان می کنی که شمع تمام میشود و میمیرد.
در واقع، شمع، نه فقط به پایین، بلکه در جهات مختلف حرکت می کند. شمع در جهت شمال و جنوب و غرب و شرق نور می پراکند. اگر ابزاری بسیار دقیق میداشتی، میتوانستی میزان نور و حرارتی را که شمع در جان می پراکند اندازه بگیری. شمع به مثابه تصویر، حرارت و روشنایی، جذب تو نیز میشود. تو به شمع میمانی. تصور کن که تو نیز، همانند شمع، به اطراف نور می دهی. همه سخنان تو، افکار تو و اعمال تو در جهات گوناگون حرکت می کنند و اثر می گذارند. اگر سخنی از سر مهر از تو شنیده شود، این سخن، در جهتهای گوناگون حرکت می کند، می رود و تو نیز با سخن خویش می روی.
ما در هر لحظه دگرگون میشویم و خود را در صورتهایی تازه آشکار میکنیم. امروز سخنی نامهربانانه با فرزند خود گفتی و با سخن نامهربانانه خویش، وارد ساحت وجود او شدی. اکنون افسوس میخوری که چرا با او این گونه سخن گفته ای. منظور این نیست که نمی توانی با اظهار تاسف و عذرخواهی از فرزندت، آن سخن نامهربانانه را استحاله ببخشی و آثار سوء آن را بزدایی . اگر این کار را نکنی، آن سخن تو، هم چون دمل نفرت، برای همیشه در وجود فرزندت باقی خواهد ماند.
تولد دوباره ما، در یک صورت نیست، بلکه در صورتهای گوناگون است و این مرگ و تولد دوباره، چیزیست که در هر لحظه اتفاق می افتد.
ما مدام در فرزندان، دوستان، آشنایان، همشهریان، همه آدم ها و همه چیزها بسط پیدا میکنیم.
ما فقط در خود حضور نداریم، بلکه در همه چیزها حضور داریم.
بنابراین من و تو باید همه لحظهها، روزها، هفتههای خود را به تولدهای تازهی روشنی و شادمانی و آزادی تبدیل کنیم.
فرزندان ما، تداوم مایند.
ما فرزندان خویش هستیم و آنها نیز عین خود مایند. تو در فرزندانت تولدی دوباره داری. تو می توانی تداوم خویش را در فرزندانت مشاهد کنی. اما تداوم تو، به فرزندانت ختم نمیشود تو در بسیاری دیگر نیز تداوم و حضور مییابی.
تو هرگز نمی توانی وسعت حضور و تداوم خویش را در چیزها و کسان دیگر حدس بزنی .
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
در میان هر سیب، دانه ها محدود است
در دل هر دانه، سیب ها نامحدود
چییستانی است عجیب!
دانه باش، نه سیب
ممنونم از آقای فریدون کریمی
رحمت و روشنایی همواره قرین یک دیگرند، آن ها را نمیتوان از هم جدا کرد. در واقع آن ها، دو نام یک پدیده اند. رحمت از جنس روشنایی و روشنایی از جنس رحمت است. هر دوی آن ها ذاتی در تو و با تو به دنیا می آیند، آن ها جعلی، ساختگی و اکتسابی نیستند.
کافی است اندکی زمین وجودت را بکاوی، بی تردید الماس ها لطف الهی را در چند متری عمق آن مییابی.
وقتی چشمانت به نور درون روشن شد، همه تاریکی ها ناپدید می شود. اگر لطف و رحمت درون را کشف کنی، وابستگی هایت رنگ می بازند.
برای دستیابی به فیض درون، به کسی احتیاج نداری، این تنها جایی است که تو به خود متکی هستی. این به معنای قطع رابطهها نیست؛ در واقع در این مرحله، به معنای واقعی کلمه، با دیگران ارتباط داری، یعنی چیزی را کشف کرده ای که ارزش قسمت کردن با دیگران دارد.
در زندگی دو نوع ارتباط وجود دارد :
یکی ارتباط با آدم نیازمند و گرسنه است؛ این ارتباطی منفی است. او می خواهد دیگران را بخورد. او نیاز دارد، نیازی که رفع آن، شرط بقای اوست. چنین آدمی فقط تظاهر می کند دیگران را دوست دارد، او مجبور است تظاهر کند، تظاهر برای او حکم طعمه دارد، اما در اساس، او به دنبال رفع نیاز خود است. هنگامی که گرسنگی اش فر بنشیند، عشق او نیز می میرد.
یکی از شخصیت های علمی که فقط از این نوع عشق و رابطه آگاهی پیدا کرد زیگموند فروید بود. او به همین دلیل می گوید عشق، بر میل سرکوب شده استوار است.
او عقیده دارد اگر رابطه جنسی مجاز باشد و ارضای آن سهل و آسان، عشق از زندگی ما آدمها حذف می شود. طبق عقیده او، عشق چیزی نیست، مگر بعد ذهنی غریزه جنسی.
اگر میل جنسی سرکوب شود، آن گاه این میل سرکوب شده، در ذهن حالتی رمانتیک و فانتزی به خود می گیرد و پس از آن است که زیبایی زن و مرد در نظر می آید؛ در واقع، این حالت نوعی فرافکنی رویاهای قشنگ بر دیگران است.
در این زمینه هر چه محرومتر باشی، رومانتیک تری. زیگموند فروید درباره این نوع عشق درست می گوید، اما از جهتی نیز اشتباه می کند، زیرا نوع دیگری از عشق وجود دارد که او از آن بی خبر است. او هیچ تجربه ای از عشق نوع دوم ندارد. اما اشتباه فروید قابل بخشش است. او فقط عشق نیازمند را می شناخت، عشقی که در آن گرسنهای به دنبال غذا می گردد. طبیعی است وقتی گرسنه هستی، غذا جاذبه ای فوق العاده برایت دارد؛ بوی آن، طعم آن، حتی صدای ظرفها که از آشپزخانه می آید، برایت قشنگ است. اما وقتی به اندازه کافی خوردی و سیر شدی، همه قشنگیهای غذا و همه زیبایی و شاعرانگیاش رنگ می بازد. در واقع اگر بعد از اشباع شدن مجبورت کنند کمی بیشتر بخوری، همان غذا برایت تهوع آور می شود، مریضت می کند؛ همان غذا که زیبا جلوه می کرد، زشت به نظر می رسد.
