یک روز، شیخ ابوسعید ابوالخیر در نیشابور، مجلس مىگفت . خواجه-مجلس گفتن، یعنى سخنرانى عمومى کردن براى مردم و شاگردان.? بوعلى سینا، از خانقاه شیخ در آمد و ایشان هر دو پیش از این یکدیگر- حکیم نامى و بزرگترین دانشمند اسلامى که در فلسفه، طب، ریاضى، نجوم و ... سرآمد دانشمندان مسلمان است . وى در سال 428 ه.ق، در شهر همدان، دیده از جهان فرو بست.?- خانقاه، محل اجتماع صوفیان و دراویش . ابوسعید در نیشابور، خانقاهى داشت که در آن جا منبر مىرفت و مریدان را تربیت مىکرد.? را ندیده بودند؛ اگر چه میان ایشان مکاتبه (نامه نگارى ) رفته بود. چون بوعلى از در درآمد، ابوسعید روى به وى کرد و گفت حکمت دانى آمد.
خواجه بوعلى در آمد و بنشست . شیخ به سر سخن خود رفت و مجلس تمام کرد و به خانه خود رفت. بوعلى سینا با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و با یکدیگر سه شبانه روز به خلوت سخن گفتند که کس- فراز کردند: بستند.? ندانست و هیچ کس نیز نزد ایشان در نیامد مگر کسى که اجازت دادند، و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند.
بعد از سه شبانه روز، خواجه بوعلى سینا برفت.
شاگردان او سؤال کردند که شیخ ابوسعید را چگونه یافتى؟ گفت (( هر چه من مىدانم، او مىبیند.))
و مریدان از شیخ سؤال کردند که اى شیخ، خواجه بوعلى سینا را چگونه یافتى؟ گفت: (( هر چه ما مىبینیم، او مىداند .))- برگرفته از: اسرار التوحید، ص 210 .?
و البته که بسیار فرق است میان دیدن و دانستن. - این داستان، نمادى از تفاوت حکمت نظرى با معرفت قلبى، نیز هست . در یکى ((دانستن )) است و در دیگرى ((دیدن)) .?
دو همشهرى به سفر مىرفتند . یکى هیچ نداشت و دیگرى پنج دینار با خود آورده بود . آن که هیچ با خود نداشت، هر جا که مىرسید، مىنشست و مىخفت و مىآسود و هیچ بیم نداشت. آن دیگر، پیوسته مىهراسید و یک دم از همشهرى خود جدا نمىشد.
در راه بر سر چاهى رسیدند .جایى ترسناک بود و محل حیوانات درنده و دزدان . صاحب دینارها، نمىآسود و آهسته با خود مىگفت: ((چکنم چکنم؟ )) از قضا، صداى او به گوش همراهش که آسوده بود، رسید . وى را گفت:اى رفیق!دینارهاى خود را دمى به من ده تا بنگرم. دینارها به دست او داد . دینارها را گرفت و همان دم در چاه انداخت و گفت: (( اکنون آسوده باش و ایمن بخسب و بیم به دل راه مده .)) صاحب دینارها، نخست بر آشفت و خواست که رفیق راه را عتاب کند و غرامت بخواهد؛ اما چون به خود آمد، آرامشى در خود دید که بسى ارزندهتر از آن دینارها بود . پس سنگى به زیر سر گذاشت و آسوده بخسبید. - بر ساخته از: گزیده قابوسنامه، ص 190 .?
گویند: روزى افلاطون نشسته بود . مردى نزد او آمد و نشست و از هر در سخنى مىگفت . در میانه سخن گفت:اى حکیم!امروز فلان مرد را دیدم که تو را دعا و ثنا مىگفت و مىگفت: ((افلاطون، مردى بزرگوار است که هرگز چون او نبوده است و نباشد.)) خواستم که ثناى او به تو برسانم.
افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دل تنگ شد . آن مرد گفت:اى حکیم!از من چه رنج آمد تو را که چنین دل تنگ شدى؟ افلاطون گفت: (( از تو مرا رنجى نرسید و لکن مرا مصیبتى از این بتر چه خواهد بود که جاهلى مرا بستاید و کار من، او را پسندیده آید؟- بتر، یعنى بدتر .? ندانم که کدام کار جاهلانه کردم که به طبع او سازگار بود که او را خوش آمد و مرا بدان کار ستود؟!تا توبه کنم از آن کار. این غم مرا از آن است که مگر من هنوز جاهلم، که ستوده جاهلان، جاهلان باشند.))- درس زندگى (گزیده قابوس نامه ) انتخاب و توضیح: دکتر غلامحسین یوسفى، ص 4 43 . با اندکى تغییر در الفاظ.
عیسى (ع) به قومى بگذشت . آنان را نزار و ضعیف دید . گفت: ((شما را چه رسیده است که چنین آشفتهاید؟ )) گفتند: (( از بیم عذاب خداىتعالى بگداختیم .)) گفت: ((حق است بر خداى تعالى که شما را از عذاب خود ایمن کند.)) و به قومى دیگر بگذشت نزارتر و ضعیفتر .
گفت: ((شما را چه رسیده است؟ )) گفتند: (( آرزوى بهشت ما را بگداخت .)) گفت: (( حق است بر خداى تعالى که شما را به آرزوى خویش رساند.)) و به قومى دیگر بگذشت از این هر دو قوم، ضعیفتر و نزارتر و روى ایشان از نور مىتافت. گفت: (( شما را چه رسیده است؟ )) گفتند: (( ما را دوستى خداى تعالى بگداخت .)) با ایشان نشست و گفت: (( شمایید مقربان. خداوند مرا به همنشینى با شما فرمان داده است.))- غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 571، با اندکى تغییر در الفاظ، در این معنا است، بیت زیر از سعدى:
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسى ده که محبت نچشیده اس?
عیسى (ع) بر مردى گذشت که به چندین بیمارى مبتلا بود: نه چشمى داشت که ببیند و نه پایى که راه رود؛ جذام بر سر و روى او زده بود و پوستش، پیسى داشت . به گوشهاى افتاده بود و مىگفت: ((شکر آن خداى را که مرا عافیت داد و در سلامت نهاد!))
عیسى (ع) بدو گفت: ((اى مرد!چه مانده است از بلا که تو را از آن عافیت باشد؟ ))
گفت: ((عافیت و سلامت من بیشتر است از کسى که در قلب وى، معرفت به حق نیست .))
عیسى (ع) گفت: ((راست گفتى .)) پس دست به وى مالید و درست و بینا و راست اندام شد . مدتها زیست و همه عمر را به عبادت خداىتعالى گذراند . - سعدى، گلستان و غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 910 .
سعدى در دیوان خود گفته است: (( آدمى را بتر از علت نادانى نیست ))?
قحطى، همه جا را گرفته بود . قرصى نان یافت نمىشد . در آن حال، مردى از بنى اسرائیل به کوهى از ریگ در بیابان رسید . پیش خود اندیشید که کاشکى این کوه ریگ، کوه گندم بود و من آن را پیش قومم مىبردم و آنان را از رنج گرسنگى مىرهاندم.
به شهر بازگشت . پیامبر آن روزگار نزدش آمد و گفت: در بیرون شهر چه دیدى و چه خواستى؟ گفت: کوهى دیدم که از سنگهاى خرد (ریگ) انباشته بود. در دلم گذشت که اگر این همه، گندم مىبود، همه را صدقه مىدادم و قحطى را بر مىانداختم . پیامبر قوم گفت: (( بر تو بشارت باد که ساعتى پیش، فرشته وحى بر من نازل شد و گفت که خداى تعالى صدقه تو پذیرفت و تو را چندان ثواب داد که اگر تو آن همه گندم مىداشتى و به صدقه مىدادى، ثواب مىداد .))- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 454 .?
على بن الحسین (ع) چون طهارت مىکرد و وضو مىساخت، روى وى زرد مىشد . مىگفتند: ((اى پسر رسول خدا!این زردى از چیست؟ )) مىگفت: (( آیا نمىدانید که پیش که خواهم ایستاد . ))- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 414 .?
و چون زلیخا، یوسف (ع) را به خویشتن دعوت کرد، پیشتر برخاست و آن بت که وى را مىپرستید، روى پوشانید. یوسف گفت: (( تو از سنگى شرم مىدارى، من از آفریدگار هفت آسمان و زمین شرم ندارم که مىبیند و مىشنود؟ ))
و رسول (ص) گفت: (( خداى را چنان پرست که گویى تو وى را پیش رو مىبینى، و اگر این نتوانى، بارى به حقیقت بدان که وى تو را مىبیند؛ چنان که خود فرموده است: ان الله کان علیکم رقیبا؛ ((همانا خدا شما را-سوره نساء، آیه 1.? مراقب است و مىنگرد.))- کیمیاى سعادت، ج 2، ص 487 .?
روایت کردهاند که در یکى از جنگهاى پیامبر (ص) با مشرکان، کودکى اسیر شد . او را در جایى نگه داشتند تا تکلیف اسرا روشن شود. آن جا که اسیران را نگه داشته بودند، بسیار گرم بود و آفتاب داغى بر سرها مىتابید. زنى را از خیمه، چشم بر آن کودک افتاد؛ شتابان دوید و اهل آن خیمه از پس وى مىدویدند، تا کودک را در آغوش گرفت و به سینه خود چسباند و خود را خم کرد تا از قامتش، سایبانى براى کودک بسازد . زن مىگریست و کودک را مىنواخت و مىگفت: (( این کودک، پسر من است .))
مردمان چون این ماجرا بدیدند، بگریستند و دست از همه کار بداشتند . شفقت شگفت آن مادر، همه را به اعجاب آورده بود . پس رسول (ص) آن جا فرا رسید و قصه با وى گفتند . او شاد شد از مهربانى و گریستن مسلمانان و گفت: ((عجب آمد شما را از شفقت و رحمت این زن بر پسر؟ )) گفتند: (( آرى یا رسول الله!)) گفت: (( خداى تعالى بر همگان رحیمتر است که این زن بر پسر خویش .)) پس مسلمانان از آن جا پراکنده شدند، در حالى که هرگز چنین شاد نبودند. -غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 396، با کمى تغییر در الفاظ.?
78 - قیمت چشم و گوش و دست و پا ...
یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت مىکرد و سخت مىنالید . گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمىکنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىکنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شکایت دارى و گله مىکنى؟!بلکه تو حاضر نخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوشتر و خوش بختتر از بسیارى از انسانهاى اطراف خود مىبینى . پس آنچه تو را دادهاند، بسى بیشتر از آن است که دیگران را دادهاند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده، خواهان نعمت بیشترى هستى!- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 380 .?
بشر بن منصور، یک روز نماز مىگزارد . کسى کنار او نشسته بود و نماز وى را مىنگریست . پیش خود، بشر را تحسین مىکرد و حسرت مىخورد . از درازى سجدهها و حالت او در نماز تعجب مىکرد و در دل، به او آفرین مىگفت.
بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردى که در گوشه نشسته بود و او را مىنگریست، کرد و گفت: ((اى جوانمرد!تعجب مکن . کسى را مىشناسم که چون به نماز مىایستاد، فرشتگان صف در صف مىایستادند و به او اقتدا مىکردند. اکنون در چنان حالى است که دوزخیان نیز از او ننگ دارند.)) مرد گفت: (( او کیست؟ )) گفت: ((ابلیس .))- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 277.?
بزرگى گفت: (( اگر همه شب بخوابید و بامداد در دل بیم داشته باشید، بهتر از آن است که همه شب تا صبح عبادت کنید و بامداد، گرفتار عجب و کبر باشید . اول گناه که پدید آمد، کبر بود که از شیطان سر زد .))- همان.?
76 - همسویى ((خرج )) با ((دخل ))
یکى با بشر حافى مشورت مىکرد که ((دو هزار درهم دارم و خواهم که به حج روم رأى تو در این چیست؟ )) بشر گفت: ((حج مىروى که در و دشت و بیابان و شهر و دیار تماشا کنى یا رضاى خدا تعالى به کف آرى؟ )) گفت: ((رضاى حق تعالى را مىجویم .)) بشر گفت: ((اگر این حج بر تو واجب نیست، این درهمها را به وامداران و یتیمان و عیالواران ده تا از آن- حج واجب، حجى است که پس از استطاعت و توانگرى، بر مسلمانان واجب مىشود و بیش از یک بار نیز، وجوب نمىیابد.? به مسلمانان راحت رسانى و آسایش آنان فراهم آورى .)) گفت: ((نتوانم )) بشر پرسید: ((چرا؟ ))
گفت: (( از آن که به حج، رغبت بیشترى در خویش مىبینم .)) بشر گفت: (( پس عیان شد که این درهمها نه از راه درست به دست آوردهاى که در راه درست خرج کنى . مالى که نه از راه صواب، فراهم آید، در راه صواب به کار ناید.))-برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 3 312 .?
یکى از پیغمبران گفت:
(( بار خدایا!نعمت بر کافران مىریزى و بلا بر مؤمنان مىگمارى؛ این را سبب چیست؟ ))
گفت: (( بندگان را خوب یا بد بلا و نعمت، همه از من آید . مؤمنان را بلا فرستم تا به وقت مرگ، پاک و بىگناه مرا بینندن و نزد من آیند . چون بلایى بر کسى مىگمارم، گناهان وى را به بلاهاى این جهان، کفاره دهم و بپوشانم . و کافر را نعمتها دهم تا نیکىهاى او را در این دنیا، پاداش داده باشم که تا چون نزد من آید و مرا بیند، بر من هیچ حقى نداشته باشد و من در گرو نیکوهاى او نباشم .))
پیغامبر گفت: (( اگر چنین است، بهتر آن که همان سان باشد که تاکنون بوده است .))
سلیمان نبى (ع) را فرزندى بود نیک سیرت و با جمال. در کودکى درگذشت و پدر را در ماتم خود گذاشت. سلیمان سخت رنجور شد و مدتى در غم او مىسوخت .
روزى دو مرد نزد او آمدند و گفتند:اى پیامبر خدا!میان ما نزاعى افتاده است. خواهیم که حکم کنى و ظالم را کیفر دهى و مظلوم را غرامت بستانى. سلیمان گفت: نزاع خود بگویید . یکى گفت: (( من در زمین تخم افکندم تا بروید و برگ و بار دهد. این مرد بیامد و پاى بر آن گذاشت و تخم را تباه کرد.)) آن دیگر گفت: (( وى، بذر در شاهراه افکنده بود و چون از چپ و راست، راه نبود، من پا بر آن نهادم و گذشتم.)) سلیمان گفت: (( تو این قدر نمىدانى که تخم در شاهراه نمىافکنند که از روندگان خالى نیست .)) همان دم مرد به سلیمان گفت: (( تو نیز این قدر نمىدانى که آدمى بر شاهراه مرگ است و چندان نگذرد که مرگ بر او پاى خواهد نهاد، که به مرگ پسر جامه ماتم پوشیدهاى؟ )) سلیمان دانست که آن دو مرد، فرشتگان خدایند که به تعلیم و تربیت او آمدهاند . پس توبه کرد و استغفار گفت. - غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 383 .?
خداى تعالى وحى فرستاد به داود (ع) که (( مرا در دل بندگانم، دوست گردان.)) گفت: ((چگونه دوست گردانم؟ )) گفت: ((فضل و نعمت من به یاد ایشان آر که از من جز نیکویى ندیدهاند . ))
و وحى فرستاد به یعقوب که دانى چرا یوسف را چندین سال از تو جدا کردم؟ گفت: (( نمىدانم.)) وحى آمد: از آن که گفتى ((ترسم که گرگ، وى را بخورد ))اى یعقوب!چرا از گرگ ترسیدى و به من امید نداشتى، و از غفلت برادران وى بیندیشیدى و از حفظ من نیندیشیدى .
و یکى از پیامبران به قوم خود گفت: ((اگر شما آنچه من مىدانم، بدانید، بسیار بگویید و اندک بخندید و به صحرا شوید و دست بر سینه زنید و زارى کنید .)) پس جبرئیل بیامد و گفت: خداى تعالى مىگوید: ((چرا بندگان مرا نومید مىکنى از رحمت من؟ )) پس آن پیغامبر، بیرون آمد و مردم را امیدهاى نیکو داد از فضل خداى تعالى . - برگرفته از: کیمیاى سعادت، ج 2، ص 386 .?
بیابانگردى، رسول (ص) را گفت: (( یا رسول الله!حساب خلق که کند فردا؟ )) گفت: (( حق تعالى.)) گفت: (( این حساب، خود کند یا به دیگران واگذارد و آنان از بنده حساب کشند؟ )) رسول (ص) گفت: (( خود کند .)) اعرابى بخندید . رسول (ص) گفت: (( بخندیدى اى- اعرابى، یعنى بیابانگرد.? اعرابى!)) گفت: (( آرى، که کریم چون دست یابد عفو کند، و چون حساب کشد، سخت نگیرد.)) رسول (ص) گفت: ((راست گفتى، که هیچ کریم نیست از خداى تعالى کریمتر .)) پس گفت: (( این اعرابى، فقیه است . ))- فقیه، در این جا یعنى کسى که روح دین و حقیقت اسلام را شناخته است . بنابراین مترادف ((دانشمند دینى )) است . در روزگار ما، فقیه، یعنى کسى که در احکام فرعى و مسائل علمى تخصص دارد.?- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 393 .?
تو مگو ما را بدان شه بار نیست - - با کریمان، کارها دشوار نیست - مثنوى معنوى .?
در اخبار آمده است که یکى از دانشمندان و علماى مذهبى قوم بنى اسرائیل، مردمان را از رحمت خداى تعالى نومید مىکرد و کار را بر ایشان سخت مىگرفت . هر که نزد او مىرفت تا راهى براى توبه بیابد، او همه راهها را به روى او مىبست و به وى مىگفت: فقط عذاب را آماده باش. مرد دانشمند مرد . او را در خواب دیدند. گفتند: چگونهاى و خدایت را چگونه یافتى؟
گفت: هر روز صدایى به من مىگوید: تو را از رحمت خود نومید و محروم مىکنم، آنسان که در دنیا، بندگانم را از من ناامید کردى.))-برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 387 .?
سوى نومیدى مرو، امیدهاست - - سوى تاریکى مرو، خورشیدهاست -مثنوى معنوى .?
یکى عیالوار بود و سخت در رنج. چاره درد خود را در آن دید که نزد صاحب دلى رود و از او خواهد که وى را دعا گوید تا به برکت دعاى او، در زندگانىاش گشایش آید.
نزد بشر حافى رفت و گفت:اى بشر!تو مرد خدایى، مرا دعایى کن که مردى عیالوارم و هیچ چیز در بساط ندارم. ))
بشر گفت: ((اى مرد!آن هنگام که زن و فرزندان تو از تو نان خواهند و آب خواهند و لباس خواهند و تو از برآوردن حاجات آنان درماندى، در آن حال تو مرا دعا کن که دعاى تو در آن وقت از دعاى من فاضلتر و به اجابت نزدیکتر است . مگر نه آن که در آن حال، کشتى دل خویش در دریاى درد و اندوه، در تلاطم مىبینى و هیچ ساحل نجات پیش رو نمىبینى؟ هر که در این حال باشد، دعایش به اجابت سزاوارتر است . ))- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 428 .?
