بزرگترین تصمیم زندگی، انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است
تسلط به زندگی، برتری جویی به دیگران نیست بلکه توانایی در دست داشتن راهی است که در زندگی انتخاب می کنیم. در هر زمان که تسلط فرد را بر دیگری و یا حتی بر جامعه نظاره گر باشیم، شادی را از این دایره خودکامگی و قدرت طلبی دور می بابیم. شخصی که ریشه های اندوه و افسردگی را در دل می پروراند از شادی گریزان خواهد بود.
پس باید در جستجوی تسلط بر زندگی و بر خویشتن خویش باشیم.
یا رب العالمین
خداوند مدبر است پس اهل تدبیر را دوست دارد.
خداوند محول است پس اهل تحول را دوست دارد.
خداوند خالق است پس اهل خلاقیت را دوست دارد.
خداوند آفریننده است پس کار آفرینان را دوست دارد.
خداوند پروردگار است پس عمل گرایان را دوست دارد.
خداوندعالم است پس دانشمندان را دوست دارد.
کوزه شکسته
سال ها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را به عهده داشت. میراب را دو کوزه بود که یکی سالم ودیگری را روزنه هایی بود. هر روز که برای پر کردن کوزها می رفت. نصف آب کوزه سوراخ می ریخت.
یک روزهنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخاست: ای میراب ! مرا چه سود به کارتو؟ مرا کنار بگذار و کوزه دیگری اختیار کن. میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت :
تمامی گل ها وسبزه ها یی که در اطراف راه دربار روییده اند از سر وجود توست. آن وقت جواب آن ها را چه دهم.
ناسالمی تو گر چه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود می آورد.
آیا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟
لوئیز رِدِن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه او بی غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت :
آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم، پولتان را میآورم .
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت :
ببین این خانم چه میخواهد، خرید این خانم با من .
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: این جاست.
لیست را بگذار روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد،
آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود.
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری،خودت آن را برآورده کن »
************************
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است. دعا بهترین هدیه رایگانی است که میتوان به هر کی داد و پاداش بسیار برد.
« بر گرفته از کتاب لبخند خدا »
روسپی و راهب
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد. در خانه روبرویش، یک روسپی اقامت داشت. راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند. تصمیم گرفت با او صحبت کند.
زن را سرزنش کرد : " تو بسیار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . "
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. هم چنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری برای امرارمعاش پیدا نکرد.
بعد از یک هفته گرسنگی، دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار، می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند.
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی که وارد خانه می شد، راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : " این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگ ها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "
زن به لرزه افتاد، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا، کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟
خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا، از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .
روح روسپی، بی درنگ به بهشت رفت. اما شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه، راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد :
خدایا، این عدالت توست؟
من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود!
یکی از فرشته ها پاسخ داد :
تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، این زن روز و شب دعا می کرد. روح او، پس از گریستن، چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم.
از کتاب : پدران، فرزندان، نوه ها، اثر پائولو کوئلیو
پیر شدن همان چیزی است که هر چارپایی به آن قادر است.
بالیدن است که امتیاز ویژه انسان است.
انگشت شمارند آنان که بر این امتیاز آگاهند.
در زندگی، بالیدن به معنای بالیدن در ژرفای خود است.
بله، ریشههای تو در همان جایند.
التماس به خدا شجاعت است،
اگر براورده شود عزت و گرنه حکمت است.
التماس به خلق خدا شرمندگی است،
اگر برآورده شود منت و گرنه ذلت است.
کاشدانسته بودم چگونه زندگی کنم یا کسی را یافته بودم که روش زندگی را به من تعلیم دهد !
تئودور پارکر
چگونه باید آموخت؟
مولانا می فرماید:
آدمی فربه شود از راهگوش
جانور فربه شود از راهحلق و نوش
اما چگونه بیاموزیم؟
جوانی نزد سقراط آمد و گفت : می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم .
سقراط گفت: با یقین آمدی ؟ جوان گفت : بلی !
آن گاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سرت را داخل آن کن، جوان سرش را داخل حوض کرد، لحظاتی بعد، سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگهداشت، دقایقی چند که جوان داشت خفه می شد و دست های خود را به نشانهتقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد!
جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرونآورد و علت این کار را از سقراط پرسید، سقراط جواب داد:
در آن لحظات با تمام وجود چه چیزی را طلب می کردی؟
جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس !
سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای کهفلسفه را نیز این چنینبا تمام وجود خویشطلب کنی، آن گاه بیا تا فلسفه را به توبیاموزم !
این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن! آیا ما برای آموختن به اینمرحله رسیده ایم؟
عرفا گویند :
اهل دل را دوخصلت باشد :
دل سخن پذیر
سخن دلپذیر
خود را در اینجمله پیدا کنید. کدام یک هستید؟
سقراط براین باور است که در آن پگاه سبز و وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید، روح اورا هم چون سیبی از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است کهانسان ها در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه گمشده شان میگردند.
اما،نیمه گمشده ما آن چنان که از نامش پیداست، نیمی از وجود خود ماست که با رسیدنبه آن کامل می شویم. نیمه گمشده ما می تواند انسان های انگشت شماری باشند،مانند: پدر، مادر، برادر، یک دوست، هم چنین می تواند اشیایی باشند، مانند یکقلم، یک عکس، یک کتاب، یک دست نوشته و حتی می تواند غیر ملموس باشد، مانند: یکآرزو، یک ایده، یک آرمان، یک خاطره ی معطر و خلاصه هر چیزی که اتصال او به ما وما به او، حضور انسان را متعالی و لبریز و سرشار از بودن سبز و شعفناک خدای گونهخویش نماید .
به بیانیدیگر : نیمه گمشده ما همان قلب ما می باشد که بیرون از بدنمان می تپد.
دقت کنید !
اگر در مناطق شمالی کشورمان، محل تلاقی رود به دریا را خوب نگاه کنید، رود پساز طی مسافتی با جوش و خروش خاصی حرکت می کند و وقتی به دریا می ریزد، آرام و بیصدا می گردد. آن نقطه تلاقی را که رود به دریا می ریزد را خوب نگاه کنید! به شکلمبهمی زیباست! زیباست و وهم انگیز !
رود راکودکی های دریا می گویند، زیرا همیشه دارای سر و صدا و بازی گوشی های خاص کودکاناست. وقتی این کودک بازی گوش پس از طی طریق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پختهمی گردد و به دریا تبدیل می گردد، مانند انسانی که به بلوغ فکری کامل رسیده دیگراز آن طغیان ها و شیطنت ها خبری نیست.
رود بعداز رسیدن به دریا و به آغوش کشیدن و محو شدن در آن دیگر فغان و ضجه قبل را ندارد، مانند : کودک گمشده ای که بعد از سال ها فراق به آغوش مادر می پیوندد و با تمامحضور خویش مادر را به آغوش می کشد.
پسرکی بود که که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی را بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آن که به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید، پیر مردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. رفت پیش او و روی نیمکت نشست. پیر مرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیر مرد تعارف کرد. پیر مرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد.
پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آن که کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه برگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیر مرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدید داد.
وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید:
تا این وقت شب کجا بودی؟
پسرک در حالی که خیلی خوش حال به نظر می رسید، جواب داد : پیش خدا!
پیر مرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا این قدر خوش حالی؟
پیر مرد جواب داد:
امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!
گاهی اتفاق می افته که روش های ما جواب مسائلمان رو نمی ده، اشکال در مشکل نیست، بلکه در روش های ماست.
بیایید سعی کنیم نگاهمون رو تغییر بدیم، مطمئنا موفق می شیم، من به عنوان یک دوست، تجارب خوبی از این دست دارم، شما هم امتحان کنید.
انسان آن قدرها که به نظر می آید، کوچک و حقیر نیست.
او تمامی آسمان و کائنات را در خویشتن دارد.
او همه هستی را در خویش پیچیده است.
بله، او در ظاهر شبنمی بیش نیست، اما در دل، اقیانوسی بی کرانه را پنهان کرده است.
علم، به همین ظاهر محدود پرداخته است، ظاهر شبنم.
آن هایی که به ژرفای هستی آدمی فرو رفته اند، با شگفتی دریافته اند که هر چه بیشتر در این بی کرانه غرق شوند، او را بی کرانه تر می یابند.
هنگامی که به هسته مرکزی وجود آدمی می رسی، در می یابی که او با هستی یگانه است.
او همه جها ن است.
به درون خویش سفر کن.
به ژرفای خود برو.
خدا در توست.
کشفش کن.
ماهی تازه
متن حکایت
ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است. ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آبهایی است که منبع عظیم ماهی را در خود دارد. اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته، منابع آبزیان در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند. اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند.
صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها، حوضچه هایی تعبیه کردند. در واقع پس از صید ماهیها، آنها را در حوضچه ها می ریختند تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند. علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند که این ماهی ها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند.
صاحبان کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند. تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند اما چون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند. راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند. هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند اما درصد عمده ای زنده می ماندند. در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند، یک لحظه آرام و قرار نداشتند و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند. ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.
شرح حکایت
اگر می خواهید همیشه در حال حرکت، رشد و پویایی باشید کوسه ای در حوضچه زندگی خود بیندازید؛ کوسه مشکلات. زیرا آنچه زندگی ما را تهدید می کند سکون، بی تحرکی و در جا زدن و در نهایت پوسیدن است.
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود- - - - - - -دریا شود آن رود که پیوسته روان است (هوشنگ ابتهاج)
سنگ جاده
متن حکایت
در روزگار قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را که در یک جاده اصلی قرار داد. سپس در گوشهای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از جلوی مسیر بر میدارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکههای خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کاری به سنگ نداشتند.
سپس یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانهاش را زیر سنگ قرار داد و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ریختنهای زیاد بالاخره موفق شد. هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسهای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکههای طلا بود و یادداشتی از جانب شاه که این سکهها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایی چیزی را میدانست که بسیاری از ما نمیدانیم!
«هر مانعی، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم.»
چه تعداد از کارمندان خود را می شناسید؟
متن حکایت
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»
شرح حکایت
برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می کنند.
دو دانه
متن حکایت
دو تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.
دانه اولی گفت: «من می خواهم رشد کنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم... من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم!» و بدین ترتیب دانه روئید.
دانه دومی گفت: «من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم، نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را کند؟ تازه، اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد. نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.» و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد.
شرح حکایت
آن عده از انسان ها که از حرکت و رشد می ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می شوند.
لباس های کثیف!
متن حکایت
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هر بار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!»
شرح حکایت
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن فردی که میبینیم در پی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
پدر بی ملاحظه
متن حکایت
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) شاید با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید، اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید.»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:
صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود.
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟»
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد: «صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟»
و خودش ادامه میدهد که: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم
واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و...»
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم.
شرح حکایت
حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم. شاید هر از گاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم. آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است.
کیفیت پس از فروش
متن حکایت
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که:
که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد.
به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟»
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.»
من پیشنهاد می دهم پس من هستم
متن حکایت
یک کارگر ژاپنی در پاسخ "چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد؟" جواب داد: این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.
لودویگ لوگمایر سارقی بود کهدستبردهایش در هفتاد سال گذشته به عنوان فوقالعادهترین دستبردها محسوب میشد
او زمانی به معروفیت دو چندان رسید که درسال 1976 در حال محاکمهاش در دادگاه فرانکفورت از پنجره سالن دادگاه که ارتفاعی درحدود 6 متر داشت به بیرون پرید و فرار کرد. این کار او در آن زمان در مطبوعات آلمان و جهان جنجال و سر و صدای زیادی برپا کرد. چرا که تا بهحال چنین اتفاقی نیفتاده بود. مطبوعات آن زمان عنوان کردند که لودویگ لوگمایر سلطان دزدان آلمان مانند پلنگی از پنجره بیرون پرید و فرار کرد. اما او در سال 1977 به صورتخیلی تصادفی دستگیر کرد. او پس از دستگیریخود به مطبوعات آلمان گفت: یک دزد ناشی صدهزار مارک از من دزدیده و این برای من خیلی سنگین بود، من او را گیر آوردم، غافل از این که پلیس نیز در تعقیب او بود، در نتیجه هر دوی ما توسط پلیس دستگیر شدیم وگرنه امکان نداشتکه مرا دستگیر کنند. لودویگ لوگمایر پس از دستگیری محکوم به 13سال حبس شد..
آزادی از زندان
وی در سال 1989 از زندان آزاد شد و دوره جدیدی از زندگیاش را آغاز کرد. او میگوی.
پس از آزادی به خودم گفتم، تولدت مبارک، باید کاری دیگر برای خودم دست و پا کنم.
او اکنون به عنوان یکی از مشهورترین و موفقترین نویسندگان و رماننویسان در برلینمشغول به فعالیت است.
اولین رمان او که یکی از مشهورترین رمانهایش نیز میباشد (آن سگ کجا دفناست) نام دارد و رمان بسیار پرخوانندهای در زمان خود بود، او در مصاحبهای با اشترنمیگوید: من زندگی پر از ترس و اضطرابی را سپری و تجربه کردهام، من اعتقاد دارم فیلمهایجنایی در گرایش جوانان به سوی جنایت خیلیموثر است. من از دوران کودکی همواره دوستداشتم در جهانی زندگی کنم که هیچ قانونی در آن رواج ندارد و با کتابهایی که میخواندم همواره در رویاهای خود در دنیای پر ماجرا و زندگی بیقانون و خطرناک سیر میکردم.
اسطورههای لودویگ
وی در ادامه میگوید: من از اسطورههای دهههای 20 و 30 قرن بیستم آمریکا و دنیای گانکسترها زیاد تاثیر گرفتم. همان گانگستریهاییکه سوار بر لیموزینهای مشکی با کلاههای لبهدارو مشکی ابهت خاصی داشتند و در فیلمهایسینمایی همه با آنان آشنا بودند، من دوستداشتم یکی از آنان باشم.
وی در ادامه میگوید: من بچه با استعداد و پرجنب و جوشی بودم، مدرسه برایم عمیقا انزجارآور و عذابآور بود، من فقط مشت، لگد وتنبیه بدنی آن را به یاد دارم. او در ادامه به آرنولویک، خبرنگار اشترن میگوید.
من زمانی که هنوز پانزده سال بیشتر نداشتم، اولین فیلم (پلیسی - جنایی) را دیدم و هنوز دقیقا آن را در ذهن به یاد دارم. در این فیلم یک دزد حرفهای از دیوار یک عمارت مجلل بالا رفت و خیلی ماهرانه پنجره را باز کرده و داخل عمارتشد. این فیلم تاثیر عمیقی بر روی من گذاشت و مسیر زندگی مرا به سوی جرم و جنایت سوق داد. من مدتی پس از دیدن این فیلم مقداری وسایلمورد نیاز برای دزدی را در یک کیف قرار دادم و از خانه فرار کردم. اوایل خیلی در کارم موفق نبودم چرا که ترس بر من غلبه میکرد، مننمیدانستم چه کار باید بکنم فقط میدانستم که میخواهم مرزها را بشکنم و به یک جهان بیقانون وارد شوم، هیچ کس در آن زمان مانع کارهای من نشد. او در ادامه میگوید: من اعتقاد دارم وقتی فردی باهوش و پرتلاش است، اگر از استعدادهایش به طور صحیح استفاده نکند این استعداد به بیراهه خواهد رفت و در هر راهی که قدم بگذارد موفق خواهد شد، متاسفانه این موضوع در مورد من هم صدق میکند، اما من بهسوی کارهای خلاف رو آوردم
بیداری وجدان
من تا چندی پیش در دنیای دیگری زندگی میکردم و در آن دنیا وجدان را کنار گذاشته بودم و هیچ احساس گناه و تقصیری نمیکردم اما سعی کردم وجدانم را دوبار ه به دست آورم و آن را پیدا کنم
دولت و قوانین به عنوان دشمنان سرسختمن، همواره در مقابل من قرار داشتند.(لودویگ) در مورد زندان میگوید: زندان برایم جای بدی نبود، در حقیقت دنیای دیگری بود کهبرخلاف نظر خیلیها، من در آن به آزادی دست یافتم اول به آزادی و مدتی پس از آن به شکوفایی فکری و ذهنی رسیدم. بعضیها زندان را جهنم میدانند، اما به نظر من زندان جهنم نیست، بلکه حداقل برای من بیشتر شبیه برزخ بود که انسان در آن سبک میشود، زندان میتواند بهترین جنبههای درونی وجدان انسانها راشکوفا سازد و هم میتواند انسان را کاملا خرابکند. من تا چندی پیش فکر میکردم با پولی که از دزدیهایم به دست میآورم راههای زیادی را به روی خودم باز میکنم. اما این طور نبود من در پایان راه احساس میکردم در تنگنا قرار گرفتهام. این زندانی سابقهدار در ادامه میگوید: همیشهاحساس خطر میکردم. من لذتی از زندگی نبردم و روی آرامش را در زندگی ندیدم. همیشه فرار واضطراب و ترس و یک زندگی مخفی. من اکنون که بانکهای فرانکفورت را میبینم، احساسمیکنم که این بانکها در آن زمان چقدر مرا زیر نظر داشتند. آن ها مانند غولهایی بودند که منآنها را به مبارزه میطلبیدم و آن ها در کمین بودند که مرا در دام بیندازند.
نویسندگی و ...
لودویگ لوگمایر در مورد رو آوردن به نویسندگی و استفاده از قدرت تفکر خود میگوید: من از کودکی به ادبیات علاقهمند بودم و به دنبالفرصت مناسب بودم تا بنویسم، اما همیشه فکر میکردم که باید خودم تمام قهرمانهای داستانها مثل قاچاقچیها و خصیتهایی که همیشه خطر در کمین آن هاست را تجربه کنم، تابتوانم به خوبی درباره آن ها بنویسم. من همواره اشتیاق بسیاری به فرازها، فرودها و خطراتداشتم، من فکر میکردم اگر بخواهم یک نویسندهخوب باشم باید یک گانکستر خوب باشم و بتوانم آن را تجربه کنم. اما حالا پیامم به جوانها ایناست که من با این همه جرم و جنایتهایی که انجام دادهام، اصلا صلاحیت این که کسی را نصیحت کنم ندارم و به هیچ عنوان، کارهایی که در گذشته انجام دادهام را ستایش نمیکنم. زندگی من تا به حال یک زندگی منهای اخلاق و وجدان بوده است. پر از سختیها و شکستها. اما حالا این را به خوبی میدانم، که دیگر زندگی گذشتهام را تکرار نخواهم کرد، لوگ مایر 56 ساله سارق حرفهای و معروف چندی پیش، اکنون نویسندهای محبوب و دوست داشتنی است که کتابهای او که رمانهای اجتماعی است و درخلال آن پیامهای اجتماعی زیادی به خواننده منتقل میشود، در تیراژ بالایی به فروش میرود.
در مقدمه تمامی کتابهای او آمده است
منانسانی بودم که همیشه تاریکیها را میدیدم، امازمانی که به فکر فرو رفتم متوجه شدم زندگیروشنایی هم دارد، تنها کافی است آن ها را پیداکنید و خود را به روشنایی برسانید. من انسانیبودم که تمامی تاریکیها را تجربه کردم، اما حالا به خود آمدم و دوست دارم. روشناییها را تجربهکنم، من حالا به خودم افتخار میکنم که توانستم درست زندگی کردن را یاد بگیرم و در داستانهایم آنها را به شما انتقال بدهم. درست زندگی کردن را بیاموزید و به دیگران یادبدهید.
لودویگ لوگمایر
دوست داشتن برتر از عشق است! ...
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.
عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، بر خلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش، روز و رزوگار را دستی نیست ...
دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار است و سرشار از نجابت.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و « دیدار و پرهیز » زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگری است.
عشق جوششی یک جانبه است، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه است و می ماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یک دیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یک دیگر را می توانند دید و در این جاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم دیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق، که درد کوچکی نیست، فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یک دیگر می خوانند، و پس از « آشنا شدن » است که خودمانی می شوند، دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو دربایستی ها ، احساس خودمانی بودن بکنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یک دیگری احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهن دشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه زده است و افق های روشن و پاک و صمیمی « ایمان » در برابرشان باز است و نسیمی نرم و لطیف هم چون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایشش، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر را به همراه دارد.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست.
اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می رود و « فهمیدن » و « اندیشیدن » را نیز از زمین بلند می کند و با خود به قله اشراق می برد.
عشق زیبایی های دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
***
اریک فروم کوشش کرده است « هنر عشق ورزیدن » را تعلیم دهد و آن هم به گونه ای که به کار انسان آید و این سرچشمه شگفت و اعجاز گونه قدرت را در در خدمت انسان و اجتماع انسانی قرار دهد و به عبارت دیگر عشق را از درون گرائی فردی باز گرداند و جهت عمومی و بیرونی دهد.
در این جا نمی خواهم نه از این تحلیل های علمی او سخن بگویم و نه از این توصیه های هدایتی و ارشادی او بلکه در آن جا که فهرستی از عشق ها را که در میان آدمیان پدید می آید آورده است و از همه انواع آن « از هوس جنسی گرفته تا پرستش دینی» سخن می گوید دیدم که ازآن چه من در خویش دارم نامی نمی برد و آن گاه به این کشف بزرگ رسیدم که این «عشق» ها همه کار غریزه است و «عشق» زن و مرد و انسان و وطن و پدر و مادر و فرزند و حتی انسان و معبود زاده طبیعی ساختمان آدمی است و اقتضای جبری سرشت ما که ساخته دیگری است و حالت هائی است هم سنگ و هم ارز صفت هائی که در ما است و تنها یک «عشق» است که کار خود ماست نه که بر ما تحمیل شده باشد هم چون که گرسنگی یا ترس یا صیانت ذات یا درازی و کوتاهی قد و رنگ پوست و لهجه و... بلکه این «روح» است که بی دخالت طبیعت و حتی گاه علی رغم خواست طبیعت آن را می آفریند و تنها «عشقی» است که « به خود » است و « برای خود » است نه هم چون آن دیگر ها و هم چون هر چه در این عالم هست مقدمه ای و وسیله ای و طریقه ای برای نیل به مقصودی دیگر و کسب آن چه نه آن است و دیدم که این «عشق» نیست گرچه به «عشق» مانند است و دیدم که در این تاریخ بزرگ آن چه من دارم گاه به گاه پدید آمده است و از این است که آن را نه « عشق »که « دوست داشتن » نام کردم.
***
خدایا :
به هرکه دوست می داری بیاموز که:
« عشق » از « زندگی کردن » بهتر است.
و به هرکه دوست تر می داری بچشان که:
« دوست داشتن » از « عشق » برتر است.
***
بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن، به جز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن!
***
یک جرعه حکمت
آنگونه که یک باغبان، بوستان هاى سرسبز و گل هاى شاداب تربیتمىکند، و آنگونه که یک کشاورز نمونه، مزرعه خود را به بهترین صورتمطلوب در مىآورد، و آنسان که یک اسبسوار، اسب خودش را به حرکت هاى مناسب و بجا و انعطاف پذیرى در مواقع مختلف و لازم، عادت مىدهد، انسان هم باید به عنوان باغبان دل و جان، به «تربیتخویش»بپردازد.
آن چه در فرهنگ دینى ما به نام «تادیب نفس» مطرح است، همینادب کردن و تربیتخویشتن است.
مگر همیشه باید به دیگران تذکر داد؟ خودمان که محتاجتریم.
مگر همیشه باید به کار و رفتار این و آن دقت کرد و خوب و بد راشناخت و تذکر داد و داورى کرد؟ خودمان هم بىنیاز از تذکر یا «ارزیابىخویش» نیستیم.
به یک نمونه از روش هاى تعلیمى و خودسازى از زبان حضرت علىعلیه السلامدقت کنیم که فرمود:
کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک
براى نشان دادن این که خودت را ادب و تربیت کردهاى، همین کافىاست که از آن چه در دیگران بد و ناپسند مىدانى، اجتناب و پرهیز کنى.
عجبا!... این حرف را سعدى هم به بیانى دیگر، از قول لقمان حکیم چنینآورده است:
لقمان را گفتند: ادب از که آموختى؟
گفت: از بىادبان! هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، ترک آن را برخودم لازم دیدم.
حال، مىتوانیم به خودمان نمره و امتیاز بدهیم:
آیا واقعا از آن چه در دیگران زشت و ناپسند مىدانیم، پرهیز مىکنیم؟
مثلا اگر کسى به ما بىاعتنایى کند، یا پشتسر ما حرف بزند، یا نوبت ما را غصب کند، ناراحت مىشویم و اگر در ایام امتحان یا هنگام مطالعه، کسىمزاحم ما شود، او را بىفرهنگ و بىتعهد مىدانیم.
خودمان چگونهایم؟
آیا مواظبیم که نسبت به دیگران بىاحترامى و بىاعتنایى و غیبت و حقکشى و مزاحمت نداشته باشیم؟
مراعات این، نشانه «ادب» از دیدگاه حضرت علىعلیه السلام است.
اگر صفتى ناپسند است، در همه و از همه زشت است، حتى اگر در خودما باشد.
مگر ما با دیگران چه فرقى داریم؟
برخورد «کریمانه» با دیگران، مرتبهاى والاتر از کمال روحى را نشانمىدهد ونشانه عظمت روحى وهمت بلنداست و این یک«هنر بزرگ»است.
هنر آن نیست که بدى را با بدى، تندى را با تندى و خشونت را بارفتارى خشنتر، پاسخ دهى.
اگر «ظرفیت روح» و «کرامت نفس» داشتى و توانستى پرخاش ها وخشونت هاى دیگران را با «متانت» و «نرمش» جواب دهى، آن گاه لذتپیروزى بدون لشگر و یاور را خواهىچشید و عقبنشینى حریف را خواهىدید.
امام سجادعلیه السلام از خدا توفیق مىطلبد که در برابر نیرنگبازى و فریب کارى دیگران، خیرخواهانه برخورد کند و با آنان که کنارهگیرى و جدایى پیش مىگیرند، احسان و نیکى کند و به محرومکنندگان بخششکند، با قطع رحم کنندگان صله رحم داشته باشد، نسبت به کسانى که او را«غیبت» مىکنند، یاد نیکو داشته باشد و به جاى افشاى عیوبشان،خوبی هایشان را بازگوید، از خوبىها تشکر کند و از بدی ها چشم بپوشد .
این، همان برخورد «کریمانه» است که هنر مردان بزرگ و روح هاىمتعالى و جان هاى پاک شده از غرور و منیت است و روح معاشرت زیبا درجامعه مکتبى است.
اگر کسى به تو بىمهرى و بىاعتنایى کرد، یا از تو به احترام یاد نکرد، یاخوبی هاى تو را نادیده گرفت، هم مىتوانى بىاعتنایى و بىحرمتى و ناسپاسى کنى، که همان «مقابله به مثل» است و از همه کس بر مىآید، هم مىتوانى ضعف و خطاى او را نادیده بگیرى، احترام کنى، خوبی هایشرا بگویى و تقدیر کنى، که این رفتار، «برخورد کریمانه» و یک «هنر» است.
این است که مانند یک تابلوى هنرى، جاودانهمىدرخشدوماندگاراست.
کیست که بىعیب باشد؟ و کیست که خود را بىعیب بداند؟
آیا شگفت نیست؟ چشمى که در دیگران صدها عیب مىبیند، عیوبخویش را یا نمىبیند، یا نمىخواهد ببیند. این «حب نفس» است که چنین کوردلى براى آدمى پدید مىآورد.
کلامحبت چنین است و علاقهمندى به هر چیز، انسان را «کر» و «کور»مىکند تا ضعف ها و عیوب آن را نبیند و نشنود.
حضرت رسولصلى الله علیه وآله فرمود:
خوشا آن که پرداختن به عیوبش، او را ازعیوب دیگران باز دارد.
با نگاه و دیدهاى که به نقادى و ارزیابى دیگران و حرف ها خصلت ها وعملکردشان مىپردازى، به خویش هم بنگر. اگر آن چه را در دیگران، ناپسند و زشت مىشمارى، در خودت نبود، خدا را شاکر باش. و الا اگر همانعیب و نقص را خود داشتى...
راستى، داستان طعنه زدن سیر به پیاز را در شعر «پروین اعتصامى»خواندهاى؟
عادت کردهایم که عیب خود را نبینیم، یا براى آن محملى پیدا کنیم.این گریز از واقعیت است. شجاع کسى است که با صراحت آینه، صادقانهبرخورد کند و خود را فریب ندهد و سر وجدان خویش کلاه نگذارد!
بزرگان، دشمنى را که عیب تو را بگوید، بهتر از دوستى دانستهاند که آن را پنهان سازد چرا این کار را خودمان نکنیم؟
تشکیل یک جلسه جدى و محرمانه براى «انتقاد از خویش» چه عیبىدارد؟
انسان عیبدار اگر به چاره بیندیشد و بیمار به فکر درمان بیفتد، بهتراز پردهپوشى بر عیوب و کتمان درد است.
بد، بد است، چه از ما و چه از دیگران.
و... عیب هم، زشت است، چه در ما و چه در دیگران.
هم چشم گشودن به روى «عیب خویش» فضیلت است،
هم چشم بستن به روى «عیب دیگران».
به فرموده حضرت رسولصلى الله علیه وآله: انسان آن قدر عیب دارد که پرداختن به آن ها او را مشغول به خود سازد و به عیب جویى دیگران نپردازد! اما دشوارى کار در اینجاست که انسان عیب خود را هنر مىبیند و توجیهگر ضعف ها وکاستی هاى خویش است.
راستى... چه باید کرد؟
نشست و برخاست با خبرگان عیب شناس و بصیر که حساس و دقیقند، مىتواند آینهاى باشد که کاستی هاى ما را به ما بنماید. اگر اهل دقت باشیم، گاهى اشارهها، کنایهها، نگاهها و برخوردهاى اهل نظر و محاسبه، حامل«پیام» است و مىتواند «خط » بدهد.
چه عیب دارد که از دوستانمان بخواهیم عیوب ما را به ما تذکر دهند؟
نه از روى کین، بلکه با انگیزه تذکر و خیرخواهى،
نه به قصد ویران کردن، بلکه با هدف ساختن،
نه پیش دیگران و به قصد رسواسازى، بلکه خصوصى، در گوشى، برادرانه، دلسوزانه و اصلاحگرانه!
نه به عنوان ضربه، بلکه به صورت «هدیه». آن گونه که امام صادقعلیه السلاممىپسندید و توصیه مىفرمود.
این جاست که «جهادى عظیم» لازم است و گذشتى فداکارانه از دو سوى:
یکى آن که تذکر مىدهد، دیگرى آن که تذکر مىشنود.
جز انسان هاى با شهامت، کسى حاضر نمىشود که خویشتن را درمعرض نگاه هاى نقاد و کنجکاو قرار دهد و نتیجه را هم، هر چه بودبپذیرد! و جز انسان هاى ارزشى، کسى حاضر نمىشود که به قصد خدمت بهدوست، بدون مجامله و کتمان و مداهنه، خطاهاى دوست صمیمىاش رابگوید.
راستى که یافتن چنین دوستانى دشوار است، و « تداوم دوستى» با این اوصاف، دشوارتر
بزرگ ترین آرزو برای همه
روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی می کرد. او خدای ویشنو را می پرستید، خدایی که مسوولیت نگه داری از تمام آقرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همان طور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد.
روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت که جلوی او ظاهر شود.آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.
خدای ویشتو به آن زن مومن گفت:
من از این پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنم.
آن زن آن چه را که می شنید باور نداشت. چه خوشبختی حیرت آوری! فکرش با سرعت تمام به کار انداخت، چی باید بخواهم؟
پولدار شدن؟
فرزندان زیاد و سالم؟
خانه ای بزرگ و مجلل؟
آن زن آن قدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت، بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو هم چنان منتظرش ایستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت:
خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم. خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد:
هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم. و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد.
چه کار باید می کرد؟
چطور می توانست چنین تصمیمی بگیرد؟
او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آن ها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سوال کرد:
تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟
دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری.
دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی.
دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه این که فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آن چنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد.
او با طعنه و عصبانیت گفت: تمام دوستانت احمقند.
اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آن ها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آن قدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون این که خودش متوجه باشد، دیگر صبح ها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی کرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرودهای مذهبی نمی خواند. تمام فکر و ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:
آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه این که به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. از تو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟
قبل از این که دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:
فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن این که چه چیزی به دست می آوری یا از دست میدهی.
زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.
در عشق،ابهامی وجود ندارد، ابهام، در ماست.
نه تشریفاتی در عشق هست و نهفرضیاتی فلسفی.
عشق، رهیافتی ساده و مستقیم به زندگی ست.
کلمه سادهو بی پیرایه عشق، معجزه ای را در خود نهفته دارد.
مهم نیست که بهچه کسی عشق می ورزی، متعلاقات عشق موضوعیت ندارد.
آن چه مهم است این استکه بیست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری کنی، همان طور که در بیستو چهار ساعت روزهایت، بی استثنا نفس می کشی.
نفس کشیدن هدفی را دنبالنمی کند، عشق نیز خواهان چیزی جز خود نیست.
اگر با دوست هستی، نفسمی کشی.
اگر در کنار درختی نشسته ای، نفس می کشی.
اگر در اب شنا میکنی، نفس می کشی.
یعنی هر کاری که می کنی، با نفس کشیدن همراهاست.
عشق نیز باید همین ویژگی را داشته باشد، یعنی باید هسته مرکزیهمه کارهای تو باشد.
عشق باید طبیعی باشد، مثل نفس کشیدن.
در واقع،عشق همان نسبتی را با روح دارد که
نفس کشیدن باجسم.
اولیور وندل هولمز روزی در جلسه ای شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستی با کنایه گفت:
دکتر هولمز به نظرم شما در میان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن می کنید.
هولمز پاسخ داد :همین طور است. من احساس می کنم که یک دایم هستم در برابر پنی ها.!
دایم:سکه ای کوچک تر از پنی که ده برابر آن ارزش دارد.
تنها چیزی که همه به آن نیاز داریم
هر کسی می تواند بزرگ باشد، چون هر کسی می تواند خدمت کند. لازم نیست که شما برای خدمت کردن مدرک تحصیلی عالی داشته باشید. شما مجبور نیستید نهاد و عمل خودتان را با خدمت کردن موافق سازید تنها چیزی که نیاز دارید قلبی پر از محبت و روانی است که از عشق سرچشمه می گیرد.
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقی مانده است و این درحالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دست پاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت:
چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر پاسخ داد: چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.
پسرک گفت: پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم.
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آن جا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورت حساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آن را خواند:
«بهای این صورت حساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خود را بشناسد.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که به هنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که به هنگام شکست شرافتمندانه درخود احساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا با ناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.
مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد. پیش از این که در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.
مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن را نیز هرگز از خاطر نبرد.
انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند.
و از همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشود و مسحور نگردد.
خدایا مرا به حال خود وامگذار، ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران
خدایا مرا آن ده ، که مرا آن به
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
قناعت
اسکندر مقدونی در سی و سه سالگی در گذشت . روزی که این جهان را ترک می کرد خواست یک روز دیگر هم زنده بماند ، فقط یک روز دیگر ، تا بتواند مادرش را ببیند . آن 24 ساعت فاصله ای بود که باید طی میکرد تا به پایتختش برسد. اسکندر از راه هند به یونان بر می گشت و به مادرش قول داده بود وقتی که تمام دنیا را به تصرف خود در آورد بازخواهد گشت و تمام دنیا را یک پارچه به او هدیه خواهد کرد.
بنابراین اسکندر از پزشکانش خواست تا 24 ساعت مهلت برای او فراهم کنند و مرگش را به تعویق اندازند .
پزشکان پاسخ دادند که کاری از دستشان بر نمی آید، و گفتندکه او بیش از چند دقیقه قادر به ادامه ی زندگی نخواهد بود .
اسکندر گفت: من حاضرم نیمی از تمام پادشاهی خود را، یعنی نیمی از دنیا را، در ازای فقط 24 ساعت بدهم .
آن ها گفتند: اگر همه دنیا را هم که از آن شماست بدهید ما نمی توانیم کاری برای نجاتتان صورت بدهیم . اکری غیر ممکن است.
آن لحظه بود که اسکندر بیهوده بودن تمامی کوشش هایش را عمیقا درک کرد.
با تمام دارایی اش که کل دنیا بود نتوانست حتی 24 ساعت را بخرد. سی و سه سال از عمرش را به هدر داده بود برای تصاحب چیزی که با آن حتی قادر به خریدن 24 ساعت هم نبود.
متوجه شد که به خاطر این دنیای واهی باید با نومیدی و محرومیت کامل جهان را ترک کند.
تمام مردان جاه طلب با نا امیدی از دنیا می روند. بیشتر انسان ها در نا امیدی زندگی می کنند و در ناامیدی از دنیا می روند.
قناعت به سادگی یعنی درک این نکته که خواسته ها در زندگی غیر عقلایی و احمقانه اند
خودشناسی از روی امضا
کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضاء می کنند ،انسان های منطقی هستند .
کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضاء می کنند، دیر منطق را قبول می کنند و معمولا غیر منطقی هستند .
کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند .
کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسان های منظمی هستند.
کسانی که با فشارامضاء می کنند، در کودکی سختی کشیده اند.
کسانی که پیچیده امضاء می کنند آدم های شکاکی هستند.
کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند.
کسانی که در امضای خود فامیل می نویسند دارای منزلت هستند.
کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زننداحتمالا شخصیت خود را نشناخته اند.
کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند، کسانی هستند که می خواهند به قله برسند .
خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم !
خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود، تو با تلنگری به راهم می آوری، از تو سپاسگذارم.
خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی هایت، هیچ چیزتاب ایستادگی ندارد!
خدایا! از این که می بینم بزرگی چون تو، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند، سخت به خود می بالم .
خدایا ! با این که گناه کرده ام، ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری، حمایتم کرده ای !
به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو، چه می توانم بگویم ؟
این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟
خدایا! شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سختترین و غیرممکن ترین شرایط یاورم بوده ای، از حساب بیرون است.
تو خود نیک میدانی که بنده ات جز چیز هایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد، پس تمنا دارم دریافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی، عشق، آرامش و سعادت حقیقی یاریام کنی، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم.
خدای من، میدانم که با این همه، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند:
اگر آنان که از من روی برتافتند، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم، هر آینه از شوق جان می سپردند.
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند، یکی از آن ها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.
شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف می کردند.
یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم، ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد، یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.
در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام، ولی او هنوز ازدواج نکرده است و باید آینده اش تامین شود، بنابراین شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یک دیگر مساوی است، تا آن که در یک شب تاریک، دو برادردر راه انبار به یک دیگر برخورد کردند، آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون این که حرفی بزنند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یک دیگر را درآغوش گرفتند.
طرح 72 ساعت
بیست و پنج هزار نوجوان آلمانی با شرکت در طرحی به نام 72 ساعت ، تلاش کردند تا جامعه شان را بهتر از گذشته کنند.
طرح ساده ای بود، قرار بود گروهی از نوجوانان در فاصله زمانی 7 تا 10 اکتبر در زمانی به مدت 72 ساعت، تلاش کنند تا بیشتر از گذشته برای جامعه خود مفید باشند.
طرح های مختلفی که گروه های نوجوانان در این 72 ساعت در شهرهای مختلف انجام دادند بسیار متنوع بود. گل کاری و درخت کاری، برگزاری کلاس های آموزش کامپیوتر در خانه های سالمندان، تعمیر مهد کودک ها و مدرسه ها و ساختن چند پارک بازی برای بچه های کوچک تر، نمونه هایی از طرح های انجام شده در 72 ساعت بود.
طرح 72 ساعت، از ساعت 17 و هفت دقیقه روز هفتم اکتبر آغاز شد. کارها سریع بین گروه ها تقسیم شد و شمارش معکوس آغاز شد .
در این برنامه، نوجوانان با تلاش، پشتکار و خلاقیت تلاش کردند تا بهتر از همیشه وظیفه اشان را به عنوان افراد مؤثر در جامعه شان انجام دهند. گروه های دیگری از نوجوان ها به کمک افراد بی خانمان، پناهندگان و انسان هایی که از نظر روانی دچار مشکل هستند، برخاستند. آن ها از روی دلسوزی این کار را نکردند، اینگه، نوجوان 16 ساله، اهل شهر هسن آلمان می گوید:
من به خاطر دلسوزی به بی خانمان ها کمک نکردم. وقتی به کسی کمک می کنم و می بینم می توانم قدم مثبتی برای کسی بردارم، بسیار خوش حال می شوم. من به خاطر این احساس خوشایند شادی، در این طرح شرکت کردم.
نوجوان ها با اجرای این طرح گروهی نشان دادند، وقتی دسته جمعی باشند، حتی کمک کردن در کارها، هم جذاب تر، سرگرم کننده تر و نشاط آورتر می شوند .
در این سه روز، 25 هزار نوجوان، 1250 طرحگروهی را اجرا کردند.
شعار همه آن ها این بود که ما دنیا را در عرض 72 ساعت کمی بهتر می کنیم. چند ایستگاه رادیویی و هزاران صفحه اینترنتی خبرهای گروه ها را به طور زنده و هم زمان منعکس می کردند.
هانس به همراه دوستانش به یک خانه سالمندان رفتند و طرز کار با کامپیوتر را به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها یاد دادند. توضیح دادن درباره کامپیوتر، انواع بازی های اینترنتی و معرفی سایت های جالب و سرگرم کننده، از برنامه های آن ها در این 72 ساعت بود.
پارک زیبایی که یورک و دوستانش در روستایشان ساختند، می تواند تا سال ها یادگار خوبی از طرح 72 ساعت باشد؛ پارکی تمیز، مرتب و زیبا.
هدف سازندگان آن نیز زیباتر کردن زندگی بچه های روستایشان بود.
72 ساعت از بزرگ ترگ ترین طرح های اجتماعی برای نوجوانان بوده است.
معلم حساب به شاگردی گفت:
به فرض، من پارچهفروش و تو خریدار، اگر 8 متر پارچه متری 50 تومان به تو بفروشم، تو چقدر پول باید به من بدهی؟
گفت: 300 تومان.
معلم دوباره پرسید.
گفت: 350 تومان.
معلم با عصبانیت او را کنار زد و شاگرد دیگری را صدا کرد.
هنگامی که شاگرد بعدی از پهلوی اولی رد میشد او با لحن تهدیدآمیزی به او گفت: اگر یک قرون بیشتر بخری، پدرت را درمیآورم.
گویند: پسری قصد ازدواج داشت.
پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد.
مرحله اول ماه عسل است که در آن تو صحبت میکنی و زنت گوش میدهد.
مرحله دوم او صحبت میکند و تو گوش میکنی،
اما مرحله سوم که خطرناکترین مراحل است و آن موقعی است که هر دو بلند بلند داد میکشید و همسایهها گوش میکنند
یک بنده خدایی، کناراقیانوس قدم می زد، و زیر لب دعایی راهم زمزمه می کرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت:
خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟
ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که می گفت: چه آرزویى دارى اى بنده محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:
ای خدای کریم از تو میخواهم جادهای بین کالیفرنیا و هاوایی بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از جانب خدای متعال ندا آمد که:
ای بندهی من! من ترا به خاطر وفاداری بسیاردوست میدارم و میتوانم خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانی که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همهای این ها را میتوانم انجام بدهم! اما آیا نمیتوانی آرزوی دیگری بکنی؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت:
اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم!
می شود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند؟
می شود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟
اصلا می شود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باری تعالى آمد که:
ای بنده من! آن جادهای را که خواستهای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟
ساختن برای ماندن
مقدمه :
حفظ بقا راز هستی است! تلاش برای ماندن، اساس فعالیتهای بشریاست. ماندگاری فلسفه بسیاری از تلاشهای روزانة ما را شکل میدهد. میسازیم تا بمانیم.
کتاب ساختن برای ماندن، دستاوردهای یک پژوهش در صدها شرکت مورد بررسی را تشریح میکند. این پژوهش معتبر به مقایسه شرکتهای آرمانی با دیگر شرکتها پرداخته است. مقایسه شرکتهایی که مدیران و کارکنان آن ها ساختهاند که بماند، با شرکتهایی که شاید تلاشهایشان تنها تلاشی مذبوحانه بوده است. کتاب با پژوهش در شرح حال شرکتهای آرمانی دوازده “باور عمومی” را به چالش میگیرد. سودمندیهای این کتاب را میتوان به شرح زیر خلاصه کرد:
1- نمونهای از یک طرح پژوهشی کامل.
2- نمونهای است از یک طرح تطبیقی در یک مورد خاص.
3- بازتابی است از بینش و نگرش شرکتهای موفق و ماندگار.
4- آثار و پیامد توجه به نیروی انسانی شاغل.
حالا که به پشت سرم نگاه میکنم و زندگی کاری خود را میبینم، بیش از هر چیز به این افتخار میکنم که توانستهام شرکتی را به وجود بیاورم که به سبب ارزشها، رویهها و موفقیتهایش، در روش اداره کردن شرکتها، در این گوشه و آن گوشة دنیا، اثر چشم گیر داشته است. به خصوص از این بابت احساس سربلندی میکنم که میبینم پشت سرِ سازمانی قرار دارم که میتواند مدتها بدون من به عنوان نمونه و الگوی شرکتهای موفق به راه خود ادامه دهد.
ویلیام .آر. هیولت
از بنیانگذاران شرکت هیولت ـ پاکارد در مصاحبه با نویسندگان کتاب در نوامبر 1990
ما باید به تداوم شور و نشاط این شرکت یعنی رشد مادی آن و گسترش آن به عنوان یک نهاد، متعهد بمانیم، تا این شرکت، این نهاد، بتواند 150 سال دیگر عمر کند. آری اگر این تعهد پابرجا بماند این تشکیلات هم عمر دراز خواهد داشت.
جان. جی. اسمیل
مدیرعامل پیشین شرکت پراکتر اند گمبل
در مراسم صدوپنجاهمین سالگرد تأسیس شرکت (نوامبر 1986)
این کتاب، شرح زندگی رهبران فرمند و آیندهنگر نیست. این کتاب نه به بحث آیندهنگری در بازار میپردازد و نه به توضیح و تشریح کالاهای رؤیایی. مباحث این کتاب محدود به بحث در باره لزوم داشتن "آرمان" در شرکتها نیست.
این کتاب به مسایلی بسیار مهمتر، بنیادی تر و ماندگارتر میپردازد. این کتاب درباره شرکتهای آرمانی است.
هدف چیست و داشتن آن چه ضرورتی دارد؟
یک هدف چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
آیا هدف باید کمی باشد یا کیفی؟
چگونه میتوان هدف را انتخاب کرد؟
بعد از آنکه هدف خود را انتخاب کردیم، در ارتباط با آن لازم است چه کاری انجام دهیم؟ و ...
در یک تعریف، هدف وضعیتی است که میخواهیم در آینده داشته باشیم. اگر خود نتوانیم وضعیتمان را در آینده تعیین کنیم، ناچار محیط پیرامونمان، وضعیت را به ما تحمیل میکند. آن چه که محیط بر ما حکم میکند چه بسا با ما سازگاری نداشته باشد. پس چه بهتر که خود، هدف مطلوبمان را معلوم کنیم و به سمتش در حرکت باشیم.
انتخاب هدف، یکی از ضرورتهای زندگی است که اگر آگاهانه انجام نشود، ناآگاهانه صورت خواهد گرفت. یکی از ضرورتهای انتخاب هدف، این است که تمرکز ذهنی را به همراه خواهد داشت. داشتن ذهنی متمرکز، یکی از شرطهای لازم برای موفقیت است. یک ذهن متمرکز قدرت تفکر و خلاقیت دارد و پر از انرژی است، بنابراین میتواند در مسایل کنکاش کند و اعماق آن ها را ببیند. نقطه روبروی ذهن متمرکز، یک ذهن آشفته است. با یک ذهن آشفته نمیتوانیم کاری از پیش ببریم و تمام انرژیمان صرف کارهای بیهوده میشود.
دلایل عدم موفقیت با یک ذهن آشفته به قرار زیر است:
یک ذهن آشفته، لبریز از ایدههای گوناگون است که ممکن است با یک دیگر متضاد باشند. بنابر این پرداختن به یک ایده، دیگری را خنثی میکند و هر دستآورد، دستآورد دیگری را از بین میبرد.
دریک ذهن آشفته، یک خط فکری به صورت ممتد جریان ندارد. یک فکر میآید و بعد توسط فکری دیگر قطع میشود و پس از مدتی که شخص از مسیر اصلی فکری خود، منحرف شد، به یاد میآورد و مجددا ذهنش را روی موضوع متمرکز میکند. برای رسیدن به گنج، لازم است که زمین را تا رسیدن به آن حفر کنیم. کسی که ذهنی آشفته دارد همانند جویندهای است که پس از کندن چند وجب از خاک، نقطه دیگری نظرش را جلب کرده و جهت کندن آن جا، از کارش دست میکشد.
در یک ذهن آشفته، ارزشها مرتب عوض میشوند؛ زیرا حاصل تجربه و فراست نبودهاند. شخص با یک ایده روبرو شده و آن را به عنوان ارزش میپذیرد. سپس با ایده دیگری روبرو میشود و آن را به عنوان ارزش جدید میپذیرد.
در یک ذهن آشفته، شخص نمیتواند از کارهایش دفاع کند؛ زیرا آن ها را با معیار و دلیل محکم و روشن، انتخاب نکرده است.
کسی که یک ذهن آشفته دارد، ثبات شخصیت ندارد؛ بنابر این محیط بر او تأثیر میگذارد. با از دست دادن یک چیز کوچک ناراحت و اندوهگین میشود و با به دست آوردن یک چیز کوچک غرق شادی میشود. هیجانی است و احساساتش کاذب میباشد.
از یک ذهن آشفته، عمل نمیبینیم بلکه یکسری ایده است که معمولا تا عملیشدن فاصله زیادی دارند و امکان رسیدن به آن ها نیست.
کسی که ذهنی آشفته دارد، قدرت اراده ندارد. داشتن اراده، نیازمند ثبات است. تا زمانی به عهد خود پایبند میمانیم که اصل آن را پذیرفته باشیم و آن اصل، برایمان مهم و با ارزش باشد. وقتی که شخص، قدرت ثبات را از دست داد، دیگر نمیتواند برسر عهد خود باقی بماند.
کسی که دارای ذهنی آشفته است، توان تصمیمگیری ندارد و دائما از محیط و دیگران تأثیرپذیر است و در برابر آن چه به او عرضه میشود از جمله تبلیغات، مغلوبه است.
یک ذهن مشوش، نمیتواند انرژیهایش را حفظ کند بنابراین زود خسته میشود و با رسیدن به اولین نتایج و محصولات دست از کار میکشد و یا اینکه نمیتواند خطاهای کار خود را پیدا کند، بنابراین دائما این خطاها را تکرار میکند.
کسی که دارای ذهنی آشفته است، در برابر مسایل، قدرت انتخاب و انعطاف را از دست میدهد.
حال که با ضرورت هدف آشنا شدیم، کمی هم درباره ویژگیهای آن صحبت کنیم.
اولین مطلبی که خوب است در این باره بدانیم، این است که هدف با آرزو تفاوت دارد. آرزو یعنی رسیدن به چیزی که آن را نداریم ولی هدف یعنی آشکار کردن آن چه که داریم ولی هنوز ناپیداست. معمولا هدف با آرزو اشتباه گرفته میشود. آرزو، ما را از واقعیت دور میکند و به توهم میکشاند و ذهن را اسیر و آشفته خود میکند بنابراین بهتر است که از آن اجتناب شود.
هر کدام از ما گنجهای بیشماری در درونش دارد که لازم است که این گنجها را استخراج و آشکار کند؛ گنجهایی هم چون دانایی، مهربانی، آرامش، اقتدار، پاکی، اخلاق نیکو، حیاء و ... . این گنجها که همگی حالتی کیفی دارند، میتوانند با توجه شرایطی که در آن آشکار میشوند، تبدیل به نتایج و ثمرات عینی شوند.
برای مثال، آنکس که دانایی خویش را آشکار کند، معلمی خواهد شد که تعالیمی را ارائه میدهد و شاگردانی را تربیت میکند تا این تعالیم را پاسداری کنند. آنکس که اقتدار خویش را آشکار کند، رهبری خواهد شد که یارانش را در راه رسیدن به هدفشان یاری میکند و به همین ترتیب همه گنجها، دستآوردهای عینی و ملموس خواهند داشت.
تحقق یک هدف، فرایندی است که در آن کیفیتی تبدیل به کمیت(هایی) میشود. این فرایند چهار مرحله دارد که عبارتند از : قصد، مأموریت، افق حرکتی و برنامه. هرکدام از این مراحل، ویژگیهایی دارند و پرداختن به آن ها شرایطی دارد.
تاملی در رهنمودهای حکیمانه "دراکر" برای موفقیت مدیران
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند(1)
ماهنامه تخصصی HBR (2) ارگان دانشگاه "هاروارد" که در هر شماره آن " هزار نکته باریک تر ز مو " درباره هنر مدیریت مطرح می شود، در شماره ژوئن 2004 (3) در مقاله ای به قلم گهربار " پیتر دراکر" ، شاه راه های اصلی اثربخشی و موفقیت مدیران را از کژراهه های بی حاصلی، این گونه متمایز ساخته است:
"وجاهت و مقبولیت شخصیتی(4) و دست (5) و روگشادگی (6) مدیران، به هیچ وجه نمی تواند در حکم تضمینی برای موفقیت آنان باشد، و از دیگر سو، کم حرفی (7) ، گوشه گیری (8) و ناخن خشکی (9) آنان نیز به منزله عاملی برای ناکامی نیست. عالم بی عمل بودن، بدترین آفت مدیریت است و اثربخشی مدیران پیش از هرچیز در گرو عمل آنان (10) خواهد بود. دانایی مدیر فقط زمانی ارزشمند می شود که به جامه عمل آراسته گردد.(11)
مدیران اثرگذار، به وظیفه ای جز شکار "فرصت ها" نمی اندیشند و "تهدیدات " فراروی سازمان، مستقل از هر اهمیتی که داشته باشد، اصلا خاطر آنان را آزرده نمی سازد(12). چنین مدیرانی، پرداختن به " مشکلات" را دفع شر می پندارند(13)، ولی دریافتن " فرصت ها" را خیر بزرگ (14) سازمان خود به حساب می آورند و از این رو ، بهترین و کارآمدترین افراد سازمان را برای شناخت فرصت ها و نه مقابله با مشکلات به کار می گمارند.(15) کار سترگ انتصاب شایسته ترین افراد سازمان (16) در مسوولیت های ناظر بر کشف و استفاده از فرصت ها، وظیفه اصلی " مدیریت منابع انسانی" در بنگاه های بزرگ اقتصادی و موسسات دولتی ژاپن تلقی می شود و اهتمام ژاپنی ها در این مقوله، از جمله مزایای کشور آنان به شمار می رود.
مدیران اثربخش و موفق، از چهار دیواری تنگ " من " به در می آیند تا در میدان وسیع و سبز و خرم "ما " پرواز کنند(17). آنان قبل از پرداختن به نیازها و فرصت هایی که در مقابل "من " می بینند، درصدد رفع احتیاجات " ما " و چنگ انداختن در فرصت هایی بر می آیند که فراروی سازمان قرار دارد(18). این قبیل مدیران، در عین پذیرش و به جان خریدن مسوولیت نهایی در قبال نتایج کار سازمان (19)، پس از انتصاب و ورود به هر سازمان، محاسبات و انگاره های خود را درباره برنامه های آینده و مصلحت های آن سازمان، قربانی ایده ها و پیشنهادهایی می کنند (20) که با دغدغه خاطر و به لطف ارتباطات نیکوی خود، از سینه " ما " بیرون می کشند. (21) "جک ولش" وقتی به عنوان مدیر ارشد اجرایی (CEO) وارد "جنرال الکتریک" شد، فکر می کرد نخستین اولویت در برنامه کاری شرکت، گسترش فعالیت های برون مرزی است، اما با فراخوانی که در داخل جنرال الکتریک به عمل آورد، متوجه شد باید هم و غم خود را برای توقف فعالیت هایی به کار ببرد که در حوزه صنعت ذیربط، در جایگاه اول قرار ندارند و از همین راه، به دلیل کسب موفقیت های بی نظیر، به عنوان مدیر برتر قرن مشهور شد. هم چنین زمانی که " ترومن " به عنوان رییس جمهور آمریکا در سال 1945 وارد کاخ سفید شد، سودای تکمیل برنامه اصلاحات اقتصادی و اجتماعی " روزولت " را در سر می پرورانید، اما او توصیه "من" را گوش نکرد و به جای آن ، با ارتباط درستی که با " ما " برقرار کرد، تمام تلاش های خود را در حوزه سیاست خارجی به کار گرفت و توانست گسترش روزافزون کمونیسم در اروپا و آسیا را مهار کند و به کمک اجرای طرح "مارشال"، دوره ای از رشد اقتصادی جهان شمول را برای 50 سال رقم بزند و از این رهگذر، در مقام اثربخش ترین رییس جمهور تاریخ ایالات متحده در مسائل سیاست خارجی (22) قرار بگیرد.
در بسیاری از همایش ها، سخنرانی ها و مکتوبات ناظر بر مسائل مدیریت، در مبحث فرآیند تصمیم سازی (23) ، مدیران ارشد به عنوان تنها تاثیرگذار و شکل دهنده این فرآیند مطرح می شوند، حال آن که چنین تلقی و برداشتی در حکم اشتباهی بس خطرناک است. (24) در هر سازمان مبتنی بر دانایی( 25 ) ، کارکنان دانشور(26) در حکم کسانی تلقی می شوند که در حوزه تخصصی خود، بیشتر از دیگران می دانند. در این قبیل سازمان ها، فرآیند تصمیم سازی به مثابه زنجیره ای از فعالیت کلیه نقش آفرینان متخصص در تمامی سطوح ستادی و عملیاتی (27) تعریف می شود و تصمیمات تولید شده در سطوح ظاهرا دون پایه، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. (28)
دانایی، یگانه دارایی، بهترین مزیت رقابتی و تنها منبع استراتژیک سازمان های آینده
مدیریت دانایی؛ چالش اصلی مدیران سازمان ها
(تأملی در ضرورت تولید، اشاعه و نگاه داری دارایی علمی سازمان ها)
" پیتر دراکر " استاد پر آوازه دانش مدیریت و مؤلف گران قدر 30 جلد از غنی ترین کتب موجود جهان در این رشته، در آخرین کتابی(1) (1993) که در میانه نهمین دهه عمرش (متولد 1909) به رشته تحریر در آورد، تبدیل دانش به اصلی ترین منبع اقتصادی را مهم ترین ویژگی دوران پس از سرمایه داری برشمرده و خلق ارزش در این دوران را فقط و فقط در گرو بهره وری و نوآوری در حکم نتیجه دانائی دانسته است. دراکر، کارکنان دانشور(2) را بدنه اصلی گروه های اجتماعی پیشتاز به حساب آورده و ارتقای بهره وری آنان را بزرگ ترین چالش فراروی مدیران سازمان ها ذکر کرده است.
دقیقا یک دهه پس از پیش گویی دراکر، " گریگوری منتاس " استادیار دانشکده مهندسی برق و کامپیوتر در دانشگاه صنعتی آتن(3)، مؤلف کتاب " مدیریت دارایی علمی "(4) و مشاور کمیسیون اروپایی در برنامه فن آوری های جامعه اطلاعاتی، که نتایج فعالیت ها و پژوهش های خود را در حوزه هایی چون مدیریت استراتژیک، مدیریت دانایی(5)، نظام های اطلاع رسانی و کسب و کار الکترونیک(6) در قالب بیش از 80 مقاله در همایش های بین المللی و نشریات تخصصی و معتبر عرضه کرده و مسوولیت راهبری و نظارت بر اجرای 30 پروژه در همین زمینه ها را برعهده داشته است، در مقاله جدیدش تحت عنوان " راه کار مدیریت استراتژیک در استفاده از دارایی علمی(7) " مندرج در شماره دوم ( تابستان 2004) فصلنامه بین المللی " نوآوری و یادگیری(8) " بی هیچ گونه اشاره به نام یا کلام دراکر ، درستی دیدگاه ها و ضرورت رعایت توصیه های او را قشنگ و بی کم و کاست، نشان داده است :
" تمامی سازمان ها به گونه ای روز افزون به این واقعیت پی می برند که در آینده بسیار نزدیک و در جهان دائما در تغییر(9)، " دانایی "، یگانه دارایی(10)، بهترین مزیت رقابتی و تنها منبع استراتژیک(11) آن ها خواهد بود. دارایی علمی سازمان ها تنها منبع آن ها برای اعتلای یادگیری و قوام و دوام نوآوری است(12) و مدیریت کارآمد دانایی، کلید دست یابی سازمان ها به بهره وری و رشد فزاینده به حساب می آید. دارایی علمی سازمان ها به دو دسته تقسیم می شود:
اول: " دانش ضمنی(13) " یعنی دانشی که در مهارت های خاص و تجارب فرد، نگرش او به جهان، بینش و گمانه های وی هویت و تجلی می یابد.(14) تدوین این شکل از دانش ، کاری دشوار است(15) و انتقال آن نیز به سایر افراد، به آسانی انجام نمی شود.(16)
دوم: " دانش آشکار"(17)، یعنی دانشی که در قالب فرمول علمی تدوین می شود(18)، قابل طبقه بندی و کدگذاری است و می توان آن را به آسانی در میان افراد و کارکنان سازمان ترویج کرد.(19)
هر دو وجه دانایی (هم شکل ضمنی و هم شکل آشکار) برای سازمان ها اهمیت فراوانی دارد و شایسته است که در حکم عامل به وجود آورنده " ارزش "، مغتنم شناحته شود. تبدیل دائمی این دو شکل دانایی به یک دیگر، خلاقیت و نوآوری را شکوفا می سازد(21) و توان و پتانسیل لازم برای خلق ارزش را بوجود می آورد.