زیگموند فروید عقیده دارد غزل و عشق، فقط در دنیایی امکان دارد که در آن سرکوب تمایلات جنسی وجود دارد. او در بلاتکلیفی به سر می برد. او با سرکوب تمایلات مخالف بود، چرا که سرکوب تمایلات موجب عقب افتادگی انسان می شود و مانع از رشد طبیعی او می گردد. سرکوب، تمامیت را از آدمی می ستاند و زمینه عصبیت او را فراهم می کند. با این دلایل، او مخالف سرکوبی تمایلات بود، اما به تدریج به این نتیجه رسید، سرکوب تمایلات است که عشق، فرهنگ، شعر، موسیقی و رقص را به وجود می آورد. اگر عشق ناپدید شود، همه این هنرها نیز ناپدید خواهند شد؛ این ها ابعاد گوناگون عشقاند. او می ترسد با متوقف شدن سرکوب تمایلات، عشق نیز از بین برود. از این رو، در مخمصهای گرفتار شده بود و نمی دانست چه باید کرد. اگر یکی را بر میگزید، دیگری مسئله ساز می شد. اگر فروید با نوع دیگر عشق آشنا بود، بلاتکلیفی اش بر طرف می شد .
نوع دیگر از عشق وجود دارد، عشقی نه بر مبنای گرسنگی، بلکه بر مبنای سرشاری و لبریزی.
این عشق وجود دارد، نه برای این که به دیگران نیازی داری، بلکه چون دوست داری برقصی و دست افشانی کنی. کندوی پر از شهدی، لبریز شده ای و دستی را که برای برداشتن به سویت دراز شده، گرامی میداری.
این عشقی است به کل متفاوت با عشق اول. خاستگاه این عشق، استغنای توست. اگر عشق نوع اول گیرنده است، عشق نوع دوم بخشنده است. در عشق بخشنده، تو وابسته معشوق نمی شوی و معشوق نیز وابسته به تو نیست.
این عشق، فردیت عاشق و معشوق را غنا می بخشد.
این عشق ، حسود نیست و قصد تملک نیز ندارد .
اما این عشق زمانی تحقق می یابد که تو سرشار از رحمت و روشنایی باشی. به جمع ما پیوستن، یعنی چشمه روشنایی و رحمت درون را کاویدن. هم روشنایی در توست و هم لطف و رحمت، فقط باید آن را بجویی تا بیابی.
به درون سفر کن. آن گاه همه رابطههایت و سراسر زندگی ات کیفیت نوینی پیدا می کند،
غنی می شوی، بخشنده می شوی، لطیف می شوی، سهیم می شوی و از این که وجد و سرور را برای دیگران به ارمغان ببری، بسیار مسرور می گردی.
میخواست برود، ولی چیزی او را پای بند کرده بود،
میخواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید،
میخواست بنویسد، قلمی نداشت،
میخواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن میکرد،
میخواست بگوید، لبان خشکیدهاش نمیگذاشتند،
میخواست بخندد، تبسم در صورتش محو میشد،
میخواست بپرد، دیگر آسمانش تنگ بود،
میخواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمیدادند،
میخواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیری راه تنفسش را بسته بود،
میخواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شدف،
میخواست پنجره کلبهاش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد، اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت، این کار برایش غیر ممکن بود،
میخواست بیپروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت،
میخواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد، دستش جلو نمیرفت،
می خواست به همه بگوید دوستشان دارد وعاشقشان است، لبش گشوده نمیشد،
می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که ای کاش روزهای رفته برگردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت،
میخواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد، اما لبانش خشکیده بود،
یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت (بگو سیب) از دنیا گله نمیکرد. دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید (سیب).
آیا مایل به ادامه این رابطه هستیم؟
شبی همسرم و من در یک رستوران مشغول غذا خوردن بودیم.
متوجه دو زوج شدیم که نزدیک میز ما بودند.
در یک طرف زوجی نشسته بودند که آشکار بود عاشق یک دیگرند. فکری می کنید وقتی که یکی از آن ها مشغول حرف زدن بود، آن دیگری چه می کرد؟
گوش می کرد، لبخند می زد، دستان طرف مقابل را نوازش می کرد و همه توجهش به او بود. غذا خوردنشان مدت زیادی طول کشید. اما فکر می کنم که اگر حتی هیچ غذایی هم به آن ها نمی دادند، شکایتی نمی کردند.
در طرف دیگر، زوجی قرار داشتند که آشکار بود از یک دیگر بیزارند.
آن ها چیزی برای گفتن نداشتن و حتی به یک دیگر هم نگاه نمی کردند. آن ها طوری رفتار می کردند که گویی تنها به این دلیل با هم هستند که فرد دیگری را پیدا نکرده اند تا با هم شام بخورند.
من به همسرم گفتم که این رابطه زناشویی مرده است، فقط کسی به خودش زحمت نمی دهد آن را دفن کند.
یقینا شما هم از این صحنه ها دیده اید.
سوال این جاست،
چگونه می شود از آن عشق و علاقه و اشتیاق به صحبت کردن با یک دیگر، به جایی رسید که حرفی برای گفتن نداشته باشیم؟
در ابتدای رابطه ها فرکانسی وجود دارد که ما رو صرفا به کارهای درست و مثبت یک دیگر توجه می ده. به طور حتم ضرب المثل " عشق کور است " را شنیده اید.
معنای این ضرب المثل چیست؟
معنایش این است که وقتی عاشق می شویم، ابتدا تنها مثبت ها را می بینیم.
بنابر این هنگامی که رابطه عاشقانه آغاز می شود، رابطه به طور کامل بر مثبت تاکید دارد و هیچ توجهی به منفی نمی شود یا آن را بی اهمیت می داند.
در این لحظه همه چیز شیرین است و این ادامه دارد تا به ازدواج ختم شود.
با شروع زندگی مشترک، به تدریج چیزی هایی در شریک زندگی تان می بینید که می پندارید در ابتدا گرفتار یک عشق کور بوده اید و خیلی زود این توجه هات بر آن رفتارها متمرکز می شود. حتی اگر شریک شما تلاش کند خودش را تغییر دهد، شما متوجه نمی شوید و اگر هم بشوید پیشرفت او را در تغییر رفتارش تشویق نمی کنید. شروع می کنید به مشاجره، تا جایی که حتی به خاطر چیزهای کوچک و بی اهمیت سر هم داد می کشید. آخرین مرحله پاره شدن رابطه عاشقانه، زمانی است که هر چند شما کار مورد علاقه شریک زندگی تان را انجام می دهی، ولی او باز هم بر سرت داد می کشد که " به اندازه کافی تلاش نکرده ای " یا این که می گوید:
تو باید از من می پرسیدی.
تو باید فلان کار را فلان روز انجام می دادی.
تو باید ...
تو باید...
این یک رابطه دردنانک است و الگوی این نوع رفتار هم در جامعه ما نبز متاسفانه بسیار رایج است.
این جا می بایست پرسشی مهم را از خودمان بکنیم که نه تنها در رابطه عاشقانه، بلکه در باره رابطه با فرزندانمان، رییسمان، همکارانمان، دوستانمان و ... مطرح است.
پرسش این است که،
آیا مایل به ادامه این رابطه هستیم؟
اگر جواب این است که سعی برآن داریم، باید گفت که سعی کردن، طفره رفتن از انجام دادن کار است.
