وجدان کاری عبارت است از مجموعه عواملی که فرد سازمانی، نظام ارزشی به وجود میآورد.
وجدان کار یکی از حوزههای وجدان انسان است که در سایه اخلاق کاری به وجود میآید و مرز بین درست و نادرست و صالح و ناصالح را معین میکند.
برخی از متفکرین، وجدان را به معنای آگاهی از اندیشههای پنهان آدمی میدانند یعنی آن چه که «ناخودآگاه» و حتی «خودآگاه» در ارتباط با اعمال، تلقی و ارزیابی میکند. برخی نیز وجدان را قضاوت درونی افراد در باب کردارهای خود دانستهاند زیرا انسانها معمولا در ارزیابی اعمال خود در خلوت و تنهایی قضاوتهای منصفانهای دارند و خود را آن گونه که هستند، میشناسند و در حقیقت بر اعمال و رفتارهای خود اشراف دارند. هر چند که ممکن است ظواهر اعمال و رفتارهای آنان با آن چه وجدانشان داوری کرده است، تفاوتهای فاحش داشته باشند.
اخلاق، بینش شخصی و روحیه شایستهای است که همه افراد در اجتماع واجد آن هستند و آن را به عنوان فضیلت اخلاقی میشناسند اما ممکن است به آن کمتر توجه کنند. اخلاق کاری همان بایدها و نبایدهایی است که اجرای آن ها در محیط کار در مسیرتحقق اهداف کاری سازمان است و به تعبیر شورای فرهنگ عمومی کشور « وجدان را میتوان وضعیتی دانست که در آن افراد جامعه در مشاغل خود سعی میکنند کارهایی را که به آنان محول شده است به بهترین وجه، بهطور دقیق و با رعایت اصول بهینهسازی به انجام برسانند.» وجدان کار انسان را وادار میسازد تا همواره برای تحقق این آرمان تلاش کند.
چه عواملی در سازمان بر وجدان کاری موثرند و شرایط مساعد یا نامساعدی را برای آن فراهم میکنند؟
اولین و مهمترین عامل در وجدان کاری، عدم توجه به ویژگیهای انسانی فرد در سازمانهاست. در واقع آن چه موجب موفقیت هدفهای یک سازمان میشود آن است که مدیر یا سازمان بتواند هدفهای سازمان را در قالب گروهها اجرا کند. با ارضای نیاز اجتماعی، احساس نیاز به احترام در فرد رشد میکند.
دومین عامل سازمانی موثر در وجدان کار را میتوان شغل و ویژگیهای آن نام برد. قرار دادن کنارکنان در شغل مناسب و مورد علاقه ایشان، آنان را به بهتر کار کردن و ارایه نتایج مطلوبتر تشویق میکند.
سومین عامل سازمانی موثر در وجدان کار، عملکرد موثر مدیریت در ارزیابی کارکنان به روشهای معین و مشخص، تشویق و تنبیه مناسب آنان و برنامهریزی آموزشی برای کارکنان است. آموزش موجب میشود فرد بهتر کار خود را بشناسد و از انجام آن لذت ببرد. این امر اسباب رضایت شغلی و تقویت وجدان کار را فراهم میسازد.
بنابراین دستیابی به کشوری آباد، آزاد و مترقی نیازمند کار و تلاش هدفمند، به روز و اصولی نیروهای کاری با وجدان است.
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.
در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند :
“باید ازشما عکس برداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه”
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
او گفت، زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است......
سپاس بی کران از جناب آقای شلالوند عزیزم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
تحفه کنیز یکی از تجار بغداد بود که در عین زیبایی و دلربایی در کار خوانندگی و نوازندگی هم در عصر خود نظیر نداشت، تاجر هم شیفته او بود اما تحفه همیشه به او جواب رد میداد.
روزی تحفه در هنگام نوازندگی ترانهای به این مضمون خواند :
تمام وجود من از عشق لبریز است، ای که جز تو سروری ندارم چگونه مرا در میان مردم گرفتار بردگی کردی، بعد هم ساز خود را شکست و به گوشهای رفت. تاجر فکر کرد او معشوقی پیدا کرده که چنین بیقرار شده است. امّا هر چه کرد از این معشوق ساختگی اثری پیدا نکرد و حال تحفه نیز دگرگون شده بود و شب و روز غیر از ناله و گریه کاری نمیکرد.
تاجر از کنیز خود پرسید چرا این حال را پیدا کرده است؟
تحفه گفت حق از اعماق قلبم مرا به سوی خود خواند، زیرا از خدا دور شده بودم حال مرا به خود نزدیک ساخت و بنده برگزیده کرد، من هم با میل دعوت حق را پذیرفتم و از رفتار و کردار گذشته خود پشیمان شدم.
تاجر خیلی سعی کرد او را رام خود کند امّا نشد. سرانجام به گمان این که او دیوانه شده او را به بیمارستان روانی سپرد تا بر دست و پایش زنجیر بزنند ( این گونه بلایا امتحانی است برای بندگان مقرب خدا تا در سختیها و تلخیها طلای وجودشان خالصتر شود و مقام آن ها در بارگاه خدا افزایش پیدا کند) تحفه نیز بر اثر محبت خالص و ایمان پاکی که پیدا کرده بود با تحمل این سختیها، مرحله تازهای در زندگیش آغاز شده بود و در مسیر تکامل قرار گرفته بود.
روزی سریسقطی که او نیز از عرفای صاحب نام بود، از بیماران عیادت میکرد تحفه را دید، از پرستارش در مورد او پرسید گفتند به مناسبت اختلال روانی بستری شده است. تحفه با شنیدن این حرفها گریست و گفت: مردم من دیوانه نشدهام، من مست باده عشق و دلباخته کوی دوستم. من شیفته محبوب خود هستم و از درگاه او دور نمیشوم. همین طور که تحفه حرف میزد سریسقطی گریه میکرد.
تحفه گفت تو از شنیدن وصف دوست گریه میکنی، اگر او را میدیدی و کامل میشناختی چه میکردی و آنگاه بیهوش شد. وقتی به هوش آمد سریسقطی از او نام معشوقش را پرسید، تحفه گفت او به دلها نزدیک است و دوستان را به سوی خود میخواند. او شنوا، دانا، حکیم، بزرگ و رحیم است.
سریسقطی به تاجر که برای عیادت تحفه آمده بود گفت :
او شایسته احترام است نه این که او را حبس کنی، تاجر گفت من او را در راه خدا آزاد کردم و تحفه با شنیدن این حرف به گریه افتاد و به درگاه خدا سجده کرد.
بدین ترتیب این بانوی بزرگوار دورانی سخت و ناگوار را پشت سر گذاشت و ثابت کرد در راه خدا از تحمل هیچ رنج و مشقتی نمیترسد و هر کس ادعای عشق و شوق دیدن حق را دارد باید در محبت او بکوشد تا به وصال او برسد.
یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلَاقِیه
اى انسان حقا که تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى کرد.
(سوره انشقاق آیه 6)
پایان نامه خرگوش
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.
پایان
----------------------
نتیجه
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد.
هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید.
آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟
ممنون از دوست ارجمندم سرکار خانم بیتا طهماسبی
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم ها.
حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان.
خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.
آدم های معتبر و با شخصیت.
کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین آدم ها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
وشما از کدام دسته ای؟
راز 10/90
راز 10/90 را کشف کن. پی بردن به این راز زندگیت را تغییر خواهد داد.
راز 10/90 باور نکردنی است!
تعداد اندکی از مردم از آن با خبرند و آن را در زندگی روزمره به کار میبرند. هر روز میلیون ها نفر به ناحق از فشارها، مشکلات و رنج هایی در عذابند. این آدم ها چندان موفق به نظر نمیرسند.
روزهای بد، روزهای بدتری به دنبال خواهد داشت. به نظر میآید دائما وقایع وحشتناکی در حال وقوع است، استرس همیشه وجود دارد، از خوشی خبری نیست و روابط بین افراد در حال از هم پاشیده شدن است. بهترین ساعات عمر با نگرانیها و دلمشغولی های بیمورد تلف میشود. امکان لذت بردن از زندگی وجود ندارد. دوستی ها از بین میروند و زندگی بیرحم و کسالت آور به نظر می رسد. و امکان لذت بردن از زندگی وجود ندارد.
جملات بالا توصیف حالات روحی شما نیز بود؟
اگر این طور است ناامید نشوید. شما میتوانید به انسانی کاملا متفاوت تبدیل شوید.
فقط کافیست به راز 10/90 پی ببرید و از آن در زندگی تان استفاده کنید.
این راز می تواند زندگی تان را تغییر دهد.
این راز چیست؟
10% زندگی همه ما اتفاقاتی است که میافتد. اما 90% بقیه چی؟
90% بقیه هم عکس العمل هایی هستند که ما به آن 10% اتفاقات رخ داده، نشان میدهیم.
این یعنی چه؟
در واقع هیچ کدام از ما کنترلی روی 10% اتفاقاتی که برایمان میافتد نداریم. ما نمیتوانیم جلوی خراب شدن اتومبیل مان را بگیریم، ممکن است هواپیمایمان دیر برسد و تمام برنامههای ما به هم بریزد. و یا ممکن است ماشین دیگری در ازدحام و شلوغی خیابان راه ما را بند بیاورد.
بله این عکس العمل های ما است که 90% بقیه اتفاقات را شکل میدهد.
تو هیج کنترلی روی چراغ راهنمایی رانندگی نداری که کی قرمز است یا کی سبز میشود اما می توانی عکس العمل خود را در مورد چراغ قرمز که طولانی بنظر میرسد کنترل کنی. با کنترل خودت در مواقع لازم مانع از مورد تمسخر قرار گرفتن توسط دیگران خواهی شد.
مثالی میزنم:
تو در حال صرف صبحانه با خانواده هستی که دست فرزند کوچکت به فنجان جای میخورد و همه آن روی لباست میریزد. خوب تا این جا کنترل اوضاع دست تو نبود و تو نمیتوانستی مانع از وقوع آن شوی. اما خوب دقت کن:
این که چه اتفاقاتی بعد از آن بیفتد کاملا در دست توست. تو عصبانی می شوی، شاید فحش هم بدهی و به شدت فرزندت را برای ریختن چای روی بلوزت دعوا میکنی. فرزندت گریه میکند. تو هم بعد از دعوا کردن او به طرف همسرت برمیگردی و از او هم برای این که فنجان چای را درست لبه میز گذاشته است، انتقاد میکنی. درگیری لفظی کوتاهی بین شما پیش میآید. تو با عصبانیت به طبقه بالا میروی لباست را عوض میکنی و بعد با عجله پایین میآیی و میبیینی که فرزندت در حالی که هق هق میکند هنوز در حال خوردن صبحانهاش است، پس هنوز آماده رفتن به مدرسه نیست، بنابراین کمی دیر میجنبد و از سرویس مدرسه جا میماند. همسرت هم دیر کرده است و باید هر چه سریع تر خود را به محل کارش برساند. حالا این تو هستی که باید با عجله ماشین را روشن کنی و فرزند کوچکت را به مدرسه برسانی. چون دیرت شده است مجبوری با سرعت بیشتر از حد مجاز رانندگی کنی. پس از 15 دقیقه تأخیر و یک قبض جریمه بالاخره به مدرسه میرسی. فرزندت که خیلی عجله دارد بدون خداحافظی به طرف ساختمان مدرسه میدود.
حالا تو با 20 دقیقه تأخیر به اداره میرسی، ولی تازه میفهمی که کیفت را با خودت نیاوردهای. روزت را خیلی بد شروع کردهای و با گذشت ساعتها میبینی که اوضاع دارد بدتر و بدتر هم میشود. زمان کار تمام شده است و وقتش است که به خانه برگردی.
وقتی به خانه میرسی متوجه میشود اشکالی در روابط تو با همسر و فرزندت به وجود آمده است.
میدانی چرا؟
به خاطر عکس المعمل هایی که امروز صبح به آن اتفاق نشان دادی.
خوب فکر میکنی چرا چنین روز بدی را پشت سرگذاشتی؟
1ـ آیا فنجان چای باعث آن شد؟
2ـ آیا فرزندت مقصر بود؟
3ـ آیا پلیس و جریمهای که شدی این اوضاع را پیش آورد؟
4ـ آیا خودت اوضاع را به این شکل درآوردی؟
بله البته که پاسخ 4 درست است. تو هیچ کنترلی بر ریخته شدن فنجان چای نداشتی اما عکس العمل تو در طول 5 دقیقه پس از آن اتفاق بود که تمام روزت را خراب کرد. اما آن چه که میتوانست و درست بود که اتفاق بیافتد تا روز خوبی در انتظار تو باشد چه بود؟
فنجان چای روی بلوزت میریزد. فرزندت میخواهد بزند زیر گریه، اما تو خیلی آرام میگویی:
" اشکالی ندارد عزیزم، فقط دفعه بعد دقت بیشتری بکن تا فنجان چای را نریزی." حولهای بر میداری و به طبقه بالا میروی. بعد از عوض کردن بلوز. کیفت را برمیداری و سریع به طبقه پایین میآیی. از پنجره میبینی فرزندت در حالی که دارد برای تو و مادرش دست تکان میدهد، سوار سرویس مدرسه شد.
قبل از رفتن به محل کارت با همسرت خداحافظی میکنی. پنج دقیقه هم زودتر به اداره میرسی و با خوشرویی شروع به احوالپرسی با همکاران میکنی. رییس به تو میگوید که روز خوبی در پیش خواهید داشت.
دیدی که این دو عکس العمل متفاوت به یک اتفاق چه نتایج متفاوتی به دنبال داشت!!!
دو سناریوی مختلف که شروعی مشابه داشتند به دو گونه کاملا (برعکس ) متناقض پایان یافتند.
چرا؟ چون عکس العمل تو متفاوت بود.
همان طور که گفتم، ما هیچ کنترلی روی 10% از اتفاقاتی که برایمان میافتد نداریم، اما 90% بقیه را با عکس العمل خودمان نسبت به آن اتفاقات شکل میدهیم. برای به کار بردن راز10/90 چند راه پیشنهاد میکنم:
اگر کسی حرف بدی در مورد تو به زبان آورد از کوره در نرو، بگذار ناراحتیت فروکش کند البته میتوانی بگذاری که آن حرف تاثیر ناخوشایندی بر تو بگذارد اما با نشان دادن عکس العمل مناسبی به آن میتوانی از خراب شدن بقیه روزت جلوگیری کنی. یک عکس العمل بد و نامناسب به اتفاقی که افتاده است می تواند باعث از دست دادن دوستانت، اخراج شدنت و مورد فشار قرار گرفتنت شود.
اگر رانندهای در خیابان جلوی تو بپیچد و راه تو را بند آورد، با عصبانیت روی فرمان ماشین میکوبی! (یکی از دوستان من از عصبانیت فرمان ماشینش را از جا کند) آیا فحش میدهی و یا فشار خونت خیلی سریع بالا میرود! و یا این که پیاده میشوی و با آن راننده خاطی گلاویز میشوی!
برای چه کسی اهمیت دارد که 10 دقیقه دیرتر به اداره برسی؟
چرا اجازه میدهی روزت خراب شود؟
راز 10/90 را همیشه به یاد داشته باش و نگرانی را از خودت دور کن.
وقتی به تو خبر میدهند که از محل کارت اخراج شدهای چرا میگذاری خوابت با افکار پریشان به هم بریزد و عصبیتر شوی؟
بهتر نیست به جای این که انرژی و وقتت را صرف نگران شدن بکنی از آن برای پیدا کردن کار جدیدی استفاده کنی؟
وقتی هواپیما دیر میرسد و تمام برنامههایت بهم میریزد چرا عصبانیت خود را سر کمک خلبان خالی میکنی؟ او که هیچ کنترلی بر اوضاع نداشته است، از این فرصتی که تا رسیدن هواپیما باقی است می توانی برای مطالعه، آشنا شدن با سایر مسافرین و ... استفاده کنی. با تحت فشار قرار دادن خود در چنین مواقعی فقط باعث میشوی اوضاع بدتر و بدتر شود.
حالا دیگر به راز 10/90 پیبردهای، آن را در کارهای روزانهات به کار ببند و از نتایج شگفت انگیزی که به ارمغان میآورد لذت ببر.
با تشکر از دوستم عزیزم جناب آقای حیدر ارجمندی
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگ تر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیک تر که غذای مورد علاقه ماهی بزرگه بود.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشه وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.
می دانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.
ممنونم از مساعدت های سرکار خانم پروین قنایی
از مدیر فرمانی تا مدیر اقناعی
هر مدیری با سه نوع شخصیت و دو نوع فرمان در محیط خود روبه روست. این سه نوع شخصیت عبارتند از شخصیت های وابسته، مستقل و همبسته.
شخصیت وابسته از طریق فرمان های اجرایی، شخصیت مستقل از طریق عقل مشترک( اتوماسیون) و شخصیت همبسته از طریق فرمان های تبدیلی و نیروی نقد، فعال می شوند.
بدین ترتیب هر مدیری ناچار است در فرآیندهای کار، شخصیت وابسته را به مستقل و مسقل را به همبسته تبدیل کند. این رابطه ها از طریق دو میدانِ رابطه براساس چارت، و رابطه های آزاد، قابل تحقق است. غرض از رابطه های آزاد همان رابطه هایی است که در محدوده فضای آزاد فرمان های تبدیلی می آید.
بهتر است با مثالی این موضوع را روشن کنیم :
جناب مدیر صبح وارد دفتر کارش می شود و متوجه می شود که بخش فروش به وظیفه اش برای فروش به فلان فرد اقدام نکرده است. او در این شرایط با استفاده از قدرتی که چارت تشکیلاتی به وی تفویض کرده است فرمانی تحت این عنوان و به صورت کتبی به مدیر فروش خود ابلاغ می کند:
به فلان شرکت فلان مقدار مواد فروخته شود!
و سپس به دوستی که در کنارش نشسته می گوید، ببینید، آن مدیر فروش ناتوان از ردیابی شرایط برای فروش به فرد یاد شده است، در حالی که مدیر تولید بدون آن که نیاز به فرمان داشته باشد خود به خود وظیفه اش را انجام می دهد. به نظر می رسد که کارمندِ اول، کارمندی وابسته به فرمان های اجرای است و کارمندِ دوم، خود منطق های لازم را برای اجرای کار دارد و شخصیتی مستقل است.
این در شرایطی است که من می خواهم یک فرمان تبدیلی را دنبال کنم و آن فرمان مبنی بر افزایش 20 درصد در تولید و به طور طبیعی 20 درصد هم در فروش است.
هنگامی که مدیرعامل جلسه را رسمی می کند و فرمانی تبدیلی به کارکنان ابلاغ می کند، بلافاصله رابطه اش از رابطه اجرایی/ تحکمی به رابطه ای انتقادی بدل می شود. مدیرفروش و مدیر تولید احساس می کنند رابطه شان با مدیرعامل یادشده دگرگون شده است. آن ها در حال بحث و تبادل نظر با مدیر بالادستی خود برای دست یابی به منطق های لازم برای افزایش 20 درصد تولید و فروش هستند.
پس از بحث های اولیه معلوم می شود که برای دست یابی به منطق های لازم برای تحقق فرمان یاد شده لازم است با چند کارگر فنی و مسوول پژوهش و چند کارمند فروش نیز تبادل نظر شود. بدین ترتیب رابطه میان مدیران بخش ها با تعدادی از کارمندانشان نیز دچار تحول می شود.
مدیرعامل متوجه این نکته می شود که وجود دو عامل انگیزش و آموزش برای تحقق فرمان تبدیلی یاد شده بسیار مهم اند. اما انگیزش را چگونه می توان پدپد آورد؟
به نظر می رسد این مرحله بسیار حساس است. رابطه های مبنی برانگیزش از طریق ایجاد فضای آزاد پدید می آیند. این نوع انگیزش ها عموما هر چه شخصیت کارکنان را از وابسته به مستقل و از آن به همبسته تبدیل کند، خصوصیتی معنوی تر پیدا می کند.
جریان تحول در انگیزه ها بستگی به حوزه ارتباطی دارد. برای مثال در میدان های وابستگی سیاسی، دو نیروی فرمان و ترس عمل می کنند.
در میدان های مستقل اقتصادی، دو نیروی پول و طمع، و در میدان های همبسته، دو نیروی پرسش و نقد یا جریان ردیابی پاسخ، عمل می نمایند.
در اولی انگیزه ها معطوف به قدرت تحکم بوده و ماهیتی اجرایی دارند، منطق ها در پس حجاب فرمان ها مخفی می مانند، نیروی ترس به عنوان واکنش منفعل در مقابل زور، فرد را از درون تهی کرده و قدرت ایجاد رابطه ایی عقلایی و مبتنی بر منطق هایی که در جریان استعلا تغییر پیدا می کنند را از وی سلب می کند. چنین تهی سازی موجب شتاب گیری جریان افت کیفیت و افزایش پایه سیستم می شود( افزایش آنتروپی). طبیعی است با افزایش بحران به ناچار باید بر میزان زور افزود، که خود به خود جریان نیهلیستی ترس نیز بیشتر آشکار می شود.
بدترین بازتاب افزایش ترس، گرایش ارتباطات باز به ارتباطات بسته است( حجاب آفرینی). در این جریان امکان نقادی و زایش منطق های جدید توسعه از دست می رود. به عبارت بهتر، مدیران ناتوان از اعمال فرمان های تبدیلی می شوند و روز به روز جریان اعمال فرمان اجرایی به دلیل واکنش های آنارشیک حاصل از ترس بیشتر می شوند، به طوری که به تدریج این طور تصور می کنند که کار مدیر، چیزی جز اعمال فرمان های اجرایی نیست.
بدترین بازتاب جریان شتاب گیری زور- ترس را می توان در ظهور نوعی نیروی مقابله با پرسش ها مشاهده کرد.هرچه مدیری به سوی فرمان های اجرایی، بیشتر روی آورد، وقت کمتری برای تحمل پرسش ها پیدا می کند، بدین ترتیب رابطه های معنوی در صحنه زندگی در این جریان حذف می شود. در این حال هر پرسشی نوعی جریان برای آشکارسازی بی نظمی تلقی می شود و دست آخر مدیران ناچار می شوند منطق های به کارگیریِ فرمان های خود را از مرز قابل نقد به حوزه تقدس کشانده و جریای پرسش را به صورت گناه تلقی کنند. آنان بدین طریق می خواهند بر قدرت اعمال فرمان های اجرایی خود افزوده و واکنش های پرسش آفرین را کنار بگذارند، یا بهتر بگوییم، سرکوب کنند.
بدین ترتیب سیستم های کاری این چنینی، به سرعت پیر می شوند. نسبت آگاهی آن ها مدام کاهش یافته و بر میزان انرژی پایه مورد نیاز برای بقایشان افزوده می شود.( افزایش آنتروپی). هنگامی که سیستم تحت اداره آن ها به نقطه بحرانی می رسد، یکی از مهم ترین دقایق زندگی این سیستم نیز آشکار می شود، بدین معنی که سیستم از یک سیستم انرژی زا و قدرت آفرین برای محیط اجتماعی خود به سیستمی که برای بقا نیاز به انرژی و قدرت دارد تبدیل می شود. این جریان همان جریان وابستگی است. بنابراین شخصیت های وابسته، سیستم های کار وابسته نیز می آفرینند.
برعکس در این شرایط این اقتصاد مواد خامی است که به داد این سازمان های کار می رسد و بدین ترتیب ضرورت ظهور رابطه های مبتی بر جذب انرژی، به ایجاد نهادهای بسته و مافیایی و به طور کلی ظهور جریان رانت کمک می کند. از این جا به بعد سازمان کار وارد نوعی پیوند با قدرت سیاسی می شود که از او هم چون یک وسیله بهره می گیرد. این امر به معنی ظهور جریان معکوس و واژگون قدرت در جامعه است.
در شرایط واژگونی قدرت، به جای آن که قدرت توسط نهادهای اقتصادی زایش و با بازخورد " امنیت- مالیات" به سمت راس قدرت سیاسی حرکت کند، جریانی معکوس پدید می آید. بدین ترتیب که قدرت سیاسی که به مدد پول حاصل از فروش مواد خام، قدرت اقتصادی نیز یافته است، قدرت را تحت شرایط ویژه ای از بالا به پایین به حرکت درمی آورد.
جریانِ وابستگیِ ظاهر شده در سازمان های کار و نیاز آن ها به انرژی برای بقا به تدریج آن ها را از یک نیروی نقاد قدرت سیاسی به وسیله ای برای این قدرت بدل می کند. از این لحظه به بعد چنین به نظر می رسد که این ساختار از قدرتِ سیاسی – اقتصادی، نهادهای اقتصادی خاص و مورد قبول خود را نیز به وجود می آورد، نهادهایی که ناتوان از تحرک انتقادی در دو بخش اقتصادی-سیاسی بوده و به ویژه قدرت زایش فرهنگ را نیز از دست داده اند.
با فروپاشی نیروی نقادی سیاست در بخش اقتصاد، قدرت متمرکز شده سیاسی اقتصادی شروع به تحرک بیشتر کرده و به حوزه فرهنگ نیز دست اندازی می کند. این قدرت به تدریج دچار این توهم می شود که گویا رسالت توسعه فرهنگی نیز به دست اوست. بدین ترتیب مهم ترین سنگر آزاد تحرک و آگاهی اجتماعی، یعنی فرهنگ که ذاتا از طریق فرآیندهای خلاقیت و نقد موجب افزایش توان اجتماعی می شود، به وسیله ای برای این قدرت متمرکز بدل می شود.
ملاحظه می فرمایید که ناتوانی مدیرعامل در اعمال فرمان های تبدیلی و فضای فرهنگی مبتنی بر وابستگی در کارها از سوی دیگر چه فرجام تراژیکی پدید می آورد. فرجامی که طی آن جریانِ وابستگی آفرین فردی به سازمانی و سازمانی به جمعی بدل می شود. این تبدیل ها طبعا در فرجام خود به مرگی جمعی نیز پایان می یابد.
در مورد فضایی که شخصیت های مستقل می آفرینند می توان به موضوع اتوماسیون اشاره کرد. هنگامی که مدیر از قلمرو انگیزه های سیاسی مبتنی بر زور- ترس به قلمرو انگیزه های اقتصادی پول- طمع، وارد می شود، رابطه ها نیز تغییر می کند. کسی که انگیزه افزایش درآمد دارد، کوشش می کند در آغاز منطق های کار را فرا بگیرد و با ارائه کاری بهره ور، انگیزه افزایش درآمد خود را از راه کار ارضا کند. او کوشش می کند نشان دهد بدون آن که مدیر نیاز به اعمال فرمان اجرایی داشته باشد کارش را انجام می هد. اما محدوده قدرت او تنها محدوده قدرت منطق های شناخته شده است. در این صورت اگر در جایی نیاز به منطقی باشد که او هنوز آن را فرا نگرفته، به سرعت بی اثر می شود. بدین ترتیب او مدام نیاز به آموزش پیدا می کند. از این رو آموزش در محیط کار را می توان جریانی از تبدیل یک مجموعه نیازمند به فرمان به مجموعه اتوماسیونی دانست، یا بهتر بگوییم، آموزش می تواند در محدوده منطق های خود، نظم اعمال شده از خارج به شکل فرمان بیرونی را به فرمان درونی یا نظام درونی تبدیل کند.
به همین دلیل آموزش بدون پژوهش، خود تبدیل به جریانی بحران زا خواهد شد، چرا که با افت " نسبت آگاهی" و افزایش آنتروپی به دلیل ضعف در نقد و زایش منطق های جدید، به تدریج رفتارهای مستقل در سازمان کار به رفتارهای وابسته بدل می شوند، به طوری که نقش مدیر از نقشی اقتصادی و توسعه سیاسی به نقشی صرفا سیاسی بدل می شود که در باره آن گفت و گو کردیم.
و سرانجام باید از شخصیت های معنوی و همبسته یعنی شخصیت هایی که توان آن را دارند در حول یک یا چند پرسش، فضایی از نقد و پاسخ بیافرینند صحبت کنیم. گفتیم که مدیری که فرمان های تبدیلی را اعمال می کند، در محدوده آزاد این فرمان ها رابطه هایی متقابل، زاینده آزاد و اقتصادی پدید می آورند. به این نوع رابطه ها در محیط کار می گوییم پژوهش. هر گروه از پژوهش ها خود محصول یک یا چند فرمان تبدیلی هستند.
مثلا هنگامی که مدیر، فرمانی تبدیلی مبتنی بر دو برابر کردن درآمد را می دهد، هر یک از بخش ها کوشش می کنند خود را بر اساس این فرمان به نقد کشیده و بهره ورتر نمایند. به طور مثال می توان به موردهای زیر اشاره کرد :
· در بخش تولید، نقادی برای افزایش بهره وری کمی و کیفی تولید و ایجاد قلمرو جدید از تولید و تقاضا.
· بخش فروش، نقادی برای دست یابی به بازارهای جدید و کوشش سهم خود از تقاضای موجود، و در عین حال کوشش برای ردیابی ایده هایی که موجب ظهور تقاضای جدید می شوند.
· بخش خرید، افزایش منابع خرید، خرید ارزان تر و ردیابی منابع پایدار
· در مورد سایر بخش ها نیز می توان مواردی را اشاره کرد، نظیر ردیابی منابع انرژی نوین و ارزان تر و غیره.
چنین فضایی را می توان فضایی فرهنگ زا و انسانی تلقی کرد، به شکلی که موجب افزایش درون زایی قدرت سازمان کار و افزایش نسبت آگاهی و کاهش انرژی پایه می شود.
بدین ترتیب سطوح ارتباطی مدیر را می توان به شرح جدول (1) طبقه بندی کرد:
جدول 1- انواع رابطه ها و سطح های سه گانه ارتباطی
|
نوع رابطه |
نوع فرد |
قلمرو |
انگیزه ها |
واکنش ها |
نوع جریان |
|
رابطه های مبتنی بر فرمان |
فرد وابسته |
سیاسی |
قدرت زور |
ترس |
افت نسبت آگاهی/ افزایش آنتروپی |
|
رابطه های مبتنی بر منطق |
فرد مستقل |
اقتصادی |
قدرت پول |
طمع |
نیاز به آموزش با پشتوانه پژوهش |
|
رابطه های مبتنی بر نقد |
فرد همبسته معنوی |
فرهنگی |
قدرت پرسش |
نقد و پاسخ یابی |
افزایش نسبت آگاهی/ کاهش آنتروپی |
سطح اول را سطح آنارشی و روبه پیری و سطح دوم یعنی اتوماسیون را سطح میانی می نامیم که می تواند در صورت وجود یا فقدان پشتوانه پژوهشی به سطح اول یا سوم بدل شود.
نتیجه گیری :
سه سطح ارتباطی و دونوع قدرت اعمال فرمان را می توان شاهدهای اصلی و مهم برای بررسی کارنامه مدیران تلقی کرد.
برای مثال، هر چه برمیزان فرمان های اجرایی مدیر افزوده شود به معنی آن است که سازمان کار از سطح زایندگی به سوی سطح وابستگی و از قلمرو فرهنگی به سوی قلمرو سیاسی گام برمی دارد.
در فضایی این چنین، مفهوم اطلاعات به ضد آن بدل می شود و پرسش که نیروی اصلی و پشتوانه نقد و زایش است به تدریج تبدیل به امری ضد ارزشی می شود، سازمان کار دچار پیری زودرس می شود، چرا که جریان افت " نسبت آگاهی " منجربه افزایش انرژی پایه آن می شود.
برعکس در فضایی که مدیر بیشتر از طریق فرمان های تبدیلی وارد میدان کار سازمان می شود، به ناچار از طریق آموزش می تواند سطح دوم یعنی سطح آشکارساز یا اتوماسیون را پدید آورد. جریان نقادی پدید آمده و فضای آزادی که فرمان های تبدیلی پدید می آورند، می تواند موجب تبدیل انگیزه های مادی (زور، پول) به انگیزه معنوی پرسش و کنجکاوی شود. در این شرایط با دیالکتیک خلاقیت ( نقد)، اتوماسیون( آشکارسازی) روبه رو می شویم.
در جریان آشکارسازی به تدریج که قانون " افت کیفیت" وارد عمل می شود، مدیر توان آن را دارد تا با اعمال فرمان های تبدیلی به مقابله با آن برخیزد. این همان جریان خلاقیت یا پژوهش است. منطق های جدید حاصل از این روند، از طریق آموزش تبدیل به جریانی نوین، درونی یا اتوماسیونی می شود و این تبدیل ها مدام ادامه پیدا می کند.
دموکراسی در محیط کار تنها می تواند در محدوده فرمان های تبدیلی شکل گیرد، هر شکل دیگر از رابطه های آزاد در محیط کار چیزی جز آنارشی پدید نخواهد آورد. علت نیز روشن است، هر سازمان با هر سیستمی در جهان امروز در دریایی از ضرورت ها غوطه ور است. قلمرو آزاد او همان محدوده قدرت شنا کردن اوست.
نویسنده : محسن قانع بصیری
چاپ شده در مجله صنعت لاستیک ایران شماره ۴۶
آیا باید دست کم خود را دوست بدارم؟
بله.
کسانی که حتی خود را دوست ندارند، آدم را عصبی می کنند.
خیلی ها از این که به خویش عشق بورزند احساس راحتی نمی کنند، اما همین آدم ها از همسران خود انتظار دارند که به آن ها عشق بورزند.
کمی عجیب نیست؟
می گوییم من نمی توانم خودم را دوست داشته باشم و بعد از همسرمان عصبانی می شویم که چرا ما را دوست ندارد؟
من چگونه می توانم چیزی را که ندارم به دیگری بدهم؟
وقتی تمام توجه ما به خطاها و اشتباهاتمان متمرکز باشد همان خطاها و اشتباهات را در دیگران جستجو می کنیم تا از این طریق حال بهتری پیدا کنیم و وقتی در حال دیگران تجسس می کنیم سرانجام این خطاها را می یابیم، اما مشکل اینجاست که بر خلاف انتظار، با کشف خطاهای دیگران هم، حالمان بهتر نمی شود.
اگر تمرکز خود را بر خطاهایمان حفظ کنیم جهان هم بی وقفه تنبیه مان خواهد کرد. مادامیکه خود را دوست نداشته باشیم دنیا هم دوستمان نخواهد داشت و بعد، می نشینیم و دنیا را سرزنش می کنیم.
معنی عشق ورزیدن به خویشتن چیست؟
در ساده ترین کلام، عشق ورزیدن به خویشتن یعنی بخشیدن خویشتن، یعنی اعتراف به این نکته که تا به این لحظه به بهترین نحوی که بلد بوده ام زندگی کرده ام.
دیگر کافی است، تا کی می خواهیم خودمان را گناهکار ببینیم؟
انسان کامل را فقط در قصه ها می توان پیدا کرد. فراموشش کنید، واقع بین باشید و به جای کمال، پیشرفت راهدف خود قرار دهید. نقص ها و کاستی های خود را ببخشید و مطمئن باشید که دیگران هم به گونه ای کاملا خودکار این کاستی ها را ندیده خواهند گرفت. دیگران هم چون آینه ای هستند که ما را به خودمان نشان می دهند. اگر خوب در آینه ها بنگریم همواره پیام هایی دریافت می کنیم که برای رشد به آن ها نیازمندیم. به خاطر داشته باشیم که مشکلات انسان همواره از خود او ریشه می گیرد. ما به خاطر فرزندانمان باید خود را بپذیریم، ما الگوی بچه هایمان هستیم. اگر زندگی را سخت بگیریم آن ها هم زندگی را به خود سخت می گیرند و آن وقت است که زندگی را به ما هم سخت می کنند.
وقتی خود را عفو می کنیم دست از سرزنش دیگران هم بر می داریم.
کشفی مهم در مورد داستان حضرت موسی
مستندات علمی و باستان شناسی
چگونه فرعون و لشکریانش گرفتار عذاب الهی شدند؟
منطقه" نویبه" در عربستان برای تمام پیروان مذاهب الهی و بخصوص پیروان حضرت موسی (ع) مکان مقدسی می باشد.
این منطقه همان جایی است که حضرت موسی (ع) و پیروانش بعد از گذشتن از دریای سرخ و نجات از دست فرعون و همراهانش، محل سکونت او و یارانش شد. امروزه مردمان سایر کشورها با مذاهب مختلف از قبیل مسلمان و مسیحی و یهودی به این مکان می ایند تا یادگار ان دوران را بچشم ببینند. مکانی که هنوز هم می توان خشم الهی را در انجا احساس کرد. ستونی که یاران حضرت موسی (ع) به دستور او ساختند (این ستون را امروز با نام کلومن یا یادگار موسی کلیم می شناسند )
تا یادگار عذاب و رحمت الهی، برای نسل امروز باشد. شاید همین احساس باعث شد تا " رونی وایت " از خود بپرسد آیا به راستی عذابی در کار بوده است؟! در اطراف او یک ستون و خرابه های باقی مانده از روزگاران بسیار دور قرار داشت و روبروی او دریای قرار گرفته بود با نام دریای سرخ ...