یک روز، مردى نزد عمر، خلیفه دوم، آمد، در حالى که کودکى در بغل داشت . عمر گفت: ((سبحان الله!هرگز کس ندیدم که به کسى ماند، چنین که این کودک به تو ماند .)) مرد گفت:اى خلیفه!این کودک را عجایب بسیار است . روزى به سفر مىرفتم و مادر این کودک آبستن بود . گفت: مرا با چنین حالى، تنها مىگذارى و مىروى؟!گفتم: به خداى سپردم آنچه در شکم دارى . چون از سفر باز آمدم، مادر وى مرده بود.
یک شب با دوستان خود سخن مىگفتیم که آتشى از دور دیدم؛ گفتم: این چیست؟ گفتند: این آتش از گور زن تو است . چندین شب، همین واقعه شگفت را مىدیدم .گفتم: آن زن، نماز مىخواند و روز مىگرفت؛ این چه حال است؟ بر سر گور رفتم و باز کردم تا ببینم که حال چیست . چراغى دیدم نهاده و این کودک بازى مىکرد. آوازى شنیدم که مرا مىگفت: این را به ما سپردى و اکنون بگیر؛ اگر مادرش را نیز مىسپردى، اینک باز مىگرفتى .))-غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 463، با اندکى تغییر در الفاظ.?
عمر، یک روز خواست که بر جنازهاى نماز کند . مردى پا پیش نهاد و نماز میت را او خواند . آن گاه چون دفن کردند، دست بر گور وى نهاد و گفت: ((خوشا بر تو که نه امیر بودى و نه وزیر و نه سردار و نه خزانه دار و نه بزرگ قوم . )) آن گاه از چشمها ناپدید شد و کسى او را ندید .
عمر فرمان داد که او را بیابند و نزدش آوردند . هر چه گشتند، نیافتند. گفت: ((شاید که آن مرد، خضر بوده است .))-برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 531 . غزالى این حکایت را در باب دهم، تحت عنوان (( در رعیت داشتن و ولایت راندن)) مىآورد و در آن جا وظایف حاکم اسلامى و سیره حکومت دینى را به تفصیل باز مىگوید؛ از جمله از پیامبر نقل مىکند که فرمود: ((هر که وى را بر مسلمانان ولایتى دادند و ایشان را چنان نگاه ندارد که اهل بیت خودش را، گو جاى خویش در دوزخ فراگیر .))?
67 - شیر آن است که خود را بشکند
یکى را در پیش رسول (ص) مىگفتند که ((وى بسیار نیرومند است .))
گفت: چرا؟
گفتند: با هر که کشتى گیرد، وى را بیفکند و بر همه کس غالب آید . رسول (ص) گفت: قوى و مردانه آن کس است که بر خشم خود غالب آید، نه آن که کسى را بر زمین بیفکند . - برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 540 .?
سهل دان شیرى که صفها بشکند - - شیر آن است که خود را بشکند -مثنوى معنوى .?
عبدالله بن مسعود مىگوید: روزى پیامبر (ص) مالى را قسمت مىکرد . یکى گفت:اى محمد!به انصاف، قسمت نکردى . رسول (ص) خشمگین شد و رویش سرخ گشت؛ اما بیش از این نگفت که (( خداى رحمت کند برادرم موسى را که وى را بیش از این رنجاندند و او بر همه، صبر کرد .))- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 542 .?
از على بن الحسین (ع) روایت کردهاند که غلامش را دوبار آواز داد، اما غلام پاسخ نگفت و حاضر نشد . سوم بار ندا داد و غلام حاضر شد . فرمود: ((نشنیدى؟ ))
گفت: ((شنیدم .))
گفت: (( چرا جواب ندادى؟ )) گفت: (( از خوى و خلق نیکوى تو ایمن بودم و نیک مىدانستم که تو مرا نمىرنجانى .))
فرمود: (( شکر خداى را که بنده من از من ایمن است .))
و غلامى دیگر بود وى را؛ روزى پاى گوسفندى را بشکست .
گفت: (( چرا کردى؟ )) گفت: ((عمدا کردم تا تو را به خشم آورم .))
گفت: ((پس من اکنون کسى را به خشم مىآورم که این (خشمگین کردن دیگران ) را به تو آموخت .)) یعنى ابلیس را . پس غلام را آزاد کرد در راه خدا . - غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 541، با اندکى تغییر در الفاظ.?
اویس قرنى از کوچهاى مىگذشت و کودکان بر او سنگ مىانداختند . مىگفت: (( بارى اگر سنگ مىاندازید، سنگهاى خرد اندازید تا پاى من شکسته نشود که بر پاى ناسالم نماز نمىتوانم خواند.))
کسى، جوانمردى را دشنام مىداد و با او مىرفت . جوانمرد، خاموش بود . چون به نزدیک قبیله خویش رسید، بایستاد و آن مرد دشنام گوى را گفت: ((اگر باز دشنامى مانده است، همین جا بگو که اگر قوم من بشنوند، تو را مىرنجانند .))
ابراهیم ادهم را کسى زد و سر او شکست . ابراهیم، او را دعا گفت . او را گفتند: کسى را دعا مىگویى که از او به تو جراحت رسیده است!؟ گفت: از ضربت و ظلم او به من ثواب مىرسد و چون نصیب من از او خیر است، نخواستم بهره او از من جز نیکى باشد؛ پس دعایش گفتم .- برگرفته از: کیمیاى سعادت، ج 2، ص 26 25 .
نعیمان انصارى، مزاح بسیار مىکرد . وى را عادت بود که هرگاه در مدینه میوه تازهاى مىآوردند، آن را گرفته، نزد رسول الله مىآورد و مىگفت: (( این هدیه است .)) آن گاه چون فروشنده، بهاى میوهاش را مىخواست، او را نزد رسول الله مىآورد و مىگفت: ((ایشان، میوه تو را خوردند . بها از ایشان طلب کن . ))
رسول (ص) مىخندید و بهاى میوه مىداد . پس به وى مىفرمود: (( اگر بهاى میوه نمىدهى، چرا مىآورى؟ ))
مىگفت: (( درهم و دینار ندارم؛ اما نمىخواهم میوه نوبر را کسى پیش از تو خورد . ))- برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 78 .
در بنى اسرائیل، قحطى افتاد . مردم چارهاى ندیدند جز آن که به خداى رو آورند و باران از او خواهند . چندین بار نماز باران خواندند و از خدا باران خواستند؛ اما هیچ ابرى در آسمان پدیدار نشد . موسى (ع) علت را از خداوند پرسید . وحى آمد که اى موسى!در میان شما، سخن چینى است که دعاى شما را باطل مىکند و تا او در میان شما است، دعایتان را اجابت نکنم.
موسى (ع) گفت: بار خدایا!او را به ما بشناسان تا از میان خویش، بیرون افکنیم . باز وحى آمد:اى موسى!من دشمن سخن چینى هستم، آن گاه خود سخن چینى کنم و عیب کس را با تو بگویم!؟ موسى گفت: پس تکلیف چیست؟ وحى آمد که همه توبه کنند و نمام نباشند . چون همه از سخن- نمام: سخن چین.? چینى توبه کردند، خداوند باران فرستاد . - بر ساخته از: کیمیاى سعادت، ج 2، ص 99 98 .?
انس بن مالک که از اصحاب رسول الله (ص) است، گوید:
رسول (ص) را شترى بود که آن را ((غضبا)) مىگفتند . از همه شتران تندتر و تیزتر مىدوید و در همه مسابقهها، از همه شتران، پیش مىافتاد . روزى، عربى بیامد و شتر خویش را با عضبا در یک راه، دوانید. شتر اعرابى، پیش افتاد و مسابقه را برد . مسلمانان، اندوهگین شدند. رسول (ص) فرمود: (( اندوه مدارید!حق است بر خداى تعالى که هیچ چیز را در دنیا بالا نبرد، مگر آن که روزى وى را به زیر آورد.))- برگرفته از: کیمیاى سعادت، ج 2، ص 137 136 .?
چنین است رسم سراى درشت - - گهى پشت زین و گهى زین به پشت -شاهنامه، فردوسى .?
حذیفه عدوى از اصحاب رسول الله (ص) گوید که در جنگ تبوک، گروه بسیارى از مسلمانان شهید شدند . من آب برگرفتم و پسر عموى خویش را مىجستم . وى را در حالى یافتم که جز نفسى براى او باقى نمانده بود. گفتم: آب خواهى؟ گفت: خواهم . در همان حال یکى دیگر گفت: آه از تشنگى . پسرعمویم به او اشارت کرد؛ یعنى آب را نزد او ببر . آن جا بردم. هنوز آب را به لبهاى او نرسانده بودم که آهى دیگر شنیدم. صداى هشام بن عاص بود. او نیز در حال جان دادن بود . آب را به لبهاى هشام نزدیک کردم؛ همان دم مرد و از آب نتوانست که نوشد . بازگشتم تا آب را به دومى دهم . او را نیز مرده یافتم . به سوى پسرعمویم شتافتم؛ او نیز جان به حق تسلیم کرده بود . در حیرت شدم از این همه ایثار و کرامت که آنان را بود. - برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 2، ص 175 .
آوردهاند که مدتى شیخ ابوسعید و یارانش، سخت فقیر شدند و وام بسیار بر گردن داشتند . شیخ به اصحاب گفت: آماده شوید که به نیشابور رویم تا در آن جا ابوالفضل فراتى، وام ما را بگزارد . چون خبر به ابوالفضل رسید، به استقبال شیخ و یارانش شتافت و سه روز تمام در خانه خود، از آنان پذیرایى کرد . روز چهارم، پیش از آن که ابوسعید، چیزى بگوید یا اشارهاى کند، پانصد دینار به وى داد تا قرض خود بدهد. دویست دینار دیگر نیز افزود تا در راه، زاد و توشه داشته باشند.
ابوسعید به ابوالفضل فراتى گفت: تو را چه دعایى کنم؟ گفت: خود دانى . شیخ گفت: خواهى که از خدا بخواهم که دنیا را از تو بگیرد تا بدان مشغول نشوى؟ فراتى گفت: نه یا شیخ؛ زیرا اگر من را مال نبود، تو بدین جا نمىآمدى و نمىآسودى و وام خود نمىگزاردى . شیخ گفت: (( خدایا!او را به دنیا باز مگذار و دنیا را زاد راه او گردان نه وبال او .))- برگرفته از: اسرار التوحید، ص 245 .
خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شیخ ابوسعید نداشت. روزى در جمعى گفت: ((کار ما با شیخ ابوسعید آن چنان است که پیمانه با ارزن. یک دانه، شیخ ابوسعید باشد و باقى منم .)) مریدى از مریدان-یعنى اگر ابوسعید را با من بسنجند، او مانند یک دانه ارزن در یک پیمانه است و باقى پیمانه منم.? شیخ آن جا حاضر بود . چون سخن خواجه مظفر را شنید، برخاست و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنیده بود، باز گفت .
شیخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى که آن یک دانه هم تویى، ما هیچ چیز نیستیم. - اسرار التوحید، ص 208، با کمى تغییر در الفاظ .?
57 - هر که آن جا نشیند که خواهد ...
روزى زنبورى به مورى رسید . او را دید که دانه گندم به خانه مىبرد مردمان پاى بر او مىنهادند و او جراحت مىرساندند.
زنبور، آن مور را گفت که این چه سختى و مشقت است که تو براى دانهاى بر خود تحمیل مىکنى؟ براى دانهاى کوچک و بىارزش، چندین خوارى و دشوارى مىکشى . بیا تا ببینى که من چگونه آسان مىخورم بىاین که مشقتى کشم و رنجى برم. پس مور را به دکان قصابى برد . گوشتها آویخته بودند . زنبور از هوا درآمد و بر تکهاى گوشت نشست و سیر خورد و پارهاى نیز برگرفت تا ببرد. ناگهان قصاب سر رسید و کاردى بر گوشت زد و زنبور را که بر آن جا نشسته بود، به دو نیم کرد و بینداخت . زنبور بر زمین افتاد . آن مور بر سر زنبور آمد و پایش را گرفت و مىکشید و مىگفت: (( هر که آن جا نشیند که خواهد، چنانش کشند که نخواهد. ))- اسرار التوحید، ص 289، با کمى تغییر در الفاظ.?
همه جا صحبت از پیش بینى منجمان بود که امسال هوا چگونه خواهد-منجم، یعنى ستاره شناس . در قدیم این گروه (منجمان) احوال آینده و وضع روزگار را پیش بینى مىکردند و مردم به پیش بینى آنان عقیده راسخ داشتند. سخن شیخ ابوسعید بر منبر، اعتراضى است به کار منجمان و عقیده رایج آن روزگار .? بود و کشت و زرع به چسان و باغها چه اندازه میوه خواهند داد و راهها آیا امن هستند یا نه ...
شیخ ابوسعید روزى بر منبر رفت و گفت: سخن منجمان را شنیدید و درباره سال آینده، چنین و چنان گفتید . اکنون بشنوید تا من اوضاع سال آینده را برایتان پیش بینى کنم و یقین بدانید که پیش بینى من درستتر از همه باشد و هیچ خطا نکنم . مردم، یک صدا گفتند که بگو .
گفت: (( سال آینده چنان خواهد بود که خدا مىخواهد؛ چنان که پارسال آنسان بود که خدا مىخواست و هر سال همان گونه است که او مىخواهد؛ نه کم و نه بیش . و صلى الله على محمد و آله اجمعین. )) این را گفت و از منبر فرود آمد . - برگرفته از: اسرار التوحید، ص 281 .?
روزى شیخ ابوسعید با جمعى از دوستان و یاران خود به در آسیابى -آسیاب، محلى است که در آن جا گندم را آرد مىکنند . در آن زمانها، آسیابها با نیروى آب یا باد کار مىکرد . بدین گونه که دو سنگ بزرگ و گرد را بر روى هم مىگذاشتند و گندم را میان آن دو مىریختند.وقتى سنگ بالایى به نیروى آب یا باد مىچرخید، گندم را خرد و آرد مىکرد.? رسیدند .
شیخ اسب خود را بازداشت و ساعتى توقف کرد.
پس خطاب به یاران گفت: ((همراهان!مانند این آسیاب باشید که درشت (گندم ) مىستاند و نرم (آرد) باز مىدهد و گرد خود طواف مىکند تا- درشت مىستاند و نرم باز مىدهد، یعنى اگر شما هم سخن درشت و تلخ و تند از کسى شنیدید، به او نرم و نازک پاسخ دهید؛ مانند آسیاب .? آنچه سزاوار نیست، از خود براند . ))- برگرفته از: اسرار التوحید، ص 288.?
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلک بود . در عرفان و طریقت، به علم بسیار اهمیت مىداد؛ چنان که او را ((حکیم الاولیاء )) مىخواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش، عزم کردند که به طلب علم روند . چارهاى جز این ندیدند که از شهر خود، هجرت کنند و به جایى روند که بازار علم و درس، در آن جا گرمتر است .
محمد، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگین شد و گفت:اى جان مادر!من ضعیفم و بىکس و تو حامى من هستى؛ اگر بروى، من چگونه روزگار خود را بگذرانم . مرا به که مىسپارى؟ آیا روا مىدارى که مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى؟
از این سخن مادر، دردى به دل او فرود آمد . ترک سفر کرد و آن دو رفیق، به طلب علم از شهر بیرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مىخورد و آه مىکشید .روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مىگریست و مىگفت: (( من این جا بىکار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند . وقتى باز آیند، آنان عالماند و من هنوز جاهل .)) ناگاه پیرى نورانى بیامد و گفت: ((اى پسر!چرا گریانى؟ )) محمد، حال خود را باز گفت . پیر گفت: ((خواهى که تو را هر روز درسى گویم تا به زودى از ایشان در گذرى و عالمتر از دوستانت شوى؟ )) گفت: (( آرى، مىخواهم .)) پس هر روز، درسى مىگفت تا سه سال گذشت . بعد از آن معلوم شد که آن پیر نورانى، خضر (ع) بود و این نعمت و توفیق، به برکت رضا و دعاى مادر یافته است . - گزیده تذکرة الاولیاء، دکتر محمد استعلامى، ص 359 .
ابو عبدالله مغربى، از عارفان پیشین و بزرگ بوده است . در تربیت مرید، توانا بود . توکل و ریاضت، در طریقه او اهمیت فراوان داشت. وى پس از 120 سال عمر در سال 298 درگذشت.
نقل است که او را چهار پسر بود . هر یکى را پیشهاى آموخت . یارانش بدو گفتند: فرزندان تو، نیاز به پیشه و کار ندارند که تا زنده باشند، مریدان تو، زندگى آنان را تأمین مىکنند.
شیخ گفت: (( مباد که چنین باشد . آنان را یک یک، کسبى و کارى آموختم تا بعد از وفات من، به سبب آن که فرزند مناند، بىجهت عزیز نباشند و نان از نام پدر نخورند. و هرگاه نیازى افتادشان، مهارتشان به کار آید و نیازشان را برآرد . ))-برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، دکتر محمد استعلامى، ص 391 .
پیرهنى نو بر تن داشت . خواست که با آن نمازى خواند . وضو باید مىساخت . نخست به بیت الخلاء رفت .در آن جا به این فکر افتاد که- بیت الخلاء: مستراح . ? پیرهن نو را صدقه دهد . همان جدا درآورد و بر در مستراح آویزان کرد . سپس یکى از همراهان خود را که در بیرون ایستاده بود، صدا زد . آمد و گفت:اى شیخ چه مىفرمایى؟ از درون آواز داد که این پیراهن را که بر در انداختهام، بردار و ببر و به نیازمندى هدیه ده . گفت:اى شیخ!نمىتوانستى که صبر کنى تا از آن جا بیرون آیى و سپس آن را صدقه دهى!؟ گفت: (( مىترسم، تا بیرون آیم شیطان مرا از این نیت خیر بگرداند . تا او در نیت من دست نبرده و مرا پشیمان نکرده است، ببر و به حاجتمندى بده . )) - برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، ذکر ابوالحسن بوشنجى. ?
ابو الحسن بوشنجى، از جوانمردان خراسان و بسیار عالم و عابد بود . مدتى او را از شهر خود راندند و به نیشابور آمد . بوشنج یا پوشنگ، نام منطقهاى است در خراسان آن روز . درگذشت وى در سال 348 ه.ق .اتفاق افتاد.
نوشتهاند در نیشابور، مردى، درازگوش خود را گم کرد . هر چه گشت، نیافت. دانست که خرش را ربودهاند . از مردم پرسید که اکنون در نیشابور، پارساترین مرد کیست؟ همه گفتند: ((ابوالحسن )) .
جست و ابوالحسن را یافت . نزدش آمد و گفت (( خر من را تو بردهاى . اکنون آن را بازده .))
ابو الحسن گفت: ((اى جوانمرد!اشتباه مىکنى . من تاکنون تو را ندیدهام و خر تو را نیز نمىدانم کجا است . )) مرد روستایى گفت: (( خیر؛ تو بردهاى و اگر همین الان آن را باز ندهى، بانگ بر مىآرم و مردم را علیه تو مىشورانم.)) ابوالحسن درماند و از سر درماندگى دست برداشت و گفت: (( خدایا!مرا از دست این مرد روستایى نجات ده. ))
ناگاه مردى از دور پیدا شد؛ با خود خرى را مىآورد .مرد روستایى خر خویش را شناخت و به استقبال آن رفت .