ما همیشه با مردمی سر و کار داریم که به دنبال مشاوره خانوادگی هستند. وقتی که از آن ها سوال می شود، چرا مشاوره می خواهید، آن ها می گویند:
دارند سعی می کنند رابطه شان را بهبود بخشند. به این گونه افراد باید گفت که بهتر است پولتان را پس انداز کنید.
تا زمانی که دو طرف متعهد به بهبود رابطه شان نشده اند، مشاوره خانوادگی هرگز موفق نمی شود. اگر یکی از دو طرف یا هر دو بر سر موضع خود باشند یا به عبارت دگیر " درحال سعی کردن" باشند، یعنی هیچ کدام نسبت به بهبود رابطه متعهد و صادق نیستند و رابطه هنوز زیر سوال است.
هرگاه برای بهبود رابطه تعهد ایجاد شد، شما دیگر نگران نیستید که، اگر چیزی بگویید یا کاری بکنید، همه چیز را خراب خواهید کرد، بلکه آماده اید، هر مشکل یا موردی را بپذیرید.
سوال:
لطف نموده و فکر کنید و بگویید قدم بعدی برای بهبود اوضاع و ایجاد تعهد چیست ؟
این مقاله، ترجمه ای است از یک مقاله آموزشی مفید به زبان انگلیسی در دو بخش، که نه تنها به بررسی تاثیر نوشیدن آب گرم، پس از صرف غذا می پردازد، بلکه به گوشه ای از نشانه های مربوط به حمله های قلبی نیز می پردازد.
تاثیر نوشیدن آب گرم پس از صرف غذا :
چینی ها و ژاپنی ها به هنگام صرف غذا، به نوشیدن چای داغ، و نه آب سرد، می پردازند. شاید اکنون زمان آن فرا رسیده است که ما نیز در عادات غذاییمان تغییراتی دهیم.
این مقاله شاید بیشترین تاثیر را بر روی کسانی دارد که به هنگام صرف غذا، عادت نوشیدن آب سرد دارند. نوشیدن یک لیوان ( فنجان ) از یک نوشیدنی خنک پس از صرف یک وعده غذایی لذت پذیر است. اما این عمل، منجر به انجماد بیشتر چربی های موجود در غذایی می شود که تازه صرف کرده اید. نیز، این عمل باعث کاستن از سرعت هضم غذا در سیستم گوارشی شما می شود. هنگامی که این رسوبات حاصله با اسید های موجود در بدن واکنش دهند، تجزیه گشته و سریعتر از غذای جامد صرف شده، جذب سیستم گوارشی می شود. مواد حاصله به تدریج لایه داخلی سیستم گوارشی (روده) را پوشانده و در مدت زمان کوتاهی تبدیل به چربی و سپس بروز سرطان خواهد شد. بهترین راه مقابله با این مساله، نوشیدن آب گرم و یا صرف سوپ داغ پس از هر وعده غذایی است.
یک نکته مهم در مورد حمله های قلبی :
بایستی بدانیم که درد گرفتن دست و بازوی سمت چپ بدن، نمی تواند تنها نشانه ی احتمال حملات قلبی باشد. در این راستا باید به بروز درد در آرواره ها نیز توجه نمود. اولین درد ها در قفسه سینه، نخستین بار خود را در طول دوره بروز حمله قلبی خود نشان نمی دهند. دل آشوبی ( استفراغ ) و عرق کردن های شدید نیز می توانند نشانه هایی از بروز حملات قلبی باشند.
بدانیم که : شصت درصد از افرادی که به هنگام خواب، دچار حمله قلبی شده اند، هرگز از خواب برنخواستند.
توجه به درد در آرواره ها، می تواند شما را یک خواب سنگین بیدار سازد. بیاید آگاه و هوشیار باشیم. هر چه بیشتر بدانیم، می توانیم بخت بیشتری برای زندگی و نجات خویشتن داشته باشیم.
یک متخصص قلب، بر این باور است که :
اگر هر خواننده، این پیام را برای ده نفر دیگر ارسال کند، مطمئن باشید که حداقل می توانیم به نجات یک زندگی بپردازیم. پس شما نیز پس از خواندن این پیام، آن را برای دوستان خود ارسال کنید تا بتوانیم به حفظ جان افراد بیشتری کمک کنیم.
گفتم شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !
گفت : نه شکست، یعنی من هنوز موفق نشده ام .
گفتم : شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای .
گفت : نه !شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام .
گفتم : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای .
گفت : نه !شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام .
گفتم : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی .
گفت : نه !شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم .
گفتم : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی .
گفت : شکست یعنی من هنوز کامل نیستم .
گفتم : شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای .
گفت : نه !شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم .
گفتم : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی !
گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم
مکان : نیشابور
زمان : حدود یکصد سال پیش
موضوع : پاداش رفتار های انسانی
من تعهد کرده ام پاداش برخی از رفتارهای انسانی را در همین دنیا بدهم و آن را تا فرا رسیدن قیامت به تاخیر نیاندازم.
خداوند تبارک و تعالی
******
در کوچه پس کوچه های آن محله قدیمی، استاد آهنگری بود که آوازه اش از آن محله و شهر فراتر رفته و زبانزد خاص و عام شده بود. او به درستکاری معروف و از ویژگی های اخلاقی بسیار خوبی برخوردار بود. اما هیچ یک از این ها تعجب همگان را بر نمی انگیخت. آن چه حیرت آور بود، ریشه در جای دیگر داشت.
همه روزه، هر که از جلوی دکان آهنگری او می گذشت، مبهوت و متحیر می دید که استاد آهنگر تکه های بزرگ آهن را که در کوره سرخ و تفتیده شده بود، بی آن که دستکشی به دست کند یا از انبری بهره جوید، بر می دارد و روی آن ها کار می کند.
این دست ها چه ویژگی مهمی داشتند که در برخورد با آهن داغ نمی سوختند؟
آن ها که دست های او را لمس کرده بودند، می گفتند به خاطر ارتباط با آهن تفتیده اندکی از دست های دیگران ضخیم تر شده بود، قدری سفت تر !
اما این دست ها که از جنس آهن نبودند؛ چه رمزی در این ماجرا نهفته بود ؟
او آن قدر این کار را عادی تلقی می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما برای آنان که با او بودند، این حکایت به مثابه قصه پر رمز و رازی چهره می نمود. ! او از سرّ این ماجرا با کسی چیزی نمی گفت. تا پسرکی به شاگردیش آمد و سال ها با او کار کرد وخود جوانی شد رعنا ! او توانست به مدد ارتباط سالیان متمادی، استاد خویش را راضی کند، نقاب از چهره این ماجرا بر دارد و حقیقتی شگرف را به تماشا بگذارد.