هدف غایی مدیریت دانایی، تولید، اعتلاء ، گسترش و نگاه داری از محتوی، کمیت، ارزش و نیز قابلیت تبدیل پذیری(22) دارایی علمی سازمان است. مدیران سازمان ها باید شناسائی و کشف دارایی علمی در سازمان را مهم ترین دغدغه خود بدانند و در تولید دارایی علمی، به مثابه مزیت رقابتی سازمان، جدا کوشا باشند. "
شخصی از برناردشاو پرسید: برای ایجاد کار در دنیا بهترین راه چیست؟
او گفت: بهترین راه این است که زنان و مردان را از هم جدا کنند و هر دسته را در جزیرهای جای دهند. آن وقت خواهی دید که با چه سرعتی هر دسته شروع به کار خواهند کرد. کشتیها خواهند ساخت که به وسیله آن هرچه زودتر به یک دیگر برسند.
گویند: اربابی به مستراح رفت و نوکرش را صدا زد که آفتابه را بیاور، نوکر به خاطر عجلهای که داشت آب سماور را که جوش بود در آفتابه ریخته به دست ارباب داد.
ارباب با خیال راحت مشغول استفاده از آب شد و تمام نشیمنگاهش سوخت.
همین که از مستراح بیرون آمد نوکرش را به باد کتک گرفت.
نوکر کتکها را میخورد اما زیر لب میگفت: بزن ارباب، می دانم کجایت میسوزد.
بزرگی میگفت:
گدا بر سه قسمت است: زارکی، زورکی، زیرکی.
زارکی مصداقش این گداهای کنار خیابان هستند که با گریه و زاری و گردنکجی از مردم چیزی میستاند.
زورکی دولتیان هستند که آن چه احتیاج داشته باشند با زور میگیرند، و زیرکی برخی از اهل علم و فکر میباشند که با تزویر و تدبیر و بازی با الفاظ از مردم چیزی اخذ میکنند.
کسانی هستند که فضای اندیشیدن آن ها بر پول است، مگر نمیبینیم کسانی را که امروز با پدرزنشان ازدواج میکنند، این مگر برای پول نیست؟
نه دوست داشتن،
نه عشق،
بلکه بر اساس مقدار پول یا مثلا تعداد قوم و خویش که همسرش دارد. کسی که این محاسبه را میکند حتی احساسات غریزی حیوان را هم ندارد. برای این که وقتی یک حیوان نر و ماده به هم میچسبند، میخواهند غریزه جنسیشان را ارضاء کنند، همان غریزه باز هم معنویتر از این کاسبی است، هیچ وقت یک الاغ نر به خاطر پالان الاغ ماده و یا به خاطر قالیچه و امثالهم به طرف آن کشش پیدا نمیکند، وقتی انسان فضای اندیشهاش تا این حد سقوط میکند، از الاغ هم پایینتر است
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:
هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین.
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین
گفتار های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نمی رسد. اما اگر هر یک از آن ها را برای چند بار در روز بخوانید اثر عمیقی در روح شما خواهد داشت. هر گفتار برای یک روز است. یکی از روزهای زندگی شما که با تکرار این جملات و ورود مفهمومشان به ضمیر ناخود آگاه شما خیلی زیبا تر خواهد شد. در هر حالی که هستید به خصوص پیش از خواب یکی از گفتار ها را تکرار کنید .ابتدا با صدای بلند و کم کم به شکل زمزمه. آری به همین سادگی...
راز عشق در تواضع است. این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آن ها را تازه و با طراوت نگه میدارد.
راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند . اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .
راز عشق در این است که به یک دیگر سخت نگیرید. عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است.
راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین، لبخندی از روی محبت. نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.
راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید . ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود . برای این که عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .
راز عشق در خوش مشربی است. شوخی با دیگران را فراموش نکن، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش. شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن نیت باشد ،نه نیشدار .
راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری . آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟
راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری. با این که احساس جلوه الهام است، اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .قلبت را آرام کن. تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها را آن گونه که هستند، در یابی.
راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند ،از تحسین غافل نشو . مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند.
راز عشق در این است که در سکوت دست یک دیگر را بگیرید. کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.
راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است برای تقویت گیرایی صدا، باید آنرا از قلب برآورید، سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود تار های صوتی را آرام و رها نگه دار. اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .
راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند. اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.
راز عشق دراین است که از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید، زیرا نقص همواره جزء لاینفک انسان است ذهنت را بر ارزش هایی متمرکز کن که شما را به یکدیگر نزدیک تر می کند نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .
راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی. در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود. شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند. گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.
راز عشق در این است که شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی حبس نکنی. عیب جویی باعث تباهی می شود. همه چیز را همان طور که هست بپذیر، تا هر دو شاد باشید .قانون طلایی این است :
نقاط قوت را تقویت کن، و ضعف ها را نه تقویت کن نه تقبیح.
هرگز سعی نکن با سوزاندن، جلوی خونریزی زخم را بگیری.
راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی.
راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی، بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی. اگر لازم بود، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آن چه را می خواهی بگویی پیدا کند.
راز عشق در آرامش است، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود. عشق، هوای نفس و احساست شدید نیست. عشق انسان ها نسبت به یک دیگر بازتابی از عشق ازلی است خداوندگار آرامش کامل است.
راز عشق در این است که در وجود یک دیگر عاشق خدا باشید، تا همواره علی رغم همه اشتباهات، تشنه رسیدن به کمال باشید، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان، سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند.
راز عشق در این است که محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد.
راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی، و لی عشق را برای لذت نخواهی. زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست. هر چه نفس قوی تر باشد، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد، خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت می کند. عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار می کند، نه در لذت جویی.
راز عشق در مراعات حال دیگری است. هر قدر که ملاحظه حال دیگران را می کنی، کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن.
راز عشق در این است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی. جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که از دیگری دریافت می کنی. این نیرو تنها با بخشش رشد می کند.
راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است. نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشده ساز، نغمه زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند.
راز عشق در این است که در هر فرصتی در کنار هم آرام بگیرید، با هم تنها باشید، و افکارتان را با یک دیگر در میان بگذارید. لازم نیست برای سرگرم شدن حتما از محرکات خارجی استفاده کنید. قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید تا بتوانید خودتان باشید.
راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید. مایع عشقتان را طوری نگه دارید که بتوانید گودالهایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد، پر کنی.
راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید، اما نه با اصرار.
راز عشق در استواری است. در فصول مختلف زندگی، عشقتان را مانند کوه بلندی استوار، مانند خاک حاصلخیزی پرثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید، که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دور آن گردش کنند.
خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزانش خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود. چرا که در ردیف جلو پسربچه ای به نام « تدی استودارد» درصندلی خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدی » را دیده بود و متوجه شده بود که او با بقیه بچه ها بازی نمیکند. این که لباس هایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیازدارد . برای همین «تدی» فردی نامطلوب قلمداد می شد این وضعیت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثیر قرار داد که او عملا نمرات پایینی را بر روی برگه امتحانی او درج می کرد .
در مدرسه ای که خانم «تامپسون» تدریس می کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصیلی همه دانشآموزانش را مورد بررسی قرار بدهد. او «تدی» را در نوبت آخر قرار داد. با این حال وقتی پرونده وی را مرور کرد، بسیار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدی » نوشته بود او بچه ای باهوش است که همیشه برای خندیدن آمادگی دارد. او تکالیفش را مرتب انجام میدهد و رفتار خوبی دارد. او از این که دور و برش شلوغ باشد، خوشحال می شود .
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدی » دانش آموز بسیار باهوش و با استعداد است . همکلاسی هایش او را دوست دارند اما او اخیرا به خاطر ابتلای مادرش به یک بیماری لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگی اش سخت شده است .
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برایش بسیار سخت تمام شد. او تلاش میکند تا هرچه در توان دارد به کار بندد، اما پدرش چندان علاقهای از خودش چندان علاقه ای نشان نمی دهد. اگر در این خصوص اقدامی نشود زندگی شخصی اش دچار مشکل خواهد شد .
معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدی» انزواطلب است و علاقه چندانی به مدرسه نشان نمیدهد. او دوستان زیادی ندارد و گاهی سر کلاس خوابش می برد .
اکنون خانم تامپسون مشکل وی را شناخته بود به خاطر همین از رفتار خود شرمسار شد. او حتی وقتی که دید همه دانش آموزانش به جز « تدی » هدایای کریسمس او را با کادوها و روبان های رنگارنگ زیبا بسته بندی کردهاند، حالش بدتر شد . هدیه « تدی » با بد سلیقگی در میان یک کاغذ ضخیم قهوهای رنگ پیچیده شده بود که او آن را از پاکت های خود درست کرده بود.
خانم تامپسون برای باز کردن آن در بین هدایای دیگر دچار عذاب روحی شده بود. وقتی او یک گردنبند بدلی کهنه را که تعدادی از نگینهای آن هم افتاده بود به همراه یک شیشه عطر مصرف شده که یک چهارم آن باقی مانده بود از لای کاغذ قهوه ای رنگ بیرون کشید. گروهی از بچه های کلاس شلیک خنده سر دادند . اما او خنده استهزا آمیز بچه ها را با تحسین گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آویخت و مقداری از عطر را نیز به مچ دستش پاشید.
حرکت بعدی « تدی » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدت ها منتظر ماند تا این که سرانجام خانم معلم خود را تنها گیر آورد. سپس به وی گفت: خانم معلم امروز شما دقیقا بوی مادرم را می دهید، خانم تامپسون، هاج و واج به او نگریست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او یک سا عت در کلاس نشست و اشک ریخت. از آن روز به بعد او دیگر تدریس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و ریاضیات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگی هم بیاموزد. خانم تامپسون به خصوص توجه خویش رابه « تدی » معطوف کرد . هم چنان که با پسرک کار می کرد گویی ذهن وی دوباره زنده می شد. هرچه بیشتر او را تشویق می کرد . پسرک بیشتر عکس العمل نشان می داد. در پایان سال « تدی » یکی از بهترین دانش آموزان محسوب می شد .خانم تامپسون علی رغم ادعایش که گفته بود که همه بچه ها را به یک اندازه دوست دارد اما این بار هم دروغ می گفت. چرا که تعلق خاطر ویژه ای نسبت به « تدی » داشت. یک سال بعد او نامه ای از طرف « تدی » دریافت کرد که در آن نوشته بود او بهترین معلم درتمام زندگی اش بود.
شش سال دیگر نیز سپری شد تا این که او نامه دیگری از طرف « تدی » دریافت کرد. «تدی » در این نامه نوشته بود درحال فارغ التحصیل شدن از دانشگاه با رتبه عالی است. او بار دیگر به خانم تامپسون اطمینان داده بود که وی را هم چنان بهترین معلم تمام زندگی اش میداند. سپس چهار سال دیگر نیز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم تدی اذعان می کرد که او به زودی به درجه دکترا نایل خواهد آمد. او نوشته بود که می خواهد باز هم پیشرفت کند و بار دیگر احساس قلبی خود را در خصوص وی تکرار کرده بود. ماجرا به همین جا خاتمه نیافت. بهار سال بعد نامه دیگری از طرف « تدی » به دست خانم تامپسون رسید. او در نامه خود نوشته بود که با دختری آشنا شده و می خوا هد با وی ازدواج کند.
« تدی » اظهار کرده بود از آن جا که چند سالی است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذیرد و به جای مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد. و البته خانم تامپسون پذیرفت. حدس میزنید چه اتفاقی افتاد؟
او در مراسم عروسی همان گردنبندی را در گردن آویخت که چند نگینش افتاده بود و همان عطری را که مصرف کرده بود که خاطره مادر « تدی » را در یاد او زنده می کرد. در مراسم عروسی « تدی» با دیدن خانم تامپسون لبخند رضایت بر لبانش نشست پیش رفت ومودبانه دست او را گرفت. بوسه ای بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم تامپسون که مرا باور کردی. بسیار متشکرم از این که احساس مهم بودن را در درونم بیدار کردی و به من نشان دادی که می توانم مهم و تاثیر گذار باشم. خانم تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهی ! تدی، این تو بودی که به من آموختی میتوانم مهم و تاثیر گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمی دانستم چطور باید بیاموزم تا این که با تو آشنا شدم .
خودمان بهتر از هر کسی خودمان را میشناسیم
مردی یک شب کلید خانهاش را گم کرده بود و نمیتوانست وارد خانه شود. او بیرون منزل در نور چراغ کوچه دنبال کلیدش میگشت. کمی بعد همسایهاش او را دید و به کمک او آمد تا با هم کلید را پیدا کنند. اما بیفایده بود. بعد از کلی جستجو همسایه از او پرسید: کجا کلید را گم کردی؟ و مرد جواب داد: داخل منزل!
بیچاره همسایه متحیر مانده بود. پرسید:
اگرتو کلید را در منزل گم کردهای چرا در خیابان دنبال آن میگردی؟
مرد پاسخ داد:
چون در خیابان نور بیشتر است!
حالا تصور کنید که شما جهت و معنای زندگی را گم کردهاید. اگر از مردم بپرسید که اهداف شما در زندگی چه باید باشد. درست مثل این است که در خیابان دنبال کلیدی بگردید که در خانه جا گذاشتهاید. هیچکس نمیتواند به شما بگوید چطور به زندگیتان معنا ببخشید. روش دیگران به درد شما نمیخورد. شما باید درون خودتان را جستجو کنید. حتی اگر یک عمر برای یافتن پاسخهای خود، جای دیگری را جستجو کردهاید، به محض این که به درون خودتان رجوع کنید، میبینید که پاسخ سوالهای زندگی برای شما روشن میشود.
چنین آورده اند که مردی به نزد راما نوجا آمد. ( راما نوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی،یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده، با یک ذهن مو شکاف و ذهنی نافذ (
مردی به نزد او آمد و پرسید : راه رسیدن به خدا را نشانم بده.
رامانوجا پرسید: هیچ تابه حال عاشق کسی بوده ای؟
سوال کننده پرسید: راجع به چی صحبت می کنی،عشق؟
من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم. چشمم را به رویشان می بندم.
راما نوجا گفت: با این همه کمی فکر کن. به گذشته رجوع کن بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هرقدر کوچک هم بوده باشد.
مرد گفت: من به این جا آمده ام که عبادت یاد بگیرم نه عشق. یادم بده چگونه دعا کنم.
شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی.
به این جا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم نه به سمت امور دنیوی.
گویند راما نوجا به او جواب داده : چه قدر غمگین هم شد و به مرد گفت:"پس من نمی توانم به تو کمک کنم.
اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی، آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت.
بنابر این اول به زندگی برگرد و عاشق شو، وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا. چون که یک عاشق، قادر به درک عبادت است.
اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله غیر منطقی برسی آن را درک نخواهی کرد. و عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده، تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی.
عبادت، عشقی است که به سادگی داده نمی شود، فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی.
تلاش فراوانی برای رسیدن به این مقام باید صورت گیرد. برای عشق نیاز به تلاش نیست، عشق مهیاست، عشق در جوشش و جریان است و تو آن را پس می زنی.
"خدا عشق است"
خود را بباز تا خود را بیابی
مجموعه ای از سخنان و تعالیم آچاریا فیلسوف معاصر هندی
شرافت مانند تیری است که چون از کمان گذشت بازگشت آن ممتنع است.
از مولای متقیان
دانا زنده است اگر چه بمیرد و نادان مرده است هر چند زنده باشد.
از مولای متقیان
خردمند به کار خویش تکیه کند و نادان به آرزوی خویش.
از مولای متقیان
سخن، دارویی را ماند که اندک آن، سود دهد، و بسیارش، کشنده است.
از مولای متقیان
موفقیت نصیب افراد خواب آلود نمی شود.
مثل دانمارکی
موفقیت برای افراد کم ظرفیت مقدمه گستاخی است
مثل ایتالیایی
کسانی که دیر قول می دهند خوش قول ترین مردمانند.
ژان ژاک روسو
چه آماده باشی چه نباشی روزی همه چیزبه پایان می رسد
دیگرخورشیدی طلوع نخواهد کرد وروزها، ساعات ودقایقی وجود نخواهد داشت.
همه چیزهایی را که جمع کرده ای خواه ارزشمند باشد یا فراموش شده، به دیگری منتقل خواهد شد.
ثروت، شهرت و پیروزی موقتی تو، محو خواهد گردید. آن چه تصاحب کرده ای دیگر اهمیت نخواهد داشت.
کینه ها، خشم ها، شکست ها، حسادت های توسرانجام ناپدید خواهد شد.
امیدها، رویاها ونقشه ها وفهرست برنامه هایت جملگی تمام خواهد شد.
پیروزی ها و شکست هایی که روزگاری بسیار مهم به نظر می رسیدند، رنگ خواهند باخت و به تدریج محو خواهد شد.
اهمیت نخواهد داشت که از کدام مکان آمده ای یا در کدام سمت جاده زندگی می کردی.
آن چه اهمیت دارد چیزی نیست که آن را خریداری کنی، بلکه چیزی است که خودت بنیان می نهی.
چیزی نیست که بدست می آوری، بلکه چیزی است که به دیگران می بخشی.
آن چه اهمیت خواهد داشت، موفقیت تونیست، بلکه اهمیت و معنای وجودی توست.
آن چه اهمیت خواهد داشت چیزی نیست که تو آموخته ای، بلکه چیزی است که به دیگران آموزش داده ای.
آن چه مهم خواهد بود لیاقت و توانایی ظاهری تو نیست، بلکه شخصیت و ماهیت درونی توست.
آن چه اهمیت خواهد داشت تعداد افرادی نیست که تو می شناسی، بلکه به همان تعداد افرادی است که وقتی از میان آن ها رفتی، کمبود وجودت را حس کنند.
آن چه اهمیت خواهد داشت خاطرات تو نیست، بلکه خاطرات آنانی است که به وجودت عشق می ورزیدند.
آن چه اهمیت خواهد داشت این است که:
در چه مدتی،
توسط چه کسی
و برای چه چیزی
در یاد و خاطره ها
زنده خواهی شد.../
گره باز نشدنی دو سرنوشت
ازدواج با یک نفر، ازدواج با سرنوشت او و شریک شدن در همهی مسایل و نتایج اوست.
زن و مرد جوانی وارد شهر کوچکی شدند. اهالی شهر، با تعجب بسیار زیاد دیدند که هر یک از آن دو سر ریسمانی را در دست دارد که به دور گردن دیگری بسته شده است! به همین دلیل اگر مثلا زن حرکتی میکرد مرد به دنبال او کشیده میشد و اگر مرد کاری انجام میداد، زن هم خواهی نخواهی، در آن کار داخل میشد! مردم شهر که شگفتزده شده بودند آن دو را دنبال کردند ولی هرچقدر حرکات آن ها را زیر نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است. پس نزد حاکم شهر رفتند و موضوع را با او در میان گذاشتند. حاکم آن ها را زیر نظر گرفت و دید که همهی کارها را باهم انجام میدادند و اگر هم میخواستند کارهای متفاوتی انجام دهند کشش طنابها بر گردنهایشان، به آن ها یادآوری میکرد که حد و اندازهی کارهای متفاوتی که میتوانند انجام دهند چقدر است! اما چون او هم نفهمید حکمت کار زن و مرد چیست، سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جویا شد.
وقتی زن و مرد، مسئلهای را که در شهر پیچیده بود، از زبان حاکم شنیدند، خندیدند و گفتند:
مگر نمیدانید زن و شوهر در همه چیز باهم شریکند و سرنوشت آن ها به هم گره خورده است؟ ما میدانیم هر کاری انجام دهیم بر دیگری اثر میگذارد و خواهی نخواهی در نتایج تصمیمگیریها و عاقبت زندگی هم دیگر شریک میشویم، پس شرایطی ایجاد کردهایم که همیشه طرف مقابل بتواند ببیند همسرش او را در چه آینده و تقدیری داخل یا گرفتار میکند، و در واقع چه سرنوشتی را برایش رقم میزند!!!
چگونه با انتقادات دیگران برخورد کنیم؟
افراد موفق بسیاری معتقدند که تنها دلیل موفقیت آن ها این بوده است که به خود اجازه دادند تا شکست بخورند. حقیقت این مسئله زمانی مشخص می شود که، زندگی بسیاری از تاجران موفق را جستجو کنیم. در این جستجو خواهیم دید که آن ها در راه رسیدن با اهدافشان، چطور بارها و بارها شکست خورده اند تا این که به موفقیت دست یافته اند.
چیز دیگری که به همین اندازه در موفقیتشان مهم بوده این است که آن ها می دانند چطور از انتقادات دیگران، چه سازنده باشد و چه نباشد، بهترین استفاده را ببرند. آن ها با استفاده از انتقادهای دیگران تشکیلات خود را راه اندازی می کنند.
ظرفیت مواجه با انتقادات و پیشرفت کردن به واسطه برخورد مناسب با آن یکی دیگر از عوامل مهم در موفقیت است. به نکات زیر در این رابطه دقت کنید تا شما هم بتوانید یکی از آن افراد موفق باشید.
انواع مختلف انتقاد:
انتقاد مخرب
با این نوع انتقاد باید به دقت و به طریقی متفاوت برخورد کرد. اکثر افراد تصوری منفی از کلمه انتقاد دارند و فکر می کنند همه انتقادها لزوما مخرب هستند. این به این دلیل است که در کودکی به دلایلی نامشخص مورد انتقاد دیگران قرار گرفته ایم و خاطرات آن از کودکی تا بزرگ سالی به همراه ما بوده است.
هدف انتقاد مخرب، خراب کردن و آسیب زدن به اعتماد به نفس افراد و بازداشتن آن ها از انجام کارهایشان و لطمه زدن به شخصیت آن ها است. از بهترین نمونه های انتقاد مخرب این است که رییس تان به شما بگوید:
چطور توانستی چنین اشتباه احمقانه ای را انجام دهی؟
آن موقع به چی فکر می کردی؟
اصلا من نمی دانم چرا تو را استخدام کردم.
البته چنین رییسی فکر می کند با این نوع گفت گو، کارمندش را تحریک خواهد کرد بهتر کار کند، اما کارمند از چنین رییسی متنفر شده و کار را ترک خواهد کرد. این به این دلیل است که انتقادش خیلی کلی و منفی بوده و با کارمند یک ارتباط موثر برقرار ننموده که چه طور فعالیت و کارکردش را اصلاح کند، فقط او را محکوم کرده است. انتقاد مخرب به هیچ وجه سودمند نیست. ممکن است به شما بفهماند که اشتباهی مرتکب شده اید، اما تا زمانی که هیچ علاج و راه چاره ای جلوی رویتان نگذارد، تاثیری منفی و مخرب خواهد داشت.
روش برخورد
تنها راه و بهترین راه برخورد با چنین انتقاداتی این است که آن ها را نادیده بگیرید و به مسائل مثبت تری فکر کنید.
انتقاد سازنده
انتقاد سازنده چه طور می تواند باعث اصلاح و پیشرفت شخص شود.
مثال قبلی از انتقاد مخرب را در نظر بگیرید. یک رییس دانا و کار کشته به جای گفتن نوع اول، می تواند بگوید:
" از گزارش شما ممنونم. می دانم تلاش زیادی برای تهیه آن کرده اید. داشتم فکر می کردم اگر کمی آن را خلاصه تر کرده و چند نمودار هم به آن اضافه می کردید بهتر می شد. اگر بتوانی این تغییرات را در آن بدهی و باز به من نشان دهی واقعا متشکر خواهم شد."
چرا چنین انتقادی خوب است؟ و چرا شما باید با رفتاری مثبت با این نوع انتقاد برخورد کنید؟
کاملا مشخص است. این انتقاد، انتقادی سازنده است چون راه های اصلاح را جلوی پای شما قرار داده است. هم چنین خوشحال خواهید بود چون از جنبه های خوب کارتان نیز قدردانی شده است.
راه های برخورد
شما متوجه خواهید شد که انتقاد سازنده است. سعی کنید کاملا فضای فکری انتقاد کننده را در ذهن خود به تصویر بکشید و آن را بفهمید و درمورد موضوع مورد انتقاد و این که شما نیز نسبت به فضای فکری او آگاه شده اید تبادل کلام نموده و در مورد راه های اصلاح موضوع مورد گفتگو سوالات لازم را بپرسید. و از ایشان برای انتقاد سازنده اش تشکر و قدردانی کنید.
از منفی به مثبت...
تصور کنید انتقاد نوع اول، نوع منفی، را دریافت کرده اید. چه طور می توانید آن را به چیزی مثبت تبدیل کنید؟
ابتدا باید اطمینان یابید که منظور ( تصویر ذهنی طرف مقابل شما از موضوع ) را فهمیده اید. کار خود را توجیه نکنید چون ممکن است می توانسته اید کار خود را بهتر انجام دهید. حال به مرحله بعد می رویم:
از منتقد بپرسید چه چیزی را در کارتان اشتباه دیده است و چرا؟ بعد از او راه های اصلاح و درست کردن آن را سوال کنید.
اگر نتوانستند سوال شما را جواب دهند، انتقاد را نادیده بگیرید و فکر کنید که کارتان را خوب انجام داده اید. چون بعضی افراد ذاتا منفی باف هستند. اما فکر کنید انتقاد صحیح بوده است. می توانید با فرد منتقد در مورد راه های اصلاح کارتان گفتگو و مشورت کنید. اقدام آخر انجام اصلاحات و تغییرات در کارتان است. یادتان باشد که حتما باز با فرد منتقد چک کنید تا ببینید اصلاحاتتان را درست انجام داده اید یا خیر.
اگر سعی کنید همه انتقادها را با دیدی مثبت ببینید و به روش های بالا و یا نظایر آن ، با موضوع انتقاد برخورد نمایید یقینا مطمئنا باشید که نتایج خوبی خواهید گرفت و در پیشبرد اهدافتان موفق خواهید شد.
در مقابله با مقوله انتقاد سعی نمایید که حتما موضوع انتقاد مورد توجه قرار گیرد نه شخص انتقاد کننده. چون در این فضا توان مندی شما چندین برابر خواهد شد.
رموز ازدواج موفق
آیـا تصمیم به ازدواج دارید؟ و یا آن که در حـال حـاضـر متاهل مـی باشـیـد؟ شـمـا قادر به بـنیان نـهادن یک ازدواج موفق و پایدار خواهید بود. من بر اساس تجربیات پیشـیـن خـود می دانـم کـه پـایدار نگاه داشتن یک ازدواج موفق مستلزم تـلاش و کـوشـش مسـتمـر است. باید متوجه باشـیـد کـه مفهوم ازدواج چیزی فراتـر از یـک پـیـمان قـانـونی و مشروع می باشد که به واسطه آن به زن و مرد اجازه می دهد به عنوان زن وشوهر در کنار یک دیگر زندگی کنند.
اهمیت مشاوره پیش از ازدواج
مـشاوره پیش از ازدواج را شدیدا به شما توصیه می کـنـم. شــانس ایجاد یک ازدواج موفق هنگامی که زن وشوهر قادر باشند با یک دیگر در رابطه با مـسائـل ذیـل گـفـتـگو کـرده و بـه یـک تـفـاهـم رضایت بخش و دو سویه در عرصه زندگی مشترک دست یابند، افزایش می یابد:
1- عقاید و رسوم مذهبی و معنوی.
2- روابط جنسی ( نگرش ها و علایق جنسی(
3- مادیات ( اهمیت آن، نحوه خرید و تدابیر سرمایه گزاری(
4- بهداشت فردی و انتظارات و نگرش ها نسبت به تناسب اندام.
5- مدیریت خانواده ( وظایف ومسوولیت ها )
6- پرورش و تربیت فرزندان و تعداد آن ها.
7- ورزش ها، سرگرمی ها، فعالیت های تفریحی و نحوه گذراندن تعطیلات.
8- دید و بازدید از خویشاوندان خود و همسرتان.
9- تعهدات اجتماعی.
10- اهداف و آرزوهای فردی.
این که از پیشینه خانواده هـمسـرتـان آگـاهـی یـابـیـد بسیار ضـروری مـی بـاشـد. چـون شـخـصـیـت کنونی شما تا حد زیادی برگرفته شده و حاصل همان تجاربی است کـه در شرایط و محیط یک خانواده خاص کسب کرده اید. خـانـواده پـیـونـد دهنده فرد بـا گـذشته مـی باشد. مـا شـدیـدا مـتـاثر نگرش ها، رفتار و کنش های خانواده ای هسـتـیـم کـه در آن پرورش یافته ایم. بله درست است شما تنها با یک فرد نیست که وصلت می کنید بلکه با طرز تربیت خانوادگی وی نیز تا آخر عمرتان سر و کار خواهید داشت.
مفهوم تعهد در ازدواج
ازدواج خوب و مـوفـقـیـت آمـیـز وجـود دارد امـا ازدواج بـی عیب و نقص و تمام عیار میسر نمی باشد. هر ازدواج موفق و پایدار شامل متعهد گشتن بی قید و شـرط نـسـبـت بـه یک فرد نا کامل است. این انتظار که همسرتان کامـل و فـاقـد هـر گـونه عیبی باشد واهی و نا معقولانه می باشد. امروزه که جدایی ها و طلاق های شـتاب زده در کوچک ترین نشانه اختلاف و مشکلات زندگی اتفاق می افتند مهم است که از خودتان سوال کنید که تعهد شما نسبت به ازدواج چیست؟ تـعـهد بـه ازدواج بـه مـفهـوم آن اسـت که زن و شوهر به یک دیگر چنین گفته باشند: " مـا نسبت به زنـدگی مـشـتـرکـمان بـی اعتنا و بی اهمیت نیستیم. ما ازدواجمان را بر پایه عشق، احترام، شرافت و عـلاقـه دو سـویه و خالصانه با یک دیگر آغاز کرده ایم. ما اعتقاد داشتیم و داریم که به یک دیگر وفادار بمانیم، صـادق بـوده و دروغ نـگویـیـم و بـه یک دیگر اعتماد داشته باشیم. چـه در حـضـور یـک دیـگر چـه در غیاب یک دیگر ". رعایت نکات زیر سبب تحکیم تعهد به زندگی مشترک میگردد:
· سازگاری معنوی
· سازگاری شخصیتی
· خود شناسی آگاهانه
· توانایی در ارتباط برقرار کردن با یک دیگر (بیاموزیم که چگونه به حـرف های همسرمان گوش دهیم و پرسش های وی را واضح، مشخص، بـدون پـیش داوری و بدون کینه ورزی و انتقام جویی پاسخ گوییم.)
· علاقه دو سویه به یک دیگر
خصایص اثر بخش
1- افرادی که در ازدواجشـان یـک نـظام ارزشـی مـقـتـدر را به کار می بندند، بسیار زیاد در مـحقق گشتن یک ازدواج و ارتباط موفق و صحیح به آن ها کمک خواهد کرد. نـظـام ارزشی که دربـرگیـرنـده صـفـات و خـصـوصـیات: صـداقت، راستی، همـبستگی، اعتماد، احترام، عشق، گذشت، تفاهم و وفاداری به یکدیگر مـی باشد. ازدواجی که در آن زن و شـوهـر دارای انـتـظارات متـضاد و خـواسـته هـای غیر قابل انعطاف می باشند، شـانـسـی برای موفقیت وجود نخواهد داشت.