چون درازگوش خود را بازگرفت، به ابوالحسن گفت: ((اى شیخ!مرا ببخشا. من از اول مىدانستم که تو را حاجتى به خر من نیست و تو آن را نبردهاى؛ اما با خود گفتم که من به درگاه خدا، آبرویى ندارم تا دعا کنم و او اجابت فرماید . با خود اندیشیدم که باید صاحب دلى را به دعا وادارم تا به برکت دعاى او، خر من پیدا شود. پس چنان کردم تا درمانى و به دعا التجا برى . خداوند، دعاى تو را اجابت کرد و خر من پیدا شد . )) -برگرفته از: تذکرة الاولیاء، ذکر ابوالحسن بوشنجى و گزیده، ص 357 356 . ?
ابوعثمان حیرى، از عارفان قرن سوم و ساکن حیره نیشابور بود . از او کرامات بسیارى نقل مىکنند. در خانهاى مرفه و ثروتمند، به دنیا آمد؛ اما دل به اسباب و آسایش دنیوى نداد و به عرفان گرایید.
نقل است که روزى مىرفت.یکى از بام، طشتى خاکستر بر سر او ریخت. اصحاب و یاران، در خشم شدند و خواستند تا آن مرد را از بام به زیر آورند و زخم زنند.
ابوعثمان گفت: (( بایستید!خدا را هزار بار شکر مىباید که بر سر ما خاکستر ریخت؛ که ما سزاوار آتشیم، و آن کس که سزاوار آتش است، از خاکستر روى در نکشد . )) - گزیده تذکرة الاولیاء، ص 325 324 .
این حکایت زیبا و درسآموز را به بایزید بسطامى نیز نسبت دادهاند . از جمله سعدى در ((بوستان )) این ماجرا را درباره بایزید نقل مىکند ?
در صحرا مىگشت . تشنگى بر جانش چنگ انداخته بود . از دور کاروانى را دید که مىآید . نزدیک آنان شد. گفت: آیا شما را آبى هست که بنوشم. گفتند: مشکهاى ما نیز خالى شده است . با ما باش تا ساعتى دیگر به آبادى رسیم. مرد گفت در میان اسباب و اثاثیه شما جامى مىبینم؛ آیا آن نیز تهى است؟ گفتند: آن جام، پر است؛اما از زهر . گفت: زهر از کجا و براى که مىبرید؟ گفتند: در آن شهرى که ما بدان سو مىرویم، حاکمى است که دشمنانى دارد . برخى را به شمشیر نتوانست کشت . از ما زهرى خواست تا دشمنان پنهان را با آن بکشد . چه، همه را با تیغ نمىتوان از میان برداشت . مرد، گفت: آن را به من دهید که من را نیز دشمنى است که به تیغ شمشیر از پاى در نمىآید . امید که این زهر بر آن دشمن خونى که در درون من است، کارگر افتد . جام را گرفت و خواست که بنوشد. گفتند: اگر خواهى که بنوشى، قطرهاى تو را کفایت کند، که این جام براى کشتن لشکرى است . گفت: (( از قضا این دشمن که در درون من است، به عدد لشکرى است . بسا مردان که از پاى درآورده، و بسا خونها و آبروها که ریخته و بسا آدمیان که از دشمنى او به هلاکت افتادهاند . )) جام را از او گرفتند و گفتند: (( آن دشمن که تو مىگویى، به این حیلت و ضربت، از پاى در نمىآید .)) - برساخته از: فیه مافیه، ص 118. ?
روزى رسول (ص) با اصحاب نشسته بود . جوانى نیرومند، صبح زود، بر ایشان بگذشت. یکى پرسید: (( در این وقت صبح به کجا مىروى؟ )) گفت: (( به دکانم در بازار . )) گفتند: ((دریغا!اگر این صبح خیزى او در راه خداى تعالى مىبود، نیکتر بود . )) رسول (ص) گفت: ((چنین مگویید، که اگر براى آن باشد که خود را از خلق بىنیاز کند و یا معاش پدر و مادر خویش یا زن و فرزند را تأمین کند، او در همین حال، در راه خدا گام بر مىدارد . ))
و عیسى (ع) مردى را دید، گفت: (( تو چه کار مىکنى؟ )) گفت: ((عبادت مىکنم . )) گفت: (( قوت و غذا از کجا مىخورى؟ )) گفت: ((مرا برادرى است که قوت مرا فراهم مىآورد.)) عیسى (ع) گفت: (( پس برادر تو از تو عابدتر است . )) -برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 1، ص 325 . ?
محمد بن سیرین، مشهور به (( ابن سیرین )) فقیه، محدث و خوابگزار (معبر) بزرگ قرن اول و دوم هجرى است . در بصره به دنیا آمد و در همان شهر به سال 110 ه.ق درگذشت. در تعبیر خواب، شهرت جهانى دارد و مادرش (صفیه ) کنیز ابوبکر بود .وى با بعضى آداب صوفیان، مثل پشمینه پوشى مخالف بود.
ابن سیرین، کسى را گفت: ((چگونهاى؟ )) گفت: (( چگونه است حال کسى که 500 درهم بدهکار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟ ))
ابن سیرین به خانه خود رفت و 1000 درهم با خود آورد و به وى داد و گفت: (( پانصد درهم به طلبکار ده و باقى را خرج خانه کن، و لعنت بر من اگر پس از این حال کسى را بپرسم!)) گفتند: (( مجبور نبودى که قرض و خرج او را دهى . )) گفت: ((وقتى حال کسى را بپرسى و او حال خود بگوید و تو چارهاى براى او نیندیشى، در احوالپرسى منافق باشى . )) - برگرفته از: غزالى، کیمیاى سعادت، ج 1، ص 440 و ... ?
حاتم اصم، عارف و زاهد مشهور خراسان در قرن سوم هجرى بود . در زهد و حکمت، سخنان دل انگیزى دارد، و مردم را به قرائت قرآن، بسیار تشویق مىکرد . حاتم، خواندن قرآن و حکایت پارسایان را در تزکیه نفس بسیار مؤثر مىدانست .
نقل است که چون به بغداد آمد ، خلیفه را خبر کردند که زاهد خراسان آمده است . او را طلب کرد و چون حاتم از در درآمد، خلیفه را گفت: ((اى زاهد!)) خلیفه گفت: من، زاهد نیستم که همه دنیا، زیر فرمان من است . زاهد تویى که به اندک قناعت مىکنى و چیزى از دنیا براى خود جمع نکردهاى . )) حاتم گفت: (( نه؛ زاهد تویى که به کمترین چیز و بىارزشترین متاع که دنیا باشد، قناعت کردهاى . مگر قرآن نفرموده است که متاع دنیا اندک است و تو بیش از این ((اندک)) براى خود گرد- قل متاع الدنیا قلیل. (سوره نساء، آیه 77) ? نیاوردهاى . نصیب من از نعمتهاى خدا، بسى بیش از آن است که تو دارى. پس زاهد تویى؟ )) -برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، محمد استعلامى، ص 202 201 و شرح تعرف، ج 1، ص 53 . ?
گویند: صاحب دلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشمها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: ((مردم!هر کس از شما که مىداند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!)) کسى برنخاست . گفت: (( حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!)) باز کسى برنخاست . گفت: ((شگفتا از شما که به ((ماندن)) اطمینان ندارید؛ اما براى ((رفتن )) نیز آماده نیستید!))
ابوحنیفه از عالمان بزرگ و نامى اهل سنت است و یکى از چهار امام آنان. در سال 80 هجرى به دنیا آمد و هفتاد سال بعد، یعنى در سال 150 هجرى درگذشت . وى مؤسس مذهب حنفى، یکى از مذاهب چهارگانه اهل سنت در فقه است .
نوشتهاند: روزى از جایى مىگذشت . کودکى را دید که پا در گل فرو کرده و ایستاده است . ابو حنیفه به آن کودک گفت: ((مراقب باش که در گل فرود نیایى و نیفتى .)) کودک گفت: ((افتادن من چندان مهم نیست، که اگر بیفتم، فقط خوود را گلى و خاک آلود خواهم کرد . اما تو خود را نگه دار که اگر پاى تو بلغزد و بیفتى، مسلمانان نیز بلغزند و بیفتند و گناه همه بر تو است . )) ابوحنیفه از زیرکى آن کودک به شگفت آمد و بگریست . -برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، محمد استعلامى، ص 160 . ?
ابو زکریا یحیى بن معاذ،واعظ و زاهد نامدار، در بلخ زیست و به سال 258 ه.ق در نیشابور درگذشت. بیشتر بر مسلک امید بود تا طریقت بیم . در وعظ و منبر، بیانى مؤثر و نافذ داشت و سخنش، بسیارى از مردم را به راه صواب کشاند. برخى گفتهاند: (( خداوند، دو یحیى داشت: یکى از انبیا و یکى از اولیا )) .
یحیى، برادرى داشت که براى عبادت و اعتکاف به مکه رفته بود، از مکه نامهاى براى یحیى نوشت؛ بدین شرح:
((برادر!من، سه آرزو داشتم که از آنها، دو تا اجابت شده و یکى مانده است: نخست این که از خداوند، خواسته بودم که مرگ مرا در مکانى مقدس قرار دهد و اکنون در مکه هستم و مىمانم تا بمیرم. دوم آن که همیشه از خدا مىخواستم که کنیزى شایسته نصیب من کند تا وسایل عبادت مرا فراهم سازد و به من در این راه، خدمت کند . اکنون به چنین کنیزى دست یافتهام و او مرا در این راه، بسیار کمک و خدمت مىکنم. آرزوى سوم آن است که پیش از مرگ، تو را ببینم. امیدم آن است که به این آرزو نیز برسم .))
یحیى در پاسخ برادر، نوشت:
((نوشته بودى که آرزو دارى در بهترین مکان باشى و در همان جا، دعوت حق را لبیک گویى . تو بهترین خلق خدا شو، در هر جا که مىخواهى باش و هر جا که خواهى، مرگ را به استقبال برو . مکان به انسان عزیز مىشود، نه انسان به مکان. نیز گفته بودى که تو را خادمى است که آرزوى آن را داشتى . اگر تو را فتوت و جوانمردى بود، خادم حق را خادم خود نمىکردى و از خدمت حق باز نمىداشتى . جوانمردان، آرزو مىکنند که خادم باشند، نه آن که دیگران خادم آنان باشند . بنده، باید بندگى کند، نه رئیسى . اما آرزوى سوم تو این بود که مرا ببینى . اگر تو را از خداى عزوجل خبرى بود، از من تو را یاد نمىآمد . آن جا که تو هستى، مقام ابراهیم است؛ یعنى جایى است که پدر، پسر را به مسلخ برد تا سر ببرد؛ تو آرزوى ((برادر )) مىکنى؟!اگر آن جا خدا را یافتى، من به چه کار تو مىآیم، و اگر نیافتى، از من تو را چه سود؟ و السلام .)) - برگزیده از: گزیده تذکرة الاولیاء، ص 240 . ?
گفت: سى سال است که استغفار مىکنم از گناه یک شکر گفتن . گفتند: چرا؟
گفت: روزى مرا خبر دادند که بازار بغداد سوخت، اما دکان تو در آن بازار، سالم ماند و از آتش، گزندى ندید. همان دم گفتم: ((الحمدلله )) . ناگاه به خود آمدم و خجلت بردم، از شرم آن که خود را بهتر از برادرانم در بازار بغداد، شمردم و مصیبت آنان را در نظر نگرفتم . این ((الحمدلله )) در آن وقت، یعنى مرا با سود و زیان برادران دینىام، کارى نیست . همین که مال من از آسیب آتش، در امان مانده است، کافى است!پس بر آن شکر بىجا،
سى سال طلب مغفرت مىکنم!- برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، ص 223 .
سرى سقطى، صوفى و عارف مشهور بغداد است . نود و هشت سال عمر کرد و در سال 251 ه.ق درگذشت . در طریقت او، محبت و شوق بسیار مهم و کارساز است . جنید بغدادى، عارف نامدار اسلامى و خواهر زاده او، وصیت کرده بود که او را در قبر سرى سقطى دفن کنند.
نقل است که یک بار، یعقوب علیه السلام را به خواب دید . گفت: ((اى پیغمبر خدا!این چه شور است که از بهر یوسف در جهان انداختهاى؟ چون تو را محبت به خدا، کامل است، حدیث یوسف را از یاد ببر.))
ندایى به درون او رسید که (( باش تا بنگرى )) . و جمال یوسف (ع) را به او نمایاندند . نعرهاى زد و بىهوش افتاد . سیزده شبانروز بىعقل افتاده بود و چون به عقل باز آمد، گفتند: (( این جزاى آن کس است که عاشقان را ملامت کند . )) - برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، ص 222 . ?
معروف بن فیروز کرخى، مشهور به ((معروف کرخى ))، از زاهدان و صوفیان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله ((کرخ)) بغداد بود و به دست امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) توبه کرد و به مقامات بالاى عرفانى رسید .به نیکوکارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت.
نقل است که روزى با جمعى مىرفت. جماعتى از جوانان فاسد و گنه کار را دیدند . وقتى به لب دجله رسیدند، یاران گفتند (( یا شیخ دعا کن تا خداوند این جوانان را که در فساد غرقاند، در دجله غرق کند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد .))
معروف کرخى گفت: (( دستهاى خود را بالا برید تا دعا کنم و آمین گویید .)) یاران دستهاى خود را بالا بردند تا دعاى شیخ را علیه آن جوانان تبه کار، آمین گویند . شیخ گفت: ((الهى!چنان که این جوانان را در این جهان، عیش و خوشى دادى، در آن جهان نیز در عیش و خوشى در آر.))
اصحاب حیرت کردند و گفتند: (( یا شیخ!این چه دعایى است که مىکنى؛ ما سر آن را ندانیم .)) گفت: (( بایستید تا بر شما آشکار شود.))
چون گذر جوانان بزه کار بر شیخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جامهاى شراب را شکستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمین نهادند . سپس بر جمله آنان گریه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه کردند.
شیخ رو به اصحاب کرد و گفت: (( دعاى من در حق آنان، مستجاب شد . اگر بر همین توبه از دنیا روند، عیش آن جهانى آنان، تأمین است و تضمین. آیا این بهتر از آن نبود که شما مىخواستید؟ )) -برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، استعلامى، ص 216 . شبیه همین حکایت در کتاب اسرار التوحید، به شیخ ابوسعید ابوالخیر منسوب است و در بالا آن دو حکایت، در هم آمیخته شدهاند . ?
شاه شجاع کرمانى از بزرگان اهل معرفت در قرن سوم بود . علت شهرت او به ((شاه )) آن بود که پدرش از امیران کرمان بود . درگذشت وى به سال 702ه.ق اتفاق افتاد .
نقل است که چهل سال نخفت . شبى بعد از چهل سال بخفت . خداى جل جلاله را در خواب دید، گفت: (( بار خدایا، من تو را در بیدارى مىجستم، در خواب یافتم .)) فرمود که ((اى فلان!ما را در خواب به برکت آن بیدارىها یافتى . اگر آن بیدارىها نبود، چنین خوابى نمىدیدى .))
بعد از آن هر جا که مىرفت، بالشى مىنهاد و مىخفت و مىگفت: (( امید است که یک بار دیگر، چنان خوابى ببینم .)) عاشق خواب شده بود و مىگفت: (( یک ذره از آن خواب، به بیدارى همه عالم ندهم .)) - عطار نیشابورى، گزیده تذکرة الاولیاء، ص 251 250 با اندکى تغییر . ?
مورچهاى بر صفحه کاغذى مىرفت . از نقشها و خطهایى که بر آن بود، حیرت کرد . آیا این نقشها را، کاغذ خود آفریده است یا از جایى دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمى بر کاغذ فرود آمد و نقشى دیگر گذاشت . مور دانست که این خط و خال از قلم است نه از کاغذ . نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشکار شد . گفتند: کدام حقیقت؟ گفت : بر من کشف شد که کاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زیر داریم، فقط صفحه مىبینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم، قلمى روان خواهیم دید که مىچرخد و نقش و نگار مىآفریند .
در میان مورچگان، یکى خندید . سبب را پرسیدند . گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم که آن قلم نیز، اسیر دستى است که او را مىچرخاند و به هر سوى مىگرداند . انصاف بده که کشف من، عظیمتر و شگفتتر است .
همگان اقرار دادند به بزرگى کشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند. چه، تاکنون مىپنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقشها، نه کاغذ و نه قلم است؛ بلکه آن دو خود اسیر دیگرىاند .
این بار، مورى دیگر گریست . موران، سبب گریهاش را پرسیدند . گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم مىزند نه کاغذ . اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر . ندانم که آیا آن امیرى که قلم را مىگرداند، به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگرى است و این اسیران، کى به امیرى مىرسند که او را امیر نیست؟ - برگرفته از: غزالى، احیاء العلوم، ج 1، ص 22، ص 175 .مولوى نیز در دفتر چهارم حکایت مورى را که بر کاغذ مىرفت، نقل مىکند .حکایت بالا، برگرفته از تمثیل غزالى، با تصرفات بسیار است . ?
به سرعت وضو ساخت و راهى مسجد شد . اگر امروز به نماز جماعت صبح نرسد، نخستین بار است که نمازى در مسجد، از او فوت شده است . همیشه پیش از اذان صبح راه مىافتاد و چون به مسجد مىرسید، آن قدر نمازهاى مستحبى مىخواند تا مردم یک یک حاضر شوند ونماز جماعت برپا گردد . اما امروز، دیر کرده است . شتابان از خانه بیرون زد. کوچهها را یکى پس از دیگرى، پشت سر مىگذاشت .نمىداند آیا به جماعت مىرسد یا نه؛ اما سعى خود را مىکند و یک لحظه از شتاب و سعى خود نمىکاهد.
بالاخره به کوچه مسجد مىرسد. از دور مسجد نمایان است؛ اما دریغا که مردم نه در حال داخل شدن به مسجد، که در حال بیرون آمدناند . دریغ و حسرت، بر جانش چنگ مىزنند و آب در چشمانش جمع مىشود. پیش خود مىگوید: خوشا به حال این مردم که امروز، نماز صبح خود را به پیامبر (ص) اقتدا کردند و واى بر من که از این فیض بزرگ محروم شدم . یک لحظه تردید مىکند: شاید اینان براى کارى دیگر بیرون مىآیند!شاید هنوز نماز جماعت برقرار است!شاید پیامبر (ص) هنوز سلام نماز را نداده است . پیشتر مىرود. جلو مردى را که از مسجد بیرون مىآید، مىگیرد و مىپرسد: آیا نماز، تمام شده است؟ مرد نمازگزار به علامت تأیید، سر خود را پایین مىآورد . آهى سرد از سینه بیرون مىدهد . آه او چنان بود که گویى همه خاندان و دارایىاش را یکجا از دست داده است .