*******
در این محله، سال ها پیش، زنی بود که شوهرش از دست رفته و چند بچه یتیم برای او باقی مانده بودند. این زن با فرزندانش به سختی روزگار می گذراندند. او با پول مختصری که از رخت شویی و خدمت در خانه دیگران به دست می آورد، زندگی ساده خویش را اداره می کرد. گاهی نیز که پولی گیرش نمی آمد، برای قرض گرفتن راه دکان مرا در پیش می گرفت. سختی می کشید اما نان آبرومندی می خورد. من هم هر چه از دستم بر می آمد در حقش کوتاهی نمی کردم .....تا این که روزی با خود گفتم چرا در مقابل قرضی که به او می دهم چیزی نخواهم و خواهشی نکنم ؟ تمنایی ! میل و هوسی!
این وسوسه چون خوره به جانم افتاد و هر روز که گذشت بیشتر تقویت شد. روزی زمزمه ی وسوسه ام را به او گفتم. رفت و مدت ها پیدایش نشد. شاید می خواست به زبان بی زبانی بگوید من از دنیا آبرویی برایم مانده ! آن را هم تو می خواهی بگیری ؟؟
چیزی نگذشت که فشار زندگی بار دیگر پای او را به دکان من کشاند و باز اصرار من و انکار او!
تا راضی شد و پذیرفت به خواسته ام تن در دهد، به شرط آن که جایی مهیا کنم که احـــــــدی نباشد. قرار آلودگی را گذاشتم. جایی با آن مشخصات که او می خواست، فراهم کردم و در انتظارش نشستم.آ مد، نگاهی به اطراف کرد و نا گهان با صدای بلند گریه سر داد. من درمانده و مبهوت او را می نگریستم. چه شده است ؟؟
قرار ما آن بود که جایی مهیا کنی که احدی ناظر ما نباشد. این جا فرشتگان مراقب من و تو، و از همه بالا تر خدای سبحان ناظر رفتار ماست.!
بر خود لرزیدم. او حسی را در من بر انگیخته بود که تا آن روز خبری از آن نداشتم. پولی را که می خواست به او دادم و بی آن که دستمان به گناه آلوده شود، هر یک راه خویش را گرفتیم و رفتیم.
روز بعد که به دکان آمدم، با شگفتی دیدم که هُـرم آتش بدنم را نمی سوزاند. آهن تفتیده در دستانم سرد و بی روح است. من از آتش دنیا مصون شده بودم ......و این ماجرا تا آخر عمر او ادامه داشت.
برایتان افسانه نمی گویم. این ها واقعیت هایی است که در این روزگار رنگ غربت گرفته است.
خوب است جوانان نیشابوری از پدران خویش سراغ آن آهنگر غیور را بگیرند و اگر از دکان محقر او اثری بر جا مانده، آن را به مانند برهانی محکم بر خوبی عفت و پاکی قلمداد کنند.
بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد، بگذار آسمان بر سرم آوار شود، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت.
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: من از سلاله درختانم، تنفس هوای مانده ملولم می کند.
پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم.
من از سلاله درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت، من می خواهم معجزه کنم، مگر نه این که خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری می سازد ؟
ومگر نه این که او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر؟
پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم.
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند.
پاهایم را تا زانو قطع می کنم، تا باز هم ایستاده باشم.
معجزه یعنی من، یعنی تو دوست همباورم، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست، مگر شک داری ؟
در رگ زنده این هستی خواب آلوده، باور معجزه جاریست، مگر شک داری ؟
شریکی برای زندگی ات انتخاب کن که در موفقیت ها و سختی های راه همراهت باشد تا همراه هم زندگی را بسازید. نه این که چشم به داشته هایت بدوزد و تنها مصرف کننده آن باشد.
تو نمی توانی از چیزی که نمی توانی آن را فراموش کنی، چشم پپوشی.
بسیاری از مردم برای این نمی توانند با هم مهربان باشند، چون از هم می ترسند و برای این از هم می ترسند، چون هم دیگر را نمی شناسند و برای این هم دیگر را نمی شناسند، چون روابط صمیمانه اجتماعی از بین رفته یا کم رنگ شده است.
در محیط کاری که صمیمیت و مهربانی حکمفرما است، ایده های نو کارساز خواهد بود.
فرمول یک تجارت موفق این است که با مشتری مثل یک مهمان گران قدر رفتار کنیم.
بیماریی که بیش ازهربیماری دیگر به سلامت آدمی آسیب می رساند و هیچ علاجی هم برای آن کشف نشده، افکارمنفی است. افکار منفی، اهداف، آرزوها، روابط و تلاش و کوشش را نابود می کند. اما تنها خودتان راه علاجش هستید و می توانید از آن پیشگیری کرده، درمانش کنید و مانع پیشرفت این بیماری شوید. تنها داروی آن افکارمثبت شماست.
هر روز، روز خوبی برای شماست چرا که فرصتی است تا تجربه دیگری در زندگی تان کسب کنید.
اگر دو خرگوش را دنبال کنید، هردو فرار خواهند کرد. اگر درخلاف جهت باد حرکت کنید، هرگز موفق به گرفتن آن نمی شوید.
پس: بدانید که برای موفقیت باید برهدف خود تمرکز کنید چراکه تقسیم تمرکز به تقسیم موفقیت می انجامد. و برای کسب موفقیت، راهش را بشناسید و اگر می خواهید به نتیجه مطلوب نائل آیید، با شناخت کافی پیش بروید.
اگر زندگی یک پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بکنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید.
قانع کردن یک نوجوان16 ساله سوئدی
یکی از چیزهایی که این طرف ها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آن ها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.
چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آن جایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروزمان از قانع کردن یک نوجوان 16 ساله سوئدی هم ناتوان است .توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:
میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن؟
نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟
من این رو گفتم؟
آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.
اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه این که آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.
ولی این جا که اشکال نداره؟
خب، اون جا داره.
چرا؟
چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون می تونیم بگیم.
این که آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟
واسه هر دو.
اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان این جا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟
واسه این که اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم.
اشکالش چقدره؟
نمی دونم.
پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟
احتمالا.
ولی این جا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن.
کیا؟
ورزشکاران مرد ایرانی و اعضای سفارت.
خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن.
مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری می رن ورزشگاه ؟
خب اون جا به اندازه کافی خانم هست که تشویق کنن.
یعنی اگه خانم ها برای تشویق به اندازه کافی نبودن، آقایون می تونن برن تشویق کنن؟
نه.
یعنی فقط آقایون ایرانی که تو ایران زندگی می کنن نمی تونن برن ورزش خانوم های ایرانی رو ببینن؟
ولش کن بابا. راستی می خواهی چی کاره بشی؟
اما از آن جایی که این هموطن 16 ساله دوست ما را با سفیر ایران عوضی گرفته بود، اصلا ول کن معامله نبود.
میشه بگی اشکاله دیدن ورزش خانوما چیه؟
مشکل شرعی داره.
شرعی یعنی چی؟
شرعی یعنی دینی.
چرا؟
ببین عزیزم، شاید تو این کشور این چیزا عادی باشه اما تو ایران عادی نیست. به همین خاطر ممکنه آقایون با دیدن این چیزا به مشکل بیافتن.