ایا این دریا از وسط به دو نیم شده بود تا یکی از عزیزترین بندگان خدا به همراه یارانش از میانش بگذرند! و سپس فرعون و لشکریان با یکی از وحشتناک ترین عذاب های پروردگار روبرو شوند.؟!!
(" و اترک الــبحر رهوا" دریا را به ارامی ترک کن ان ها لشکری هستند که غرق خواهند شد . 25 / دخان) همین سوال باعث شد تا یکی از سخت ترین و پیچیدترین عملیات باستان شناسی توسط " رونی وایت " و یارانش اغاز شود.
در بین محققان و اندیشمندانی " رونی وایت " چهره شناخته شده ای می باشد. اولین کار تحقیقاتی او جستجو برای یافتن نشانه های از کشتی حضرت نوح (ع) بود. او موفق شد مدارک و مستنداتی را که قبل از او به صورت پراکنده منتشر شده بود را به صورت کتابی کامل منتشر کند. آیا او می توانست نشانه های از عذاب الهی را که دشمنان حضرت موسی (ع) گرفتار ان شده بودند را بیابد.؟!
این عملیات تنها یک عملیات باستان شناسی نبود، بلکه معبری بود به عمق حقیقت تاریخ. وایت برای تهیه بودجه این کار عظیم نیاز به یک حامی مالی قوی و یک تیم زبده از محققین سایر علوم و رشته های دیگر داشت. کارشناسان موزه لور پاریس این کار را یک کار نشدنی و یک تلاش بیهوده می دانستند زیرا وایت تصمیم داشت دریای سرخ را وجب به وجب جستجو کند و پیدا کردن آثار یک چنین پدیده ای آن هم در عمق دریا و با گذشت چیزی حدود 3500 سال تقریبا یک کار محال به نظر می رسید. عاقبت یک میلیادر سعودی به نام "محمد سلیمان "حاضر شد بودجه این عملیات گسترده را تقبول کند. محققین و دانشمندانی از کشور فرانسه، آلمان، آمریکا حاضر شدن وایت را در این راه همراهی کنند. ابتدا باید مشخص می شد که حضرت موسی (ع) و یارانش از کجا به راه افتاده اند و کدام فرعون مغضوب پروردگار شده است. کوچک ترین مدرک می توانست آن ها را به سر منزل اصلی برساند. همان گونه که در بالا عنوان شد منطقه" نویبه " در عربستان، آخرین ایستگاه حضرت موسی (ع) و یارانش بوده است. یک مورخ یونانی اشاره کوتاهی به این واقعه عظیم کرده است.
او می گوید : حضرت موسی (ع) و یارانش از شمال منطقه جیزه (هیلیوپولیس ) به راه افتاده و بعد از گذشتن از کوه ها و بیابان های سینا خود را به منطقه ای (هایروت ) نزدیک به آب های خلیج عقبه رسانده اند - مورخ یونانی این جا را محل غرق شدن لشگریان فرعون می داند.
روایت دیگر که توسط مورخان مصری بعد از گذشت 1800 سال بعد از ان واقعه نگارش شده است، حکایت از آن دارد که حضرت موسی (ع) از منطقه نزدیک جیزه حرکت کرده و بعد از گذشتن از رودخانه سینا ( امروزه این رودخانه را با نام خلیج سوئز می شناسیم ) وارد منطقه بنام الطور در صحرای سینا شده و سپس خود را به نزدیکی خلیج عقبه امروزی رسانده و بعد از گذشتن از آن در " نویبه " سکنا گزیدن. بررسی چنین منطقه ای با چنین ابعادی که شامل دو منطقه دریایی می شود تقریبا یک کار غیر ممکن به نظر می رسد.
رونی وایت در کتابش می گوید :
بعد از کسب اجازه مسوولین مصری و عربستان سعودی بیش از 3000 پرواز بر روی منطقه انجام شد، اما هیچ نشان قابل اعتمادی به دست نیامد . روسی پترسون یکی از همراهان وایت با ابزارآلات پیشرفته تمام ساحل عقبه را چه در مرز مصر و چه در مرز سعودی با وسواس زیاد مورد کتکاش قرار داد. تیم دیگری تاریخ مصر باستان را مطالعه می کردند. آن ها می خواستند بدانند کدام فرعون مورد غضب پروردگار یکتا قرارگرفته بود.
﴿ 77 ﴾ طه : جزء 16
و در حقیقت به موسى وحى کردیم که : بندگانم را شبانه ببر، و راهى خشک در دریا براى آنان باز کن که نه از فرارسیدن دشمن بترسى و نه از غرق شدن بیمناک باشى.
نقشه های که توسط ماهواره ها تعیه شده بود، به تیم تحقیقاتی رونی وایت جان تازه ای بخشید. در این تصاویر نقطه ای در خلیج عقبه که به دریای سرخ منتهی می شد وجود داشت که عمق آن نسبت به مکان های دیگر کمتر بود.
آیا حضرت موسی (ع) و یارانش از این منطقه عبور کرده بودند؟
اآا فرعون و لشکریانش در این مکان به عذاب الهی گرفتار شده بودند؟
این سوالاتی بود که رونی وایت و تیم همراهش را لحظه ای آرام نمی گذاشت. چهار غواص با ملیت های گوناگون کار اکتشاف دریایی را به سرپرستی جاناتان گری به عهده داشتند. اولین غوص در امتداد مرزهای ساحلی سینا انجام شد، جاناتان گری می گوید :
کار بسیار سخت و طاقت فرسائی بود، کار باستان شناسی آن هم در زیر آب انسان را خیلی زود خسته می کند، اما همه ما سختی کار را می دانستیم. گاهی باید ماسه ها را تا عمق 5 متری کنار می زدیم، گاهی باید صخره ای را جابجا می کردیم. کار زیر آب به دلیل شرایط متفاوت بسیار سخت و طاقتفرساست و به ویژه این که در چنین کاوش هایی باید نهایت ظرافت و دقت را نیز در نظر داشت. برای این منظور گروه های فنی و علمی زیادی باید با یک دیگر همکاری می کردند. بعد از گذشت 6 ماه اولین نشانه ظاهر شد. یکی از غواصان مرجان عجیبی را در عمق آب مشاهده کرده بود، آن مرجان در واقع چرخ ارابه ای بود که افسران بلندپایه مصری اجازه سوار شدن بر آن را داشتند.
بلافاصله پمپ های تخلیه ماسه کار لایروبی را آغاز کردند. اخبار این اکتشاف خیلی زود به مقامات سعودی رسید و منطقه به سرعت در محاصره ماموران امنیتی قرار گرفت. رونی وایت می گوید :
بعد از 34 روز من هم لباس غواصی به تن کردم و همراه غواصان به زیر آب رفتم. باور کردنی نبود، چرخ های ارابه ها، سپرهای نظامی و وسایلی که به خاطره شرایط محیطی فرم خود را از دست داده بودند. غواصان توانسته بودند مقداری استخوان اسب و هم چنین استخوان انسانی را از عمق دریا بالا بیاورند. نام رونی وایت و همراهانش برای همیشه در تاریخ ثبت شده بود. آن ها توانسته بودند مدارکی از یک عذاب الهی را برای نسل امروز جمع آوری کنند.
بازسازی یک فاجعه الهی
بعد از انتشار اخبار محققان مختلفی این فاجعه عظیم را مورد بررسی قرار دادند. نقشه ای از محیط تهیه شد، عمق آب، فاصله بین دو خشکی و محاسبات دیگر به کامپیوتری داده شد. نتیجه وحشتناک تر از آن بود که آن ها فکر می کردند. از میان بادها و طوفان ها، طوفان " N.G.S " که در سال 1982 جنوب فلوریدا را مورد حمله قرار داده بود برای این محاسبه در نظر گرفته شده بود. این طوفان از گروه B می باشد که تقریبا مشابه آن هر سال سواحل آمریکا را مورد اماج قرار می دهد. به خاطرکم عمق بودن آن منطقه نسبت به جاهای دیگر و هم چنین نزدیکی دو ساحل، سونامی وحشتناک حاصل م یشود. همان گونه که مستحضر هستید، امواج وقتی در مکان های عمق دار اقیانوس شکل می گیرد قدرت آن چنانی ندارد، اما هرچه که به ساحل نزدیک می شود ارتفاع آن افزایش و قدرت تخریب آن بسیار گسترده می شود. مشابه همان سونامی که چند سال کشورهای شرق آسیا را مورد تهاجم گسترده خود قرار داد. پس، از نظر علمی هم آن منطقه مناسب ترین مکان برای عذاب الهی بوده است.
رامسس دوم، فرعونی که مورد غضب پروردگار قرار گرفت.
فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُون
پس امروز نجات می دهیم بدنت را تا باشی برای آیندگان نشانه ای و همانا بسیاری از مردم از نشانه های ما غافلند. 92 – یونس
یکی از سوالاتی که باستان شناسان و هم چنین محققان به دنبال پیدا کردن جوابی برای آن هستند، فرعونی است که مورد غضب پروردگار یکتا قرار گرفت است. اکثر مورخان اعتقاد دارند " رامسس دوم " فرعون معاصر حضرت موسی (ع) بوده است.
مفسران قرآن مجید هم بر این عقیده هستند، شرح حالی که در آیات قرآن وجود دارد بیشتر از همه با رامسس دوم مطابقت دارد که در طول مطلب به آن اشاره می شود. رامسس دوم پادشاهی است که در جنگ جان خود را از دست داده است. متاسفانه کتیبه های و ستون های تاریخی که در وصف پادشاهان حک می شده است اطلاعات زیادی در این زمینه به ما نمی دهده، برای مردم و به خصوص وارثان تاج و تخت، این لکه ننگی بوده که در تاریخ از خدایشان به عنوان یک شکست خورده یاد شود. در این که مومیایی رامسس دوم فاقد زخم یا جراحات ناشی از جنگ باشد، شکی وجود ندارد و همین ادعا می تواند نشانی از غرق شدن این فرعون به امر پروردگار باشد. " رامسس کبیر یا رامسس دوم " در سن 22 سالگی به فرمانروائی مصر می رسد و تا سن 92 سالگی مناطق بسیاری را با جنگ و خونریزی تصرف می کند. او کشورگشائی بسیاری در فلسطین، لبنان، سوریه و ترکیه داشته است و به خاطرخراج های که از حکام دیگر ولایات می گرفته، ثروت بی شماری را جمع اوری می کند. در کتیبه های به جامانده از رامسس دوم به عنوان پروردگار و خداوند بی همتا یاد شده است. مجسمه غول پیکر او امروزه بازدیدکنندگان بسیاری را مجذوب خود کرده است.
تهیه شده توسط آقای علیرضا مجیدی
کلوپ آشنای شب
http://groups.yahoo.com/group/ashenayeshab
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو این مدت چکار می کرده ؟
چگونه و چی می خورده ؟
همان طور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی...
چهار نفر بودند که اسمشان :
همه کس
یک کسی
هرکسی
هیچ کس
بود. کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند. هر کسی می توانست این کار را بکند، اما هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.
از خانم مهسا رئوفی برای ارسال این مطلب ممنونم.
عشق، به دست اوردن هرآن چه خواستی نیست.
عشق، هرآن چه است که برای او از دست میدهی.
بیماری کلام
زندگی و مرگ در زیر زبان شما نهفته است.
هنگام نسنجیده سخن گفتن بسیار این جمله را شنیده ایم که « حرف دهنت را بفهم ».
برخلاف ظاهرنارحت کننده این جمله، اندکی دقت و تعمق در معنا و مفهوم آن نشان می دهد که این جمله نه تنها بی راه گفته نشده بلکه واقعیتی درآن نهفته است.
معنای اصلی جمله این است که قبل از این که حرفی بزنی و کلامی از دهانت خارج شود، اول آن را « فهم کن »، زیرا می تواند برایت خطرناک باشد. علت تاکید بر این موضوع این است که کلام از عوامل مهمی است که در وضعیت سلامتی ما نقش دارد.
در کلماتی که بر زبان می آوریم نیرویی بس عظیم نهفته است، در حالی که بسیاری از ما از اهمیت و قدرت آن، آگاهی نداریم و اگر هم مطلع هستیم، توجه چندانی به آن نمی کنیم. اغلب ما همه روزه کلماتی را برزبان می آوریم بدون این که درباره آن ها بیندیشیم و یا آن ها را به درستی ادا کنیم.
در واقع اکثر ما به شیوه های منفی سخن می گوییم و با کلام مخرب در بدن مان ایجاد بیماری می کنیم. برخی از کلمات، نابسامان، ناهماهنگ، پراکنده، بیهوده و پر از بیماری اند و به عنوان بیماری های کلام شناخته شده اند.
به عنوان مثال :
تناقض گویی و دوگانگی در کلام بسیاری ازما وجود دارد، گاهی حرفی می زنیم و با جمله بعدی نقضش می کنیم یا فردا حرف دیگری می زنیم، یعنی کلامی واحد نداریم و دائماً جهت کلاممان را تغییر می دهیم یا این که ظاهر و باطن کلاممان با هم فرق می کند.
بیماری دیگرِ کلام، کلام ضعیف است. بدین معنا که اظهار ضعف و ناتوانی می کنیم و اغلب با شک و تردید سخن می گوییم و معمولا کلماتی هم چون نه، نمی شود و نمی توانم را به کارمی بریم و همان را نیز در زندگی خود فراخوانی می کنیم. کلمه یا جمله ضعیفی که به زبان می آوریم به شکل ارتعاشاتی تأثیرگذاراز دهان ما خارج می شوند و مطابق قانون علت و معلول دوباره به سوی ما باز می گردند و ما آن را تجربه می کنیم.
کسانی که در مورد کلام تحقیق و بررسی می کنند و یا در این زمینه تخصص دارند، قادرند از کلام افراد، بیماری هایشان را تشخیص دهند. مثلا انتقاد کردن مدام موجب ورم مفاصل و روماتیسم می شود. زیرا ارتعاشات منفی ناشی از انتقاد مخرب، با برهم زدن تعادل و ایجاد ناهماهنگی در بدن، خون را مسموم کرده و سموم تولید شده در مفاصل رسوب می نماید. به طورخلاصه نفوذ کلام و تأثیر آن برسلامتی ما از اهمیت خاصی برخورداراست، چنان چه بسیاری از پیامبران و بزرگان براهمیت آن تأکید فراوان داشته اند.
پیامبر اسلام (ص) فرموده اند:
نجات مؤمن در حفظ و مراقبت از زبان است.
و یکی از انبیاء الهی نیز در این مورد می فرمایند:
از سخنان خود، عادل، شمرده خواهی شد و از کلامت، بر تو حکم خواهد شد.
بنابراین خبر خوبی است که بدانیم این شانس برای ما وجود دارد که آن دسته از بیماری هایی که به دلیل کلام منفی و مخرب یا به عبارتی به دلیل بیماری های کلام ما بوجود آمده اند، از طریق اصلاح آن ها و توجه و تمرین در کلام، به خوبی قابل درمان هستند.
برگرفته از تعالیم حق در زمینه اثر کلام
بازتاب های آینهای ما سعی در آموختن چه چیزی دارند؟
افرادی هستند که با شخصیتشان و به واسطه اعمالشان، به ما فشار میآورند و ما را ناراحت و درگیر می کنند، این افراد در واقع بزرگ ترین معلمان ما هستند و به عنوان آیینه ای برای ما عمل می کنند و به ما می آموزند که چه چیزهایی را نیاز داریم تا درباره خودمان آشکار سازیم و بدانیم. دیدن چیزهایی که در دیگران دوست نداریم، به ما کمک می کند تا خود را عمیقتر مشاهده کنیم وبه مسائلی که نیاز به درمان، متوازن شدن یا تغییر دادن دارند، پی ببریم.
در این مقوله، وقتی به کسی بگوییم که بهتر است درک کند که شخصیتی که آزارش می دهد، در واقع تصویری از خود وی را در مقابل آیینه نشان می دهد، فرد قویا مقاومت خواهد کرد و بحث خواهد کرد که او، آن شخص عصبانی، خشن، افسرده ، شاکی، منتقد و محکوم که آیینه، معلم وی نشان می دهد نیست و مشکل در شخص مقابل وجود دارد.
چقدر خوب و راحت می شد اگر ما می توانستیم همیشه، تقصیر را بر گردن دیگران بیاندازیم، اما همیشه به این آسانی نیست.
در ابتدا از خود بپرسید
" چنانچه مشکل ، واقعا ً در شخص دیگر است نه در من، پس چرا نزدیک آن شخص بودن تا این حد بر من تأثیر منفی می گذارد و من را ناراحت می کند؟ ! "
در این جا به مواردی که آیینه ها ممکن است بازتاب کنند، اشاره می کنیم:
مثال :
نقص های ما
همه افراد، عیب و نقص هایی در وجودشان دارند، اما دیدن این عیب ها در دیگران بسیارآسان تر است تا دیدن آن ها در وجود خودمان. اما آیینه های درونمان به ما کمک می کنند تا قادر شویم نقص های خود را واضح تر ببینیم.
تصاویر اغراق آمیز
غالبا این آیینه ها، برای جلب توجه ما اغراق می کنند. چیزی که ما می بینیم، بزرگ نمایی شده است تا ما واضح تر مشاهده کنیم و ناظر بر آن باشیم، بنابراین از پیام چشم پوشی نخواهیم کرد و اطمینان حاصل خواهیم کرد که تصویر بزرگ را گرفته ایم.
برای مثال، گرچه شما از نظر شخصیتی، به هیچ وجه شبیه یک تیپ شخصیتی انتقادگر غیر قابل تحمل نیستید که آیینه درونتان آن را بازتاب می کند، اما دیدن این رفتار در آیینه تان، به شما کمک می کند که ببینید چطور عادت های ایرادگیری شما و این که همیشه به دنبال چیز کوچکی می گردید تا از آن ایراد بگیرید در روند زندگی شما تأثیر می گذارد.
احساسات سرکوب شده
آیینه ما ، غالبا احساساتی را بازتاب می کند که ما به راحتی در طی زما ن، آن ها را به نحوی سرکوب کرده ایم. دیدن فرد دیگری که آن احساسات مشابه را نشان می دهد، خیلی خوب آن احساسات سرکوب شده ما را لمس می کند و به ما کمک می کند تا احساسات سرکوب شده مان به سطح بیایند و برون ریزی شوند و این مساله به توازن و شفای ما، کمک شایانی خواهد کرد.
خانواده، دوستان وهمکارانمان، غالبا به صورت آگاهانه، متوجه این نقشه آیینه ای خود برای ما نیستند. با این وجود، این تصادفی نیست که ما با مجموعه خانواده و روابطمان، برای این که چیزی از هم یاد بگیریم، مرتبط هستیم.
اعضای خانواده ما ( والدین، کودکان، خواهرها و برادرها )، غالباً در بازتاب آیینه ای ما، نقش عمده ای دارند. این به آن خاطر است که، برای ما بسیار دشوار است که از آن ها پنهان شویم و یا فرار کنیم. علاوه براین، دوری کردن و سعی در مواجه نشدن با ایینه هایمان کاری بی حاصل است، چرا که دیر یا زود، آیینه ای بزرگ تر در مقابلمان ظاهر خواهد شد و به طریقی سخت تر ما را در مصاف با آن چالش قرار خواهد داد، یعنی درست همان چیزی که از آن اجتناب می کردیم.
بالاخره این که، با اجتناب و دوری کردن از یک شخص خاص، ما آرزو می کنیم که زندگیمان کم استرس تر شود اما این راه الزاما در دراز مدت جواب نمی دهد.
چنان چه ما از شخصی فرار کنیم بدون این که بفهمیم چه چیزی را باید در مورد این رابطه مان بفهمیم و یاد بگیریم، باید منتظر این باشیم که خیلی زود، دوباره با شخص دیگری روبرو شویم که همان تصویر را برای ما بازتاب کند و پس از آن دوباره و سه باره و چهار باره این اتفاق خواهد افتاد، تا زمانی که ما تصویر بزرگ را بگیریم و شروع به فرایند تغییر و پذیرش کنیم.
زمانی که ما با شخصیتی مواجه می شویم که آن را آزاردهنده و ناراحت کننده می یابیم، این می تواند چالشی باشد تا درک کنیم که این موضوع یک موقعیت عالی است تا درباره خودمان چیزی یاد بگیریم.
با تغییردادن دیدگاهمان و سعی در فهمیدن این که معلمان ما در آیینه هایشان، چه چیزی را به ما نشان می دهند، می توانیم شروع به برداشتن قدم های کودکانه در جهت پذیرش، یا شفای آن زخم ها و بخش های از هم گسیخته درونمان نماییم. به مجرد این که یاد می گیریم چه کاری را نیاز داریم تا انجام دهیم ؛ زندگیمان را سازگار می کنیم و آیینه هایمان تغییر می کنند.
انسان ها به زندگی ما می آیند و می روند، بنابراین ما همیشه می توانیم آیینه های جدیدی را برای این که میزان پیشرفت خود را در آن ها ببینیم، به سوی خود جلب کنیم.
هم چنین ما نیز بطور ناخودآگاه، به عنوان آیینه ای برای دیگران عمل می کنیم. ما در زندگی هم معلم و هم دانش آموزیم. دانستن این موضوع باعث شگفتی من می شود که هر روز با اعمال خود، چه درس هایی را به دیگران عرضه می کنم. از هم اکنون، من سعی بر تمرکز بر بازتاب هاب خود را دارم و این که، افراد ی که در حال حاضر با من در ارتباط هستند، سعی در آموختن چه چیزهایی به من دارند.
زندگی یک سفر شفابخش،
سراسر معجزه، خارق العاده و ادامه دار است...
مترجم : سیمین عمرانی
انتخاب مطلب از: طلایه محتشمی
چقدر قابل تعمقه که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا می گذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر قابل تعمقه که 100هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم، اندک به چشم میاد!
چقدر قابل تعمقه که یک ساعت عبادت در یک مکام مقدس طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!
چقدر قابل تعمقه که وقتی می خواهیم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به ذهنمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خواهیم با دوستانمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر قابل تعمقه که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و ازهیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر قابل تعمقه که خواندن یک صفحه و یا بخشی از کتاب مقدس سخته اما خواندن 100 صفحه از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر قابل تعمقه که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!
چقدر قابل تعمقه که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما سایر برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر قابل تعمقه که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس رو به سختی باور می کنیم!
چقدر قابل تعمقه که همه مردم می خواهند بدون این که به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر قابل تعمقه که وقتی مطلبی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنیم!
قابل تعمقه. این طور نیست؟!
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
آیا این قابل تعمق نیست که وقتی که می خواهیم این حرفارو به بقیه بزنیم خیلی ها رو از لیست خودمون پاک می کنیم به خاطر این که مطمئنیم که اون ها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!
در زندگی ما انسان ها، گنج های ارزشمندی وجود دارند که فکر می کنیم آن ها همیشه در زندگی ما وجود خواهند داشت. اما زمانی به ارزش واقعی آآن ها پی می بریم که وجود آن ها به گونه ای متفاوت به ما نشان داده می شوند یا دیگر نباشند، درست مثل دیگ سوپ مادر!
هنوز پس از گذشت این همه سال آن را در جلوی چشمانم می بینم. اگر چه لبه های آن پریده شده بود، اما لعابی به رنگ آبی و سفید روی آن را پوشانده بود. همیشه ظهرها وقتی ازدر وارد می شدم، بخار داغ از روی آن بلند می شد و محتویاتش مثل یک آتشفشان فعال در حال جوش و خروش بود.
رایحه دل انگیز غذا فقط اشتها بر انگیز نبود، بلکه حس اطمینان و امنیت را در دل همه اعضای خانواده ایجاد می کرد. حتی اگر مادر کنار آن نایستاده بود و با قاشق بزرگ چوبی اش آن را هم نمی زد، باز هم حس اطمینان و حس خوب در خانه بودن، تمام وجودم را در بر می گرفت.
سوپ جادویی مادر دستور خاصی نداشت و همیشه روال آماده شدن را خود به خود طی می کرد.
دستور تهیه اش به زمانی بر می گشت که دختر جوانی بود و در کوه های پایمونت در شمال ایتالیا زندگی می کرد. فوت و فن تهیه آن را از مادر بزرگش یاد گرفت. همان طور که مادربزرگش هم آن را از اجداد خود آموخته بود.
برای خانواده بزرگ ما سوپ مادر تضمین کننده این بود که گرسنه نخواهیم ماند. در حقیقت سمبلی از امنیت نهفته در خانه ما بود. مواد مورد نیاز آن هم از هر ماده غذایی که در آشپز خانه موجود بود به دست می آمد. به همین دلیل می توانستیم وضعیت اقتصادی خانواده را از محتویات آن تشخیص بدهیم. سوپی که پر از محتویات مختلف مانند گوجه فرنگی، نخود فرنگی، هویج، پیاز، ذرت و گوشت بود، نشان می داد که اوضاع خانواده بوسکالیا خوبه.
اما یک سوپ آبکی نشان می داد اوضاع خانواده جالب نیست.
در خانه ما هیچ وقت غذا بیرون ریخته نمی شد چراکه بیرون ریختن غذا نوعی گناه و اهانت به خدا تلقی می شد.
هر ماده قابل خوردن در سوپ مادر به کار می رفت.
نکته جالب این بود که طرز تهیه آن برای مادر خیلی مهم و پر اهمیت بود.
او هر تکه سیب زمینی یا گوشت مرغ را با شکرگزاری و سپاس فراوان به خدا در دیگ سوپ می گذاشت. هنگامی که همه هنوز در خواب بودند، بیدار می شد و برای آسایش و راحتی ما شروع به کار می کرد.
غذا می پخت و به امور خانه رسیدگی می کرد و از همه مهمتر تمام تلاش خود را برای رشد و تربیت صحیح ما به کار می گرفت.
اما از وقتی با سول دوست شدم دیگ سوپ مادر مایه خجالت و شرم من محسوب می شد و من ارزش آن را نمی دانستم.
سول دوست جدیدم در مدرسه بود. پسری لاغر و ضعیف با موهای مشکی.
او دوست منحصر به فردی برای من به شمار می رفت.
خانه آن ها در بهترین نقطه شهر و پدرش هم پزشک بود و بالطبع وضع مالی بسیار خوبی داشتند. خیلی بهتر از ما !
او اغلب مرا برای شام به خانه شان دعوت می کرد.
آن ها یک آشپز داشتند که لباس سفید تمیزی می پوشید و غذا را سرو می کرد. آشپزخانه تمیز و مرتبی داشتند که ظروف و وسایل آن همه از جنس فلزات اعلا و براق بود.
غذا خوب بود اما انگار مزه نداشت یا به عبارتی آن مزه ای که از محبت مادر در آن دیگ ارزان قیمت بر روی آتش تنور ایجاد می شد را نداشت.
حال و هوای خانه هم با مزه غذا خیلی هماهنگ بود. همه چیز خیلی رسمی بود.
پدر و مادر سول انسان های خوب و مودبی بودند اما صحبت دور میز دوستانه نبود. بلکه خشک، مصنوعی و بدون هیجان بود. حتی مثل ما همدیگر را بغل نمی کردند! بیشترین میزان نزدیک شدن سول به پدرش در حد یک دست دادن ساده بود.
اما در خانواده من در آغوش گرفتن، عملی همیشگی و عادی بود.
اگر مثلا روزی مادرم را نمی بوسیدم، از من می پرسید : لئو موضوع چیه؟ مریض شده ای؟
اما آن محبت و گرما در آن زمان، برای من هیچ قدر و قیمتی نداشت و باعث خجالت من بود.
می دانستم که سول هم دوست دارد یک شب برای شام خانه ما بیاید. اما اصلا دوست نداشتم به خاطر نوع رفتار پدر و مادرم، او به خانه ما بیاید. خانواده من با خانواده او خیلی متفاوت بودند. هیچ کدام از بچه ها در خانه شان دیگ سوپ پزی روی تنور نداشتند و یا مادری که به محض ورود به خانه ببینی که با یک قاشق بالای سرآن ایستاده است.
سعی کردم مادر را متقاعد کنم دیگ را بر دارد، چون هیچ کس در آمریکا چنین ظرفی نداشت و مردم آن را نمی پسندیدند.
اما مادر در جواب با غرور می گفت: خوب من که آمریکایی نیستم. من روسینا اهل ایتالیا هستم و فقط آدم های دیوانه، سوپ ایتالیایی منو دوست ندارند.
بالاخره سول با ایما و اشاره به من فهماند که دوست دارد یک شب برای شام به خانه ما بیاید.
مجبور بودم که موافقت کنم. می دانستم هیچ چیزی بیشتر از میهمان مادر را خوشحال نمی کند. اما من آشفته و عصبی بودم. فکر می کردم آمدن و غذا خوردن با خانواده من، او را از دوستی با من منصرف می کند.
به مادر گفتم : چطوره ما هم همبرگریا مرغ سوخاری درست کنیم مانند خود آمریکایی ها، اما از نگاه او فهمیدم بهتر است از این پیشنهادها ندهم.
روزی که سول آمد، اصلا حال خوبی نداشتم. مادر و بقیه اعضای خانواده به او با رفتاری محبت آمیز خوشامد گفتند.
بالاخره زمان خوردن شام شد و همه دور میز کنده کاری شده که پدر آن را خیلی دوست داشت و خودش درست کرده بود، نشستیم !
وقتی پدر دعای شکرگزاری را تمام کرد، بلافاصله کاسه های سوپ مخصوص مادر از راه رسید.
مادر پرسید : خوب سول میدانی این چیه؟
سول جواب داد : مگه سوپ نیست؟
مادر با محبت گفت: نه سوپ نیست، این سوپ مخصوص ایتالیایی منه. شروع به توضیح کرد که خیلی مقوی است، سردرد را خوب می کند، روی سرماخوردگی اثر فوق العاده ای دارد و سینه درد و بیماری های عفونی گلو را خوب می کند.
بعد دست زد به ماهیچه های دست و شانه ی سول و گفت: اگر از این سوپ بخوری، صد در صد قوی خواهی شد، مانند فوتبالیست های بزرگ ایتالیایی.
با خودم فکر می کردم این آخرین باری است که سول را می بینم. او مطمئنا دیگر به خانه ما با چنین افرادی که لهجه متفاوت و غذاهای عجیب و غریب دارند، نخواهد آمد .
اما بر خلاف تعجبم، سول وقتی غذایش را تمام کرد، مودبانه در خواست یک کاسه دیگر کرد.
با اشتیاق خاصی غذای خود را خورد و در آخر هم گفت: خیلی از غذا خوشش آمده است.
وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم، سول به آرامی به من گفت: خوش به حالت، خانواده خیلی خوبی داری، کاش مادرم می توانست مثل مادرت این قدر عالی آشپزی کند، پسر تو خیلی خوشبختی ! ! !
خوشبخت ؟!؟!؟! تعجب کردم. انگار چند دقیقه پیش بود که سول در حالی که می خندید و دست تکان می داد، از من دور شد.
امروز می فهمم که چقدر آن روزها خوشحال بودم. می دانم آن گرما و انرژی که سول در خانه ما حس کرد از سوپ جادویی مادر نبود بلکه آن از گرمای محبت مادر بود.
چند روز بعد بالاخره روزی رسید که من آن منبع با ارزش را از دست دادم. روزی که مادر را به خاک سپردیم، یکی از اعضای خانواده، دیگ مادر را از روی تنور برداشت و همه فهمیدیم آن دوران طلایی و پر محبت دیگر به پایان رسیده است.
دوستی من و سول سالیان سال ادامه یافت و بر خلاف تصورم، ما هرگز از هم دور نشدیم. چند وقت پیش او مرا برای شام به خانه اش دعوت کرد.
او مثل پدرم همه بچه هایش را بغل کرد و آن ها هم مرا در آغوش گرفتند. سپس همسرش، کاسه های سوپ را که بخار داغ از روی آن ها بلند می شد، آورد.
سوپ جوجه با سبزیجات.
سول پرسید : آهای لئو ! می دانی چیه؟
با خنده گفتم : خوب سوپ دیگه.
او خندید و مثل مادر گفت: این سوپ جوجه است، خیلی مقوی است، سردرد را خوب می کند، روی سرما خوردگی اثر فوق العاده ای دارد و سینه درد و بیماری های عفونی گلو را خوب می کند و بعد چشمک زد.
دوباره حس کردم مادر الان برایم سوپ می ریزد و من سر همان میز نشسته ام.
حسی خوب تمام وجودم را احاطه کرده بود.
فهمیدم که :
گرما و محبت مادر آن قدر لا یتناهی بوده است که اگر چه دیگر، جسمش با ما نیست اما گرمایش هنوز در دل من و همچنین در دل سول باقی مانده است. گرمایی که هیچ زمان از بین نخواهد رفت.
با تشکر از دوست عزیزم جناب آقای حیدر ارجمندی برای ارسال این روایت زیبا از وجودی به نام مادر.
دیگ سوپ مادر - لئو بوسکالیا
منبع:
Chiekensoup for the soul
چهارده / شهریور / هشتاد وشش
با سلامی گرم به مجتبی و تبریک روز تولد او
یادش گرامی، جایش سبز و روحش شاد،...
مدرسه عشق
درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانی است که ما را به نکویی
دانایی، زیبایی و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم، هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیرممکن ها را از خاطرها محو کند
تا، کسی بعد از این
باز، همواره نگوید "هرکز"
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیزتعلیم دهند
قطره را در باران
موج را درساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل، آزادی، قانون، شادی ...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چه قدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما
مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
زنده یاد مجتبی کاشانی
نگاه کردن به این یکی و نگاه نکردن به آن یکی
مزیت نیست،غفلت است.
فرشاد فدائیان
چگونه باید یک خبر ناگوار را اطلاع داد !
چگونه باید یک خبر ناگوار را اطلاع داد !
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید این که نباید اخبار ناگوار را به یک باره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بی چاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آن ها مردند؟
-بله قربان. همه آن ها از کار زیادی مردند.
- برای چه این قدر کار کردند؟
- برای این که آب بیاورند قربان!
- گفتی آب ،آب برای چه؟
- برای این که آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بی چاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان .!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بی چاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !
آیا لازم است مدیران با روان شناسی آشنا باشند؟
روان شناسی برای مدیران !؟
آیا لازم است مدیران با روان شناسی آشنا باشند؟
مدیران، منابع و امکانات مختلفی را برای رسیدن به اهداف سازمان خود در اختیار دارند: منابع مالی، سیستم، سرمایه، تکنولوژی، تجهیرات و بالاخره منابع انسانی. در این میان همیشه در ادبیات مدیریت، منابع انسانی باارزشترین سرمایه و دارایی یک بنگاه به حساب می آید. با این حال آیا می توان فکر کرد که مدیران، به تناسب اهمیت و ارزش نسبی منابع انسانی، همان طور که از منابع مالی و تجهیزات و ماشین آلات و یا سیستم های شرکت اطلاع و آگاهی دارند، از ویژگی های نیروی انسانی و ابعاد ضروری رفتار او که نقش حیاتی در تعامل با آن ها دارد، آگاه باشند؟
علم مدیریت جزء علوم انسانی به حساب میآید و از نظریه های روانشناسی هم بهره گرفته است. ما تئوری های مدیریت را درحوزه مدیریت منابع انسانی در عمل به کار میگیریم اما این به معنای آن نیست که از تئوری های ضروری در زمینه چگونگی شکل گیری رفتار یا واکنش ها آدمی در شرایط گوناگون آگاهی داشته باشیم. این ها را بایددر روانشناسی بیاموزیم.
اساسی ترین وظایف مدیر از بعد رهبری به تعامل شایسته با کارکنان و همکاران و آحاد انسانی در محیط کار و نیز با مشتریان یا صاحبان سهام مربوط میشود. شرط توفیق در تفهیم و تفاهم و تبادل مطلوب اطلاعات آن است که ما مقتضیات محیطی و ویژگی های ذهنی و شخصیتی مخاطبان را درک کنیم و به تناسب، شیوه هایی را برای ارائه اطلاعات و استدلال طراحی کنیم و به کار گیریم. این همان هوش بین شخصی یا Interpersonal intelligence است. در حقیقت باید مدیر هم ویژگی های این هوش را بشناسد و هم مهارتهای لازم از آن را در خود توسعه دهد. این موضوع به روانشناسی مربوط میشود. بیتوجهی به این امر و جهل نسبت به شرایط روحی کارکنان،گاهی منجر به واکنش های نسنجیده از سوی مدیران میشود که به دلیل جایگاه مرجعیت و اقتدار اجتماعی مدیران، میتواند پیامدهای ذهنی و رفتاری بسیار تعیین کننده و دیرپا در افراد داشته باشد.