در میان نمازگزارانى که شاهد این گفت و گو بودند، مردى قدم به پیش مىگذارد و به او که همچنان در حال تأسف و تحسر بود، مىگوید: من از جمله کسانى هستم که نمازم را پشت سر پیامبر (ص) اقامه کردم و بابت این توفیق خداى را سپاس گزارم . آیا حاضرى ثواب این نماز را که در این صبح با پیامبر (ص) گزاردم به تو دهم و در عوض، تو پاداش فضیلت این آهى را که الان کشیدى به من دهى؟ پذیرفت و به این معامله تن داد؛ اما همچنان غمگین بود و نمىدانست که بر فوت کدام ثواب، حسرت خورد: حسرت نمازى که از دست داده است یا آهى که آن را فروخت و با آن، ثواب نماز جماعت صبح را خرید؟
به خانه برگشت و روز را در همین اندیشه گذراند. شب که تن خویش را به بستر خواب سپرد، در عالم رؤیا دید که کسى به او مىگوید: نماز را از تو پذیرفتم و آه را از او . -این حکایت در منابع مختلف به صورتهاى گوناگون نقل شده است . در این جا بیشتر نظر داشتهایم به نقل مولوى در مثنوى .منابع زیر نیز کمابیش حکایاتى شبیه به آنچه گفته شد، نقل کردهاند: ثعلبى، قصص الانبیاء، ص 36 و ابونعیم اصفهانى، حلیة الاولیاء، ج 3، ص 335، به نقل از مآخذ قصص مثنوى، نوشته بدیع الزمان فروزانفر ?
گویند در بنى اسرائیل، مردى بود که مىگفت: من در همه عمر، خدا را نافرمانى کردهام و بس گناه و معصیت که از من سر زده است؛ اما تاکنون زیانى و کیفرى ندیدهام . اگر گناه، جزا دارد و گناهکار باید کیفر بیند، پس چرا ما را کیفرى و عذابى نمىرسد!؟
در همان روزها، پیامبر قوم بنى اسرائیل، نزد آن مرد آمد و گفت: (( خداوند، مىفرماید که ما تو را عذابهاى بسیار کردهایم و تو خود نمىدانى!آیا تو را از شیرینى عبادت خود، محروم نکردهایم؟ آیا در مناجات را بر روى تو نبستهایم؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفتهایم؟ عذابى بزرگتر و سهمگینتر از این مىخواهى؟ )) -برگرفته از: جامى، نفحات الانس، در ذکر حال عبدالله بن خبیق . ?
نیست در عالم ز هجران تلختر هر چه خواهى کن و لیکن آن مکن - دیوان شمس . ?
گویند شغالى، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست و به میان طاوسان در آمد. طاوسها او را شناختند و با منقار خود بر او زخمها
زدند .
شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مىگرداندند .
شغالى نرمخوى و جهاندیده، نزد شغال خودخواه و فریبکار آمد و گفت: (( اگر به آنچه بودى و داشتى، قناعت مىکردى، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مىآمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مىانگیختى . آن باش که هستى و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوعتر از آنچه هستى، نشان مده که به اندازه بود، باید نمود.)) - ر .ک: بدیع الزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، چاپ امیرکبیر، چاپ چهارم، ص 92 .
اگر انسان در طول زندگى خود، صدها دوست بیابد و بهترین دوستان و یاران را داشته باشد، هیچ یک جاى دوستان دوران کودکى را نمىگیرد . دوستىهاى کودکانه و رفیقان آن ایام، همیشه در خاطر انسان باقى مىمانند و یاد و خاطره آنان، نشاط آفرین و شادى بخش است .
یوسف (ع) آن گاه که به فرمانروایى مصر رسید و بر مسند حکومت و نبوت تکیه زد، روزى یکى از دوستان قدیمى و دوران کودکىاش را که از راه دور آمده بود، دید و بسى خوشحال شد . آن دوست، یوسف را به یاد کنعان و آن روزهاى مهر و مهربانى مىانداخت. سالها بود که همدیگر را ندیده بودند . یار دیرین، شنیده بود که یوسف به فرمانروایى مصر رسیده است . او نیز براى تجدید خاطرات و دیدار دوست خوبش، راهى مصر شد .
یوسف، او را در کنار خود نشاند و با او مهربانىها کرد . او نیز آنچه از دوستى و محبت در دل داشت، نثار یوسف کرد و گفت: از راهى دور آمدهام و شکر خدا را که توفیق یافتم و تو را دیدم . یوسف از آن روزها مىگفت و او درباره حوادث زندگى یوسف مىپرسید . از ماجراى برادرانش، دوران بردگىاش، سالهایى که در زندان بود و رویدادهایى که منجر به حکومت یوسف بر مصر شد و ...
پس از چندى گفت و گو و احوالپرسى، یوسف (ع) به دوست دیرینش روى کرد و گفت: اکنون که پس از سالها نزد من آمدهاى و راهى دراز را تا اینجا پیمودهاى، بگو آیا براى من هدیهاى نیز آوردهاى ؟
دوست قدیمى، شرمنده و خجل سر خود را پایین انداخت .درنگى کرد .سپس سر برداشت و گفت: (( از آن هنگام که عزم دیدارت را کردم، در همین اندیشه بودم که تو را چه آورم که در خور تو باشد. هر چه بیشتر فکر مىکردم، کمتر چیزى را مىیافتم که سزاوار تو باشد . مىدانستم که از مال دنیا بىنیازى و رغبتى به عطایاى دنیوى ندارى. همین سان در اندیشه بودم که ناگاه دانستم که چه باید بیاورم.)) این جملات شوقانگیز را گفت و دست در کیسهاى کرد که همراهش بود. از میان آن کیسه، آیینهاى را بیرون کشید و با دو دست خود، آن را به یوسف تقدیم کرد . در همان حال افزود: پیش خود گفتم تو را جز تو لایق نیست . پس آیینهاى آوردم تا در خود بنگرى و جمال و جلالى را که خداوند عطایت کرده، ببینى . این آینه، تو را به تو مىنمایاند و این بهترین هدیه به تو است؛ زیرا دیدن روى تو، ارزندهترین ارمغان است و آینه، روى تو را به تو مىنمایاند .
تا ببینى روى خوب خود در آن - - اى تو چون خورشید، شمع آسمان
آینه آوردمت اى روشنى - - تا چو بینى روى خود، یادم کنى -برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر اول، حکایت (( آمدن آشنایى از سفر، به دیدن یوسف )) . منابع دیگر نیز، گزارشهایى مشابه از این داستان دادهاند؛ بدین قرار: زهر الاداب، ص 229، المستجاد من فعلات الاجواد، ص 248، به نقل از: فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 30 .
حبیب عجمى از عارفان نخست اسلامى است . در عرفان و تصوف، مقامى بلند دارد و در درس حسن بصرى حاضر مىشد . به گفته عطار نیشابورى در کتاب تذکرة الاولیاء:
روزى حبیب عجمى، پوستین خود را در بیرون خانه در آورد و کنارى گذاشت و داخل خانه شد تا وضویى بسازد . در خانه بود که حسن بصرى به در خانه او رسید . پوستین حبیب را دید و شناخت . از بیم آن که مبادا جامه پوستین حبیب را ببرند، ایستاد و منتظر شد تا حبیب از خانه بیرون آید .
حبیب از خانه بیرون آمد و حسن بصرى را دید که بر در سراى او ایستاده است . سلام کرد . حسن پاسخ گفت . حبیب پرسید: چرا این جا ایستادهاى؟ حسن گفت: این پوستین را به اعتماد چه کسى این جا گذاشتهاى و رفتهاى؟ حبیب گفت: (( به اعتماد خدایى که گذر تو را به این جا انداخت تا بایستى و پوستین مرا مواظبت کنى . )) -تذکرة الاولیاء، ذکر حبیب عجمى. ?
دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزى نیافت که قابل دزدى باشد . خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:اى جوان!سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى!دزد جوان، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد . کسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبى است که در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیکتر شد و گفت: تاکنون به راه خطا مىرفتم . یک شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بىنیاز ساخت. مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم. کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت .
گویند: کافرى از ابراهیم (ع) طعام خواست . ابراهیم گفت: اگر مسلمان شوى، تو را مهمان کنم و طعام دهم . کافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد که اى ابراهیم!ما هفتاد سال است که این کافر را روزى مىدهیم و اگر تو یک شب، او را غذا مىدادى و از دین او نمىپرسیدى، چه مىشد؟
ابراهیم در پى آن کافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . کافر گفت: چه شد که از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برایم سفره گستردى؟ ابراهیم (ع) ماجرا را بازگفت . کافر گفت: (( اگر خداى تو چنین کریم و مهربان است، پس دین خود را بر من عرضه کن تا ایمان بیاورم و مسلمان شوم.))
شیخ ابوسعید ابوالخیر، با مریدان از جایى مىگذشت . چاه خانهاى را تخلیه مىکردند . کارگران با مشک و خیک، نجاسات را از اعماق چاه بیرون مىکشیدند و در گوشهاى مىریختند . شاگردان شیخ، خود را کنار مىکشیدند و لباس خود را جمع مىکردند که مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مىگریختند . ابوسعید، آنان را صدا زد و گفت: بایستید تا بگویم این نجاسات، به زبان حال، با ما چه مىگویند . مىگویند: (( ما همان طعامهاى خوشبو و خوش طعمیم که شما دیروز، ما را به قیمتهاى گزاف مىخریدید و از بهر ما جان و مال خود را نثار مىکردید و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مىکردید. ما را که طعامهایى خوش طعم و بو بودیم، به خانه هایتان آوردید و به یک شب که با شما هم صحبت و هم نشین شدیم، به رنگ و بوى شما در آمدیم . حال از ما مىگریزید؟!بر ما است که از شما بگریزیم .)) - برگرفته از: اسرار التوحید، ص 199 .
شیخ ابوسعید، یکبار به طوس رسید، مردمان از شیخ خواستند که بر منبر رود و وعظ گوید . شیخ پذیرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مىآمدند و در جایى مىنشستند .چون شیخ بر منبر شد، کسى قرآن خواند. جمعیت، همچنان ازدحام مىکردند تا آن که دیگر جایى براى نشستن نبود. شیخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن. کسى برخاست و فریاد برآورد: خدایش بیامرزد هر کسى را که از جاى خود برخیزد و یک گام فراتر آید . شیخ چون این بشنید، گفت: (( و صلى الله على محمد و آله اجمعین.)) و از منبر فرود آمد . گفتند: یا شیخ!جمعیت از دور و نزدیک آمدهاند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترک منبر مىگویى؟ گفت: (( هر چه ما مىخواستیم که بگوییم و آنچه پیامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت . مگر جز این است که همه کتب آسمانى و رسالت پیامبران و سخن واعظان، براى این است که مردم، یک گام پیش نهند؟ )) آن روز، بیش از این نگفت.
ابوسعید را گفتند: کسى را مىشناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مىرود . شیخ گفت: کار دشوارى نیست؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مىنهند و راه مىروند.
گفتند: فلان کس در هوا مىپرد. گفت: مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند: فلان کس در یک لحظه، از شهرى به شهرى مىرود . گفت: شیطان نیز در یک دم، از شرق عالم به مغرب آن مىرود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتى نیست . مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد.
روزى، یکى نزد شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت اى شیخ!آمدهام تا از اسرار حق، چیزى به من بیاموزى . شیخ گفت: بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بکردند و سر آن محکم ببستند . دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت:اى شیخ آنچه دیروز وعده کردى، امروز به جاى آرى. شیخ فرمان داد که آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا که سر این حقه باز کنى .))
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست کرد و با خود گفت: آیا در این حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند کوشید نتوانست که سر حقه باز نکند . چون سر حقه باز کرد، موشى بیرون جست و برفت . مرد، پیش شیخ آمد و گفت: ((اى شیخ!من از تو سر خداى تعالىخواستم، تو موشى به من دادى؟!)) شیخ گفت: ((اى درویش!ما موشى در حقه به تو دادیم، تو پنهان نتوانستى کرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوییم؟ )) - اسرار التوحید، ص 213، با اندکى تغییر در الفاظ.
خواجه عبدالکریم که خادم خاص شیخ ابوسعید ابوالخیر بود، گفت: روزى، کسى از من خواست تا از حکایتهاى شیخ چیزى براى او بنویسم . مشغول نوشتن بودم که کسى آمد و گفت: تو را شیخ مىخواند . رفتم. چون نزد شیخ رسیدم، گفت: عبدالکریم!در چه کارى؟ گفتم: درویشى، چند حکایت از حکایتهاى شیخ خواست . در کار نوشتن آن حکایات بودم .
شیخ گفت: ((اى عبدالکریم!حکایت نویس مباش؛ چنان باش که از تو حکایت کنند.))
ابوسعید ابو الخیر، از پر آوازهترین عارفان اسلامى در قرن چهارم و پنجم است . به سال 357 (ه.ق) در میهنه به دنیا آمد و در سال 440 (ه.ق) در همان جا وفات یافت . گویا او نخستین کسى است که بر اندیشههاى عرفانى، جامه شعر پوشاند . نوه او (محمد بن منور) در قرن ششم کتابى نوشت به نام اسرار التوحید که در آن شرح حال و مقامات ابوسعید، گزارش شده است . کلمات کوتاه و حکایات زیباى او مشهور است؛ از جمله این که نوشتهاند:
روزى یکى از دوستان دیرین و شاگردش، به نام ابومحمد جوینى براى دیدار شیخ ابوسعید، به منزل او رفت .اهل خانه گفتند که شیخ به گرمابه رفته است .
ابومحمد راهى حمام شد .شیخ را در حمام یافت .در آن جا از هر درى سخن رفت؛ از جمله شیخ به ابومحمد گفت: (( آیا به عقیده تو، این حمام جاى خوب و خوشایندى است؟ )) ابومحمد گفت: (( آرى هست.)) شیخ گفت: (( چرا؟ )) ابومحمد گفت: (( زیرا جناب شیخ در آن است و هر جا که شیخ ما ابوسعید در آن باشد، آن جا خوش است .))
شیخ گفت: ((دلیلى بهتر بیاور.)) ابومحمد از شیخ خواست که او خود بگوید که چرا این حمام، جایى خوش و نیکو است .
شیخ گفت: (( این جا خوش است، زیرا با تو، جز لنگى و سطلى پیش نیست و آن دو نیز امانت است.))
شبلى نزد جنید بغدادى رفت و گفت: (( گویند گوهر حقیقت، نزد تو است. آن را یا به من بفروش و یا ببخش. )) جنید گفت: اگر بخواهم که بفروشم، تو بهاى آن را ندارى و از عهده پرداخت قیمت آن بر نمىآیى . و اگر بخواهم که آن را رایگان به تو دهم، قدر آن را نخواهى دانست؛ زیرا:
هر که او ارزان خرد، ارزان دهد - - گوهرى، طفلى به قرصى نان دهد
شبلى گفت: (( پس تکلیف من چیست؟ ))
گفت: (( در صبر و انتظار باقى بمان و بر این درد، بسوز و بساز تا شایسته آن شوى، که چنین گوهرى را جز به شایستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند. ))
از منبر پایین آمد و مردم، مجلس را ترک مىگفتند . شیخ ابوسعید ابوالخیر امشب چه شورى برپا کرد!همه حاضران، محو سخنان او بودند و او با هر جمله که مىگفت: نهال شوق در دلها مىکاشت . اما من هنوز نگران قرضى بودم که باید مىپرداختم . وام سنگینى برعهده داشتم و نمىدانستم که چه باید کرد . پیش خود گفتم که تنها امیدى که مىتوانم به آن دل ببندم، ابوسعید است . او حتما به من کمک خواهد کرد . شیخ، گوشهاى ایستاده بود و مردم گرد او حلقه زده بودند .ناگهان پیرزنى پیش آمد. شیخ به من اشاره کرد . دانستم که باید نزد پیرزن روم و حاجتش را بپرسم. پیرزن گفت: کیسهاى زر که صد دینار در آن است، آوردهام که به شیخ دهم تا میان نیازمندان تقسیم کند . او را بگو که در حق من دعایى کند . کیسه را گرفتم و به شیخ ابوسعید سپردم. پیش خود گفتم که حتما شیخ حاجت من را دانسته و این کیسه زر را به من خواهد داد . اما ابوسعید گفت: این کیسه را بردار و به گورستان شهر ببر. آن جا پیرى افتاده است؛ سلام ما را به او برسان و کیسه زر را به او ده و بگوى: اگر خواستى، نزد ما آى تا باز تو را زر دهیم .
شبانه به گورستان رفتم . بین راه با خود مىاندیشیدم که این مرد کیست که ابوسعید از حال او خبر دارد، اما نیاز من را نمىداند و بر نمىآورد . وقتى به گورستان رسیدم، به همان نشانى که شیخ داده بود، پیرى را دیدم که طنبورى زیر سر نهاده و خفته است .به او سلام کردم و سلام شیخ را نیز- طنبور، یکى از آلات موسیقى است که در آن ایام، جزو آلات لهو و لعب و گناه، محسوب مىشد. ? رسانیدم . اما ترس و وحشت، پیر را حیران کرده بود . سخت هراسید . خواست که بگوید تو کیستى که من کیسه زر را به او دادم و پیغام ابوسعید را نیز گفتم . پیر همچنان متحیر و ترسان بود . کیسه را گشود و دینارهاى سرخ را دید . نخست مىپنداشت که خواب است، اما وقتى به سکههاى طلا دست کشید و آنها را حس کرد، دانست که خواب نمىبیند . لختى به دینارها نگریست، سپس سر برداشت و خیره خیره به من نگاه کرد . ناگهان به حرف آمد و گفت: مرا نزد شیخ خود ببر. گفتم برخیز که برویم .
بین راه همچنان متحیر و مضطرب بود . گفتم: اگر از تو سؤالى کنم، پاسخ مىدهى؟ سر خود را به پایین انداخت. دانستم که آماده پاسخگویى است . گفتم: تو کیستى و در گورستان چه مىکردى و ابوسعید، این کیسه زر، به تو چرا داد؟ آهى کشید و غمگینانه گفت: مردى هستم فقیر و وامانده از همه جا. پیشهام مطربى است و وقتى جوان بودم، مردم مرا به مجالس خود مىخواندند تا طنبور زنم و آواز بخوانم و مجلس آنان را گرم کنم. در همه جاى شهر، هرگاه دو تن با هم مىنشستند، نفر سوم آنان من بودم. اکنون پیر شدهام و صدایم مىلرزد و دستم آن هنر و توان را ندارد که از طنبور، آواز خوش برآرد . کسى مرا به مجلس خود دعوت نمىکند و به هیچ کار نمىآیم. زن و فرزندم نیز مرا از خود راندهاند .
امشب در کوچههاى شهر مىگشتم . هر چه اندیشیدم، ندانستم که کجا مىتوانم خوابید و امشب را سر کنم . ناچار به گورستان آمدم و از سردرد و شکسته دلى، گریستم و با خداى خود مناجات کردم و گفتم: خدایا!جوانى و توش و توانم رفته است . جایى ندارم. هیچ کس مرا نمىپذیرد . عمرى براى مردم طنبور زدم و خواندم و محفل آنان را آراستم و اکنون به این جا رسیدم . امشب را مىخواهم براى تو بنوازم و مطرب تو باشم . تا دیرگاه مىنواختم و مجلسى را که در آن خود و خدایم بود، گرم مىکردم . مىخواندم و مىگریستم تا این که خوابم برد.