چه مشکلی؟
ممکنه به گناه بیافتن.
یعنی شما هم ممکنه با دیدن مامان من به گناه بیافتی؟
مگه مامان تو ورزشکاره؟
آره.
جدی؟ نه خب.منظورم اونا بود.
اونا کی هستن؟
اونایی که این قانون رو گذاشتن منظورشون این بوده که ممکنه بعضی از مردا به گناه بیافتن نه همه شون.
تو کشور شما واسه این که بعضی از مردا به گناه نیافتن، جلوی همه مردا رو می گیرن؟
آره.
خب دیدن ورزش خانوما از تلویزیون که بیشتر می تونه آقایون رو به گناه بندازه، چون تلویزیون تصویر بسته تری نشون میده.
من گفتم که ورزش خانوما از تلویزیون پخش می شه؟
مگه نمی شه؟
نه.
پس اون خانومی که نمی تونه بره ورزشگاه چه جوری ورزش خانوما رو می بینه؟
احتمالا نمی بینه.
این جوری که هیچ تبلیغی برای ورزش خانوما نمی شه و بتدریج خانومای کشورعلاقه مندی خودشون رو به ورزش از دست می دن.
نه بابا، این طورا هم نیست.
من اگه جای خانومهای کشورتون بودم در اعتراض به این مسأله دیدن مسابقات ورزشی آقایون رو تحریم می کردم.
کی به تو گفته که خانوما می تونن برن ورزش کردن آقایون رو ببینن؟
مگه نمی تونن؟
نه.
چرا؟
چون اون هم مشکل شرعی داره.
یعنی تلویزیون شما اصلا ورزش رو پخش نمی کنه؟
چرا ورزش آقایون رو پخش می کنه.
این که خانوم ها ورزش آقایون رو از تلویزیون ببینن که بدتره.
چرا؟
وقتی که من به استادیوم میرم با خودم یک دوربین هم می برم چون از اون بالا چیزی پیدا نیست ولی از تلویزیون همه چیز پیدا است.
خب، آره .... راستی بابات کجاست؟
اگه خانوم ها نباید ورزش کردن آقایون رو ببینن، پس چرا خانوم های ورزشکار شما وقتی میان این جا، ورزش کردن آقایون رو میبینن؟
ببین! یه چیزایی هست که شاید خودش بد نباشه ولی اشاعه اون اشکال داره.
اشاعه یعنی چی؟
اشاعه یعنی ترویج و همگانی کردن اون.
یعنی اگه همه بیان و ورزش رو ببینن خوب نیست؟ من قبلا فکر می کردم که دولت ها کلی پول خرج می کنن تا همه بیان سراغ ورزش.
نه! ترویج بی بند و باری اشکال داره.
مگه دیدن ورزش بی بند و باریه.
ببین! این حرفا واسه اینه که تو دلیل حجاب رو نفهمیدی. ما اعتقاد داریم که حجاب یک محدودیت نیست بلکه مصونیت هست.
معنی این جمله که الان گفتی چیه؟
یعنی این که من غلط بکنم دیگه بیام خونه شما.
ارزشمند ترین چیزهای زندگی دیده نمی شوند
ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمی شوند و یا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس می شوند.
پس از 21 سال زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من می خواست با او بیرون بروم کسی جز مادرم نبود. پدرم 19 سال پیش فوت کرده بود و از آن تاریخ تاکنون مادرم تنها شده بود و مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم.
مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست. به او گفتم : به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو نفر امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی است. لباسش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، همان لباسی که در آخرین سالگرد ازدواجش، پدرم برای او خریده بود. با چهره ای روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آن ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شیندن ماوقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر جند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رییس جمهور بود. پس از این که نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت، یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استحراحت کنی و بگذاری من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیزغیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.
وقتی او را به خانه رساندم گفت، باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط ان که او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم، خیلی بیشتر از آن که می توانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد، پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم آن شب در آن جا غذا خوردیم به دستم رسید.
یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
نمی دانم که آیا درآن جا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام، یکی را برای تو و یکی را برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چه قدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی را که شایسته آن هاست به آن ها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهم تر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است را به آن ها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
این روایت را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.
امروز بهتر از فرداست.
مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا، یافت نمی شود ؟
ملا صدرا می گوید :
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان؛ اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید؛ به قدر آرزوی تو گسترده می شود؛ و به قدر ایمان تو کار گشا می شود؛ یتیمان را پدر می شود و مادر؛ محتاجان برادری را؛ برادر می شود ؛عقیمان را طفل می شود؛ نا امیدان را امید می شود؛ گمگشتگان را راه می شود؛ در تاریکی ماندگان را نور می شود؛ رزمندگان را شمشیر می شود؛ بیماران را شفا می شود؛ محتاجان به عشق را؛ عشق می شود؛ پیران را عصا می شود؛ خداوند همه چیز می شود همه کس را :
به شرط اعتقاد؛
به شرط پاکی دل؛
به شرط پاکی روح؛
به شرط پرهیز از معامله با شیطان؛
بشوییم قلب هایمان را از هر احساس ناروا؛
و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایمان را از هر گفتار نا پاک؛
و دست هایمان را از هر آلودگی در بازار؛
و بپرهیزیم از ناجوان مردی ها؛ ناراستی ها؛ نامردمی ها، چنین کنیم تا ببینیم که خدا چگونه بر سفره ما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند.
در دکان ما کفه های ترازویمان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با ما آواز می خواند.
مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا، یافت نمی شود ؟
راستی چرا چنین است؟
غربی ها سال ها تلاش می کنند و نرم افزار تهیه می کنند ولی ما حاضر به خرید رسمی آن نیستیم و در عوض قفل آنرا می شکنیم و به این کار خود افتخار هم می کنیم. همین روش در مورد افست کتاب های خارجی نیز صادق است.