نیروی انسانی شاغل در یک سازمان، جدای از فرهنگ و ارزشها و باورهای جامعه نیست. پتانسیل اولیه فرهنگی یک بنگاه را افراد با خود به شرکت میآورند و این فرهنگ ورودی در بردارنده همه نقاط مثبت و نیز ناهنجاری ها است. توسعه ارزش های مثبت فرهنگی و بهره گیری از آن ها و نیزمقابله با نقاط منفی،کاری جدی را می طلبدکه تنها با بخشنامه یا کلاس درس تامین نمیشود و باید از طریق مهندسی فرهنگ سازمان و به صورتی فراگیرصورت گیرد. در و دیوار و آرایش فضای فیزیکی ادارات، همراه با رفتار هم سو و حساب شده مدیران و تعهد عملی آن ها بسیار آموزنده و سازنده است.
سوال :
آیا بدون آشنایی با تئوری های یادگیری و سیگنال های تقویت کننده می توان به تدارک و اجرای این برنامه های فراگیر برای بهبود رفتار کارکنان دست زد ؟
نقش مدیران در این زمینه چیست ؟
در بنگاهها بسیار از آرمان و استراتژی و ماموریت و اهداف صحبت میشود. آیا این ها از جلسات هیاتمدیره فراتر رفتهاند؟
آیا خط مشی ها و برنامهها مورد باور کارکنان میباشند؟
چگونه واز کجا میتوانیم مطمئن شویم که منویات مدیریت در سطوح مختلف مفهوم بوده و منشاء عمل هم سو با آن قرارگرفته است؟
چگونه و با چه رفتاری مدیران می توانند به همکاران خود نشان دهند که این برنامه ها به طورجدی به عمل درخواهند آمد؟
تغییرمهمترین وظیفه مدیریت است. در عین حال انسان به طور طبیعی از نظر ذهنی بیشترین مقاومت را در برابرتغییر نشان میدهد. واکنش های انسان به تغییر ناشی از ویژگی های روانشناسی اوست. اگر قرار است کارکنان با تغییرات استراتژیک مدیریت همراهی داشته باشند، باید مدیران تئوری های رفتاری انسان را در این مرحله بشناسند و به تناسب و به طور واقع بینانه عمل کنند. مهمترین نقش رهبری مدیران، در رهبری تغییر است. تغییر در نهایت باید به زبان تغییر در رفتار کارکنان به نمایش درآید. تغییررفتارمطلوب هم مستلزم آگاهی از واکنش های ذهنی افراد در طی فرایند تغییر است.
خلاقیت کارکنان هدف مدیریت منابع انسانی است. مدیران تلاش می کنند بهترین بستر رشد و نمایش خلاقیت کارکنان را فراهم آورند.
سوال :
سیستم های انگیزش خلاقیت چگونه است؟
پاداش و تنبیه در این میان چه نقشی دارند؟
تعاریف و مصادیق تشویق و تنبیه و ویژگی های این دو چیست؟
مدیر چگونه میتواند به گسترش خلاقیت دامن بزند؟
مدیران که باید منشاء تغییر وبهبود سازمان باشند، خودشان برآمده از ارزش ها و نگرش های فرهگی موجودجامعه هستند و علاوه براین ها، ذهنیت های خاصی را با خود به محیط کار می آورند.
سوال :
چگونه قبل از سپردن مسوولیت اداره یک شرکت به مدیر جدید از قابلیت های ذهنی او و ارزش های مثبت ذهن او آگاه میشویم؟
چگونه باید به مدیر بیاموزیم که ذهنیت های مثبت و کارسازی برای رهبری بنگاه به ویژه از جنبه برخورد با منابع انسانی نیاز دارد؟
داشتن بینش و نگرش مثبت و مناسبAttitude شرط ضروری برای برقراری روابط سازنده و تعامل با منابع انسانی است. این بینش حاصل تلقین و یا شعار نیست. به ویژه در سطوح مدیران، این امرمستلزم بهره مندی از نگرشی عمیق تر و داشتن ذهنیت فلسفی است. باید نگاه معنی دار مدیر نسبت به انسان به طور بنیادی با ماموریت های او سازگاری داشته باشد. اگر در سطوح کارکنان بشود به کمک تکنیک های یادگیری، بر ناهنجاری های بینشی آنان غلبه کرد، چنین چیزی در مورد مدیران به تنهایی کارساز نیست . " انسان" باید در پهنه اندیشه فلسفی و جهان بینی معنا گرایانه ی مدیر، جایگاه تعریف شده ای داشته باشد.
روانشناسی مورد نیاز ما است تا بدانیم کاندیداهای مدیریت باید از چه نوع هوش هایی بهره مند باشند و از چه ویژگی های ذهنی و فلسفی بهره مند باشند که با نگرش والا و متعالی به ماموریت های خود بنگرند. کسی که در زندگی به قول Maslow ، تجربه های شکوهمند از رضایت و بهره مندی از ابعاد معنوی و یا مادی نداشته، معلوم نیست که بتواند پرچمدار رشد همکاران خود باشد یا خدای ناکرده شرکت را عرصه تاخت و تاز خودخواهانه قرار ندهد.
آگاهی از روانشناسی به طور کلی می تواند مکانیسم های تاثیرمتقابل ذهنیت و رفتار را به ما بیاموزد تا دلیل تفاوت واکنش های افراد در برابر مصیبت ها یا حوادث یا بحران ها را بفهمیم و خود را در شرایط سخت برای ثبات و پایداری و تصمیم گیری عاقلانه و خلاق مهیا سازیم. به ویژه درخصوص مدیران، فراتر از نیازمندیهای اجتماعی و حیثیتی و پاداش مادی، تفکر فلسفی برای ایجاد انگیزش به سوی آرمانهای متعالی و پایداری و آرامش در طوفان بحران ها، به صورت نیازی جدی مطرح است ، چیزی که امروزه از آن به عنوان
Transcendental Intelligence , The Intelligence of Wisdom
نام برده میشود.
با این مقدمه، درنظرداریم به زودی با طرح نکته های مهمی از روانشناسی شناختی در زمینه شکل گیری الگو های ذهنی، الگو های رفتاری، تئوری های یادگیری و راه های توسعه وتغییر و بهبود آن ها، بحث و گفتگوی خود را به جایگاه حیاتی تفکر فلسفی درمدیریت گسترش دهیم.
رفتار خرمابانه
روزی روزگاری به خری افتاد توی یه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بیارین.
کشاورزی که صاحب این خر عرعرو بود، خیلی سعی کرد که یه کاری بکنه ولی نشد که نشد.
خره رفته بود ته چاه و در نمی یومد،عرعرش هم قطع نمیشد، خر بی ادب نفهم!
آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب، این چاهه رو خیلی وقته که می خوام پٌٍرش کنم، خره هم که پیره و ارزش این که بخوام بیارم بیرون و دوا درمونش کنم نداره پس بی خیال خر.
کشاورزه از همه همسایه هاش خواست که بیان و بهش کمک کنن. اونام هر کدوم یه بیل آوردن و شروع کردن خاک ریختن تو چاه. خره که فهمیده بود چه بلایی داره به سرش میاد. شروع کردعرعرهای جان سوز سر دادن، از همون هایی که دل هر خری از شنیدنش کباب می شد. پس از یه مدت کوتاهی یهو ساکت شد جوری که همه تعجب کردند.
ولی بازم چند تا بیل دیگه خاک ریختن و دیدن نخیر صدا از دیوار در میاد ولی از آقا(یا خانوم) خره نه.
کشاورزه یه نگاهی تو چاه کرد ببینه چی شده که هیچ خبری از عرعره خره نیست که دید، عجب خر پر آی کیویی بوده. این خره و تا حالا استعدادش کشف نشده بوده. هر بیل خاکی که تو چاه ریخته می شده، می ریخته پشت کمر خره، اونم خودشو می تکونده و می رفته روش می ایستاده، مث پله.
هر چی کشاورز و همسایه هاش خا ک می ریختن تو چاه، خره خودشو تکون می داده و می رفته روشون می ایستاده و هی یه پله بالا میومده تا این که رسید به سر چاه و یه جفتکی زد و خندون شروع کرد یورتمه رفتن. به این میگن خر
این هم از نتیجه اخلاقی داستان
زندگی هر روز ممکنه خیلی مشکلات برای شما به همراه داشته باشه مث همون بیل های خاک. مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشن ولی این که بتونین پیروز از تو چاه مشکلات در بیاین و مشکلات رو سعی کنین از رو دوشتون بر دارین و یه قدم و پله بیاین بالاتر کار درسته.
ما می تونیم از عمیق ترین چاه های زندگی هم به سلامت خارج بشیم به شرطی که از هر مشکلی یه تجربه و نردبون بسازیم برای پیشرفت و شکوفایی.
هر کدوم از مسائل زندگی می تونه به مثابه یه پله و وسیله ای برای رسیدن به هدف نهایی ما باشه، فقط نا امید نشو و از تلاش دست بر ندار، خودتو بتکون و یه پله برو بالاتر.
طرح سؤال، دریچه ای است که به سوی شناخت از یک دیگر گشوده می شود. البته مهم این است که به سؤال ها چگونه پاسخ داده شود. نحوه پاسخ دادن به سؤال ها، تصویری از طرف مقابل در ذهن دیگری می سازد. هرچه پاسخ ها واقعی تر و صادقانه تر باشند تصویری هم که ساخته می شود صحیح تر خواهد بود. این امر کمک می کند تا زن و مرد راه بهتری را در زندگی پیدا کنند، این راه می تواند به ازدواج و یا قطع رابطه و عدم ازدواج ختم شود. رسیدن به هر یک از این راه ها در صورتی که عاقلانه و درست باشد به نفع زن و مرد است. البته باید در نظر داشت که هیچ پاسخی درست یا اشتباه نیست.
هدف از طرح پرسش، این است که متوجه شوید در شرایط خاص مورد نظر، چه رفتاری دارید و درباره گذشته و آینده چگونه فکر می کنید. برای خشنود کردن نامزدتان پاسخ هایتان را تغییر ندهید و از پاسخ های زیرکانه ای که بیانگر حقیقت نیستند خودداری کنید. پاسخ های غیرواقعی به منظور پیش گیری از جر و بحث، به نفع هیچ کس نیست.
بهتر است به جای نامزدتان هم پاسخ ندهید و عقیده خاص خود را بیان کنید. مثلاً : اگر از شما می پرسند آیا بچه می خواهی یا نه؟ پاسخ ندهید که نامزدم بچه نمی خواهد.
- سعی کنید خصوصیات و خواسته های خود را کشف کنید. وقتی درباره خودتان به این شناخت دست یافتید، می توانید تصمیم بگیرید که آیا نامزدتان می تواند در رسیدن به خواسته هایتان شریک زندگیتان باشد یا نه.
- پاسخ هایتان باید روشن کند که شما در زندگی مشترک چه انتظاراتی از هم دیگر دارید، در ضمن با این پاسخ ها می توانید اولویت ها و رفتارهایی را که حاضر به ترک آن نیستید، نشان دهید. اگر در خانه شلخته هستید و نمی توانید خود را تغییر دهید، بهتر است که نامزدتان از این خصوصیت شما آگاهی داشته باشد.
- به پاسخ های یک دیگر گوش کنید، اما دخالت نکنید، این تمرین ها برای آن است که درباره هم دیگر بیشتر بدانید نه این که هم دیگر را تغییر دهید. بهتر است فکر کنید آیا می توانید با نامزدتان همین گونه که هست و بی آن که توقع داشته باشید که تغییر کند، زندگی مشترک تشکیل بدهید؟
یک سان بودن پاسخ ها و پرسش های مطرح شده، کلید خوشبختی در زندگی زناشویی نیست، بلکه برخورد شما با تفاوت ها تعیین کننده است. وقتی شما و نامزدتان در پاسخ به یک پرسش اختلاف عقیده دارید، راهنمایی های پیشنهادی « در شیوه گفتگو درباره تفاوت ها » را به کار بگیرید، زیرا به شما کمک می کند تا اختلاف هایتان را به تدریج حل کنید، وقتی دستتان را برای نامزدتان رو می کنید، آسوده می شود. به او می گویید: « ظاهر و باطن، من این هستم.» خودتان را صادقانه آشکار می کنید، باری از روی دوش خود برمی دارید و به اصطلاح توپ را در زمین بازی نامزدتان می اندازید و به او این امکان را می دهید که بدون هیچ فرض نادرستی تصمیم بگیرد و شما را بپذیرد.
اما وقتی نظر او برای شما قابل قبول نیست چه باید بکنید؟
اگر با پاسخ های نامزدتان موافق نباشید، چه خواهد شد؟
پی بردن به تفاوت ها به معنای اعلام ختم رابطه نیست، هرگز عدم اختلاف نظر، راز موفقیت زندگی مشترک به حساب نمی آید، اختلاف نظر با نامزدتان، فرصتی است تا مهارت های « مدیریت تفاوت ها » را بیاموزید.
توجه داشته باشید: مدیریت تفاوت ها و نه مدیریت حل اختلاف . زیرا لزومی ندارد که گفت و گو درباره تفاوت ها به اختلاف منجر شود.
طبیعی است که از دست نامزدتان عصبانی و دچار سردرگمی و سرخوردگی بشوید، احتمالاً از دست دوستتان، رییس و حتی همسایه تان هم دچار همین حالات می شوید. اما با کمی تلاش می توان دیدگاه های متفاوت را بدون این که به مشاجره ختم شود به هم نزدیک کرد، مگر آن که به شدت ستیزه جو باشید.
گذشته شما
توجه به گذشته خود و تأثیر آن بر شکل گیری شخصیت شما و خواسته هایتان در زندگی، نخستین گام های آمادگی برای ازدواج است. اگر باز هم از این مطالب دوست دارید می توانید از این طریق اقدام کنید. معمولاً زندگی پدر و مادرها سرمشق زندگی ما می شود و اگر از این سرمشق خوشمان بیاید، کم و بیش می دانیم که شریک زندگی مان باید چه خصوصیاتی داشته باشد، اما اگر همان طور که بزرگ تر می شویم، از رابطه پدر و مادرمان خوشمان نیاید، می توانیم آن را با الگوی مد نظرمان عوض کنیم. توانید
به دقت به روابط افرادی که شما و نامزدتان در کنار آن ها بزرگ شده اید، توجه کنید .ویژگی هایی را که موجب ایجاد روابطی استوار و شاد شده و آن ها که سبب تلخی زندگی شده اند به یاد بیاورید، مشخص کنید چه نگرش ها و رفتاری روابط این افراد را تیره و تار می کند. از اشتباهات و موفقیت های دیگران بیاموزید. اما توجه داشته باشید که خودتان را با آن ها مقایسه و یا تشبیه نکنید. تصمیم بگیرید تجربیات مثبت را به کار ببندید و از رفتارهای منفی دوری کنید.
اگر از موهبت داشتن پدر و مادری خوشبخت برخوردار هستید، این شانس را دارید که بفهمید ازدواج موفق به چه عواملی نیاز دارد. تک تک پرسش ها را با صدای بلند برای نامزدتان بخوانید و هریک جداگانه بی آن که حرف یک دیگر را قطع کنید به آن ها پاسخ دهید، سپس در این باره صحبت کنید که آیا پاسخ هایتان بر زندگی مشترکتان تأثیر خواهند گذاشت یا نه و تأثیرش چگونه است.
1 - به عقیده شما چه عاملی پدر و مادرتان را در کنار هم نگه داشته است؟
2 - دوست دارید چه ویژگی هایی از زندگی پدر و مادرتان در زندگی شما هم وجود داشته باشد؟
3 - از چه ویژگی های زندگی پدر و مادرتان خوشتان نمی آید؟
4 - پدرتان چه رفتاری با مادرتان داشت؟ مادرتان چه رفتاری با پدرتان داشت؟
5 - آیا شما و نامزدتان می خواهید که همان رفتار پدر و مادرهایتان را نسبت به هم دیگر داشته باشید؟
مردی که از آن جا می گذشت.
از لقمان پرسید : چند ساعت بعد به ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است ، دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟
پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و راه پیشه کرد .
زمانی که چند قدمی راه رفته بود، لقمان با صدای بلند گفت : ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواھی رسید.
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواھی رسید.
برگرفته از سایت آشنای شب
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:
من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آن جا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچک ترین اعمالتان از دل،فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است.
برگرفته از سایت آشنای شب
در حدود پنجاه سال پیش در جایی در فرانسه، پیرمرد پنجاه ساله ای از اهالی ترکیه، زندگی می کرد که ابراهیم نام داشت و یک خواربار فروشی را اداره می کرد.
این خواربار فروشی در آپارتمانی واقع بود که خانواده ای یهودی در یکی از واحدهای آن زندگی می کردند. این خانواده پسری داشتند به نام “جاد” که هفت سال بیشتر نداشت.
جاد عادت داشت که هر روز برای خرید مایحتاج منزل به مغازه عمو ابراهیم می آمد، وهر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده می کرد وقطعه شکلاتی را می دزدید.
یک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد، این جا بود که عمو ابراهیم او را صدا زد وبه او یادآوری کرد که شکلاتی را که هر روز بر می داشته، فراموش کرده است.
جاد که حسابی شوکه شده بود، گمان می کرد که عموابراهیم از دزدی های او چیزی نمی داند، لذا از او خواهش کرد که او را ببخشد، وبه او قول داد که دیگر این کار را تکرار نکند.
عمو ابراهیم گفت: نه، به شرطی تو را می بخشم که به من قول بدهی که هر گز در زندگیت دزدی نکنی، ودر مقابل می توانی هر روز از مغازه من یک شکلات برداری.
جاد با خوشحالی این شرط را قبول نمود… سال ها گذشت، و عمو ابراهیم برای جاد یهودی بمانند پدر، مادر ودوست بود.
هر وقت جاد با مشکلی برخورد می کرد، ویا از حوادث روزگار به تنگ می آمد، به نزد عمو ابراهیم می آمد، ومشکل خود را برای او مطرح می کرد.
عمو ابراهیم هم کتابی را از کشو میز مغازه بیرون می آورد، وبه جاد می داد، واز او می خواست، صفحه ای از کتاب را باز کند.
وقتی جاد کتاب را باز می کرد، عمو ابراهیم دو صفحه ای از کتاب را می خواند، وسپس کتاب را می بست، وبدین ترتیب مشکل جاد را حل می کرد. جاد وقتی از مغازه بیرون می آمد، احساس می کرد ناراحتی اش برطرف شده، خیالش راحت شده، ومشکلش حل شده است.
سال ها گذشت و رابطه جاد با عمو ابراهیم، آن پیرمرد مسلمان تحصیل نکرده تُرک این چنین سپری شد!
بعد از هفده سال، جاد به سن بیست وچهار سالگی و عمو ابراهیم به سن شصت وهفت سالگی رسید….
عمو ابراهیم دار فانی را وداع گفت، و قبل از وفاتش صندوقی را برای فرزندانش بجا گذاشت، او در صندوق کتابی را نهاده بود، که همیشه جاد آن را در مغازه می دید. او به فرزندانش وصیت کرد تا کتاب را به جاد آن جوان یهودی هدیه بدهند.
وقتی فرزندان عمو ابراهیم صندوق را به جاد دادند، او از مرگ عمو ابراهیم باخبر شد، از شنیدن این خبر جاد بسیار ناراحت گردید، چرا که عمو ابراهیم یار ویاور او در حل همه مشکلات بود.
روزها گذشت…
روزی از روزها برای جاد مشکلی پیش آمد، وبه یاد عمو ابراهیم وصندوقی که به او هدیه داده بود افتاد. صندوق را پیدا کرد، وآن را باز نمود، ناگهان دید که در صندوق همان کتابی است که همیشه آن را در مغازه عمو ابراهیم باز می کرد، وعمو ابراهیم آن را می خواند! جاد صفحه ای از کتاب را باز کرد، اما کتاب به زبان عربی بود، و او از زبان عربی چیزی نمی دانست.
او به نزد همکاری از اهالی تونس رفت، واز او خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برایش بخواند، واو نیز خواند. پس از این که جاد مشکلش را برای همکار تونسی اش شرح داد، تونسی راه حلی را برای مشکلش پیدا کرد! جاد شگفت زده از او پرسید: این کتاب چیست؟
تونسی گفت: این قرآن کریم کتاب مسلمانان است!
جاد گفت: چگونه می توانم مسلمان شوم؟
تونسی گفت: کافی است شهادتین را بگویی، واز شریعت پیروی کنی!
جاد گفت: أشهد ألا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله
جاد الله مسلمان
جاد مسلمان شد، وبه خاطر بزرگداشت این کتاب نام خود را “ جاد الله قرآنی” گذاشت، وتصمیم گرفت باقی مانده عمر خود را وقف خدمت به این کتاب بزرگ کند…
جاد الله قرآن را فرا گرفت، وآن را فهمید، و در اروپا شروع به دعوت دیگران کرد، تا آن جا که تعداد زیادی یهودی ومسیحی را مسلمان نمود.
روزی از روزها در حالی که جاد الله اوراق قدیمی خود را زیر و رو می کرد، قرآنی را که عمو ابراهیم به او هدیه داده بود باز کرد، ناگهان در اول قرآن نقشه جهان را دید، بر روی آن نقشه قاره افریقا توجهش را جلب نمود، چرا که روی آن امضای عمو ابراهیم نقش بسته، و در زیر آن این آیه نوشته شده بود:
( ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة ِ) یعنی: با حکمت و اندرز نیکو (دیگران) را به راه پروردگارت دعوت کن
جاد الله پی برد که این وصیت عمو ابراهیم است، وتصمیم گرفت آن را عملی نماید… لذا برای دعوت به سوی دین خدا، اروپا را به قصد کشورهای افریقایی ترک گفت، گفته می شود که کارش آن قدر مبارک وموفقیت آمیز بود که به دست او ملیونها نفر مسلمان شدند.
پایان مسیر
جاد الله قرآنی، این مسلمان واقعی ودعوتگر الهام یافته، سی سال از عمر خود را تماماً برای دعوت بسوی خدا در افریقا سپری کرد، وملیونها انسان به دست او مسلمان شدند…
جاد الله قرآنی در سال 2003 در آفریقا به خاطر بیماری هایی که در راه دعوت به اسلام دچار آن شده بود، از دنیا رفت. او در هنگام وفات 54 سال بیش نداشت، که سی سال آن را در راه دعوت به خدا صرف کرده بود. خداوند او را غریق آمرزش و قرین رحمت خود بگرداند.
داستان هنوز تمام نشده است
مادریهودی جاد الله قرآنی که استاد دانشگاه است، فقط دو سال پیش در سال 2005 یعنی دو سال پس از فوت پسرش در سن هفتاد سالگی مسلمان شد.
مادرش می گوید: در طول این سی سالی که پسرش مسلمان شده بود، او دائما در حال جنگ وجدال با او برای بازگرداندنش به دین یهودیت بوده است. ولی با وجود تجربه واطلاعات کافی وقدرت استدلال، نتوانست پسرش را از اسلام بازگرداند، در حالی که عمو ابراهیم، آن پیرمرد مسلمان تحصیل نکرده، توانست قلب فرزندش را شیفته اسلام کند.
چرا جاد الله قرآنی مسلمان شد؟
جاد الله قرآنی می گوید: در مدت هفده سالی که با عمو ابراهیم ارتباط داشتم، حتی یک بار هم به من نگفت ” ای کافر” یا “ ای یهودی” ، یا حتی به من نگفت “ مسلمان شو” …
تصورش را بکنید، هفده سال عمو ابراهیم دندان روی جگر گذاشت، و نه در باره اسلام و نه در باره یهودیت چیزی به او نگفت! واقعا عجیب است که چگونه یک پیرمرد تحصیل نکرده، دل یک پسر بچه را شیفته قرآن می کند.
یک بار در یکی از ملاقات ها از او سوال شد که چه احساسی دارد وقتی می بیند ملیونها انسان به دست او مسلمان شده اند؟ درجواب گفت: او هیچ احساس افتخاری نمی کند، چرا که او به گفته خودش بخشی از خوبی های عموابراهیم را جبران می کند.
دکتر صفوت حجازی یکی از دعوتگران مشهور مصری می گوید: در کنفرانسی در شهر لندن پیرامون مسئله دارفور، وراه های کمک به مسلمانان نیازمند وحمایت آن ها از خطر جنگ، با یکی از روسای قبایل دارفور ملاقات کردم. در گرما گرم صحبت از او پرسیدم: شما دکتور جادالله قرآنی را می شناسید؟ رییس قبیله بلند شد واز من پرسید: مگر شما او را می شناسید؟ گفتم: بله! زمانی که در سوئیس برای معالجه آمده بود، با او ملاقات کردم.
رییس قبیله بر روی دست هایم خم شد، وبه گرمی آنرا بوسید!!
به اوگفتم: چکار می کنی؟ من کاری نکرده ام که سزاوار این همه محبت باشد!
گفت: من دست شما را نمی بوسم، بلکه دستی را می بوسم که دست جاد الله قرآنی را گرفته است!!
از او پرسیدم:مگر تو به دست جاد الله قرآنی مسلمان شده ای؟
رییس قبیله گف: نه! من به دست مردی مسلمان شده ام، که او به دست جاد الله قرآنی مسلمان شده است!!!
تا اینجا داستان تمام شد.
راستش وقتی این داستان را خواندم آن قدر متأثر شدم وآن قدر به حال خود تأسف خوردم، که اشک در چشمانم حلقه زد..
تأسف خوردم از آن جهت که ما در زندگی چه فرصت های طلایی را در اختیار داشته ایم که می توانستیم، با یک برخورد حکیمانه، یک انسان نامسلمان یا انسان گمراه جویای هدایت را دگرگون کنیم، و دل او را برای همیشه شیفته عظمت این دین بزرگ نمائیم، اما چنین نکرده ایم، نه تنها چنین نکرده ایم بلکه گه گاهی با رفتارهای غیر حکیمانه وغیر اسلامی خود باعث تنفر دیگران از این دین شده ایم.
تأسف خوردم از آن جهت که این همه به علم وسواد خود می نازیم، ولی برکت علم ودانش ما به اندازه مثقال اخلاص عموابراهیم تحصل نکرده وبی ادعا نبوده است.
تأسف خوردم از آن جهت که در خانه نشسته ایم وآبمان سرد ونانمان گرم وجایمان نرم است، در حالی که جادالله برای دین خدا همه این ها را پشت سر گذارد، به آفریقا رفت.
نکته جالب وکمی عجیب در داستان جاد الله قرآنی وعموابراهیم این است که در سپتامبرسال ۲۰۰۳ (یعنی درست بعد از وفات جادالله) سینمای فرانسه از داستان زندگی عمو ابراهیم و جاد الله، فیلمی ساخت بنام:” Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran” یعنی: “آقا ابراهیم وگل های قرآن” به کارگردانی آقای François Dupeyron قهرمان این فیلم عمر الشریف هنر پیشه معروف مسلمان است که نقش عموابراهیم را بازی می کند، این فیلم در سال ۲۰۰۴ به روی صحنه آمد وجوایز زیادی را در سطح محلی و جهانی کسب کرد.
سایت ویژه فیلم: http://www.sonyclassics.com/ibrahim
با تشکر از گروه ایران عشق به خاطر درج این روایت
چرا تلاش برای تحول سازمان ها ناکام می ماند؟
شرکت ها همواره تلاش می کنند تا نیرومندتر شوند. این تلاش ها به صورت های مختلفی مثل مدیریت کیفیت جامع، مهندسی مجدد، کوچک کردن سازمان، بازسازی، تحول فرهنگی و غیره ظهور پیدا کرده؛ اما در نهایت هدف اصلی یکسان بوده است. ایجاد تغییرات اساسی برای سازگاری با بازار رقابت در بعضی از این شرکت ها موفق بوده و در بعضی دیگر ناکام. درس هایی که می توان گرفت بسیار جالب است و احتمالا در عرصه رقابت در دهه های آینده به کار خواهد آمد. اولین درس این است که فرایند تحول، مراحل گوناگونی دارد و وقت گیر است. نادیده گرفتن برخی از مراحل به قصد تسریع امور، هرگز نتیجه رضایت بخشی نمی دهد. دومین درس کلی این است که اشتباهات عمده در هر یک از مراحل، آثار مخربی دارد و موجب کُندی حرکت و خنثی شدن دستاوردهایی می شود که به سختی حاصل شده اند. در این گفتار8 اشتباه در مراحل مختلف تحول سازمان را بر می شماریم.
۱- عدم ایجاد حّس ضرورت در کارکنان
برای شروع هر برنامه تحول، همکاری تنگاتنگ افراد سازمان ضروری است. اکثر تلاش های موفق به دست اشخاص یا گروه هایی انجام می شود که به موقعیت رقابتی سازمان، وضعیت بازار، روند تکنولوژی و عملکرد مالی توجه دارند؛ گاهی مدیران سازمان ها توجه کافی ندارند که افراد را به سختی می توان از آرامش به تلاطم انداخت. گاه نیز در ایجاد حس ضرورت در افراد، تأمل و تحمل لازم را ندارند؛ مقدمات را کافی می پندارند و وارد عمل می شوند. تحول، مستلزم ایجاد یک نظام جدید است که همواره وجود یک رهبر را اقتضا می کند. تحول معمولا در صورتی با موفقیت آغاز می شود که سازمان، رهبر خوبی داشته باشد که نیاز به تحول را احساس کند. اگر منظور بازسازی کل سازمان باشد، این رهبر نقش محوری دارد. اگر تحول در یک بخش از سازمان، مورد نظر باشد، مدیر آن بخش، محور اصلی خواهد بود. آغاز خوب یا بد در بیشتر سازمان های موفق موجب شده که افراد و گروه ها در بحث های خود به حقایق ناخوشایندی توجه کنند. اکثر افراد تمایل دارند رهبرانی را که حامل خبرها و پیامدهای بد هستند، مورد شماتت قرار دهند ( مخصوصاً زمانی که آن مدیر طرفدار تحول هم نباشد). در چنین سازمان هایی مدیران، متکی به اطلاعات ناخواسته از خارج از سازمان هستند. تحلیل گران، مشتریان و مشاوران همگی در این مورد می توانند کمک کننده باشند. در بعضی از موارد موفق یکی از مدیران عمداً بزرگ ترین زیان مالی را در تاریخ شرکت خود به وجود آورد و موجب شد که محافل اقتصادی حاکم، فشار بزرگی به شرکت بیاورند. ظاهراً این گونه حرکت ها پر مخاطره است ولی ندیدن خطر هم پر مخاطره خواهد بود. وقتی ضرورت به اندازه کافی احساس نشود، فرایند تحول به موفقیت نمی انجامد.
حقیقتاً چه وقت ضرورت به اندازه کافی احساس میشود؟
با توجه به مشاهدات، هنگامی که 75% مدیران سازمان قبول کنند که فعالیت سازمان دیگر قابل قبول نیست، ضرورت تحول احساس خواهد شد.
2- عدم ایجاد سیستم رهبری قوی
در تحول های موفق، گروه رهبری به مرور زمان بزرگ تر می شود؛ اما اگر گروه اولیه پدید نیاید اتفاق قابل اعتنایی نخواهد افتاد. در اکثر موارد موفق، افراد گروه رهبری، به صورت یک مجموعه بسیار مقتدر است. مقتدر از لحاظ عنوان، اطلاعات تخصصی، شهرت و روابط (چه در سازمان های بزرگ و چه در سازمان های کوچک). گروه رهبری موفق ممکن است فقط متشکل از سه تا پنج نفر در اولین سال فعالیت باشد؛ اما در سازمان های بزرگ، گروه رهبری بایستی گسترش یابد و شامل 20 تا 50 نفر شود تا مرحله سوم و پس از آن فرا برسد. احساس ضرورت در درون مدیریت، کمک بزرگی به تشکیل گروه رهبری می کند و شرکت هایی که در این مرحله ناموفق هستند، معمولاً مشکلات ناشی از ایجاد تحول وهم چنین اهمیت گروه قدرتمند رهبری را دست کم می گیرند. گاهی هیچ پیشینه ای از کار تیمی در راس سازمان ندارند و لذا اهمیت آن را در نمی یابند؛ گاه نیز انتظار دارند که رهبری تیم بر عهده یک مدیر ستادی باشد و نه یک مدیر خط یا صف؛ ولی گروه ها بدون رهبر، فاقد قدرت لازم خواهند بود. تلاش هایی که بدون رهبری قوی صورت بگیرد، ممکن است مدتی موفق بماند لکن دیر یا زود مخالفان جمع می شوند و تحول را متوقف می کنند.
3- عدم ایجاد چشم انداز
در تحول موفق، گروه رهبری تصویری از آینده ارائه می دهد که برای مشتریان، سهام داران و کارکنان قابل فهم و جذاب باشد. بدون چشم انداز ملموس، تلاش برای تحول در کلاف سر در گم پروژهای گیج کننده و ناهمساز، به جایی نمی رسد. در تحول های ناکام تعداد زیادی برنامه و طرح مشاهده می شود ولی از چشم انداز خبری نیست. در بعضی از سازمان های ناموفق تر شاهد این بوده ایم که مدیریت مسیر حرکت را تشخیص می دهد، لیکن این مسیر پیچیده و مبهم می نماید. از مدیر یک سازمان متوسط خواسته شد که چشم انداز سازمان را توضیح دهد، و او در پاسخ، سخنرانی نیم ساعته ای ایراد کرد. در اعماق پاسخ او عناصر اولیه یک چشم انداز صحیح قابل تشخیص بود، ولی چه سود که کسی به اعماق آن راه نیافت. اصولا اگر نتوانید حداکثر ظرف پنج دقیقه چشم انداز خود را تفهیم کنید و واکنش تفاهم آمیز و علاقه مندی مخاطب را برانگیزید، نتوانسته اید این مرحله را به سلامت پشت سر بگذارید.
4- عدم تفهیم کامل چشم انداز
شاهد چند نوع تفهیم چشم انداز بوده ایم:
در نوع اول چشم انداز، تحول به درستی ترسیم می شود و سپس با برگزاری جلسات و امثال آن قضیه روشن می شود.
در نوع دوم رییس سازمان، وقت بسیار صرف سخنرانی برای کارکنان می کند اما بسیاری از کارکنان توجیه نمی شوند ( زیرا فقط بخش ناچیزی از کل ارتباطات سازمان ایجاد شده است).
در نوع سوم، سخنرانی های فراوان ایراد می شود و اطلاعیه های زیاد صادر می گردد؛ اما تعدادی از مدیران ارشد طوری رفتار می کنند که گویی چشم انداز، نا معین است.
نتیجه نهایی این است که بدبینی در بین کارکنان رشد می کند و در عین حال اعتقاد به ایجاد ارتباط هم از بین می رود. بدون همراهی و کمک صدها و حتی هزاران نفر ایجاد تحول غیر ممکن است. مرحله چهارم بسیار مشکل می نماید زیرا فرایند کوچک کردن سازمان بخشی از چشم انداز است به این دلیل چشم انداز موفق معمولا با امکانات جدید و رشد افراد، همراه است و نسبت به کسانی که شغلشان را از دست خواهند داد منصفانه و با تعهد عمل می کند. برای موفقیت بیشتر برنامه تحول، مدیران از تمام مجراهای ارتباطی موجود برای توجیه چشم انداز آینده استفاده می کنند.
5- عدم رفع موانع چشم انداز جدید
اعمال و اقدامات باید مناسب و هماهنگ با چشم انداز جدید باشند هر چه افراد در ارتباط و هماهنگ با چشم انداز جدید باشند و هر چه درگیری بیشتری با موضوع داشته باشند، نتیجه بهتر خواهد بود. گاه، کارکنان دیدگاه های جدید را می فهمند و می خواهند به تحول کمک کنند اما موانع بزرگ در برابر آن ها وجود دارد. گاهی اوقات مانع، همان ساختار سازمانی است. گاهی اوقات سیستم های پاداش براساس عملکرد، افراد را آماده می کند که بین چشم انداز جدید و آمال شخصی خودشان، یکی را انتخاب کنند. بدترین مدیران کسانی هستند که از تغییر امتناع می کنند و خواسته هایی را مطرح می کنند که با تلاش های کلی ناسازگار است. در نتیجه تحول، هیچ سازمانی فرصت و قدرت یا زمان کافی برای رهایی از کلیه موانع را ندارد، اما با مشکلات بزرگ باید مواجه شد ونسبت به حل آن ها همت گماشت. اگر مانع یک فرد باشد، واضح است که باید با او رفتار مناسب داشت و به طریقی که با دیدگاه جدید سازگار باشد، عمل کرد. به هر حال ضرورت حفظ اعتبار جریان تحول، روشن است.