دیگر تا خانه شیخ راهى نمانده بود . پیر همچنان در فکر بود و خود نمىدانست که چه شده است .به خانه شیخ رسیدیم . وارد شدیم.ابوسعید، گوشهاى نشسته بود . پیر طنبور زن، بىدرنگ به دست و پاى شیخ افتاد و همان دم توبه کرد. ابوسعید گفت: ((اى جوانمرد!یک امشب را براى خدا زدى و خواندى، خداوند رحمت تو را ضایع نکرد و بندگانش را فرمان داد که تو را دریابند و پناه دهند .)) طنبور زن، آرام گرفت. ابوسعید، روى به من کرد و گفت: (( بدان که هیچ کس در راه خدا، زیان نمىکند. حاجت تو نیز برآورده خواهد شد .))
یک روز گذشت، شیخ از منبر و مجلس فارغ شده بود. در همان مجلس، کسى آمد و دویست دینار به من داد و گفت: این را نزد ابوسعید ببر. وقتى به خدمت شیخ رسیدم، گفت: این دینارها را بردار و طلبکارانت را دریاب!-راوى این داستان، شخصى به نام (( حسن مؤدب )) از شاگردان ابوسعید است . این قصه در منابع بسیارى آمده است؛ از جمله مولوى در مثنوى، در حکایت ((پیر چنگى )) آن را آورده است . آنچه در بالا ذکر شد، برگرفته از کتاب اسرار التوحید فى مقامات الشیخ ابى سعید، ص 117 116 است . ?
خسته و رنجور، به مسجدى رسید . داخل شد . وضویى ساخت و دو رکعت نماز خواند. سپس به گوشهاى رفت تا قدرى بیاساید .اما سر و صداى بچهها، توجه او را به خود جلب کرد . چندین کودک از معلم خود، درس مىگرفتند و اکنون وقت استراحت آنها بود. بچهها، در گوشه و کنار مسجد، پراکنده شدند تا چیزى بخورند یا استراحتى بکنند.
دو کودک، در نزدیک شبلى، نشستند و هر یک سفره خود را گشود. یکى از آن دو کودک که لباسى نو و تمییز داشت و معلوم بود که از خانواده مرفهى است، در سفره خود نان و حلوا داشت . کودک دیگر که سر و وضع خوبى نداشت، با خود، جز یک تکه نان خشک نیاورده بود . کودک فقیر، نگاهى مظلومانه به سفره کودک منعم انداخت و دید که او با چه ولعى، نان و حلوا مىخورد . قدرى، مکث کرد؛ ولى بالاخره دل به دریا زد و گفت: نان من خشک است، آیا از آن حلوا، کمى به من هم مىدهى تا با این نان خشک، بخورم؟
- نه، نمىدهم.
- اما این نان خشک، بدون حلوا، از گلوى من پایین نمىرود!
- اگر از این حلوا به تو بدهم، سگ من مىشوى؟
- آرى، مىشوم.
- پس تو حالا سگ من هستى؟
- بله، هستم .
- پس چرا مثل سگها، صدا در نمىآورى؟
پسرک بیچاره، پارس مىکرد و حلوا مىگرفت و همین طور هر دو به کار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند که به درس استاد برسند.
شبلى در همه این مدت، مىنگریست و مىگریست . دوستانش که او را در گوشه مسجد یافته بودند، کنارش نشستند و از علت گریه او پرسیدند .شبلى گفت: ((ببینید که طمع چه بر سر مردم مىآورد!اگر این کودک فقیر، به همان نان خشک خود قناعت مىکرد و به حلواى دیگرى، طمع نمىبست، سگ دیگران نمىشد و خود را چنین خوار نمىکرد!)) -برگرفته از: قابوس نامه، ص 261 . ?
کسی که صرفاً به مصالح شخصی پای بند باشد و پس از نیل به مقصود ، از دوستان و آشنایان خاصه آنهایی که وی را در اجابت مسئول یاری کرده اند یاد نکند و بر اسب مراد آن چنان بتازد که حتی واپس ننگرد در چنین مواردی به ضرب المثل بالا استناد کرده از باب طنز و کنایه می گویند :
فلانی گندم خورد و از بهشت بیرون رفت .
پیداست که فرجام کار این دسته مردم غافل که وسواس شیطانی آنها را از مراتب حق شناسی و سپاسگزاری باز می دارد همان خواهد بود که دامنگیر قهرمان اصلی این داستان یعنی جد بزرگوار ما آدم ابوالبشر شده است !
چون خلقت آدم ابوالبشر از طرف حضرت رب الارباب به انجام رسید و همچنین همسرش حوا نیز زیور هستی یافت در روضه رضوان به زندگانی مرفه و فارغ البال پرداختند .
خدای متعال آن دو را با استفاده از کلیه نعمتها و فواکه بهشتی مجاز فرمود مگر میوه یک درخت که همان گندم باشد ( سوره بقره آیه 34 )
ابلیس که به علت تمرد از فرمان الهی و سجده نکردن به آدم ابوالبشر از دخول بهشت محروم شده بود در مقام انتقام برآمد و با حیله و نیرنگ که در کتب تاریخی و مذهبی شرح داده شده است به بهشت درآمد و در لباس ناصحی مشفق چندان وسوسه کرد که آدم و حوا به خوردن گندم راغب شدند و از آن خوردند : ( سوره طه آیه 120 ) یعنی از گندم بهشت خوردند و عورتهایشان نمودار شد . به ناچار از برگهای بهشتی خود را پوشانیدند و سترعورت کردند .
آری عصیان و نافرمانی آدم از پروردگارش موجب زیان و ضرر گردیده است . خدای تعالی ایشان را از نعمت بهشت محروم ساخت و ندا داد که : آیا شما را از این جهت نهی نکردم و نگفتم که شیطان شما را دشمنی آشکار است ؟
در این هنگام آدم و حوا از کرده خود پشیمان شدند و زبان به توبه گشودند .
خدای تعالی توبه آنها را قبول کرد و آن دو را آمرزید . آدم و حوا از پذیرش توبه امیدوار گشتند که حتماً در بهشت می مانند و از نعمتهایش کامیاب خواهند شدند ولی فرمان الهی برخروج آنها از بهشت و نزول به زمین صادر گردید ( سوره طه آیه 122 ) و به ایشان خبر داد که این دشمنی میان آدم و شیطان همچنان ادامه خواهد داشت ولی باید از وساوس شیطان برحذر باشند و هدایت الهی را هیچ گاه از نظر دور ندارند تا رستگار شوند :« پس درخت طوبی شاخه های خود را به هم آورده آدم و حوا را بر گرفت و از بهشت بیرون انداخت . آدم به کوه سر اندیب در هندوستان فرود آمد و صد سال درآنجا گریست تا توبه او قبول شد .»
روایت است که آدم ابوالبشر پس از خروج از بهشت به طواف بیت المعمور که موضع آن همین خانه کعبه است مامور گردید و به انجام مناسک حج پرداخت .
آن گاه به اشارات رب الامین به کوه عرفات شتافت و در طلب حوا به تجسس پرداخت .
اتفاقاً حوا نیز از جده به آن حدود آمده بود . هر دو در زیر آن کوه یکدیگر را دیدند ولی نشناختند . جبرئیل امین سبب معرفت و آشنایی آنها شد و بدین جهت آن کوه را کوه عذفات و آن شهر را به مناسبت نزول و مدفن حوا که جده آدمیان است شهر جده گویند .
آدم و حوا سپس به جانب سر اندیب عزیمت کردند و به زندگانی زناشویی و بقای نسل پرداختند . هربار که حوا حامله می شد یک پسر و یک دختر می زایید که آدم به موجب وحی آسمان ، دختر بطنی را با پسر بطن دیگر در سلک ازدواج می کشید و این امر موجب تکثیر نسل و تشکیل جوامع بشری گردید .
در خاتمه برای مزید اطلاع خواننده محترم لازم است این نکته را متذکر شود که به گفته فقیه دانشمند شادروان سید محمود طالقانی :
«... این بهشت که آدم در آغاز در آن می زیست نباید بهشت موعود باشد ... چون کسی که اهل این بهشت گردید از آن بیرون نمی رود و محیط وسوسه شیطان نمی باشد به این جهت عرفای اسلامی برای بهشت نخستین و هبوط آن توجیهاتی نموده به تاویلاتی پرداخته اند ...
چنان که در روایت معتبر از حضرت صادق علیه السلام است که فرمود :« این بهشت از باغهای زمین بوده و آفتاب و ماه بر آن می تافته . اگر بهشت خلد بود هیچ گاه از آن بیرون نمی رفت و ابلیس داخل آن نمی شد .» تا آنجا که بعضی از مفسرین برای تعیین و سرزمین آن بهشت بحث نموده اند .
بقول لسان الغیب :
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم !
مردى، چندین رمه گوسفند داشت . آنها را به چوپانى سپرده بود تا در بیابان بگرداند و شیر آنها را بدوشد. هر روز، شیر گوسفندان را نزد صاحب آنها مىآورد و او بر آن شیر، آب مىبست و به مردم مىفروخت . چوپان، چندین بار، صاحب گوسفندان را نصیحت داد که چنین مکن که این خیانت به مردم است . اما آن مرد، سخن شبان را به کار نمىبست و کار خود مىکرد.
روزى، گوسفندان در میان دو کوه، به چرا مشغول بودند و چوپان، بر بالاى کوه رفته، به آنها مىنگریست . ناگاه ابرى عظیم بر آمد و بارانى شدید، بارید. تا چوپان به خود بجنبد، سیلى تند و خروشان، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسید: چگونه است که امروز، براى ما شیر نیاوردهاى؟ چوپان گفت:اى خواجه!چندین بار تو را گفتم که آب بر شیر نریز و خیانت به مردم را روا مدار . اکنون آن آبها که بر شیرها مىریختى، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند. - برگرفته از: قابوسنامه، ص 172 . ?
بشر بن حارث، به اصل از مرو بود و به بغداد نشستى . وفاتش آن جا بود.-مقیم بغداد بود. ? و سبب توبه وى آن بود که اندر راه کاغذى یافت که ((بسم الله )) بر او نوشته، و پاى بر وى همى نهادند . کاغذ را برگرفت و با درهمى که داشت، غالیه خرید و آن کاغذ را مطیب گردانید و اندر شکاف دیوارى نهاد. - غالیه، مادهاى خوشبو که در قدیم، مردم خود را با آن معطر مىکردند. ? - مطیب، یعنى خوشبو و معطر. ?
به خواب دید که هاتفى آواز داد که یا بشر!نام من خوشبو کردى و حرمت-هاتف، صدایى را مىگویند که صاحب آن پیدا نباشد . به همین دلیل در برخى از مناطق عرب زبان، تلفن را هاتف مىگویند؛ زیرا تلفن صدایى را پخش مىکند که گوینده آن دیده نمىشود. ? نهادى، و ما نیز نام تو معطر کنیم در دنیا و آخرت و تو را بزرگ خواهیم داشت آن چنان که تو نام ما را بزرگ داشتى . -رساله قشیریه، ترجمه باب دوم، ص 32، با اندکى تغییر در کلمات. ?
بشر بن حارث که به ((بشر حافى )) نیز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گویند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مىکرد که ناگهان به زهد و عرفان گرایید . علت شهرت او به ((حافى )) آن است که هماره با پاى برهنه مىگشت . از او حکایات بسیارى نقل شده است؛ از جمله:
در بازار بغداد مىگشتم که ناگهان دیدم مردى را تازیانه مىزنند. ایستادم و ماجرا را پى گرفتم . دیدم که آن مرد، ناله نمىکند و هیچ حرفى که نشان درد و رنج باشد از او صادر نمىشود. پس از آن که تازیانهها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جایى، با او رو در رو شدم و پرسیدم: این تازیانهها را به چه جرمى خوردى؟ گفت: شیفته عشقم. گفتم: چرا هیچ زارى نکردى؟ اگر مىنالیدى و آه مىکشیدى و مىگریستى، شاید به تو تخفیف مىدادند و از شمار تازیانهها مىکاستند. گفت: معشوقم در میان جمع بود و به من مىنگریست . او مرا مىدید و من نیز او را پیش چشم خود مىدیدم . در مرام عشق، زاریدن و نالیدن نیست .
گفتم: اگر چشم مىگشودى و دیدگانت معشوق آسمانى را مىدید، به چه حال بودى!؟ مرد زخمى، از تأثیر این سخن، فریادى کشید و همان جا جان داد . - برگرفته از: میبدى، کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 423 . ?
در این معنا، مولوى گفته است:
عشق مولا کى کم از لیلا بود - - گوى گشتن بهر او اولى بود - مثنوى معنوى . ?
همو گوید:
اى دوست شکر بهتر، یا آن که شکر سازد - - خوبى قمر بهتر، یا آن که قمر سازد
بگذار شکرها را، بگذار قمرها را - - او چیز دگر داند، او چیز دگر سازد - دیوان شمس. ?
ابوحامد غزالى، از دانشمندان بزرگ اسلامى در قرن پنجم و ششم هجرى است . به سال 450 هجرى در توس زاده شد و پنجاه و پنج سال بعد (505 هجرى ) در همان جا درگذشت . زندگانى شخصى و علمى امام محمد غزالى، پر از حوادث و مسافرتها و نزاعهاى علمى است . وى برادرى داشت که به عرفان و اخلاق شهره بود و در شهرهاى ایران مىگشت و مردم را پند و اندرز مىداد . نام او احمد بود و چند سالى از محمد، کوچکتر . محمد و احمد، هر دو در علم و عرفان به مقامات بلندى رسیدند؛ اما محمد بیشتر در علم و احمد در عرفان.
محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسیارى که داشت، از سوى خواجه نظام الملک طوسى، وزیر ملکشاه سلجوقى و مؤسس دانشگاههاى نظامیه، به ریاست بزرگترین دانشگاه اسلامى آن روزگار، یعنى نظامیه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مىکرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مىکردند. روزى به برادر کوچکتر خود، احمد، گفت: ((مردم از دور و نزدیک به این جا مىآیند تا در نماز به من اقتدا کنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو که در کنار من و برادر منى، نماز خود را با من نمىگزارى . )) احمد، رو به برادر بزرگتر خود کرد و گفت: (( پس از این در نماز شما شرکت خواهم کردم و نمازم را با شما خواهم خواند.))
مؤذن، صداى خود را که گواهى به یکتایى خداوند و رسالت محمد (ص) بود، بلند کرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى، عالم بزرگ آن روزگار، پیش رفت و تکبیر گفت . احمد به برادر اقتدا کرد و به نماز ایستاد؛ اما هنوز در نیمه نماز بودند که احمد نماز خود را کوتاه کرد و از مسجد بیرون آمد و در جایى دیگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد که برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را یافت و خشمگینانه از او پرسید: (( این چه کارى بود که کردى؟ ))
- برادر، محمد!آیا تو مىپسندى که من از جاده شرع خارج شوم و به وظایف دینى خود عمل نکنم؟
- نه نمىپسندم .
- وقتى در نماز شدى، من به تو اقتدا کردم؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم که تو در نماز بودى .
- آیا من از نماز خارج شدم؟
- آرى؛ تو در اثناى نماز، از آن بیرون آمدى و پى کارى دیگر رفتى .
- اما من نمازم را به پایان بردم.
- نه برادر در اثناى نماز، به یاد اسب خود افتادى و یادت آمد که او را آب ندادهاند . پس در همان حال، در این اندیشه فرو رفتى که اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى. وقتى دیدم که قلب و فکر تو از خدا به اسب مشغول شده است، وظیفه خود دیدم که نمازم را با کسى دیگر بخوانم؛ زیرا در آن هنگام، تو دیگر در نماز نبودى و نمازگزار باید به کسى اقتدا کند که او در حال خواندن نماز است .
محمد غزالى، از خشم پیشین به شرم فرو رفت و دانست که برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافیان خود کرد و گفت: ((برادرم، احمد، راست مىگوید . در اثناى نماز به یادم آمد که اسبم را آب ندادهاند و کسى باید او را سیراب کند . )) - برگرفته از: همایى، جلال الدین، غزالى نامه، ص 403، به نقل از کمال الدین حسین خوارزمى، شرح مثنوى . ?
ابراهیم ادهم از نامورترین عرفان اسلامى است که در قرن دوم هجرى مىزیست؛ درباه او نوشتهاند که در جوانى، امیر بلخ بود و جاه و جلالى داشت . سپس به راه زهد و عرفان گرایید و همه آنچه را که داشت، رها کرد. علت تغییر حال و دگرگونى ابراهیم ادهم را به درستى، کسى نمىداند . عطار نیشابورى در کتاب تذکرة الاولیاء، دو حکایت مىآورد و هر یک را جداگانه، علت تغییر حال و تحول شگفت ابراهیم ادهم مىشمرد . در این جا هر دو حکایت را با تغییراتى در عبارات و الفاظ مىآوریم .
حکایت نخست:
در هنگام پادشاهى، شبى بر تخت خوابیده بود که صدایى از سقف کاخ شنید. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . دید که مردى ساده و میان سال، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است، ابراهیم گفت: تو کیستى؟ گفت: شترم را گم کردهام و این جا، او را مىجویم . ابراهیم گفت:اى نادان!شتر بر بام مىجویى ؟ آیا شتر، بال دارد که پرواز کند و به این جا بیاید!؟ شتر بر بام چه مىکند؟!
مرد عامى گفت: آرى؛ شتر بر بام جستن، عجیب است؛ اما از آن عجیبتتر کار تو است که خدا را بر تخت زرین و جامه اطلس مىجویى . این سخن، چنان در ابراهیم اثر کرد که یک مرتبه از هر چه داشت، دل کند و سر به بیابان نهاد. در آن جا، یکى از غلامان خود را دید که گوسفندان او را چوپانى مىکند. همان جا، جامه زیبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشید. - برگرفته از: تذکرة الاولیاء، تصحیح استعلامى، ص 102، چاپ نیکلسون، ص 86 . ?
حکایت دوم:
روزى ابراهیم ادهم که پادشاه بلخ بود، بار عام داده، همه را نزد خود مىپذیرفت . همه بزرگان کشورى و لشکرى نزد او ایستاده و غلامان صف کشیده بودند . ناگاه مردى با هیبت از در درآمد و هیچ کس را جرأت و یاراى آن نبود که گوید: (( تو کیستى؟ و به چه کار مىآیى؟ )) آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پیش تخت ابراهیم رسید . ابراهیم بر سر او فریاد کشید و گفت: (( این جا به چه کار آمدهاى؟ ))
مرد گفت: (( این جا کاروانسرا است و من مسافر . کاروانسرا، جاى مسافران است و من این جا فرود آمدهام تا لختى بیاسایم .)) ابراهیم به خشم آمد و گفت: (( این جا کاروانسرا نیست؛ قصر من است .))
مرد گفت: (( این سرا، پیش از تو، خانه که بود؟ )) ابراهیم گفت: ((فلان کس )) . گفت: (( پیش از او، خانه کدام شخص بود. )) گفت: (( خانه پدر فلان کس .))
گفت: (( آنها که روزى صاحبان این خانه بودند، اکنون کجا هستند؟ ))
گفت: (( همه آنها مردند و این جا به ما رسید.))