2- مشـاجـرات و اخـتـلافـات را بـه شیوه سازنده و ثمر بخش حل و فصل کنید. که شامل تمرکز بـر دغدغه های هر دو فرد و یافتن گزینه ها و راه هایی می باشـد کـه هـر دو طـرف منتفع گشته و به خواسته هایش دست یابد. تـقـریـبـا در هـر اخـتـلاف یـک نفر احساس می کند که مورد بی مهری، بی احترامی و بی توجهی قرار گرفته است. در ازدواج نباید ایـن چـنـین باشد که همواره یک فرد برنده و فرد دیگر بازنده گردد. چـون دیـگر مـذاکـره نبوده بلکه تحکم و سلطه گری می باشد.
3- دوام ارتـباط زناشویی هنگامی که زن و شـوهر، زمـان و مـیـدان بـیـشتـری در اخـتـیـار یک دیگر قرار می دهند تا اندکی آزاد باشند، افزایش می یابد.
4- فراتر از هر چیز آن که ایمان داشته باشید. ازدواج می تواند تجربه ای سودمند برای شما باشد. با کمی همت و تلاش ازدواج شما موفقیت آمیز خواهد بود.
از اشتباهات خود درس بگیرید
عـدم مـوفـقـیت و شـکسـت ها نشان گر این هستند که راه پیـروزی راهـی دشـوار و پـیـچ در پـیـچ سـت. آنـ هــایی کـه مـی خواهـنـد از خـود اثـری مـانـدگار در دنیای تجارت باقی بـگـذارنـد، بـر سـر راه خـود ناگـزیـر از رویـارویـــی با موانع ومشـکلات هسـتند. و هـر چـقـدر هـم کـه دانـش و کـفایـت داشته باشند، باز از این مسئله مستثنی نیستند.
همه ما انسان ها درطول زندگیمان مرتکب اشتباه می شویم. تـنها سوالی که پیش می آید این است که:
آیا آنقدر عاقل هستید که از این اشتباهات درس بگیرید؟
اشتباه کردن
مشکل همه تاجران و کاسبان این است که از وقتی فارغ التحصیل می شوند به دنبال یک کسب و کار بی عیب و نقص اند. می خواهند معروف شوند و همه از آن ها به عنوان فردی موفق و کار درست که دنیای تجارت را مثل کف دستش می شناسد اسم ببرند. به این خاطر از گرفتن تصمیمات پرخطر اجتناب می کنند تا از این قافله عقب نمانند.
اما گروهی از سرمایه داران و تاجران بانفوذ و مهم عقیده دارند که اصل مهم در دنیای تجارت ریسک کردن است. آن ها می گویند هیچ کس حتی یک ریال به دست نمی آورد که قبلش پولی از دست نداده باشد. و آن هایی که موفق می شوند کسانی هستند که از تجربیات و اشتباهات گذشته شان درس گرفته اند.
آیا اشتباهاتتان خیلی بزرگ است؟
خوشبختانه اکثر اشتباهاتی که مرتکب می شوید قابل اصلاح هستند. پولی که در یک معامله ی تجاری از دست می دهید را می توانید دوباره به دست آورید، به شرط این که بفهمید دلیل از دست دادن آن چه بوده است.
دونالد ترامپ، صاحب برج ترامپ نیویورک، هتل پلاتزا، و هتل بین المللی ترامپ، توانست پس از ارتکاب به یک اشتباه و از دست دادن پولش، با تکیه بر توانایی های خود از نو همه چیز را شروع کرده و در جای دیگری سرمایه گذاری کرد. او ثابت کرد که اشتباهات با صرف وقت و پشتکار قابل جبران هستند.
جبران اشتباهات
ترامپ یکی از سرمایه گذارانی بود که توانست از اشتباهاتش درس بگیرد و سرانجام جا پای خود را سفت کند. با درس گرفتن از اشتباهات گذشته و گذر زمان و پشتکار، قادر خواهید بود که اشتباهاتتان را جبران کنید.
در اینجا به نکاتی اشاره می کنیم که شما را در این مسیر یاری می کنند.
1- اشتباهات خود را بپذیرید
اولین کاری که باید در وقوع چنین رویدادهایی انجام دهید این است که بپذیرید که مرتکب اشتباه شده اید و مسوولیت آن را قبول کنید. مقصر کردن همه به غیر از خودتان، به شما هیچ کمکی نخواهد کرد و باعث خواهد شد که حتی نتوانید دلیل پیش آمدن آن اشتباه را بفهمید.
2- از تجربیاتتان درس بگیرید
در انجام معاملات تجاری باید حواستان باشد، که اگر اتفاق ناگواری افتاد بتوانید به عقب برگردید و همه فاکتورها و عوامل غلط را بررسی کرده و بفهمید که کدام قسمت ها را باید تغییر دهید. از اشتباهاتتان استقبال کنید و آن را فرصتی برای اصلاح خود و آینده کاریتان بدانید. از این فرصت استفاده کنید تا بتوانید همه چیز را دوباره به حالت مثبت درآورید.
3- از شکست های بزرگتر جلوگیری کنید
همیشه به عواقب و نتایج کارهای تان فکر کنید. نگذارید که افکار بد در ذهنتان رشد کنند. ممکن است انجام کاری برایتان دشوار باشد، اما به این فکر کنید که اگر آن کار را انجام ندهید چه عواقب و شکست های بزرگتری در انتظارتان خواهد بود.
4- به خودتان نگیرید
فقط چون همه از ایده ها و عقاید شما خوششان نمی آید، دلیل بر این نیست که شما کاسب به دردنخوری باشید. مردم همیشه کارهایتان را نقد خواهند کرد، اما این به آن معنی نیست که شما را نقد می کنند. پس به خودتان نگیرید و دلسرد نشوید.
5- شخصیتتان را اصلاح کنید
نگذارید شکست ها شما را از نظر احساسی از پا درآورند. به جای آن سعی کنید به دنیا ثابت کنید که لیاقت موفقیت را دارید. به جای خوردن غصه آن چه از دست دادید، به آینده فکر کنید. ببینید کجای کار ایراد داشته است. بدانید که شما لیاقت آن را دارید و فقط با کمی تغییر همه چیز حتی بهتر از قبل خواهد شد. توانایی هایتان را بشناسید و اشکالاتتان را اصلاح کنید.
دلسرد نشوید...
این که برای گرفتن پاداش های بزرگ حتما باید ریسک های بزرگ هم بکنید دیگر کلیشه شده است. این را همیشه به یاد داشته باشید که موفق ترین ها، هیچ وقت آن هایی نیستند که بی خطرترین و امن ترین راه ها را انتخاب می کنند. افراد موفق کسانی هستند که از اشتباهاتشان درس می گیرند .
ایجاد تعادل بین کار و خوشی
وجوه مهم زندگی
در دنیای کنونی که ساختار کار و تجارت به طور کلی دگرگون شده است، ساعات کاری طولانی تر و بی نظم تر شده اند. برای مثال در برخی مناطق که ساعات کاری به طور روزانه گاهی تا 24 ساعت نیز می رسد، کار کردن از 9 صبح تا 5 بعد از ظهر فقط به صورت یک خاطره دور دست در آمده است. تمام این موارد اثبات می کنند که برقراری تعادل میان زندگی شغلی و زندگی لذت بخش اجتماعی امر خطیری است. واضح و مبرهن است که افراد حرفه ای اما جوان و کم سن و سال، باید نسبت به سایرین ساعت های طولانی تری کار کنند تا بتوانند از نردبان موفقیت های شغلی بالا رفته و توسط مدیران ارشد شناسایی شوند.
پی گیری مکرر کارها برای افراد بسیار زیادی به صورت وسواس فکری در می آید و منجر می شود تا آنها خانواده، دوستان و افراد مهمی که در زندگی پشتیبانشان هستند را به دست فراموشی بسپارند. هر چند انسان تنها با شبی 3 ساعت خواب هم میتواند به زندگی ادامه دهد، اما تنظیم برنامه ای مناسب برای انجام اولویت ها، تقریبا در نظر همه افراد دشوار است. تحقیقات نشان می دهد کارخانه هایی که نیازهای خانوادگی کارکنان خود را در نظر گرفته و به آنها احترام می گذارند، کارکنان خوشحال تر و خلاق تری دارند. همچنین استراحت کافی یکی از مهمترین فاکتورها در ارتباط با افزایش خلاقیت و قدرت تفکر به شمار می رود.
هم چنین عوامل غیر شغلی بسیار زیادی نیز وجود دارند که تاثیر چشمگیری بر روی موفقیت های کلی ما می گذارند؛ چه در محل کار و چه در خارج از آن. در کنار کار، شما باید به همسر، نامزد، دوستان، سلامتی و تفریح خود نیز اهمیت بدهید. متاسفاته اغلب افراد از درک صحیح این مطالب عاجز هستند. خانواده و دوستان یکی از فاکتورهای مهم در حمایت از شما به شمار می روند و در پستی ها و بلندی ها همواره به همراهتان خواهند بود.
مدیریت زمان
خط فکر و دورنمای بزرگتری را در ذهن خود مجسم کنید. همیشه با این دید زندگی کنید که ممکن است موقعیتی پیش بیاید که همه چیز را از دست بدهید. سپس از خود سوال کنید که اگر یک چنین تراژدی پیش بیاید، باید چه کاری انجام دهید؟ چه کسی در کنارتان باقی خواهد ماند؟ چه چیز برایتان می ماند؟ بی توجهی نسبت به افرادی که از شما پشتیبانی می کنند، باعث می شود در زمان بروز مشکلات بی کس، نا مطمئن و پر مخاطره باقی بمانید. به علاوه در زمان هایی که به طور مثال دچار شکست های عاطفی شده اید، استرس بیش از اندازه ای احساس می کنید، و یا از کوره در رفته باشید، انسان هایی که در سیستم پشتیبانی شما قرار دارند به راحتی می توانند به شما در فراموش کردن مشکلاتتان کمک کنند.
نکته دیگری که باید به آن توجه داشته باشید سلامت جسمی و تناسب اندام است. ورزش کردن به اندازه کافی، باعث می شود میزان استرس کاهش پیدا کرده، انرژی لازم برای سپری کردن ساعات طولانی کاری مهیا شود، و روی هم رفته سلامت کلی تان بهبود پیدا کند. به علاوه ورزش و نرمش ذهن شما را پاک می کند و باعث می شود خواب راحت تری داشته باشید. برای بسیاری از آقایون ورزش های تفریحی باعث می شوند تا قدری خودشان را از مشغولیت های فکری که در مورد کارشان دارند، دور نگه دارند. مثلا بازی فوتبال بعد از ظهر جمعه، تنها موقعیتی است که آقایون در حین آن به مسائل کاری فکر نمی کنند.
سرگرمی و تفریح نیز برای استمرار سلامت روانی ضروری است. به منظور حفظ طراوت روحی، شما نیاز به سرگرمی و تفریح دارید. افرادی که در زندگی خود هیچ گونه تفریحی ندارند، کارشان به مستی کشیده می شود و اغلب از این که هر روز باید به محل کار خود بروند، نفرت پیدا می کنند. رفتن به سینما برای تماشای یک فیلم خوب و خندیدن از جمله مواردی هستند که می توانند شما را برای مدت زمانی هر چند کوتاه، از مشکلات و مسائل زندگی دور کنند.
اولویت بندی نیازها
یک راه حل کاربردی این است که خواست ها و نیازهایتان را در زندگی اولویت بندی کرده و به هر کدام مدت زمان معینی را اختصاص دهید. برای هر یک از فعالیت های خود زمان مشخصی را معین کنید، و همان قدر که برای مسائل تجاری ارزش قائل هستید به سایر فعالیت هایتان نیز اهمیت بدهید. سعی کنید تا آن جایی که برایتان مقدور است، انجام آن ها را به تاخیر نیندازید.
برای مثال اگر صرف نهار به همراه خانواده، برایتان جزو اولویت ها به شمار می آید، سعی کنید هر روز در زمان معین در منزل حضور به هم رسانید. حتی اگر باعث شود که بعد از ظهر چند ساعت بیشتر کار کنید، باز هم سعی کنید از آن کوتاهی نکنید. حتی می توانید قسمتی از کارهای خود را به منزل بیاورید تا هم چند ساعت در کنار خانواده باشید و هم به کارهایتان رسیدگی کنید.
یکی دیگر از راهکارها این است که صبح ها کمی زودتر از خواب بلند شوید و به جای اینکه پس از اتمام کار به باشگاه بروید، قبل از آن این کار را انجام دهید. این کار نه تنها شما را از آغاز صبح سرحال و پر انرژی می نماید، بلکه بعد از ظهرتان نیز برای انجام سایر کارها خالی می شود. از آن جایی افراد گرایش دارند در ساعات اولیه روز در محل کار خود اندکی آهسته و کند کار کنند، ورزش صبح گاهی باعث می شود شما به طور کامل از خواب بیدار شده و ذهنتان بارور تر عمل کند. این امر باعث می شود که کارهای بیشتری را در مدت زمان کمتری انجام دهید.
مدیریت زمان برای ایجاد و افزایش وقت آزاد امری حیاتی است. به این منظور باید اولویت هایتان را به روشنی دسته بندی کنید و تلاش متمرکزی برای وقت گذاشتن در مورد سایر فعالیت ها از خود نشان دهید. حفظ تعادل میان شغل و خوشی شما را به سمت زندگی شادتر و پر ثمر تری هدایت می کند
" وصیت خیرخواهانه "
اگر چنانچه شما به عنوان یک فرد زنده و نه به عنوان یک مرده (دور از جان) به غسالخانه بهشت زهرا مراجعه فرمائید (در نحوه مراجعه حق انتخاب با مشتری است) ملاحظه خواهید فرمود که اجرای طرح تکریم ارباب رجوع و یا به عبارت بهتر طرح تکریم اموات رجوع در مقایسه با خیلی سیستمهایی که به مراجعه کنندگان خدماتی ارائه میدهد، کاملاً موفق است.
بخشی از موفقیت این سیستم به مکانیزه بودن و فناوری دیجیتال مربوط میشود.
یک تابلوی بزرگ دیجیتالی اطلاعات موردنیاز در مورد متوفی را در اختیار مراجعه کنندگان قرار میدهد و تقریباً کسی معطل نمیشود. شاید بخش دیگر از موفقیت سیستم به این دلیل باشد که در پیادهسازی سیستمهای مکانیزه ، مردهها از خود همکاری بیشتری نشان میدهند !
از آنجائیکه سیستمهای پیشرفتهتر مطابق سلیقه مشتری عمل میکنند و هر کسی هم گذرش به آنجا می افتد و من هم مستثنی نیستم حیفم آمد به عنوان یک مشتری پر و پا شل ! خواستههای خود را اعلام ننمایم.
با اجازه شما زندهها !:
1- چون در اغلب مواقع از دیدن بعضی صحنهها مخم سوت کشیده است ! لذا با نهایت ادب مخ خود را به کمیته داوران هدیه میکنم خصوصاً که احساس میکنم آنها آدمهای مخلصی هستند!
اخـــراج از زمین باور ندارم جز سکوت محض یاور ندارم
کارت قرمزی دادهاند به من اعتراضــی به، داور نــدارم !
2- چون گردنم از مو باریکتر است آن را به کارخانه فیبرنوری تقدیم میکنم .
3- چون گوشم به کسی بدهکار نیست (ولی من به آن بدهکار هستم که بجای صداهای دلنشین آلودگی صوتی تحویلش دادهام) آن را به یک فرد بدهکار هدیه میکنم تا گوشهایش از دست طلبکاران استراحت کند بشرط آن که به صدای چشمه آب و موسیقی آرام نیز گاهی گوش فرادهد
گوش کن موسیقی چشمه آب چشمهای هست از آن چشمه دانایی را
ضمناً و از آنجائیکه به گوش و چشم و دل احترام خاصی قائل هستم و اعتقاد دارم بشرط توفیق :
از همه ملک جهان ما را بس چشم و گوش و دل اعطایی دوست
لذا از محققین بزرگوار و مراکز تحقیقاتی که در مورد گوشی تلفن مطالعاتی انجام میدهند تقاضا دارم بتوانند دستگاه تلطیف صدا به گوشیها نصب کنند.
4- چون دماغم هیچ انحرافی ندارد لذا آن را با یک شخصی که چندبار دماغش را عمل کرده و هر دفعه بدتر از قبل شده است تعویض نموده و دماغ ایشان را به کسی که دماغ سوخته میخرد بفروشند اما انگیزه من از این کار دلسوزی نیست بلکه چون شنیدهام در آینده بو نیز از طریق رایانه و احتمالاً گوشی منتقل خواهد شد لذا حس کنجکاوی و آیندهنگری مرا به این وصیت واداشته است.
5- از چشمهایم که دوربین سالم و زیبانگر هستند صمیمانه قدردان و سپاسگذارم و از بس بر گلها نشسته و برخاستهاند چشمهایم را عسلی کردهاند آنها را به کسی که بیشتر از نوک دماغش را ندیده است تقدیم می کنم اجازه بدهید یک توصیه چشمهایم را به من، برای شما نیز بخوانم تا شاید در شما نیز اثر بکند و با آن نگاه به طبیعت بنگرید.
آبی که دارد میچکد
از لابلای برگها
مفهوم پاک زندگی است
همراه شو با قطرهها
تا ریشهها
تا ساقهها
همراه شو با قطرهها
تا مویرگهای نهان
در چهره زیبای گل
آن سان که وقتی آفتاب
بر روی گل
تابیده است
احساس کن گرمای آن
ایجاد کن این صحنه را
ایجاد کن این صحنه را
گلها ترا راحت پذیرا میشوند!
6- در مورد زبانم چون لهجهام را عمل کردهام و فارسی را بدون لهجه صحبت میکنم آن را به یک همشهری که مشکل لهجه آزارش میدهد هدیه میکنم
بسی رنج بردم در این سال سی که بی لهجه صحبت کنم فارسی !
7- چون در بسیاری از مواقع دست از پا درازتر برگشتهام آن را به یک بنده خدا که دستش از همه جا کوتاه است (و مرتباً تکرار میکند دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ) از طریق یک دستفروش تقدیم کنید و یک قلم هم در کنار آن بگذارید تا بداند که باید با این دست نوشت !
8- چون پایم را از گلیمم بیرون نگذاشتهام آن را همچنان از گلیم بیرون نگذاشته و در قطعه کارمندان دفن نمائید!
خواجه در ابریشم و ما در گلیم عاقبت هم خواجه هم ما در گلیم!
9- از مال دنیا مقداری بن و دو عدد فیش تلفن همراه دارم :
10- بنها را به مدیری که با نگرش غیراقتصادی میخواهد سازمان خود را بصورت بنگاه اقتصادی اداره کند تقدیم کنید.
11- از آنجائیکه فیشهای تلفن همراه هر دو بنام من است یکی مورد استفاده خانوادهام قرار خواهد گرفت و در الویت است فیش دوم را اگر تبدیل به تلفن همراه شد آن را همچنان بصورت روشن همراه من بگذارید تا خانوادهام از راه دور برایم فاتحهای خوانده و نیازی به مراجعه حضوری نباشد. ببخشید و خیلی هم ببخشید، از این فکر منصرف شدم چرا که اولاً عدهای بدگمان فکر میکنند من میخواهم با تلفن خود پیغام رد و بدل کنم ! و حرفهایی بزنند که صحیح نیست پشت مرده حرف بزنند ثانیاً عدهای بخاطر چشم و هم چشمی بخواهند سرقبرهایشان بجای گوشی تلفن آنتن نصب کنند و به دیگران پز بدهند ثالثاً حوصله ندارم آرامش من با پیغام متوفی موردنظر در دسترس نمیباشد به هم بخورد. چندی پیش یکی از بستگان میگفت من قبلاً قبر خریدهام حالا گران شده است ! میخواهم بفروشم موبایل بخرم لذا با ایشان تاخت بزنید! اما اگر ممکن است حالا که در جهت طرح تکریم اموات رجوع کار شده است در جهت طرح ترحیم اموات رجوع همکار بشود. دوربین در قطعات مختلف نصب و از طریق اینترنت و به کمک بخش خصوصی قبور نشان داده شده، شستشو شود و حتی گل در آنها گذاشته شود میتواند سخنرانی آرامشبخشی نیز پخش شود! مطمئن باشید طرح ترحیم اموات رجوع درآمد ارزی نیز میتواند داشته باشد. و صواب هم دارد و مردهها هم در پیادهسازی آن همکاری لازم خواهند داشت و با آمدن به خواب عزیزان خود از آنها و مجری طرح تشکر خواهند کرد! (ببینید چه چیزهایی به فکر آدم نمیرسد! اگر مخ شما هم از این طرح سوت کشید آن را در اختیار کمیته داوران قرار بدهید.)
12- در خاتمه : چون مخابرات پیوند دهنده قلبهاست لذا قلب خود را در اختیار مخابرات میگذارم تا به هر کس که خواست پیوند بزنند! دوستان خوب و انسانهای بسیار شریفی از همکاران مخابراتی هستند که بیماری قلبی رنجشان میدهد البته اگر انجمن جلوگیری از دچارشدن به بیماری قلبی تشکیل شود بهتر است!
قلب من را نسپارید به خاک
یک نفر سخت به آن محتاج است
یک نفر چشم امیدی دارد
تا کسی بعد از مرگ
قلب خود را به او هدیه کند
قلب من ؛ دوست دارد ؛ همه مردم را
چه سفید و چه سیاه ؛ چه فقیرو چه غنی
دوستان ؛ بعد از من
قلب من را به یک هموطنم هدیه کنید
شاید او با این قلب
نفسی تازه کند
شاید او با این قلب
عشق را لمس کند
شاید او با این قلب
مهربانی بکند با مردم !
قلب من را نسپارید به خاک
قلب من را نسپارید به خاک
نکته درباره نقش رنگ ابی در دکوراسیون
درباره تاثیر رنگ بر جسم ذهن و روان انسان تحقیقات زیادی انجام شده با داشتن اگاهی تاثیر رنگ ها می توان فضای زندگی را مطابق با نیاز ها و بسیار دلنشین افرید .
رنگ ابی القا کننده حس سرما به انسان و پیرامونش است .اگر می خواهید بعد از یک روز کاری در خانه استراحت کنید بهتر است اتاق خواب و یا اتاقی را که در ان فعالیت ندارید . به رنگ ابی اسمانی و یا نیلی در بیاورید . رنگ ابی ارامش بخش است .
توصیه میشود اتاق خواب افرادی که دچار اختلالات خواب هستند رابه رنگ ابی تغییر دهید .نور ابی روشن انسان رابه خوابیدن ترغیب می کند و سیستم عصب را عمیقا ارام می کند
این رنگ در طولانی مدت می تواند علایمی مانند افسردگی و انزوا طلبی در افراد ایجاد کند . این عوارض را می توان با اضافه کردن عناصر دکوراتیو نارنجی در محیط به حداقل رساند .
یکی دیگر از فضاهایی که این رنگ کاربرد فراوانی دارد حمام است زیرا علاوه بر خلق فضایی ارام نیز به القای حس تمیزی و پاکی در محیط کمک می کند . البته توصیه می شود که در کنار این رنگ از رنگ سفید هم در دکوراسیون حمام استفاده شود .
اگر می خواهید فضایی ارام و منظم در محیط کارتان به وجود اید بهتر است دیواری را که از نظر بصری غالب است به رنگ ابی تزئین کنید .
همچنین رنگ ابی بهترین انتخاب برای دکوراسیون اتاق فرزندتان در سنین بلوغ است .
اگر می خواهید فضایی را وسیع تر از انچه هست نمایان کنید بهتر است دیوارهای اتاق را به رنگ ابی روشن در اورید .
مطالب جالب درباره احساسات
در بعضی شرایط می گوئیم:«احساس بدی از حضور در آن موقعیت داشتم» و یا « من هم مثل او غمگین شدم » و ... این جملات به چه معناست؟
واژه «احساس» در روانشناسی،بسته به اصل لاتین آن،معانی متفاوتی دارد.در زبان مصطلح از کلمه «احساس» در موقعیتها و حالات مختلف برای بیان اهداف متفاوت استفاده میشود؛مثلا میگوییم:«احساس میکنم که او اصلا مرا درک نمیکند.» یا مثلا: «احساس بدی از حضور در آن موقعیت داشتم» یا مثلا: «زنان از مردان بااحساسترند.» ...
این مثالها حاکی از آن است که کلمه احساس در موقعیتهای مختلف،بار معنایی متفاوتی دارد.برای آشنایی بیشتر با بحث «احساس» در حیطه روانشناسی،با دکتر حسین ابراهیمیمقدم، روانشناس،گفتگویی کردهایم که میخوانید.
آقای دکتر! در روانشناسی،کلمه «احساس» مترادف با چه واژهای است و دقیقا چه معنایی دارد؟
در کتابهای ترجمه شده از زبان انگلیسی معمولا «احساس» و «احساس کردن» را به جای لغاتی از قبیل «Sensation،sense،affect، thinkunderestand » و امثال هم میگذارند که هر یک معنای فنی خاصی خودش را میدهد.احساس به معنی «sensation» عبارت است از کلیه فرآیندهایی که از طریق آن،یک گیرنده حسی (مثل بویایی) پیام را گرفته و از طریق تغییر و تحولات و انتقالات ویژه،آن را به سمت سیستم عصبی مرکزی(مثل مغز و نخاع) میفرستد. از اینرو 5 حس اصلی داریم که احتمالا میدانید که مهمترین آنها حس بینایی است. احساس به معنای« effect» یا عاطفه نیز به کار میرود که در این حالت ما نسبت به چیزی یا کسی یا واژه و موقعیتی خاص حالتهای ویژهای داریم.مثلا نسبت به کسی که برای اولین بار ملاقات میکنیم حالاتی از قبیل خوشایندی و ناخوشایندی نشان میدهیم.احساس به این معنا میتواند مثبت یا منفی باشد که این بسته به موقعیتی است که فرد در آن قرار میگیرد.البته در روانشناسی خاطر نشان میکنیمکه در یک فرد طبیعی عاطفه باید متناسب باشد؛مثلا اگر فرد در حال تماشای یک فیلم کمدی است،حالت خنده داشته و در هنگام شنیدن یک خبر ناخوشایند دیگر نخندد.یکی از ویژگیهای بیماران روانی،داشتن عاطفه نامتناسب است.
بعضی وقتها میگویند که مثلا فلانی آدم بااحساسی است.این از نظر روانشناسی، معنای روشنی دارد؟
اول باید این را بگویم که احساساتی بودن با احساسی بودن فرق دارد.معمولا در فرهنگ ما احساساتی بودن را نفی میکنیم و انتظار داریم که افراد تحت تاثیر تفکر،تعقل و قضاوت عاقلانه قرار بگیرند.در این مقوله افراد احساساتی را کسانی میدانیم که معمولا تحت تاثیر حالات هیجانی هستند،نه حالات عقلانی.ولیمعمولا از افراد با احساس به عنوان کسانی یاد میشود که قادر به درک طرف مقابل بوده و میتوانند حالات و ویژگیهای دیگری را درک کنند.البته خیلی وقتها هم میشنویم که باید احساسات خود را کنترل کنیم که معمولا در این مواقع یا صحبت از غرایز است یا هیجانات.
از نظر روانی چه ضرورتی وجود داشت که ما دارای احساسات باشیم؟
تکاملگرایان معتقدند که هم زمان با پیچیدهتر شدنحیوانات،بچههای آنها برای بقا نیاز به مراقبتهای طولانیتر پیدا میکردند.پیوند عاطفی مادر و فرزند، احتمال طرد کودک را تا زمانی که بتواند به تنهایی به بقا ادامه دهد، کاهش میدهد.همچنین مشاهدات دانشمندان نشان داده است که مغز حیوانات اولیه (خزندگان) فاقد اعصاب احساسی است.هنگام تولد،بچه مارمولکها بهطور غریزی بیحرکت میماند تا به وسیله مادر خورده نشوند.برعکس،کودک انسان کنونی،با مغز پیچیده احساسی،بهطور غریزی میتواند کارهایی انجام دهد تا مادر را از نظر وضعیت روحی یک عمر گرفتار خود کند.
وضعیت روحی چه معنایی دارد؟
وضعیت روحی به یک وضعیت احساسی طولانی مدت گفته میشود که به وسیله الگوی تغییرات بیوشیمیایی و هورمونی خاص میتواند شناسایی شود.در این حالت،شدت احساس تجربه شده بسیار ملایمتر است و گاهی اوقات ممکن است حتی از آن بیاطلاع باشیم. وضعیت روحی ممکن است چند ساعت یا چند روز به طول بینجامد.به یک وضعیت احساسی که بیش از چند هفته طول بکشد،معمولا اختلال روحی یا عاطفی گفته میشود (مانند زمانی که احساس غم ماندگار میشود و به بیماری افسردگی میانجامد).یکی از تفاوتهای میان احساس و وضعیت روحی این است که وضعیت روحی الزاما با وقایع قابل شناسایی و شخص ارتباط ندارد.
وضعیت روحی معمولا به وسیله یک یا چند مورد زیر ایجاد میشود:
1) تجارب عمیق احساسی که بروز داده نشدهاند (مانند نادیده گرفته شدن یک شکست و گویی هیچ اتفاقی نیفتاده،و سپس «بیدلیل» احساس بدخلقی کردن)
2) تعدادی تجارب احساسی پی در پی (مانند زدن چند تلفن بینتیجه که به ناامیدی منجر شود یا ملاقات با چند انسان پرشور که باعث تقویت روحیه شود)
3) تغییرات شیمیایی،به دلایلی مانند کمخوابی،قاعدگی،غذا نخوردن و...
یکی از مضرات وضعیت روحی نامناسب آن است که میتواند دیدها را نسبت به جهان،بدون آنکه حتی متوجه باشیم،تغییر بدهد.ما ناخودآگاه افراد و موقعیتهایی را انتخاب میکنیم که با وضعیت روحی و خلق و خوی ما جور هستند.
خلق و خوی ما تحت تاثیر چه عواملی است؟
خلق و خوی ما تابعی است از عوامل زیر:
توارث ژنتیکی (برای مثال،افسردگی در مردان یا خشونت در زنان ممکن است سابقه خانوادگی داشته باشد)
ساختار فیزیکی هورمونی مغز (برای مثال،مردی که قسمت خاصی از مغزش آسیب دیده و یا هورمون تستوسترون بیش از اندازه دارد،آتشین مزاج میشود.)
تجارب زندگی (برای مثال،کسی که در کودکی با یاسهای بسیار روبه رو شده است،ممکن است آدم بدبینی شود)
آیا ممکن است احساسی در ما وجود داشته باشد که از آن آگاه نباشیم؟
بله.زندگی احساسی ما تحت تاثیر ذهن ناخودآگاه ما قرار دارد.تغییرات فیزیکی ناشی از یک احساس، قبل از آنکه مراکز فکری آن را ثبت کنند،ایجاد میشوند و ممکن است ساعتها تا سالها به صورت یک حالت روحی پنهان در بخش ناخودآگاه ذهن باقی بمانند.ممکن است ما نتوانیم این حالت را در خود تشخیص دهیم اما روانشناس آماتور درون هریک از ما معمولا میتواند آن را در دیگران تشخیص دهد.روزی فوتبالیستی را روان درمانی میکردم.در یکی از جلسات گفت: «تازه حالا میفهمم که خشم من در طی سالها در درونم انباشته شده است». پرسش این است: حالا که او از خشم خودآگاه شده است،آیا مسوولیت آن را قبول خواهد کرد و یاد میگیرد که چگونه به صورت صحیح آن را ابراز کند؟
راست است که میگویند احساسات واگیر دارند؟
قطعا شما هم شنیدهاید که «افسرده دل افسرده کند انجمنی را» با این حساب میتوان گفت که اصطلاحا احساسات واگیر دارند مگر آنکه فرد آگاهانه تلاش کند که «آلوده» نشود.