6- عدم طرح ریزی سیستماتیک برای دستاوردهای کوتاه مدت
فرایند تحول احتیاج به زمان دارد ولی عدم وجود منافع کوتاه مدت باعث کاهش انگیزه ها می شود. بدون دستاوردهای کوتاه مدت بسیاری از مردم جریان تحول را رها می کنند یا به سرعت به گروه مخالفان تحول می پیوندند. مدیران غالبا برای برآوردن توقعات وایجاد دست آورد در کوتاه مدت تحت فشار هستند. به هر حال تعهد در قبال دست آوردهای کوتاه مدت ضرورت امر را حفظ می کند و تفکر تحلیلی را برای توجیه تحول تقویت می نماید.
7- اعلام زود هنگام پیروزی
بعد از چند سال کار سخت و طاقت فرسا، مدیران ممکن است وسوسه شوند و با حصول اولین پیشرفت ها و بهبود عملکرد، اعلام کنند که موفقیت نهایی حاصل شده است. اعلام دستاوردها، لازم و ضروری است اما اعلام پیروزی نهایی ممکن است مخرب باشد. جریان تحول، تا فضای فرهنگی شرکت را کاملا تحت تاثیر قرار دهد 5 تا 6 سال طول می کشد. نگرش های جدید، ظریف و شکننده اند و ممکن است برگشت داده شوند. اعلام پیروزی زودرس، نیروی حرکت و فرصت ها را ضایع می کند و به دنبال آن نیروهای قدرتمند قبلی جایگزین میشوند.
8- عدم پیوند تحولات با فرهنگ سازمانی
نتایح تحول، هنگامی پایدار می شود که به صورت " روال " درآید، تا رفتارهای جدید در هنجارهای اجتماعی و ارزش های مشترک ریشه نگیرد، این خطر وجود دارد که با اعمال فشار از بین برود.
دو عامل در نهادی کردن جریان تحول در سازمان اهمیت خاص دارد:
اول، تلاش آگاهانه برای نشان دادن این که نگرش جدید، رفتارهای جدید و عادات جدید به بهبود عملکرد کمک کرده است.
دوم، این که نسل بعدی مدیران ارشد واقعا به نگرش های جدید پای بند باشند؛ اگر شرایط برای پیشرفت و ارتقا تغییر نکند بعید است که بازسازی، استمرار یابد. تصمیم گیری غلط در سطح بالای سازمان می تواند تلاش حاصل یک دهه کار سخت را ضایع کند و تصمیمات غلط، موقعی اتخاذ می شود که اعضای هیات مدیره دست اندرکار تلاش برای بازسازی نباشند.
نوشته: جان پی . کوتر (استاد مدیریت دانشکده بازرگانی هاروارد)
ترجمه: سیّد مجتبی مدنی
همه چی به همه چی ربط داره
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.
با تشکرازآقای پژمان تاج محرابی برای ارسال این مطلب زیبا
خلاصه:
او از مایکروسافت آمده. رضا فرزین یکی از ایرانیهایی است که در آن طرف دنیا برای خودشان نامی دست و پا کرده است. فرزین 2 سال پیش بعد از 3 سال همکاری با شرکت کورل عرضهکننده نرمافزار گرافیکی معروف Corel Draw به مایکروسافت پیوست تا برای هسته اصلی ویندوز این شرکت برنامهنویسی کند.او لیسانسیه علوم کامپیوتر و ریاضیات از یکی از دانشگاههای کاناداست. با او در فاصله کوتاهی که به ایران آمده بود گفتوگو کردیم؛ درباره همه چیز از سبک و سیاق کارش بگیر تا برنامههایش برای برگشتن به ایران!
به نظر میآید خیلی وقت است از ایران رفتهای؟
بله. الان 10 سالی میشود.
چند سالت است؟
30 سال.
پس اینجا اصلا دانشگاه نرفتهای؟
چرا. یک بار اینجا کنکور دادم و دانشگاه آزاد تهران جنوب قبول شدم. یادش بهخیر. آن موقع به آنجا میگفتیم لیانشامپو! یکی دو سالی آنجا مهندسی نرمافزار خواندم ولی بعد موقعیتی پیش آمد که بروم کانادا. من هم انصراف دادم و رفتم.
اولین برنامهات را کی نوشتی؟
درست یادم نیست. از وقتی که خیلی بچه بودم با کامپیوتر کار میکردم. اما اولین برنامههایی که نوشتم مال زمان «طرح کاد» دبیرستان بود.
اصلا زمان بچگی تو کامپیوتر در ایران وجود داشت؟ چون استفاده از کامپیوتر تازه از اوایل دهه 70 زیاد شد.
خب، من یک کم خوششانس بودم. آن موقعها یک شرکتی وجود داشت که رئیسش از دوستان پدرم بود. اینها یک کامپیوتر 286 داشتند که تمام زندگیشان با آن بود. این کامپیوتر هفتهای یک روز در اختیار من بود. این داستان 3 سال ادامه پیدا کرد تا در آخر سال سوم توانستم یک بازی برای خودم درست کنم. فکر کنم هنوز یک جایی در کامپیوترم دارمش.
از همان اول روی برنامهنویسی زوم کردی؟
تقریبا.
یعنی از اول برای کارت هدف داشتی؟
زمانی که دبیرستانی بودم برایم یک جور سرگرمی به حساب میآمد. ولی خب، کمکم تبدیل شد به یک سبک زندگی. اینکه من همیشه باید با کامپیوتر کار کنم، یک قسمتش هم شانسی بود چون اگر در دوران دبیرستان با کامپیوتر آشنا نمیشدم، شاید هیچ وقت نمیتوانستم ادامهاش بدهم.
سؤال قبل را برای این پرسیدم که بدانم رویای بچگیات چه بوده؟ میدانی که ماها وقتی بچه هستیم یا دلمان میخواهد دکتر مهندس شویم یا خلبان. ولی تو رفتی برنامهنویس شدی؟
گفتم که یک قسمتش شانسی بود ولی در عین حال من همیشه برای انتخاب آزاد بودم. پدرم مهندس عمران است و شاید خیلی دلش میخواست من هم کار او را ادامه بدهم ولی هیچ وقت به من نگفت چه کار کنم یا نکنم.
خب، کمی هم از شروع کارت حرف بزنیم. چطوری وارد بازار کار برنامهنویسی شدی؟
یک شانسی که من داشتم این بود که همزمان با ورودم به کانادا، رشد عجیب و غریب شرکتهای کامپیوتری هم شروع شده بود. برای همین توانستم همان سال دوم دانشگاه، اولین کارم را در شرکت کورل بگیرم.
و سر و کله مایکروسافت از کجا پیدا شد؟
خب، شرکتی مثل مایکروسافت به خاطر رشد سریع فعالیتهایش هر روز دنبال آدمهای جدید میگردد. من وقتی فارغالتحصیل شدم برای اینها رزومه فرستادم، منتها مایکروسافت با یک فاصله زمانی چند ماهه جواب مثبت داد و من در آن فاصله یک کار دیگر پیدا کرده بودم. بعد از 2 سال احساس کردم که من به یک کار جدید نیاز دارم چون سبک کارم در شرکت کورل خیلی روتین و شبیه به هم شده بود. برای همین دوباره رزومهام را برای مایکروسافت فرستادم و این بار وقتی تماس گرفتند، برای مصاحبه رفتم.
پس آنجا هم مصاحبه دارند؟
سیستمشان خیلی جالب است. اول 3-2 بار به صورت تلفنی باهات مصاحبه میکنند تا ببینند شما چقدر زبان بلدی. ضمن اینکه لابهلایش چند تا سؤال هم میپرسند تا ببینند قدرت حل مسئله داری یا نه. اگر در این مرحله موفق شوی، دعوتت میکنند به دفتر اصلی و یک روز کامل با شما مصاحبه میکنند.
چه جوری؟
شما باید 5/8 صبح بروی آنجا. اولش یک گفتوگوی مختصر درباره اخلاقیات و روحیات شما انجام میشود؛ اینکه از چه چیزهایی لذت میبرید و این چیزها. بعد از این، مصاحبههای تخصصی یکی بعد از دیگری شروع میشود. تقریبا 7 تا مصاحبه انجام میدهند که حدود 8 ساعت طول میکشد. در هر مرحله، اول کمی دوستانه حرف میزنند و بعد یک مسئله مطرح میکنند که شما باید حلش کنید. برایشان خیلی مهم است که مطمئن شوند شما قابلیت حل مسئله دارید. برای همین معمولا مسئلهها جوری است که قبلا نمونهاش را ندیدهای...
ادامه مطلب در :
http://www.modiriran.ir/modules/article/view.article.php/a196
منبع:ایمان جلیلی ; همشهری آنلاین
منبع : سایت آشنای شب
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طناب ها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد !?
طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان.
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند .
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
این ها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند .
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم ... خطای تو را به حساب دیگران می گذارم.
مرد قبول کرد.
ابلیس خنده کنان گفت :
عجب، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت.
این شعر که کاندیدای برگزیده شعر در سال 2005 شده ،توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای ...
و تو به من می گی رنگین پوست؟؟؟
مرگ از زندگی پرسید :
چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟
زندگی لبخندی زد گفت :
دروغی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری!
سلام به تو هم وطن عزیزم که قسمتی از وقت قابل خود را صرف این فضا می نمایید. امیدوارم سال جدید برای شما سالی در راستای عمیق شدن در مسایل تان باشد.
شیطان جنس کهنه می فروشد
شیطان تصمیم گرفت که خود را با عصر جدید تطبیق دهد. به همین منظور تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد. در روزنامه ای آگهی داد و مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود :
سنگ هایی برای لغزش در تقوا، آیینه های که آدم را مهم جلوه می داد، عینک هایی که دیگران را بی اهمیت جلوه می داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می کرد:
خنجرهایی با تیغه های خمیده که آدم می توانست آن ها را در پشت دیگران فرو کند و ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد : " نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پول آن ها را پرداخت کنید.
یکی از مشتریان در گوشه ای دو کالای بسیار فرسوده دید که هیچ کس به آن ها توجه نمی کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد :
فرسودگی شان به خاطر این است که از آن ها خیلی استفاده کرده است. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می فهمیدند که چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان کاملا مناسب است.
یکی شان " شک " است و آن یکی " عقده حقارت ". تمام وسوسه های دیگر فقط حرف می زنند، این دو وسوسه عمل می کنند.
مطلب فوق برگرفته از سایت گروه تندیس می باشد
یک حکایت قدیمی است که در آن حقیقت به آینه ای تشبیه شده و این آینه در دست خداوند بوده و روزی آینه می افتد و می شکند و هر کدام از انسان های جویای حقیقت تکه ای از آینه را برداشته از آن خود می کند و به همین دلیل هر تکه از حقیقت نزد کسی است و هرگز نمی توان کمال حقیقت را در انسانی واحد جست وجو کرد. شاید برای همین است که جهت دریافت و درک هر چه بهتر حقیقت می باید دیدگاهی جهانشمول تر و انسان محورتر داشت و هر چه این دیدگاه وسیع تر باشد و انسان های بیشتری را شامل شود، برای دست یافتن به حقیقت مستعدتر است.
پختگی به آهستگی به دست می آید. این پختگی در زندگی موانع بسیاری را مغلوب می کند. از چندین بیماری سخت شفای می یابد، دردهای بسیاری را آرام می کند، بر ناامیدی چیره می شود، و خطرکردن هایی را می پذیرد که اغلب حتی آگانه نیست. این پختگی از درون امیال، امیدها، تاسف ها، فراموشی ها و عشق ها سامانی می یابد.
سن انسان محموله زیبایی از تجربه ها و خاطرات اوست. به رغم دام ها، آزمون ها و دست اندازها مانند یک ارابه خوب در ورای مکان لنگ لنگان به جلو رفتن ادامه داده ایم. حالا به لطف هم سویی نیک بختی ها به این جا رسیده ایم.
من چهل و چهار سال دارم، و اگر خدا بخواهد این ارابه خوب، محموله خاطراتش را دورتر نیز خواهد برد.
پس به خود می گویم :
این است آن جایی که من هستم، چهل و چهار سال دارم ...
برگرفته از کتاب " نامه به یک گروگان " اثر آنتوان دوسنت- اگزوپری
رهبری عاطفی
رهبران، خواه ناخواه باید مراقب خلق و خوی و دل و دماغ سازمان خود باشند. آن ها خودآگاه و هم دل هستند و ضمن آگاه بودن از عواطف خود و تسلط برآن ها احساس دیگران را نیز درک می کنند و روی هم رفته وضع عاطفی سازمان خود را می فهمند و می سنجند.
خاستگاه هوش عاطفی کجاست ؟
رهبران چه طور از این هوش استفاده می کنند؟
بر اساس ادبیات مدیریت، هوش عاطفی دو سرچشمه دارد :
1- ذاتی
2- اکتسابی ( پرورشی )
به این ترتیب هوش عاطفی تا حدی برخاسته از استعداد ارثی، تا حدی حاصل تجربه عمر و تا حدی ناشی از آموزش های گذشته است. میزان هوش عاطفی در رهبران یکسان نیست و شدت و ضعف دارد. به کار گیری آن نیز به مهارت و هنر مدیران بستگی دارد. اگر هوش عاطفی، ساده لوحانه یا بدخواهانه به کار رود ، مدیران را فلج می کند و سبب سوء استفاده آن ها می شود.
از چند رهبر و پژوهشگر در باره ماهیت و مدیریت هوش عاطفی سوال شده و آنان نظرات خود را در این خصوص مطرح نموده اند که در ذیل به برخی از آنان اشاره می شود.
میاسای ز آموختن یک زمان
دانیل گولمن : محقق و پژوهشگر دانشگاه راتگرز
بدون داشتن هوش عاطفی زیاد هم می توان در رهبری موفق شد به شرطی که خیلی خوش شانس باشیم و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در خدمت ما باشند. مثلا بازار در دوران رونق باشد، رقبا گیج و دست و پا چلفتی باشند و کله گنده ها نادان و بی عرضه.
اما خوشبختانه در هر سنی می توان هوش عاطفی را فرا گرفت و آن را تقویت کرد. عدد و رقم نشان می دهد که هوش عاطفی انسان با افزایش عمر بیشتر می شود. اما آن دسته از شایستگی های خاص رهبری که که مبتنی بر هوش عاطفی هستند، لزوما حاصل تجربه عمر و زندگی نیستند.
ببین سر و دست و چشم و ابرو چه می گویند؟
کولین بارت : رییس هیات مدیره شرکت هواپیمایی ساوت وست
من به آن دسته از همکاران خونسردم تکیه می کنم که چشمک زنان به من هشدار می دهند: "کمی آرامتر".
من همیشه حس کرده ام که شم و غریزه نیرومندی دارم و می توانم افراد را به خوبی بشناسم. من به قدرت درک و شناختی که دارم تکیه می کنم. حال و هوای حاکم برانواع گروه های کاری خودمان را تشخیص می دهم و توقعات کارکنان را درک می کنم. به نظر من، بیشتر انسان ها از هنگام تولد دارای استعداد این نوع آگاهی عاطفی هستند. اما ضمنا معتقدم می توان با تجربه و یادگیری این آگاهی را افزایش داد. به نظر خودم، من هم در گذر سال ها تجربه از این بابت بهره مند شده ام، زیرا به هر چیزی توجه می کنم و دائما مراقب حرکات و سکنات اطرفیان هستم. من به زبان ایما و اشاره آدم ها و شیوه تعامل آن ها توجه دارم.
بو بکش و دنبال رد برو
رابرت گوفی: استاد رفتار سازمانی در مدرسه بازرگانی لندن.
رهبران کارامد تا حدی به هوش عاطفی نیازمندند. اما عجیبا رهبرانی پیدا می شوند که به رغم محدودیت هوش عاطفی می توانند گروهی را به حرکت در آورند. عیب آن ها این است که نمی توانند موفقیت خود را به سازمانی دیگر منتقل کنند. آن ها بخت آن را داشته اند در موقعیتی قرار گیرند که شور و شوق آن ها با شور و شوق آن سازمان یکی شود. اما چه بسا نتوانند این وضع را در سازمانی دیگر تکرار کنند. رهبران راستین، برخلاف رهبران اتفاقی، نمی توانند در شرایط گوناگون، گروه های مختلف را به هم مرتبط کنند.
رهبران اتفاقی تا حدی قادر به یادگیری هوش عاطفی هستند. یکی از اجزای هوش عاطفی " درک موقعیت " است. درک موقعیت یعنی بو بردن از نشانه ها و علائم یک محیط و درک جزئیات بدون این که کسی به ما توضیح دهد.
به ندای درون گوش کن
ویلیام جرج : مدیر عامل و رییس هیات مدیره اسبق مدترونیک
مقدمه رهبری اصیل، خودآگاهی با شناخت واقعی خویشتن است. خودآگاهی، صفتی مادرزاد نیست، بلکه ظرفیتی است که انسان در گذر عمر به آن دست می یابد. خودآگاهی یعنی شناخت فزونی ها و کاستی ها، شناخت هدف و مقصد زندگی، ارزش ها و انگیزه ها. خودآگاهی چگونگی و چرائی واکنش خاص ما به هر وضعیت را شرح می دهد.
هیچ مادری رهبر نزاده است. رهبری از هر نوع که بخواهیم، مستلزم آموزش آگاهانه است. سال ها باید تلاش کرد و از موقعیت های دشوار و شکست ها و سرخوردگی ها درس گرفت تا به جائی رسید. اما بسیاری از رهبران آینده در تقلای پیشرفت، می خواهند این مرحله مهم آموزشی یا پرورشی را میانبر روند. شماری از آنان با سماجت و تجاسر به ریاست شرکت ها می رسند. اما خطر از زمانی شروع می شود که آن ها برکرسی رهبری جلوس کنند. آن ها آماده ویران کردن بنای موجود هستند، زیرا نتوانسته اند گوهر وجود خویشتن را با سخت کوشی و ریاضت تزکیه کنند.
قدرت طلب مباش
رونالد هایفتز : از پایه گذاران مرکز رهبری دانشگاه هاروارد
داشتن هوش عاطفی برای رهبری لازم است، ولی کافی نیست. خیلی از مردم کم و بیش هوش عاطفی دارند و می توانند ضمن همدلی با پیروان، آن ها را برانگیزند. حتی چندتایی می توانند اقتداری عظیم از نوع کاریزماتیک برای خود دست و پا کنند، اما به نظر من اگر هوش عاطفی منحصرا در خدمت کسب اقتدار رسمی یا غیر رسمی درآید، به این نوع رهبری اصلا نمی توان عنوان رهبری داد. این عده از هوش عاطفی برای قبضه کردن خواست های مردم و ارضا جاه طلبی خویش سوء استفاده می کنند.
هوش عاطفی( هیجانی ) چیست ؟
برای سال های متمادی تصور بر این بود که IQ ( ضریب هوشی ) نماینده میزان موفقیت افراد است. در مدارس معیار اهدای جوایز به دانش آموزان تست هوش بود و حتی بعضی از شرکت ها برای پاداش از تست هوش استفاده میکردند. در دهه اخیر محققان در یافتند که IQ تنها شاخص ارزیابی موفقیت یک فرد نیست. آن ها در حال حاضر مشغول تحقیق درباره EQ ( هوش عاطفی ) هستند.
هوش یکی از مهمترین سازه های فرضی است که از زمان مطرح شدن آن توسط آلفرد بینه در اویل قرن بیستم همواره برای تبیین موفقیت شغلی و کارآیی به کار رفته است. هوش عاطفی زمانی مورد توجه قرار گرفت که دنیل گولمن در سال 1995 کتاب خود را با عنوان " چرا هوش عاطفی می تواند مهمتر از IQ باشد؟ " به چاپ رساند.
درابتدای پیدایش این سازه، روانشناسان بیشتر بر روی جنبه های شناختی همانند حافظه و حل مساله تاکید می کردند . اما خیلی زود دریافتند که جنبه های غیر شناختی مانند عوامل عاطفی و اجتماعی نیز دارای اهمیت زیادی هستند. بعضی پژوهشگران بر این عقیده اند کهIQ در خوش بینانه ترین حالت 10 الی 25 درصد از واریانس متغیر عملکرد را تبیین می کند.
" علم به این که احساسات شما چیست و چگونه باید از آن ها در جهت تصمیم گیری به نحو احسن استفاده کنید می گوید :
· هوش عاطفی، توانایی برای مدیریت اضطراب و کنترل تنش ها و انگیزه، امیدواری و خوش بینی در مواجهه با موانع در راه رسیدن به هدف است.
· هوش عاطفی، در حقیقت راهی است برای زیرک بودن.
· هوش عاطفی، همدلی است، درک این که اطرافیان شما چه احساسی دارند.
· هوش عاطفی، یک نوع مهارت اجتماعی است، همراهی با مردم، مدیریت عواطف و احساسات در روابط و توانایی ترغیب و رهبری دیگران. "
هوش عاطفی یا هوش اجتماعی شامل 4 مهارت است :
خود ( Self )
دیگران (Others )
آگاهی (Awareness )
اقدام ( Action)
که با ترکیب این ها, مؤلفه های بنیادی هوش عاطفی به دست می آید .
1-خودآگاهی ( شامل: خود ارزیابی، اعتماد به نفس )
2- خودگردانی ( شامل: خویشتن داری و قابل اعتماد بودن، وجدان سازگاری، انگیزه پیشرفت و ابتکار )
3- آگاهی اجتماعی ( شامل: همدلی، آگاهی سازمانی و انگیزه خدمت )
4- مهارت های اجتماعی (شامل: توان تاثیرگذاری، رهبری، مدیریت تعارض ایجاد رابطه و کار گروهی )
· خودآگاهی ( Self Awareness) : یک نوع توانایی فردی است برای درک احساسات و حالات خلقی. خودآگاهی به شخص کمک می کند تا همیشه بر افکار و احساسات خود نظر داشته و بنابراین در جهت درک آن ها به فرد کمک می کند.
· خودگردانی( Self Management) یا مدیریت عواطف( Managing Emotions ): مهارتی است که به افراد کمک می کند تا احساسات خود را به صورت مناسب و جامعه پسندانه نشان دهند. به زبان دیگر به فرد درکنترل عصبانیت، ناراحتی و ترس کمک میکند.
· آگاهی اجتماعی ( Social Awareness ): عبارت است از توانایی درک احساسات دیگران و استفاده از احساسات خود در جهت دستیابی به اهداف.
· مهارت های اجتماعی (Social Skills ): عبارت است از ارتباط با دیکران در موقعیت های مختلف اجتماعی و در اصل به معنای توانایی ادامه رابطه با توجه به احساسات افراد یا همان ظرفیت اجتماعی است.
تحقیقات نشان داده است که EQ عامل مهمی در ایجاد تغییرات اساسی در زندگی است. اگرچه کودکان با سرشت و فطرت گوناگون به دنیا می آیند و چگونگی برخورد آن ها با مسایلی چون برخوردهای اجتماعی، اشتیاق خجالت و غیره متفاوت است، اما هوش عاطفی به والدین و مربیان کمک میکند تا بر روی قابلیت ها و یا عدم وجود آن ها کار کرده و بنابراین کودکان را برای رویارویی با جامعه بیرونی آماده کنند. برای مثال والدین به جای جلوگیری از برخورد بچه های خجالتی با دنیای بیرون، باید آن ها را با چالش های جدیدی مثل دیدار با دوستان جدید و قرارگرفتن در فضاهای تازه روبرو نمایند. گرچه این تشویق نباید به هیچ عنوان بچه ها را دلزده یا ترسوتر نماید بلکه باید به آن ها تجربه های جدید بیاموزد.
مثال دیگری که می توان در این مورد مطرح کرد این است که برای مثال تحقیقات نشان داده که بچه های کلاس دومی که عصبی بوده و همیشه با مشکل مواجه هستند، شش تا هشت بار بیشتر از بچه های دیگر در معرض ابتلا به خشونت در نوجوانی و ارتکاب جنایت میباشند. دخترانی که در سنین راهنمایی از احساسات سردرگم، خستگی و عصبانیت توام با گرسنگی رنج میبرند، احتمال میرود که در سنین نوجوانی دچار اختلالات گوارشی شوند. این بچه ها از احساسات خود و این که اصولا این احساسات چه هستند، بی خبرند. اما اگر در شرایطی قرار بگیرند که بتوانند از هوش عاطفی خود بهره مند شوند، مسلما به هیچ یک از این موارد دچار نخواهند شد.
نمونه های وجود دارد که باعث عدم استفاده از هوش عاطفی خواهد شد : ترس و نگرانی، تصویر منفی از خود، توقعات غیر واقعی از زندگی و سرزنش دیگران. بنابراین زمانی که این موانع به وجود می آید و هوش عاطفی مورد استفاده قرار نمی گیرد، حرکات افراد به سمت موفقیت متوقف می شود.
پس نتیجه می گیریم که هدف از تقویت هوش عاطفی، آگاهی از احساسات و تربیت آن ها برای غلبه بر موانع زندگی است.
اولین قدم برای افزایش هوش عاطفی، خودآگاهی است. خودآگاهی یعنی شما چه احساسی دارید و چرا دچار آن احساس شده اید. اگرچه ممکن است این کار در بدو امر برای بعضی از افراد مشکل باشد، اما زمانی که فرد شروع به درک خود می کند، می تواند دیگر مهارت های احساسی اش را نیز توسعه دهد و در نهایت به هوش عاطفی بالایی دست یابد.
کانون های پایدار یادگیری
قرارداد جدید یادگیری
پایان قرن بیستم، پایان جهان بینی خطی و ماشین گرا است0 اما مبشر تصور جدیدی از جهان است، تصوری بوم شناسانه ـ یعنی نظامی کل گرا، پویا و جدانشدنی، که هر جز آن بر اجزا دیگر موثر است. از این گذشته دو دهه اخیر موجد بینشی جدید در یادگیری و ایجاد محیط مناسب برای تسریع فرآیندهای طبیعی یادگیری بوده است.
پیدایش این بینش هم زمان با آغاز استفاده و کاربری بخشی از نیروی متحول کننده اطلاعات و تکنولوژی های ارتباطی است. از آن جا که دانش با آهنگی چشمگیر دو برابر می شود، ساختارها ( مدارس ) و راهبردهای سنتی مولد دانش که مبتنی بر بینش خطی و تجویزی بوده اند، اینک از طرف نهادها و موسساتی که مبتنی بر دانش و معتقد به یادگیری مداوم در محیط کار هستند، به چالش گرفته می شوند.
دیویـس و باتـکیـن در کتـاب ” هیـولایی زیر تـخت “ می گویند :
” یادگیری مادام العمر، روز به روز گسترش می یابد و در پاره ای از موارد جایگزین تحصیل دوران مدرسه می شود “ و بنابراین”چه بسا مکتب خانه های آینده “ نه مکتب ( مدرسه ) باشند و نه خانه “ . باید فرزندان خود را برای یادگیری در محیطی که در انتظار ایشان است، یعنی محیط کار آماده کنیم. در این فضای جدید آموزشی، تولید و مبادله دایمی دانش، پایه اصلی رشد است.
خلاصــه ایــن که پارادایم ماشین گرای تحصیل را باید به بینـش نـظام مـند، کـل گرا و منـسجم ” کانون یادگیری “ متحول کنیم.
اما چه طور؟
کانون های یادگیری
ما باید در یادگیری، فرهنگی را ترویج کنیم که زمینه ساز خطرپذیری، نوآوری، آزمایش گری و چالش باشد و جهت یادگیری را تغییر داده، شخصی کند. ما باید برای همه یادگیرندگان در همه سنین، متناسب با توان، وقت و شوق آن ها کانون یادگیری فراهم کنیم. چنین کانونی تابع ضوابط یادگیری خواهد بود، نه تحصیل.
ویژگی هایی این کانون ها از این قرار است :
· شخصی، نرمش پذیر و قابل فهم ( یادگیری به زندگانی حقیقی متصل است )
· شبکه ای، چه درونی و چه بیرونی و از نظر فیزیکی، جغرافیایی و زمانی نامحدود
· مشارکت جو، شاگردان را در پژوهش ثمربخش و جستجوی جدی، دخیل و درگیر می کند
· جواب گوی یادگیرنده، برای ایجاد فضای آموزشی سازگار
· غنی در اطلاعات و تجارب آموزشی برای همه یادگیرندگان
· پذیرای دانش خلاق و نوظهور
· خود ـ سامان، حول اصول، باورها و هدف مشترک
· نرمش پذیر، متنوع و نوآور
· مرتبط شونده و یارگیر، مروج پیوندهای درون سازمانی
· متعهد در گفت و گوی ثمربخش با اعضای درونی یا بیرونی کانون
· متمرکز در کاوش، معضل شناسی و مشکل گشایی
· پابند به بسط ” هوش اکتسابی “
· گشاده رو نسبت به ابهام و تناقض
· شاداب
· اعتماد کننده
· مسوول
· دوست داشتنی
مسوولیت جدید مدیران
اگر قرار باشد در افراد ظرفیت و توان پیشرفت و سازگاری ایجاد کنیم، اگر می خواهیم فراست جمعی و توان پیوستگی، شعور و درک مشترک مقصود را در سازمان افزایش دهیم و اگر می خواهیم ماندگاری بلند مدت سازمان را تضمین کنیم، مدیران باید وظیفه دیگری را به عهده بگیرند. این مسوولیت جدید عبارت است از : فراهم ساختن شرایط پیوند پویای هویت، اطلاعات و روابط ، حول هدف کلان نظام .
اما این شرایط چیست ؟
هویت
بنیادی ترین اصل هر نظام خود ـ سامان، هویت است. هویت متضمن مقصود، هدف و اراده سامان و مهیا کننده پیوستگی لازم برای دوام و قوام سازمان است. هویت، موجب حفظ انتظام و تحول سازمان است، حتی درمحیط های آشفته و ناآرام. اگر هویــت، هــدف و مقــصود سازمان روشن باشد و اگر مدیران شرایط زیر را مهیا کنند، در آن صورت سازمان ها و افراد واجد ظرفیت خود ـ ارجاعی خواهند بود :
· نزدیک کردن مجموعه به هم برای آن که به خود فکر کند و تصمیم گیری های آن نظام مند باشد
· استفاده از تخصص و تجربه افراد در آفرینش باورها، ارزش ها و هدف مشترک (رسالت) و ترغیب افراد به سازمان یافتن حول آن محورها
· شناسایی مستمر الگو و هدف سازمان و نحوه ارتباط هر فرد با آینده سازمان
· ارتقا خودآگاهی سازمانی و تقویت حس تعلق به هدفی بزرگ تر
· تصمیم گیری مبتنی بر هویت سازمانی در رده های مربوطه
· ارتقای آزادی و سودمندی فردی و سازمانی
اطلاعات
اطلاعات دو نقش دارد، هم واسطه تبادل یادگیری زوایای سازمانی و هم منبع قدرت ان است. در مجموعه های خود سامان، اطلاعات کانون تحرک حیات سازمانی و عامل رشد مداوم آن است. در نبود جریان پیوسته انرژی اطلاعاتی ( برای تهییج نظام و خدمت به آن )، نظام به بن بست رسیده و در انزوا قرار می گیرد. برای اطمینان یافت از صحت و قدرت جریان اطلاعات،
باید شرایط زیر به وسیله مدیران فراهم شود :
· تعبیه گذرگاه های ارتباطی باز و چند راهه
· ایجاد آگاهی کامل سازمانی از طریق انتقال آرا محیط به درون مجموعه
· گردش اطلاعات در همه جای مجموعه
· تولید و مشارکت دایم در دانش جدید
· ترغیب به آزمایش و تجربه، به دفعات و به سرعت
روابط
روابط و مناسبات، نماد شبکه عصبی سازمان و موجد ظرفیت ایجاد مشارکت، تعهد و پیوستگی است. اگر با سازمان و اعضای آن احساس همبستگی نداشته باشیم، امکان شناخت هدف و استفاده از اطلاعات برای رشد سازمان وجود نخواهد داشت.
در این عرصه و ظیفه مدیران فراهم ساختن شرایط زیر است :
·
· ایجاد شبکه های تعامل، گفت و شنود وارتباطات
· دسترسی آسان به همه افراد درون مجموعه
· ترویج همبستگی متقابل
منبع :
ایجاد کانون های یاد گیری پایدار در قرن 21 اثری از بنیاد پیتر دراکر
مترجم: مهندس فضل اله امینی
ناشر : فرا
گروه ۹۹
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا این قدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان، من فقط یک آشپز هستم. تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم . پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست. اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست.
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آن ها را شمرد 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد. ولی واقعا 99 سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست. فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد. اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند. آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند. او فقط تا حد توان کار می کرد.
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: قربان، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد. اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند :
آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر به دست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند. این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آن ها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند.
با سپاس از دوست گرامی جناب آقای ارجمندی
این مطلب در صفحه ۳۹ مجله صنعت فراگیر ( آبان و آذر ) چاپ شده است.
همه هستی دردرون شماست ، اگر ....(2)
همه هستی در درون شماست اگر این واقعیت را درک کنید که :
ما موجودی زمینی با تجربیات ماورائی نیستیم، بلکه موجودی هستیم ماورائی که درگیر تجربیات زمینی گشته ایم پس از تجارب زمینی خود بیاموزیم و به اصل خود نزدیکتر شویم.
سه چیز مانع از پیشرفت روحی ما می شود:
” منفی گرایی ” ، ” قضاوت عجولانه “ و ” عدم تعادل فکری “ .
عشق به انسان ها و جلب همکاری آن ها تمام دنیا را به هم پیوند می دهد براساس این قانون کلی، می توان از موانع عبور کرد.
افکار مثبت، ما را در هماهنگی با کائنات قرار می دهد.
این مسایل زندگی ما نیستند که باعث تحریک و آزارمان می شوند. این خود ماییم که آزرده می شویم.
ما فقط می توانیم چیزی را به دیگران ببخشیم که در وجود خود داریم در غیر این صورت نباید حاتم بخشی کنیم .
بهترین راه فرار از زیر بار مسوولیت این است که دیگران را مقصر بدانیم. ما از این طریق می توانیم از تمام ریسک ها و خطرات اجتناب کنیم و در نتیجه مانع پیشرفت و ترقی خودمان شویم.
احساس کسالت و بی حوصلگی، اختیاری است. در دنیا چیزی به نام بی حوصلگی وجود ندارد.
ما نمی توانیم آن چه که در بیرون مان می گذرد را کنترل کنیم. اما می توانیم به جهان درونمان مسلط باشیم. به شرطی که به نیروی عظیمی که در درونمان به هدیه گذاشته شده ایمان داشته باشید.
هر چه بیشتر ببخشید بیشتر به شما باز می گردد.
تمام محدویت های ما در دنیای مادی است. در دنیای افکار هیچ محدودیتی وجود ندارد.
مراقبه باعث می شود که یگانگی خود و خالق خود را حس کنید. سعی کنید در زندگی آن را آموخته و پیوسته اجرا کنید.
کسی می تواند شادی و شعف و صلح را تجربه کند که جهان بیرونی او از درونش تراوش کند.
یک طرز فکر جدید می تواند یک موقعیت سخت را به لذت و شادی تبدیل کند یاچنان چه گفته اند :
” فکرت را عوض کن زندگیت عوض می شود. “
وقتی خود را از درون شفا می دهید, سیستم ایمنی خود را بهبود می بخشید.
بیاموزید چگونه به قلمرو درونتان وارد شوید. در این صورت به پناهگاه مخصوصی وارد شده اید که همیشه در دسترستان می باشد. ” دنیای درون انسان بزگتر از کل کائنات است، آن را کشف کنید.“
در جهان هستی، انسان های بزرگ و دارای بینش و بصیرت هم مانند سنگریزه ای در یک رود خروشان می باشند که همواره به سوی ابدیت در حرکتند، معذالک پیوسته روی همه کسانی که در ارتباط با این موج هستند عمیقا تاثیر می گذارند.
به هر چه فکر کنید, همان می شوید.
هیچ کس نتوانسته است مانع از طرز فکر شخص دیگری شود حتی منفی گراها که در حقیقت بیماران حرفه ای هر اجتماع هستند.
به جای افزودن بر مشکلات به فکر از بین بردنشان باشید.
در لحظه ” اکنون “ به سر ببرید . همیشه تنها لحظه ” اکنون“ وجود داشته است.
وجود شما بی دلیل نیست. اما دلیل آن اندوختن مال و منال نیست بلکه خدمت به انسان هاست به خصوص جوانان که گردانندگان فردای جهانند.
منبع : کتاب ” دانش روزمره “
نوشته : وین دایر
ترجمه : بهارک کاظمی
نتیجه گیری و تفسیر : دکتر ایرج بهپور
همه هستی در درون شماست، اگر ...(1)
همه هستی در درون شماست به شرطی که این واقعیت ها را باور کنید:
شما رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویش هستید . اگر مسوولیت کامل این ارکستر را می پذیرید, نباید قدم های خود را با صدای طبل و شیپور دیگران میزان کنید، بلکه به نواهایی که از باطن شما برمی خیزد و شما رهبری و هدایت آن ها را دارید، گوش دل بسپارید.
زندگی شما را با اندوخته های مادی شما نمی سنجند، ملاک سنجش، میزان بخشش و ایثار شما و قدم هایی است که برای بهبود زندگی دیگران بر می دارید.
رنج و عذاب ما زمانی آغاز می شود که نتوانیم اوضاع و شرایط کنونی زندگی خود را بپذیریم. این بدان معنا نیست که شما خواسته هایی از خزانه پرنعمت آفرینش نداشته باشید. فقط باید الگوهایی را که از حرص برمی خیزد را رها کنید.
زندگی ملال آور نیست، اما شماری از مردم کسالت را برمی گزینند. ملال انتخابی و اختیاری است.
برای بازگشت به دوران شادمانه کودکی هرگز دیر نیست .
احساس پشیمانی دائم از اعمال ناروای گذشته واحساس نگرانی از رویدادهای احتمالی آینده از مخرب ترین احساسات منفی انسان به شمار می رود.
به هر کاری که دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید.
آن چه زنده را از مرده متمایز می کند، رشد و بالندگی است.
بیشتر مردم که همواره در تکاپوی به دست آوردن شادی و شادمانی اند، آن را بیرون از خویش می جویند.
سرچشمه شادمانی و رضایت خاطر در قلب و ذهن ماست که از طریق اندیشه به بیرون فرستاده می شود.
شما هرگز نخواهید توانست دل همه را به دست آورید. در حقیقت اگر نیمی از مردم از شما راضی باشند, کاری در خور تحسین انجام داده اید.
جایگاه امنیت درون انسان هاست. نور هدایتگر باطن انسان، در برخورد با موانع و تنگناها او را راهنمایی می کند و از آشفتگی و ابهام و احساس نا امنی می رهاند.
انسان بودن شما ربطی به جسمتان ندارد، این عشق و خرد بیکران نهفته در اعماق وجود شماست که از شما انسان می سازد.
در ذهن خود یک مهر بزرگ ” باطل شد “ را مجسم کنید و آن را بر تمام نگرش ها و باورهایی که شما را به شکست و ناکامی می کشانند بزنید، تا اندیشه های توانمند به ذهنتان راه یابند و جریان زندگی شما را دگرگون کنند.
رنج و محنت، ریشه در حرص، تملک و نیاز دارد.
مراقبه، مکاشفه و اشراق به شما فرصت می دهد تا حقیقت وجود خویش را کشف کنید و بشناسید و بر تصورات باطلی که بین شما و خود راستین و شکوهمندتان فاصله انداخته، خط بطلان بکشید.
پرداختن به کاری که به آن عشق می ورزید، اساسی ترین شرط گشایش دروازه فراونی نعمت در زندگی است.
اگر از بخشودن دیگران عاجزید، هنوز از اصول جاودان حیات و از مقام و منزلت خود در عالم هستی آگاهی ندارید.
سلامت اندیشه یک عادت است. همان گونه که اندیشه ناسالم نیز عادتی بیش نیست .
اگر می خواهید در هرکاری پیروزمند باشید، باید این طرز فکر راکه شکست خوردن بازنده بودن است، از سر بدر کنید.
عفو نیرومندترین ابزاری است که می تواند شما را به منشا معنوی متصل کند.
به جای این که بگویید ” این کار چه سودی برای من دارد” ذهن خود را براین نکته متمرکز کنید که ” چگونه با انجام این کار می توانم به هم نوعان خویش خدمت کنم. “
راز نهان ورود به قلمرو هشیاری برتر و ثمربخش بودن در زندگی آن است که پیوسته یادگیرنده باشیم، نه یاد دهنده.
برای انجام هر کار برجسته و موفقیت آمیز، آرامش خیال، آشتی با خویش، اعتماد به نفس، انعطاف پذیری و چابکی و زیرکی لازم است.
ما ناگزیر نیستیم که خود را تحت سلطه هر نیروی خارج از وجود خویش قرار دهیم. عشق و خرد الهی که در قلب ما آشیان دارد، همه آن چه را که برای شاد زیستن بدان نیاز داریم برای ما فراهم خواهد آورد. و بالاخره،
مقصود غایی و نهایی زندگی, شناخت خدا از مسیر شناخت خود است.
منبع : کتاب ” همه هستی در درون شماست “
نوشته : وین دایر
ترجمه : محمد رضا آل یاسین
نتیجه گیری و تفسیر : دکتر ایرج بهپور
در دنیای اندیشه و ذهن ما،مانع و محدودیتی وجود ندارد
احساس پشیمانی همیشگی از گذشتهها و احساس نگرانی از اتفاقات احتمالی آینده از مخربترین احساسات منفی به شمار میآید. سطح انتظار ما از زندگی راز دستیابی به سلامت روحی است. اگر آرزومند شادی، تندرستی و آرامش خاطر هستید، ذهن خود را به آن سمت متوجه کنید تا با نیروی حاصل از آن فکر زیبا، مردم، اتفاقات و اوضاع و شرایط مناسب را برای تجلی این نیکوییها به خدمت خود دعوت کنید.
کسانی که به قضاوت اطرافیان گوش میدهند از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود در این زمینه، خودشان را از آرامش و صفای روح محروم میکنند. هر کس به دیگری زیان برساند، و یا ضربهای به کسی بزند بیشترین زیان را خودش خواهد دید چرا که هر کس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسوول است. از طرفی دیگر آرامش روحی خود را نیز از دست میدهد و تمام موانعی را که در برابر دیدگانش به وجود آورده است باعث میشود که افقهای روشن آینده را خوب نبیند. احساس رشد در بین انسان ها و سایر موجودات فرق بین مُرده و زنده است. پس همیشه زنده باشید و احساس سرزندگی و شاط را در اطراف خود پخش کنید و قبل از مرگ خود نمیرید.
از مهم ترین کارهایی که به عنوان یک فرد بالغ میتوانید انجام دهید، بازگشت گاه به گاه به دوران شاد و پرانرژی کودکی است. در درون همه ما گنجینه بی کرانی از عشق و شادمانی و نعمت وجود دارد که میتواند آن چه را که در آرزوی آنیم برایمان فراهم کند. هرگاه خود را مسوول تصمیمات خود بدانید از هر جهت اختیار دنیای خود را به دست گرفتهاید. شما همیشه با خویشتن خویش تنهایید. اما تنها زمانی خود را بی کس و غریب احساس میکنید که خودتان را دوست نداشته باشید.
عشق شما در قلبتان لانه دارد. این عشق از آن شماست. شما میتوانید خود را از عشق و محبت لبریز کنید و دلپذیرترین و رضایتبخشترین احساسات را در دل پرورش دهید. هنگامی که شاد و مثبت و با حوصله هستید واکنشهای شیمیایی بدن شما با زمانی که مضطرب و منفی و هراسانید به کلی فرق دارد، نحوه تفکر شما نیز به طرز چشمگیری بر ترشح غدد بدن تأثیر دارد و بر روی جسمتان نیز مؤثر است. در باطن انسان معجزههایی وصفناپذیر نهفته است. برای این که شگفتیهای دلخواه خود را در زندگی بیافرینید باید در نهفتهترین عمق وجود خود به سراغ این طلاهای ناب رفته و آن ها را از معدنهای پر رمز و رازشان استخراج کنید.
موفقیت و شادمانی هر کسی در زندگی کاملا تابع فرصتها و امکاناتی نیست که در دسترس ماست، بلکه متکی به باورهایی است که در اعماق وجود ماست و ما به آن اعتقاد داریم. اگر کارها بر وفق مرادمان نیست از خود بپرسیم چه کردهایم که با چنین سختی هایی روبهرو شدهایم؟ چگونه باید خودمان را از این تنگنا نجات دهیم؟ هر رویدادی که در زندگی با آن روبهرو میشویم پیش نیاز دست یافتن به مرحله بعدی زندگی و نشان دهنده رشد است، پس خسته نشوید و مبارزه کنید. محدودیتهای ما منحصر به جسم ماست. در دنیای اندیشه و ذهن ما مانع و محدودیتی وجود ندارد. تمام اشیا، اموال و امکانات زندگی عطایای هستی برای خدمت به شماست نه برای آن که شما در خدمت آن ها باشید.
قدرتانتقادسازنده
پروفسور هندری وایزینگر
مترجمان: دکتر سیدمهدی الولن، محمدرضا ربیعی مندجین ی
موسسة آموزش و پژوهش مدیریت و برنامهریزی
مقدمه
انتقاد پیچیده است. کلماتی که شما برای انتقاد استفاده میکنید، حالات روحی طرفین، ماهیت روابط شما با منتقد یا کسی را که مورد انتقاد شماست، محتوای انتقاد و زمان و مکان انتقاد، همراه با متغیرهای بسیار دیگری، باعث پیچیدگی و سختی انتقاد میشود. تحقیقات بی شماری نشان میدهد که مردم در بیشتر مواقع این کار را بهدرستی انجام نمیدهند.
انتقاد مهم است. عملکردها و موقعیتهایی که ارزش انتقاد کردن دارند. عملکردها و موقعیتهایی هستند که باید ارزیابی شوند، زیرا آن ها بر رفاه و سلامتی شما تاثیر میگذارند. هنگام کار، رفتاری مورد انتقاد قرار میگیرد، که احتمال میرود بر نتیجه و بازده کار تاثیر داشته باشد. در جامعه عملکردها و موقعیتهایی مورد انتقاد قرار میگیرند که تصور میشود بر زندگی روزمره تاثیر داشته باشند بنابراین شایسته است که مورد ارزیابی قرار گیرند.
انتقاد ضروری است. ارزیابی عملکردها، کارکرد تیم، کنترل کیفیت، ارائه خدمات به مشتریان، بهبود مدیریت و رهبری و مدیریت مسایل، همگی وظایف روزمره سازمانی هستند که باعث رفاه و آرامش یک سازمان میشوند. در هر یک از این وظایف انتقاد کردن و مورد انتقاد واقع شدن عاملی ضروری و مهم است که میزان درستی اجرای آن ها را نشان میدهد.
اما هدف ما در این کتاب این نیست که فقط بگوییم انتقاد دارای چنین صفاتی است. به طور خلاصه میتوان گفت که تحقیقات بیشمار بیست سال گذشته به وضوح نشان میدهد که انتقاد سازنده، نقش مهمی در موفقیت فردی و سازمانی داشته است. موفقیت در طیفی وسیع، مانند لذت بردن از کار، روابط کاری بهتر، سلامت روحی بهتر، بهبود خودباوری، بهرهوری بیشتر و نتایج مطلوبتر تعریف شده است.
با این ذهنیت هدف کتاب این است که به شما کمک کند مهارتهای خود را در استفاده از قدرت انتقاد سازنده بهبود بخشید. هنگامی که شما این کار را انجام میدهید، از انتقاد به عنوان وسیلهای برای انگیزش، آموختن، توسعه، آموزش و ایجاد روابطی قوی استفاده میکنید.
این کتاب شامل دو بخش است:
بخش اول برای خواننده بیست پیشنهاد و یا توصیه دارد.
بخش دوم، موقعیتهای دشوار، چالشبرانگیز و رایج انتقاد مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد.
فقط یک منتقد سازنده انتقاد سازنده میکند. او آن چه را که میخواهد بگوید تمرین میکند. با تمریناتی که او انجام میدهد برای دیگران به یک الگوی عملی تبدیل میشود. او نشان میدهد چگونه انتقاد کنیم و چگونه انتقاد شویم.
کاشدانسته بودم چگونه زندگی کنم یا کسی را یافته بودم که روش زندگی را به من تعلیم دهد !
تئودور پارکر
تغییر نگرش ها
با سرزنش نکردن خود، روابطم را با خویشتن بهبود می بخشم.
با رها کردن قضاوت درباره دیگران پیوستن به دیگران را به جای جدایی از آنان و خویش بر می گزینم.
کلیه تصاویری را که از دیگران ساخته ام در هم می شکنم
انتخاب می کنم که به یاد آورم میزان گفتار و کارهایم در روابطم مهم نیست بلکه عشقی که در گفتار و کردارم نهفته است در روابطم اهمیت فراوان دارد.
کلماتی که در روابطم برمی گزینم تعیین می کند که خواهان جدایی هستم یا پیوستن.
به یاری روابطم می توانم عشق بی قید و شرط را احساس کنم.
امروز انتخاب می کنم که به یاد آورم شایسته شادی هستم.
امروز انتخاب می کنم در روابطم خود را قربانی نبینم و مسوولیت زندگیم را بپذیرم.
هر گاه گرفتار گذشته یا آینده می شوم انتخاب می کنم به یاد آورم فقط در زمان حال می توان عشق احساس کرد.
می توانم در همه روابطم عشق را به جای ترس انتخاب کنم.
بیاییم در ماهی که در پیش است به خود قول دهیم و از گوشهایمان، زبانمان و چشم هایمان، بهترین و شایسته ترین استفاده ها را نماییم. سفر در رمضان، سفر در باورهاست.
به امید سفری پر بار برای شما و خودم
با یک سوال، زندگی خود را تغییر دهید
با یک سوال، زندگی خود را تغییر دهید
وقتی که به دنیا میآییم مغز ما تقریبا خالی از هر گونه اطلاعات و برنامه است. هیچ نوزادی قادر به خواندن و نوشتن و یا حل مسایل ریاضی نیست. این قابلیتها را ما در طول زندگی و به دنبال برنامههای آموزشی و تمرین آن ها میآموزیم. یاد گرفتن برای نوزاد از همان لحظه تولد شروع میشود و انسان کوچک با آموختن پشت سر هم چیزهای ساده، رفته رفته موضوعات پیچیده و پیچیدهتر را میآموزد. چیزهایی را میآموزد که هر نوزادی خودش کشف میکند. به جز چیزهایی که خودش کشف میکند چیزهایی را نیز میآموزد که پدر و مادر و محیط زندگی وی آن ها را برای کشف کردن و فهمیدن در جلوی راه او قرار میدهند، بنابراین برنامه ریز مغز کودک محیط زندگی اوست با همة امکاناتی که در آن محیط، برایش وجود دارد.
نوزاد از زمان تولد تا چند ماهگی تنها دو احساس را میشناسد و این دو احساس را به لحاظ بیولوژیکی با خود دارد:
ارضا شدن و ارض نشدن. یعنی وقتی گرسنه است احساس ارضا شدن دارد و وقتی به او غذا داده میشود احساس ارضا شدن میکند. وقتی نیازهای طبیعیاش برآورده نمیشود، احساس ارضا نشدن میکند و این را به شکل گریه نشان میدهد و وقتی این نیازها برآورده شدند احساس ارضا شدن میکند و آرام است و بازی میکند. احساسات دیگر، چیزهایی مانند ناامیدی، خشم، حسادت، احساس گناه، احساس درماندگی و... احساساتی هستند که کودک در طول زندگی خود و بنا بر تجربه هایی که میکند با آن ها آشنا میشود. این احساسات چیزهایی هستند که ما در طول زندگی مانند خواندن و نوشتن یاد میگیریم. آن ها را به شکل افکار افسرده کننده در مغزمان ذخیره میکنیم و به صورت یک کلیشه در روابط خود با دیگران و با خودمان از آن ها استفاده میکنیم.
اگر کسی بیاموزد که آدم دوست داشتنی نیست، این موضعِ او در روابطش با دیگران تاثیر منفی می گذارد. همه ما انسان ها در طول شبانه روز با خود گفتگوهای درونی میکنیم. مضمون این گفتگوها روشن کننده مواضع ما نسبت به خودمان است. با هشیار بودن به مضمون این گفتگوها میتوان فهمید که افکار اتوماتیکی که یاد گرفتهایم چه چیزهایی هستند. با آگاه بودن بر این افکار و اقدام با برنامه برای تغییر مضمون این گفتگوهای درونی میتوان نوع این احساسات را تغییر داد. یک راه بسیار ساده برای تغییر موضعمان در این گفتگوها سوال کردن از خود است. به وسیله این سوالات است که میتوانیم ازخودمان بپرسیم آیا میتوانیم مسیر افکاری را که داریم و از آن ها در گفتگوهای درونی استفاده میکنیم را تغییر دهیم؟
مطمئنا قصد ما از تغییرات این است که افکار قبلی دیگر به صورت اتوماتیک عمل نکنند و اراده روح و روان خود را در دست بگیریم و راه پیشنهادی و بسیار موثر که برای ثبت دایمی این تغییرات این است که برای چند سوال مطرح شده در پایین حداقل سه جواب پیدا کنید. با این کار متوجه میشوید که احساسات ناخوشایندتان اگر چه از بین نرفتهاند ولی به سرعت کم رنگ میشوند و از فشار آن ها بر روح شما کاسته میشود. بسیار ساده است و شما به راحتی میتوانید به خودتان کمک کنید.
1-در این لحظه چه چیزهای خوشایندی برایم وجود دارند؟
2- اگر میخواستم و امکانش برایم وجود داشت چه چیزهایی میتوانستند مرا در این لحظه شاد سازند؟
3- به چه چیز به خصوصی در خودم و در زندگیام افتخار میکنم؟
4- اگر میخواستم و امکانش برایم وجود داشت به چه چیز به خصوصی میتوانستم افتخار کنم؟
5- در چه محیط هایی احساس آرامش و راحتی خاصی میکنم؟
6- دوست داشتم در حال حاضر پیش چه کسی باشم؟
7- چه کسانی را دوست دارم؟
8- دلم میخواهد که چه کسی مرا دوست داشته باشد؟
9- چه کارهایی را با اشتیاق کامل انجام میدهم!
یکی از بزرگان حکایت کند
اگر یک نفر نیمه شب چت کند
و با فرد بیگانه صحبت کند
و کم کم به چت کردن عادت کند
و یک ساعتش را سه ساعت کند
و هر شب به فردی محبت کند
به افراد قبلی خیانت کند
و با بی خیالی جنایت کند
نه حدّ و حدودی رعایت کند
و اچ آی وی ِ خویش مثبت کند
و این قصه را پر حرارت کند
برای رفیقش روایت کند
چنانکه رفیقش حسادت کند
و او هم رود نیمه شب چت کند
و با فرد بیگانه صحبت کند
و کم کم به چت کردن عادت کند
و یک ساعتش را سه ساعت کند
و هر شب به فردی محبت کند
به افراد قبلی خیانت کند
و با بی خیالی جنایت کند
نه حد و حدودی رعایت کند
و اچ آی وی ِ خویش مثبت کند
و این قصه را پر حرارت کند
برای رفیقش روایت کند
چنانکه رفیقش حسادت کند
و او هم رود نیمه شب چت کندا
فرهنگ ترافیک در جاده زندگی
خطر: مراقب رفتار مان باشیم. یک عمل نابجا می تواند قلب های زیادی را به درد آورد.
عبور ممنوع: ورود هر گونه یاس و ناامیدی به قلب ها ممنوع است.
توقف مطلقا ممنوع: در جاده زندگی هیچ گاه از حرکت و تلاش باز نایستید. همیشه انگیزه ای برای ادامه دادن وجود دارد. فقط کافی است بهتر به اطراف مان نگاه کنیم.
گردش به چپ وراستممنوع: سعی کنید در زندگی به سمتی کشیده نشوید و همیشه اعتدال را رعایت کنید.
راه بن بست است: راه ناامیدی همواره بن بست است و به جایی نمی رسد. پس در مواقع نا امیدی راه تان را عوض کنید.
آزاد راه : شادی و امید هم چون یک آزاد راه بی انتها است. با وجود آن همیشه جایی برای ادامه دادن باقیمانده است.
جاده باریک می شود: گاه مسیر زندگی باریک تر و حساس تر می شود. اگر عاقلانه و با احتیاط تر عمل کنیم مشکلی پیش نخواهد آمد.
دست انداز: زندگی همیشه آرام و دلخواه پیش نمی رود. خود را آماده کنیم تا در دست اندازهای مسیر و مشکلات غافل گیر نشویم.
ایست: به حریم خصوصی افراد وارد نشویم.
رعایت حق تقدم: در قضاوت کردن عجله نکنیم. برای دیگران هم حقی قایل شویم.
عبور از دو طرف ممنوع: گاه برای حفاظت از خود و حریم شخصی مان لازم است روابط مان را با دیگران محدود کنیم.
پایان تماممحدودیت ها: ایمان به خود و باور توانایی های مان برابر است با پایان محدودیت ها.
پست امدادی صلیب سرخ: ایمان به خدا و اعتقاد به او که همیشه و در همه لحظات با ما و دوست دار ماست بهترین و موثرترین درمان و راه حل برای تمام مشکلات است.
راه یک طرفه: اگر خود و خدایمان را باور داشته باشیم و با امید تلاش کنیم، راهی را در پیش رو داریم که بی تردید به موفقیت و خوشبختی ختم خواهد شد.
عبور از دو طرف آزاد است: دوستان خوب و صادق مایه کمال و تکیه گاهی امن هستند. روابط با آن ها را گسترش دهید.
روزى پیامبر نشسته بود، امام حسن و امام حسین علیه السلام وارد شدند. حضرت به احترام آنان از جاى برخاست و به انتظار ایستاد. چون کودکان در راه رفتن ضعیف بودند، لحظاتى چند طول کشید. بدین جهت پیامبر صلى الله علیه و آله به سوى آنان رفت و استقبال کرد. آغوش خود را گشود و هر دو را بر دوش خویش سوار کرد و به راه افتاد و مى فرمود: فرزندان عزیز، مرکب شما چه خوب مرکبى است و شما چه سواران خوبى هستید.
حضرت على علیه السلام فرمود، رسول اکرم صلى الله علیه و آله هرگز با احدى دست نداد که دست خود را از دست او جدا کند، تا این که طرف دست خود را جدا مى ساخت و احدى کارى به او نمى سپرد که آن را رها کند، تا زمانى که طرف از حاجت خود صرف نظر مى کرد. و با احدى به گفتگو نپرداخت که سکوت کند، تا وقتى که طرف ساکت مى شد، و بالاخره هرگز دیده نشد که آن حضرت پای مبارک را در برابر همنشینى دراز نماید.
شخصی فرزند خود را که در مدرسهای درس هندسه میخواند به بازار فرستاد و گفت:
برو برای چاهی که در منزل داریم یک طناب بیست متری بخر و بیاور.
پس از چند دقیقه پسر برگشت و گفت:
آیا طول طناب بیست متر باشد یا عرض آن؟!
پدر با عصبانیت گفت: آن احمقی توست که از هر طرف دارای بیست متر طول و عرض و عمق است. تو فقط به طناب فروش بگو بیست متر، خودش میداند.
من مدرک ندارم اما خدا را شکر! دکترای اراده دارم
من مدرک ندارم اما خدا را شکر! دکترای اراده دارم.
امروز دست به کار خواهم شد
بارها و بارها برایم پیش آمده است هنگامی که در مورد افکار مثبت و دگرگون کننده روح و روان صحبت کردهام غیر از پوزخند و مسخره شدن چیزی گیرم نیامده است. بیشتر افراد در مقابل تغییر، آن هم یک تحول سازنده جبههگیری میکنند و معتقدند که:
امکان ندارد بشود کسی را عوض کرد. هر کس سیستم فکری خودش را دارد. اما این یک واقعیت است که هر کس در هر سنی میتواند خود را تغییر دهد. تنها تفاوت بین مردم در زمانی است که به آن نیاز دارند تا بتوانند خودشان را تغییر دهند برای عدهای این مدت بسیار طولانی است و سال های زیادی از عمرشان میگذرد تا دریابند باید باورشان را تغییر دهند اما عدهای هم در یک لحظه به این نقطه مهم زندگی شان میرسند.
در بیشتر افراد مسن این تغییر بسیار دشوار است. زیرا دیگر آن ها انعطافپذیری کمی دارند. ولی گروهی از کهنسالان نیز بوده اند که به مراتب بیشتر از جوانان در اتخاذ مواضع از خودشان انعطافپذیری نشان داده اند.
می بایست یاد بگیریم که تغییر کنیم و تغییر دهیم. از نگاه درست، این کار شاید به راحتی نشستن پشت کامپیوتر و شروع یک بازی مهیج باشد.
آن ها که موفق شده اند می گویند که: باور کنید به همین سادگی.
به شرطی که روش تغییر کردن را پیدا کنید و گرنه مجبورید که سال های سال با باورهای اشتباه زندگی کنید که مانع رشد شما هستند.
بسیاری از مردم از تغییر میترسند، آن ها میگویند:
من سال هاست به همین روش زندگی کردهام.
این جمله طلایی را روی یک کاغذ بنویسید و در جلوی چشمتان قرار دهید:
معادلات زندگی در گذشته با حال برابر نیست چه برسد به آینده.
می گویند، شکست مبنای پیروزی است. قبول.
می گویند از گذشته باید پند آموخت. قبول.
می گویند تجربیات ارزشمند است. قبول.
می گویند و می گویند و می گویند و ... همه همه قبول.
اما من باید چه کنم؟
باید از کجا شروع کنم؟
چه شکلی باید شروع کنم؟
و خیلی سوالات این شکلی و بدون جواب برای نسل امروز.
قدر مسلم، هرگز نباید آن چه را در گذشته انجام دادهایم و از آن نتیجهای نگرفتهایم را به فراموشی بسپاریم. اگر منبع حرکت ما از گذشته تا امروز از سرچشمه ای غنی سیراب می گردد، فقط کافی است قدری تعمق، قدری صبوری، قدری بازنگری، قدری جستجو، قدری مطالعه و قدری حضور در فضایی که تا این لحظه از آن بهره ای در خور و شایسته آن نبرده ایم را تجربه کنیم.
گذشته ما دوست ماست. اگر بد بود، تجربه ای ارزشمند از یک دوست بود. و اگر هم خوب، باز هم یک تجربه از یک دوست بود.
نقطه آغاز من:
محبت کردن و محبت دیدن در فضایی ارزشمند است که بدون چشم داشتی، توقع نابجایی، هدف نامیمونی، هم افزایی ایجاد کند. مثل محبتی که در محیط خانواده صرف می شود. و این اولین اقدام من برای انتخاب مسیری بود که به وضوح کامل موفقیت را در آن می دیدم و این شروعی بود برای:
من باید چه کنم، از کجا شروع کنم، چه شکلی شروع کنم بود.
شک نکنید، باید عقاید را تغییر داد و باورهای جدیدی در ذهن کاشت. از بهترین باورها این است که همیشه راهی برای حل مشکلات وجود دارد.
یک مثال :
زمانی که قرار بود انسان به کره ماه فرستاده شود، همه چیز تقریبا مهیا شده ولی در آخرین آزمایش ها امریکایی ها متوجه شدند که در خلع نمی توان از خودکار استفاده کرد. چرا چون جوهر در شرایط خلع کار نمی کرد. اتفاقی که افتاد این بود که بلافاصله از کارشناسان و دانشمندان کمک گرفته و هزینه های بسیاری را نیز صرف این تحقیق نمودند و در نهایت پس از گذشت زمانی، توانستن جوهری را بسازند که در شرایط بسیار متفاوت از هم قابل استفاده است. ولی در همان لحظات اولیه بروز این مشکل روس ها با یک نگرش متفاوت موضوع را در لحظه حل نمودند و از مداد استفاده کردند.
همیشه و در هر موقعیتی میتوان به نتیجه رسید. اصلا مهم نیست تا به حال چه بر سرمان آمده است. اگر باور داریم که هر مشکلی راه حل خاص خود را دارد. پس حتما راه حل آن را پیدا میکنیم. فکر انسان می بایست بر همان موضوعاتی متمرکز شود که دربارهاش سوال دارد.
این مطالب بخشی از اینترنت و بخشی از تجربیات خودم بود
با آرزوی یافتن مسیر رشد بر همه جوانان این مرز و بوم
موریس مترلینگ می گوید، انسان ها سه دسته اند :
عده ای چون مگس هستند. آدم های عیب جو مثل مگسانند که فقط روی عیب می نشینند.
آدم های سخت کوش و زحمت کش مثل مورچه هستند که فقط به جمع کردن و انبار کردن می اندیشند و پردازش در کار آن ها نیست. ولی انسان های وارسته مثل زنبور عسل هستند که از شهد گل های مختلف می نوشند و تبدیل به عسل مصفا می کنند و خلاقیتی در کارشان هست.
اسمشان این ها بود:
همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کس.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست این کار را بکند، اما هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.
عاشقانی که از عشق تهیاند
یکی از اساسی ترین توهمات آدمی، این است که گمان می کند عشق را می شناسد، به همین سبب از تجربه عشق عاجز است.
هر کسی می پندارد که می داند عشق چیست، بنابراین، نیازی به تجربه آن احساس نمی کند. به همین دلیل عشق با دنیای ما قهر کرده است.
ما با عاشقانی روبروییم که از عشق تهی اند. والدین تظاهر می کنند که فرزندانشان را دوست دارند،
شوهران تظاهر می کنند، همسران تظاهر می کنند، تظاهر و تظاهر.
البته هیچ کس به عمد این کار را نمی کند. بسیاری از آن ها نمی دانند که چنین می کنند. ای کاش از همان ابتدا آدم ها می آموختند که عشق برترین هنر زندگی ست، به جادو می ماند و معجزه می کند!
ای کاش می آموختند که عشق را باید کشف کرد، باید برای کشف آن زحمت کشید، باید به ژرفای آن رفت و شیوه های آن را آموخت!
عشق، هنر است.
عشق ورزیدن، مهارت نیست، بلکه امکانی بالقوه در همگان است، به همین سبب امید آن هست که
روزی همگان به بلندای بلند عشق صعود کنند. در واقع تنها در چنان روزی ست که انسانیت حقیقی زاده می شود.
ما هنوز پیش از آن واقعه عظیم زندگی می کنیم. آن واقعه بزرگ و باشکوه هنوز روی نداده است.
عبرت چه واژه زیبا اما غریبی است !شنیدم آنان که از گذشته خود عبرت نمی گیرند چاره ای جز تکرار آن ندارند و آن جا بود که فهمیدم چرا زندگی ما تکراری است
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم هاست.
تو میروی و من فقط نگاهت می کنم، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است.
دلا، یاران سه قسم اند گر بدانی، زبانی اند و نانی انـد و جـانی.
به نـانی نان بده از در برانـش. تو نیـکی کن یه یاران زبـانی ولیـکن یـار جـانی را نگه دار
به پـایش جـان بده تا می توانی.
مردى به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله رسید و پرسید، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام که آستانه در بهشت و پیشانى حورالعین را ببوسم . اکنون چه کنم ؟
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: پاى مادر و پیشانى پدر را ببوس. یعنى اگر چنین کنى، به آرزوى خود در مورد بوسیدن پیشانى حورالعین و آستانه در بهشت مى رسى.
او پرسید: اگر پدر و مادرم مرده باشند، چه کنم ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: قبر آن ها را ببوس.
یک بار، فقط یک بار می توان عاشق شد. عاشق زن، عاشق مرد، عاشق اندیشه، عاشق خدا، عاشق عشق..... بار دوم دیگه خبری از جنس اصل نیست، شوق تصرف جای عشق به انسان را می گیرد و ریا جای عشق به خدا را..... در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست ؛ مگر آن که به بدکارترین، ریاکارترین پرستِ بی اندیشه تبدیل شده باشی.
عشق کودکانه از این اصل پیروی می کند که، من دوست دارم چون دوستم دارند.
عشق نا بالغ می گوید، من تو را دوست دارم چون به تو نیازمندم.
عشق رشد یافته می گوید، من به تو نیازمندم چون دوستت دارم.
عشق پخته و کامل از این اصل که، مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمـن دانـا به از نادان دوست!
دشمـن دانـا بـلندت می کنـد
بر زمینت می زند نادان دوست.
مردی میخواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایهگذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: این ها که میگویی که چیز بدی نیست!
مرد گفت: ولی حالا حس میکنم که دیگر این زن در شان من نیست.
اول ، آورده اند که گوهر شاد خاتون همسر شاهرخ تیموری زنی مومن و پارسا بود . می خواست در کنار حرم امام رضا علیه السلام مسجدی بنا کند. چون می خواست عمل صالحی انجام دهد به همه کارگران و معماران اعلام کرد دستمزد شما را دو برابر می دهم ولی شرطش این است که فقط با وضو کار کنید و در حال کار با یک دیگر مجادله و بد زبانی نکنید و با احترام رفتار کنید. و اخلاق اسلامی و یاد خدا را رعایت کنید .
دوم ، گفته اند او به کسانی که به وسیله حیوانات مصالح و بار به محل مسجد می آورند علاوه بر دستور قبلی گفت سر راه حیوانات آب و علوفه قرار دهید و این زبان بسته ها را نزنید و بگذارید هرجا که تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند. بر آن ها بار سنگین نزنید و آن ها را اذیت نکنید. اما من مزد شما را دو برابر می دهم ....
سوم ، روایت کرده اند که گوهر شاد روزی طبق معمول برای سرکشی کار ها به محل مسجد رفت. در اثر باد مقنعه و حجاب او کمی کنار رفت و کارگر جوانی چهره او را دید. جوان بیچاره دل از کف داد و عشق گوهر شاد صبر و طاقت از او ربود تا آن جا که مریض شد و و بیماری او را به مرگ نزدیک کرد.
مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدی دید تصمیم گرفت جریان را به گوش ملکه گوهر شاد برساند. و گفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نیست. او موضوع را به گوهر شاد گفت و منتظر عکس العمل گوهر شاد بود.
ملکه با خوشرویی گفت این که مهم نیست چرا زودتر به من نگفتید تا از ناراحتی یک بنده خدا جلو گیری کنیم ؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من برای ازدواج با تو آماده هستم ولی فبل از آن باید دو کار صورت بگیرد. یکی این که مهر من چهل روز اعتکاف توست در این مسجد تازه ساز . اگر قبول داری به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جای آور. و شرط دیگر این است که بعد از آماده شدن تو . من باید از شوهرم طلاق بگیرم. حال اگر تو شرط را می پدیری کار خود را شروع کن.
جوان عاشق وقتی پیغام گوهر شاد را شنید از این مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز که چیزی نیست اگر چهل سال هم بگویی حاضرم. او رفت و مشغول نماز در مسجد شد به امید این که پاداش نماز هایش ازدواج و وصال گوهر شاد باشد .
روز چهلم گوهر شاد قاصدی فرستاد تا از حال جوان خبر بگیرد تا اگر آماده است او هم آماده طلاق باشد . قاصد به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام می شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستی او هم شرط خود را انجام دهد .
جوان عاشق که ابتدا با عشق گوهر شاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز کام او را شیرین کرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم این که من دیگر نیازی به ازدواج با تو ندارم.
قاصد گفت منظورت چیست؟ مگر تو عاشق گوهر شاد خانم نبودی ؟؟ جوان گفت آنوقت که عشق گوهر شاد من را بیمار و بی تاب کرد هنوز با معشوق حقیقی آشنا نشده بودم ولی اکنون دلم به عشق خدا می طپد و جز او معشوقی نمی خواهم. من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام می گیرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقیقی را پیدا کنم . . .
خدا را شکر
خدا راشکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است.این یعنی او در خانه است
و در خیابان ها پرسه نمی زند.
خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم
بوده ام.
خدا را شکر که لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.
خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنیمن هنوز زنده ام.
هرگز در پاسخ عاجزانه ای در نمانده ام مگر در برابر کسی که از من پرسید :
تو کیستی ؟
جبران خلیل جبران
امضای افراد
1.کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضا می کنند،انسانهایی منططقی اند.
2.کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضا می کنند،دیر منطق را قبول می کنند و بیشتر غیر منطقی اند.
3.کسانی که با فشار امضا می کنند،در کودکی سختی کشیده اند.
4.کسانی که پیچیده امضا می کنند،شکاک اند.
5.کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زنند،شخصیت خود را نشناخته اند.
6.کسانی که در امضای خود نام خانوادگی می نویسند،دارای منزلت هستند.
7.کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند،خودشان را در بین اقوام برتر می دانند.
8.کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند،انسان هایی منظم اند..
9.کسانی که در امضای خود از خطوط عمودی استفاده می کنند،در امور لجاجت و پافشاری می کنند.