مرد گفت: (( خانهاى که هر روز، سراى کسى است و پیش از تو، کسان دیگرى در آن بودند، و پس از تو کسان دیگرى این جا خواهند زیست، به حقیقت کاروانسرا است؛ زیرا هر روز و هر ساعت، خانه کسى است . ))
ابراهیم، از این سخن، در اندیشه فرو رفت و دانست که خداوند، او را براى این جا و یا هر خانه دیگرى نیافریده است . باید که در اندیشه سراى آخرت بود، که آن جا آرامگاه ابدى است و در آن جا، هماره خواهیم بود و ماند . -تذکرة الاولیاء، تصحیح استعلامى، ص 103 . ?
حکایت کردهاند که مردى در بازار دمشق، گنجشکى رنگین و لطیف، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى کنند. در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: در من فایدهاى، براى تو نیست . اگر مرا آزاد کنى، تو را سه نصیحت مىگویم که هر یک، همچون گنجى است . دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مىگویم و پند سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخ درختى نشستم، مىگویم . مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرندهاى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به یک درهم مىارزد . پذیرفت و به گنجشک گفت که پندهایت را بگو.
گنجشک گفت: نصیحت اول آن است که اگر نعمتى را از کف دادى، غصه مخور و غمگین مباش؛ زیرا اگر آن نعمت، حقیقتا و دائما از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمىشد . دیگر آن که اگر کسى با تو سخن محال و ناممکن گفت، به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر .
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد . پرنده کوچک برکشید و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها دید، خندهاى کرد . مرد گفت: نصیحت سوم را بگو!گنجشک گفت: نصیحت چیست !؟اى مرد نادان، زیان کردى . در شکم من دو گوهر هست که هر یک بیست مثقال وزن دارد . تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر مىدانستى که چه گوهرهایى نزد من است، به هیچ قیمت، مرا رها نمىکردى .
مرد، از خشم و حسرت، نمىدانست که چه کند. دست بر دست مىمالید و گنجشک را ناسزا مىگفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت: حال که مرا از چنان گوهرهایى محروم کردى، دست کم، آخرین پندت را بگو. گنجشک گفت: مرد ابله!با تو گفتم که اگر نعمتى را از کف دادى، غم مخور؛ اما اینک تو غمگینى که چرا مرا از دست دادهاى . نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر؛ اما تو هم اینک پذیرفتى که در شکم من گوهرهایى است که چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال، گوهر با خود حمل کنم!؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمىگویم که قدر آن نخواهى دانست . این را گفت و در هوا ناپدید شد .- این حکایت، در منابع گوناگون به صورتهاى مختلف، به نظم و به نثر نقل شده است . در نقل بالا از کتاب ((طوطى نامه )) صفحه 93، استفاده کردهایم؛ البته با تغییرات بسیار در الفاظ و عبارات. ?
پند گفتن با جهول خوابناک - - تخم افکندن بود در شوره خاک
شقیق بلخى از عرفاى قرن دوم هجرى و معاصر هارون الرشید، خلیفه مقتدر عباسى است . از مهمترین تعالیم او به شاگردانش، توکل بود.
نقل است که چون شقیق بلخى، قصد کعبه کرد و به بغداد رسید، هارون الرشید، او را نزد خود خواند. چون شقیق به نزد هارون آمد، هارون گفت: تو شقیق زاهدى؟ گفت: شقیق، منم، اما زاهد نیستم.
- مرا پندى ده!
- اگر در بیابان تشنه شوى، چنانکه به هلاکت نزدیک باشى، و آن ساعت، آب بیابى، آن را به چند دینار مىخرى؟
- به هر چند که فروشنده، بخواهد.
- اگر نفروشد مگر به نیمى از سلطنت تو، چه خواهى کرد؟
- نیمى از ملک خود را به او مىدهم و آب را از او مىگیرم تا در بیابان، بر اثر تشنگى نمیرم .
- اگر تو آن آب بخورى، ولى نتوانى آن را دفع کنى، چه خواهى کرد؟
- همه اطبا را از هر گوشه مملکتم، جمع مىکنم تا مرا درمان کنند.
- اگر طبیبان نتوانستند، مگر طبیبى که دستمزدش، نیمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى کرد؟
- براى آن که از مرگ، رهایى یابم، نیمى از ملک خود را به او مىدهم تا مرا درمان کند.
-اى هارون!پس چه مىنازى به ملکى که قیمتش یک شربت آب است که بخورى و از تو بیرون آید؟
هارون، بگریست و شقیق را گرامى داشت . -برگرفته از: تذکرة الاولیاء، ص 235 . ?
بالاخره، سقراط به مرگ، محکوم شد . اکنون او باید خود را براى مرگ آماده کند. کسانى گرد او جمع شدند و از او خواستند که از عقاید خود دست بردارد تا حکم دادگاه درباره او اجرا نشود.
سقراط، گفت: هرگز به حقیقت، پشت نمىکنم . من آنچه را که فهمیدهام، گفتهام و از آن، دست بر نخواهم داشت .
گفتند: فقط براى نجات خود، سخنى باب میل آنان بگو . پس از آن که آزاد شدى، باز به عقاید و باورهاى خود بازگرد . سقراط گفت: هرگز چنین نخواهم کرد . من مرگ را پذیرایم، ولى دروغ را تن نمىدهم.
شاگردانش، گریه مىکردند و ضجه مىزدند . یکى از آن میان گفت:اى استاد!اکنون که دل به مرگ دادهاى و خود را براى سفر آخرت آماده مىکنى، ما را بگوى که پس از مرگت، تو را در کجا و چگونه، به خاک بسپاریم . سقراط تبسم کرد و گفت: ((پس از مرگ، اگر مرا یافتید، هر کار که خواستید، بکنید.))
شاگردان دانستند که استاد، در آخرین لحظات عمر خویش نیز، به آنان درس معرفت مىدهد و دریافتند که پس از مرگ انسان، آنچه باقى مىماند، خود او نیست؛ بلکه مقدارى گوشت و استخوان است که اگر به سرعت، آن را در جایى دفن نکنند، فاسد خواهد شد.
سقراط به آنان آموخت که آدمى، پس از مرگ، به جایى مىرود که زندگان، او را نمىیابند و آنچه از او میان مردم، باقى مىماند، جسمى است که دیگر، ارتباطى و نسبتى با انسان ندارد. از این رو به شاگردانش گفت: اگر مرا یافتید، هر کار که خواستید، بکنید . یعنى شما مرا نخواهید یافت تا در این اندیشه باشید که کجا و چگونه دفن کنید.- این حکایت، با تفاوتهایى در منابع زیر آمده است:
- قابوسنامه، باب بیست و هشتم، ص 142 .
- تاریخ الحکماء، ص 284 .
- اقبالنامه، ص 277 :
...
تبسم کنان گفت شان اوستاد که بر رفتگان دل نباید نهاد
گرم بازیابید، گیرید پاى به هر جا که خواهید، سازید جاى
شدند آگه آن زیرکان در نهفت که استاد دانا بدیشان چه گفت ...
(نظامى، اقبالنامه، ص 277 ?
الیاس، امیر و سالار سپاه نیشابور بود . در قرن چهارم، نیشابور از بزرگترین و مهمترین، شهرهاى ایران به شمار مىآمد . منصب سپه سالارى در آن شهر و در آن قرون، بسیار مهم و عالى بود .
روزى الیاس نزد عارف بزرگ و همشهرى خود، ابوعلى دقاق آمد .پیش-دقاق، یعنى آن که گندم را آرد مىکند. ابوعلى را از آن رو دقاق مىگفتند که پدرش آسیابان بود .وى در ماه ذیقعده سال 405 هجرى قمرى، در نیشابور، از دنیا رفت . ? او دو زانو نشست و او را بسى احترام کرد . سپس از ابوعلى خواست که او را پندى دهد.
ابوعلى دقاق گفت: تو را پند نمىدهم؛ اما از تو سؤالى دارم که مىخواهم آن را پاسخ درست گویى .
الیاس گفت: بپرس تا پاسخ گویم .
دقاق، چشم در چشم الیاس دوخت و گفت: ((مى خواهم بدانم که تو زر و مال را بیشتر دوست دارى یا دشمنت را؟ ))
الیاس از این سؤال به شگفت آمد . بىدرنگ گفت: (( سیم و زر را دوستتر دارم .))
ابوعلى، قدرى در خود فرو رفت . سپس سر برداشت و گفت: ((اگر چنین است که تو مىگویى، پس چرا آن را که دوستتر دارى (زر) این جا مىگذارى و با خود نمىبرى؛ اما آن را که هیچ دوست ندارى و خصم تو است، با خویشتن مىبرى؟!))
الیاس، از این سخن تکانى خورد و چشمانش پر از اشک شد . لختى گذشت؛ به خود آمد و به دقاق گفت:
((مرا پندى نیکو دادى و از خواب غفلت، بیدار کردى . خداوند به تو خیر دهد که مرا به راه خیر راه نمودى . )) - برگرفته از: خواجه نظام الملک، سیاست نامه، ص 64 و غزالى، نصیحة الملوک، ص 97 . مراد ابوعلى دقاق از ((زر)) همه امور و امکانات دنیوى است که انسان به داشتن آنها میل دارد؛ اما نمىتواند از آنها در آخرت سودى ببرد. و منظور وى از ((خصم)) که دوست داشتنى نیست، ((گناه )) است که هر چند خصم انسان و دشمن سعادت او است، اما آدمى مجبور است که او را با خود به همه جا ببرد و تا همیشه همراه او باشد . بدین رو عارف از امیر مىپرسد که چرا آن را که دشمن تو است با خود تا قیامت همراه مىکنى؛ اما زر و سیم را که دوست مىدارى، در همین دنیا مىگذارى و مىروى! ?
روزى پیغمبر (ص) با لشکریان خویش در محلى فرود آمد . آن حضرت، گروهى از همراهان خود را فرمود تا از چاهى آب برآورند .
مردى از لشکریان باز آمد و گفت: (( یا رسول الله!از چاه، آب سرخ بیرون مىآید!))
رسول (ص) فرمود: (( آن، آب سرخ نیست، خون است .))
گفتند: ((خون در چاه، از کجا آمده است؟ )) پیغمبر خدا (ص) فرمود: ((گویا على با این چاه، سخن گفته و اسرار خود را در آن ریخته است . )) - عطار نیشابورى، منطق الطیر، دیباچه (ص 31) . عطار در این قسمت از کتاب شریف و مشهور ((منطق الطیر)) پارهاى از فضایل علوى را بر مىشمارد و در همان جا مىگوید:
اى پسر تو بىنشانى از على ((عین )) و ((لام)) و ((یاء)) بدانى از على
(منطق الطیر، بیت 559 ?
بایزید بسطامى، به حتم در شمار بزرگترین و مؤثرترین عارفان اسلامى و شیفتگان الهى است . به دلیل تأثیرش بر همه مردان راه حق، داستانها و سخنان او بیش از هر عارفى در کتابها آمده است . عطار در کتاب تذکرة الاولیاء که شرح حال و مقامات عارفان است، بیش از همه، درباره او سخن گفته و شرح حال داده است . در اواخر قرن دوم هجرى در شهر بسطام که اکنون در نزدیکى شهر شاهرود قرار دارد، تولد یافت و در سال 261 قمرى در همان جا درگذشت. مزار او، اینک محل اجتماع گروههایى از مردم اهل دل است و زیارتگاه عام و خاص. درباره بایزید بسطامى، سخن بسیار مىتوان گفت؛ اما در این جا همین قدر بیفزاییم که وى سمبل و نماد عرفان اسلامى نیز محسوب مىشود و علت آن، شهرت وى در میان اهل معرفت است . تا آن جا که مولوى در مثنوى، او را سمبل حقیقت و بزرگى مىشمارد و مثل پاکى و صداقت؛ آن جا که مىگوید:
از برون، طعنه زنى بر بایزید از درونت ننگ مىدارد یزید
یعنى از بیرون چنان خود را آراستهاى که بایزید را هم قبول ندارى؛ ولى درونت، چنان است که یزید از آن ننگ دارد .
حکایت زیر را عطار در کتاب خود آورده است:
نقل است که بایزید را پرسیدند که این درجه به چه یافتى و بدین مقام از چه راه رسیدى؟
گفت: شبى در کودکى، از بسطام بیرون آمدم . ماهتاب مىتافت و جهان آرمیده بود. به قدرت خدا، جایگاهى را دیدم هژده هزار عالم در جنب آن، ذرهاى مىنمود . سوزى در من افتاد و حالتى عظیم بر من غالب شد . گفتم: ((خداوندا!درگاهى بدین عظیمى و چنین خالى؟!و کارگاهى بدین شگرفى و چنین پنهان؟ ))
همان دم هاتفى آواز داد که درگاه خالى نه از آن است که کس نمىآید؛
از آن است که ما نمىخواهیم؛ هر ناشسته رویى، شایسته این درگاه نیست
نوشتهاند: روزى اسکندر مقدونى، نزد دیوجانس آمد تا با او گفت و گو کند. دیوجانس که مردى خلوت گزیده و عارف مسلک بود، اسکندر را آن چنان که او توقع داشت، احترام نکرد و وقعى ننهاد . اسکندر از این برخورد و مواجهه دیوجانس، برآشفت و گفت:
- این چه رفتارى است که تو با ما دارى؟ آیا گمان کردهاى که از ما بىنیازى؟
- آرى، بىنیازم .
- تو را بىنیاز نمىبینم .بر خاک نشستهاى و سقف خانهات، آسمان است . از من چیزى بخواه تا تو را بدهم .
- اى شاه!من دو بنده حلقه به گوش دارم که آن دو، تو را امیرند . تو بنده بندگان منى .
- آن بندگان تو که بر من امیرند، چه کسانىاند؟
- خشم و شهوت . من آن دو را رام خود کردهام؛ حال آن که آن دو بر تو امیرند و تو را به هر سو که بخواهند مىکشند. برو آن جا که تو را فرمان مىبرند؛ نه این جا که فرمانبرى زبون و خوارى .
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟ - - طالب مردى چنینم کو به کو - مثنوى معنوى .
9 - عشق بازى با نام دوست - چون میسر نیست ما را کام دوست ?
نشسته بود، و گوسفندانش پیش چشم او، علفهاى زمین را به دهان مىگرفتند و مىجویدند . صدها گوسفند، در دستههاى پراکنده، منظره کوهستان را زیباتر کرده بود . پشت سرش، چند صخره و کوه و کتل، به صف ایستاده بودند . ابراهیم، به چه مىاندیشد؟ به شماره گوسفندانش؟ یا عجایب خلقت و پرودگار هستى؟
نگاهش به خانهاى مىماند که در هر گوشه آن، چراغى روشن است . گویى در حال کشف رازى یا حل معمایى بود . نه گوسفندان، و نه ماه و خورشید و ستارگان، جایى در قلب شیفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بیش از همه جا بود.
گوسفندان مىرفتند و مىآمدند، و ابراهیم از اندیشه پروردگار خود، بیرون نمىآمد . ناگهان، صدایى شنید؛ صدایى که او سالیان دراز در آرزوى شنیدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهیم را به گوش او مىرساند.
- یا قدوس!(اى خداک پاک و بىعیب و نقص )
ابراهیم از خود بىخود شد و لذت شنیدن آن نام دلانگیز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را دید که بر صخره بلندى ایستاده است . گفت: ((اى بنده خدا!اگر یک بار دیگر، همان نام را بر زبان آرى، دستهاى از گوسفندانم را به تو مىدهم .)) همان دم، صداى ((یا قدوس )) دوباره در کوه و دشت پیچید . ابراهیم در لذتى دوباره و بىپایان، غرق شد .شوق شنیدن نام دوست، در او چنان اثر کرد که جز شنیدن دوباره و چند باره، اندیشهاى نداشت .
- دوباره بگو، تا دستهاى دیگر از گوسفندانم را نثار تو کنم .
- یا قدوس!
- باز هم بگو!
- یا قدوس!
...
دیگر براى ابراهیم، گوسفندى، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنیدن نام مبارک خداوند، بود . ناگهان، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرینى که بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوینده ناشناس خواست که باز بگوید و عطایى دیگر بگیرد . مرد ناشناس یک بار دیگر، صداى ((یا قدوس )) را روانه کوهها کرد و ابراهیم بار دیگر به وجد آمد. اکنون، دیگر چیزى براى ابراهیم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهیم، پایان نپذیرفته بود، اما چیزى براى نثار کردن در بساط خود نمىیافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرین دارایى را نیز به او پیشنهاد کرد .
- اى بنده خوب خدا!یک بار دیگر آن نام دلنشین را بگوى تا جان خود را نثار تو کنم .
مرد ناشناس، تبسمى زیبا در صورت خود ظاهر کرد و نزد ابراهیم آمد . ابراهیم در انتظار شنیدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گویى سخن دیگرى با ابراهیم داشت .
- من جبرئیل، فرشته مقرب خداوندم . در آسمانها سخن تو در میان بود و فرشتگان از تو مىگفتند؛ تا این که همگى خداى خویش را ندا کردیم و گفتیم: ((بارالها!چرا ابراهیم که بنده خاکى تو است به مقام ((خلیل الهى)) رسید و ما را این مقام نیست . خداوند، مرا فرمان داد که به نزد تو-مقام ((خلیل الهى )) یعنى مقام دوست خدا بودن . در قرآن کریم، ابراهیم، خلیل و دوست خدا خوانده شده است: اتخذ الله ابراهیم خلیلا؛ یعنى خداوند، ابراهیم را دوست خود گرفت . ? بیایم و تو را بیازمایم . اکنون معلوم گشت که چرا تو خلیل خدا هستى؛ زیرا تو در عاشقى، به کمال رسیدهاى .اى ابراهیم!گوسفندان، به کار ما نمىآیند و ما را به آنها نیازى نیست . همه آنها را به تو باز مىگردانم.
ابراهیم گفت: شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نیست که چیزى را به کسى ببخشند و سپس بازگیرند . من آنها را بخشیدهام و باز پس نمىگیرم . جبرئیل گفت: پس آنها را بر روى زمین مىپراکنم، تا هر یک در هر کجاى صحرا و بیابان که مىخواهد، بچرد . پس، تا قیامت، هر که از این گوسفندان، شکار کند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است . -برگرفته از: میبدى، کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 377 و حدیقة الحقیقه، ص 168 و تذکرة الاولیاء، ص 508 و قصص الانبیاء، ص 65 و تفسیر ابوالفتوح رازى، ج 3، ص 553 و ج 5، ص 184 و ...
?
ابوالقاسم، جنید بن محمد بن جنید، ملقب به سید الطائفه، از بزرگان و مشاهیر عرفان است . اصلش از نهاوند و مقیم بغداد بود . وى خواهرزاده سرى سقطى است . سى بار پیاده به حج رفت . پایه طریقت و شیوه عرفانى او ((صحو)) یعنى هشیارى و بیدارى است؛ بر خلاف پیروان بایزید بسطامى که ((سکر)) یعنى ناهشیارى را پایه طریقت خود قرار دادهاند . وى در طریقت عرفانى خود، سخت پایبند شریعت بود . اکثر سلسلههاى عرفانى، خود را به او منسوب مىکنند . جنید، در سال 297 ه.ق درگذشت.