چرا ساعت ها در صف دریافت چند پاکت شیرسوبسیدی می ایستیم، آن هم با تفاوت قیمتی نا چیز با شیر آزاد، ولی تحمل یک ثانیه دیر حرکت کردن راننده جلویمان را پشت چراغ راهنمایی نداریم؟
چرا در رستوران برای پرداخت صورت حساب به شدت تعارف می کنیم تا جایی که ممکن است کار به نزاع بکشد، ولی در اولین فرصت میهمانمان را متهم به گدا صفتی می کنیم؟
چرا غربی ها سال ها تلاش می کنند و خودرو طراحی می کنند، ولی ما آن را، با حذف تعدادی از تجهیزاتش، ساده می سازیم و می فروشیم؟
چرا غربی ها به قانون احترام می گذارند، ولی ما از قانون می گریزیم؟
چرا در غرب هنگامی که مدارس تعطیل می شوند دانش آموزان ناراحت می شوند، اما در ایران دانش آموزان از شادی کیف هایشان را به هوا پرت می کنند؟
چرا غربی ها به دانشگاه می روند تا دانش بیاموزند، اما ما می رویم که مدرک بگیریم؟
چرا غربی ها کارها را به شیوه علمی انجام می دهند، و ما به شیوه استاد کاری و کدخدا منشی؟
چرا در ایران فارغ التحصیلان مدیریت و علوم سیاسی غالبا بی کارند، اما در عوض سیاستمداران و مدیران کشور همه پزشک، مهندس، و یا به نحوی کارشناسان رشته های دیگرند؟
چرا آخرین روایت های نرم افزارها را بلا فاصله روی رایانه هایمان نصب می کنیم ولی هر گز به دنبال استفاده از آن قابلیت جدید نیستیم؟
چرا غربی ها خدمت نظام وظیفه را امری ملی و مقدس می دانند، اما ما آن را زور گویی می پنداریم؟ در قدیم عوام به خدمت نظام وظیفه می گفتند « اجباری»
چرا اگر کسی به « ناموسمان » نگاهی چپ بیاندازد می خواهیم شکمش را پاره کنیم، اما براحتی ناموس دیگران را ورانداز می کنیم؟
چرا از غالب کردن اجناس قلابی و مواد فاسد به دیگران لذت می بریم؟
چرا غالبا تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم؟
چرا غالبا به دستور پزشک تمام دارویمان را مصرف نمی کنیم و به مجردی که احساس بهبودی کردیم مصرف دارو را قطع می کنیم؟
چرا جراحان ایران برخلاف تعرفه های رسمی مبلغ کلانی از بیمار جداگانه دریافت می کنند؟
تقریبا پنجاه سال است که تیراژ کتاب های غیر درسی در ایران بین 2000 تا 3500باقی مانده است. راستی مگر جمعیت ایران در این مدت ثابت بوده است؟
چرا اکثر تعمیر گاه ها و مغازه دارها پیاده رو و خیابان را محل کسب و کار خود می دانند و ماموران محترم شهرداری هم مدام به دنبال جریمه برای « سد معبر » هستند.
چرا بخشی از فضای منزل را به مبل و میز نهار خوری اختصاص می دهیم ولی روی زمین می نشینیم و توی سفره غذا می خوریم؟
چرا سال ها اشیای دست دوم منزل را در انبار نگه می داریم و از آن ها استفاده نمی کنیم، ولی حاضر به بخشیدن آن به افراد مستحق نیستیم.؟
چرا در هر شرایطی منافع شخصی را به منافع جمع ترجیح می دهیم؟
چرا یک عمر از ترس نداری گدا زندگی می کنیم؟
چرا برآیند کار دو نفر همیشه کمتر از دو است.
چرا بسیاری از مردم وقتی دستگاهی را می خرند قبل از خواندن دستور کاربری آن، آن را روشن و با سعی و خطا سعی می کنند طرز کار آن را یاد بگیرند و انگار مشغول «کشف» طرز کار آن هستند!؟
چرا با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم؟
چرا اگر پزشکی به ما داروی زیاد ندهد یا اگر هیچ دارو ندهد، می گوییم بی سواد است و دیگر به او مراجعه نمی کنیم؟
چرا هر کجا صف است فکر می کنیم خیرات است؟
چرا فکر می کنیم مالیات پول زور است، ولی هنگامی که خودرو ما به چاله های خیابان می افتد به دولت ناسزا می گوییم؟
چرا هنگامی که پلیس ما را جریمه می کند او را نامرد خطاب می کنیم، ولی رانندگان متخلف دیگر را ناسزا گفته و سراغ پلیس می گردیم؟
چرا بسیاری از مردم به هنگام گردشگری دوست دارند میوه های روی درخت باغ های دیگران را بچینند، در حالی که مقدار زیادی میوه همراه خود دارند؟
چرا به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم؟
چرا حجم غذا برای غالب ایرانی ها مهم تر از کیفیت آن است؟
چرا ده ها سال است که در آشپزی ایرانی تحولی پیدا نشده؟
چرا بیشتر نواقص را می بینیم، ولی در رفع نواقص ناتوانیم؟
چرا در میهمانی ها، ظاهر سازی جای واقعیت را می گیرد؟
چرا منافع زود گذر را به منافع پایداری که دیرتر به دست آید ترجیح می دهیم؟
چرا در هر کاری اظهار فضل می کنیم و از گفتن نمی دانم شرم داریم؟
چرا کلمه من را بیش از ما به کار می بریم؟
چرا اکثرا از حاکمیت انتقاد می کنیم، ولی فراموش می کنیم آن ها هم مثل خود ما هستند و نمی پرسیم که اگر به جای آن ها بودیم چه کار می توانستیم بکنیم؟
چرا در شهر ها خسارتی که چاله ها و دست انداز ها به خودروها وارد می کنند چند هزار برابر هزینه رفع آن ها است ولی مدت ها آن ها را به حال خود رها می کنند؟
چرا دریچه نگهداری خطوط تلفن، پنجره های فاضلاب و امثالهم همیشه یا پائین تر و یا بالا تر از سطح اسفالت خیابان است؟
چرا غالبا مهارت را به دانش ترجیح میدهیم؟
چرا بیشتر در گذشته بسر میبریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم؟
چرا عقب افتادگیمان را به گردن کشورهای قدرتمند و توطئه آن ها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم؟
چرا دایما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان به آن ها عمل نمی کنیم؟
چرا هنگامیکه به هدفمان نمی رسیم آنرا به حساب نصیب و قسمت یا سرنوشت و بدبیاری می گذاریم ولی هرگز به تجزیه و تحلیل علل آن نمی پردازیم؟
چرا همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه نود می گیریم؟
چرا ایران دارای رتبه نخست تصادف در دنیا است( بروایت روزنامه همشهری مورخ 22/1/83)؟
چرا در ایران موتور سیکلت خودرو خانوادگی است و می شود تا شش نفر هم سوار آن بشوند!؟
چرا تقریبا تمام اختراع ها و اکتشاف های دنیا به دست غربی ها انجام شده است، ولی ما در آن سهمی نداریم؟
چرا هنر در ایران در حدی بسیار سطحی باقی مانده و به ساحت زیبائی شناسی ارتقاع نیافته است، ولی در غرب زیبائی شناسی خود دانشی عظیم شد و در طیفی وسیع رشد کرده است؟
چرا با وجود این که می دانیم اغلب برندگان جوایز المپیاد های دانش سر از خارج در می آورند ولی کاری نمی کنیم و همچنان به برنده شدن افتخار می کنیم؟
اعداد ، علم جبر، باروت و شاید خیلی چیزهای دیگر را ما شرقی ها خلق کردیم، ولی آن ها استفاده وسیعی کردند، و ما در همان ابتدای کار ماندیم؟
چرا کشوری با سیصد سال تاریخ قادر است کشور عراق را با پنج هزار سال تاریخ در کمتر از یکماه اشغال کند؟
چرا در ایران به مجردی که کمی برف می آید بلافاصله مدارس تعطیل می گردد؟ حتما در کانادا، روسیه و کشور سوئد مدارس بیشتر سال تعطیل است!
چرا گرانترین ظروف منزل را برای نمایش در ویترین می گذاریم و هر گز از آن ها استفاده نمی کنیم؟
چرا یک ایرانی در کانادا یا آمریکا به سرعت پیشرفت می کند، ولی هموطنان او در ایران در حال درجا زدن هستند؟
چرا غربی ها اطلاعات متعارف خود را روی شبکه اینترت در دسترس عموم قرار می دهند، ولی ما آن ها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم؟
چرا مرده هایمان را بیش از زنده ها یمان احترام می گذاریم؟
چرا تاریخ ایران را عمدتا بر اساس منابع غربی نوشته اند؟
چرا مهم ترین اکتشافات باستانی ما به دست غربی ها انجام گرفته است؟
چرا غربی ها ما را بهتر از خودمان می شناسند؟
چرا معماری ساختمان هایمان از داخل دل می برند و از بیرون زهره؟
چرا اگر بهترین سیستم تهویه را در محل کارمان داشته باشیم و بیرون از ساختمان هوا به شدت آلوده باشد، باز پنجره اطاق کارمان را باز می کنیم؟
چرا در ایران کوزه گر با کوزه شکسته آب می خورد؟
چرا به مراسم عزاداری بدون دعوت می رویم، ولی برای مراسم عروسی باید دعوتمان کنند؟
چرا در ایران اغلب خانم ها یک لباس را دو بار در مهمانی تکرار شده ای نمی پوشند؟
چرا در ایران اغلب خانم ها پول خرج کردن شوهرشان را برای آنها، دلیل علاقه می دانند؟
چرا اغلب خانم ها ی ایرانی اضافه وزن دارند، ولی در مهمانی ها تظاهر به رژیم لاغری می کنند؟
چرا در غرب دختران جوان آرایش نمی کنند و آرایش خاص پیر زن ها است، ولی در ایران عکس این جریان دارد؟
چرا در غرب کارمندان بعد از بازنشستگی به گشت و گذار می پردازند، ولی در ایران گوشه نشین و افسرده می شوند؟
چرا در ایران، خودروهای چهل پنجاه سال پیش را استفاده می کنند، ولی در غرب هر خودرو بعد از معمولا” پنج سال به قبرستان می رود؟
چرا صبر می کنیم تا وسیله مورد استفاده مان خراب شود بعد به فکر رفع نقص آن می افتیم، در حالی که در دستورالعمل نگهداری آن قید شده که بعد از گذشت زمان معینی باید مورد بازدید قرار بگیرد؟
چرا فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه مان بیمه می کنیم؟
چرا می گوئیم مرغ همسایه غاز است؟
چرا انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم کسی که عیب ما را به ما بگوید بدخواه ما است؟
چرا چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم؟
چرا عده ای جنس ارزان و با کیفیت پایین را به جنس گران و با کیفیت بالا ترجیح می دهند؟
چرا به هنگام مدیریت در سازمانی زور را به درایت ترجیح می دهیم؟
چرا وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم؟
چرا در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین «حساب» ببرند، به عوض این که به آن ها احترام بگذارند؟
چرا غالبا در ادارات چشم دیدن کارمند جدید را نداریم؟
چرا فکر می کنیم اگر کارمند جدید کار ما را یاد بگیرد ما از کار بی کار می شویم؟
چرا به عوض تلاش برای ارتقای شایستگی خودمان، سعی می کنیم افراد شایسته را خراب کنیم؟
چرا هنگامی که مدیر یا سرپرست می شویم فکر می کنیم بقیه باید از ما «حساب» ببرند؟
چرا گربه را باید دم در حجله کشت؟
چراغالبا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم؟
چرا تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است؟
چرا غیبت از دیگران برایمان کاری عادی است؟
چراغالبا افراد چاپلوس موقعیت بهتری در ادارات دارند؟
چرا با رشوه دادن کارها سریع تر انجام می شود؟
چرا در غرب تمام سوابق افراد در بانک های اطلاعاتی موجود است، در ایران بسیاری از افراد هنوز شناسنامه ندارند؟
چرا اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صد جای آن را خراب می کنیم؟
چرا در ایران حلبی ساز کار تهویه، آهنگر کار اسکلت فلزی ، لوله کش کار تاسیسات و سیم کش کار برقی انجام می دهد، در حالی که صدها آموزشگاه ودانشگاه فنی داریم؟
چرا وعده دادن و عمل نکردن عادتی عمومی شده است؟
چرا قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن خود را حتی سرزنش هم نمی کنیم؟
چرا شانس در زندگی ما این قدر جای مهمی دارد؟
چرا سعی می کنیم سود بیشتر را با کم فروشی، کاهش کیفیت و تقلب بدست آوریم، بعوض ارایه کیفیت و خدمات بهتر؟ آیا شعار کسب و کار ما این است: اصل بر نارضایتی مشتری است!