10.کسانی که به حالت دایره و بیضی امضا می کنند،کسانی اند که می خواهند به قله برسند
|
|
الفبای واقعی یادگیری
|
شیوه زندگی یکی از مهمترین عوامل موفقیت است
زندگی ایدهآل:آیا تا به حال در شرایطی بودهاید که به خودتان بگویید «من هرچه قدر تلاش کنم باز هم موفق نخواهم شد؟» وقتی همیشه با وجود تلاش فراوان شکست بخورید؛ یعنی یک جای کارتان از ریشه خراب است. یکی از این «جاهای کار» قوه خلاقیت است! اگر در هر کاری هیچ خلاقیتی از خود نشان ندهید در آن کار موفق نخواهید
هر عنوانی که داشته باشید در کارتان به خلاقیت نیاز دارید، پس منتظر معجزه نباشید و از همین حالا دوران خلاقیت و موفقیت در زندگی تان را شروع کنید.
شما به کار خود علاقه ندارید؛ این مشکل را خیلی از افراد دارند. همیشه دوست داشتهاید طراح اتومبیل شوید، اما چشم بهم زدهاید و میبینید آنچه دارید فوق لیسانس مهندسی نساجی است و نزدیک سی سال سن!
خوب در این شرایط نمیشود انتظار داشت شما صبح به صبح با ایدههای نابی در رابطه با نساجی از خواب برخیزید و با شوق و ذوق سرکار روید. هیچ کس به خوبی خودتان نمیتواند برای آینده تصمیمگیری کند، اما در این حد بگویم که یا باید سراغ طراحی اتومبیل بروید یا باید به نساجی علاقهمند شوید. ادیسون میگوید: «من حتی یک روز هم در زندگیام کار نکردم، آنها همه تفریح بود.»
شما امور مهم از غیر مهم را به خوبی تشخیص نمیدهید. مشغول بودن به معنی مفید بودن نیست. اینکه شما از شش صبح تا نه شب سر کار هستید تضمینی برای موفقیت شما نیست. موقعی انتظار نتیجه خوب داشته باشید که واقعا کار کنید. حتی اگر یک ساعت کار مفید انجام دهید نتیجه آن را خواهید دید، اما صرفا سر کار رفتن نتیجه خوب به همراه نخواهد داشت.
ادیسون میگوید:«مشغول بودن همیشه به معنی مفید بودن نیست، کار واقعی وقتی مشخص میشود که نتیجه خوبی بدهد و برای گرفتن نتیجه خوب چیزهایی از قبیل برنامهریزی، هماهنگی، ذکاوت، شجاعت و… لازم است. با تظاهر کردن چیزی درست نمیشود.»
شما خیلی زود دلسرد میشوید. امروز با شوق و ذوق راجع به ایده جدیدتان با همه بحث میکنید و فردا به همه میگویید« ایده مسخرهای بود فایده نداشت، یه فکر دیگه کردم….» در این حالت یا راه درست فکر کردن و تصمیم گرفتن را بلد نیستید یا زود دلسرد میشوید. به جای اینکه هر روز یک ایده جدید بدهید ماهی یک ایده را عملی کنید. از میان فکرهایتان بهترین را انتخاب کنید و روی آن وقت بگذارید و با پشتکار جلو بروید.
شما اشتباهات خود را زود فراموش میکنید. همه ما اشتباه میکنیم، هیچ شک و ایرادی هم به این وارد نیست و این کاملا طبیعت انسان است. اما اینکه هر دفعه اشتباه قبلیتان را از یاد ببرید و دوباره آن را تکرار کنید به هیچ وجه قابل قبول نیست. وقتی اشتباهی میکنید به خود بگویید این برایم درس خوبی شد که دیگر هرگز این اشتباه را تکرار نکنم و این را به خاطر بسپارید.
شما به کار کردن عادت ندارید. اگر همیشه عادت داشتهاید از نه صبح تا پنج عصر بنشینید پشت میز و امضا یا مهر بزنید انتظار نداشته باشید در کار جدید تان خلاقیت فوق العادهای داشته باشید. یک شبه هیچ چیز عوض نخواهد شد، پس فقط به کاری که میکنید ایمان داشته باشید و با پشتکار و صبر جلو بروید. «صبر و شکیبایی کلید موفقیت است فقط باید به آن ایمان داشته باشید.» (ادیسون)
شما وقفه زیادی بین کارها میاندازید. اصلا و ابدا مشکلی با یک استراحت و تفریح به موقع نیست، اما باید همیشه به یاد داشته باشید چه موقع هر چیزی کافی است و برای انجام دادن آنچه به نفع تان است اراده داشته باشید.
شما شیوه زندگی نا سالمیدارید. باور بکنید یا نه «شیوه زندگی» یکی از مهمترین عوامل موفقیت شماست. پس به زندگیتان نظم و ترتیب دهید و آن را درست مدیریت کنید.
شانس یعنی چه؟
شانس نوعی انرژی
واقعا شانس چیست؟ ایا واقعیت دارد؟انرژی مثبت چیست؟انرژی منفی چیست؟این مقاله به این میپردازد که ایا این چیزها واقعیت دارد؟ یا خرافه ای بیش نیست.در این مقاله سعی شده است که با دیدگاه علمی و غیر متعصبانه با آن پرداخته شود. از انجا که این مسئله سوال بسیاری از مردم است لذا آنرا برای همه دوستان خوبم در گروه میفرستم . شما نیز میتوانید به انان که دوستشان دارید ارسال کنید
ابتدا باید در مورد انرژی و ماهیت آن صحبت کنیم . خیلی از آدمها حتی نمی دانند که این دنیایی که در آن زندگی می کنیم از چه چیزی ساخته شده است پس ابتدا باهم طبق نظریه های علمی راه خود را پیش می بریم و به این می پردازیم که دنیا از چه چیز ساخته شده است :
خواندن این مقدمه اگر چه خسته کننده است ولی برای روشن شدن مطلب لازم است و تا حد امکان خلاصه شده است.
دنیای اطراف از ماده و انرژی ساخته شده است : ماهیت انرژی هنوز به طور کامل کشف نشده است اما می دانیم که انرژی با فرکانس نیز سنجیده می شود . هرچه فرکانس یک انرژی بالاتر باشد قوی تر است .
ماده از چه ساخته شده است ؟ از ملکول
ملکول از چه ساخته شده است ؟ از اتم
اتم از چه ؟ از پروتون و الکترون و نوترون . الکترون که جرم ندارد و در حقیقت فقط انرژی است . پروتون تمام جرم اتم را در بر دارد . و اما پروتون از چه ساخته شده است ؟ در کتاب استفان هاوکینگ آمده است : " تقریبا بیست سال پیش چنین فکر می شد که پروتونها و نوترونها ذراتی بنیادین هستند ولی آزمایشهای که در آنها پروتونها با سرعتهای زیادی به پروتونها یا الکترونهای دیگر برخورد می کردند نشان دادند که آنها در واقع از ذرات کوچکتری تشکیل یافته اند و آنها کوارک هستند . "
و اما آخرین سوال کوارک ها از چه ساخته شده اند ؟ جواب سوال را خود استفان هاوکینگ به ما داده است می دانیم که استفان هاوکینگ بزرگترین دانشمند زنده قرن است . او می گوید کوارک ها از انرژی ساخته شده اند . پس می توانیم بگوییم همه چیز در این دنیا از انرژی ساخته شده است . چون طبق نظریه نیوتون جهان از ماده + انرژی ساخته شده است که دیدیم که اخیرا کشف شده است که ماده نیز از انرژی ساخته شده است .
تنوع نوع ماده در دنیا به فرکانس و طول موج انرژی مربوط می شود اگر همه چیز در دنیا دارای یک فرکانس و ارتعاش بود همه چیز یکی می شد .
هرچه فرکانس بالاتر باشد پس جنس لطیف تر می شود . لطیف ترین جنسی که قابل دیدن و لمس کردن است آتش است . و سخت ترین سنگ و فلز هستند که ارتعاش پایینی دارند . و اما ما می خواهیم بپردازیم به جنسهای لطیف و در آنها کنکاش کنیم .
افکار ما و خاطرات و ذهن ما ماده ای هستند با انرژی و فرکانس بسیار بالا بخاطر همین غیر قابل دیدن هستند . اما می بینیم که قابل درک هستند . برای همین است که وقتی فکر می کنیم یا درس می خوانیم گرسنه می شویم چون از توان موجود در خود برای تولید انرژی فکر استفاده کرده ایم و حال باید انرژی از دست رفته را بر گردانیم . طی آزمایش بسیار دقیقی که در یکی از دانشگاههای آمریکا در سال 1965 انجام گرفت دانشجویی را بر روی ترازویی با حساسیت بسیار بالا قرار دادند و از او خواستند که که یک ضرب 5 رقمی را در 5 رقمی انجام دهد و هنگام محاسبه مشخص شد که وزن دانشجو در حد بسیار کم افزایش یافته است . بنابر این انرژی نیز وزن هم دارد . پس افکار منفی و مثبت هر کدام دارای وزن و ارتعاش خاص خود هستند . و حتی می توانند بر روی محیط اطراف و انسانهای دیگر تاثیر بگذارند . به خاطر همین است که وقتی موسیقی ملایم گوش می دهیم آرام می شویم اما وقتی به موسیقی تند و خشن گوش می کنیم مشوش می شویم این تنها به خاطر تفاوت فرکانسهای دو موسیقی می باشد .
رمز و راز دنیایی که در آن زندگی می کنیم در انرژی و ماهیت آن نهفته است به خاطر همین است که انیشتین بزرگترین دانشمند مهمترین فرمول را E = Mc^2 می داند و حاصل سالها تفکر و تحقیق در همین فرمول گنجانده شده است . فرمولی که به برسی وضعیت و رابطه میان ماده و انرژی می پردازد . البته توضیح این فرمول از حوصله این بحث خارج است .
وقتی با دید انرژی به هستی نگاه کنیم می توانیم خیلی از ناشناخته ها را کشف و برای تمام عجایب دلیل بیاوریم . البته این نکته بسیار ضروری است که بدانیم : ما هیچگاه نمی توانیم بگوییم طرز فکر خاصی عین واقعیت است و طبیعت دقیقا از همین قانون پیروی می کند زیرا انیشتین می گوید : " جهان هستی مانند ساعتی است که بر روی دیوار نصب شده است ما هیچگاه نمی توانیم به درون ساعت نگاه کنیم ما از شواهد و قرائنی که وجود دارد ( مثل عقربه ها و اعداد روی صفحه ) و از رفتاری که جهان دارد مثل حرکت عقربه ها قانون درونی آنرا حدس میزنیم اما هیچ گاه نمی توانیم بگوییم که دقیقا داخل ساعت همانطور که ما حدس زده ایم کار می کند . ما فقط باید دستگاهی را بوجود آوریم که جهان هستی آن را تایید کند . این دستگاه یکتا نیست ، بلکه می توان بیشمار دستگاه ایجاد کرد که طبیعت هم با همه آنها سازگار باشد و ما تنها می توانیم نسبت به دستگاه خاصی بگوییم که فلان چیز صحیح و فلان چیز غلط است . " و این همان نظریه نسبیت انیشتین است که در بسیار ساده شده است . بنابر این ما همیشه بدنبال آن هستیم که دستگاهی را بوجود آوریم که جواب خیلی از سوالهای ما را داشته باشد و تا به امروز انرژی اکثر آنچه که در سالهای پیش عجایب خوانده شده است را پاسخ داده است مثل کارهای عجیبی که مرتاض های هندی انجام می دهند . تنها کاری که مرتاض ها انجام می دهند بالا بردن ارتعاشات بدن و ذهن است . به خاطر همین می توانند حتی از دیوار رد شوند اجسام مختلفی را بدون درد و خونریزی وارد بدن کنند زیرا ارتعاشات خود را بالا برده اند و بدن تبدیل به یک ماده با انرژی بسیار بالا شده است و بنابراین عکس العمل ها و رفتار متفاوتی را از خود نشان می دهد . اما چطور می شود ارتعاش را بالا برد . این مسئله بحث بسیاری دارد که در این جا در یک یا دو صفحه نمی توان گفت فقط می توان به این نکته اشاره کرد که یکی از راهها تمرکز کردن است .
حال می پردازیم به تیتر مطلب . خیلی وقتها وقتی به چیزی که معتقد هستیم به سرمان می آید مثلا معتقدیم که بعد از هر خنده گریه هست . این باعث می شود که ناخودآگاه ما انرژی هایی از خود ساتع کند که در جهان هستی تاثیر گذار باشد . ناخودآگاه دوست دارد ما را به سمتی ببرد که ما معتقد به ان هستیم بنابر این ما را به سمت گریه کردن می کشاند و ما در تمام لحظات بدون اینکه خودمان بدانیم به سمت گریه کردن سوق پیدا می کنیم که در نهایت علت آنرا پیدا می کنیم (نا خودآگاه آنرا پیدا می کند ) و گریه می کنیم انرژی افکار ما در محیط پخش می شود و روی همه چیز تاثیر می گذارد . احتمالا حتما برای شما پیش آمده که از محل و یا مکانی متنفر باشید و دوست نداشته باشید که به آنجا بروید این مسئله دقیقا به خاطر وجود انرژی های منفی موجود در آنجا است که روی شما تاثیر گذاشته و شما به صورت ناخودآگاه از آنجا فراری می شوید . و هزاران پدیده دیگر که علت همه آنها انرژی است . در مورد شانس هم همینطور است :
وقتی ما احساس کنیم خوش شانس هستیم بر روی محیط و جهان هستی تاثیر می گذاریم . فکر ما احساس ما و باور های ما باعث می شود انرژی هایی در دنیا پخش شود که ما را به سمت خوش شانسی هدایت کند . و همین طور هم بدشانسی هر انسانی که معتقد است بسیار بد شانس است همیشه بدشانسی می آورد . بین افرادی که می شناسیم خیلی ها را می بینیم که به بدشانسی خود معتقد هستند و همچنان بد شانسی می آورند . بهتر است از این به بعد فکر کنیم خوش شانسیم . بهر حال اگر هم هیچ تاثیری نداشته باشد این فایده را دارد که روحیه بهتری برای زندگی داریم و در خیلی از موقعیتها از اعتماد به نفس بهتری برخوردار خواهیم بود
خلاصه ای از کتاب مدیریت بر قلب ها
ارزش های سـازمـانی و آرمان گرایی
ارزش های بنیادین را به دیگران بشناسانید
اگر ارزش های بنیادین را به دیگران نشناسانید و کارکنان و مشتریان، پایبندی اســتوار و پیوسـته شما را نبینـند، گزینـش ارزش ها، کاری بیهوده است. تثبیت ارزش ها کاری دشوار است. از آن ها سخن بگویـید، ارزش ها را بر کارت های نام و نشان ( کارت ویزیت ) بنگارید، در گزارش های سالانه، لوحه ها، دیوار نوشته ها و کتابچه های راهنما، آن ها را بیاورید. کوتاه سخـن اینکه، ارزش ها را در هر کجا که کارکنان، مشـتریان، سهامداران و دیگر دسـت انـدرکاران حضور دارند، به نمایش بگذارید .
به ارزش ها بیش از یک فعالیت بیانی بها بدهید، هر چند گفتگو و فعالیت بیانی نخستین گام در این فرآیــند اسـت. ارزش ها را همواره تکرار کنید تا جایی که برای کارکنان و مشتریان به صورت عامل ایمـنی طبیـعی دوم در آیند. بـدین گونه، انتــظارات آنان از سازمان شما مشخص می شود و این شناخت، شما را از دیگران ممتاز می سازد .
خبر خوش این است که با جا افتادن ارزش ها، شناسایی، شناساندن و به عادت در آمدن آنها، خود ملکه می شوند. ولی هـمواره به خاطر داشته باشید که این فرآیند پیوسته است. سفری بی پایان.
اصول ارزشی
اصول ارزشی، آن دسته از معتقدات ریشه ای و مـانـــدگار هــر ســازمـان هستـنــد که قـابــل مصـالــحـه با درآمـدهای مالی یا مصلحت های کوتاه مدت نیستند. اصول ارزشی را نمی توان از راه تقلید به دست آورد حتـی اگر مرجـع تدوین اصول ارزشـی، شرکـت های آرمان گرا باشند. این اصـول از راه توصـیه و ســـفارش غیرخودی ها و خوانـدن کـتاب های مدیریت به دسـت نمـی آید. از راه چرتکه انداختن نیز نمـی توان عملی ترین، رایج ترین و سودآورترین اصول ارزشی را پیدا کرد. این نوع روش های به اصطلاح زیرکانه، در تدوین اصول ارزشی کارآمد نیستند. اصالت و اعتقاد به این اصول در درجه نخست اهمیت قرار دارند، نه هر عامل دیگری.
فهم این نکته بسیار مهم است که اصول ارزشـی، درون زا و در بیشـتر موارد، مسـتقل از محـیط بیرونی هسـتند. به همـین دلیل است که در شـرکت ها و سازمان های آرمان گرا، اصول ارزشی هرگز برخاسته از توجیه خارجی یا عقلایی نبوده است. این اصول هیچ گاه تابع هوی و هوس و مد روز نبوده و هیچ گاه بر اثر تحولات محیطی منسوخ و مهجور نمی شوند. بهرحال اصـول ارزشی را می توان به طرق گوناگون تدوین کرد، اما باید این اصول، ساده، روشن، رک و راست و گیرا باشند.
برای تبیین نکات مطرح شده ، چند نمونه اصول ارزشی چند شرکت بزرگ را مورد بررسی قرار می دهیم :
انگیزه رابرت جانسون ( فرزند ) در نوشتن مرامنامه، کسب سود نبوده است. مرامنامه ارزشی شرکت او هم تحت تأثیر نوشته های یک کتاب نبوده است. مرامنامه شـرکت او حاوی اصولی است که شـرکت وی از جان و دل به آن ها معـتقد بوده اسـت. جرج مـرک دوم از جـان و دل به این اصل معتقد بود که دارو برای بیمـاران تهیه می شود و آرزو داشـت همه کارکـنان مرک نیز در این اصـل با وی هـم عقیده باشند.
تامسن واتسن ( فرزند )، معـتقد بود که اصول ارزشی آی.بی.ام برای پدرش به منزله شاهرگ بوده است:
از نـظر پدرم اصول ارزشی مثل قانون زندگی بود که باید به هر قیمتی حفظ و به دیگران سپرده شود و در زندگی شغلی افراد، صادقانه جریان یابد.
دیوید پکرد و بیل هیولت برای راه شرکت خود و ”چرایی کسب و کار “ آن نقشه نکشیدند، کاری که آن ها کرده اند اعتقاد جانانه به راهی است که کسب و کار از آن راه می تواند به ثمر برسد و برداشت گام هایی که سبب ترویج و حفظ آن اعتقاد شود. کار دیگر آن ها جدا نگه داشتن این باورها از مدهای روز مدیریت بود. در بررسی بایگانی شرکت هیولت پکرد به بیانیه زیر برخوردیم که دیوید پکرد آن را نوشته بود :
در سال 1949 من در یکی از جلسات رهبران دنیای کسـب و کار شرکت کردم. در آن جلسـه گفـتم که مدیران به جز مسوولیت سودآوری برای سهامداران، وظایف دیگری نیز دارند. گفتم که ما نسبت به کارکـنان خود مسـوول هسـتیم و باید برای ” منزلت انسانی “ آن ها ارزش قایل شـویم و کاری کنیم که از ثمره کارشان ( موفقیت های شرکت ) بهره مند شوند.
آدم هایی مثل هیولـت، پـکرد، مرک، جانسـون و واتسـون دنبال این نبودند که ببینـند کدام یک از ارزش های عالم کسـب وکار، ثروت آنان را بیــشتر می کند ؟
و یا : چه فـلسـفه ای روی کاغـذهای جلادار، زیبــاتر به نظـر می رســد ؟
و یا : داشـــتـن چه باورهایـی سبب خشـنودی جامعه مالی می شـود ؟
آن ها حرفی را می زدند که به آن معـتقد بودند.
حرفی که ریشه درونی داشـت، حرفی که خود با پوست و گوشت و استخوان، آن را لمس کرده بودند. این حرف ها برای آن ها مثل نفس کشیدن، عادی و بی تکـلف بود .
در واقع شرکت های آرمان گرا، همواره در تعقیب هدف غایی هستند. اهداف غایی عبارت است از مجموعه دلایلی به جز پول در آوردن، که توجیه کننده علت و فلسفه وجودی هر شرکت است، ولی هرگز به طور کامل به آن نمی رسند، درسـت مثل رفتـن به طرف افق یا تعقیب ستاره راهنما. والت دیسنی هم به این ماهیت ماندگار و همواره متکامل هدف غایی، توجه داشت.
او می گفت : ” دیسنی لند هرگز کامل نخواهد شد زیرا همواره در جهان، تخیل و تصور وجود دارد “ ، یا در موارد دیگر، کار بوئینگ هرگز به مرحله تکامل نمی رسد زیرا دنیا همیشه به افراد جسور و سنت شکن نیاز دارد، و یا هیولت پکرد هیچ گاه به مرحله ای نمی رسد که بگوید ” ما دین خود را به طور کامل به جامعه ادا کرده ایم “ . جنرال الکتریک هرگز نمی تواند وظیفه ” بهبـود کیفیت زندگی بشـر “ را ( از راه فن آوری و نوآوری ) ، خاتمه یافته تلقی کند .
سونی می تواند رو به تکامل برود، می تواند از مرحله ساخت پلوپز و تشک برقی به مرحله ساخت ضبط صوت، رادیو ترانزیستوری، تلویزیون های تری نیتـرون، ویدئـو ، واکمـن، ادواتی که با ربات کار می کنند و خلاصه به مرحـله تولید خیلی از چیزهای دیگر در قرن بیست و یکم برسد، اما هرگز نمی تواند از تعقیب مقصد اصلی خود که تجربه لذت نوآوری در فن آوری است، دسـت بردارد : ” لذت و منافع ناگفته و . . . ارتقاء فرهنگ ژاپـن “ .
ریشه اصل ” خدمتگزار مشتری بودن “ در شرکت نورداشتروم به 1901 می رسد، یعنی هشتاد سال پیش از آن که این اصـل در دنیای کسب و کار جا بیفتد و رواج پیدا کند. بیل هیولت و دیوید پکرد، بیش از دیگران و بیـش از هــر اصــل دیگــر، خودشــان به اصــل ” احترام کارکنان “ معتقد بودند، نه این که آن را در جایی خوانده باشند یا از کسی شنیـده باشند.
رالف لارسـن، مدیرعامـل جانسن اند جانسن، در مورد اصول ارزشی آن شرکت می گوید :
”شـاید اصول ارزشی مذکور در مرامنامه شرکت، نوعی مزیت رقابتی باشند، اما علت ذکر آن ها در مرامنامه، کسب مزیت رقـابتـی نبــوده است. فلسفـه حضـور این اصـول در مرامنـامه جانسـن اند جانسـن این است که مـواضـع و معتقدات ما را بازگو کـنند. ما بر سر این اصول می ایستیم حتــی اگر روزی و در شـرایـطی خـاص، جنبـه ” مضرت رقابتی“ پیدا کنند . “
ذره را تا نبــود همت عالــی حافـظ !
طالب چشمه خورشید درخشان نشود
منـابـع : کن بلانچارد ، مدیریت بر قلب ها
جیمز کالینز ، جری پوراس ، ساختن برای ماندن
ترس از ازدواج: مسئله این است!
ترس از ازدواج از مسائل عمده و پیچیده ای است که ذهن اغلب جوان ها را به خود مشغول کرده است. تا جایی که این مسئله در بسیاری از موارد باعث سخت گیری های زیادی در زمینه ی ازدواج شده و منجر به بروز مشکلاتی از جمله بالا رفتن سن ازدواج گشته است.
اما آیا این ترس همیشه مشکل ساز است؟ تا چه حد لازم و ضروی است؟ چگونه می توان بر این ترس غلبه کرد؟ چگونه باید از این احساس در جهت مثبت بهره برد؟
برای پاسخ گویی به این سؤالات ابتدا باید دلایل ترس از ازدواج را بررسی کنیم.
شاید در ابتدا این موضوع مطرح شود که به راستی چرا ترس؟
مگر نه این که ازدواج سنت پیامبر اکرم (ص) است؟ مگر نه این که این امر از فرائض دینی و یکی از پسندیده ترین و مؤکد ترین اعمال نزد خداوند است؟ مگر ازدواج کامل کننده ی دین نیست؟ پس چرا از ازدواج می ترسیم؟!
عواملی که منجر به ترس از این امر مقدس می شوند را می توان به دو گروه اصلی تقسیم کرد:
1. مشکلات و موانعی که بر سر راه ازدواج قرار دارند.
2. ترس از سرنوشت سازترین تصمیم زندگی.
عمده ترین دلیل برای ترس از ازدواج ، ترس از تصمیم گیری و انتخاب شریک زندگی است. انتخاب کسی که تا آخر عمر با ماست و می خواهیم بقیه ی زندگی مان را با وی تقسیم کنیم.
خاستگاه مورد اول بیش از هر چیز رسم و رسومات دست و پاگیر و بدعت هایی می باشد که بر سر راه جوان ها قرار گرفته است. ترس از برآورده کردن توقعات خانوده و اطرافیان، تأمین مبالغ هنگفت برای جشن عروسی، تهیه ی مسکن، فراهم کردن جهیزیه های آنچنانی و... از جمله مواردی است که قدم ها را در راه ازدواج سست می کند.
البته نگرانی برای این موارد تا حدی منطقی است؛ چرا که نمی توان لزوم تأمین احتیاجات و ملزومات یک زندگی معمولی را انکار نمود. اما تا جایی این ترس را منطقی و معقول می دانیم که توقعات نیز معقول باشند.
راه حل این مشکل خود بحثی جداگانه می طلبد ، این که چگونه این بدعت ها را از میان برداریم تا راه ازدواج اندکی هموارتر گردد؟
اما عمده ترین دلیل برای ترس از ازدواج ، ترس از تصمیم گیری و انتخاب شریک زندگی است. انتخاب کسی که تا آخر عمر با ماست و می خواهیم بقیه ی زندگی مان را با وی تقسیم کنیم. در واقع ازدواج تصمیمی است برای باقی مانده ی عمرمان. پس بدیهی است که برای چنین انتخابی سرنوشت ساز، ترس و اضطراب به ما روی می آورد.
اغلب جوان ها به این می اندیشند که اگر ازدواج کنند ممکن است پشیمان شوند ، می ترسند از این که شاید درباره ی طرف مقابل قضاوت اشتباه کرده باشند و تصمیمی بگیرند که آینده شان را تباه کند ، این که ممکن است انتخابشان احساسی باشد و با گذر زمان متوجه اشتباهشان شوند ، و این که شاید عدم تفاهم و اختلاف سلیقه برایشان مشکل ساز گردد. اکثراً از این مسئله در هراسند که شاید طرف مقابل آن کسی نباشد که می خواهند ، و یا می ترسند خودشان نتوانند به خوبی از پس وظائف همسرداری برآیند. حتی بعضی اندکی گام را فراتر نهاده و به بررسی تمام مسائل زندگی آینده می پردازند ، از جمله تربیت صحیح فرزندان، تأمین آینده ی آن ها و... و گاه افراط در این مورد باعث می شود برای قدم گذاشتن در این راه دچار تردید گردند.
دربسیاری موارد ترس از ازدواج تنها به انتخاب صحیح ِ یک فرد محدود نمی شود ، گاه افراد از این مسئله در هراسند که ممکن است نتوانند رابطه ی مناسبی با خانوده ی همسر خود برقرار کنند. چرا که ازدواج تنها پیوند دو نفر نیست، بلکه دو خانواده را به هم نسبت می دهد.
از دیگر دلایل اضطراب برای تصمیم گیری، ترس از عدم تحقق وعده های طرف مقابل می باشد ، یعنی قول و قرارهایی که ممکن است پس از ازدواج به آن ها عمل نشود. زیرا در خیلی از موارد ، دختر و پسر به ظاهر بر سر موضوعی به تفاهم می رسند ، اما وارد زندگی که می شوند قضیه صورت دیگری پیدا می کند و باعث ایجاد اختلاف می شود. دلیل این عدم تفاهم هم یا به این خاطر است که گاه دختر و پسر خیلی سطحی به یک موضوع فکر می کنند ، ولی در زندگی حقیقی به مشکلاتی برمی خورند که پیش بینی نکرده بودند ، و یا به این دلیل است که در برخوردهای اول اغلب سعی دارند خود را فردی شایسته و مطلوب نشان دهند و بدین منظور گاه وعده هایی به طرف مقابل می دهند که خلاف تفکرات و امیال و اعتقاداتشان است.
در واقع ترس از عدم شناخت کامل طرف مقابل احساسی است که به سراغ اغلب افراد می آید و باعث می شود در تصمیم گری دچار تردید گشته و در یک جمله
«از ازدواج بترسند».
اما تا چه حد باید به این ترس بها داد؟
بدیهی است که افراط در بها دادن به چنین ترسی می تواند مشکل ساز باشد. به خصوص با بالا رفتن سن و دور شدن از هیجانات نوجوانی، فرد بیش از پیش به زندگی و حقایق آن فکر می کند و اگر در این زمینه دچار افراط شود ، همین تفکر زیاد باعث می شود آن شخص دچار وسواس در انتخاب گردد.
اما اگر این ترس کنترل شود ، می تواند مفید هم باشد. زیرا این احساس باعث می شود در شناخت طرف مقابل بیشتر دقت کرده و تصمیمی سطحی و غیرمنطقی نگیریم.
برای غلبه بر این احساس، باید در درجه ی اول به خدا توکل کرد و از او کمک خواست، و در کنار آن با فکر و صحبت و تحقیق درخصوص طرف مقابل سعی در گرفتن تصمیمی منطقی نمود.
در هر صورت انتخاب سخت است، تصمیم گیری برای ادامه ی زندگی دلهره آور است، غلبه بر تردیدها بسیار مشکل می باشد...
لیکن تفکر و تحقیق و صحبت کردن و به بحث گذاشتن عادات و اخلاق و سلایق و اعتقادات طرفین، و در کنار آن شناخت متقابل خانواده ها، باعث می شود تا حد زیادی بتوانیم این تردیدها را در خود از بین برده و به شناختی کامل تر نائل آییم تا درنهایت به تصمیمی درست تر نزدیک شویم.
برای موفق شدن باید پاهای خود را بر روی زمین بگذاریم
بسیاری از افراد که با مکتب موفقیت آشنا می شوند و شیوه زندگی هدفمند را می آموزند، در ابتدای راه، اهداف بسیار بلند پروازانه ای را برای خود بر می گزینند و با اشتیاق فراوان منتظرند که در مدت زمان کوتاهی به آرزوهای بزرگشان دست پیدا کنند.
آن ها آن چنان در رویـاهـای خـود سـاخـتـه شـان غـرق می شوند که اندک اندک فراموش می کنند کـه برای موفق شدن باید پاهای خود را بر روی زمین بگذارند.
ایراد این نوع تفکر که " تفکر بر مبنای آرزوها " نامیده می شود این است که زمان و راهی که باید برای رسیدن به آرزوها طی شود اغلب کمتر از آن چه هست دیده می شود و در نتیجه شخص وقتی در طی مدت کوتاهی به نتیجه مطلوب ذهنی خود نمی رسد سرخورده و مایوس گردیده و از پی گیری اهدافش منصرف می شود. حال آن که موفقیت امری تدریجی و نیازمند تلاش مستمر و کوشش فراوان است.
می گویند روزی کرایسلر که نوازنده مشهور پیانو است قطعه ای را آن چنان لطیف و با ظرافت نواخت که تمام جمعیت حاضر در کنسرت غرق در شور و شعف شدند، در پایان کنسرت خانمی که به شدت تحت تاثیر شیوه نوازندگی وی قرار گرفته بود نزدش رفت و با حالتی شگفت زده گفت: "مـن حـاضـرم تـمـام لـحـظـات عـمـرم را بـدهـم تـا بـتـوانـم مـثـل شـمـا بـنـوازم." کرایسلر لبخندی به او زد و گفت: "این دقیقا همان کاری است که من در تمام طول عمرم کرده ام."
به نظر من روزی که کرایسلر برای نخستین بار دست به پیانو زد، در ذهنش چنین روزی را می دید، اما احتمالا انتظار نداشت که این موفقیت خیلی آسان و پس از چند ماه نواختن پیانو به دست آید.
"تـدریـج" همه جا قاعده موفقیت است و هر موفقیت بزرگی حاصل جمع یا حاصل ضربی از موفقیت های کوچک و درس هایی است که از شکست های کوچک می آموزیم.
همان گونه که برای ساخته شدن یک ساختمان زیبا هزاران آجر باید دقیق و متناسب با یک دیگر چیده شوند و طبیعتا نمی توان تا قبل از طراحی نقشه و ساخته شدن طبقه اول به فکر ساختن طبقه دوم بود، در زندگی یک انسان هدفمند نیز اوضاع به همین شکل است. همان گونه که بهترین نقشه ساختمان اگر روی کاغذ باقی بماند اهمیت چندانی پیدا نمی کند، بهترین فکرها نیز تا وقتی از "وجهه تئوریک" به "حالت عملی" مبدل نشوند ارزش چندانی نخواهند داشت.
از جمله رازهای موفقیت انسان های موفق، کوتاه بودن فاصله "اندیشه" تا "عمل" آن هاست.
پس بهتر است با خود فکر کنیم که چگونه می توانیم در راستای اهدافمان اقدامات عملی انجام دهیم؟.
برای مثال :
اگر هدف شما تبدیل شدن به یک متخصص کامپیوتر است و تاکنون چیزی از کامپیوتر نمی دانید اما امروز عصر از یک مرکز بزرگ کامپیوتر بازدید کرده اید، یک گام عملی در مسیر موفقیت برداشته اید.
اگر هدف شما قبولی در کنکور است و امروز صرفا کتاب های مورد نیازتان برای مطالعه را خریداری کرده اید، یک گام عملی در مسیر موفقیت برداشته اید.
اگر هدف شما ثروتمند شدن است و سرمایه چندانی نیز ندارید اما امروز ایده های اقتصادی را که به ذهنتان رسیده است در دفتری یادداشت کرده اید تا در زمان مناسب مورد استفاده قرار دهید، یک گام عملی به سوی موفقیت برداشته اید.
اما اگر نشسته اید و تنها به اهـدافتان فـکـر می کنید و به این که چرا شرایط دست به دست هم نمی دهند تا شما به اهدافتان برسید، باید گفت که شما در مرحله "تئوریک" متوقف مانده اید و البته هنوز فرصت هست تا دست به اقدامات عملی و ملموس بزنید. پس از جای خود بلند شوید و بیش از این برای رسیدن به موفقیت های بزرگ، موقعیت های کوچک را از دست ندهید.
راه موفقیت را باید گام به گام پیمود، پس هر گام را آن چنان استوار و پر انگیزه بردارید که گویی این، هدف نهایی شماست و در عین حال هدف نهایی را که برای خود برگزیده اید همواره در ذهن داشته باشید و هرگز این جمله را فراموش نکنید که در زندگی ات:
"بزرگ فکر کن، اما هم اکنون از کوچک آغاز کن."
برای موفق شدن باید پاهای خود را بر روی زمین بگذاریم.
موفقیت امری تدریجی و نیازمند تلاش مستمر و کوشش فراوان است.
برای رسیدن به مـوفـقـیـت های بـزرگ، مـوقـعـیت های کـوچـک را از دست ندهید.
از جمله رازهای موفقیت انسان های موفق کوتاه بودن فاصله "اندیشه" تا "عمل" آن هاست.
اگر میوههای زیر در یک ظرف قرار داشته باشد و شما بتوانید یکی از آنها را بردارید، کدامیک را انتخاب میکنید؟
موز – پرتقال – سیب – نارگیل – آناناس – گیلاس – انگور – هلو – گلابی
موز
اگر میوه انتخابی شما موز است، نشانه این است که آدم نرمخو، مودب، گرم، صمیمی و دلسوزی هستید. شما معمولاً کمبود اعتماد به نفس دارید و ذاتاً آدم ترسو و کمرویی هستید.معمولاً دیگران از خلق و خوی شیرین و دلنشین شما سوء استفاده میکنند. شما شریک زندگیتان را میپرستید و عاشقانه دوستش دارید، هم به خاطر زیبایی جسمی و هم زیبایی ذهنیاش. روابط شما با دیگران همیشه خیلی هماهنگ و سازگار است
پرتقال
اگر میوه انتخابی شما پرتقال است، نشانه این است که شما آدمی هستید بسیار صبور و با اراده. شما دوست دارید کارها را به آهستگی انجام دهید ولی خیلی کامل و جامع. شما از کار سخت نمیهراسید. شما کمی خجول هستید امّا دوست قابل اعتماد و وفاداری میباشید. شما ذهن زیبائیشناسی دارید. شما شریک زندگیتان را با احتیاط زیاد انتخاب میکنید ولی با تمام وجود به او عشق میورزید. شما به هر قیمتی شده از برخورد و درگیری اجتناب میکنید
سیب
اگر میوه انتخابی شما سیب است، نشانه این است که شما آدمی ولخرج، ویری و رکگو هستید و غالباً کمی زود عصبانی میشوید. با وجودی که ممکن است خودتان سازمانده خوبی نباشید امّا برای رهبری و سرپرستی گروه مناسبید و کارها را به خوبی پیش میبرید. شما در اغلب موقعیتها میتوانید سریع تصمیم بگیرید. شما خیلی از مسافرت لذت میبرید. شما هنگامی که با شریک زندگیتان هستید رفتار گرم و صمیمانهای بروز میدهید. شما اشتیاق زیادی برای زندگی دارید ولی با اغلب مردم همخوانی ندارید.
نارگیل
انتخاب شما نارگیل است، نشانه این است که آدمی جدّی و متفکرهستید. با وجودی که از شرکت در اجتماعات لذت میبرید امّا در انتخاب شریک و همراه سلیقه خاصی دارید. شما آدم یکدنده و لجبازی هستید ولی نه لزوماً بیاحتیاط و بیباک. شما آدم زیرک، سریعالانتقال و باهوشی هستید و به ویژه در محیط کار، میتوانید از هر موقعیتی به نفع خود بهره بگیرید. شما برای شریک زندگی به آدم بافکری نیاز دارید و باوجودی که عشق و دلبستگی مهم است ولی برای شما، همه چیز نیست.
آناناس
میوه انتخابی شما آناناس است، نشانه این است که آدمی هستید که سریع تصمیم میگیرید و سریع هم عمل میکنید. شما از تغییر شغل واهمه ندارید و در این راه نفع خود را در نظر میگیرید. شما دارای قدرت سازماندهی فوقالعادهای هستید و از اندازه و حجم کار نمیهراسید. شما در برخورد با دیگران، متکی به نفس، صادق و بیریا هستید. با وجودی که به آسانی برای خود دوست نمیگیرید امّا پس از انتخاب دوست، تا آخر عمر با او دوست میمانید. شریک زندگی شما غالباً تحت تاثیر کیفیتهای عالی شما قرار میگیرد امّا از توانایی شما در نشان دادن مهر و محبت به دیگران ناراحت میشود!
گیلاس
میوه انتخابی شما گیلاس است، نشانه این است که زندگی همیشه برای شما شیرین نیست. شما غالباً با پستی و بلندیهایی در زندگی روبرو میشوید. شما قدرت تخیل خوبی دارید و معمولاً در جستجوی کارهای خلاقانه هستید. شما دوست بسیار دلسوز و وفاداری هستید ولی ابراز احساسات برایتان خیلی آسان نیست. خانه شما بهشت شماست و شما هیچ چیز را بیشتر از جمع خانوادگی و دوستان نزدیک دوست ندارید.
انگور
میوه انتخابی شما انگور است، نشانه این است که شما به طور کلی آدم مودبی هستید ولی به سرعت عصبانی میشوید و به همان سرعت هم آرام میگیرید. شما از زیبایی، به ویژه آدمهای زیبا، لذت میبرید. شما به دلیل طبیعت گرم و معاشرتیای که دارید آدم محبوبی هستید. شما شور و اشتیاق زیادی برای زندگی دارید و از هر کاری که میکنید لذت میبرید. از نحوه لباس پوشیدنتان گرفته تا سبک زندگی و رفتارتان. شریک زندگی شما نیز باید به اندازه شما شور و اشتیاق برای زندگی داشته باشد تا به بهترین نحو از کنار شما بودن لذت ببرد!
هلو
اگر هلو را انتخاب میکنید، نشانه این است که شما از زندگی لذت میبرید. شما آدم مهربان، بیشیله پیله و رکگویی هستید و این ویژگیها به جذابیت شما میافزاید. شما میتوانید به سرعت ببخشید و فراموش کنید. ارزش دوستی برای شما بسیار بالاست. شما آدم مستقلی هستید و کاری را که بخواهید انجام دهید حتماً انجام میدهید. شما دوست ایدهآل، پرشور و احساسی هستید و در دوستی و عشق، ثابت قدم و دلسوزید. شما دوست ندارید همه شور و شوقتان را در جمع ابراز کنید
گلابی
اگر میوه انتخابی شما گلابی است، نشانه این است که شما از آن آدمهایی هستید که ذهنشان را معطوف انجام کار میکنند امّا ثبات ندارند و در به پایان رساندن کار با همان شور و شوق اولیه مشکل دارند. شما دوست دارید نتیجه کارتان را فوراً ببینید. شما از فعالیتهای ذهنی و بحث با دیگران لذت میبرید. شما آدمی خستگیناپذیر و دلشورهای هستید و به آسانی هیجان زده میشوید. شادی شما به معنی این که همه چیز عالی و کامل است نیست بلکه بدین معنی است که شما تصمیم گرفتهاید ورای عیب و نقصها را نیز ببینید
|
|
آقایان بخوانند .
|
|
|
اصولی که مردان باید در همسرداری رعایت کنند .
|
اگر خدا کفیل رزق است غصه چرا؟
اگر رزق تقسیم شده است حرص چرا؟
اگر بهشت حق است تظاهر به ایمان چرا؟
اگر جهنم حق است این همه نا حق کردن حق چرا؟
اگر قبر حق است ساختمان های مجلل چرا؟
اگر حساب حق است جمع مال حرام چرا؟
اگر دنیا فریبنده است اعتماد به آن چرا؟
اگر قیامتی است خیانت به مال مردم چرا؟
و
اگر دشمن انسان شیطان است پیروی از او چرا؟
همدلی، اعتماد و واگذاری اختیارات مناسب به دیگران
تنها راه موفقیت مدیران
( تاملی بر رهنمودهای اساتید دانشکده مدیریت " هاروارد " )
" مایکل پورتر " (1) استاد مشهور رشته مدیریت و برنده پنچ بار لوح تقدیر به خاطر خدمات شایان توجه او به این رشته(2 ) ، اهم نتایج بررسی مسایل و مشکلات مطروحه مدیران ارشد اجرایی بنگاه های بزرگ اقتصادی ایالات متحده در روزهای حضور آنان در کارگاه آموزشی را،با هم فکری و مشارکت دو تن از اساتید(3) دانشکده مدیریت هاروارد (4)،، به زیور قلم آراسته و با درج آن در ماه نامه دانشگاه " هاروارد " (5)، در اختیار علاقه مندان قرار داده است :
ممولا وقتی کسی از بیرون یک بنگاه اقتصادی یا از میان مدیران آن، به سمت مدیر ارشد اجرایی ( CEO ) منصوب می شود، در بدو امر با نقش و مسوولیتی جدید، نامانوس و دور از انتظار (6)روبرو می گردد و با واقعیت هایی برخورد می کند که با تصورات قبلی وی کاملا متفاوت است. او که زمانی بر این باور بود که شرط موفقیت مدیر ارشد، افزایش قدرت اختیارات اوست، ملاحظه می کند که افزایش قدرت و اختیارات، میزان استفاده از آن را به مراتب دشوارتر می سازد(7). اگر قبلا فکر می کرد که هم و غم مدیر ارشد، باید فقط رسیدگی به مسایل سازمان باشد، اینک با این واقعیت روبرو می شود که اداره سازمان، فقط جزئی کوچک از مسوولیت هایش را تشکیل می دهد(8). دفتر برنامه های روزانه اش با انواع دیدارها، مصاحبه ها(9) و جلسات پی در پی و طولانی برای ادای توضیحات به مسوولان و سیاست مداران کشور در پایتخت(10) پر می شود و هم زمان، سیل درخواست ها برای عضویت رسمی یا افتخار ی او در هیات امنای سازمان ها، جمعیت ها، و نهادهای خیریه به منظور پیشبرد کار این نهادها با استفاده از نفوذ و اختیارات مدیر ارشد(11)، به دفتر او سرازیر می گردد. علاوه بر این موارد، دفتر مدیریت ارشد با تعداد بی شماری تقاضای ملاقات از سوی مدیران سطوح پایین تر که به دلیل نا آشنایی با انتظارات و شرایط قابل قبول مدیر جدید، می خواهند قبل از هر اقدامی، تایید و حمایت وی را جلب نمایند(12)، مواجه می شود و بدین ترتیب، دفتر برنامه های روزانه مدیر ارشد به گلوگاهی برای سازمان تبدیل و فرآیند تصمیم گیری نیز کاملا زمین گیر می گردد(13). بایدها و نبایدها فراروی مدیران ارشد برای فائق آمدن بر چالش های آنان را می توان اجمالا بدین شرح برشمرد :
بدون شک، مدیر ارشد اجرایی هر سازمان، قدرت مندترین فرد آن سازمان است(14). اگر مدیری سعی نماید تا از این اقتدار برای صدور فرمان های یک طرفه، یا رد شتاب زده پیش نهادهای سازمان استفاده کند، بهای گزافی پرداخت خواهد کرد(15). توسل مدیر ارشد به تحکم و تحمیل نظراتش می تواند به رنجش شدید کارکنان و مقاومت آنان در برابر دستورات صادره منجر گردد(16). نادیده گرفتن شان یک مدیر و بی مقدار کردن او توسط مدیر ارشد، به اقتدار و جرات مدیر میانی لطمه می زند و بر روحیه و انگیزه او و اطرافیانش آسیب های جدی وارد خواهد کرد(17). اگر مدیر ارشد اجرایی با استفاده از اختیارات عالیه خود، دستورات و تصمیماتی را بر سازمان تحمیل نماید، روند پیشرفت آن را کند می سازد، انرژی و رمق سازمان را می گیرد و نهایتا قدرت واقعی خود را نیز از دست می دهد(18).
مدیران شایسته، از طریق گزینش صحیح افراد و سازماندهی آنان در قالب گروه های مدیریت (19)و واگذاری اختیارات و مسوولیت های مناسب و کافی به آنان، وظیفه دشوار و سترک اداره بهینه سازمان را با کمک و مشارکت فعال این گروه ها انجام می دهند(20).
مدیران ارشد اجرایی، با مساعی خود برای صدور پیام های گویا، ساده، شفاف و سازگار با واقعیت های موجود، بر چالش دشوار برقراری ارتباط با آحاد کارکنان سازمان(21)، فائق می شوند.
مدیران ارشد اجرایی، که بی همتا بودن قدرت خود را در توسعه قدرت همراهان خویش می بینند(22)، به کمک طراحی، تدوین و ترویج یک راهبرد شفاف و همه فهم(23) و ایجاد ساختارها و فرآیندهای دقیق و نهادینه ساختن آن ها(24)، به نقش آفرینی غیرمستقیم در کالبد سازمان همت می گمارند. آنان به خوبی می دانند که موفقیت، نهایتا به توانایی مدیر در برانگیختن مشارکت داوطلبانه و مشاتاقانه و نه اطاعت کورکورانه کارکنان، بستگی دارد (25).
مدیران ارشد، نیک می دانند که مقبولیت و مشروعیت آنان در سازمان، در گرو مقبولیت دورنمای ترسیم شده برای کارکنان و نیز سازگاری و هم خوانی اقدامات مدیران با ارزش های بیان شده آنان، خواهد بود.
یا تدبیرهای نو بیاموز یا بساطات را بر چین.
نگاه کلی
کتاب حاضر نوشته وارن بِینس، استاد صاحبنظر و مشهور در زمینه رهبری است که تجربیات چهل ساله خود را در اختیار خوانندگان گذاشته است. نویسنده کتاب، استاد ممتاز رشته مدیریت بازرگانی و اولین رییس هیات مدیره مؤسسه رهبری در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است. وی در دانشکده مدیریت اسلون، دردانشگاه هاروارد، دانشگاه بوستون تدریس کرده و قائم مقام اجرایی دانشگاه دولتی نیویورک در بوفالو و رییس دانشگاه سین سیناتی بوده است. بنیس در شهرسانتامونیکای ایالت کالیفرنیا زندگی میکند.
نویسندة کتاب، نمونه زنده رهبران نمونه است، سالمندی مجرب و کاردان که با میل خویش و یاری بخت، بسیاری از تدبیرهای نو را آموخته است. او معتقد است که حتی در دوره سالمندی، انسان از ایدههای نو فارغ نیست، بازنشستگی معنا ندارد.
بنیس علاوه بر این که یکی از مدیران نسل جنگ جهانی دوم است، شخصا بسیاری از رهبران هم عصر خود را میشناسد. او تنها با یک نسل پیوند ندارد، بلکه سه نسل را در کتاب حاضر پیوند میدهد.
کتاب "مدیران کهنه کار، زمانهای نو" علاوه بر دارا بودن چند مقدمه، در سه بخش کلی، مجموعا بیست و شش تدبیر مختلف را به خواننده معرفی میکند. به عبارتی به اعتقاد نویسنده، درخواستهای انسانها را از رهبر میتوان در سه بخش کتاب به این شرح نشان داد:
بخش اول: احساس مقصد نهایی و معنا
وظیفه رهبران نشان دادن مقصد نهایی است. با نشان دادن این مقصد، مناسبات انسانی اصیل فرصت شکوفایی پیدا میکنند، خوشبینی رواج مییابد، حس اعتماد بهنفس پیدا میشود و خلاصه افراد آینده را خوش میبینند.
بخش دوم: احساس تعلق، عضویت در جامعه، تیم یا گروه
انسانها تنهایی را دوست ندارند، بلکه میخواهند دیگران برای آن ها ارزش قائل شوند و فکر کنند که عضو گروه مهم یا تیمی پویا هستند.
بخش سوم: احساس قدرت، سهم داشتن، پیوند و اتحاد
رهبران باید امکان مشارکت و سهم داشتن را برای دیگران فراهم سازند و مطمئن شوند، وحدت افراد با یک دیگر نیرو افزاست. با خواندن و آموختن تدبیرهای نو در دادوستدهای جدید، راههای ناشناخته پیدا خواهد شد.
پیش گفتار نویسنده :
در دنیای پیچیده امروزه انسانها به خصوص مدیران ارشد و اجرایی باید یاد بگیرند که چطور به جای تکیه انحصاری به تکتیراندازان و تک روها، در گروههای ممتاز و ائتلافهای خلاق کار کنند.برای بسیاری از رهبران، حقیقت مطلب این است که:
یا تدبیرهای نو بیاموز یا بساطات را بر چین.
وقتی که رهبران درجا میزنند، اغلب به خودکامگی و خودخواهی دچار میشوند. آن ها ضمن احساس پوچی و سرخوردگی دنبال "رهبر راستین" میگردند.
نویسنده معتقد است که بیشتر ما نخستین درسهای رهبری را چه خوب و چه بد، در دوران کودکی میآموزیم. او که طی بیست سال گذشته بیشتر وقت خود را صرف تماس نزدیک با رهبران کرده است میگوید: بسیاری از مدیران با تجربه، ظرفیت شگفتآوری در بازپروری خود دارند، مهارتهای نو میآموزند و در تدبیرهای نو استاد میشوند.
بیشتر سازمانها برای سنجش ظرفیت مدیریت افراد از نوعی سنجه (ابزار سنجش) استفاده میکنند. گاه این سنجه از نوع نرم، نانوشته و بسیار ذهنی و حتی به شدت سیاسی است. سنجههای سخت یا ملموس در تعیین این که آیا افراد میتوانند بالا بروند یا درجا خواهند زد یا به کلی از میدان خارج میشوند، شامل این 7 مورد است:
1- شایستگیهای فنی.
2- مهارتهای فردی.
3- مهارتهای تجسمی.
4- توانایی پی گیری و ثبت نتایج.
5- داشتن شم و ذائقه شناسایی افراد.
6- قدرت قضاوت.
7- منش (شخص به راستی چه جور موجودی است؟).
نویسنده این نوع سنجهها را ضریب تندرستی میداند.
بخش 1ـ تدبیرهای نو در دنیای جدید کسبوکار
کسب و کار جدید مبتنی است برچشم انداز آینده، معنی و مقصد نهایی و اعتماد. به تدبیرهای این بخش اغلب عنوان "بعد نرم" مدیریت را دادهاند، اما بنابر تجربه نویسنده، رهبران درستکرداری که این تدبیرها را به کار میبندند، همه صفتی دارند جز نرمی. ممکن است خوش قلب باشند، اما در پی گیری آرمانهای خود بسیار مصمم و یک دندهاند.
تدبیر اول ـ به ندای درون خود گوش دهید
رهبران بسیاری را دیدهام که به هیچ وجه نمیتوان آنان را با جاذبه نامید. اما رفتار آن ها بهگونهای بوده است که توانستهاند به مقدار زیاد در همکاران خود حس اعتماد برانگیزند و به سبب داشتن همین توانایی در کشاندن افراد به سوی خویش، توانستهاند اصول و آرمانهای خود را پیش ببرند. این ها زنان و مردانی هستند که با قلب خود کار میکنند و فقط به مغز خویش متکی نیستند. این گروه از رهبران با تصویرپردازی، نماد آفرینی، انگ و نشانه و افکندن طرحی نو دمسازند.
نویسنده ضمن ابراز حیرت از این که چرا برخی مدیران ارشد، خود را نامبروان میدانند، خواستار برنامهای برای تربیت جانشین از سوی آن هاست.
بنیس با این اندیشه که با فکر بازنشستگی مخالف است معتقد است که میتوان از کهنه مدیران با شیوههایی بهتر و نوتر بهره برد. او اعتقاد دارد که انسانها باید هر 5 تا 7 سال یک بار کارشان را عوض کنند. زیرا این دگرگونی سبب میشود که انسان همواره تدبیرهای نوتر و حتی پیشههای جدیدتر را بیاموزد. نویسنده بر چهار شایستگی در رهبران تأکید دارد:
1- توجه به چشمانداز آینده، یعنی ایجاد پلی بین کارکنان و آینده.
2- معنابخشی به چشمانداز آینده به کمک ارتباط.
3- اعتماد آفرینی، یعنی فراهم ساختن اسباب روان شدن کار سازمان.
4- جستجو برای خودآگاهی و عزت نفس.همین شایستگیها باید در پیروان نیز باشد.
از دیدگاه نویسنده کتاب، رهبری یعنی منش، منشها نیز با هم تفاوتهای ظریف دارند. در هنگام کار با مدیران باید براهمیت منش (اصول اخلاقی) پافشاری کرد.
رهبری سه پایه دارد:
- بلندپروازی یا نیروی دانش.
- شایستگی یا مهارت.
- صداقت یا بافت اخلاقی.
نیاز به "مدیریت ارزش مدار" نیازی تازه نیست. رهبران باید جهتیاب اخلاقی داشته باشند و آرمان را با ارزشها پیوند دهند. معنای رهبری چیزی فراتر از افزودن برثروت سهامداران است.
موقعیت آفرینی
وقتی کسی فرمانبر ندای درونی خود باشد، فقط به موقعیتها واکنش نشان نمیدهد، بلکه موقعیتآفرینی میکند. رهبران بزرگ موقعیتآفریناند. اگر انسان بهترین آرمان را داشته باشد، ولی از ایجاد اعتماد ناتوان باشد، آن آرمان بیهوده است. البته منظور فقط اعتماد خشک و خالی نیست، منظور متصل شدن و پیوند یافتن با قلب و جان انسانهاست. امروز هم مثل همیشه چالشِ اعتمادآفرینی و نگه داشت آن وجود دارد. اگر رهبران اعتمادآفرین نباشند، آنگاه مشارکت و توانافزایی به میراث شوم کابوس شهر هرت بدل خواهد شد.
تدبیر دوم ـ کار را با نشان دادن مقصد نهایی آغاز کنید
انسانها نیازمند هدفهای بامعنا هستند. هدف از زندگانی معین است. اگر هدف نهایی یا مشترک باشد به همه چیز خواهیم رسید. اگر برای رسیدن به هدف نهایی، هم سویی و هماهنگی نباشد، سازمان به دردسر میافتد، زیرا نقطه مقابل هدفمندی، سرگردانی است. هدف نهایی باید با معنا و پرطنین باشد.
همواره مدافع سرسخت ارزشهای اخلاقی باشید. داشتن هدف نهایی و دیدگاه درست و محکم، چرخ امور سازمان را میچرخاند. هدف، واژه کوتاهی است که سه بعد عمده دارد:
شور و دلبستگی- چشم انداز و معنا.
هیچ بزرگی از صفت شور و دلبستگی تهی نیست. وقتی به حرفهای بسیاری از رهبران گوش فرامیدهیم، شور و دلبستگی آن ها را حس میکنیم.
مایکل ایسنر (M. Eisner) میگوید:
«ما باید آغوش خود را به روی هر ایده جدید، از هر منبعی که باشد، بگشاییم و محیطی ایجاد کنیم که افراد از خطا کردن نترسند و گرنه هرگز ایدههای درخشان به سوی ما نمیآیند.»
حال اگر چشمانداز داشته باشید صاحب بینش، شناخت و دوراندیشی میشوید. به زبان دیگر، گذشته، حال و آینده را درک میکنید. اگر بتوانیم از روند امور به سرعت آگاه شویم و این روند را به بهترین وجه تفسیر کنیم و بفهمیم که دنیا اکنون در چه وضعی قرار دارد، آنگاه در میدان رقابت کامیاب خواهیم شد.
به گفته گوئیزتا (Goizueta)، رییس پیشین کوکاکولا:
«اگر کمان کنید که میتوانید در ده سال آینده، شرکت خود را طوری اداره کنید که در ده سال گذشته کردهاید، عقل و باور درستی ندارید. برای توفیق در دهه آینده باید وضع موجود را درهم بریزید.» برهمین اساس اگر فهرست ده ساله 500 شرکت برتر مجله فورچون را بررسی کنید، متوجه میشوید به طور میانگین 40 درصد شرکتها نتوانستهاند موقعیت سابق خود را حفظ کنند.
در مورد معنا میتوان به این گفته رابرت هس (R. Haas) مدیرعامل نمونه لٍوی اشتراس (Levi Strauss) اشاره کرد:
آشکارترین تفاوت بنگاه آینده با همتای کنونی آن در فرآوردههایی که میسازند یا در تجهیزاتی که به کار میبرند نیست. تفاوت آن ها در این است که کدام یک از آن ها کار میکند، چرا کار میکند و کار برای آن چه معنای دارد.
به اعتقاد نویسنده، معنا یعنی اطلاعاتی که وقف هدف نهایی میشود. مایکل ایسنر میگوید:
معنا وقتی حاصل میشود و انسان وقتی به بهترین شکل کوشش میکند که از پذیرش مخاطرات نترسد، از تحمل انتقاد نهراسد و از شرمندگی و حتی از شکست هم بیم نداشته باشد.
تدبیر سوم ـ در رهبری از صدا و تصویر مدد بگیرید
تفاوت رهبری به کمک صدا و تصویر با رهبری از موضع منصب و قدرت چیست؟ نکته اصلی در رهبری زبانی، اعتماد است. اعتماد علاوه بر این که سبب جلب حمایت کارکنان میشود، آن ها را پشت سر رهبر نگاه میدارد. رهبری زبانی شرط لازم برای رهبری در هر موقعیت است.
خداوند حسابگر، حسابدان، حسابساز، حسابرس و ...
الهی عاملنا به فضلک و لا تعاملنا به عدلک
ای برترین حسابرس، حساب ما را با فضل و کرمت رسیدگی کن، نه با عدلت
نیایش حسابرسان
به نام خدای حسابگر، حسابدان، حسابساز، حسابرس، و حسابدار زمین و آسمان و هر آن چه در اوست.
هم او که افتتاحیه و اختتامیه همه حساب ها و کتاب هاست.
ترازش همیشه موزون است و موجودیهایش همیشه در فزون.
مطالبات مشکوک الوصولی ندارد، چرا که کسی را از قدرت لایزال او گریز نیست.
استهلاک انباشته محاسبه نمیکند، گویا که در حوزه حسابداری او چیزی بی ارزش نمیشود.
به کسی مالیات نمیدهد و از کسی به ناحق چیزی نمیگیرد.
نه سهامی است و نه تضامنی، هیچ شراکتی با کسی ندارد، تک مالکی است و بی رقیب.
هیچ تلفیق و ادغام و ترکیبی در حوزه شخصیتش تعریف شدنی نیست.
حسابداری تورمی ندارد، چرا که در نظرش ارزش ها تغییر ناپذیرند.
حسابداریش آن قدر خالص است که دوره مالی در آن تعریف ناشدنی و واحد پولی در آن بی معناست.
شخصیتش حوزه محدودی ندارد و ازل و ابد را در بر میگیرد.
تداومش یک فرضیه نیست یک فرض و حقیقتی محض است.
مدیریتش حسابداری است و حسابداریش مدیریت، که بر مدار عدالت است و به مثقال و ذره هم میرسد و چیزی در آن از قلم نمیافتد.
فضل و بخشش اوست که بر مدار اهمیت میچرخد و سرمایه بندگان امیدوار اوست.
و همان است که رهایی بخش آنان از حساب و کتابش خواهد بود، آن جا که مستجاب میگرداند دعای برترین انسان ها را در حق همه عالم ...
عیب کار ما کجاست؟
عیب کار این جاست که من '' آن چه هستم '' را با '' آن چه باید باشم '' اشتباه می کنم
خیال می کنم آن چه باید باشم هستم، در حالی که آن چه هستم نباید باشم
لحظات بحرانی در زندگی مشترک
همه انسان ها تمایل دارند پس از ازدواج و تشکیل خانواده، لحظات بسیار خوب و خوشی را در کنار همسرشان داشته باشند. البته این هدفی مطلوب است. اما آنچه حائز اهمیت است این که همواره توجه داشته باشید که زندگی مشترک 2 نفر که از 2 جنس با 2 روحیه، خانواده، فرهنگ و... متفاوت هستند همواره هم با آرامش و بدون مشکل نخواهد بود.
آنچه اهمیت دارد این است که هر یک از زوجین از نقش، مسوولیت ها و تعهدات خود در زندگی مشترک بخوبی آگاه باشد و هنگام بروز مشکل یا رنجش نیز درصدد حل مشکل باشند نه پاک کردن صورت مساله، زیرا در غیر این صورت تا مدتی در ظاهر آرامش حکمفرما خواهد بود ، اما پس از مدتی شدت مسائل و رنجش های سرکوب شده با فشار هر چه بیشتر بیرون خواهد زد و قدرت ویرانگری خواهد داشت.
در مواردی که مسأله ای در زندگی پیش می آید ، بهترین کار این است که زوجین با مراجعه به یک مشاور متخصص و کارآزموده، برای رفع هرچه سریع تر آن بکوشند می شوند و در این مورد نیز نتیجه مطلوب تر در صورتی حاصل می شود که هر دو به مشاور مراجعه کنند. اما در شرایطی که زوجین احساس کنند خود بخوبی از عهده حل مسائل بر می آیند نیز بهتر است نکاتی را مد نظر داشته باشند تا بهتر بر مشکلات غلبه کنند.
پیش از هر چیز بهتر است در یک محیط آرام که بد نیست گاهی اوقات در یک محیط آرام خارج از منزل باشد ، شروع به گفتگو و تبادل نظر کنید.
نخست باید ماهیت مشکل مشخص شود. از عقاید یکدیگر آگاه شوید تا بتوانید اهدافی را برای خود تعیین کنید.برای رسیدن به یک توافق دو جانبه باید از درک طرف مقابل نسبت به موضوع آگاه شوید و این هم میسر نخواهد شد مگر این که درباره آن صحبت کنید.
در گفتگوها از درد، رنج، نگرانی و حتی خشم های خود با رعایت احترام و آرامش صحبت کنید.باید روند گفتگو به صورتی باشد که طرفین احساس نکنند مورد قضاوت واقع می شود و پس از گفتگو از صحبت هایشان علیه خودشان استفاده می شود.
به یاد داشته باشید که ادامه یک رابطه مهم و حساس مانند رابطه زناشویی نیاز به مراقبت و توجه زیاد دارد و صرفاً با انتخاب درست همسر خوشبختی تا آخر عمر در قلب ما احساس نخواهد شد.
در گفتگوها احترام به عقاید یکدیگر و حساسیت نسبت به احساسات طرفین در ایجاد محیطی آزاد برای بیان صادقانه عقاید و نظرات الزامی است.
برای حل نهایی مشکلات باید هر دو طرف در یافتن یک راه حل مناسب انگیزه کمک به یکدیگر را داشته باشند وگرنه فقط مطرح کردن مسائل و مشکلات گذشته و نمک روی زخم طرف مقابل پاشیدن مشکلی را برطرف نمی کند.
شما در هر سنی که باشید بی نیاز از آموختن نخواهید بود. بنابراین آموختن مهارت های ارتباطی جدید و موثر در رسیدن به هماهنگی، رضایت و نهایتا آرامش نقش قابل توجهی ایفا می کند.
به آنچه موجب نارضایتی شده دقت کنید تا بهتر بتوانید مطمئن باشید که برای دوام و بقای یک رابطه مشترک عشق کافی نیست.
وقتی یکدیگر را دوست دارید اما نقش یکدیگر را نادیده می گیرید، به مسوولیت ها و تعهدات خود در رابطه نمی اندیشید، تصمیمات یکجانبه و بدون مشورت با همسر می گیرید، بدانید که رابطه سالم و خوشحال کننده ای نخواهید داشت و در نتیجه احساس رضایت و خوشبختی نخواهید کرد.
شکست روابط در بسیاری موارد به دلیل ناامیدی از یکدیگر است. پس بدانید که تمام افراد حتی سرسخت ترین آنها نیز از نظر رفتاری دارای دو روی سکه هستند و قابلیت های قابل تحسینی برای خوب بودن دارند ، اما در صورتی که احساس آزادی و آرامش کنند نه این که زیر ذره بین هستند و برای تمام حرکات و رفتارشان باید پاسخگو باشند. پس با تنگ کردن عرصه بر طرف مقابل، هرگز نتیجه نمی گیرید.
یکی دیگر از مسائل مهم این است که همان طور که هر دو نفر به نوعی در مشکلات احساس می کنند ، قربانی رفتار طرف مقابل بوده اند به نوعی نیز در حق طرف مقابل ظلم کرده اند. در بسیاری از شرایط با توجه به این که ما در سطح متفاوتی از امیال، عواطف، احساسات و انتظارات نسبت به همسرمان هستیم ، نباید توقع داشته باشیم که او هم در سطح احساسی ما رفتار کند. در غیر این صورت موجب بروز مشکلات مضاعف و تشدید بحران در خانواده می شویم.
البته انتظار توجه و محبت معقول از طرف همسر امری طبیعی و بدیهی است، اما میزان آن بسته به وجود هر فرد است. بهتر است طرف مقابل را همان طور که هست بپذیریم و مرتب در پی تغییر وی نباشم.
ممکن است برخی افراد ذاتا برونگرا بوده و تمایل به ابراز تمامی احساسات کنند، اما در مقابل برخی افراد درونگرا سعی کنند با رفتار و کارهایشان برخی مسائل اعم از علاقه یا ناراحتی را نشان دهند و علت رفتار آنها این نیست که مطابق میل همسرشان نباشند یا حتی او را برنجانند.
از طرفی باید توجه داشت که انتظارات و توقعات ما از همسرمان معلول تلقین عوامل و اشخاص دیگر نباشد. زیرا طرف مقابل بسرعت این موضوع را درک خواهد کرد و احساس می کند تحت فشار روحی است. پس رفتاری به مراتب نامطلوب تر انجام داده و مرتب در لاک دفاعی فرو می رود و اکثر رفتارهای بی منظور شما را نیز به قصد خاصی تلقی می کند.
یکی دیگر از موضوعات مهم در حل مسائل این است که همواره به دنبال غلبه و پیروزی بر همسرتان نباشید. زیرا اگر در ظاهر نیز این طور باشد در واقع شما برنده نیستید بلکه در حقیقت هر دو شکست خورده و روابط به سردی می گراید و خدشه دار می شود.
در مقابل برای این که طرف مقابل تمایل به امتیاز دادن قلبی به شما شود ، سعی در خوشحال کردن یکدیگر داشته باشید تا شانس موفقیت هر دو افزایش یابد. زیرا حالا من و تو معنی ندارد بلکه « ما »مساله اصلی خانواده است.
پیرزنی 91 ساله بعد از یک زندگی شرافتمندانه چشم از جهان فرو بست. وقتی خدا را ملاقات کرد از خدا چیزهایی پرسید که همواره دانستن آن ها باعث آزارش شده بود.
مگر غیر از این است که تو خالق بشر هستی؟
مگر غیر این است که همه را یک سان و برابر آفریدی؟
پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟
خدا جواب داد هر انسانی که وارد زندگی تان می شود درسی را به شما می آموزد و با این درس هاست که چیزهای مختلفی از زندگی، مردم و ارتباطات اجتماعی فرا می گیرید پیرزن کاملا گیچ شده بود پس، شروع به شکافتن مساله نمود.
وقتی شخصی به تو دروغ می گوید به تو می آموزد که حقیقت همیشه آن گونه نیست که وانمود می کنند پس تو می فهمی که صداقت همیشه آشکار نیست. اگر می خواهی از درون قلب هایشان مطلع شوی باید نقاب هایی را که زده اند کنار بزنی و ماسک خودت را هم برداری و اجازه دهی تا مردم خود واقعی تو را ببینند.
وقتی کسی از تو چیزی را می دزدد به تو می آموزد که هیچ چیز همیشگی نیست و این که همیشه قدر داشته هایت را بدان و از آن ها نهایت استفاده را ببر، چرا که ممکن است روزی آن ها را از دست بدهی. حتی اگر این داشتنی ها ، یک دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص زندگیت باشد. چرا که فقط امروز آن ها در کنار تو هستند و باید قدر آن ها را بدانی.
وقتی کسی به زندگیت لطمه و خسارتی وارد می کند، به تو می فهماند که پیمان های انسانی ترد و شکننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین کار ممکن است که می توانی انجام دهی.
وقتی کسی تو را تحقیر کرد به تو می آموزد که هیچ دو نفری مثل هم نیستند. اگر با مردمی مواجه شده که با تو فرق داشتند، از ظاهر و عمل آن ها در موردشان قضاوت نکن. به کنه و اصل آن ها رخنه کن و آن گاه از قلبت نظر سنجی کن.
وقتی کسی قلب تو را شکست به تو می آموزد که دوست داشتن همیشه این معنی را نمی دهد که شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با این وجود به عشق پشت نکن چون وقتی شخص مناسبت را یافتی آرامش و لذتی را که او همراه خود می آورد تمام سختی های گذشته ات را مبدل به نیک فرجامی خواهد کرد.
وقتی کسی با تو دشمنی کرد به تو می آموزد که هر کسی ممکن است اشتباه کند در این لحظه بهترین کاری که می توانی انجام دهی این است که آن شخص را بدون هیچ ریا و خودنمایی عفو کنی، بخشیدن کسانی که باعث آزار شما می شوند مشکل ترین کاری است که می توان انجام داد.
وقتی کسی را که دوست داشتی به تو خیانت می کند به تو می آموزد تا مقاوم بودن در برابر وسوسه ها بزرگترین معضل بشر است. در برابر وسوسه ها مقاوم باشید که اگر به این مهم عمل نمایید پاداشتان را می گیرید.
وقتی کسی تو را فریب می دهد به تو می آموزد که حرص و آز، ریشه در بدبختی دارد. از ته دل آرزو کن تا رویاهایت به واقعیت بپیوندد این اصلا مهم نیست که خواسته هایت چقدر بزرگ باشند. به موفقیت هایت بیندیش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فکری بر اهدافت پیروز گردد. فکرهای منفی را در تله مثبت اندیشی نابود کن.
وقتی کسی تو را مسخره می کند به تو می آموزد که هیچ شخصی کامل نیست. مردم را با شایستگی هایی که دارند بپذیر و کم و کاستی هایشان را تحمل کن. هرگز شخصی را بخاطر عیوبی که قادر به کنترل آن نیست از خود طرد مکن.
پیرزن که تا این لحظه محو صحبت های خدا بود، نگران این مساله شد که هیچ درسی توسط انسان های خوب به بشر داده نمی شود؟
خدا گفت ظرفیت بشر برای دوست داشتن، بزرگ ترین هدیه من به بشر است هر عملی که از عشق سر می زند به تو درسی می آموزد.
وقتی کسی به تو عشق می ورزد به تو می آموزد که عشق، مهربانی، فروتنی، صداقت، حسن نیت و بخشش می تواند هر نوع شر و بدی را خنثی نمایند. در برابر هر عمل خیر، عمل شری نیز وجود دارد. این تنها بشر است که اختیار و کنترل و برقراری و توازن بین اعمال نیک و بد را دارد.