حرف آخر؟
باید احساسات خود را به طور منطقی و درست و جامعه پسند مطرح کنیم.مثلا کسی که خشم دارد، بهتر است با ورزش کردن،لگد زدن به توپ و یا شنا خود را تخلیه کند و نه اینکه با داد و دعوا و کتککاری هم وجهه خود را در اجتماع مخدوش کند و هم احساسات منفی جدید را برای خود تولید کند.نباید فراموش کنیم که ما انسانها هیجانهای مختلفی داریم. طی سالهای عمر خود باید بیاموزیم که برخی از این هیجانها را مثبت تلقی کنیم و برخی از ناپسند بشماریم،یا برخی را به راحتی ابراز کنیم اما خود را از ابراز برخی دیگر بازداریم.کسانی که از اعتماد به نفس خوبی برخوردارند توانایی کنترل احساسات خویش را دارند.آنها بدون احساس گناه و حسرت،با تمامی هیجانهای خود مواجه میشوند.خود را سر زنده نگه میدارند و به تناسب زمانها و مکانهای مختلف،احساس مناسبی را ابراز میکنند و وضعیت روحی و احساسی دیگران را درک میکنند.
منبع:artenart.com
مردان بخوانند
زنان متوقع
اکثر زنان از بی نظمی و بی برنامه بودن در زندگی بیزار هستند به همین علت مردان وقت شناس ودقیق مورد توجه انها قرار می گیرند .روانشناسان معتقدند بخشی از اختلاف زناشویی ریشه در خونسردی بی توجهی و بی خیالی مردان دارد .مسئله ای که زنان از ان متنفر هستند .
زنان به دنبال ابراز محبت و علاقه از سوی همسرشان هستند واز انها انتظار دارند تادرمناسبتهای مختلف هدیه ای به انها داده شود .مطابق با امارهای گرفته شده 62 درصد از زنان علاقه مند به دریافت هدیه ای هستند که در ان نشانه ای از علاقه مندی همسرشان به انها بوده وکاربردی مفید برای انها داشته باشد.
زنان بخوانند
مردان مدعی
تفاوت های رفتاری میان زنان و مردان ریشه شکل گیری بسیاری از اختلافات میان انها در زندگی زناشویی است . اطلاع از خواسته ها وارزوهای شریک زندگی باعث کمرنگ شدن مشکلات می شود .
صحبت کردن درباره مسائلی که مردان در مورد ان اگاه هستند واطلاعات کاملی در خصوص ان دارند از موارد دیگری است که مردان به ان علاقه مند هستند .
مردان دوست دارند درباره مسائل مورد علاقه شان از انها سوال پرسیده شود .
لباسهایی که لاغر میکنند (برای مردان )
تا انجا که ممکن است کمتر تی شرت بپوشید . در غیر این صورت زیر تی شرت تان زیر پوش پوشیده و انرا داخل شلوار ببرید تا شکم تان را ثابت نگه دارد . بهتر است روی تی شرت سویی شرت یا پلیور بپوشید .
پیراهن استین بلند با رنگ تیره بهترین مدل لباس برای تمام انهایی است که شکمی بزرگ دارند .
ترجیحا از پیراهن و شلوار یکرنگ استفاده کنید .
از اویزان کردن موبایل – دسته کلید – زنجیر ساعت و این جور چیزها در ناحیه شکم و کمرتان خودداری کنید ( احتمالا فکرش را هم نمی کردید که این موضوع روی بزرگ تر دیده شدن شکمتان اثر داشته باشد )
از پوشیدن لباس های براق و تیشرت هایی که در ناحیه شکم عکس های بزرگ دارند پرهیز کنید .
شلوارهایی که در ناحیه بالای زانو و ساق پا جیب دارند گزینه خوبی برای پوشیدن هستند البته به شرط انکه ناحیه پاهایتان هم به بزرگی شکم تان نباشد .
کنترل گریه کودکان
کنترل گریه
در این روش شما کودک خود را به حال خود رها می کنید تا گریه کند و خود به خود به خواب برود و در این حین
گاهگاهی به سراغ او رفته تا بهاو اطمینان خاطر بدهید. در این روش اعتقاد بر این است که کودک شما به تدریج
خواهد فهمید که گریه او نتیجه ای در بر نخواهد داشت وقتی که شما او را بغل نکنید او همان طور به خواب
خواهد رفت.
قدم اول
مطمئن شوید که کودکتان سیر و سالم است و زیرش خیس نیست و زمانی که هنوز بیدار است او را در رختخواب
بگذارید تا بخوابد. اگر وقتی که او را ترک می کنید اعتراض کرد پس از دو دقیقه دوباره برگردید به آرامش دست به
سرش بکشید و چیزهایی برای ارام کردنش به او بگویید مانند حالا زمان خوابیدن است و سپس اتاق را ترک کنید.
قدم دوم
اگر او به گریه کردن خود ادامه داد بگذارید زمان بیشتری از دفعه قبل بگذرد وسپس دوباره به سراغ او بروید و
دست به سرش بکشید و همان کار را تکرار کنید به همین ترتیب ادامه دهید و هر بارزمان تنها گذاشتن او را
بیشتر کنید یک ندت زمان را به میل خود انتخاب کنید .مثلا بگویید بیست دقیقه و او را بیش از بیست دقیقه تنها
نگذارید و پس از آن پیشش رفته و آرامش کنید.
قدم سوم
شب بعد این مدت را افزایش داده و حداقل به سی دقیقه برسانید . شما از همان ابتدا می توانید مدت زمان تنها
گذاشتن وی را به جای دو دقیقه از پنج دقیقه شروع کنید.
قدم چهارم
هر شب این مدت زمان را افزایش دهید . پس از چه مدت این روش نتیجه خواهد داد؟
این روش معمولا پس از یک هفته یا کمتر از آن نتیجه خواهد داد, اما بعضی از کودکان والدین خود را پس از چند
شب خوب خوابیدن دوباره امتحان می کنند بنا براین برای انجام دوباره این روش آماده باشید . مواظب باشید اگر
پیش کودک رفته و او را پس از انکه یک ساعت گریه کرده بغل کنید آنچه او یاد می گیرد این است که اگر به مدت
طولانی گریه کند شما به سراغ او می روید که این اصلا درس خوبی نیست!من نمی توانم گریه کودکم را کنترل
کنم؟
vاطمینان دادن مکرر
اگر شما از اینکه کودک خود را به حال خود رها کنید که گریه کند متنفرید این راه را امتحان کنید .شما به طور مکرر
به کودک خود اطمینان می دهید که در دسترس او هستند اما برای اینکه خواب فرا رسیده اصرار بورزید.
قدم اول
کودک خود را در رختخواب قرار دهید و به سنا در بروید اگر او گریه کرد به او اطمینان دهید و بعد ترکش کنید.
قدم دوم
این کار را تا زمانی که کودک به خواب برود تکرار کنید چه مدت طول می کشد تا این روش به نتیجه برسد؟
شما باید به نتایجی در طول یک هفته برسید . مواظب باشید شما باید تحمل زیادی داشته باشید همچنین
خونسرد بمانید. اگر شما دچار تنش شوید این نگرانی به وسیله او درک می شود وممکن است باعث بیدار ماندن
بیشتر او شود.
من کودکم را برای آنکه به خواب برود تکان می دهم؟
vعقب نشینی قدم به قدم
این روش خوبی برای از بین بردن عادت بد است به عنوان مثال اگر کودک شما تنها زمانی به خواب می رود که آواز
خاصی را برایش بخوانید, با او قدم بزنید یا با او در رختخواب دراز بکشید این روش موثری خواهد بود. عقیده این
سات که تغییرات را به طور تدیجی ایجاد کنید به طور ی که کودکتان را با تغییر ناگهانی پریشان نکنید. نقطه ضعف
این روش آن است که چون تغییرات کم کم ایجاد می شود ممکن است هفته ها طول بکشد تا نتیجه بدهد بنابراین
باید برای این مدت زمان طولانی آمادگی داشته باشید.
قدم اول
تا موقعی که کودکتان به خواب برود کنار او بنشینید به چشمان او نگاه نکنید و با او هیچ رابطه ای برقرار نکنید اگر
برایتان مشکل است با خواندن یک مجله خود را سرگرم کنید.
قدم دوم
هر شب کمی از رختخواب او دور تر شوید اگر او با این مسئله مشکل ندارد می توانید به این کار سرعت دهید اما
اگر او را ناراحت کرد تا زمانی که این مسئله را قبول نکردید از او فاصله نگیرید.
قدم سوم
این قدر این کار را ادامه دهید تا از اتاقش خارج شوید . چه مدت باید صرف این کار کرد تا به نتیجه مطلوب رسید؟
این روش می تواند هفته ها طول بکشد به هر حال زمان آن بسته به نوع انجام کار و چگونگی تطبیق دادن کودک با
این شرایط دارد. موطب باشید هرگز بیرون اتاق او هر شب ننشینید تا به خواب برود. اگر از اینگه بیرون اتاق بروید
ناراحت می شود خود را نزدیک وی به کاری مشغول کنید تا به او اطمینان دهید ام این کار را نباید همیشه انجام
داد.
خواباندن کودک جند ماهه ام غیر ممکن شده؟
vپاداش دادن
یک کودک بالای 6 ماه خیلی خوب به روشی که در آن با یک بوسه پاداش می گیرد پاسخ می دهد.
قدم اول
کودک را در رختخواب خود بگذارید و او را بوسیده و شب بخیر بگویید و به او قول بدهید که برای بوسیدن دوباره او بر
میگردید . چند قدم دور شوید و سپس مجددا باز گشته و او را ببوسید.
قدم دوم
چیزی را عمدا در اتاق او جا بگذارید. سپس نزد او بر گشته و او را برای سومین بار ببوسید.
قدم سوم
این بوسه ها را به طور مکرر تا زمانی که او در رختخواب خود بماند انجام دهید اگر از جای خود بلند شد او را مجددا
بخوابانید و به او بگویید تنها زمانی او را می بوسید که در رختخواب خود بماند.
قدم چهارم
تعداد بوسه ها و مدت انجام انها تا اینکه کودکتان به خواب برود باید هر شب کمتر شود. پس از چه مدت این روش
جواب می دهد؟
پس از یک هفته پیشرفت هایی باید حاصل شود. مراقب باشید اگر کودک شما دارد به خواب می رود بوسیدن
شما ممکن است او را از خواببیدار کند. بنابراین مراقب باشید
کشیدگی انگشتان دست و یافتههای تازه روانشناسی
؛ طول انگشت کودک شما ممکن است با میزان موفقیت او در امتحانات ارتباط داشته باشد.
پژوهشگران در دانشگاه بات در مقالهای که در شماره این هفته "نشریه روانشناسی انگلیس" منتشر کردهاند، نشان دادهاند که کودکان هفتسالهای که انگشت انگشتریشان بلندتر از انگشت اشارهشان است در ریاضیات نمره بالاتری به دست میآورند.
البته این قضیه ربطی به کفبینی ندارد و مهارت تحصیلی را مغز آدم تعیین میکند و نه انگشتش. اما عاملی وجود دارد که هم بر مغز و هم بر طول انگشت موثر است و آن هم قرار گرفتن جنین در معرض هورمونهای جنسی در رحم است.
کاملا ثابت شده است که طول انگشت انگشتری نسبت به انگشت اشاره به میزان قرارگیری در معرض هورمون جنسی مردانه در رحم ارتباط دارد.
برای همین است که در مردان انگشت انگشتری معمولا بلندتر از انگشت اشاره است ولی در زنان انگشت اشاره بلندتر از انگشت انگشتری یا هماندازه آن است.
در عین حال شواهدی وجود دارد که قرارگیری در معرض میزان بالای تستوسترون در دوران جنینی باعث بهبودی استدلال فضایی در فرد می شود و این مهارت در ریاضیات و نیز نقشهخوانی مفید است.
طول انگشت انگشتری با صفات دیگری هم ارتباط داده شده است که میتواند تحت تاثیر تستوسترون قرار گیرد.
یک تحقیق در انگلیس نشان داده است که فوتبالیستهای حرفهای انگشتان انگشتری درازتری دارند و طول انگشت انگشتری بازیکنان بینالمللی هم از بازیکنان باشگاهی محلی بلندتر است. همین خصوصیت در ورزشکاران زن هم دیده شده است.
در یک تحقیق دیگر در دانشگاه لیورپول انگلیس نشان داده است که مردان با انگشت انگشتری کوتاهتر ممکن است اندکی بیشتر در معرض حمله قلبی در سنین پایینتر باشند، اما احتمال قلبی در سنین بالاتر در آنها کمتر است.
شواهدی وجودی دارد که انگشت انگشتری درازتر ممکن است با شمار بالاتر اسپرم همراهی داشته باشد.
گرچه نتایج تحقیق فوق جنبه دیگری از تاثیر هورمونها در دوران جنینی را بر فیزیولوژی انسانی روشن میکند، اما باید این یافتهها را با احتیاط تفسیر کرد، زیرا این ارتباط میان طول انگشتان و صفات جسمی یا روانی تنها ارتباط آماری هستند.
آنها بیانگر رابطه بین میانگینها در سطح عموم جمعیت هستند و لزوما نمیتوان در مورد یک فرد خاص به آنها استناد کرد.
همه موافق هستند که عموما مردان بلندقدتر از زنان هستند، اما در عین حال هیچکس هم تردید ندارد که برخی از زنان از برخی مردان بلندقدتر هستند. همین قضیه در مورد طول انگشت انگشتری هم صادق است.
برای مثال تحقیق دانشگاه بات بیانگر آن است که تستوسترون ممکن است در یک عامل تاثیرگذار در توانایی کودکان در ریاضیات باشد. اما عوامل مختلف دیگری مانند فشارهای محیطی و اجتماعی و نیز سایر عوامل زیستشناختی مانند ژنها هم در این توانایی موثرند.
بنابراین بسیاری از کودکان با انگشت انگشتری کوتاه کاملا در ریاضیات خوب یا حتی عالی خواهند بود.
اصولا هنگامی که پای پژوهش درباره منشا صفات انسانی به میان میآید، چه منشا ژنتیکی، چه هورمونی یا محیطی با ید همین احتیاط را به خرج داد.
به جز موارد استثنایی مثل ژن به وجود آورنده بیماری تحلیلبرنده عصبی هانتینگتون ـ که دارندگان آن حتما در میانسالی به این بیماری علاجناپذیر مبتلا میشوند، بسیاری از چنین عواملی تنها زمینهساز ایجاد یک صفت هستند یا به همراه عوامل دیگر در ایجاد آن شرکت دارند، نه اینکه عامل منفرد و همیشگی به وجود آورنده آن باشند.
نویسنده این مطلب مارک هندرسن دبیر علمی روزنامه تایمز است.
کاملا زنانه
پیراهن و بلوزهای مدل warp (رپ : مدلی که یک طرف لباس روی طرف دیگر پیچیده می شود ) بپوشید چون باعث می شود بالا تنه به دو قسمت تفکیک شود و کمر مشخص تری برایتان ایجاد کند ودر نتیجه شکمتان کوچک تر به نظر برسد .
دامن هایی که خط کمر ان پایین تر است شکم شما را کوچک تر نشان میدهد .
جیب پلیسه و چین در ناحیه پشت جلو و پهلوی شکم سبب میشود که شکم شما بزرگ تر به نظر برسد .
از پوشیدن کت – مانتو – پیراهن و هر نوع لباس کمردار خودداری کنید کمر باعث ایجاد جمع شدگی و چین در قسمت شکم می شود ودور شکم را بزرگ تر از انچه که هست نشان میدهد .
گوشواره و گردن بندهای بزرگ – هد بند یا روسری – همگی روش هایی عالی برای ایجاد توجه به صورت و عدم توجه به قسمت های نامناسب اندام شما هستند . پس تا میتوانید خصوصا در مهمانی ها از انها استفاده کنید .
دامن های کلوشی انتخاب کنید که در قسمت کمر جمع نمی شود .
دامن های راسته یاباریک و تنگ – اندام پایینی بدن شما را باریک تر و کم عرض تر نشان می دهند و این تصور را ایجاد می کنند که فرم کلی بدن شما لاغرتر است .
می توانید شلوارهای جین نسبتا گشاد با تی شرت یا پلیور که روی ان را بگیرد بپوشید .
بهتر است از پوشیدن شلوارهای پیله دار بپرهیزید چراکه بزرگی میان تنه را بیشتر توی چشم می اورد .
تی شرت – پیراهن یا زاکت هایی بپوشید که رنگشان با شلوارتان تضاد داشته باشد .
از لباس هایی استفاده کنید که کمی بلند و گشاد باشند و روی ناحیه کمر و کمر به پایین شما را بگیرد تا این ناحیه کمتر برجسته شود امااز لباس های خیلی گشاد اجتناب کنید زیرا باعث می شوند تابالا تنه شما بزرگ تر دیده شود پس لباسی که نه خیلی گشاد و نه خیلی بلند باشد را انتخاب کنید .
از کمر بندهای مدل داروتزئینی که دور کمر بسته می شوند و قسمتی از ان روی لباس اویزان می شود استفاده کنید .
از لباس هایی با پارچه لخت استفاده کنید زیرا به علت جنس خاصی که دارند برای افراد چاق مناسب تر هستند .
از پوشیدن شلوارهای خیلی کوتاه بپرهیزید و شلوارهایی را هم که پاچه های خیلی گشادی دارند انتخاب نکنید .
سرچشمه ایده ال شما در عشق چیست؟
عشق به همان اندازه که یک احساس است یک مفهوم نیز هست. تعریف و انتظاراتی که شما از عشق دارید به نحو چشمگیری به شریک زندگی که جویایش هستید و احساس خشنودی و لذتی را که از کنار او بودن می طلبید بستگی دارد. از آنجا که نظر شما در مورد عشق معمولا انعکاسی است از رفتاری که پدر و مادر و به طور
کلی سرپرست با شما داته و یا رفتاری که شما با آنها داشته اید بنابراین کشف و نگرشی به آن رفتارها نکات بسیاری را آشکار خواهد ساخت.
اگر پدر و مادر شما الگویی از عشق کمال یافته را به شما منتقل کرده باشند
احتمال این که شما نیز عشقی منطقی و پخته را تجربه کنید بالا می رود اما اگر این الگو,الگوی ناقصی باشد به احتمال زیاد به سوی همسری کشیده می شوید که ظاهرا با پدر مادرتان تفاوت زیادی داشته باشد.
الگو های دوران کودکی شما می توانند پاسخ این سوال شما را بدهند که چرا شما لطمه دیده همچنان به عشق ورزی نسبت به همسری که از کرده خود پشیمان نیست و توبه ای نکرده ادامه دهید و چرا شما عهد شکن به سوی معشوقتان کشیده می شوید.
شما همسر لطمه دیده ممکن است بخواهید در یک رابطه غیر راضی کننده باقی بمانید چرا که این همه آن چیزی بوده که به عنوان کودک می دانستید و این همه آن چیزی است که تا به امروز به عنوان عشق می شناسید شما که در دام گذاشته گرفتار شده اید نمی توانید صلاح خود را ازآموخته های پدر و مادرتان تشخیص دهید چون نمی توانید اقرار کنید که چه بی توجهی و آزاری در حق شما می شود
بنابراین در کنار کسی باقی میمانید که هیچ گذشت و جبرانی در قبال شما و خوبی هایتان نمی کند.ممکن است شما همسر عهد شکن به این خاطر که شریک زندگی تان نتوانسته آن چیزهایی را که در گذشته از آنها محروم بودید به شما بدهد از دستش دلخور و عصبانی باشید و برای بر آورده کردن این نیازها به منبع دیگری پناه ببرید و اینده خود را بدون قید و شرط به دست کسی بسپارید که شناخت چندانی از او ندارید.
شما به جای این که به علت های بروز سر خوردگی و ناامیدی در همسرتان پی ببرید و این که چگونه در رفع این کشمکش های درونی بکوشید در جستجوی چیزی بیرون از وجود خودتان هستید تا او را به عیبی متهم سازیدو یا خود را در اختیار آدم جدیدی قرار دهید , فکر می کنید این بار احساساتتان متفاوت است و این که این احساسات آتشین و به قول خودتان متعالی شما عقل از سرتان ربوده و تا مدتی باور دارید که این بار جریان نسبت به گذشته به گونه ای دیگر است.
شما برای شور و هیجانات درونی تان به قدری معجزه گر دست یافته اید و فکر می کنید تا به حال چنین احساسی نداشته اید, مطمئن هستید که این شخض که به ظاهر با تمام افرادی که پیش از این از آنها زخم خورده اید متفاوت است ان حس واقعی تان که تمام عمر در ارزویش بودید را با تمام وجود به شما تقدیم می کند؟ تنها چیزی که باورتام می شود همین است اما آن چه شما را تا این حد مشتاقانه به سوی معشوق می کشاند و چنین حالتی را در شما به وجود می آورد به احتمال زیاد عشق به طور کامل نیست بلکه جریان نیمه تمامی از دوران کودکی و امید به رهایی از تمام محرومیت ها و عذابها ی گذشته است اما حالت دیگری نیز وجود دارد به این
شکل که به طور مثال شما همسری را برگزیده اید که این امکان را به شما می دهد تا خود را به گونه ای مثبت تر و ارضا کننده تر از دوران کودکی خود تجربه کنید.
در این روابط که با این حالت به وجود می آید درگیری کمتری سر مشکلات گذشته رخ خواهد واین حالت مدت بیشتری دوام خواهد داشت .البته شاید سر انجام از همسرتان جدا شده زندگی با معشوق را انتخاب کنید. عشق قابل تغییر یافتن است و به همان ترتیب یکی از آزمون های مهم برای تغییر در زندگی است که این امکان را به شما می دهد تا در خود تحولی ایجاد کنید.
اما پیش از آن که از همسرتان جدا شوید توصیه می کنم با دقت بیشتری به برخوردها دعواها و نا امیدی ها خود گوش فرا دهید .پیش از آن که فرار کنید بهتر است از خود بپرسید آیا فرار از این رابطه راهی منطقی برای خودشناسی است؟ یا صسرفا بهانه است برای گذشتن از کنار مشکلات حل شده دوران کودکی من؟ اگر برای انتخاب شریک خود هیچ توجه و تفکری نشان ندهید به طور حتم در زندگی دلزدگی و سرما خوردگی را تجربه خواهید کرد .
پس از آن ناچارید برای بهبود این رابطه به سختی تلاش کنید و اگر غیر از این فکر هنوز دارید خود رافریب می دهید.
روانشناسی چهره ها در چشمان
در کل داشتن چشمهای درخشان و پر حرکت دلیل وجود هوش است.
چشمان درشت و زیبا:
نشان دهنده صفا، صمیمیت، هنرمند و عاطفی، منصف و غیرتمند، تمایل به اغراقگویی، دارای ذهنی روشن و متعالی، در دوستی خونگرم، مدیران موفقی هستند.
چشمان بهم نزدیک و کم فاصله:
حسودی و کوتاه نظری، احساساتی، زنان این گروه درونگرا و پنهان کار، حیله گر و حسابگر، موفق در امور تجاری و سیاسی
چشمان نیمه باز:
حیله گری و دلالی، غیر قابل اعتماد
چشمان خمار:
احساسی و در رویا بودن
چشمان با فاصله زیاد و دور از هم:
سادگی، درستی، فکر باز، توقعات زیاد از زندگی، بسیار زود باور، تمایل شدید به رمان و داستان، برونگرا، مردمی، وفادار
چشمان لنگه به لنگه:
چشمانی که یکی از دیگری بزرگتر است هردم مزاج و هر دم خیال، قدرت فکری زیاد ندارند و قاطعیت ندارند.
چشمان برجسته وبیرون زده:
صفات منفی مثل تنبلی، پرسر و صدا، پر حرف و ظاهربین
چشمان گودرفته و تورفته:
موذی، اگر با فاصله هم نباشد دورو و متظاهر
پلکهای برجسته:
هوش، استعداد و دقیق، گاها لاابالی و مستعد در صنایع
چشمان خندان و متبسم:
شوخ، قلب پاک، استعداد در صنایع، اگر زن باشد مادری با عاطفه و مهربان.
مردمک در وسط چشم وسفیدی پیدا:
اختلال و پیچ و خم های فکری، بی باک بودن
چشمهای بادامی:
خودخواه و متکبر، مغرور، اگر ابروها از چشمها فاصله داشته باشد خوبی و آرامش روح.
چشمهایی که انتهایش پایین یا بالاست:
ساعی، تیزهوش و بعضا موذی و حیله گر.
چشمان ریز مثل کبوتر:
طبع ملایم، ذلالت بر راز پوشی زیاد و سکوت، محتاط و محافظه کار، صادق و راستگو، مشکل پسند، کم صبر، ناشکیبا، مردان این گروه مدیران و فرمانداران و مشاوران قوی هستند و زنان این گروه وفادار و پایدار هستند. خودخوری و استعداد هوشی زیاد.
چشمان سه گوش:
اکثرا با دیگران مشکل دارند بالاخص با نامزد خود ،بی حوصله در بحث و جدل، وسواسی، ایراد گیر، اهل نق زدن، سازگاری با محیط و حرفه های مختلف دارند. بهترین فضای کار برای این گروه فضای سیاسی است.
دوست معمولی - دوست واقعی
دوست معمولی هرگز نمی تواند گریه تو را ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند
دوست واقعی شاید تلف آن ها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می اید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود.
دوست واقعی می پرسد که چرا نتونستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد
دوست واقعی سعی در حل آن ها می کند
دوست معمولی مانند یک میهمان عمل می کند و منتظر می ماند تا ار او پذیرایی شود.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می کند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکم تر می شود.
یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند
خشم خودتان را بشناسید
vخشم خاطره آزردگی است.
vخشمگین شدن دلیلی است برابر از ننمودن آزردگی خاطر در زمان وقوع
vخود شما مسئول ابراز احساساتتان هستید , ولی توضیح خشم کار مشکلی است.
vبیرون ریختن خشم بدون آزار دادن دیگران امری غیر ممکن به نظر می رسد. بهترین راه برای ابراز خشم باز
نمودن دریچه های قلب است.
vبرای خاموش نمودن خشم ابتدا باید آزردگی را شناخت. مشکل می توانید آزردگی خود را نشان دهید اگر
ظاهرا خودتان را مقاوم جلوه دهید.
vاگر بخواهید برای محافظت از خودتان احساستان را مخفی سازید , واقعیت وجودتان به تردید می افتد و
ارتباطتان با خود واقعی قطع می شود. حتی اگر دردتان را ندیده بگیرید باز هم در رفتارتان آزردگی و خشم دیده
می شود. شما نسبت به آزردگی حساس می شوید و رفتارتان با دیگران نا هموار می شود.
vمحافظت دیگران با کنترل خشم خود باعث می شود که آنها از شما فرار کنند.
vبعد از مدتی به احساس بد داشتن عادت می کنید و هنگامی که دیگران مشکل شما را بپرسند قادر به اعتراف
نمودن نخواهید بود و آزردگی خاطر کوچک تبدیل به مشکلی بزرگ و کهنه تبدیل خواهد شد.
vآنهایی که باعث آزردگی خاطر شما شده و بعد مانع می شوند که خشمتان را ابراز کنید بزرگترین لطمه روحی
به شما می زنند.
vهر کسی بتواند خشمتان را درون بطری وجودتان مخفی سازد قادر به کنترل شما خواهد گشت.
vباید خودتان را از خشم رها سازید تا بتوانید دوست داشته باشید.
vهنگامی که عشق دست دوستی با خشم می دهد , عشق معنی واقعی خود را گم می کند.
vاما هنگامی که خشم با عشق آمیخته می شود همچنان خشم معنی می دهد.
vخشم خود را در زمان و مکان مناسب ابراز کنید تا همیشه بتوانید دوست داشته باشید.
vتا زمانی که ازردگی روی لبهایتان ظاهر شود عشق همچنان شما را تعقیب می کند
بسم الله الرحمن الرحیم
ازدواج و معیارهای انتخاب همسر
با
چه کسی ازدواج کنیم ؟ چگونه همسرآینده امان را بشناسیم؟ چه شرایطی برای
همسر در نظر بگیریم ؟ در چه سنی باید ازدواج کرد؟ چه شرایطی باید داشته
باشیم تا ازدواج کنیم ؟
و
هزاران سئوال از این دست را هر روزه جوانان در ذهن خود مرور می کنند و به
دنبال جواب هستند. و سئوالاتی که مبتلا به عموم هست را از منظر
روانشناسی کاربردی پاسخ دهیم.
در
مورد ازدواج باید بگوئیم که : این رابطه تنها به منظور ارضای تمایلات آنی
نیست . بلکه زندگی آینده و خوشبختی زن و مرد و کودکان آنها بر اساس این
پیوند قرار گرفته است و چنانکه در بحث تربیت کودک نیز شرح دادیم یکی از
علل عمده اختلالات روانی در کودکان ، گسسته شدن رابطه خانواده و یا
اختلافات خانوادگی است.
ازدواج
موفق بستگی به عوامل مختلفی دارد که خیلی از آنها را باید در دوران نامزدی
( قبل از ازدواج ) ارزیابی کرد. عوامل دیگری نیز در موفقیت زندگی زناشویی
موثر است که می توان آنها را بعد از ازدواج شناخت.
در
ازدواج ، سازش دائمی و از خودگذشتگی فراوان لازم است ، ولی اگر زن و مرد
قبل از ازدواج با یکدیگر توافق بیشتری داشته باشند ، امکان سازش بعدی
بیشتر خواهد بود.
مهمترین عوامل توافق در ازدواج عبارتند از :
1 - رشد عاطفی و فکری
2 - تشابه علایق و طرز تفکر
3 - تشابه مذهبی ( مسائل عینی مذهبی مد نظر است نه کلیات )
4 - تشابه تحصیلی و طبقاتی
5 - تشابه طرز فکر نسبت به امور جنسی
6 - تشابه علاقه به زندگی و سرعت عمل در کارها
7 - رابطه با خانواده زن و شوهر
سعی ما بر این است که در این یادداشت و یادداشت های بعدی موارد هفتگانه فوق را شرح دهیم و در این یادداشت معیار اول را بحث می کنیم.
1 - رشد عاطفی و فکری
مهمترین
عامل موفقیت در زندگی زناشویی ، رشد عاطفی و فکری است. البته واضح است که
درجه رشد عاطفی و فکری تنها بستگی به سن ندارد ، بلکه سن روانی ، اجتماعی
و عاطفی و سن جسمانی همه از عوامل موثر روشنفکری است. اگر این عوامل فراهم
باشد ، بهترین سن برای ازدواج 25 سالگی برای مرد و 22 سالگی برای زن است.
در
این سن یک فرد عادی به اندازه کافی رشد و ثبات فکری و عاطفی دارد و امکان
تغییر ناگهانی در رفتار او کم است ، اگر چه در این سن عادات مختلف در فرد
به صورت محکمی در آمده ، ولی هنوز قابلیت تطبیق و سازش در او موجود است.
البته باید اضافه کرد که این سن را تنها از لحاظ کلی انتخاب کردیم ، بدین
معنی که خیلی ازدواجهای مقرون به خوشبختی وجود دارد که زن و مرد در موقع
ازدواج بسیار مسن تر یا جوان تر از سن مذکور بوده اند.
رشد
جسمانی نیز عامل مهمی در آمادگی برای ازدواج است. اگر چه در اجتماع کنونی
ما ازدواج معمولا بعد از بلوغ صورت می گیرد ، معهذا باید گفت که روان
شناسان ، زناشویی کودکان تازه بالغ را که آمادگی وارد شدن به زندگی پر
مسئولیت زناشویی را ندارد ، صلاح نمی بینند.
مسئله
دیگری که از لحاظ بهداشت روانی قابل ملاحظه است اینکه آیا در ازدواج
اختلاف هوش و معلومات سبب بروز اختلافات زناشویی خواهد شد یا خیر ؟
تحقیقاتی که در این زمینه موجود است نشان می دهد که مردان تمایل دارند که
با زنان کم هوش تر از خود ازدواج کنند و اغلب زنهای خیلی با هوش مجرد می
مانند. از لحاظ خوشبختی زناشویی ، صلاح است که مرد از لحاظ هوش ، کمی برتر
از زن باشد ، زیرا محیط ما چنین اقتضاء می کند. ولی تفاوت زیادی در این
مورد نباید وجود داشته باشد ، زیرا در غیر این صورت علایق و طرز تفکر
آنان با یکدیگر توافق نخواهد داشت. البته امکان دارد ازدواج موفقیت آمیزی
که در آن زن با هوش و فعالی شریک است ، وجود داشته باشد ، ولی خطرات ناشی
از آن زیاد است . در واقع هوش یک معیاری است که علایق و طرز تفکر خاصی را
تولید می کند و درصورت اختلاف هوشی زیاد انطباق و توافق طرفین به شدت کاهش
می یابد.
رشد
اجتماعی رابطه نزدیکی با رشد عاطفی و فکری دارد ، زیرا شخصی که از لحاظ
اجتماعی رشد کرده است ، روابط اجتماعی را بهتر درک می کند . او می داند
چگونه با دیگران ، به خصوص خانواده و همکارانش سازش کند . او درک می کند
که انتظارات اجتماع از او چیست و تا اندازه زیادی قادر است خود را با این
توقعات تطبیق دهد. همچنین او آماده قبول مسئولیت است و نسبت به محدودیتهای
خود آگاهی دارد.
یکی
از مهمترین عوامل رشد ، مقدار و چگونگی رشد عاطفی است . مثلا شخص ممکن است
سی یا چهل سال عمر کرده باشد ، ولی از لحاظ رشد عاطفی عقب مانده محسوب شود
. چنین شخصی قدرت کنترل احساسات و عواطف خود را ندارد و در نتیجه زندگی
زناشویی او مختل می شود.
شخصی
که رشد عاطفی کرده است ، در مورد همسر و فرزند و دوستان و مشکلات زندگی
نظریه واقع بینانه ای دارد. او دارای فلسفه زندگی معینی است که بر اساس آن
می تواند از بحرانهای دایمی زندگی جلوگیری کند . او به پیشرفت های فعلی
خود متکی است و زیاد به گذشته خود ، هر چند هم با شکوه بوده باشد ، اتکا
ندارد. در ضمن به مطالبی از قبیل امور جنسی ، عشق ، ازدواج و تربیت کودک
با روشنفکری می نگرد.
قانون شماره4: ماهرانه سؤال کنید.
سؤال می تواند آغازگر صحبت و ادامه آن ، و در نهایت اسباب توقف و ناتمام ماندن آن گردد. بعضی ها طبیعتاً کم حرف هستند، در برخورد با این اشخاص می باید زمینه صحبت را فراهم نمود. گاه یک سؤال دقیق و حساب شده می تواند به گونه ای اعجاب انگیز همسر شما را به صحبت تشویق کند. اما یک پرسش نابهنگام، طعنه آمیز یا بی تناسب می تواند از ادامه صحبت جلوگیری کند. در برخی از مواقع، لحن عتاب انگیز و یا پرخاشگرانه سؤالات مسئله ساز می شود: «چرا دیشب دیر آمدی؟»، «چرا این همه به خودت رسیده ای؟ » در بسیاری از موارد سؤالاتی که با «چرا» شروع می شوند تولید اشکال می کنند، علتش این است که این قبیل سؤالات اغلب مخاطب را در موضع دفاعی قرار می دهد. با آنکه ممکن است سؤال کننده صرفاً برای کسب اطلاع سؤال کرده و منظور دیگری هم نداشته باشد، استفاده از کلمه «چرا» در شروع یک جمله سؤالی احتمالاً شما نت ها و خطاب های پدر و مادر در دوران کودکی را تداعی می کند: «چرا دیر کردی؟
از آن گذشته سؤالاتی که با «چرا» شروع می شوند، اغلب بی اعتمادی و یا حتی سوء ظن را تداعی می کند. می توان برای اجتناب از این مشکل ، سؤالات را به شکل دیگری مطرح کرد مثلاً به جای «چرا دیر کردی؟» می توان پرسید «مشکلی پیش آمده که دیر به منزل برگشتی؟» در این صورت همسرتان از این که شما نگران او هستید و یا دوست دارید در جریان مشکلات او قرار گیرید خوشحال خواهد شد.
قانون شماره 5: سیاست و نزاکت به خرج دهید.
شاید در ظاهر رعایت این قانون در روابط زناشویی عجیب به نظر برسد اما در عمل، هر کس حساسیت هایی دارد و حتی نزدیک ترین اشخاص ممکن است احساسات ما را جریحه دار کنند. برخی از اشخاص نسبت به وضع ظاهر خود حساس هستند و بعضی دیگر به طرز صحبت خود با سایر اعضای خانواده حساسیت دارند. اگر با همسر خود صحبت می کنید، از توهین، تهمت و سرزنش بپرهیزید. از زدن برچسب مانند «شلخته»، «خودخواه» یا «بی ملاحظه»، «لجباز» و غیره خودداری کنید. این برچسب ها با ایجاد تکدر خاطر، فضای حاکم بر گفت و گوی شما را تیره می کند. از مطلق گویی و استفاده از کلماتی مانند «هرگز» یا «همیشه» خودداری کنید. این واژه ها معمولاً اشتباه هستند. چون به ندرت همسری پیدا می شود که «هرگز» کارش را درست انجام ندهد و یا «همیشه» در انجام کاری کوتاهی کند.
- حرفتان را بزنید و از انتقاد خودداری کنید مثلاً به جای این که بگویید «تو هرگز به من کمک نمی کنی» بگویید «اگر در شستن ظرف ها به من کمک کنی بسیار ممنون می شوم».
ذهن خوانی نکنید، احتمال این که ذهن خوانی اشتباه باشد، زیاد است و در نتیجه زمینه عصبانیت همسرتان را فراهم می سازید. اگر فکر می کنید که همسرتان از شما دلگیر است بهتر است به او بگویید «احساس می کنم از من دلگیر هستی» تا او برای شما توضیح دهد.
صحبت با همسر خود، کلمات را با سیاست و با رعایت همه جوانب ادا کنید، سعی کنید لحن خوشایندی داشته باشید. می توانید اگر خواستید یاد صحبت های مؤدبانه روزگار قبل از ازدواج بیفتید. استفاده از این طرز صحبت در مناسبات زناشویی، به خصوص اگر در برخورد با همسر خود لحن انتقاد آمیز دارید.
اگر شنونده صحبت های همسرتان هستید این اصول را رعایت کنید
زمینه های توافق را پیدا کنید. ببینید با کدام یک از نکات مورد اشاره همسرتان موافق هستید تا در نقش مخالف او ظاهر نشوید« بله قبول دارم که اخیراً سرم خیلی شلوغ بوده است.»
مضامین منفی صحبت های همسرتان را ناشنیده بگیرید، بعید نیست که همسر شما در حالت دلخوری یا عصبانیت در بیان مسئله مبالغه کند. به «علت» عصبانیت توجه کنید و انتقادها و سرزنش ها را نادیده بگیرید.
- مطمئن شوید که منظور همسرتان را درک کرده اید، در غیر این صورت از او سؤال کنید . مثلاً: «فکر می کنم منظور تو این است که حاضر نیستی دخالت های مادرم را تحمل کنی. درست است؟»
از گفتن «متأسفم» ترسی به دل راه ندهید. روابط زناشویی ایجاب می کند که اگر خواسته و ناخواسته اسباب تکدر خاطر همسرتان را فراهم کرده اید در مقام پوزش برآیید و تأسف خود را به او اطلاع بدهید.
قانون شماره 1- با همسر خود هماهنگ شوید.
زن و شوهر برای این که بتوانند با یکدیگر ارتباط سازنده برقرار کنند باید در مسیر صحبت یکدیگر قرار گیرند، زیرا در بسیاری از مواقع زن و شوهر با آنکه درباره ی موضوع واحدی صحبت می کنند اما روش صحبت آنها به قدری متفاوت است که نمی توانند با هم هماهنگ شوند. ممکن است زن یا شوهر قصد تسکین ناراحتی همسر خود را داشته باشد، اما بر شدت ناراحتی او بیفزاید. متأسفانه بسیاری از زوج ها در مخابره افکار و احساسات خود به یکدیگر با دشواری روبه رو هستند. بعضی خواسته هایشان را چنان طرح می کنند که به درک طرف مقابل منجر نمی شود؛ عقاید خود را مبهم طرح می کنند، از طرح موضوع اصلی طفره می روند ، حاشیه می روند و با این حال خیال می کنند که همسرشان موضوع را دقیقاً و آن طور که هست درک می کند. یکی بیش از حد وارد جزئیات می شود و دیگری به قدری در کلمات صرفه جویی می کند که کلامش تفهیم نمی شود و هر دو بر این باورند که به تفاهم میان خود کمک می کنند.
گاه به نظر می رسد که اصولاً به دو زبان متفاوت حرف می زنند. در این شرایط، هرگز عجیب نیست که زن و شوهر، هر دو ناراحت شوند، زیرا هر کدام بی خبر از تفصیر خویش، دیگری را به دیر فهمی و سرسختی متهم می کند.
توجه داشته باشید که همسر شما با گفت و گوی خود ، گاهی فقط به حمایت شما و گاهی نیز به راهنمایی های عملی شما نیاز دارد، پس باید نسبت به اشاره ها و احساسات همسرتان حساس باشید تا راه های مناسب ارتباط با همسرتان را پیدا کنید.
قانون شماره2 - با علاقه گوش بدهید.
گاهی اوقات زن شکایت می کند که شوهرش به حرف های او گوش نمی دهد و حال آنکه شوهر در مقام اعتراض مدعی است که همه حرف های او را شنیده است. بررسی های به عمل آمده نشان می دهد که در این زمینه اختلاف جنسی مشهودی وجود دارد. زن ها هنگام گوش کردن با ابراز کلماتی نظیر «آره»، «عجب» و تکان دادن سر، به گوینده می فهمانند که به حرف های او گوش می دهند و حال آن که مردها هنگام گوش دادن بیشتر سکوت می کنند.
گاه شما فراموش می کنید که گفت و گو مبادله اطلاعات و نقطه نظرهاست. صحبت کردن و جواب نگرفتن در حکم صحبت با دیوار است. اگر شما هنگام گوش دادن سکوت اختیار می کنید احتمالاً می توانید به اشاره کردن و تکان دادن سر، عادت کنید و نشان دهید که به راستی گوش می دهید و همسرتان را از تردید بیرون آورید.
قانون شماره 3: از قطع صحبت اجتناب کنید.
قطع صحبت برای کسی که این کار را می کند احتمالاً طبیعی به نظر می رسد اما ممکن است در کسی که صحبت او قطع می شود ایجاد نارضایتی و افکار منفی کند. «او به حرف هایم گوش نمی دهد، تنها می خواهد خودش حرف بزند.»
قطع صحبت هم مانند سایر عادات ممکن است بخشی از طرز مکالمه اشخاص باشد و برخلاف برداشت احتمالی کسی که صحبتش قطع می شود ارتباطی با خود محوری و مخالفت و غیره ندارد. در اینجا نیز زن و مرد رفتار متفاوتی نشان می دهند. مردها بیش از زن ها صحبت را قطع می کنند، اما قطع صحبت آنها مشمول زن ها نیست، یعنی با مردهای دیگر هم که صحبت می کنند همین سیاست را دارند. بنابراین زنی که برای قطع صحبت از سوی همسرش دلایل منفی می تراشد باید به خاطر داشته باشد که این رفتار ممکن است مربوط به طرز صحبت او باشد. اما با این حال کسی که صحبت را قطع می کند باید به انتظار پایان صحبت بپرد و صبر کند. ممکن است مردی با تأنی و با جملات فاصله دار حرف بزند و زنش که حاضر جواب و بی قرار است مرتب به میان صحبت پریده، رشته کلام را قطع کند. در این شرایط ممکن است مرد عصبانی شود و زن را مورد انتقاد قرار دهد. غافل از این که رفتار خانم او دلایل عمیق تری دارد.
مردها در مقایسه با زن ها اغلب خویشتن نگری کمتری دارند و احتمالاً به قدر زن ها از احساسات خود، آگاه نیستند. مردی که به احساسات خانمش توجه می کند، نسبت به احساسات خودش هم حساس می شود
آداب غذا خوردن
1-بهتر است آقا و خانم میزبان در در انتهای میز نهار غذا خوری و یا در وسط میز روبروی یکدیگر بنشینند.
2- زوج متاهل باید روبروی یکدیگر و زوج نامزاد باید در کنار یکدیگر بنشیند.
3- باید سعی شود که گروهای سنی در کنار یکدیگر بنشینند به طوری که بزرگت ترهای فامیل در راس میز و
جوانتر ها در سمت دیگر.
4- غذا باید در جهت عقربه های ساعت و از چپ به راست سرو گردد و ظروف غذا باید از سمت راست مهمانها
جمع آوری کرد.
5- پیش از آن که میزبان شروع به صرف غذا نکرده نباید شروع به صرف غذا کرد.
6- اگر چیزی روی میز خواستید و دستتان نمی رسد خودتان سعی نکنید آن را بردارید بلکه از فردی که نزدیک
است بخواهید آن را به شما بدهد.
7- هنگامی که غذا خوردنتان تمام شد هیچ گاه بشقابتان را به سمت جلو هل ندهید .این عمل خلاف آداب و
معشرت است.
8- برای بریدن و خرد کردن غذا چنگال را به دست چپ و کارد را با دست راست گرفته و سپس با چنگال آن چیزی را
که می خواهید ببرید محکم
نگه دارید و با چاقو آن را ببرید سپس چنگال را به دست راست منتقل و میل کنید.
9- هیچ گاه پیش از چشیدن غذا به آن ادویه نزنیدواین عمل باعث بی احترامی به میزبان و آشپز است.
10- هیچ گاه سر میز غذا سیگار روشن نکنید.
11- هنگامی که از غذا خوردن فارغ شدید دستتان را روی زانو و یا میز (مچ دست روی لبه میز) قرار دهید. هیچ
کاه هنگام صرف غذا آرنج را روی میز قرار ندهید.
12- هیچ گاه سوپ را برای این که سرد شود فوت نکنید. بلکه صبر کنید تا خودش خنک شود.
13- غذاهایی که شما مجازید با دست بخورید عبارتند از : تکه نان , بلال , گوشت دنده, بال و استخوان مرغ ,
ساندویچ , میوه های کوچک, شیرینی , سیب زمینی سرخ کرده, چیپس و پیتزا.
14- هیچ گاه کارد و چنگال و قاشقی که استفاده می کنید مجددا روی میز قرار ندهید, بلکه آن را روی بشقاب
بگذارید.
15- اگر قاشق یا کارد و چنگال شما به زمین افتاد آن را بردارید و به میزبان و یا پیشخدمت بدهید و تمیز آن را
درخواست کنید.
16- پیش از نوشیدن مایعات لبهای خود را با دستمال پاک کنید تا جای لک چربی روی لیوان شما نمایان نشود.
17- هر گاه چیزی را سهولا روی لباس میهمان دیگری ریختید با خونسردی از وی عذر خواهی کنید و بگذارید خود
فرد و یا پیشخدمت آن را تمیز کند. خودتان اقدام به تمیز کردن لباس فرد نکنید.
18- اگر حشره تار مو یا هر چیز دیگر را در غذای خود یافتید آن را اعلام نکنید بلکه مخفیانه آن را از غذایتان خارج
کنید.
19- همیشه در انتهای صرف غذا از میزبان یا آشپز تشکر کنید و از غذا تعریف کنید.
20- هنگامی که صرف غذا یتان پایان یافت باید کارد و چنگال خود را به صورت اریب روی بشقاب قرار دهید و اگر هم
خواستید که میز را برای مدت کوتاهی ترک کنید باید کارد و چنگال را به صورت ضربدری روی بشقاب قرار دهید تا
دیگران متوجه شوند که شما باز خواهید گشت.
شکست را چگونه تعریف می کنند؟
گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای!
گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.
گفت نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.
گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی.
گفت نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.
گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی.
گفت : نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی
گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.
گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی.
گفت نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!
گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.
خوش تیپ شدن چه اسان
با انتخاب لباس مناسب زیباتر جلوه کنیم
تعدادی از این قوانین اصولی کلی هستند که ربطی به زن و مرد بودن یا چاقی و لاغری شما ندارند و لازم است که اول به انها پرداخته شود .
همیشه لباسی را بپوشید که کاملا اندازه شما باشد زیرا پوشیدن لباس های خیلی بزرگ تر یا تنگ تر تنها اندام شما را اغراق امیز تر جلوه می دهد .
فقط در صورتی که کمر باریکی دارید از کمر بند استفاده کنید .
پارچه های سنگینی مانند پشمی – بافتنی و چرمی شما را سنگین تر نشان میدهند در عوض پارچه های سبکی مانند کتان و نخی شمارا لاغر تر جلوه می دهند .
رنگ های تیره شمارا لاغر تر و باریک تر و رنگ های روشن شمارا بزرگ تر و حجیم تر نشان میدهند .
لباس هایی که بالا تنه و پایین تنه شان یکرنگ است شما را لاغر تر و برعکس لباس هایی که رنگ بالا تنه و پایین تنه انها متفاوت است شما را بلند قد تر جلوه می دهند .
لباس های یقه بلند و همین طور گردنبد کوتاه گردن راکوتاه تر نشان میدهد.
لباسی که خطوط ان افقی است شما را چاق تر جلوه میدهد واگر خطوط عمودی باشند شمارا لاغر تر نشان میدهند .
حال ظرایف لباس پوشیدن رابه تفکیک مردو زن لاغر و چاق و قد بلند و قد کوتاه بیان میکنیم وشما پس از به کار بستن این اصول ساده تاثیر شگفت انگیز انهارا خواهید دید.
مردان باریک
پیراهن یا تی شرت یقه هفت نپوشید .
از لباس های براق و با خطوط عمودی و چسبان استفاده نکنید .
سعی کنید کت و شلوار تان اپل دار باشد .
شلوار بگی پلیور حجیم و یقه اسکی بپوشید .
لباس های چند لایه به تن کنید .
ویژه خانم ها با قد بلند
از کمر پهن استفاده کنید
از دامن خیلی کوتاه و خیلی بلند پرهیز کنید زیرا دامن های خیلی کوتاه پاها را بلندتر از انچه هست نشان میدهد .
بهتر است پیراهن خودرا داخل شلوار ودامن بگذارید تا خط عمودی کمرتان نمایان تر شود
لباس نقش دار یابا طرح خطوط افقی بپوشید .
دامن بلند یا دمپاگشاد بپوشید .
از گردنبند و گوشواره کوچک استفاده نکنید .
از کیف دستی کوچک استفاده نکنید .
شلوار راسته بپوشید .
تاپ نپوشید .
کفش پاشنه بلند نپوشید واز کفشی که پاشنه یا لز کمی دارد استفاده کنید .
اگر نیم تنه بالایی اندام شما بلندتر است ودوست دارید ان راکوتاه تر نشان دهید .از مدل هایی که خط کمر بالایی دارند استفاده کنید مانند شلوارهایی که خط کمر بالا و پاچه های گشادی دارند .
لباسهای چند تکه مثل کت ودامن یا پیراهن و کت که قد شما را به چند قسمت مختلف تقسیم و تفکیک می کنند مناسب تر هستند .
چون بیشتر خانم های قد بلند بازوها و دست های بلند و باریکی دارند بهتر است تی شرتی با استین های بلند پوشیده سپس روی ان بلوز و کتی بپوشند که استین ان کوتاه تر بوده و به سمت بالا جمع شده باشد .
این مدل لباس دست رابه چند بخش تقسیم میکند وانرا کوتاه تر نشان می دهد .
مردان ریز نقش
کفش بوت وساق بلند نپوشید انها شمارا قد بلندتر نمی کنند .
شلوار پاچه کوتاه یابا پاچه تاشده نپوشید چراکه انها باعث کوتاه تر به نظر رسیدن پاها می شوند شلوار خود را خیلی بالا نکشید انرا اندکی بالاتر از کمر قرار دهید .
لباس استین دار به تن کنید .
از نقش نگار عمودی راه راه عمودی و شلوار راسته استفاده کنید.
شلوارتان باید کمی بیشتر از حد معمول روی کفش ها قرار بگیرد تا جورابها کاملا پوشیده شوند ودر نتیجه پاها بلندتر به نظر برسند .در ضمن سعی کنید از شلواری استفاده کنید که چین نداشته باشد یا حداکثر دارای یک چین باشد .
ویژه مردان درشت
ژاکت اپلدار نپوشید .
ساعت باریک به دست نکنید .
بلوز و پیراهن یقه هفت و شلوار تنگ نپوشید .
ویژه خانم های کمی چاق
از کت وژاکت بلند بدون اپل که دکمه های ان باز باشد استفاده کنید .
گردنبند دراز شمارا لاغرتر می کند و لباس یقه هفت و قلبی شکل گردن را کشیده تر نشان میدهد .
لباس های تیره رنگ بپوشید.
۱۰۰ حقیقت زندگی
۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران میکنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز میمانند.
۲ – کسانی که میگویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو میگویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو مینمایند.
۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست میگوییم و دیگران اشتباه میکنند.
۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو میبرند در واقع لگد دیگران را به جان میخرند.
۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص میبینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور میتوان از شر او جان سالم بدر برد.
۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشدهایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور میتوان پدر و مادر بود.
۹ – کلماتی که بر زبان جاری میگردند، قدرت خود را از ما گرفتهاند – از خود هیچ قدرتی ندارند.
۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر میبرند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
۱۱ – فرشته ها به زمین نمیآیند تا ببینند ما چه میکنیم بلکه میآیند تا به ما بگویند چه کار بهتر است انجام دهیم.
۱۲ – هیچ چیز مانند ارتباط و وابستگی با دیگران، با تمام وجود، به درد انسان نمیخورد.
۱۳ – در واقع ما هیچچ چیز را کنترل نمیکنیم مگر رفتار و کردار و تصمیمات خودمان.
۱۴ – هیچ کس نمیتواند ما را شاد کند جز خودمان. (اگر بخواهیم)
۱۵ – این یک اشتباه بزرگ است اگر از تجربیات خود درس نگیریم.
۱۶ – من هیچ چیز نمیدانم، به من بیاموزید؛ من هیچ چیز نمیشنوم، به من بگویید؛ من هیچ چیز نخواهم دید، به من نشان دهید – ما با هم پیروزیم.
۱۷ – پشیمانی از آن دسته چیزهایی است که ما به اشتباه آن را انتخاب میکنیم.
۱۸ – آنچه در قلب خود میپرورانیم، همان است که در زندگی ان دنیا در دستان خود داریم.
۱۹ – تنها به این دلیل که بذری را که کاشته ایم نمیبینیم، نمی توانیم بگوییم چیزی از اینجا بیرون نمیآید.
۲۰ – جنسیت واقعی وجود ندارد. هر کسی قسمتی از روحیات جنس مخالف را در خود دارد.
۲۱ – تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند.
۲۲ – فرض کردنها از تنبلی ما در جستجوی حقیقت سرچشمه میگیرند.
۲۳ – هیچ کس به طور کامل بیطرف نیست.
۲۴ – خانوادۀ ما تنها جایی نیست که ما در ان متولد شدهایم؛ گاهی یک دست باز و رویی گشاده نیز ما را متولد میکند.
۲۵ – شما همیشه راه درست را نمیپیمایید.
۲۶ – فروتنی و تواضع، در واقع توانایی پذیرفتن خطاست.
۲۷ – توانایی یک مرد آن چیزی نیست که در جیبش دارد، بلکه آن است که بر دوشش دارد.
۲۸ – اگر شما یک قدم مثبت بردارید، کائنات ۱۰۰ قدم به سمت شما میآیند.
۲۹ – اگر میخواهید بدیها سرتان نیاید، نخواهید سر دیگران آید.
۳۰ – اگر میخواهید با حقیقت سر و کار نداشته باشید، همیشه در خیالات خود گم هستید.
۳۱ – فخرفروشی لباسی است که فقط تن احمقان میشود.
۳۲ – کسی که از همه بیشتر میداند، معمولا همان کسی است که کمتر حرف میزند.
۳۳ – هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است.
۳۴ – هیچ کس جواب نهایی را به شما نخواهد داد، مگر خودتان.
۳۵ – شما تنها با ابزاری که دارید میتوانید عمل کنید، پس به دنبال ابزار جدید وقت خود را تلف نکنید.
۳۶ – اگر خطاهای خود را خطا در نظر نگیریم، آنگاه با هر خطا راهی اشتباه را کشف کردهایم.
۳۷ – این انسانها هستند که به زندگی معنا میدهند و نه اشیاء.
۳۸ – همیشه سوالاتی هستند که جوابشان ناپیداست و بزودی جوابشان پیدا خواهد شد.
۳۹ – در حال حاضر نه آینده وجود دارد و نه گذشته، زندگی جاریست.
۴۰ – اگر بخواهید، اسکلت همیشه در کنج کمد منتظر شماست تا شما را بخورد.
۴۱ – وقتی صحبت میکنیم، صدای هیچ کس را نمیشنویم.
۴۲ – والدین نباید کوچکترها را در برابر تصمیمات زندگی مسئول بدانند.
۴۳ – اینکه پدران ما چه کاره بودهاند مهم نیست، مهم این است که ما چه خواهیم کرد و چه خواهیم شد.
۴۴ – اگر فکر میکنید که باید همین الآن بگویید، پس بگویید و اگر می دانید که باید کاری را الآن انجام دهید، پس انجام دهید.
۴۵ – هر تغییری نیاز به حرکت دارد.
۴۶ – کمک دیگران به معنای انجام تمام و کمال کار ما نیست.
۴۷ – اینطور نیست که هر کسی شما را دوست بدارد ولی شما میتوانید هر کسی را دوست داشته باشید.
۴۸ – اگر کاری را همیشه برای کسی انجام دادید، او هرگز آن کار را یاد نخواهد گرفت.
۴۹ – هیچ چیز بیشتر از خنده مسری و واگیردار نیست.
۵۰ – بهترین هدیهای که میتوان به دیگران داد، وقت و صبر خودمان است.
۵۱ - زیبایی محض با چشم قابل مشاهده نیست، بلکه با فکر و دل دیده میشود.
۵۲ – هر کسی بذر کمال را در وجودش دارا میباشد، اما کمتر کسی میتواند آنرا پرورش دهد.
۵۳ – تنها راه پایان دادن به مشاجرهها، پیدا کردن یک راه حل است.
۵۴ – هر عملی که انجام میدهیم و هر حرفی که میگوییم به ما باز میگردد اما نه به گونهای که انتظارش را داشتیم.
۵۵ – اگر یک پله از نردبان شکست، با کمی زحمت پا را باید بالاتر گذاشت.
۵۶ – هرگز کلمات ناگفته را در اتاق دربسته محبوس نکنید.
۵۷ – هرکس بیش از آنچه خود را میشناسد است.
۵۸ – از هر چه بترسیم اسیرش میشویم.
۵۹ – نیازمندترین انسانها حریصترین آنهاست.
۶۰ – آنچنان خیال کنید که گویا تا ابد زندهاید و انچنان عمل کنید که گویا امروز میمیرید.
۶۱ – بخندید همچنانکه نفس میکشید و دوست داشته باشید همچنانکه زندگی میکنید.
۶۲ – هیچ کس نمیتواند بازگردد و شروعی جدید را رقم بزند اما هر کسی میتواند شروع کند و پایانی خوش را بسازد.
۶۳ – مهمترین چیزها در زندگی چیزی نیستند که قابل لمس باشند.
۶۴ – زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر میشوند؛ پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی بدان که طبیعت میخواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
۶۵ – برف سنگینی بارید؛ درختی شکست، درختی زیباتر شد.
۶۶ – زندگی مانند بازی حکم است، مهم نیست که دست خوبی نداشته باشیم، مهم این است که یار خوبی داشته باشیم.
۶۷ – از کوتهی ماست که دیوار بلند است.
۶۸ – از شیشۀ جلو به زندگی نگاه کنید نه از آینۀ رو به عقب.
۶۹ – به خاطر ترساندن موش خانهات را آتش نزن.
۷۰ – هنر زندگی کردن، هنر نقاشی کردن بدون پاک کردن است.
۷۱ – بهترین لذت زندگی انجام دادن عملی است که دیگران میگویند نمیتوانیم.
۷۲ – هر روز از زندگی معجزه است. من روزم را هدر نمیدهم. من قدر معجزات را میدانم.
۷۳ – آرام بنشین. تقلا نکن. بهار میآید و سبزهها رشد میکنند.
۷۴ – اینکه چه میاندیشیم، چه میدانیم و به چه اعتقاد داریم مهم نیست. مهم این است که چه میکنیم.
۷۵ – از زندگی هر انچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.
۷۶ – از آنجا که زندگی آینۀ وجود ماست، فقط با تغییر ما تغییر میکند.
۷۷ – ساعتی که خراب است، در هر روز دوبار زمان را درست نشان میدهد.
۷۸ – هرگاه در زندگی خانهای از یخ ساختی، بر آب شدنش گریه نکن.
۷۹ – برای انسانهای بزرگ چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
۸۰ – آرزوهایت را یک جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا و کائنات بخواه. خدا و کائنات یادشان نمیرود اما تو یادت خواهد رفت آنچه را که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده است.
۸۱ – برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال. بنگر که چون برگی زردی یا سیبی سرخ؟
۸۲ – اگرنتوانستی کسی را ببخشی از بزرگی گناه او نیست، از کوچکی دل توست.
۸۳ – به کسی که در جستجوی حقیقت است ایمان آور و به کسی که حق را یافته است شک کن.
۸۴ – ما آمدهایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
۸۵ – هر کس چرای زندگی را یافت با هر چگونهای خواهد ساخت.
۸۶ – سخن نیک را از گویندۀ آن بگیرید هر چند خود بدان عمل نکند.
۸۷ – ناتوانترین مردم کسی است که نتواند دوستی پیدا کند و ناتوانتر از او کسی است که دوستان خود را از دست بدهد.