چرا درغرب ماهیگیری یک تفریح است، اما در ایران اگر محیط زیست جلویشان را نگیرد دمار از روزگار ماهی ها در می آورند؟
راستی استاندارد در این کشور چه جایگاهی دارد؟ جایش در کتابخانه ها است، توی قاب عکس ها است یا در دست کاربران است؟
چرا فروشندگان ایرانی به مرغ آب می بندند، آیا جنبه بهداشتی دارد یا سود جویی؟
چرا یک دامدار ایرانی حاضر است گاوی را که یک میلیون تومان می ارزد و به علت بیماری جان داده، گوشت آن را می فروشد؟
چرا رفتگرهای شهرداری از جوی آب برای انتقال زباله استفاده می کنند؟
چرا قصاب با همان دستی که پول می شمارد گوشت هم خرد می کند؟
چرا هنگامی که در غرب بیشتر معاملات کوچک و بزرگ با کارت اعتباری انجام می شود، در ایران اکثر معاملات نقدی است؟
چرا همیشه ماهی را با شکم پر می فروشند در حالی که در غرب شکم ماهی را بعد از صید بلافاصله خالی می کنند؟
چرا میوه فروش میوه های معیوب را لابلای میوه های سالم پنهان می کند و از فروش آن ( گول زدن مشتری) لذت می برد؟
چرا رفتگرهای شهرداری علاوه بر دریافت حقوق ماهیانه از شهروندان در خواست «ماهیانه» می کنند؟
چرا فاضلاب را برای آبیاری کشاورزی استفاده می کنیم؟
چرا شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست می دانیم؟
چرا در زلزله 3/6 ریشتری بم 45000 نفر جان خود را از دست دادند و هزاران نفر زخمی و بی خانمان شدند ولی در زلزله کوبه ژاپن به قدرت 3/8 ریشتر تنها 5000 نفر جان باختند؟
چرا شهرتهران با نزدیک به 12 میلیون جمعیت تنها سه خط مترو دارد، آن هم در سال های اخیر، ولی شهر لندن ده ها خط مترو از ده ها سال پیش دارد؟
چرا در شهر تهران وقتی خیابانی را برای نصب کابل یا لوله می کنند و بعد با خاک پرمی کنند، شهرداری مدت ها آن را به همان حالت باقی می گذارد تا با عبور خودروها کوبیده شود بعد اسفالت می کند ! در حالی که ماشین مخصوص کوبیدن سال ها است که استفاده می شود؟
چرا تعداد معتادان ایران به مواد مخدر از کشور تولید کننده مواد مخدر افغانستان بسیار بیشتر است؟
چرا هر سال تعداد زیادی انسان در تصادفات رانندگی، در اثر آلودگی هوا، غرق شدن در دریا و در اثر وقایع قابل پیش گیری جان خود را از دست می دهند؟
چرا آخر شب چهاردهم فروردین تمام پمپ بنزین های تهران به شدت شلوغ شد آن هم تنها برای چند صد تومان صرفه جوئی !؟
چرا درهیچ کشور توسعه یافته ای « سرعت گیر » برای خودروها ایجاد نمی کنند؟
چرا بعضی بناها ده ها سال است که در پایتخت به حالت نیمه ساخته باقی مانده اند و علاوه بر بلا استفاده کردن امکانات شهری چهره شهر را هم زشت کرده اند و فکری برای آن ها نمی کنند؟
چرا هر چیز می خواهد گران شود اول دچار کمبود می شود!؟
چرا چند صد هزار مسافرکش بی نام و نشان در پایتخت مشغول کاسبی هستند. برای خود قلمرو تعریف می کنند، مرتکب انواع خلاف ها می شوند و پلیس هم به آن ها لبخند معنی دار می زند و یک ریال مالیات هم نمی دهند؟
چرا شهرداری برای رفع مشکل ترافیک، محدوده ترافیک تعریف می کند ولی بعد آن را می فروشد!؟
چرا شهرداری برای جلو گیری از تراکم، محدوده ساخت و ساز تعریف می کند ولی بعد آن را می فروشد!؟
چرا شهرداری جلوی متخلف را نمی گیرد ولی با کمال میل او را جریمه می کند!؟
چرا رفتگرهای شهرداری زباله ها را در جوی آب می ریزند بعد شهرداری برای مبارزه با موش ها کلی خرج موش کشی می کند!؟
چرا پلیس راه پشت تپه ها کمین می کند تا رانندگان را راهنمائی کند!؟
چرا در ایران موتور سوار و عابر پیاده مختارند هر طور در معابر عمومی رفت و آمد کنند و اگر با آنها تصادف شود همیشه مقصر راننده خودرو است؟
چرا در ایران عابر پیاده عبور از خیابان را به عبور از روی پل هوایی ترجیح می دهد؟
بر طبق آمار سازمان ملل میزان متوسط کار مفید در ژاپن 8 ساعت، در کانادا 4 ساعت و در ایران تنها 20 دقیقه است.چرا؟
چرا در ایران تمام پرنده ها از انسان می ترسند ولی در غرب آن ها از دست انسان غذا می خورند؟
چرا زرنگی را به شایستگی ترجیح می دهیم؟
چرا هنگامی که تکه نانی را روی زمین می بینیم آن رابرداشته و در جای محترمی قرار می دهیم ولی نانواها با پخت نان نا مرغوب هزاران تن آرد را به هدر می دهند؟
در تهران هر کس بطور متوسط دو ساعت وقتش در ترافیک به هدر می رود وحداقل هر خودرو50% بنزین بیشتر مصرف می کند و اگر هزینه آن را حساب کنیم سر به میلیاردها تومان در روز میزند، به این هزینه ها باید هزینه های درمانی ناشی ازتصادفات، آلودگی های هوا، صوتی و روانی و استهلاک خودرو را اضافه کرد ولی عملا کاری در جهت بهبود ترافیک نمی شود.
چرا هنگام صدا زدن همکارانمان عناوین آن ها را هم ذکر می کنیم ولی در غرب همه همکارانشان را به اسم کوچک صدا می زنند؟
چرا بقال ها اکثر مشتری ها را دکتر و مهندس خطاب می کنند؟
چرا مردم عموما هر کس را که کار ساختمان سازی می کند مهندس خطاب می کنند؟
چرا سهم هر محقق ایرانی در فعالیت های تحقیقاتی کمتر از یک هزار دلار است، در حالی که این رقم در کشورهای توسعه یافته بین 80 تا 230 هزار دلار است (همشهری 20/12/82)
چرا عدم موفقیت خود را در محیط کار غالبا ناشی از بی عدالتی مدیران می دانیم و حاضر نیستیم کمی هم خود را مقصر بدانیم؟
چرا هنگام رانندگی سعی می کنیم مقاصد خود را با بوق زدن به دیگران بفهمانیم؟
چرا با رانندگان متخلف یا آن ها که مطابق میل ما حرکت نمی کنند با بوق مکالمه می کنیم؟
چرا با وجود شش هزار بیمار ایدزی و 140 هزار معتاد تزریقی که عده کثیری از آن ها در خیابان ها زندگی می کنند، بهترین راه کنترل ایدز توزیع سرنگ بین معتادان است!؟(روزنامه همشهری مورخ 22/1/83)
هدف از بیان مطالب فوق توهین یا نادیده گرفتن ارزش های اصیل اسلامی و ایرانی نبوده و نیست. و از سوی دیگر هدف بالا بردن و مهم جلوه دادن ارزش های بیگانه غربی یا شرقی نیست. بلکه هدف تاکید بر روی ارزش های والای انسانی است.
بسیاری از مردم شریف ما از بسیاری از این نواقص به دور می باشند.
البته این مقایسه عمدتا شامل جامعه شهری ما می شود و جوامع زحمت کش روستایی را شامل نمی گردد.
شما نیز ممکن است این پرسش ها را از خود بکنید. اما آیا شده است که به دنبال پاسخی جدی برای آن ها بوده باشید؟ راستی شما چه می اندیشید هنگامی که این سوالات به ذهنتان می آید؟ شاید این گفتگو بتواند منشا اثری باشد.
بهبود از تفکر انسان ها شروع می شود و به عرصه زندگی اجتماعی و نیز به روح و روان آنان بسط می یابد. به دنبال بهبود باشیم و بیاییم. به داشته هایمان دقیق تر و عمیق تر بنگریم و یا علی بگوییم و حرکت کنیم... حرکت به سوی بهتر شدن، تعالی و تکامل. به امید آن روز...
خواهشمند است شما هم در این مورد فکر کنید، و شاید بسیاری موارد دیگر را شما بیابید. اما خواهش می کنم با یک بررسی اجمالی آن ها را در چند گروه، نسبت به علل آن ها، دسته بندی کنید و در مورد راه چاره مورد نظر خود فکر کنید. شاید از این طریق بتوانیم به آینده کشورمان کمک نماییم. در ضمن اگر صلاح می دانید آن را برای دوستان دیگرتان نیز ارسال نمایید.