نقل است که جنید مریدى داشت که او را از همه عزیزتر مىشمرد و گرامىاش مىداشت . دیگران را حسد آمد . شیخ از حسادت دیگر مریدان، آگاه شد . گفت: ((ادب و فهم او از همه بیشتر است . ما را نظر در آن (ادب و فهم ) است . امتحان کنیم تا شما را معلوم گردد .))
فرمود تا بیست مرغ آوردند و گفت: (( هر مرغ را، یکى بردارید و جایى که کسى شما را نبیند، بکشید و بیارید.)) همه برفتند و بکشتند و باز آمدند، الا آن مرید، که مرغ را زنده باز آورد.
شیخ پرسید که چرا نکشتى؟ گفت:((شیخ فرموده بود که جایى باید مرغ را کشت که کسى نبیند، و من هر جا که مىرفتم حق تعالى مىدیدم .))
شیخ رو به اصحاب کرد و گفت: ((دیدید که فهم او چگونه است و فهم دیگران چون؟ ))
همه استغفار کردند و مقام آن مرید را بزرگ داشتند . - گزیده تذکرة الاولیاء، ص 299 298، با اندکى تغییر در واژگان . ?
سلیمان (ع) روزى نشسته بود و ندیمى با وى . ملک الموت (عزرائیل ) در آمد و تیز در روى آن ندیم مىنگریست . پس چون عزرائیل بیرون شد ، آن ندیم از سلیمان پرسید که این چه کسى بود که چنین تیز در من مىنگریست؟ سلیمان گفت: ((ملک الموت بود .)) ندیم ترسید . از سلیمان خواست که باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمین هندوستان برد تا شاید از اجل گریخته باشد .
سلیمان باد را فرمان داد تا ندیم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملک الموت باز آمد. سلیمان از وى پرسید که آن تیز نگریستن تو در آن ندیم ما، براى چه بود . گفت: ((عجب آمد مرا که فرموده بودند تا جان وى همین ساعت در زمین هندوستان قبض کنم؛ حال آن که مسافتى بسیار دیدم میان این مرد و میان آن سرزمین . پس تعجب مىکردم تا خود خواست بدان سرعت، به آن جا رود . )) - رشید الدین میبدى، کشف الاسرار و عدة الابرار، به سعى و اهتمام على اصغر حکمت، انتشارات امیرکبیر، ج 1، ص 651، با اندکى تغییر در برخى کلمات. ?
چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آنها، جز توکل زاد و توشهاى همراه خود نداشت . در آخرین حج خود، در مکه، سگى را دید که از ضعف مىنالید و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شیخ که مردم او را ((نصر آبادى )) خطاب مىکردند، نزدیک سگ رفت و چاره او را یک گرده نان دید . دست در کیسه خویش کرد؛ چیزى نیافت . آهى کشید و حسرت خورد که چرا لقمهاى نان ندارد تا زندهاى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم کرد و فریاد کشید: ((کیست که ثواب چهل حج مرا، به یک گرده نان بخرد؟ )) یکى بیامد و آن چهل حج عارفانه را به یک گرده نان خرید و رفت . شیخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت که کارى چنین مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ایستاده بود و کار شیخ را نظاره مىکرد . پس از آن که سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شیخ آمد و گفت: ((اى نادان!گمان کردهاى که چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شکوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان که تو از آن رهگذر گرفتى، هزاران دانه گندم است . ))
شیخ، چون این سخن را شنید، از شرم به گوشهاى رفت و سر در کشید . -تذکرة الاولیاء، ص 788 . ?
حافظ، این مضمون را در چند جاى دیوان خود آورده است؛ از جمله:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت - - ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
فروختن بهشت به دو گندم: اشاره به خوردن حضرت آدم (ع) و همسرش حوا (س) از درخت گندم در بهشت دارد . آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه، از کف دادند . این حکایت که در همه کتب آسمانى آمده است، دستمایه شاعران شده است تا بدین وسیله، به مردم هشدار دهند که نباید همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند که بسیارى از جمله آدم و حوا بهشت را به کمترین بها، رها کردند و دل بدان نبستند . حافظ در جایى دیگر از دیوانش گفته است:
نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس - - پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
ابو عبدالله محمد بن خفیف شیرازى، معروف به شیخ کبیر، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است . وى عمرى دراز یافت .سخنان و روایات منسوب به او در آثار صوفیان اهمیت بسیار دارد. همیشه در سیر و سفر بود و پدرش مدتى بر ((فارس)) حکومت مىکرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اکنون مزار او در یکى از میدانهاى شیراز است .
او را دو مرید بود که هر دو ((احمد)) نام داشتند . یکى را احمد بزرگتر مىگفتند و دیگرى را احمد کوچکتر . شیخ به احمد کوچکتر، توجه و عنایت بیشترى داشت . یاران، از این عنایت خبر داشتند و بر آن رشک مىبردند .نزد شیخ آمده، گفتند: احمد بزرگتر، بسى ریاضت کشیده و منازل سلوک را پیموده است، چرا او را دوستتر نمىدارى؟ شیخ گفت: آن دو را بیازمایم که مقامشان بر همگان آشکار شود.
روزى احمد بزرگتر را گفت: (( یا احمد!این شتر را برگیر و بر بام خانه ما ببر . ))
احمد بزرگتر گفت: یا شیخ!شتر بر بام چگونه توان برد؟ شیخ گفت: از آن در گذر، که راست گفتى .
پس از آن احمد کوچکتر گفت: این شتر بر بام بر .احمد کوچکتر، در همان دم کمر بست و آستین بالا زد و به زیر شتر رفت که او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نیرو به کار گرفت و سعى کرد، نتوانست . شیخ به او فرمان داد که رها کند، و گفت: آنچه مىخواستم، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شیخ آشکار شد، بر ما هنوز پنهان است .
شیخ گفت: از آن دو، یکى به توان خود نگریست نه به فرمان ما . دیگرى به فرمان ما اندیشید، نه به توان خود . باید که به وظیفه اندیشید و بر آن قیام کرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نیز از بندگان خواهد که به تکلیف خود قیام کنند و چون به تکلیف و احکام، روى آورند و به کار بندند، او را فرمان بردهاند و سزاوار صواباند؛ اگر چه از عهده برنیایند . و البته خداوند به ((ناممکن )) فرمان ندهد. -برگزیده تذکرة الاولیاء، استعلامى، ص 45 . ?
کافرى، غلامى مسلمان داشت . غلام به دین و آیین خود سخت پایبند بود و کافر، او را منعى نمىکرد . روزى سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگیر تا برویم . در راه به مسجدى رسیدند. غلام گفت:اى خواجه!اجازت مىفرمایى که به این مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولى چون نمازت را خواندى، به سرعت باز گرد. من همین جا مىایستم و تو را انتظار مىکشم .
نماز در مسجد پایان یافت . امام جماعت و همه نمازگزاران یک یک بیرون آمدند . اما خواجه هر چه مىگشت، غلام خود را در میان آنها نمىیافت . مدتى صبر کرد؛ پس بانگ زد که اى غلام بیرون آى. گفت: نمىگذارند که بیرون آیم . چون کار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که غلامش را گرفته و نمىگذارد که بیرون آید . در مسجد، جز کفشى و سایه یک کس، چیزى ندید . از همان جا فریاد زد: آخر کیست که نمىگذارد تو بیرون آیى . غلام گفت: ((همان کس که تو را نمىگذارد که به داخل آیى . )) -برگرفته از: فیه ما فیه، تصحیح فروزانفر، ص 113 . نکته ظریف در این حکایت آن است که بدانیم خداوند ورود کافر را به مسجد، حرام و ممنوع کرده است، و وقتى غلام مىگوید همان کس که نمىگذارد تو داخل آیى، نمىگذارد من بیرون آیم، مرادش خداوند است . ?
پیرى، از مریدان خود پرسید: ((هیچ کارى و اثرى از شما سر زده است که سودى براى دیگرى داشته باشد؟ )) یکى گفت: (( من امیر بودم . گدایى به در خانه من آمد. چیزى خواست . من جامه خود و انگشتر ملوکانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درویشان پیوستم .))
دیگرى گفت: (( از جایى مىگذشتم . یکى را گرفته بودند و مىخواستند که دستش را ببرند. من دست خود فدا کردم و اینک یک دست ندارم . ))
پیر گفت: (( شما آنچه کردید در حق دو شخص معین کردید. مؤمن چون آفتاب و مهتاب است که منفعت او به همگان مىرسد و کسى از او بىنصیب نیست . آیا چنین منفعتى از شما به خلق خدا رسیده است؟ )) -برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانى، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 81 . ?
مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله علیه و آله آمد وگفت: (( یا رسول الله!گناهان من بسیار است . آیا در توبه به روى من نیز باز است؟ )) پیامبر (ص) فرمود: (( آرى، راه توبه بر همگان، هموار است . تو نیز از آن محروم نیستى . ))
مرد حبشى از نزد پیامبر (ص)رفت . مدتى نگذشت که بازگشت و گفت:
((یا رسول الله!آن هنگام که معصیت مىکردم، خداوند، مرا مىدید؟ ))
پیامبر (ص) فرمود: (( آرى، مىدید )) مرد حبشى، آهى سرد از سینه بیرون داد و گفت: (( توبه، جرم گناه را مىپوشاند؛ چه کنم با شرم آن؟ )) در دم نعرهاى زد و جان بداد . - برگرفته از: عزالى، ترجمه احیاء علوم الدین، ربع منجیات، کتاب توبه، ص 43؛ همو، کیمیاى سعادت، به کوشش و تصحیح حسین خدیو جم، ص 654 . ?
جعفر بن یونس، مشهور به ((شبلى )) ( 335- 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنید بغدادى، و استاد بسیارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى که شبلى مىزیست، موافقان و مخالفان بسیارى داشت . برخى او را سخت دوست مىداشتند و کسانى نیز بودند که قصد اخراج او را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران او، نانوایى بود که شبلى را هرگز ندیده و فقط نامى و حکایتهایى از او شنیده بود. روزى شبلى از کنار دکان او مىگذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان کرده بود که چارهاى جز تقاضاى نان ندید. از مرد نانوا خواست که به او، گردهاى نان، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت.
در دکان نانوایى، مردى دیگر نشسته بود که شبلى را مىشناخت . رو به نانوا کرد و گفت: (( اگر شبلى را ببینى، چه خواهى کرد؟ )) نانوا گفت: (( او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.)) دوست نانوا به او گفت: (( آن مرد که الآن از خود راندى و لقمهاى نان را از او دریغ کردى، شبلى بود . )) نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد که گویى آتشى در جانش برافروختهاند . پریشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت . بىدرنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست که بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار کرد و افزود: (( منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شکرانه این توفیق و افتخار که نصیب من مىگردانى، مردم بسیارى را اطعام کنم . )) شبلى پذیرفت.
شب فرا رسید . میهمانى عظیمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .
بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى کرد و گفت: (( یا شیخ!نشان دوزخى و بهشتى چیست؟ )) شبلى گفت: ((دوزخى آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمىدهد؛ اما براى شبلى که بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج مىکند!بهشتى، این گونه نباشد . )) - برگرفته از: عطار نیشابورى، الهى نامه (مثنوى )، تصحیح فؤاد روحانى، ص 72 71 . ?
چرا گویی نترکانم ترقه ... ؟!
ز ِ چه ترسی ؟! کجای کار لقّه ؟!
مگر شادی چه ایرادی بدارد ؟!
که این شادی بود تنها یه دقّه !!
چه عیب ار روزی از یک سال مردم
بسازند یک صدا در حدّ ِ تقّه !!!
چه جرمی داشت جز ترکاندن ِ بمب
که کردند آن جوان را بر دو شقّه
بترسد آنکه بنیانش خراب است
نترسد آنکه پایش شقّ و رقّه
نترس آقا که این یک انتقلاب نیست
بکن از بیخ آن دندان که لقّه
یادش بخیر! جعفر خان تا همین چند وقت پیش تنهایی تو همین واحد بغلیه ما می شست . مرد سر بزیری بود ، خیلی به خودش می رسید ، خوش تیپ و خوش قیافه بود ، خیلی هم منضبط و دقیق اما دست و دلش پاک بود . واسه همینم بانک خیلی می خواستش ، کرده بودنش مدیر نمی دونم کجا ! اتفاقا مدیر که شد تو همین آپارتمان خرج داد . وضعش اونقدرام خوب نبود اما عینهو پول دارا زندگی می کرد . بعد اونهمه وقت تازه با یکی از همکاراش نومزد کرده بود . نمی دونم کدوم از خدا بی خبری زنه رو گروگان گرفت !
شما تو روز نامه نخوندی ؟!
گفته بودن تا 100 میلیون نیاری ولش نمی کنیم . خیلیه ها ! اون بنده خدا هم که چیزی نداشت . اما من خودم با همین گوشام شنیدم سر دو هفته پول رو جور کرد ... آدم تیزی بود! با اون اعتباری که داشت از یکی قرض کرد از یه جا وام گرفت ، اینجا رو فروخت . ما که ندیدیم اما می گن از چند تا کله گنده ها هم زیر میزی گرفت تا بعدها تو بانک کاراشونو ردیف کنه .
دیگه نمی دونم بعد از اون جریان ها چی به سر خودش و زنش اومد . می گن رفته یه خونه اون بالا مالا ها خریده !
حالا شما باهاش چی کار داری آبجی ؟!
- - چیز خاصی نیست . اومده بودم واسه تحقیق ! آخه از من خواستگاری کرده !!!!
اول سلام
سلام و عرض ِ تبریک و ارادت سلامی پر ز ِ شور و از حرارت
دعای خیر ِ من همراه و یارت که باشد سال ِ نو ، پر از سعادت
قبل از عید یه خبرایی در مورد بحرین شنیدم ... شمام شنیدید ؟!
عرب تو ملخ خور بودی چند پیش که پایت کنون از گلیم است بیش
برفت موش و آمد به بازار گاو دگر عذر نخواهد ، زند شاخ و نیش
خبر بعدی مرگ همسر امام بود . البته بعضیا می گن ایشون همون سی اسفند مرحوم شدن اما به دلایلی این خبر دیر تر اعلام شد !!
ته ِ بد شانسی است والله به قرآن از این غم عاصی است والله به قرآن
بمیرد گر کسی در سی ِ اسفند ندارد سالگرد تا چهار سال ، بعد !!!
از اون جالب تر پیام اوباما بود ... خدایی حال کردم باحاش
شنیدم پاچه خواری کرده باراک همان کابوی ِ رنگین روی ِ چالاک
مگه فیروزه هر کی که سیاهه ؟! سیاه بازی نکن ، باشد خطر ناک
امسال هم که خودتون می دونید سال چیه ...
نگه کردم به عمرم از لب ِ جو ! ز شرم و از خجالت رفتم از رو
ببستم با خودم عهدی تو هم نیز نکن مصرف ، بکن اصلاح ، الگو
تقویم گرفتید ؟ یه نگاه با دقت بهش بندازین
بود سالی بسی خوش یمن و زیبا ز عطر عید ، خوش بو گشته هر جا
که از هشتم ز ِ روز و ماه و از سال امام هشتمین (ع) آمد به دنیا
ولی با همه ی این تفاسیر من امسال رو عجیب غریب شروع کردم ... اون از سال تحویل که وسط اتوبان بودم ... از اون طرف تا حالا دو زار عیدی دشت نکردیم ! ااز همه مهمتر موشم خیلی ناراحته
گاو آمد و بوی پشکل آورد چون موش برفت ، مشکل آورد
بد بین شده ام به عید امسال کسی عیدی به نقد و خوشگل آورد ؟!
عام الخر !
نقل است در احادیث که موش و گاو و خری در مجلسی هم صحبت گشتندی .
موش ، اول میهمان خانه شد // گاو بعد از موش هم پیمانه شد
دست ِ آخر خر به حجب و با حیا // وارد آن بزم شاهانه بشد
پس موش اندکی محاسنش به ید الیمین بخاراندندی و چشمان ریزش گشودندی و گفتندی :" سالی که بگذشتندی به افتخار ما و به نام ما بودندی و ما تا توانستیم در امور مسلمین دویدیم و ملتی به جان هم انداخته و خندیدیم !"
سپس جامی لبریز نمود و به سلامتی سال پیش نوشید ...
موشکان چون بر ریاست می رسند // بر مقام و منزلت یا که سیاست می رسند
جز خرابی کی شد از آن ها ثمر ؟! // کی شنیدی جز بد از آن ها خبر ؟!
و چون موش عنان سخن رها نمودندی و دهان از میکروفن جدا نمودندی ، گاو پیش آمدندی در حالی که کلاهی بر سر داشتندی تا شاخ پنهان دارندی و ردایی به پشت تا دم نهان ! و سخن اینسان آغاز نمودندی :" سالی که در پیش است به افتخار و به نام بودندی ، ما نیز جز خور و خواب و نشخوار هیچ نداریم و ندانیم که امور مسلمین به کدام طریقت املا کنیم !"
گاو ها چون بر ریاست می رسند // بر مقام و منزلت یا که سیاست می رسند
جز به خواب و خور ندارند هیچ فکر // بعد از آن نشخوار باشد فکر و ذکر
سپس جامی لبریز نمودندی و به سلامتی سال در پیش نوشیدندی ...
چون گاو نیز خطابه اش به پایان رساندندی هر دو در انتظار بودندی تا خر از سیادت و کیاستش سخنی براند لیک چون وی را به دور از گزافه یافتندی با خود گفتندی :" مسکین خرا ! که هیچ سالی به نامش نبودندی و از ریاست هیچ نداند"
خر که اینسان شنید لب به سخن گشود که :
"موش و بقر و پلنگ و خرگوش و شمار
زین چهار چو بگذری نهنگ آید و مار
انگاه به اسب بر گوشفند است حساب
میمون و مرغ و سگ و خوک آخر کار"1
هر چند نبود نام خر در این بزم !!!
گر من نبُدم کجا رسد سال ِ چهار ؟!
آری ! گر چه چند صباحی سالی به افتخار و به نام شماست تا آنچه در دل دارید خالی نموده لیک هر سال به نام من است که چون ما خران نباشیم چه کس شما را بر تخت نشاند ؟!
گفتگو با خدا
خوابیده بودم ؛
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .
اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است . نگاه کردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .
من به قول خود وفا کردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نکردم ،
حتی برای لحظه ای ،
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!»
از یک افسانه عامیانه برزیلی
نقل است در احادیث که روزی ضعیفه ای نزد شیخ ابو زید رضی الله عنه رسیدندی و گفتندی :
"من همانم که گلیم بختم ببافتند سیاه ، به آب زمزم و کوثر هم بشتم جواب نداد ! پس تو که عالم سرّی و بانی هر خیری و وارد هر دیری و علاقه داری به "اسلیم شیدی" راهی مقابلم قرار ده باشد که تا آخر عمر دعای خیرم را همراهت سازم ."
شیخ ابو زید در آن حال که سر ز شرم به زیر افکنده بودندی قدری یمین ِ محاسن به یسار خواراندندی و گفتندی :
" دعای خیرت را برای خود نگه دار که گر مستجاب الدعوه بودی سر خود دوا نمودی ! لیک یاد دارم که معلمم از استادش نقل نمود که پدر بزرگش شیخ "الناهی عن النکاح" از مادرش "دائمة المطلّقه بانو" شنیده بود که چون 13 روز از نوروز گذشت یوم الله "ثلاث عشرٌ الی الباب" رسد که چون در آن روز نگون بختی چون تو سبزه ای را گره زند ، در آن حال که این دعا را زیر لب زمزمه کند که ((13 به در سال دگر خونه ی شووهر بچه به بغل)) بختش وا شود و دردش دوا شود و شوهری بهرش پیدا شود !"