۸۸ – چون عقل کامل گردد، سخن گفتن کمتر شود.
۸۹ – صبحگاهان به جستجوی روزی درآیید که برکت و موفقیت در صبح زود نهفته است.
۹۰ – به بار نشستن هر کار نیازمند ۱۰۰۰ روز صبر است.
۹۱ – راز موفقیت در این است که با طبیعت و کائنات هماهنگ باشیم و در مسیر موجهای زندگی لذت ببریم.
۹۲ – موفقیت یک مسیر است و نه هدف.
۹۳ – موفقیت بیشترین و بهترین استفاده از آن چیزی است که هم اکنون داریم.
۹۴ – شکست موفقیت است، اگر از آن درس بگیریم.
۹۵ – موفقیت این نیست که هرگز اشتباه نکنیم بلکه این است که یک اشتباه را دوبار مرتکب نشویم.
۹۶ – موفقیت دستیابی به آن چیزی است که میخواهیم و شادمانی خواستن آن چیزی است که بدست میآوریم.
۹۷ – موفقیت توانایی پرش از شکستی بر شکستی دیگر است بدون اینکه خسته شویم.
۹۸ – من میدانم که تمام هستی برای من خلق شده. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود میبینم.
۹۹ – بازی زندگی بازی بومرنگهاست. مراقب بومرنگ خود باشیم که به کدام طرف پرتاب میشود.
۱۰۰ – تفکر مثبت اساس هر موفقیت است.
چند پند زندگی از امیر المومنین
1- راستگو باشید.
2- با مردم مودبانه برخورد کنید.
3- خدمتگزار مردم باشید.
4- درکار خیر تاخیر نکنید.
5- پشتکار داشته باشید.
6- خشم و عصبانیت خود را کنترل کنید.
7- غیبت نکنید.
8- دنبال انتقام گرفتن و تلافی نباشید.
9- در مقابل سختی ها مقاوم باشید.
10- دنباله روی نفستان نباشید.
11- از حسادت بپرهیزید.
12- متکبر نباشید.
13- در همه موارد با اخلاص و بی ریا باشید.
14- از مواضع تهمت دوری کنید.
15- در زمان قدرت ببخشید.
16- در معاش اعتدال را رعایت کنید.
17- در سلام کردن اولین فرد باشید.
18- قبل از جواب دادن فکر کنید.
19- همیشه لباس های مرتب و پاکیزه بپوشید.
20- به والدین خود احترام بگذارید
21- با همسرتان خوشرو باشید.
22- مهمان خود را تکریم کنید.
23- در حق مردم مشفق باشید.
24- به عهد و پیمانتان وفادار بمانید.
25- از غریبه ها دلجویی کنید.
26- به عیادت بیماران بروید.
27- با یتیمان مهربان باشید.
28-به مظلومان کمک کنید.
29- برای مسکینان ایثار کنید.
30- قبل از انجام هر کاری روی آن فکر کنید.
31- در برابر مغلوبانتان جوانمرد باشید.
32- در مقابل جاهلان ,ملایمت به خرج دهید.
33- عادلانه قضاوت کنید.
34- با نیکان مصاحبت کنید
35- شکرگزار خداوند باشید.
36- به خدا توکل کنید.
37- بندگیش را تمام و کمال به جای اورید.
38- در راه دین خدا جهاد کنید.
39- در زمان نیل به مقام و منصب خدمت به مردم را در راس کارها قرار دهید.
چگونه با انتقاد روبرو شویم؟
هیچ کس از انتقاد خوشش نمی آید. ما دوست داریم باور کنیم هر کار که می کنیم درست است. حتی اگر خلاف
آن حقیقت داشته باشد.
وقتی اشتباه مرتکب می شویم , ترجیح می دهیم کسی متوجه نشود.
اما مردم متوجه می شوند و گاهی نیز اشتباهات ما را گوشزد می کنند. شاید این حتی وظیفه آنهاست که
اشتباهات ما را ببینند و به ما کمک کنند که در آینده دیگر مرتکب آنها نشویم. هر قدر دیگران سعی کنند مثبت
باشند , اما انتقاد ناراحت کننده است . اگر سه نکته را به خاطر داشته باشید , از تلخی انتقاد کمی کاسته می
شود.
1- هرگز تداعی عمل نکنید , این فقط بی ثباتی و عدم اعتماد به نفس شما را نشان می دهدو در ضمن طغیان
های احساسی به ندرت چیزی را حل می کنند و معمولا وضع را بدتر نی منند.
2- اگر انتقاد را بیش از یک بار شنیده اید حتما آن را جدی بگیرید و به آن توجه کنید. اگر افراد متعددی یک نظریه
مشابه بدهند حتما اشکالی وجود دارد که باید حل شود.
3- منبع انتقاد را در نظر بگیرید, ایا شخصی که از شما انتقاد کرده از چیز دیگری دلخور است ؟ آیا این واکنش تند
دلیل خاصی دارد؟
4- یاد بگیرید آرام باشید. کار آسانی نیست اما می توانید یاد بگیرید حتی در شرایط سخت آرامش خود را حفظ
کنید کشیدن نفسهای عمیق و آرام کمک می کند.
5- خود را از رفتار خود جدا کنید. حتی آدمهای خوب هم ممکن است رفتارهای نادرست از خود بروز دهند. اشتباه
کردن به معنای بد بودن شما نیست.
6- سعی کنید چیزی یاد بگیرید. ممکن است یک انتقاد درس بزرگی برای شما در بر داشته باشد.بعدا به آن انتقاد
بیشتر فکر کنید . اگر بجا بود ببینید چگونه می توانید اشکال را بر طرف کنید و پیشرفت کنید.
ما با اینکه انتقاد را منفی می دانیم اما در واقع می توان یک نیروی مثبت در کمک به ما برای پیشرفت به حساب
بیاید . شاید هرگز از انتقاد خوشتان نیاید اما می توانید یاد بگیرید آن را بپذیرید.
خلاصه : رنجشهای کوچک ، همچون طاعونی عشق را نابود می سازد
متن کل خبر : اتفاقات بزرگ به ندرت مانعی در سر راه عشق می شوند , مسایل کوچک و بی اهمیت ، بیشترین ضربه را می زنند. زن دوست دارد خمیر دندان را از وسط فشار دهد ، مرد آدم مرتبی است می خواهد خمیر دندان را از ته فشار بدهد و مصرف کند . هرچند این عمل کمی آزار دهنده است ، ولی نباید آن را تهدیدی جدی برای روابط خانوادگی دانست .
مرد هنگامی که از محل کار به منزل بر می گردد ، دوست دارد لباسهایش را روی صندلی بیندازد و زن از او می خواهد که آنها را آویزان کند و منظم باشد . زن دوست دارد برنامه منظمی داشته باشد ، شبهای خاصی مهمانی بروند و فقط آخر هفته مهمان بیاید ، اما مرد دوست دارد هر وقت دلش خواست بیرون برود و هیشه آماده پذیرایی از مهمانها باشد. مرد دوست دارد ، تعطیلاتش را هر سال در همان جای قبلی بگذراند و زن می خواهد مکانهای تازه ای ببیند و اتفاقات متفاوتی را شاهد باشد.
هیچ یک از این اختلافات نمی تواند اساس به هم ریختن یک رابطه شود ، اما جالب توجه است بگوییم که این مسائل کوچک تا چه اندازه تشدید کننده است و می تواند در نهایت به اختلافاتی چاره ناپذیر تبدیل شود.
جالب اینجاست ، که همیشه دو نفر با تمام نیرو برای غلبه بر مشکلات اصلی تلاش می کنند ، ولی سرانجام مشکلات کوچک آنان را مغلوب می سازد ؛ چیزهای بی اهمیتی که فرصت وخیم تر شدن یافته است.
و علت این مسئله نادیده گرفتن بسیاری از اختلافهای کوچک در زندگی است که منجر به انزجار از یکدیگر میشود.
و در اینجا هم به معنی مثال معروف میرسیم که :
قطره قطره جمع گردد
وانگهی دریا شود
برای مثال خیلی وقتها میبینید به خاطر یک مسئله کوچک با هم اختلاف پیدا میکنید و از همین اختلاف کوچک کار به جاهای باریک میرسد، در بسیاری از موارد علت این کش مکشها بی اعتنایی به مسائل پیش پا افتاده است که به خاطر اهمیت ندادن مانند غذای هر روز اگر بحث نکنید فکر میکنید روز بدی را پشت سر گذاشته اید و یا یک چیزی کم دارید و کاری را فراموش کرده اید.
پس منطقی فکر کنید و نگذارید مسائل و اختلافات کوچک در زندگی مانند فتیله دینامیت یواش یواش زندگی شما را از بین ببرد.
راه از بین بردن این دینامیت تفاهم و فکر منطقی است.
خود را جای همسرتان بگذارید و ببینید اگر مسائلی را که شما دوست دارید انجام بدهد آیا شما هم طبق خواسته او پیش نمیروید ؟
عاقلانه است ، هرچند یک بار خانه دل را از مسائل پیش پا افتاده و کوچک که اگر متوجه نباشیم به اژدهایی آتشین تبدیل خواهد شد پاکسازی کنیم.
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!
منابع دستیابی به موفقیت، دست خودمان است
آیا شما میتوانید بندکفشتان را ببندید و یا از سوپرمارکت محل خرید کنید؟ خب اگر با اعتماد به نفس کامل میگوئید: معلومه که میتوانم، منبع این اعتماد به نفس در وجودتان هست. پس میتوانید از آن در سایر موارد که شما را کمی نگران میکنند، استفاده کنید، در میان جمع صحبت کرده و یا احساساتتان را با دوست یا همسر و یا نزدیکانتان به راحتی در میان بگذارید، یا برای رسیدن به آرزوهایتان تلاش کنید.
آیا تا به حال محبت را حس کردهاید؟
محبت نسبت به پدر و مادر، به فرزند و یا حتی پرندهای که در منزل نگه میدارید. پس وقتی سرچشمه عشق و محبت در وجودتان هست میتوانید با دیگران هم با عشق و علاقه برخورد کنید و به همسر، فامیل، دوستان و یا حتی خودتان عشق بورزید. تصور کنید زمانی برسد که بتوانید، هر وقت خواستید از تمام این منابع با ارزش (عشق، اعتماد به نفس و محبت) استفاده کنید. افرادی که با عشق و علاقه زندگی میکنند این مهارت را در خود ایجاد کردهاند. تنها تفاوت آن ها با بقیه آدمها این است که آن ها میدانند این ابزارهای موفقیت در دستشان است و هرگاه اراده کنند، از آن ها استفاده میکنند.
اگر گام به گام پیش برویم به هر چه بخواهیم، میرسیم
حقیقت این است که هر نوع مهارتی را میتوان یاد گرفت، هر مشکلی را میشود حل کرد و هر کاری را میتوان به نتیجه رساند، فقط اگر مرحله به مرحله پیش بروید و کارهای بزرگ را به قسمتهای کوچکتر تقسیم کنید. وقتی یک کار بزرگ را به چند مرحله کوچکتر تقسیم کنید، انجام آن آسانتر میشود و دیگر بهنظرتان سنگین نیست. ما ناخودآگاه در بسیاری موارد این کار را انجام میدهیم، مثلا وقتی قرار است یک شماره تلفن را به خاطر بسپاریم اعداد آن را سه تا سه تا یا دو تا دو تا حفظ میکنیم، نکته مهم آن است که اگر میخواهید دیوار بین خود و رویاهای زندگی تان را بردارید، بهترین کار آن است که آجر به آجر پیش بروید تا به هدفتان برسید.
بیواسطه از دل
نگاه کلی
کتاب حاضر شرح حال یکی از کارآفرینانی است که کار خود را از کودکی آغاز کرده است و اکنون در سنین جوانی در رأس سازمانی قرار دارد که یکی از بزرگترین مراکز اقتصادی جهان است.
“مایکل دل” ایده اولیه کارش را از فروش بیواسطه تمبر به سن 9 سالگی فرا گرفت و با مونتاژ و فروش بیواسطه کامپیوتر در اتاق دانشجوییاش پی گرفته است. در این کتاب، نویسنده تلاش کرده است تا خوانندگان را در جریان مراحل ایجاد و توسعه و دلایل موفقیت و شکست شرکت خود قرار دهد.
مایکل دل در اثر خود ضمن شرح پارهای تفاوتهای بنیادین شرکت دل با دیگران که پیروزی دل را تضمین کرده است میگوید:
“ما درسهای خود را از راهی دشوار که حاصل تجارب و آزمون و خطاهاست آموختهایم. شاید شما هم با مطالعه درسهای ما، راه شایستهای در زمینه ایجاد امتیاز رقابتی کارآمد برای کسب و کارتان پیدا کنید. زندگی در محیطی پویا، پرشتاب و انعطافپذیر را تمرین کنید، زیرا چنین وضعیتی استثنایی نیست. برای کامیابی در تغییرات باید بدانید که چگونه به آن ها وارد شوید، با آن ها همراه گردید و از آن ها نیرو بگیرید. راهی دیگر وجود ندارد.”
دل در کتاب حاضر توضیح میدهد که چگونه با اجرای روش بیواسطه، مشتری محوری و توجه خاص به نیازها و پیشنهادهای مشتریان، بهرهگیری از نیروهای هوشمند و ریسکپذیر، فروش از طریق اینترنت و استفاده صحیح از اطلاعات توانسته است شرکت خود را به مقام نخست در امریکا ارتقا دهد. علاوه بر این مدیریت استثنایی این مدیر کارآفرین موجب شده است که شرکت دل از لحاظ فروش و رشد سالانه به ارقام استثنایی و پیروزیهای بزرگ در جهان دست یابد.
کتاب بیواسطه از دل، در مجموع از دو بخش و پانزده فصل تشکیل شده است که نویسنده در هر فصل درسهای جدیدی را به خواننده منتقل میکند. نویسنده در بخش نخست شرح میدهد که چگونه “راهبردهای رقابت” از تجربههای خوب و بد، همراه با رشد، دگرگونی و رشد دوباره شرکت زاده شده و شکل گرفتهاند. در بخش دوم، خواننده خواهد دید که چگونه این راهبردها گسترش یافتهاند. چگونه با یافتن راههای تازه، ترکیب فناوری با اطلاعات و خوشهچینی از ارتباطات بیواسطه با کارکنان، مشتریان و تأمینکنندگان، دل توانسته است به یک امتیاز رقابتی حساس در میان شرکتهای بزرگ دست یابد.
کتاب حاضر با پیامهای اثربخش خود چراغ راهی است برای خوانندگان به ویژه مدیران و رهبران سازمانها و بنگاههایی که امید دارند بنیادهایی ماندگار را پی بریزند.
پایان و نتیجهگیری
در خلال ده سال گذشته، ارزش سهام ما بیش از 79000 درصد افزایش یافته است. در همین مدت از شرکتی با ارزش 339 میلیون دلاری به شرکتی 30 میلیارد دلاری رسیدهایم. از دید من، شرکت دل بخشی از صنعتی است که بزرگترین نقش در آینده را دارد و این تازه آغاز کار است. رایانه نیز (همانند تلویزیون و تلفن) در آینده همگانی خواهد شد. بنابراین بازار جهانی رایانههای شخصی و خدمات و ابزار وابسته به آن، رشدی سرسامآور در ده تا بیست سال آینده را تجربه خواهد کرد. درست است که هیچ سازمانی نمیتواند کامل و بیعیب باقی بماند، ولی کلید اصلی پیروزیهای ما از درون ساخته میشود ـ از شناخت توانمندیها و آمادگی برای تجربه کردن و آزمودن آنها، از اندیشه یادگیری از اشتباهات و یافتن راه بهسازی امور، از میل به ایستادگی در برابر دیدگاههای سنتی و پیاده کردن یافتهها، و کاستن از گامهای غیر ضروری در همه فعالیتها. اینها ابزار پیروزهای ما را فراهم میآورند.
موفق و پیروز باشید
بابای دارا، بابای نادار
ثروتمندان به فرزندان خود در زمینه کارکرد پول چه می آموزند که ندارها و اعضای طبقات میانی جامعه از آن غافلند
مقدمه
ما دوران گذشته را پشت سر گذاشتهایم و به زمانهای رسیدهایم که علم و ثروت در یک راستا قرار گرفتهاند. علم و ثروت بحث امروز است
نویسندگان کتاب به این نکته اشاره دارند که “ تا 300 سال پیش، زمین منبع ثروت بود. زمینداران ثروتمند به حساب میآمدند، پس از آن دوران صنعتی فرارسید و صاحبان صنایع به ثروت رسیدند. امروز دوران دانش و اطلاعات است. کسانی که به اطلاعات تازه و روز دسترسی داشته باشند ثروتمندند.” نویسندگان کتاب، روشهای آموزشی مدارس را برای عصر حاضر مناسب و کافی نمیدانند و معتقدند که “مدرسهها کارمندپرورند و نه کارآفرینپرور.”
آموزشهایی که برای عصر سازمانهای بزرگ و بوروکراتیک مناسب بود، دیگر جوابگوی نیازهای سازمانهای پیچیده، شبکهای و مبتنی بر دانش امروز نیست. درواقع فرزندان ما را برای دنیایی تربیت میکنند که دیگر وجود ندارد. نویسندگان به جوانان امروز توصیه میکنند که کارآفرین باشند. برای کارآفرینی باید سختکوش، خوشبین و ریسکپذیر بود و باید هوشمندی مالی داشت.
هوشمندی مالی نیز از چهار عامل:
· آشنایی با حسابداری،
· روشهای سرمایهگذاری،
· بازاریابی،
· آگاهی از قوانین، حاصل میشود.
و بالاخره پیام اصلی کتاب این است:
“برای پول کار نکنید، بگذارید پول برایتان کار کند.”
موج
مردی تصمیم گرفت به دیدار زاهدی برود که می گفتند نه چندان دور از صومعه اسکتا میزید.پس از مدتی سرگردانی بی هدف در صحرا، سر انجام راهب را یافت و گفت:
می خواهم نخستین گامم را در طریق روح بدانم.
زاهد مرد را به کنار چاه کوچکی برد و از او خواست بازتاب چهره خودش را در آب بنگرد.
مرد کوشید چنین کند، اما در همان هنگام، زاهد ریگ هایی به درون آب پرتاب می کرد و به آب موج می انداخت.
مرد گفت: اگر شما همین طور ریگ در آب بیندازید که نمی توانم چهره ام را در آب ببینم.
زاهد گفت: درست همان طور که آدم نمی تواند جهره خودش را در آب های مواج ببیند، جست و جوی خداوند با ذهنی نگران، جست و جویی ناممکن است.
پائلو کوئلیو
زندگی را باید به رقص درآورد. زندگی، تجارت نیست. زندگی را برای نفس زندگی باید زیست. از زندگی بهره ببرید، اما آن را به سطح یک کارابزار نکشید.
زندگی هدف نیست، چرا که معنای هدف تنزل دادن امور به سطح وسایلی برای رسیدن به چیزهایی است و برای رسیدن به هدف همیشه باید قربانی داد و هر آن چه که دارید باید به پای هدفهای آینده ریخت.
اما عشق بخشنده است، هدیه می کند و توقعی برای دریافت ندارد. پس باید زیست آن هم عاشقانه.
راز زیبائی
پیرزن با وجود سن بالا هم چنان مورد علاقه دیگران بود.
از او پرسیدند که با چه وسایلی خود را آرایش کرده و این قدر زیبا
به نظر می رسد؟
پیر زن با اعتماد جواب داد: من واقعیت را بر لبانم کشیده، با احترام و
مهربانی صدایم را نرم کرده، با هم دردی گوش هایم را تزیین نموده
و با کمک رسانی به دیگران از دست های خود مراقبت می کنم.
من با درست کاری سیمای خود را بهتر نموده و با عشق واقعی روحیه
خود را زیباتر می سازم.
این راز زیبائی من است.
راز عشق
به آنان که عاشقند و دوست دار یار
راز عشق در تواضع است،این صفت به هیچ وضع نشانه تظاهر نیست بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوی است میان دو نفری که یک دیگر را دوست دارند. تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آن ها را تازه و با طراوت نگه می دارد.
راز عشق در احترام متقابل است، احساسات متغیر اند اما احترام دو نفر ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است با احترام به نظریات اش گوش کن، احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.
راز عشق در اینست که به یک دیگر سخت نگیرید، عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .
راز عشق درین است که هر روز کار کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند، نگذار که جویبار محبت از کمی باران بخشکد.
راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق یعنی تفکر را از یاد نبری. آیا یک رابطه دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟
راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ با محبت تزئین کنید. بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبائی بروید، ضمنا فراموش مکن که باغ را باید هرس کرد. مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود براین که عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد.
راز عشق در خوشی مشربی است، شوخی با دیگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخی هات باش شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار.
راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، صبر کنی تا خون سردیت را دو باره بدست آوری با این که احساس جلوه الهام است اما شخص اعصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوع درک کند قلبت را آرام کن، تنها به این وسیله است که می توانی چیزها را آن گونه که هستند دریابی
راز عشق در این است که طرف مقابل ات را تحسین کنی، هرگز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند از تحسین غافل نشو، مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی دوستت دارم، گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند.
راز عشق در این است که که بیشتر با نگاه حرف بزنی، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی مثل آن است که پنجره ها را با پرده زیبایی بیارایی و به خانه گرمی و جذابیت بخشی.
راز عشقv در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت میرسد برای نیاز خودت به بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی، اگر لازم بود حتی ماه ها صبر کن تا آماده گی شنیدن آن چه را که می خواهی بگویی پیدا کند.
راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید، به عبارت دیگر از این که می توانید از یک دیگر یاد بگیرید سپاسگذار باشید.
راز عشق در این است که در سکوت دست یک دیگر را بگیرید، کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.
راز عشق در این است که شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند، گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.
راز عشق در این است که به عشق بیشتر از یک دیگر احترام بگذارید، زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است ـ
راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است.
راز عشق در این است که از یک دیگر انتظارات بی جا نداشته باشید، ذهنیت را بر ارزش هائی متمرکز کن که شما را به یک دیگر نزدیک تر می کند، نه بر مسایلی که بین شما فاصله می اندازد.
راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی، در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود، در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلوگیری کنی.
راز عشق در این است که باور ها آرمان ها و اهدفتان را با یک دیگر در میان بگذارید.
و در نهایت ازمنظر این حقیر راز عشق در آرامش سبز آن است
عقل چیست ؟
در سفر معراج پیامبر، جبرئیل به او فرمود : چون سفر سختی در پیش داری، خداوند در این سفر سه فرشته برایت گمارده که یکی را انتخاب کنی :
فرشته عقل، فرشته ایمان ، فرشته حیا
پیامبر فرشته عقل را انتخاب کرد .
جبرئیل پرسید : چرا فرشته عقل ؟
پیامبر فرمود :
کسی که عقل داشته باشد ، ایمان و حیا هم دارد !
اشوعارف هندی در باب عقل می گوید :
به بال هایی نیازمندیم، بال های عشق و نه بال های عقل. عقل به پایین می کشدت، قائم به قانون جاذبه است. عشق سوی ستارگان می بردت، عرفان را در تو جاری می سازد و آن گاه می یابی آن چه را که، ارزش یافتن داشته است. روشن بینی، خرد است. هنگامی که کسی به تمامی عاقل می شود به نقطه ای رسیده است که، سکوت، آرامش، هشیاری و روز و شب از آن اوست. چه در خواب و چه در بیداری، نهری از آرامش، لذت و نیایشی که بر او جاری است. نهری که مائده دنیای (( ماورا )) است !
عرفا، عقل را همپای علم دانسته و به نور تشبیه کرده اند که انسان را از ظلمات جهل نجات داده و یکی از عوامل تقرب به خلوت حق می باشد.
عرف، دشمن همیشگی (( عقل )) را (( دل )) انگاشته اند و جدال مستمر و پیوسته آنان را ناگزیر دانسته و مباحثه میان آن دو را اینگونه نگاشته اند :
دل گوید : عشق آورده ام .
عقل گوید : عشق ! عشق چیست ؟
دل : مفهوم بودن است !
عقل : بودن ، بودن برای چه ؟ به کجا ؟
دل : به آن بالا !
عقل : تا آسمان ها ؟
دل : خیلی بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق !
عقل : چه خوب، من هم می توانم بیایم ؟
دل : تو، نه ! ولی اگر خود را فراموش کنی، با بال های ( ع ) و ( ش ) و ( ق )، آری !
عقل : چگونه ؟
دل : (( ع )) عبیر است ، نسیم دلنواز روح، عطر دلنشین، ایمان به حضرت دوست است، عالم معناست، عینیت است، عهد است، عدم است، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن !
عقل : این همه معنا دارد ؟
دل : هر کدامشان دنیایی اند، مرحله ایی اند، بوی عطر و عبیر را می شنوی، علاقه مند می شوی، بعد باید دل بکنی، اگر عالم معنا را می خواهی، باید نیست شوی، فنا شوی و بعد (( عندالله ((
عقل : خب، ( ش ) چیست ؟
دل : (( ش )) شیرینی آشنایی است، شهد است، شهادت است، شراب است، سپس، شکر، شمشاد است، قامت بالای دلبر است، شقایق است، شوق است، شوق به معشوق را می خواهی، شراب عشقش را بنوش ! آن گاه قول دوستی با تو می بندد. یعنی، همان (( ق ))، قول الهی، قسم الهی، قلم است و قلم، صنع کردگار است، همه هستی، قدرت رب جلیل است، قاعده هستی است، قامت یاز است، قول دوستی است، آن چه همه محتاج آنیم، قسط است، عدالت است، که عاشق به معشوق می رسد، می بینی ! (( ع )) و (( ق )) یکی اند و (( ش )) شرح این دو است، همه یکی اند، همه عشق اند ! یعنی، بالاترین!
عقل : بالاتر هم هست ؟
دل : آری بالاتر هم هست؛ دوست داشتن !
عقل : آن دیگر چیست ؟
دل : دوست داشتن با (( د )) آغاز می گردد، دعای سحرگاهی است، دعوت به دیدار است، دل پر درد است، دیدگانت سرریز خون می شود، دیوانه باید بشوی، دیگراز عشق گذشته ای! بعد، می رسی به(( و )) او واحد است، حضرت عشق ! واجب الوجود از اسماء اوست، وادی درد است، اگر عاشقی ! وارث مهربانی است، اگر دل بدهی. وصف زیبایی، وصل عاشق و معشوق است، خیال سبز دوست داشتن است.
اما، (( س)) :
یعنی، سبحان الله بگویی، سو گند یاد کنی و سبوی نفس را بشکنی آن گاه ساغر عشق را نوش کنی و ساقی مجلس مستان شوی سپس سالک راه شوی، تا ... چکاد هستی. سجاده نمازت را پهن کنی سرشار از عشق شوی و سرشک تا سراج راه شوی و سرمد بمانی. آن گاه سروش آسمانی را به سرور، در دل می شونی سپس، سزاوار پرستیدن، اگر سفال تنت را در راه دوست بشکنی !
آن گاه می رسی به (( ت))
(( ت )) یعنی ، تبارک الله به سویت می نگرد !
اگرتباه کنی نفس ات را ، سپس تارج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی .
اگر تجسم عینی عاشقی شوی ، تپش دلت را می شنوی که تمثیل عشق شدی !
سپس میرسی به (( د )) ، همان که :
داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد، از دوری دلبر !
اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید، درخشش نور را در دل می بینی !
سپس دف زنان و سماع کنان به دیار دلبر که همان دهکده دلدادگی است، گام می گذاری !
آن گاه می رسی به (( الف ))
قامت دوست؛ در این لحظه باید با اخلاص، احرام بپوشی !
و اعتکاف پیش گیری آن گاه حضرت عشق اجابتت می کند، و این لطیف ترین اجر توست !
سپس انجیل به دست می نشینی و افطار خود را با یک لقمه اغماض باز می کنی .
وقتی رسیدی به (( ش ))یعنی ، نیمه راه را آمدی، آن زمان است که ؛ شاهد شکر دهان و شاعر شکر گفتار می شوی و شاکر به درگاهش و شایسته زیستن با عشق اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی . و شراب بی خویشی را نوش کنی و شرح دلدادگی خود را بیان ، که شرط عاشقی همین است !
پس می بویی ، شمیم شوقناک عشق را و دلت ، شرحه شرحه می گردد، در شوق دیدار دلبر . در این لحظه است که ، شبیه حضرت عشق می شوی !
دوباره می رسی به (( ت )) ، از آن رد شو که قبلا برایت گفته ام.
ولی (( ت)) آمده است که به تو بگوید:
با توکل تلاش کن !
ولی تسلیم باش !
بالاخره می رسی به آخر کار؛ یعنی ، (( ن )) تا دوست داشتن ! کامل شود.
نادم باشی از لغزش هایت، ناجی خواهد آمد، یعنی، نور نجات بخش سپس نکهت شبنم و پاکی را می بویی! و نگاهبان حضرت عشق می شوی و عمری به نیایش یار می پردازی و آن گاه ندیم عشق می شوی و در آخر جوهر هستی را نوش می کنی و همه وجودت حضور سبز او می گردد و لاغیر !
دل، لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت :
اینجا خلوت خاص حق است، دیگر جای تو نیست !
دیگر تو، توان فهمیدن، حتی شنیدن آن را نداری، باید بروی دنبال کارت، پی همان استلال های چوبین !
عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان می گزید رفت تا در بستر زمین، یقه یک فیلسوف نهیلیسم را بگیرد !
دل طربناک و تراخوان به سوی (( پژواک رنگین کمان )) پر گشود تا سر سفره دوست، لقمه نور نوش کند!
هلن کلر، عقل را به دانایی تعبیر کرده و بسیار زیبا می سراید :
دانایی قدرت است، نه !
دانایی سعادت است.
چرا که دانایی ، دانشی گسترده و ژرف، شناخت هدف های راستین از دروغین و پدیده های والا از مفاهیم پس است !
پائولو کوئلیو ثمره عقل را خوب فکر کردن می داند و از قول کنفوسیوس چنین می گوید :
خوب فکر کردن یعنی، بدانی چگونه از ذهن و قلب، از نظم و احساس استفاده کنی، وقتی چیزی را بخواهیم، زندگی ما را به طرف آن راهنمایی می کند. اما، از راه هایی که انتظارش را نداریم. خیلی پیش می آید که گیج بشویم، چون این راه ها ما را به شگفت می آورند و فکر می کنیم در مسیر اشتباهیم !
برای همین می گویم :
بگذار احساست تو را راهنمایی کند، اما، برای ادامه این راه، نظم داشته باش !
پس دانستیم، اندوه که مولود رنج است، برای ساخته شدن روح آدمی و تقرب به خداوند ضروری است.
اما گفتیم :
رنج هایی که تقدیر و خواست خدا باشد، نه رنج هایی که به دست خودمان برای خویشتن به وجود می آوریم، اما چه کنیم که کمتر دچار اشتباهات و در نهایت در برابر اندوه و رنج ها، ساخته شویم ؟ چه کنیم تا از آن هایی نباشیم که به فرزندان فرداهایمان بگوییم :
ما را زندگی ساخت ، خدا کند شما را اندیشه بسازد
و این مهم را بدانیم که :
جوان بودن، عذر موجهی برای اشتباه کردن نیست !
زیرا ؛ گاه نخستین اشتباه، آخرین اشتباه زندگی مان می گردد !
آنتونی رابینز با بیانی فهیم می گوید :
موفقیت، نتیجه تشخیص درست است، تشخیص درست نتیجه تجربه است، تجربه نیز اغلب نتیجه تشخیص نادرست است. اما چگونه می توان از تشخیص نادرست پرهیز کرد ؟
خداوند در سوره ( زمر ) آیه 17 پاسخ می دهد :
آن بندگان را به رحمت من بشارت ده که چون سخنان را بشنوند نیکوترین آن را عمل کنند. آنان هستند که خدا آن ها را به لطف خاص خود هدایت فرموده است و هم آنان به حقیقت، خرمندان عالمند!
فقط مشورت !
شادکام، انسانی است که در همه امور با فرزانگان به مشورت می پردازد که طبعا در این مسیر حرکت کردن حرکت در بستری است که انسان طعم خوشبختی و نیکبختی را حتما می چشد، اما به راستی فرق بین انسان خوشبخت و انسان بدبخت چیست ؟
در یک کلام !
خوشبخت ، کسی است که از دیگران عبرت گیرد
و بدبخت ، کسی است که مایه عبرت دیگر گردد!
پس مشکلات قسمت دور را که (( مشکلات خود ایجادی )) می نامیم می توانیم با تفکر و مشورت و اندیشه توام با عمل و در بستر تلاش، توکل، تسلیم و بر سه پایه: امید، ایمان و عشق بنا نهیم که یقینا شاهد مقصود را به آغوش خواهیم کشید و معضلات خود را رفع خواهیم نمود.
ظریفی گوید: اگر (( م )) مشکلات را برداریم، می شود ؟! (( شکلات ))
ببینید ! پس آنقدرها هم سخت نیست، اما یک چیز مهم را فراموش نکنید !
در هندسه نزدیک ترین فاصله بین دو نقطه، خط راست است، اما در زندگی دورترین فاصله بین دو نقطه، خط راست است و همیشه دو راه وجود دارد، یکی از آن ها، آسان و تنها پاداشش این است که آسان است. و راه دیگر سخت اما پاداشش نیک فرجامی است!
طبعا پاک اندیشان و راست قامتان در زندگی چون بر بستر عقیده و حقیقت حرکت می کنند، رنج های بی شماری را تحمل خواهند کرد که دراین میان یکی از رهیافت های نجات و آرامش ما، دعا است !
جان کلام :
یکی از دلایل حیات و مهمترین وظیفه ما در این جهان
تلاش در کسب و افزایش عقل و دانایی است !
پیرزنی 91 ساله بعد از یک زندگی شرافتمندانه چشم از جهان فرو بست. وقتی خدا را ملاقات کرد از خدا چیزهایی پرسید که همواره دانستن آن ها باعث آزارش شده بود.
مگر غیر از این است که تو خالق بشر هستی؟
مگر غیر این است که همه را یک سان و برابر آفریدی؟
پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟
خدا جواب داد هر انسانی که وارد زندگی تان می شود درسی را به شما می آموزد و با این درس هاست که چیزهای مختلفی از زندگی، مردم و ارتباطات اجتماعی فرا می گیرید پیرزن کاملا گیچ شده بود پس، شروع به شکافتن مساله نمود.
وقتی شخصی به تو دروغ می گوید به تو می آموزد که حقیقت همیشه آن گونه نیست که وانمود می کنند پس تو می فهمی که صداقت همیشه آشکار نیست. اگر می خواهی از درون قلب هایشان مطلع شوی باید نقاب هایی را که زده اند کنار بزنی و ماسک خودت را هم برداری و اجازه دهی تا مردم خود واقعی تو را ببینند.
وقتی کسی از تو چیزی را می دزدد به تو می آموزد که هیچ چیز همیشگی نیست و این که همیشه قدر داشته هایت را بدان و از آن ها نهایت استفاده را ببر، چرا که ممکن است روزی آن ها را از دست بدهی. حتی اگر این داشتنی ها ، یک دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص زندگیت باشد. چرا که فقط امروز آن ها در کنار تو هستند و باید قدر آن ها را بدانی.
وقتی کسی به زندگیت لطمه و خسارتی وارد می کند، به تو می فهماند که پیمان های انسانی ترد و شکننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین کار ممکن است که می توانی انجام دهی.
وقتی کسی تو را تحقیر کرد به تو می آموزد که هیچ دو نفری مثل هم نیستند. اگر با مردمی مواجه شده که با تو فرق داشتند، از ظاهر و عمل آن ها در موردشان قضاوت نکن. به کنه و اصل آن ها رخنه کن و آن گاه از قلبت نظر سنجی کن.
وقتی کسی قلب تو را شکست به تو می آموزد که دوست داشتن همیشه این معنی را نمی دهد که شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با این وجود به عشق پشت نکن چون وقتی شخص مناسبت را یافتی آرامش و لذتی را که او همراه خود می آورد تمام سختی های گذشته ات را مبدل به نیک فرجامی خواهد کرد.
وقتی کسی با تو دشمنی کرد به تو می آموزد که هر کسی ممکن است اشتباه کند در این لحظه بهترین کاری که می توانی انجام دهی این است که آن شخص را بدون هیچ ریا و خودنمایی عفو کنی، بخشیدن کسانی که باعث آزار شما می شوند مشکل ترین کاری است که می توان انجام داد.
وقتی کسی را که دوست داشتی به تو خیانت می کند به تو می آموزد تا مقاوم بودن در برابر وسوسه ها بزرگترین معضل بشر است. در برابر وسوسه ها مقاوم باشید که اگر به این مهم عمل نمایید پاداشتان را می گیرید.
وقتی کسی تو را فریب می دهد به تو می آموزد که حرص و آز، ریشه در بدبختی دارد. از ته دل آرزو کن تا رویاهایت به واقعیت بپیوندد این اصلا مهم نیست که خواسته هایت چقدر بزرگ باشند. به موفقیت هایت بیندیش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فکری بر اهدافت پیروز گردد. فکرهای منفی را در تله مثبت اندیشی نابود کن.
وقتی کسی تو را مسخره می کند به تو می آموزد که هیچ شخصی کامل نیست. مردم را با شایستگی هایی که دارند بپذیر و کم و کاستی هایشان را تحمل کن. هرگز شخصی را بخاطر عیوبی که قادر به کنترل آن نیست از خود طرد مکن.
پیرزن که تا این لحظه محو صحبت های خدا بود، نگران این مساله شد که هیچ درسی توسط انسان های خوب به بشر داده نمی شود؟
خدا گفت ظرفیت بشر برای دوست داشتن، بزرگ ترین هدیه من به بشر است هر عملی که از عشق سر می زند به تو درسی می آموزد.
وقتی کسی به تو عشق می ورزد به تو می آموزد که عشق، مهربانی، فروتنی، صداقت، حسن نیت و بخشش می تواند هر نوع شر و بدی را خنثی نمایند. در برابر هر عمل خیر، عمل شری نیز وجود دارد. این تنها بشر است که اختیار و کنترل و برقراری و توازن بین اعمال نیک و بد را دارد.
وقتی در زندگی کسی وارد می شوید ببینید می خواهید چه درسی به او بدهید:
دوست دارید معلم عشق باشید یا بدی؟
و وقتی با زندگی دنیوی وداع گفتید برای من نیکی به ارمغان می آورید یا شرو بدی؟
برای خود راحتی بیشتر فراهم می سازید یا درد وعذابی سخت؟
شادی بیشتر یا غم بیشتر؟...
عشق و عاشقی بیش از پیوند دل ها و تصمیمات مبتنی بر احساس و علائق عاطفی، به یک تفکر، بینش و پایگاه عقلی مستدل و مستحکم نیازمند است. آنان که راه عقل و عشق را از هم جدا می دانند عشق را با احساسات زودگذر و عقل را با محاسبات منفعت جویانه و کوتاه بینانه مادی اشتباه گرفته اند. اگر در اشعار و کتب شعرا، عرفا و علمای ملی و دینی ما نیز از عقل به عنوان پدیده ای مخالف عشق یاد شده است منظور همان عقل حسابگر کوتاه بین است. با این نگرش، نیاز و ناز معشوق و عاشق در هم پیوند می خورد و رفتارهای این دو، رنگی واحد به خود می گیرد. در این نگرش ، کینه و حسد جای خود را به محبت و ایثار و همدلی می دهد. بر خلاف نگرش سطحی نگر در این دیدگاه، دیگر جایی برای عشوه های دروغین و تفاوت میان حرف دل و زبان باقی نمی ماند. دیگر قرار نیست حرفی که از چشم ها خوانده می شود با حرفی که بر زبان ها رانده می شود مغایر باشد و این هیچ چیز نیست مگر صفا و یکرنگی. در این دیدگاه خریدار و فروشنده یکی هستند و هم سطح و مرتبه. خریدار به نیاز خود پی فروشنده است و فروشنده به نازش در به در خریدار. عاشق و معشوق یکی هستند و طالب و مطلوب یکی. هر یک در قامت دلفریب دیگری معنا پیدا می کنند و در آئینه صداقت چشم های هم به تماشای یکدیگر نشسته اند و چه زیباست چنین عشق و وصالی فرخنده.
برای بین المللی شدن به تفکر تازه ای نیاز داریم
دکتر منوچهر فرهنگ، استاد دانشگاه سوئد
تشریح برخی از ویژگی های شرکت هایی که تصمیم می گیرند بین المللی شوند و در کار خود موفق هستند، هم چنین شرایط آن ها و مراحلی که باید بپیمایند تا به مرحله بین المللی شدن برسند، از جمله مطالبی بود که در سخنرانی آقای دکتر منوچهر فرهنگ مطرح شد. این سخنرانی علمی در جمع گروهی از مدیران کشور در محل خانه مدیران سازمان مدیریت صنعتی برگزار شد.
دکتر فرهنگ که استاد دانشگاه «لولیو LULEA» سوئد است در آغاز سخن به چگونگی و فرایند بین المللی شدن شرکت ها اشاره کرد و این که انگیزه شرکت هایی که تصمیم می گیرند بین المللی شوند، چیست و چه مسایلی ممکن است پیش روی آن ها باشد. وی به روند بین المللی شدن شرکت ها، شرایط محیطی برای تحت تاثیر قرار دادن شرکت ها و تاریخچه بین المللی شدن شرکت ها وسازمان ها اشاره کرد و گفت؛ طی سه دهه گذشته تحقیقاتی در آمریکا، ژاپن و اروپا انجام شده است که آیا الگوی خاصی وجود دارد تا چگونگی ورود شرکت ها به بازارهای بین المللی روشن شود. این تحقیقات روی هزاران شرکت اروپایی و صدها شرکت آمریکایی انجام و مشخص شد که شرکت های نوپا که تازه قصد ورود به بازارهای جهانی را دارند، مسیر مشخص را دنبال می کنند به این صورت که این شرکت ها معمولا با انگیزه های خاصی به سمت بازارهای خارجی می روند. مثلا وقتی متمایل به بازارهای بیرونی می شوند که بازارهای داخلی، آن ها را راضی نمی کند. در این حالت شرکت ها ابتدا به سمت بازارهایی می روند که برای آن ها کاملا غریبه نیست. یعنی به سمت بازارهایی می روند که فاصله اقتصادی و فرهنگی کمی نسبت به بازارهای آن ها دارد. به عبارتی تشابه فرهنگی و اقتصادی دارند. مثل این است که ایران بازار داخلی باشد و ترکیه به عنوان یک بازار خارجی فرض شود، این دو از نظر رشد اقتصادی و یا مسایل فرهنگی و اجتماعی چندان تفاوتی با یک دیگر ندارند. یعنی اگر شرکتی ایرانی در ترکیه فعالیت کند، ریسک زیادی در برنخواهد داشت. البته آشنایی با بازار خارجی الزاما بازار همسایه نیست و این روند می تواند به تدریج بین المللی شود.
اصول اولیه بین المللی شدن تدریجی شرکت ها در بازارهای مختلف عبارت است از:
- مساله تعهد
- فاصله اقتصادی – فرهنگی بین دو شرکت یا دو بازار
- مساله ریسک
- دانش
روند این گونه است که شرکت ها ابتدا در بازارهای آشنا وارد می شوند تا تجربه بدست آورند. پس از آن با گام های فراتر ریسک های بالاتری می کنند و به بازارهای ناشناخته تر و دورتر می روند.
این روند تدریجی است به گونه ای که ابتدا با انجام صادرات، به صورت غیرمستقیم آغاز می کنند. بعد صادرات توسعه می یابد و یک شرکت در بازار هدف دایر می شود و در نهایت انجام کار به صورت نوعی سرمایه گذاری فعال تبدیل می شود. پس تدریجی بودن روند بین المللی شدن از دو جهت است یکی از نظر نوع بازاری که انتخاب می شود و دوم از نظر ورود به تک تک بازارها، طوری که ابتدا تعهد کوچکی است و به تدریج که دانش و تجربه بالا می رود میزان ریسک افزایش می یابد و کم کم خود را در بازارهای مورد نظر متعهد تر می سازند.
دکتر فرهنگ ادامه داد؛ در این روند استثناهایی نیز وجود دارد. یعنی شرکت هایی هستند که تابع الگوی قدیمی نیستند. بلکه شرکت ممکن است اولین بازار خود را ژاپن یا استرالیا انتخاب کند و در مدت کوتاهی وارد بازارهای مختلف شود. با مطالعه این گونه شرکت ها متوجه می شویم که آن ها شرکت هایی هستند که در رده صنایع سنتی نمی گنجند و در رده صنایع «های تک» یا تکنولوژی های «بالا» جای دارند. اما «های تک» چیست؟ صنایعی که درصد دانش و فن آوری بالایی دارند اصطلاحا « های تک » تعریف می شود. «های تک» می تواند یک فراورده باشد، یک شرکت باشد و یا یک صنعت باشد. اما صنایع «های تک»کدام ها هستند؟ می دانید که در اغلب صنایع بخش تحقیق و توسعه وجود دارد. که میزان R&D تعیین کننده «های تک» بودن صنعت یا نبودن آن است. به طور کلی دو درصد فروش صرف انجام تحقیق و توسعه می شود، اما صنایعی وجود دارند که سهم بالاتری را برای انجام تحقیق و توسعه خود اختصاص می دهند. اصولا اگر این سهم بالاتر از ده درصد باشد، آن صنایع جزء صنایع «های تک» هستند.
شرکت های «های تک» وقتی می خواهند وارد بازارهای بین المللی شوند با سایر شرکت ها متفاوت می شوند. تحولات اخیر جهان باعث شده است که بسیاری از شرکت ها رفتارهای گذشته خود را کنار بگذارند و یک باره گام های بزرگی بردارند. نکات اصلی ایجاد تحولات اخیر دنیا در جهانی شدن بازارها، از میان رفتن تعرفه ها، تشکیل بلوک های تجاری – اقتصادی و مسایل مربوط به ارتباطات است زیرا ناشناخته ها به خاطر پیشرفت های فن آوری شناخته شده اند. یعنی برای شرکتی که در اسکاندیناوی قرار دارد، بازارهای «هنگ کنگ» دیگر ناشناخته نیست زیرا اطلاعات مورد نیاز خود را به راحتی بدست می آورد. در حالی که در گذشته به دست آوردن چنین اطلاعاتی برای آن شرکت بسیار سخت بود. پس رفتار شرکت ها در بازارهای بین المللی تفاوت کرده است.
الگوهای سنتی و الگوهای امروز
دکتر فرهنگ در ادامه سخنان خود به مقایسه الگوهای قدیمی و الگوهای جدید در روند جهانی شدن شرکت ها اشاره کرد و چنین گفت:
- در گذشته وقتی صحبت از بازار به میان می آمد، منظور بازارهای داخلی بود و امروز در بحث بازارها، بازارهای جهانی مطرح است.
-در گذشته مبنای کار یافتن خریداران جدید بود. امروزه در غرب صحبت از حفظ خریداران است.
- در گذشته به خریداران اطلاعات داده می شد اما امروز از آن ها پرسش می کنند.
- در گذشته شرکت موتور حرکت بود و امروز خریدار مبنای حرکت می شود یعنی اصول عوض شده اند.
- در گذشته ساختار سازمانی بلند بودند اما امروز عمودی و افقی شده اند.
- در گذشته سعی بر این بود که هزینه های متغیر کاهش یابد ولی امروز در غرب این روال است که هزینه های ثابت را تغییر می دهند یا کنترل می کنند.
- در گذشته فعالیت های سازمانی مستقل انجام می شدند؛ اما امروز فعالیت های درونی شرکت ها وابسته به یک دیگر هستند.
- در گذشته صحبت از مدیران بود ولی امروز صحبت از «رهبران» می شود. یعنی امروز دیگر فقط تدبیر نیست بلکه فکر تازه و نوآوری مطرح است.
در زمینه های کنترل کیفیت می توان گفت :
- در گذشته صحبت از کیفیت بود و مواردی را که درست نبودند بیرون می گذاشتند و از پروسه کنترل خارج می کردند، اما امروز تمام فرایند از ابتدای پروسه مد نظر قرار می گیرد.
- در گذشته تاکید روی کیفیت محصول بود اما امروز تاکید روی کیفیت فرآیند است.
- در گذشته صحبت از تصحیح مشکلات بود اما امروز صحبت از پیشگیری مشکلات است.
- در گذشته تاکید بر تکنولوژی بود اما در غرب صحبت از نیروی انسانی است.
- در گذشته صحبت از متخصصان و کارشناسان بود؛ الان به دنبال افرادی هستیم که چندکاره باشند. در سازمان ها قبلا تاکید روی فعالیت های فردی بود؛ اما امروز تاکید روی فعالیت های گروهی است.
- در گذشته تاکید بر این بودکه مدیران چگونه مشکلات را حل کنند؛ اما امروز تاکید بر این است که خود کارگران و کارمندان چگونه می توانند مسایل راحل کنند.
- در گذشته تاکید روی حجم و بزرگ بودن بود که بزرگ زیباست، اما امروز تاکید روی کوچک بودن است.
- در گذشته تاکید بر کاهش هزینه ها بود و امروز تاکید بر حداکثر ساختن ارزش ها است.
- در گذشته توجه به وضع موجود بود، اما امروز بحث بهبود مستمر در کار است.
- در گذشته بر دوباره سازی ساختار سازمانی تاکید می کردند اما امروز صحبت از مهندسی مجدد است. بنابراین طبیعی است که شرکت ها رفتارهای متفاوتی را از خود بروز می دهند.
تئوری منحنی عمر محصولات
سخنرانی به تئوری منحنی عمر محصولات، برای روشن شدن نقش این تئوری در ایجاد پایه و اساس مطالعات در شرکت های بین المللی اشاره کرد و گفت؛ این تئوری بیان می کند که در گذشته تکامل بسیاری از محصولات و شرکت ها از جایی آغاز شده است. فرض کنید در یک کشور پیشرفته یک شرکت ایجاد می شود که مبتنی بر تکنولوژی پیشرفته است این شرکت مدت ها هزینه کرده است تا به یک محصول یا یک فرآیند رسیده است. در ابتدا بازار این شرکت محدود است. زیرا تقاضا کم است، قیمت بالا است و هنوز شرکتی است که سهم عمده ای را برای تحقیقات و توسعه قائل می شود و رقیبی هم در بازار ندارد. به مرور زمان که توجه شرکت تنها به محصول است، تحولاتی در درون و پیرامون شرکت ایجاد می شود مثلا رقبا که به بازار بیایند شرکت مجبور است فرآیند تولید خود را تغییر دهد و بازار گسترده تری ایجاد خواهد شد. تولید تازه باعث می شود که شرکت هزینه ها را کاهش دهد پس به تدریج وضع جدیدی به وجود می آید و حالت ممتاز بودن شرکت از دست خواهد رفت. بنابراین باید به فکر بازار های تازه باشند و این شروع بین المللی شدن شرکت است. ابتدا با صادرات شروع می کند و چون احساس می کند باید اطلاعات خود را از بازار های خارجی افزایش دهد، طرز تفکر شرکت نیز تغییر خواهد کرد. با بررسی متوجه می شود که آن چه که باعث فروش محصول می شود پایین بودن قیمت است. پس محصول گرایی تبدیل به قیمت گرایی خواهد شد. کم کم رقبایی در بازار مقصد خود پیدا می کند. بنابراین برای مقابله با رقبای جدید ناچار است تا در محل، سرمایه گذاری های جدیدی انجام دهد.
پس از وضعیت اول یعنی «های تک»، که تنها در بازارهای داخلی جریان داشت، وارد مرحله دوم یعنی بازارهای بین المللی می شود (INTERNATIONALIZATION) و فاز سوم سرمایه گذاری است. (MOLTINATIONALIZATION)
می توان گفت یک شرکت چند ملیتی فقط سرمایه گذاری خارجی دارد و حداقل در دو بازار تولید خارجی دارد. مرحله بعدی، فاز جهانی شدن یا GLOBALY است. در فاز اول توجه به تحقیق و توسعه بود در فاز دوم بازار برای شرکت تعیین کننده بود و در فاز سوم به علت افزایش رقبا تاکید روی قیمت بود اما الان توجه به مسایل جدیدتر است.
حالا فرض کنید محصولی را همه شرکت ها تولید و ارائه می کنند. بنابراین نمی توان به بازار به صورت جغرافیایی فکر کرد. بلکه باید فکر کرد که خریداران در همه جهان وجود دارند. مثلا ممکن است بازار مقصد شما جوانان باشند یعنی محصولی برای جوانان در سراسر جهان تولید کنید، خواه جوانان در هند باشند یا در ژاپن و یا در کانادا.
یکی از گرفتاری های شرکت هایی که فازهای قبلی را پشت سر گذاشته اند اما هنوز موفق به تغییر طرز تفکر قبلی خود نشده اند این است که وارد مرحله چند ملیتی شده اند اما هنوز به بازارهای داخلی فکر می کنند یا وارد فاز بین المللی شده اند اما هنوز تفکر بومی و داخلی دارند.
دکتر فرهنگ افزود؛ در ایران گاهی طرز تفکر یک دوره در دوره دیگری به کار برده می شود. یعنی فرضا تولید گرایی یا فروش گرایی را در دوره خریدارگرایی به کار می برند و این یک اشکال بزرگ است. به ویژه که درباره بازارهای بین المللی باشد. چه در چارچوب یک شرکت و چه در سطوح تصمیم گیری در دولت باشیم و در ارتباط با مسایل اقتصادی باشیم. بی ارتباط با بحث این نشست نیست زیرا از دنیا جدا نیستیم. فقط به طرز تفکر تازه ای احتیاج داریم و به مسایل طور دیگری باید نگاه کنیم.
البته تنها ما دست خوش مشکلات نیستیم؛ بلکه در تمام کشورها مسایل جدی وجود دارد. تمام کشورهایی که اصطلاحا کشورهای پیشرفته خوانده می شوند، با مسایل جدی روبرو هستند. مثل سقوط کمونیسم یا بحران اروپای شرقی. در سوئد بخش دولتی مجبور بود کارخود را تا 30 درصد محدود و کوچک کند و افراد بسیاری بی کار شوند. اما در کشورها، هم امکانات وجود دارد و هم تهدیدات. این که ما چقدر دست خوش تهدیدات باشیم و یا چقدر از امکانات جدید استفاده کنیم، بسته به این است که شرکت ها چقدر از اطلاعات در اختیار خود استفاده کنند.
ریسک پذیری در صادرات
سخنران در بخش دیگری از سخنان خود به معرفی تحقیقی پرداخت که برای مشخص ساختن میزان ریسک پذیری بسیاری از شرکت های صادر کننده انجام شده است. وی گفت؛ این تحقیق روشن کرد که شرکت های صادر کننده تا چه اندازه حاضرند نسبت به بازارهای خارجی ریسک کنند و دید آن ها نسبت به این امر چیست. از میان 800 شرکت که تحقیق شد اکثریت آن ها اعتقاد داشتند که برای صادرات حاضرند به طور متوسط تا 5 سال ضرر را بپذیرند. این شرکت ها اکثرا کوچک بودند اما شرکت های بزرگ ریسک پذیری بیشتری از خود نشان می دهند.
مهمترین بازار در دنیا بازار چین است و هزاران شرکت آمریکایی، ژاپنی، اروپایی در بازار چین حضور دارند. اغلب این شرکت ها سال های زیادی با ضرر روبرو بودند ولی چون خود را به چیزی متعهد کردند ضررها را پذیرفتند. وقتی با شرکت های ناموفق در بازارهای بین المللی صحبت می شود، اعتقاد دارند، علت شکست آن ها در بالا بودن قیمت و پائین بودن کیفیت بوده است. اما شرکت های موفق قیمت را در پایین فهرست کار خود قرار داده اند و مساله کیفیت در وسط فهرست و آن چه را که در رأس کار خود قرار داده اند «تعهد» است شرکت های موفق می گویند:
«رمز موفقیت در این است که شما خود را به بازارهای جهانی متعهد کنید»
به نظر شما ارتباط میان شرکت ها و دولت ها در کشورمان چگونه است؟
در کشورهای در حال توسعه مساله سیاست های دولت را از سیاست های شرکت ها نمی توان جدا کرد. طوری که استراتژی ها به یک دیگر وابسته هستند.
اما وقتی به کشورهای اروپایی و آمریکایی دقت می کنید، ضمن این که شرکت های آن ها در ارتباط با دولت های خود هستند، اما در واقع هر شرکت ساز خود را می نوازد. زیرا شرکت ها آن چه که نفعشان است انجام می دهند و دولت ها کارهای لازم را انجام می دهند. می دانید که دولت ها دنبال هدف های اجتماعی و سیاسی هستند و یا در پی ایجاد اشتغال در جامعه می باشند. اما شرکت ها ممکن است هر لحظه جای خود را تغییر دهند؛ چه دولت ها دوست داشته باشند، چه نداشته باشند.
امروزه تمام شرکت های اروپایی در کشورهای اروپایی تصمیماتی را اتخاذ می کنند که ممکن است با مصالح ملی شان تناقض داشته باشد. فرض کنید یک شرکت لباس دوزی در سوئد بخواهد کار خود را متوقف کند و به مثلا کشورهای بالتیک، برود و این کار را بدون توجه به بسیاری از سیاست های دولت سوئد می کند. یا مثلا شرکت «اریکسون» بخش R&D خود را به طور کامل به چین انتقال داد، چون 100 مهندس چینی را می توانست به قیمت یک مهندس سوئدی استخدام کند. دولت سوئد نیز جلوی این اقدام شرکت اریکسون را نمی گیرد. بلکه زمینه ای را فراهم می سازد تا با رشد و فعالیت شرکت ها در سوئد مساعد باشد. زیرا معتقد است اگر شرکت اریکسون نمی خواهد در سوئد بماند، ممکن است شرکت دیگری قصد فعالیت در سوئد را داشته باشد. همین طور هم شد چون شرکت های سوئدی در جاهای دیگر سرمایه گذاری و فعالیت دارند و سایر شرکت های اروپایی و امریکایی وارد سوئد می شوند.
امروزه در بازارهای جهانی وضعیت دشواری از نظر بازاریابی و حضور در جامعه اقتصادی بین الملل پیش آمده است. در گذشته فرصت های خوبی وجود داشت، که امروز دیگر نیستند و امروز رقابت هایی وجود دارند که سابق وجود نداشتند .
اگر روش مان جواب گو نیست آن را عوض کنیم
دکتر اسپنسر جانسون نویسنده کتاب " چه کسی پنیر من را برداشت " فرق بین آدمها و موشها را اینطور توصیف میکند:
وقتی یک موش حس میکند تلاشهایش به نتیجه نمیرسد، روش خود را عوض میکند. اما وقتی آدمها حس میکنند کاری که انجام میدهند به نتیجه نمیرسد، عصبانی و خسته شده و دوست ندارند روش خود را عوض کنند. حتی گاهی اگر کسی، راه کار تازهای را به آن ها نشان دهد، حالت دفاعی به خود میگیرند و میگویند:
· من همیشه این کار را همینطور انجام دادهام!
· من این مدلی هستم!
در اصل این آدمها از پذیرفتن راه کار تازه و انجام آن میترسند و حس میکنند ترسشان به این معنا است که سایر روشها اشتباه است. همیشه آن چه به نظر ما طبیعی و صحیح به نظر میرسد در اصل محصول باورهایمان است و به ندرت نشاندهنده همه احتمالات و امکانات پیش رویمان یا ...
اگر واقعا میخواهیم در زندگی مان نتایج متفاوتی بهدست بیاوریم باید از حصاری که به منظور راحتی دور خود کشیدهایم پا را فراتر گذاشته و راهکارهای متفاوتی را امتحان کنیم
شکست وجود ندارد
تنها شکستی که در زندگی وجود دارد این است که دست از یادگیری برداریم.
بهجز این مورد هر نتیجهای که پیش رویتان میآید، بازتابی است که به شما میگوید آیا راه کار انتخابی، شما را به هدف نزدیکتر کرده یا دورتر. آدمهایی که به اهدافشان میرسند یک خصوصیت مشترک دارند:
( آن ها از شکست و اشتباه نمیترسند )
چرا ؟
چون میدانند که :
- ................
- ...............
- چون می فهمند که خیلی چیزهاهم نمی دانند.
هر اشتباه یا شکست فرصتی است برای یادگیری که نباید از آن غافل شد.
خوب این یعنی چی؟
در اصل، این ما نیستیم که شکست میخوریم، راه کارها، روشها و برنامهریزی ماست که با موفقیت مواجه نمی شوند.
افراد ساعی معمولا روشها را تغییر میدهند تا راه کاری را انتخاب کنند که نتیجه بدهد. ضمنا وقتی برای رسیدن به اهداف، تلاش کنیم، پیروزی برایمان شیرینتر میشود. وقتی آگاه شویم که شکست پایان راه نیست و فقط سنگی است که سر راه پیروزی قرار دارد، دیگر به موانع بهعنوان عوامل منفی نگاه نمیکنیم بلکه آن ها را نقاط راهنما به حساب میآوریم که در این سفر برایمان شادی و موفقیت به ارمغان میآورند.
ما همین حالا در حال شکل دادن به آیندهمان هستیم
تفاوت بارزی که بین افراد موفق و ناموفق وجود دارد این است که افراد موفق در حال زندگی میکنند اما افراد ناموفق در گذشته سیر میکنند. اگر دائم به گذشته بچسبید تمام زیبائیها و فرصتهایی را که زندگی در حال حاضر به شما ارزانی کرده از دست میدهید! اگر در حال زندگی کنید به سرعت میتوانید فرصتهای رسیدن به اهدافتان را صید کنید!
مهم نیست در گذشته چقدر تلاش کردهایم، هر لحظه از هر روز زندگی، فرصتی تازه است تا به خوشبختی و موفقیت نزدیکتر شویم. اگر بار دیگر ترسهای قدیمی و باورهای محدود کننده مانع شادی و موفقیت ما شدند، آن ها را در ذهن متوقف کرده و در درون، افکار مثبت و خوشبینانه را جایگزین افکار منفی کنیم. قدرت باورهای مثبت آن قدر زیاد است که میتوانیم به کمک آن ها درهر فضایی که تصور می کنیم حضور داشته باشیم.
آن گاه که غرور کسی را له می کنی،
آن گاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آن گاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آن گاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آن گاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم،
دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