وقتی در زندگی کسی وارد می شوید ببینید می خواهید چه درسی به او بدهید:
دوست دارید معلم عشق باشید یا بدی؟
و وقتی با زندگی دنیوی وداع گفتید برای من نیکی به ارمغان می آورید یا شرو بدی؟
برای خود راحتی بیشتر فراهم می سازید یا درد وعذابی سخت؟
شادی بیشتر یا غم بیشتر؟...
عشق و عاشقی بیش از پیوند دل ها و تصمیمات مبتنی بر احساس و علائق عاطفی، به یک تفکر، بینش و پایگاه عقلی مستدل و مستحکم نیازمند است. آنان که راه عقل و عشق را از هم جدا می دانند عشق را با احساسات زودگذر و عقل را با محاسبات منفعت جویانه و کوتاه بینانه مادی اشتباه گرفته اند. اگر در اشعار و کتب شعرا، عرفا و علمای ملی و دینی ما نیز از عقل به عنوان پدیده ای مخالف عشق یاد شده است منظور همان عقل حسابگر کوتاه بین است. با این نگرش، نیاز و ناز معشوق و عاشق در هم پیوند می خورد و رفتارهای این دو، رنگی واحد به خود می گیرد. در این نگرش ، کینه و حسد جای خود را به محبت و ایثار و همدلی می دهد. بر خلاف نگرش سطحی نگر در این دیدگاه، دیگر جایی برای عشوه های دروغین و تفاوت میان حرف دل و زبان باقی نمی ماند. دیگر قرار نیست حرفی که از چشم ها خوانده می شود با حرفی که بر زبان ها رانده می شود مغایر باشد و این هیچ چیز نیست مگر صفا و یکرنگی. در این دیدگاه خریدار و فروشنده یکی هستند و هم سطح و مرتبه. خریدار به نیاز خود پی فروشنده است و فروشنده به نازش در به در خریدار. عاشق و معشوق یکی هستند و طالب و مطلوب یکی. هر یک در قامت دلفریب دیگری معنا پیدا می کنند و در آئینه صداقت چشم های هم به تماشای یکدیگر نشسته اند و چه زیباست چنین عشق و وصالی فرخنده.
آموخته های من
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند .
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد، بلکه چیزی است که خود می سازد .
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم، بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است .
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آن چه لازم است، آن چه را نیز که میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست، بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است .
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آن که گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.
خداوند مایل نیست مکافات کند. خداوند مایل است تو را به پیش براند. راهی که می پیمایی، مسیر تکامل است،
نه بن بست جهنم. هدف آگاهی است، نه مکافات.
پیر شدن همان چیزی است که هر چارپایی به آن قادر است.
بالیدن است که امتیاز ویژه انسان است.
انگشت شمارند آنان که بر این امتیاز آگاهند.
در زندگی، بالیدن به معنای بالیدن در ژرفای خود است.
بله، ریشههای تو در همان جایند.
ماه های تولد و شغل مناسب
آیا میدانید چه شغلی برای شما مناسب تر است و چه کارهایی را میتوانید
بهتر از سایرین انجام دهید؟
فروردین
متولدین این ماه دوست دارند زندگی، کار، تفریحو...همه چیز خود را متنوع و مهیج کنند. از آنجا که عاشق تنوع و هیجان هستند، برایکارهایی مثل تبلیغات، رسانههای گروهی، طراحی مُد و معماری مناسب هستند. متولدین فروردین در کارهایی که نیازمند خلاقیت است بسیار موفق خواهند بود
اردیبهشت
متولدین این ماه دریای صبر و بردباری هستند. فقط کافی است منابع وفرجه کاری را به آنها بدهید تا سر موقع کار را به خوبی برایتان انجام دهند و اصلاً هم برایشان مهم نیست که آن کار چقدر خسته کننده و ملالت آور بوده. این افراد بانکدارها،دانشمندها، حسابدارها و معلمهای خوبی خواهند شد، چون اینکارها نیازمند صبر و استقامت است
خرداد
متولدین این ماه منبع انرژی هستند و از صبر کردن هم خسته نمیشوند (مثل متولدین ماه اردیبهشت ). از اینرو نیازمند حرفههایی هستند که در آن فرد باید روی پای خود بایستد. آنها مکتشفین، مترجمین و هتلدارهای خوبی میشوند چون این کارها مستلزم انرژی و نیروی فراوان است. این افراد حتی اگر 5 سال هم از شروع کار یک پروژه بگذرد، انرژی خود را از دست نمیدهند
تیر
متولدین این ماه شنوندگان بسیار خوب و برای درد و دل فوقالعاده هستند.این افراد طبیعتاً برای شغلهایی که نیازمند ارائه پند و اندرز است مثل مشاوره، حقوق،روانشناسی، روانپزشکی و تدریس بسیار مناسب هستند. اینها افرادی احساساتی هستند، به همین دلیل نسبت به احساسات دیگران نیز حساس میباشند و هر کاری از دستشان برمیآید برای رفع درد و رنج دیگران انجام میدهند
مرداد
بشاشیت و جمع گرایی بیش از حد و توانایی متولدین این ماه برای القای زندگی و حیات حتی در کسل کنندهترین موقعیتها، باعث میشود بتوانند رهبران فوقالعادهای شوند. این افراد همچنین در شغلهایی که در آن نیاز به تحرک، انگیزش و خلاقیت زیاد است هم موفق خواهند شد. رسانههای گروهی، تدریس، هنر و تبلیغات از جمله کارهایی است که به خوبی از عهده آن برمیآیند. آنها همچنین میتوانند رئیس جمهور، مدیر و رئیس و یراستارهای فوقالعادهای شوند
شهریور
تکیه کلام متولدین این ماه "تجزیه و تحلیل کن!" است. با توجه به همین علامت کارهایی به آنها داده شود تا بتوانند این نیاز درونی خود را برای تحقیق و تحلیل ارضاء کنند. تحقیقات، اکتشاف، آزمایشات و تحقیقات پزشکی بهترین شغلهای مناسب برای آنهاست
مهر
این افسونگران خوش زبان در زمینههایی قابلیت دارند که بتوانند از این سرمایه خدایی خود استفاده کنند. متولدین این ماه بهترین سیاستمداران، مشاوران تحصیلی و آموزشی، دلالان و مشاوران خواهند بود. آنها افرادی منصف و بااخلاق هستند و در شغلهایی که نیازمند قضاوت و انصاف است نیز بسیار موفق خواهند شد
آبان
متولدین این ماه افرادی بسیار فردگرا هستند. آنها دوست دارند به سبک و مرام خود کار کنند و کسی در کار آنها دخالت نکند. به طور خلاصه بگویم، از رئیس و آقا بالا سر داشتن متنفرند. آنها میتوانند موسسان شرکت، تاجران، مدیران و مشاوران خوبی باشند
آذر
متولدین این ماه عاشق مسافرت و دوستیابی هستند و بسیار خوش صحبت هستند. به خاطر همین خصوصیات و ویژگیها میتوانند در کارهایی مثل فروشندگی موفق شوند. آنها همچنین برنامهریزان و بازاریابان موفقی خواهند بود. در هر کاری که با مشتری و ارباب رجوع سروکار داشته باشد، آنها موفق خواهند بود
دی
متولدین این ماه اشتیاق چندانی برای انجام کارهای بزرگ ندارند و دوست دارند به حال خود باشند. آنها با اشیاء و لوازم بیجان رابطه بهتری برقرار میکنند تا آدمها!شغلهای مورد علاقه آنها کارهای نرم افزاری کامپیوتر و مهندسی فناوری اطلاعات است. آنها مکانیکها و تعمیرکارهای خوبی خواهند شد
بهمن
متولدین این ماه افرادی ترقی خواه، پیشرو و آینده نگر هستند. بهتر است آنها در قسمت برنامهریزی و سرپرستی شرکت به کار گمارده شوند. علاوه بر اینها، آنها ستاره شناسان، فالبینان و طالعبینان بسیار خوبی خواهند شد. بله، آنها بیش از سایر مردم میتوانند آینده نگری کنند
اسفند
متولدین این ماه دنبالهروهای بسیار خوبی هستند. آنها میتوانند با کمک گرفتن و پیروی از کتاب راهنما، دشوارترین کارها را هم انجام دهند. آنها نایب رئیس جمهور، نایب وزیر و نایب رئیس و معاونان خوبی خواهند شد
محیط کار متعالی
v هیچ چیز سریع تر از یک ایده نو در یک ذهن بسته از بین نمی رود.
v ذهن انسان یک چتر نجات است فقط وقتی کار می کند که باز باشد.
v دانستن بعضی پرسش ها بهتر از دانستن تمام جواب هاست.
v آن چه از پیمودن یک راه فرا می گیری، بسیار بیشتر از آن است که با مطالعه تمام نقشه های عالم می آموزی.
تعریف محیط کار متعالی
محیط متعالی برای کار جایی است که کارکنان به مدیریت سازمان اعتماد دارند و به کاری که انجام می دهند، افتخار می کنند و از رابطه با هم کاران خود لذت می برند. در واقع احساس کارکنان نسبت به محیط کار را می توان در سه جنبه زیر مورد توجه قرارداد و همین ابعاد، اساس تمایز بین محیط کار معمولی یا خوب و محیط کار متعالی یا ایده آل را تشکیل می دهد:
1- احساس فرد نسبت به مدیریت سازمان
2- احساس فرد نسبت به شغل خود
3- احساس فرد نسبت به هم کاران
در پژوهشی که از طریق مصاحبه با هزاران کارمند شاغل در صد شرکت برتر جهان انجام شد، مصاحبه شوندگان به بیان محیط مناسب برای کار کردن و ویژگی های سازمانی آن پرداختند. نتایج این پژوهش نشان داد که سیاست ها، برنامه های سازمان، وضعیت مالی یا ارزش سهام، هیچ کدام سازمان را به محیطی مناسب برای کار کردن تبدیل نمی کند، بلکه آن چه از سازمان یک محیط کاری ایده آل و مطلوب می سازد، وجود شرایط یا ویژگی های زیر است :
· کارکنان به روسا و مدیران خود اعتماد داشته باشند.
· کارکنان به کار و شغل خود افتخار کنند.
· کارکنان از کارکردن با همکارانشان لذت ببرند و آن را خوشایند بیابند.
به این ترتیب، مطالعات انجام گرفته در یکصد شرکت برتر نشان داد، تفاوت جو سازمانی متعالی و جو سازمانی خوب از پنج متغیر اعتبار، احترام، عدالت، افتخار و صمیمیت آشکار می گردد. سه متغیر اول بر روی هم بیانگر مفهوم اعتماد است.
اعتبار
این عامل بیانگر نگرش کارکنان درباره مدیریت است و سه بعد اساسی زیر را در بر می گیرد:
1- ارتباطات دو جانبه : ارتباطات غیر رسمی و دو جانبه، به این مفهوم که هم مدیریت با کارکنان و هم کارکنان با مدیریت به طور غیر رسمی ارتباط دارند.
2- قابلیت : توانایی مدیریت در هماهنگی منابع، احساس مسوولیت خلق و ارائه چشم اندازی روشن از فعالیت های سازمان و تنظیم مسیر دستیابی به آن. به عبارت دیگر عملکرد مدیریت به نوعی است که کارکنان به صلاحیت و شایستگی او اعتماد دارند.
3- صداقت : قابل اعتماد بودن، درستی و رفتار اخلاقی. مدیریت در طول زمان، در کنار ارتباطات دو جانبه و قابلیت مدیریتی، با رفتار صادقانه و پایبندی به اصول اخلاقی، کارکنان را به خود جلب می نماید.
احترام
این متغیر بیانگر میزان احترام سازمان، به نیازهای روحی و شخصی کارکنان است.
عوامل تعیین کننده این متغیر عبارتند از:
1- حمایت : قدردانی سازمان از کارکنان خود و ایجاد فرصت ها و تمهیداتی برای رشد و پرورش آنان.
2- تشریک مساعی : جویا شدن از نظرات و دیدگاه های کارکنان و در گیر نمون آنان در فعالیت های سازمان.
3- توجه : محترم شمردن علائق تک تک افراد، صرف نظر از نیازهای کاری و شغلی آن ها.
عدالت
عامل عدالت نیز با سه متغیر زیر تعریف می شود، که جملگی به نحوه برخورد عادلانه سازمان با اقشار مختلف و پرهیز از تبعیض دلالت دارند:
1- برابری : پرداخت حقوق و مزایای مناسب و عادلانه و نیز نگاه یکسان به عموم کارکنان به عنوان عضوی از سازمان.
2- بی طرفی : بی طرفی در تصمیم های مربو ط به گزینش و ارتقای کارکنان.
3- عدم تبعیض : اجتناب از هر گونه تبعیض و اعطای حق استیناف به کارکنان : یعنی حق تجدید نظر خواهی در تصمیم ها.
افتخار
عامل افتخار به مفهوم احساس غرور یا مباهات کارکنان به شغل و دست آوردهای گروهی و سازمانی آنان مربوط است و به وسیله عوامل زیر تعریف می شود:
1- شغل فردی : شغل معنای خاصی برای شاغل داشته باشد و شاغل بتواند در انجام آن، خود را مطرح نماید و شایستگی های خود را آشکار کند.
2- دستاوردهای تیمی : کارکنان از موفقیت های گروهی و دستاوردهای کاری افراد در سایر واحدها احساس غرور نمایند و به خود ببالند.
3- انگاره سازمان (تصویر ذهنی کارکنان از سازمان ) : کارکنان با مباهات سازمان را به دیگران معرفی و به جایگاه سازمان خود در جامعه افتخار کنند.
صمیمیت
این عامل بیانگر احساس پذیرش و علاقه متقابل و نیز احساس عضویت در یک خانواده مشترک در وجود کارکنان است و می توان آن را با استفاده از سه عامل زیر تعیین نمود:
1- رفاقت : توانایی دوست داشتن یا دوست شدن با یک دیگر ، احساس محرم بودن با دیگران.
2- مراقبت و حمایت از دیگران : جو اجتماعی دوستانه و خوشایند در سازمان.
3- عضویت : احساس تعلق و وابستگی به سازمان، مانند احساس پیوند و یگانگی با اعضای خانواده یا تیم.
مزایای ناشی از جو سازمانی متعالی :
1- کاهش هزینه های جابجائی و ترک خدمت کارکنان.
2- کاهش مقاومت کارکنان در مقابل تغییر.
3- کاهش هزینه های مراقبت های بهداشتی.
4- افزایش سود آوری و وفاداری مشتریان.
منبع :
کتاب "مجموعه مقالات سی و پنجمین همایش بین المللی منابع انسانی؛ مرکز مدیریت اروپا ؛ ترجمه : علی محمد بابائی و بهزاد ابوالعلائی
|
|
اصولی که زنان باید در همسرداری رعایت کنند.
|
|
|
آرامش در محیط کار
|
|
|
رازهای صمیمیت بین همسران
|
از جمله رازهای موفقیت انسان های موفق، کوتاه بودن فاصله "اندیشه" تا "عمل" آن هاست.
Ram Charan عضو هیات پیشین هیات علمی دانشگاه هاروارد، مشاور بلندپایه مدیران ارشد بزرگ ترین و موفق ترین شرکت های صنعتی جهان، از جمله جنرال الکتریک، فورد و دپونت، و نویسنده و مولف مقالات گوناگون و کتب متعدد در باب مدیریت، با نگارش مقاله ای تحت عنوان فائق آمدن بر فرهنگ بلاتکلیفی در شماره 4 آوریل 2001 ماهنامه دانشگاه هاروارد که هشتادوچهارمین سال انتشار خود را می گذراند، رهبران سازمان ها و بنگاه های اقتصادی را این گونه مخاطب قرار داده است:
طی ربع قرنی که در کسوت اندرزگویی در خدمت مدیران ارشد سازمان های بزرگ بوده ام، بارها و بارها مشاهده کرده ام که سکوت گمراه کننده حضار از یک سو و فقدان جمع بندی مشخص و ناظر بر نقش هر یک از عوامل اجرایی در تحقق هدف های تعیین شده از سوی دیگر، اساسا زمینه ساز اخذ تصمیمات نادرست در جلسات بوده است. گسستگی ارتباطات، نبود پیوندهای لازم، خوف از سلسله مراتب و بیگانگی و بی اعتمادی به خصیصه بارز فرهنگ سازمانی تبدیل شده و حضور فعال، مشتاقانه و نقش آفرینی کسانی را که تحقق هدف های سازمانی در گرو کار آن ها بوده، کم رنگ و بی اثر ساخته است.
نخستین گام برای ایجاد، تحکیم و دوام پیوندها و ارتباطات در هر سازمان، گفت و گو است. با گفت و گو در حکم پایه اصلی کار در سازمان ها، مفروضات و انگاشت ها مورد چالش قرار می گیرند و صحت و سقم آن ها آشکار می شود، اطلاعات و یافته های افراد بین آنان رد و بدل می گردد، مخافت ها نهان نمی ماند و آن چه در درون سینه ها نهفته است، برون می آید. گفت و گو، یگانه ترفند و مهم ترین عامل افزایش و تقویت بهره وری و رشد کارکنان دانش پژوه سازمان ها است و به خوبی می تواند به آفرینش ایده های جدید و شتاب دادن به آهنگ انجام کارها کمک کند و یک مزیت رقاتبی به حساب آید کیفیت و فضای حاکم بر گفت و گو، بر چگونگی گردآوری و فرآوری اطلاعات، نحوه تصمیم گیری، تلقی و احساس افراد نسبت به یک دیگر و میزان حساسیت آنان در قبال نتایج حاصل از تصمیمات متخذه در سازمان، تاثیری تعیین کننده برجای می گذارد. آداب، آهنگ و محتوی گفت و گو، رفتار و باورهای کارکنان را شکل می دهد، و در یک کلام، به فرهنگ سازمانی، هویت می بخشد. گفت و گو در مقایسه با سایر راه کارها، از جمله نظام پاداش، تغییر ساختار و تدوین و ابلاغ هدف های سازمانی، به مراتب سریع تر و پایدارتر، درخدمت تعالی سازمان ها قرار می گیرد. گفت و گو، ثمربخشی، خلاقیت و روح ابتکار را در کارکنان ایجاد و تشویق می کند و بین ایده های ظاهرا بی ارتباط و منزوی از یک دیگر، همبستگی برقرار می سازد. گفت و گو، کینه را به مهر و محبت، بیگانگی را به یگانگی، یاس را به امید و بدی را به خوبی، و در یک کلام، ناکامی را به کامیابی تبدیل می نماید.
پالایش سیما و چهره سازمان ها از فرهنگ بلاتکلیفی، در گرو حضور رهبرانی است که با شفاف ساختن فراید تصمیم گیری و ابهام زدایی از نظام ارزش ها، صداقت و صراحت، صمیمت و مهربانی و بالاخره با قاطعیت و صلابت خود و بسیج تمامی عوامل موجود برای تحقق هدف های تعیین شده، فضایی آکنده از اعتماد و همدلی را در میان انسان ها به وجود می آورند.
کوسه ای را در مخزن زندگی تان بیندازید!
ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابراین برای غذا رسانی به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگ تر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند .
ماهی گیران هرچه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید .
اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی ها را دوست نداشتند .
برای حل این مسئله، شرکت های ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. آن ها ماهی ها را می گرفتند و آن ها را روی دریا منجمد می کردند.
فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی های مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابراین شرکت های ماهی گیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی ها را در مخازن آب نگه داری می کردند.
ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند . آن ها خسته و بی رمق، اما زنده بودند .
متأسفانه ژاپنی ها هنوز هم می توانستند تفاوت مزه را تشخیص دهند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند. باز هم ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. پس شرکت های ماهی گیری به گونه ای باید این مسئله را حل می کردند.
آن ها چطور می توانستند ماهی تازه بگیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهی گیری بودید چه پیشنهادی می دادید ؟
چطور ژاپنی ها ماهی ها را تازه نگه می دارند ؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهی گیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگه داری ماهی در قایق ها استفاده می کنند اما حالا آن ها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند .
کوسه چند تایی ماهی می خورد اما بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد می رسند . زیرا ماهی ها تلاش کرده اند .
توصیه :
· به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .
· از بازی لذت ببرید .
· اگر مشکلات و تلاش هایتان بیش از حد بزرگ و بی شمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
· عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید .
اگر به اهدافتان دست یافتید، اهداف بزرگ تری را برای خود تعیین کنید.
· زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را بر طرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید .
· پس از کسب موفقیت آرام نگیرید شما مهارت هایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوت هایی را در دنیا ایجاد کنید .
در مخزن زندگی تان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعا" چقدر می توانید دورتر بروید .
خلاصه ای از کتاب مدیریت از راه ارزش ها
Managing by Values
( MBV)
مدیریت از راه ارزش ها
کلیات
سازمانهای فردا باید در فضای "جهانی شده " رقابت کنند تا زنده بمانند. فضای جهانی کسب وکار یعنی مشتری، بازار، رقابت و فناوری جهانی. در نتیجه سازمانهایی که میخواهند زنده بمانند باید به جای اتکا به حمایتهای دولتی و تعرفهای، به تواناییها و قابلیت یادگیری خود تکیه کنند. به عبارت دیگر در شالوده نوین کسب و کار جهانی، تنها سازمانهای یادگیرنده زنده خواهند ماند.
اغلب نظریهپردازان و دست اندرکاران مقولههای سازمانهای یادگیرنده، یکی از ارکان چنین سازمانی را چشمانداز مشترک و ارزشهای مشترک تلقی کردهاند، هرچند کمتر توانستهاند الگوی عملی و کاربردی مشخصی را برای ایجاد چنین نگاه مشترکی ارائه دهند. کتابی که در پیش رو دارید درصدد پرکردن این خلاء برآمده است.
پیام این کتاب این است که هر چه محیط رقابتیتر و متلاطمتر میشود، سازمان به انسجام درونی، تفاهم و اعتماد متقابل بین آدمها بیشتر نیاز پیدا میکند. این کتاب که مروج یک رویکرد اخلاقی و انسانی به مدیریت است، در عین حال بر لزوم سودآوری و کارآمدی سازمان تأکید میکند و سودآوری پایدار را درگرو برقراری یک رابطه برنده ـ برنده بین همه ارکان و حق داران سازمان میداند.
در این کتاب، رویکرد مدیریت از راه روشها که به اختصار
MBV (Management by values) نامیده میشود ـ در قالب داستانی ساده و جذاب با روایت یک سفر کامل از سازمانی سنتی و گسیخته به سازمانی پویا و منسجم، در سه گام خلاصه و معرفی میشود.
گام اول: شفاف سازی مأموریت.
گام دوم: نشاندن مأموریت و ارزشها درجان و دل کارکنان.
گام سوم: همسو کردن اقدامات روزمره با مأموریت و ارزشها.
البته MBV زمانی مؤثر خواهد بود که سازمان شایستگیهای کلیدی خود را یافته و درصدد شناسایی و بهبود مداوم خود، که بیشترین ارزش را برای مشتریان میآفریند، باشد.
تجربه نشان میدهد که هرگونه تحول و بهبود در سازمانها مستلزم تغییر نگاه به مشتری است. اگر MBV در سازمانهای کشور ما بهگونهای به کار بسته شود که صدای مشتری در همه فرآیندهای سازمان طنینانداز شود،در آن صورت است که سایر ذینفعان سازمان به انتظارات منطقی خود دست خواهند یافت.
مقدمه
بلانچارد در مقدمه کتاب میگوید: اقتصاد امروز خواهان رویکردی تازه و گسترده است. به همین دلیل ... اعتقاد داریم زیربنای یک سازمان اثربخش، رسالت و ارزشهای سازمان است. هنگامی که یک سازمان تصویر روشنی از رسالت و ارزشهای خود داشته باشد، مبنای محکمی برای ارزیابی اقدامات مدیریتی خواهد داشت.
بلانچارد معتقد است که به مرکز آموزش و توسعة بلانچارد (BTD) ایمان دارد چرا که شاهد آثار ارزشمند آن، در کمپانیهایی که به آن روی آوردهاند، بوده است. مدیریت تحول در این سازمانها کلاً برمدیریت از راه آن ارزشها تمرکز داشته است. در این کتاب سرگذشت بسیاری از موفقیتهای آنان در زمینههای عملکرد، رضایتمندی و بازده سرمایه درج شده است.
اگر چه سبک کتاب داستانی است، اما به گفته بلانچارد برپایة گزارشهای واقعی ارائه شده توسط مجریان، مشتریان و صاحبان سرمایه بنا شده است.
پیامهای اساسی مدیریت از راه ارزشها
· ارزشها را نمیتوان به افراد تحمیل کرد، بلکه باید هم راه با آن ها به ارزشها دست یافت.
· در مدیریت از راه ارزشها معتقدیم که رییس حقیقی، ارزشهای برگزیدة سازمان هستند.
· MBV بهترین منافع را برای سازمان و همة گروههای ذینفع کلیدی دربرخواهد داشت.
· تغییر وقایع زمانی رخ خواهد داد که ما شیوة دیدن خود را تغییر دهیم.
· به محض شروع فرآیند MBV، جاذبههایی شکل خواهد گرفت که شما را به دنبال خود خواهد کشید.
· شروع باید از رأس سازمان باشد.
· درMBV تغییر کانون توجه فرهنگ سازمانی از تأکید براشتباهات افراد به رویکرد جدید تشویق کارهای خوب است.
ارزشمن ترین چیزهای زندگی دیده نمی شوند
ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمی شوند و یا لمس نمی گردند،
بلکه در دل حس می شوند.
پس از 21 سال زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگری که همسرم از من می خواست با او بیرون بروم کسی جز مادرم نبود. پدرم 19 سال پیش فوت کرده بود و از آن تاریخ تاکنون مادرم تنها شده بود و مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست. به او گفتم : به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو نفر امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. آن جمعه وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی است. لباسش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، همان لباسی که در آخرین سالگرد ازدواجش، پدرم برای او خریده بود. با چهره ای روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آن ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شیندن ماوقع امشب منتظر بمانند. ما به رستورانی رفتیم که هر جند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رییس جمهور بود. پس از این که نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت، یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استحراحت کنی و بگذاری من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیزغیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت، باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط ان که او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم، خیلی بیشتر از آن که می توانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد، پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم آن شب در آن جا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
نمی دانم که آیا درآن جا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام، یکی را برای تو و یکی را برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چه قدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی را که شایسته آن هاست به آن ها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهم تر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است را به آن ها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
این روایت را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.
امروز بهتر از دیروز و فرداست.
پایان دادن به جنگ بین کار و خانواده
درسال1990میلادی مجله فورچون در تحقیقی تحت عنوان
” چرا افراد حرفه ای طراز اول؛ والدین مردودی هستند؟ "
نتیجه گیری نمودکه فرزندان افرادحرفه ای موفق دارای مشکلات احساسی وسلامتی بیشتری نسبت به فرزندان والدینی هستند که از موفقیت کمترحرفه ای برخوردارند. به عنوان مثال مطالعه ای در یکی از شهرهای ایالت میشیگان انجام شده بود، نشان داد که سی وشش درصد فرزندان مدیران موفق هر ساله تحت درمان روان پزشک و مراقبت های لازم برای ترک اعتیاد قرار دارند، حال آن که این رقم درخانواده هایی که والدین آن ها جزو مدیران نمی باشند درهمان شهرودرهمان شرکت های نمونه، حدود پانزده درصد بوده است.
نویسنده متذکرمی شود که ساعات کار طولانی مدیران و خصوصیات فردی آن ها مسایل اصلی به وجود آورنده مشکلات مزبور هستند. در مقاله مزبور هیچ صحبتی از این مطلب به میان نیامده بودکه چگونه کار مدیران با مسایل ایشان به عنوان والدین تداخل می کند و این که ایشان چه باید بکنند که این مشکلات کاهش یابند.
به نظر می رسد که نویسنده مقاله، این مطلب را پذیرفته است که کار در تضاد با زندگی خانوادگی است و این که سازمان هایی که ما در آن ها کار می کنیم، هیچ نقشی در تصحیح عدم تعادل بین کار و خانواده نمی توانند ایفا کنند.
سازمان های سنتی به صورتی غیر قابل انکار تضاد بین کاروخانواده را تقویت
می کنند. برخی مواقع این عمل به صورتی کاملا آگاهانه صورت می پذیرد. به عنوان مثال: بارها شاهد این تهدید ساده در محیط کار بوده ایم که :
” اگر می خواهی از این به بعد پیشرفت کنی، باید از بعضی چیزها بگذری “.
اما اکثرا این مسئله به صورتی ضمنی اتفاق می افتد. بدین صورت که مجموعه ای از خواسته ها و فشارها برروی فرد اعمال می شود که در نهایت منجر به بروز تضاد بین ساعات کاری و وقتی که فرد به خانواده اش تخصیص می دهد، شود.
این فشار ابتدا از طریق تمرکز اندک بر روی اهداف مجموعه تا از بین رفتن کامل تمامی اهداف شخص، ادامه پیدا می کند.
اما سازمان های فراگیر قادر هستند به حرمتی که مقوله ایجاد تعادل بین خانواده و کار را در برگرفته است و آن را از دستور کار سازمان بیرون نگه داشته است، پایان بخشد. سازمان فراگیر قادر به ایجاد تسلط شخصی در افراد نخواهد بود مگر این که موفق شود این تسلط را در تمامی جنبه های زندگی فرد به وجود آورد. نمی توان در افراد، نگرشی گروهی به وجود آورد، مگر آن که از نگرش های شخصی ایشان بهره گرفت و نگرش های شخصی همواره دارای جنبه های مختلفی هستند.
آن ها همواره مشتمل بر تمایلات متفاوتی از قبیل خواسته های شخصی، حرفه ای، سازمانی وخانوادگی هستند ودست آخر این که، این مرز خیالی مابین کار وخانواده مانعی بر سر راه نگرش و تفکر سیستمی است. به طور طبیعی بین زندگی
حرفه ای فرد و سایر جنبه های زندگی او ارتباطی عمیق برقرار است و ما فقط یک زندگی را می گذرانیم. اما برای مدت زمانی طولانی سازمان هایی که ما در آن ها کار می کنیم، به گونه ای رفتار کرده اند که این واقعیت ساده را انکار نموده اند و چنین تصور شده است که ما دارای دو زندگی مجزا از یکدیگریم.
تضاد بین کار و خانواده ممکن است یکی از اصلی ترین موانع در راه گسترش کارایی و توان فراگیری سازمان باشد. گسترش چنین تضادی به مراتب بیش از حدی که تصور می شود، ممکن است باعث پریشانی و ناتوانی اعضای سازمان شود. علاوه براین چنین سازمان هایی قادر به دستیابی به توان بالقوه حاصل از تضاعف نیروها در سازمان های فراگیر، افراد فراگیر و خانواده های فراگیر نخواهند بود.
صاحب نظری در این خصوص چنین می گوید: ” بسیار مضحک است که ما منابع بسیاری را صرف می کنیم تا برنامه های درخشانی ایجاد نماییم به نحوی که بتوانیم نحوه رهبری بر سازمان خود را بهبود بخشیم و در همین حال ساختار موجود در سازمان را که می تواند برای کار ما بهترین انتخاب باشد، نادیده می گیریم. هر چه بیشتر راجع به قابلیت های واقعی مورد نیاز برای رهبری یک سازمان فراگیر تحقیق می کنیم، بیشتر متقاعد می شویم که این ها همان قابلیت های موجود در والدین کارآمد است. رهبری در یک سازمان فراگیر به معنی حمایت از افراد است در جهت تدقیق و تعقیب آرمان های شخصی و یا رغبت ها و علایق روحی شان، کمک به افراد است در جهت شناسایی و کشف علل مشکلات و قدرت بخشیدن به ایشان است در جهت انتخاب و تصمیم گیری. کدام تعریف برای والدین کارآمد از این معانی کامل تراست؟ این که بسیاری از والدین در امر خطیر پرورش فرزندان خود موفقیت کامل به دست نمی آورند در همین نکته است که نمی توانند فضای لازم برای فراگیری را خلق نمایند، دقیقا نظیر ناکامی ما در خلق فضای لازم برای فراگیری به جهت توسعه مدیریت و رهبری در سازمان ها . “
این مطالب از موضوعات بسیار مهم آینده است. دستیابی به اصل تضاعف مابین زندگی خانوادگی سازنده و زندگی حرفه ای خلاق. دنیای قدیم که در آن، بین خانواده و کار، مرزبندی دقیق و روشنی و جود داشت، در حال فروپاشی است. دنیای جدید با مرزهای نامشخص در حال شکل گیری است و آن دنیایی است که تنها تعداد اندکی از سازمان ها، آمادگی مواجهه با آن را دارند.
در دنیای قدیم، مرد بیرون از خانه کار می کرد و زن برای مراقبت از فرزندان در خانه باقی می ماند. امروزه تعداد زنانی که در بیرون از خانه کار می کنند در حال افزایش است. یکی از اثرات این تغییر عمیق این است که موضوعات خانوادگی به دلیل آن که در خانه کسی نیست که بدان رسیدگی کند، بیش از پیش ذهن والدین را به خود مشغول می سازد. هم چنین معنی دیگر این تغییر این است که روز به روز موضوعات خانوادگی بیشتری مطرح خواهد بود.
دردنیای قدیم، علایق شخصی افراد مربوط به خود ایشان بود. آن چه سازمان طلب می کرد، عبارت بود از یک روزکارکرد صادقانه درمقابل یک روز دستمزد صادقانه. درسازمان فراگیر، مرز بین آن چه شخصی تلقی می شود و آن چه سازمانی است، کاملا مبهم است. و سازمان های فراگیر با اعضای خود وارد پیمان و میثاق تازه ای می شوند. پایه و اساس این پیمان، تعهد همه جانبه سازمان است نسبت به توسعه همه جانبه هر یک از اعضا و تعهد متقابل فرد نسبت به سازمان.
هر نیرویی که عمدا و یا سهوا باعث شود که موفقیت در کار و موفقیت در خانه توسط یک ” یا “ از یک دیگر جدا شوند به این پیمان لطمه خواهد زد.
سازمان ها باید این فشار را که افراد باید بین کار و خانواده خود تعادلی برقرار سازند را از روی کارکنان خود بردارند. ضرورت این مطلب نه تنها ناشی از تعهد سازمان نسبت به کارکنانش می باشد بلکه از تعهد سازمان نسبت به توسعه
قابلیت های خود نیز ناشی می شود.
اقدامات مشخص بسیاری وجود دارد که سازمان می تواند در جهت کمک به برقراری تعادل بین فرد و خانواده اش بردارند. برخی از این اقدامات از قبیل نگه داری روزانه از فرزندان والدینی که از یک دیگر جدا شده اند، در حال حاضر در بسیاری از سازمان ها، عملی شده است. اما قدم های وسیع تر و دشوارتری نیز پیش رو وجود دارد.
مثلا:
· حمایت از قابلیت های شخص به عنوان قسمتی از فلسفه و استراتژی سازمان.
· وادارساختن افراد به پذیرش مقولات خانوادگی، هم سنگ مقولات حرفه ای و وارد ساختن این مطلب در مباحث ذیربط، بالاخص بحث هایی که در مورد تخصیص زمان صورت می پذیرد.
· در صورت لزوم، ارائه راهنمائی و مشورت های لازم به کارکنان در جهت افزایش اثربخشی زمانی که به خانواده خود تخصیص می دهند.
تضاد بین کار و خانواده، تنها جنگ بر سر زمان نیست، بلکه مسایل ارزشی نیز در میان است. تمامی عاداتی که یک مدیر در یک سازمان اقتدارگرایانه تحصیل می کند، همان هایی است که از وی، یک پدر و یا یک مادر ناموفق می سازد.
چگونه ممکن است یک مدیر به فرزندان خود در جهت رشد و شکوفایی ارزش های فردی شان یاری رساند در حالی که در اداره، ارزش های فردی کارکنان خود را از بین می برد؟ عادات و ارزش هایی که در نتیجه اجرای فرامین سازمان های فراگیر حاصل می شود، نه تنها باعث رشد و بالندگی سازمان می شود بلکه همین نتایج را در خانواده نیز ببار می آورد.
نه تنها پدر و مادر خوب بودن زمینه مناسبی برای پرورش مدیری خوب را فراهم
می سازد، بلکه مدیر خوبی بودن نیز زمینه را برای بروز والدینی آگاه و با شعور به وجود می آورد.
منبع : کتاب ”پنجمین فرمان “ نوشته :پیتر سنگه
لحظات خطرناک زندگی
لحظه خطرناکی است لحظه ای که امید جای خود را به ناامیدی می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که ما جای خود را به من یا تو می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانیت جای خود را به خوی حیوانی می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می هد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تامل جای خود را به لجبازی می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بینی جای خود را به خودبینی می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگویی می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صمیمیت جای خود را به کینه می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم می دهد.
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقلید می دهد.