پس ضعیفه چنین نمود و به دشتی برفت و هر آنچه رستنی بود گره زد از سبزه و گل و گیاه و درخت و تیر برق و قس علی هذا ! آن سان که سبزینه ای در دشت نبود که گره ای بر قامتش نبینی ...
گره کردم دو خرمن سبزه را کور ..... نمانده سبزه ای سالم به ماهور
دو صد ناله بسی افسوس و هیهات ..... که بختم باز نشد شوهر نشد جور
پس باز به نزد شیخ برفت و دردش بازگو نمود و دوایش باز خواست. پس شیخ نگاهی به به وی انداختندی و گفتندی :" در گره کردن سبزه اصراف ننما که سال ، سال فشار اسلامی و تحمل ملی و صرفه جویی است. پس به جای آن دماغت را عمل کن و گره را به اندازه"
وی رفت و چنین کرد لیک دیگر حتی خواستگاری نداشت که کل جهازش را به خسارت به زارعین داده بودندی !
پس مستاصل شد و چون راهی به جایی نداشت به منزل رفت و در کنار پنجره بنشسته زانو به بغل بگرفته و به هر دم افسوس به هر باز دم آهی کشید ... در همین حال بود که شیخ ابو زید از همان کوچه بگذشت و وی را در آن حال دید و پرسید تو را چه می شود که اینسان داغانی ؟ وی گفت راه حل ها را همه را به جان خریدم لیک پاسخی ندیدم . شیخ به کلام سحرانگیزش گفتندی : پس تو را یک راه بیشتر نمانده است . ضعیفه به چنان شوقی که نزدیک بود از پنجره سقوط کند پرسید : کدام راه مانده که من نکردم؟!
شیخ گفت : وب لاگ نویسی !!!!
رسیده وقت عید ، آن سان که دانی کمر بشکسته ، از خانه تکانی
زن ِ ظالم کشد از مرد ِ خود کار نه چون انسان ، چو آن حیوان که دانی
به شست و شوی فرش و پرده و مبل نمانده در بدن یک ذرّه جانی
که گر شوید زمین را مرد بدبخت بدو گوید بساب تا می توانی ...
و رفت و روب کف تا سقف منزل و هر چه کارِ سخت و آن چنانی
اگر ایزو نداد بر کار آقا !! دوباره باز شوید هر مکانی
کند خر شوهر خود را بدین حرف بریزم چایی از بهر تو ، هانی ؟!
چه سود از این که با یک میهمانی تمام سعی ِ تو گشتست ، فانی
چرا در فکر تو تنها همین است کجا دعوت شدی کی میزبانی ؟!
نباش ای زن به فکر حرف مردم تهی کن فکر خود از میهمانی
که مردان گرچه خوش قلب و رئوفند طلاقت می دهد مردت به آنی !!
روزی به رهی دخترکی بود خفن ..... چون کبک ِ خرامان قدمی روی چمن
صد جور مکمل به رخش مالیده ..... از عزت ِ نفس ، سر به سما ساییده
یک مانتو به تن داشت چه گویم از آن ..... از چهار طرف کوته و تنگ و چسبان
بر روی سرش روسری ای بود ، عجب ..... طولش به گمانم نرسد نیم وجب !
شلوارک برمودایی هم بر پا داشت ..... آنجا که نباید بشود ، پیدا داشت
آهسته به او گفتمش ای یار عزیز ..... ای دختر ِ خوب و پاک و محجوب و تمیز
این چیست به تن کرده ای و نیست لباس ..... آراستگی یه چیز و مد چیز ِ جداس
با عشوه بگفت پاسخم اوبا این حرف ..... "اصلاح نموده ام ز الگو ، مصرف"
***
گر نیت صرفه جویی داری ای زن ..... اصلا نکن این لباس را هم بر تن
دزد لطیفه گو
داستان آن است که خیاطی بوده است بسیار زبردست؛ عیبش آن بوده که از پارچههایی که برای دوختن نزدش می بردهاند، تکهای میدزدیده. ترکی از ختامی گوید که من حریف او هستم. نمیگذارم که ذرهای از پارچهام را زیر و رو کند. رفقایش میگویند محال است و کار به شرط بندی میکشد. ترک، پارچهای میخرد و نزد خیاط میرود. خیاط با خوشرویی او را میپذیرد و رو به روی خود او شروع به بریدن میکند.
در ضمن لطیفههایی هم میگوید و مرد ترک را میخنداند. همان گونه که او سرش را به عقب انداخته ومیخندد، او تکهای از پارچه را زیر بساط خود میگذارد.
چون لحظه ای از گفتن متوقف میشود، ترک خواهش می کنم که باز هم بگوید. او ادامه می دهد و مشتری دفعه سوم به التماس از او میخواهد که باز هم از آن لطیفه ها نقل کند. خیاط لطیفه می گوید و ترک چشمهایش را میبندد و غش غش میخندد، و او باز تکهای از پارچه را زیر بساط میگذارد.
سرانجام خیاط بر ساده لوحی مشتری خودش دلش میسوزد و پارچهها را به او برمیگرداند، گرچه در نهایت او بازنده شرط شده است.
اینک شعر:
ترک خندیدن گرفت از داستان
چشم تنگش گشت بسته آن زمان
پارهای دزدید و کردش زیر ران
از جز حق، از همه احیا نهان
لابه کردش ترک کز بهر خدا
لاغ می گو که مرا شد مغتذا
گفت لاغی خندمینی آن دغا
که فتاد از قهقه او بر قفا
پارهای اطلس سبک بر تیغه زد
ترک غافل خوش مضاحک میمزد
همچنین بار دوم ترک خطا
گفت: لاغی گوی از بهر خدا
گفت لاغی خندمینتر زان دوبار
کرد او یان ترک را کلی شکار
پس سوم بار از قبا دزدید شاخ
که ز خندهش یافت میدان فراخ
چون چهارم بار آن ترک خطا
لاغ از آن استا همی کرد اقتضا
رحم آمد بر وی آن استاد را
کرد درباقی فن و بیداد را
مقایسه دخترها و پسرها در نسل های مختلف
این مقایسه توهین به دخترو پسر این دهه ها نیست صرفا مقایسه ای طنزآمیز و خاطر نشان کردن وضعیتی است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دینداران به آن نشانه های آخرالزمانی می گویند و در کل بهره ای از حقیقت دارد.انکار این مقایسه شاید خودیک
نشانه ی آخرالزمانی باشد.
دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم
دختر دهه 80 :باید پولدار باشم
دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه
پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد
پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد
پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.
دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه... دارم میرم زیر زمین دو استکان عرق بخورم
پسر دهه 70:دارم میرم پارتی... دارم میرم سیگار و حشیش بکشم
پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم اسید .شیشه . کرک.ال اس دی.و هروئین و انواع قرص های توهم زا .... مصرف کنم
دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.
پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد
پسر دهه 70 :ابی گوش می داد
پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .
پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.
دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.
پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
پسر دهه 70 :دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.
دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.
دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.
پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم
پسر دهه 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم
پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.
دختر دهه 60 : زن روز و ر.اعتمادی می خواند
دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند
دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.
دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.
دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.
دختر دهه 60 :از خدا می ترسم
دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.
پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد
پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.
پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.
دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.
داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.
عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم این هنر زندگیه.
عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم. این هنر زندگیه.
عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.
مرد دهه 60:خدا خانواده ثروت
مرد دهه 70 :خانواده ثروت خیانت به همسر
مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .
عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.
عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.
عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.
دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5
پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت
" وصیت خیرخواهانه "
اگر چنانچه شما به عنوان یک فرد زنده و نه به عنوان یک مرده (دور از جان) به غسالخانه بهشت زهرا مراجعه فرمائید (در نحوه مراجعه حق انتخاب با مشتری است) ملاحظه خواهید فرمود که اجرای طرح تکریم ارباب رجوع و یا به عبارت بهتر طرح تکریم اموات رجوع در مقایسه با خیلی سیستمهایی که به مراجعه کنندگان خدماتی ارائه میدهد، کاملاً موفق است.
بخشی از موفقیت این سیستم به مکانیزه بودن و فناوری دیجیتال مربوط میشود.
یک تابلوی بزرگ دیجیتالی اطلاعات موردنیاز در مورد متوفی را در اختیار مراجعه کنندگان قرار میدهد و تقریباً کسی معطل نمیشود. شاید بخش دیگر از موفقیت سیستم به این دلیل باشد که در پیادهسازی سیستمهای مکانیزه ، مردهها از خود همکاری بیشتری نشان میدهند !
از آنجائیکه سیستمهای پیشرفتهتر مطابق سلیقه مشتری عمل میکنند و هر کسی هم گذرش به آنجا می افتد و من هم مستثنی نیستم حیفم آمد به عنوان یک مشتری پر و پا شل ! خواستههای خود را اعلام ننمایم.
با اجازه شما زندهها !:
1- چون در اغلب مواقع از دیدن بعضی صحنهها مخم سوت کشیده است ! لذا با نهایت ادب مخ خود را به کمیته داوران هدیه میکنم خصوصاً که احساس میکنم آنها آدمهای مخلصی هستند!
اخـــراج از زمین باور ندارم جز سکوت محض یاور ندارم
کارت قرمزی دادهاند به من اعتراضــی به، داور نــدارم !
2- چون گردنم از مو باریکتر است آن را به کارخانه فیبرنوری تقدیم میکنم .
3- چون گوشم به کسی بدهکار نیست (ولی من به آن بدهکار هستم که بجای صداهای دلنشین آلودگی صوتی تحویلش دادهام) آن را به یک فرد بدهکار هدیه میکنم تا گوشهایش از دست طلبکاران استراحت کند بشرط آن که به صدای چشمه آب و موسیقی آرام نیز گاهی گوش فرادهد
گوش کن موسیقی چشمه آب چشمهای هست از آن چشمه دانایی را
ضمناً و از آنجائیکه به گوش و چشم و دل احترام خاصی قائل هستم و اعتقاد دارم بشرط توفیق :
از همه ملک جهان ما را بس چشم و گوش و دل اعطایی دوست
لذا از محققین بزرگوار و مراکز تحقیقاتی که در مورد گوشی تلفن مطالعاتی انجام میدهند تقاضا دارم بتوانند دستگاه تلطیف صدا به گوشیها نصب کنند.
4- چون دماغم هیچ انحرافی ندارد لذا آن را با یک شخصی که چندبار دماغش را عمل کرده و هر دفعه بدتر از قبل شده است تعویض نموده و دماغ ایشان را به کسی که دماغ سوخته میخرد بفروشند اما انگیزه من از این کار دلسوزی نیست بلکه چون شنیدهام در آینده بو نیز از طریق رایانه و احتمالاً گوشی منتقل خواهد شد لذا حس کنجکاوی و آیندهنگری مرا به این وصیت واداشته است.
5- از چشمهایم که دوربین سالم و زیبانگر هستند صمیمانه قدردان و سپاسگذارم و از بس بر گلها نشسته و برخاستهاند چشمهایم را عسلی کردهاند آنها را به کسی که بیشتر از نوک دماغش را ندیده است تقدیم می کنم اجازه بدهید یک توصیه چشمهایم را به من، برای شما نیز بخوانم تا شاید در شما نیز اثر بکند و با آن نگاه به طبیعت بنگرید.
آبی که دارد میچکد
از لابلای برگها
مفهوم پاک زندگی است
همراه شو با قطرهها
تا ریشهها
تا ساقهها
همراه شو با قطرهها
تا مویرگهای نهان
در چهره زیبای گل
آن سان که وقتی آفتاب
بر روی گل
تابیده است
احساس کن گرمای آن
ایجاد کن این صحنه را
ایجاد کن این صحنه را
گلها ترا راحت پذیرا میشوند!
6- در مورد زبانم چون لهجهام را عمل کردهام و فارسی را بدون لهجه صحبت میکنم آن را به یک همشهری که مشکل لهجه آزارش میدهد هدیه میکنم
بسی رنج بردم در این سال سی که بی لهجه صحبت کنم فارسی !
7- چون در بسیاری از مواقع دست از پا درازتر برگشتهام آن را به یک بنده خدا که دستش از همه جا کوتاه است (و مرتباً تکرار میکند دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ) از طریق یک دستفروش تقدیم کنید و یک قلم هم در کنار آن بگذارید تا بداند که باید با این دست نوشت !
8- چون پایم را از گلیمم بیرون نگذاشتهام آن را همچنان از گلیم بیرون نگذاشته و در قطعه کارمندان دفن نمائید!
خواجه در ابریشم و ما در گلیم عاقبت هم خواجه هم ما در گلیم!
9- از مال دنیا مقداری بن و دو عدد فیش تلفن همراه دارم :
10- بنها را به مدیری که با نگرش غیراقتصادی میخواهد سازمان خود را بصورت بنگاه اقتصادی اداره کند تقدیم کنید.
11- از آنجائیکه فیشهای تلفن همراه هر دو بنام من است یکی مورد استفاده خانوادهام قرار خواهد گرفت و در الویت است فیش دوم را اگر تبدیل به تلفن همراه شد آن را همچنان بصورت روشن همراه من بگذارید تا خانوادهام از راه دور برایم فاتحهای خوانده و نیازی به مراجعه حضوری نباشد. ببخشید و خیلی هم ببخشید، از این فکر منصرف شدم چرا که اولاً عدهای بدگمان فکر میکنند من میخواهم با تلفن خود پیغام رد و بدل کنم ! و حرفهایی بزنند که صحیح نیست پشت مرده حرف بزنند ثانیاً عدهای بخاطر چشم و هم چشمی بخواهند سرقبرهایشان بجای گوشی تلفن آنتن نصب کنند و به دیگران پز بدهند ثالثاً حوصله ندارم آرامش من با پیغام متوفی موردنظر در دسترس نمیباشد به هم بخورد. چندی پیش یکی از بستگان میگفت من قبلاً قبر خریدهام حالا گران شده است ! میخواهم بفروشم موبایل بخرم لذا با ایشان تاخت بزنید! اما اگر ممکن است حالا که در جهت طرح تکریم اموات رجوع کار شده است در جهت طرح ترحیم اموات رجوع همکار بشود. دوربین در قطعات مختلف نصب و از طریق اینترنت و به کمک بخش خصوصی قبور نشان داده شده، شستشو شود و حتی گل در آنها گذاشته شود میتواند سخنرانی آرامشبخشی نیز پخش شود! مطمئن باشید طرح ترحیم اموات رجوع درآمد ارزی نیز میتواند داشته باشد. و صواب هم دارد و مردهها هم در پیادهسازی آن همکاری لازم خواهند داشت و با آمدن به خواب عزیزان خود از آنها و مجری طرح تشکر خواهند کرد! (ببینید چه چیزهایی به فکر آدم نمیرسد! اگر مخ شما هم از این طرح سوت کشید آن را در اختیار کمیته داوران قرار بدهید.)
12- در خاتمه : چون مخابرات پیوند دهنده قلبهاست لذا قلب خود را در اختیار مخابرات میگذارم تا به هر کس که خواست پیوند بزنند! دوستان خوب و انسانهای بسیار شریفی از همکاران مخابراتی هستند که بیماری قلبی رنجشان میدهد البته اگر انجمن جلوگیری از دچارشدن به بیماری قلبی تشکیل شود بهتر است!
قلب من را نسپارید به خاک
یک نفر سخت به آن محتاج است
یک نفر چشم امیدی دارد
تا کسی بعد از مرگ
قلب خود را به او هدیه کند
قلب من ؛ دوست دارد ؛ همه مردم را
چه سفید و چه سیاه ؛ چه فقیرو چه غنی
دوستان ؛ بعد از من
قلب من را به یک هموطنم هدیه کنید
شاید او با این قلب
نفسی تازه کند
شاید او با این قلب
عشق را لمس کند
شاید او با این قلب
مهربانی بکند با مردم !
قلب من را نسپارید به خاک
قلب من را نسپارید به خاک
نان نیکویی
کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند
و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند
این داستان زنی است که برایتان نقل می کنم:
پسر زن به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند . بنابراین زن دعا میکرد که او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: ((کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد .
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که میکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت:
مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت (( این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری ))
وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:
هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند
و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند
شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجوی
سلام مهربانان
امید که در پناه یزدان پاک خوب و خوش و سلامت باشید.
دختر تک و تنها بود اون روز سرد زمستانی وقتی خسته از کار روزانه داشت وارد خونه می شد. همین که درب رو باز کرد یه نامه توجهش رو جلب کرد. نامه آدرس فرستنده نداشت. فقط آدرس گیرنده روش بود(دخترم امروز به دیدارت می آیم. امضا خدا)
دختر نمی دونست چطور شادی خودش رو نشون بده سریع رفت خونه رو تمیز کرد. و منتظر خدا نشست. ناگهان یادش اومد تو خونه چیزی نداره که با اون از خدا پذیرایی کنه سریع از خانه خارج شد با پول بسیار اندکی که تنها دار و ندارش بود. دو تا شیشه شیر و کیک خرید. تا بتونه با اونها از خدا پذیرایی کنه.
در راه برگشت به خونه بود که دید یه پیرمرد جلوش رو گرفت و گفت:(دخترم من به همراه همسرم - اشاره به پیرزنی خسته و رنجور - چند روزی هست چیزی نخورده ایم و دیگر تاب زندگی رو نداریم اگر می تونی به ما کمک کن. دختر چیزی نداشت تا به اونها بده. در جواب عذرخواهی کرد. و گفت من چیزی ندارم اگر داشتم حتما کمک می کردم. بعد راهش رو کشید و رفت.
یه کمی که رفت ناگهان به خودش اومد. برگشت و شیشه های شیر همراه کیک را به پیرمرد داد و تنها لباس بافتنی که روزهای سرد زمستان اون رو از سرما امان می داد رو هم درآورد و تن پیرزن کرد. و به طرف خانه برگشت. تو راه با خودش می گفت حالا اگر خدا بیاد چطور ازش پذیرایی کنم.
تا درب خونه رو باز کرد. یک نامه مانند نامه قبلی دید. که از لای درب افتاد تو خونه. نامه رو باز کرد. تو نامه نوشته بود:
((دخترم بابت شیشه های شیر، کیک و ژاکت ازت سپاسگزام. امضا خدا))
راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد: « روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان گفت : « روز به خیر، اینجا بهشت است.»
رهگذر گفت : « چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: « میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید. »
رهگذر گفت : اسب و سگم هم تشنهاند.
دروازه بان گفت : واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
رهگذر خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
رهگذر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
رهگذر گفت : ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید.
رهگذر، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
رهگذ تشکر کرد . مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید.
رهگذر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ مرد گفت : بهشت
رهگذر گفت : بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
مرد گفت : آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
رهگذر حیران ماند و گفت : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
مرد گفت : کاملأ برعکس ! در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند !
