جنگ ایران و عراق
تاریخ مهمترین مدرس انسانها و رهبران است اما صدام از این مدرس بزرگ هیچ درسى نیاموخته بود. ناموفق بودن دولتهاى اروپایى در شکستن مقاومت مردم فرانسه در اواخر قرن ،۱۸ ناموفق بودن دنیاى سرمایه دارى درکوبیدن انقلاب ۱۹۱۷ در روسیه و ناموفق بودن آمریکا در ضربه زدن به انقلاب کوبا در ۱۹۵۹ همگى ثابت کننده یک نکته بودند. انقلاب داراى قدرتى خارق العاده و انکارناپذیر است. ایران از این قاعده مستثنى نبود . سرازیرشدن صدها هزار نیروى داوطلب با انگیزه به جبهه هاى جنگ در کنار نبوغ جوانان ایرانى در فرماندهى از یک سو و عظمت سازمان ارتش ایران سبب شد تا خیلى سریع ورق به سود ایران برگردد. در حقیقت خیز اول ارتش عراق به مانند حرکتى براى بیدارکردن یک نیروى برتر بود. (به جاى آنکه نقش ضربه را ایفا کند) ضد حمله هاى ایران پس از آنکه ایران مطمئن شد عراق تمام تلاش خود را کرده و خطر پیشروى مجدد منتفى شده است در جبهه جنوب دست به بزرگترین سازماندهى هاى نظامى زد. (در جبهه هاى میانى و شمالى نیز سرسختى نیروهاى مردمى، ارتش و عشایر نشان داد که «عراقیها مردمیدان جنگهاى کوهستانى و مناطق صعب العبور نیستند».) اولین عملیات دراین زمینه عملیات ثامن الائمه براى شکست حصر آبادان بود که در آن ارتش و سپاه در حالى که از پشتیبانى سنگین هوایى و هوانیروز بهره مى بردند قواى عراق در شرق کارون را در هم کوبیده و ظرف ۴۸ ساعت محاصره آبادان را در هم شکستند (۵مهر ۱۳۶۰) در این عملیات ۳۰ گردان پیاده و زرهى ایران که از پشتیبانى ۸ گردان توپخانه ارتش بهره مى بردند شرکت کردند. ضربه بعدى را عراق در ۸ آذر ۱۳۶۰ در محور دشت آزادگان تحمل کرد. این عملیات که به نام طریق القدس معروف شد از ۳۲ گردان آفندى زرهى و پیاده بهره برد و نیروهاى سپاه و ارتش نیروهاى عراقى را از ۵ محور اصلى در جبهه جنوب (شمال غرب اهواز ) مورد حمله قرار داده و ضربات سنگینى به آنها وارد کردند. کشته و زخمى شدن ۱۰هزار عراقى در کنار انهدام ۱۷۰ تانک و نفربر و غنیمت ۱۵۰ دستگاه دیگر سبب شد تا عراق در شمال خوزستان جبهه دفاعى خود را کاملاً عقب بکشد و خطر حمله به اهواز کلاً منتفى بشود. نکته قابل توجه اینکه حملات هوایى عراق تحت تأثیر ضربات نیروى هوایى ایران کلاً خنثى شد و ظرف ۱۰ روز عملیات ۱۶ هواپیماى عراقى و ۴ هلى کوپتر از بین رفت (در عملیات ثامن الائمه نیز نیروى هوایى نقش مهمى در پشتیبانى زمینى داشت). عراق در حالى که با انتقال قوا به جبهه جنوب براى ضدحمله آماده مى شد در کمتر از ۴ ماه بعد با ۲ عملیات عظیم ایران مواجه شد که تکلیف را یکسره کرد. ارتش که در این زمان با بازیابى قدرت زرهى و توپخانه خود نیروى کلاسیک قابل توجهى محسوب مى شد در کنار صدها هزار نیروى داوطلبى که در قالب سپاه و بسیج در جنوب گرد آمده بودند بزرگترین تک را در محور شوش ، دزفول و غرب رود کرخه سازمان داد و با ۱۳۳ گردان پیاده و زرهى در ۳۰ دقیقه اول فروردین ۱۳۶۱ (در حالى که اصلاً عراق گمان نمى کرد ایران در شب عید نوروز دست به حمله بزند) از چند محور اقدام به یورش به عمق مواضع عراق کرد. شکاف ایجاد شده در مواضع عراق آنقدر عمیق شد که دهها هزار سرباز عراقى در گازانبر نیروهاى مسلح ایران به دام افتادند. ایرانیها ضمن بستن دو تنگه مهم رقابیه و عین خوش از پهلو دشمن را دور زده و ۱۵هزار سرباز دشمن را در تله انداختند. درخواست فرماندهان سپاه سوم عراق سبب شد تا صدام با اعزام دهها هواپیما سعى کند رزمندگان ایران را در هم بکوبد حال آنکه پدافندها و سایتهاى «هاک» ایران منتظر این موقعیت بودند و هواپیماهاى عراقى دسته دسته در اثر آتش زمینى و موشکهاى مدرن هدایت شونده هاک سقوط مى کردند. دراین عملیات ۴ هزار عراقى کشته و ۱۵هزار نفر اسیر شدند.(به قولى ۱۸ هواپیما و به روایتى ۲۷ هواپیماى عراقى در ۸ روز نبرد فتح المبین سقوط کرد) درحالى که انتظار نظامیان عراق این بود که ایران پس از این عملیات عظیم مدتى استراحت به نظامیان خود بدهد اما فرماندهى ایران با توجه به روحیه بالاى نیروها بلافاصله موقعیت را براى بازپس گیرى خرمشهر مناسب دید و در ۱۰ اردیبهشت با نیروى عظیم پیاده، زرهى و مکانیزه (۱۴۴ گردان) در حالى که از آتش توپهاى عظیم ۱۵۵ و ۲۰۵ میلیمترى بهره مى بردند نیروهاى عراقى را مورد حمله قرار دادند (۲۰واحد توپخانه در این نبرد شرکت داشتند) حملات مذکور در ابتدا با واکنش دشمن مواجه شد چرا که عراق این مسأله را (اشغال خرمشهر) به عنوان مسأله اى حیثیتى مى دانست بنابراین با تجهیز حداقل ۲۰۰گردان تصمیم گرفت که در محور طولانى و مهم اهواز - خرمشهر مقاومت کند. این بار عراق با به کارگیرى هواپیماهاى جدید (که به تازگى از فرانسه و شوروى دریافت کرده بود) نظیر میراژ و میگ۲۳ سعى کرد تا برترى هوایى را از ایران بگیرد اما ایران با تغییر تاکتیک هاى هوایى این برترى را از عراق گرفت و اگرچه به مانند بسیارى از عملیات دیگر نتوانست نیروهاى زمینى را پشتیبانى کند اما نیروى هوایى عراق را نیز از پشتیبانى مؤثر بازداشت. در هر صورت درگیرى صدها هزار سرباز ایرانى و عراقى عظیم تر از آن بود که نیروهاى هوایى بتوانند در روند کلى آن تأثیر بگذارند اما در نهایت در عملیات عظیم بیت المقدس قواى ایران با عبور از کارون دفاع ارتش عراق را متزلزل کرده و این بار با کشتن ۱۶هزار عراقى بخش بزرگى از ارتش عراق را به دام انداختند. پافشارى صدام حسین مبنى بر پایدارى عراق سبب شد تا نبرد ۲۴روز به درازا بکشد و زمانى که حلقه محاصره ایران به عراقى ها محکم شد ۱۹هزار سرباز عراقى راهى براى گریز نداشتند. در این نبرد عظیم بیش از ۵هزار کیلومتر مربع از خاک ایران آزاد شد و ارتش عراق به پشت مرزهاى بین المللى رانده شد. این عملیات سبب شد تا ۲۰درصد ارتش عراق منهدم شود و عملاً ماشین جنگى عراق زمینگیر شود. آغاز رکود در جنگ مخالفت ایران با آتش بس از یک سو و ارتش پاره پاره شده عراق از سوى دیگر غرب و شوروى را به این جمع بندى رساند که باید به هر صورت ممکن از ورود ایران به داخل خاک عراق جلوگیرى کند. انهدام حداقل یک سوم توان زرهى و پیاده در کنار فرسودگى شدید نیروى هوایى عراق، نوید این را مى داد که ایران با یک یا دو عملیات دیگر خود را به شرق بصره برساند و با سقوط این شهر، زمین هاى صاف و هموار عراق نمى توانست جلوى حداقل یک میلیون سرباز ایرانى را بگیرد و بغداد دور از دسترس نبود. در تابستان ۱۳۶۱ در حقیقت ارتش عراق اصلاً روحیه مبارزه نداشت اما چنان که گفته شد شرق و غرب تمایلى به این اتفاق نداشتند بنابراین سیل سلاحهاى روسى، فرانسوى و آلمانى به عراق سرازیر شد و اعراب نیز ظرف دو سال ۵۵میلیارددلار کمک به عراق کردند. روسها با اعزام مستشارانى در سطح ژنرال سازمان نیروى زمینى عراق را تغییر داده و ابعاد آن را ۴برابر کردند! از آن طرف فرانسوى ها و روسها براى صدام زرادخانه هوایى تشکیل دادند که تا آن زمان هیچ ارتش جهان سومى از آن بهره نبرده بود. آمریکایى ها نیز با در اختیار گذاشتن آخرین اخبار مربوط به نقل و انتقالات نظامى ایران (که توسط آواکس دریافت مى شد) به ژنرالهاى عراقى، به دشمن این امتیاز را داد که در هیچ عملیاتى غافلگیر نشود. این مجموعه مسائل سبب شد تا عملیات هاى رمضان، محرم و والفجر مقدماتى در سال۶۱ بدون فایده به پایان برسد و عملاً جبهه ها ۱۸ماه بدون هیچ جنگ مهمى معطل بماند. از این زمان به بعد بود که مقامات کشور براى تقویت قوا کم کم با مشکل مواجه مى شدند. آنها مى دیدند که در برابر سیل سلاحهاى خارجى که به عراق ارسال مى شود ایران به دلیل تحریم و ضعف نسبى بودجه قادر به تجهیز خود نیست. امام خمینى (ره) نیز که درخواست نظامیان را براى ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر پذیرفته بودند در چنین شرایطى آتش بس را قابل قبول نمى دانستند چرا که ایران دست پایین را داشت و از رزمندگان خواستند تا مقامات ایران را با شرایط بهترى رودرروى رژیم عراق قرار دهند. آغاز به کارگیرى گسترده بمب هاى شیمیایى در سوم اسفند ۱۳۶۲ ، ۲۰ماه پس از رکود در جبهه ها، ایران با تدارک نیرویى عظیم از نیروهاى درگیر در فتح خرمشهر، بیش از ۲۸۰ گردان پیاده و زرهى را در عملیات خیبر در محور شمال بصره به حرکت درآورد. عراقى ها على رغم مقاومت شدید مجبور به عقب نشینى شده و جزیره مجنون را به ایران واگذار کردند. صدام با این استدلال که ایرانى ها متجاوزند اقدام به بمباران شدید شیمیایى منطقه کرد اما این امر اگر چه آمار شهدا و مجروحین ایران را بالا برد اما در نهایت ۱۱۸۰ کیلومتر از خاک عراق در شرق بصره به تصرف ایران درآمد. در جبهه مرکزى نیز از دو عملیات مسلم بن عقیل و والفجر۳ در سالهاى ۶۱ و ۶۲ مى توان به عنوان عملیات مهم سالهاى میانى جنگ نام برد. در هر دوى این عملیات که در مناطق صعب العبور سومار و مهران جریان داشت ارتش و سپاه موفق به تصرف بخشهاى باقیمانده از مناطق غربى تحت اشغال عراق شدند. عملیات عاشورا در ۳۰مهر ۱۳۶۳ حرکت دیگرى در منطقه بود که منجر به استقرار قواى ایران در جاده مندلى - بدره در خاک عراق شد اما همان طور که قبلاً نیز ذکر شد باید تکلیف جنگ در جبهه عظیم جنوب مشخص مى شد بنابراین در اواخر سال۶۳ نیروهاى سپاه و بسیج دست به تجدید قوا در محور هورالهویزه در شمال بصره زدند. این عملیات که تحت نام بدر آغاز شد به دنبال تسلط بر جاده عماره - بصره بود و مى توانست مقدمه محاصره بصره از شمال و جنوب باشد. عملیات مذکور عملیاتى بسیار جسورانه بود و خارج از انتظار ارتش عراق. در ۱۹اسفند۱۳۶۳ ، ۱۱۵گردان از نیروهاى سپاه، بسیج و ارتش تحت فرماندهى سپاه با در هم کوبیدن خطوط دفاعى عراق خود را از ۳محور به شرق دجله رساندند و براى اولین بار بصره و جنوب عراق را با خطر محاصره مواجه کردند. طبیعى بود که صدام نمى توانست چنین مسأله اى را تحمل کند و دهها لشکر عراقى مأموریت یافتند تا نیروهاى ایران مستقر در شمال بصره را وادار به ترک مواضع کنند. ماهواره هاى جاسوسى آمریکا و شوروى نیز که اوضاع جنگ را با دقت دنبال مى کردند بلافاصله ترکیب و شکل آرایش قواى ایران را به اطلاع سرفرماندهى ارتش عراق رساندند و قبل از استقرار نیروهاى ایران به مواضع خود امواج هواپیماها و هلى کوپترهاى عراقى مواضع ایران را زیر آتش گرفتند. در این عملیات که یک هفته به طول انجامید ۱۳۰گردان عراقى که ۲۸گردان آن از نیروهاى زبده گارد ریاست جمهورى بودند وارد عملیات شدند این در حالى بود که نیروهاى زرهى دشمن نسبت به نیروهاى خودى ۱۰ بر یک بود و در چنین شرایطى عنصر شجاعت و از جان گذشتگى به تنهایى کارساز نبود بنابراین دستور عقب نشینى داده شد. تداوم عملیات ایذایى توسط دشمن عراق که استراتژى حمله به تأسیسات اقتصادى ایران بویژه نفتکش ها را از اسفند۶۲ دنبال مى کرد پس از آن که پى برد توان هجومى ایران هنوز بسیار بالا است در اواخر اسفند۱۳۶۳ حملات هوایى و موشکى خود را به شهرها آغاز کرد. در این مرحله ارتش مذکور با بهره گیرى از هواپیماهاى فوق مدرن میراژ، سوخو،۲۴ میگ۲۵ و توپولوف ضرباتى را به اقتصاد ایران زد که اگرچه تأثیر فورى بر روند جنگ در جبهه ها نداشت اما در درازمدت چرخهاى اقتصاد کشور را به عنوان بازوى حمایتى جبهه ها کند کرد. ادامه دارد
جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین
«... در اوج قدرت نازیها در آلمان به دستور رضا خان یک کابینه جوان به نخستوزیری متین دفتری روی کارآمد . وظیفه این کابینه نزدیک شدن به آلمان بود. عملاً نیز روابط تجاری و صنعتی بین ایران و آلمان توسعه یافت. با پیشرفت آلمانها در جنگ و نزدیک شدن آنها به کوههای قفقاز رضاخان هم به انگلیسیها ناسزا می گفت اما با شروع شکست آلمان رضاخان دستپاچه شد و منصورالملک را که از مهرههای انگلیس به شمار میرفت نخست وزیر کرد...»1 از دید رضا شاه اعلام بیطرفی، موضعی مناسب در برابر دو جبههای بود که یکی به عقیده وی در حال سقوط بود، اما در پشت مرزهای ایران کمین کرده بود، و دیگری در حال پیروزی بود اما با مرزهای ایران فاصله داشت. در چنین شرایطی رضا شاه بنا داشت در برابر تهدیدات روسیه و انگلیس به سیاست وقتکشی روی آورد. او به ویژه تهدیدات روسها را در وضعیتی که اوکراین به اشغال نظامیان هیتلر درآمده و آلمانیها به سوی مسکو در حرکت بودند، جدی نگرفته بود. پنجم تیر 1320ـ 4 روز پس از شروع عملیات نظامی گسترده آلمان علیه روسیه ـ دولتهای روسیه و انگلستان طی دستور مشترکی به رضا شاه از وی خواستند تا سریعاً نسبت به اخراج مستشاران آلمانی از ایران اقدام کند. این تصمیم از سوی «سرریدر بولارد» سفیر انگلیس و «اسمیرنوف» سفیر روسیه اتخاذ شده و در ملاقاتی با رضا شاه به وی ابلاغ شد. رضا شاه نیز که تصور پیروزی آلمان را در جنگ داشت، در پاسخ سفیران انگلیس و شوروی اعلام کرد که ایران کشور بی طرفی است و فعالیت آلمانیها در ایران هم محدود به کارهای ساختمانی و امور بازرگانی است. 28 تیر، اخطار دیگری به ایران داده شد. بالاخره 25 مرداد، یادداشت مشترک انگلیس و روسیه، به منزله اتمام حجت به ایران بود. سرانجام، روز سوم شهریور 1320 سربازان ارتش سرخ از مرزهای شمال و نیروهای انگلیسی از بنادر جنوب به ایران حمله ور شدند و سفیران انگلیس و روسیه صبح همان روز علت این اقدام را طی یادداشتهای جداگانهای به نخستوزیر ابلاغ کردند. همان روز تلگراف مفصلی به امضای رضا شاه به عنوان روزولت رئیس جمهور امریکا مخابره شد که سرآغاز دوران جدید روابط ایران و امریکا به شمار میآید. هر چند امریکاییها در آن شرایط نمیتوانستند یا نمیخواستند کاری برای جلوگیری از اشغال ایران انجام دهند، اما زمینه مداخلات بعدی خود را فراهم ساختند. روزولت روز 11 شهریور در حالی که نیروهای روس و انگلیس در شمال و جنوب ایران مستقر شده بودند، به تلگراف رضا شاه پاسخ داد. رضا شاه زمانی پاسخ نامه را دریافت کرد که تمام شرایط انگلیس و روسیه را پذیرفته بود، اتباع آلمانی را از ایران اخراج کرده بود و راهآهن و جادههای شمالی و جنوبی کشور را در اختیار نیروهای اشغالگر قرار داده بود. با این همه انگلیسیها و روسها پیش از آن که رضا شاه بتواند روابط نزدیکتری با امریکا برقرار سازد، وی را برای استعفا از مقام سلطنت تحت فشار قرار دادند. زمانی که ایران به اشغال متفین درآمده بود، موجی از هرج و مرج و بلاتکلیفی سراسر کشور را در برگرفته بود. اوضاع امنیتی کاملاً بی ثبات بود، بسیاری از امرای ارتش و افسران ارشد گریخته بودند، سربازان باقی مانده در سربازخانهها مواد خوراکی در اختیار نداشتند، نظم و انضباط در هیچ رده ارتش برقرار نبود، دزدی از منازل مردم و غارت مغازهها افزایش یافته بود و نظامیان نیز در این غارتگری نقش داشتند. سربازان اسلحهها را از پادگانها میربودند و میفروختند. حتی اسبهای توپخانه به طور پنهانی داد وستد میشد. بسیاری از هنگهای برگزیده سابق به یک چهارم قدرت عادی خود تنزل یافته بود، شعار نویسی علیه شاه به پشت دیوارهای کاخ رضاخان نیز رسیده بود. در مجلس علناً از لزوم برکناری شاه از مقام فرماندهی کل قوا سخن به میان میآمد. 24 شهریور، رضا شاه آخرین جلسه هیأت دولت را تشکیل داد و به وزیرانش گفت به زودی کشور را ترک خواهد کرد. آخرین جمله شاه به وزیران این بود که «راز موفقیت من این بوده که هرگز با هیچ کس مشورت نمیکردم و خود کارها را مطالعه میکردم! 2» وقتی در سپیده دم 25 شهریور 1320 خبر پیشروی نیروهای روسی مستقر در قزوین به سمت تهران به اطلاع رضا شاه رسید، وی فروغی نخست وزیر را به کاخ احضار کرد و از او خواست تا پیشنویس استعفانامه را بنویسد. فروغی استعفا نامه را به امضای شاه رساند و سپس به دستور او رهسپار مجلس شد تا آن را برای نمایندگان قرائت کند. با این همه، وی قبل از رسیدن به مجلس بدون اطلاع شاه راهی سفارت انگلیس شد و استعفا نامه را به «سر ریدربولارد» سفیر انگلیس نشان داد. زمانی که متن استعفانامه در جلسه مجلس قرائت میشد، رضا شاه در راه اصفهان بود. او به خانواده خود که قبلاً از تهران منتقل شده بودند، پیوست. در ساعت 8 بامداد 25 شهریور، تانکها و زرهپوشهای روسی اطراف فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و ساعتی بعد نیروهای انگلیسی که از قم به طرف تهران به راه افتاده بودند، به راهآهن رسیدند. تهران هیچ شباهتی به یک شهر عادی نداشت. خیابانها کاملاً خلوت بود. هیچ مغازهای باز نبود. مردم حتی اتومبیلهای خود را نیز از ترس آن که به دست اشغالگران بیفتد پنهان کرده بودند. روز 26 شهریور در حالی که تهران در اشغال نظامیان روس و انگلیس قرار داشت، محمدرضا پهلوی جانشین جوان رضا شاه در مجلس سوگند یاد کرد. در اصفهان نیز رضا شاه به اتفاق خانواده به سوی نائین و یزد حرکت کرد. آنها سپس به کرمان و از آنجا به بندر عباس رفتند. روز هشتم مهر رضاخان و گروه مسافرانش که 20، نفر از جمله 7 پیشخدمت و آشپز بودند، با کشتی انگلیسی «باندرا»، ایران را به سوی بمبئی ترک کردند. روز نهم مهر کشتی «باندرا» به بمبئی رسید. رضا شاه پس از توقف کشتی «سرکلرمونت اسکراین» کنسول سابق انگلیس در مشهد را مشاهده کرد که وارد اقامتگاه آنان شد و به آنان با زبان فارسی تأکید کرد حق خروج از کشتی را ندارند. آنها تنها این فرصت را داشتند که از کشتی باندرا به کشتی دیگری منتقل شوند. کشتی «برمه» پس از 9 روز دریانوردی به «پورت لوئی»ـ پایتخت جزیره موریس ـ رسید. در موریس با تقاضای رضاخان برای سفر به کانادا مخالفت شد. وی و همراهانش را به اقامتگاهشان انتقال دادند. ارسال نامه و یا دریافت نامه برای آنان ممنوع شد و تنها شنیدن اخبار و گزارشهای رادیو لندن آزاد بود. این محدودیتها پس از امضای پیمان سه جانبه میان ایران و انگلیس و شوروی (9 بهمن 1320) برداشته شد. پس از چند هفته اغلب فرزندان رضا شاه با موافقت انگلیسیها به تهران منتقل شدند و تنها او با تعدادی از همراهان و خدمتکاران باقی ماندند. روز هفتم فروردین، رضا شاه و تعداد اندک همراهانش پورت لوئی را با کشتی به سوی دوربان در آفریقای جنوبی ترک کردند. آنان پس از دو ماه در این شهر بندری که آب و هوای نامساعدی داشت با قطار به مقصد ژوهانسبورگ حرکت کردند. رضاخان که از بیماری قلبی، کلیه و عفونت گوش رنج میبرد، طی اقامت خود در آفریقای جنوبی دایماً با شعارهایی که وی را «دیکتاتور سرنگون شده» میخواندند و خواستار اخراج وی از این کشور شده بودند مواجه بود. بیماری و نفرت عمومی مردم از رضاخان سرانجام وی را از پای درآورد. بدین ترتیب رضاخان پهلوی، ساعت 5 بامداد روز 26 ژوئیه 1944 (4 مرداد 1323) در شرایطی که جنگ جهانی دوم به سرعت به نفع انگلیس و روسیه پیش میرفت، بر اثر یک حمله قلبی درگذشت.
جنگ گنجه پنجمین جنگ عباس میرزا با روسیه
مشخص نبودن مرزهای بین ایران و روسیه و شورش ها و ناامنی هایی که بسیاری از حاکمان و ساکنان مرزی برپا کرده بودند (از جمله حسین خان قاجار حاکم ایروان) از علل اصلی شروع دوباره جنگ های ایران و روسیه بود.علت شورش حسین خان قاجار پس از انعقاد صلح بین ایران و روسیه (عهدنامه گلستان) این است که حسین خان قاجار چون نمیخواست مالیات به دولت ایران بپردازد و برای اینکه عباس میرزا به این منظور او را سرکوب نکند مایل به روشن کردن آتش جنگ بین ایران و روسیه و گرفتار شدن ولیعهد ایران بود. دست اندازی روس ها به قلمرو ایران و قسمت ارس (از جمله گوگچه و قپان) و نارضایتی بسیاری از حاکمان سرزمین های ایرانی که به تصرف روس ها درآمده بودند از جمله ابراهیم خان جوانشیر حاکم شوشی و نگرانی های دولت ایران از جهت از دست دادن سرزمین های وسیع، ظلم و ستم پی در پی روس ها به مسلمانان قفقاز و تقاضای کمک از دولت ایران به ایشان از عوامل اصلی شروع دوباره آتش جنگ بود. فتحعلی شاه، عباس میرزا را به فرماندهی سپاه ایران منصوب و راهی نواحی تصرف شده کرد چون روس ها مهیای جنگ نبودند غافلگیر شدند و سپاهیان ایرانی تمامی ولایات از دست رفته از جمله باکو، دربند، شوشی، داغستان، ایروان و تالش را به تصرف درآوردند. پس از این واقعه پاسکوویچ از سرداران معروف روسیه از جنگ های روس و عثمانی فارغ شد و فرماندهی سپاه روس در قفقاز را عهده دار شد ویرملوف به خاطر عدم کامیابی در جنگ از طرف تزار روسیه احضار شد. پاسکوویچ درصدد برآمد تمامی نواحی متصرف شده توسط ایرانیان را بازپس گیرد. ابتدا قره باغ و سپس ایروان را تصرف کرد و در جبهههای طالش و لنکران قوای ایران را شکست داد لذا با شتاب خود را به گنجه رساند. عباس میرزا نیز با ۳۰ هزار سپاهی عازم گنجه شد. در این نبرد که به جنگ گنجه معروف شد عنقریب بود که گوی پیروزی نصیب ایرانیان شود اما به علت خیانت آصف الدوله صدراعظم جدید ایران در اعزام نیرو به سپاه ایران، در سپاه ایران بی نظمی به وجود آمد و تلاش های عباس میرزا در نظم بخشیدن به امور فایدهای حاصل نکرد و ناچار به عقب نشینی پرداخت و در نتیجه این عمل تلاش های ایرانیان در کسب فتوحات در خطر افتاد و باعث پیروزی کامل پاسکوویچ و سپاهیانش شد. پیشرفت قوای روس به سوی پایتخت در جنگ دوم : پس از تصرف گنجه و وارد آمدن تلفات سنگین به سپاه ایران سرانجام معابر ارس به دست روس ها افتاد. کشتی های جنگی روسیه در سواحل روسیه با ترکمانان و ایلات یموت سازش کردند و حتی آنها را به طغیان علیه دولت ایران وادار کردند. عباس میرزا نیز آخرین نیرو های خود را در سردار آباد متمرکز و به سال ۱۲۴۳ (ه.ق) با قوای روسیه به نبردی سخت پرداخت اما نرسیدن آذوقه و جیره و مواجب سپاهیان از تهران باعث تضعیف و متزلزل کردن روحیه سربازان ایرانی شد و سردارآباد به تصرف سردار روس درآمد و قوای ایران به کلی از ساحل چپ رود ارس به داخل آذربایجان رانده شدند. پاسکوویچ در تعقیب سپاه وارد آذربایجان شد و پایتخت ایران را مورد تهدید نظامی قرار داد. پس از آن عباس میرزا دستههای متفرق سپاه خود را به خوبی تمرکز داد و حفظ تبریز را به آصف الدوله سپرد اما با خیانت آصف الدوله تبریز توسط ارتش روسیه تصرف شد. سپاه روسیه بدون مقاومت مردم وارد شهر شده و ذخایر و مهمات دولتی را به تصرف درآوردند. با تصرف تبریز نیرو های ارتش روسیه تا ده خوارقان پیش رفتند. در این هنگام بود که عباس میرزا فتحعلی خان رشتی را نزد پاسکوویچ فرستاد و از وی تقاضای صلح کرد. [ویرایش] عهدنامه ترکمانچای شرایطی که پاسکوویچ برای عقد مصالحه جدید پیشنهاد کرد بسیار سنگین بود اما سفیر انگلستان (مک دونالد) در تهران که بیشتر از فتحعلی شاه از پیشروی سپاه روسیه میترسید، در عقاید خود پافشاری کرد و شاه را به قبول شرایط صلح وداشت. این قرارداد در اثر بی لیاقتی فتحعلی شاه و نرساندن وسایل لازم برای سپاه ایران در جنگ های دوم ایران و روسیه صورت گرفت و ارتش ایران از روسیه شکست خورد و تسلیم شد. پس از وساطت سفیر انگلیس مجلسی در قریه ترکمانچای (اردوگاه پاسکوویچ) مرکب از عباس میرزا، آصف الدوله و حاجی میرزا ابوالحسن خان شیرازی تشکیل شد و عهدنامهای در ۱۶ فصل و یک قرارداد تجاری الحاقی در ۹ فصل نوشته شد و در تاریخ ۵ شعبان ۱۲۴۳ هجری به امضای نمایندگان ایران و روسیه رسید. روس ها با در دست داشتن امتیازات پیمان ترکمانچای، شمال ایران را قبضه کرده و اعتبار بین المللی ایران را کاملاً مخدوش ساخته بودند. خزانه مملکت تهی و صحنه سیاست کشور خالی از رجال و رهبران آزموده و خدوم وطن خواه و ملی و ضداستعمار بود، در واقع ایران در پرتگاه سقوط و تجزیه واقع شده بود و فقط این شخصیت فوق العاده امیر کبیر بود که توانست کشور را نجات داده، به فریاد کشور و ملت برسد، چون در غیر این صورت ایران، پس از تجزیه به طور کامل تحت استعمار قرار میگرفت. بعد از این واقعه دیگر میان روس و ایران حوادث مهم و برخوردهای دامنه داری رخ نداد، مگر در مورد آشوراده و چند پیشامد کوچک دیگر که هر یک دلیل خاصی دارد.
جنگ اصلان دوز چهارمین جنگ عباس میرزا با روسیه
با قتل سیتسیانف فرماندهی سپاه روسیه به عهده گودوویچ افتاد (این دوران همزمان است با فعالیت های ژنرال گاردان در تقویت نظامی ایران). گودوویچ در سال ۱۲۲۳ ه. ق به صورت ناغافل به ایروان حمله برد. اما شکست خورد و برگشت. عباس میرزا برای تنبیه سپاه روسیه از تبریز به نخجوان رهسپار شد و طی چند نبرد در اطراف شهر ایروان و دریاچه گوگچه سپاهیان روس را مغلوب کرد. در سال ۱۲۲۵ه .ق. حسین خان قاجار حاکم ایروان علیه روس ها شورش کرد و جمع زیادی از روس ها را به اسیری گرفت و عازم تهران کرد. این روزها (۱۲۲۶- ۱۲۲۵ه .ق) مقارن با خروج گاردان از ایران و ورود هیات نظامی انگلیسی به ایران است. در این زمان روس ها خواستار صلح با ایران شدند که شرطشان این بود که مکان های متصرفه در تصرف آنها بماند و نیز ایران به آنها اجازه عبور از داخل کشور برای حمله به عثمانی را بدهد که دولت ایران این تقاضا را نپذیرفت. پس از ورود سرگرد اوزلی به علت رابطه دوستی که میان انگلیس و روسیه ایجاد شده بود در پی آن شد که بین ایران و روسیه، صلح برقرار کند و خواستار آن بود که افسران انگلیسی که در سپاه ایران بودند از جنگ با روسیه دست بردارند. عباس میرزا چون اصرار داشت جنگ ادامه یابد، جنگ ادامه یافت و سپاه ایران در محل اصلاندوز کنار رود ارس مقیم شدند. در این هنگام روس ها غافلگیرانه به اردوی ایران حمله کردند. اگرچه سپاه ایران مقاومت زیادی نشان دادند اما به علت اختلافاتی که بین سپاه ایران پیش آمد، نیروهای ایرانی مجبور به عقب نشینی به سمت تبریز شدند. فرمانده سپاه روسیه پس از فتح اصلاندوز، آذربایجان را از هر دو طرف مورد تهدید قرار داد. در این زمان ترکمانان خراسان شورش کردند. در این میان شاه ایران که درصدد آماده کردن سپاهی برای سرکوب نیروهای روسی بود به علت اوضاع ناآرام در چند جبهه تقاضای صلح کرد. شکست ایران در جنگ اصلاندوز و شورش های محلی، فتحعلی شاه را مجبور به صلح با روس ها کرد. میرزا ابوالحسن ایلچی به عنوان نماینده و سرگور اوزلی نیز به عنوان واسطه از تهران عازم روسیه شدند. دولت روسیه نیز چون در این زمان سخت گرفتار درگیری و کشمکش با ناپلئون بناپارت بود از رسیدن سفیر روسیه و تقاضای صلح استقبال کرد. قرارداد صلح در قریه گلستان از محال قره باغ منعقد شد. این عهدنامه به وساطت سرگوراوزلی، نماینده روس یرملوف و نماینده تهران میرزا ابوالحسن خان ایلچی به تاریخ ۲۹ شوال (۱۲۲۸ه .ق) در یازده فصل امضا شد. عهدنامه گلستان یکی از شومترین معاهداتی است که در تاریخ ایران به امضا رسیده و اولین عهدنامه شومی است که اولیای ایران از شدت بی خبری با یک دولت اروپایی بسته اند. این عهدنامه سبب شد که روس ها در بدترین شرایط جنگ فرانسه بودند، از گرفتاری های ایران آسوده شده و همچنین سرزمین های جدیدی به متصرفات خود درآورند. عهدنامه گلستان سبب شد برای اولین بار مرزهای طبیعی ایران تغییر کند و تمام نواحی شمال رود ارس از دست ایران خارج شود.
جنگ شوشی سومین جنگ عباس میرزا با روسیه
پس از پیروزی سپاه ایران در اچمازین فرمانده روس درصدد برآمد به سواحل گیلان لشکرکشی و سپس تهران را تسخیر کند و دولت ایران را تحت الحمایه روسیه درآورد. در این زمان حکمران شوشی و قره باغ تسلیم روسیه شدند. قتل ژنرال سیتسیانف فرمانده کل ارتش روسیه در این جنگ ها در ماه ذی الحجه ۱۲۲۰ قمری با خدعه حسینقلی خان و ابراهیم خان صورت گرفت و سرش را با فرستاده مخصوص چاپاری به تهران آوردند. ارتش وی هم چارهای جز آن نداشت که به پایگاه خود برگردد.علت تسلیم شدن حاکمان شوشی، قره باغ و گنجه به سپاه روسیه خیانت جمعی از ارامنه ساکن در این شهرها علت اصلی این نابسامانی بود. عدم مساعدت و همکاری ها و هماهنگی های اداری و حقوق دیوانی ارامنه توسط دولت ایران نیز از علل برگشتن ایشان از ایران بود. پس از این واقعه شاه ایران (فتحعلی شاه) به فرمانده خود دستور مقابله با نیروهای روسیه و تنبیه حاکمان قره باغ و شوشی را صادر کرد.مقارن رسیدن سپاه ایران به ساحل رود ارس نیروهای روسیه به عزم تسخیر کردن گیلان راهی شدند. فرمانده روسیه در تسخیر گیلان به علت روبه روشدن با مشکلات و تلفات و خسارت های زیاد ناموفق ماند.
جنگ اچمازین دومین جنگ عباس میرزا با روسیه
عباس میرزا پس از مرتب کردن سپاه خود در آذربایجان برای سرکوب محمدخان قاجار که حکمرانی ایروان را به عهده داشت و تسلیم روس ها شده بود به آن شهر لشکر کشید. سیتسیانف فرمانده روسی برای کمک به حاکم ایروان به حوالی اچمازین مرکز خلیفه ارامنه ایروان شتافت. فرمانده روسیه سه روز سپاه عباس میرزا را گلوله باران کرد چون از عهده آنها برنیامد از ادامه جنگ به صورت مستقیم خودداری کرد. در این بین محمدخان چون ضعف و ناتوانی فرمانده روسیه را از جنگ با عباس میرزا دید از عباس میرزا ولیعهد ایران تقاضای عفو و بخشش کرد. سیتسیانف به صورت غافلگیرانه خواستار آن شد که بر سپاه ایران شورش کند و در صبح ششم ربیع الثانی ???? در اچمازین برادر وی عباس میرزا ناگهان حمله برد و لشکریان ایران را از آن نقطه پراکنده کرد اما چون نیروی کمکی که از جانب فتحعلی شاه برای عباس میرزا ارسال شده بود سیتسیانف ژنرال روسی را شکست دادند و او ناچار عقب نشینی کرد و این جنگ به پیروزی ایران منتهی شد حکمرانی ایروان همچنان در اختیار محمدخان قرار گرفت و حکمرانی نخجوان با حکم فتحعلی شاه به کلبعلی خان سپرده شد.
جنگ تفلیس اولین جنگ فتحعلیشاه قاجار با روسیه
رابطه ایران با روسیه در دوره قاجار خصوصاً در زمان زمامداری فتحعلیشاه خصمانه و حالت درگیری همیشگی داشت. در زمان فتحعلی شاه دو دوره جنگ های طولانی بین ایران و روسیه در میگیرد و طی این جنگ ها دولت انگلستان با توطئه و دسیسه افکنی کوشش میکند از آشوب و درگیری به وجود آمده در ایران به نفع خود و در رسیدن به مقاصد خود بهره جوید و دولت ایران را همیشه در تعهدات بلاعمل سرگردان و منتظر نگه دارد و سرانجام نیز با همکاری و هماهنگی به نفع روسیه دو عهدنامه ننگین بر ایران تحمیل کند. هدف اصلی روسیه دسترسی به دریای آزاد بود، علت دیگر دست اندازی روس ها به خاک قفقاز بود که ساکنان آن خواستار خودمختاری بودند و همچنین قفقاز مرکزی و جنوبی که جزیی از خاک ایران محسوب میشد و ساکنان آن هواخواه ایران بودند. از طرف دیگر مردم مناطق قفقاز شرقی یعنی گنجه، شیروان، تالش، باکو علاوه بر مسلمان بودن، طرفدار ایران بودند و این موجب نارضایتی روس ها میشد. گرجستان نیز یکی از علل اساسی اختلاف بین ایران و روسیه بود. گرجستان ناحیه حاصلخیز سبز و خرمی است که در دامنه کوههای قفقاز و در سواحل راست دریای سیاه واقع شده است. مردمی از نژاد آریایی از زمان های بسیار قدیم و شاید از نخستین روزهای هجرت نژاد آریایی ایرانی به نواحی امروزی در آنجا سکنی دارند و از نخستین روزهای تاریخ ایران نامشان در اسناد تاریخی ما آمده است (گرجستان در زمان آقامحمدخان به تصرف ایران درآمده بود) اما پس از ملحق شدن به روسیه فتحعلی شاه در بازگرداندن آن به تلاش های بسیاری کرد. سال ۱۲۱۵ ه. ق گئورگی حاکم گرجستان رسماً تحت الحمایگی روس ها را پذیرفت. برادر گئورگی، الکساندر چون مخالف الحاق گرجستان به روسیه بود به دربار ایران پناهنده شد. تزار روس این امر را بهانه قرار داده فرمانده خود سیتسیانف را مامور تصرف قفقاز کرد. سیتسیاتف به تفلیس حمله کرد و آن شهر را تصرف کرد. در این زمان گئورگی خان مرد و یکی از فرزندان او تهمورث به دربار ایران پناهنده شد و شاه ایران را به جنگ با روس ها تشویق کرد. فتحعلی شاه که از الحاق گرجستان به روسیه ناراحت بود پناهنده شدن شاهزادگان گرجستانی به دربار ایران را بهانه کرد و فرمان حمله به گرجستان را صادر کرد. علت اساسی جنگ هم تمایل هر دو دولت ایران و عثمانی مبنی بر به تصرف درآوردن گرجستان بود. گنجه به سال ۱۲۱۸ ه. ق توسط سردار روسیه ژنرال سیتسیانف تصرف شد. به رغم دفاع مردانه حاکم ایرانی گنجه (جوادخان قاجار)، خیانت ارامنه و مایوس شدن حکام قره باغ و ایروان از فتحعلی شاه سبب شد خانات ایروان به تصرف نیروهای روسیه درآیند. با تصرف این شهرها نیروهای روسیه تا حدود ارس پیشروی کردند. به محض اطلاع فتحعلی شاه از تسخیر گنجه و تسلیم ایروان و قره باغ سپاهی به فرماندهی عباس میرزا نایب السلطنه که از همه برادران خود لایق تر بود فرستاد
جنگ دهلی نبرد نادرشاه برای تصرف هندوستان
پس از استقرار نادر بر اریکه سلطنت ، با وجود گوشمالی مهاجمان خارجی هنوز مردمان بسیاری از مناطق ایران شاهد طغیان و عصیان و سرکشی مدعیان تاج و تخت بود ند . از جمله این سرکشان یاغی می توان به حسین سلطان حاکم قندهار اشاره داشت . ( شعبانی ، رضا ؛ تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی ایران در دوره های افشاریه و زندیه ؛ تهران : سمت ، چاپ چارم ، 1381، ص 39) نادر پس از تاجگذاری و فرونشاندن شورش یاغیان بختیاری (1148ق) زمان را برای تنبیه حاکم قندهار و بازگرداندن سرحدات شرقی کشور به مرزهای همیشگی مناسب یافت ، بنابراین در رجب سال (1189ق) با لشگری هشتاد هزارنفره رو به سوی قندهار نهاد و سرانجام پس از پانزده ماه محاصره با همت دلاوران بختیاری سپاه خویش ان شهررا به تصرف در اورد (همان ، ص40) و البته در همین هنگام شهرهای بست ، صفا و تمام بلوچستان و مکران نیز به تصرف نیروهای او در امد ، پسر او رضاقلی میرزا نیز شکستی سنگین بر ازبکان که به یاری حاکم قندهار امده بودند وارد ساخت . ( مرعشی صفوی ، میرزامحمدخلیل ؛ مجمع التواریخ ؛ تصحیح عباس اقبال اشتیانی ، تهران : سنایی ، 1328، ص 13-12) در ایام نبرد قندهار ، نادر سفیری را به هند گسیل داشت و از پادشاه هند خواست که برای حکام مناطق مرزی دستور ممانعت از ورود فراریان افغانی را صادرکند ، لیکن محمد شاه گورکانی پادشاه هند درخواست نادر را بی پاسخ گذاشت . در نتیجه برای نادر دستاویز لازم برای حمله به هند فراهم امد و او مصمم شد برای ارامش قطعی صفحات مرزی ایران و رسانیدن مرزهای مملکت به حدود تاریخی ان اقدام نماید. ( تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی ایران در دوره های افشاریه و زندیه ، ص 41) نادر در سال (1151ق) غزنین ، کابل ، جلال اباد را فتح نمود . دیگر پسر او نصرالله میرزا نیز پس از انکه بامیان و غور را مسخر خویش ساخت در جلال اباد به خدمت پدر رسید ، رضا قلی میرزا نیز که تا حدود بخارا پیش رفته بود در پنج فرسنگی جلال اباد به او پیوست والبته در همین محل بود که نادر نیابت سلطنت ایران و اختیار عزل و نصب حاکمان را در خلال غیبت خود به رضاقلی میرزا تفویض کرد . ( وزیر مرو ، محمد کاظم ؛ عالم ارای نادری ؛ با مقدمه میکلوخوماکلای ، جلد دوم ، مسکو : بی نا ، 1966-1960 م ، ص383-381) نادر در رمضان سال(1151ق) ناصر خان حاکم پیشاور را که با بیست هزار سپاهی در تنگه خیبر راه را بر او بسته بود شکست داده و روانه لاهور گردید . نادر پس از فتح لاهور به سوی دهلی به راه افتاد و چون اگاه شد که محمد شاه با سپاهیان خویش در کرنال اردو زده است بدان سو حرکت نمود . ( تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی ایران در دوره های افشاریه و زندیه ، ص42 و کیشمیش اوف ؛ اردوکشی نادرشاه به هندوستان ؛ بی جا : بی نا ، بی تا ، ص 33) برابر با تاریخ ، شمار سپاهیان ایران در این نبرد حدود هشتاد هزارنفر و شمار لشگریان هندی درحدود سیصدهزار نفر بوده است . ( مقتدر ، غلامحسین ؛ نبردهای بزرگ نادرشاه ؛ تران : انجمن اثار ملی ، 1317 ، ص 226) از سوی دیگر اورده اند که در لشگرهند دوهزار فیل و نهصد توپ نیز وجود داشت ( همان ، ص43 و تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی ایران در دوره های افشاریه و زندیه ، ص 42) به این ترتیب نادر و لشگر ایران با دشمنی سرو کار داشتند که از حیث تعداد و قدرت اسلحه بسیار برتر بود ، اما شجاعت و تدبیر نادر و سردارانش و همچنین دلیری سپاهیان ایران نتیجه بخشید و پس از دو ساعت نبرد ، هندیان ناامیدانه فرار اختیار کردند. ( مالکم ، سرجان ؛ تاریخ ایران ؛ ترجمه میرزا حیرت ، جلد دوم ، بمبئی : بی نا ، 1876م ، ص28-27 ) واین در حالی بود که تلفات بسیار به جای نهاده بودند. چنانکه میرزا مهدی خان استرابادی تلفات سپاه هند را بیش از سی هزار نفر دانسته است ( استرابادی ، میرزامهدی ؛ جهانگشای نادری ؛ تصحیح عبدالله انوار ، تهران : انجمن اثارملی ، 1341 ، ص 326) اما شایان توجه است که تاریخ نگاران شمار مجروحان و کشتگان اردوی ایران را بین 500 تا 1500 نفر براورد کرده اند . (لکهارت ، لارنس ؛ نادرشاه ؛ ترجمه مشفق همدانی ، تهران : صفی علی شاه ، 1331 ، ص 184-183) پس از پایان کار، نادر که خود پهلو به پهلوی افراد در میدان کارزار نبرد نموده بود ( اردوکشی نادرشاه به هندوستان ، ص37) سجده شکر به جای اورد و به سرداران و سپاهیان پاداش داد . ( تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی ایران در دوره های افشاریه و زندیه ، ص 43) پس از این شکست محمدشاه گورکانی پیشنهاد مذاکرات صلح داد و متعاقبا خود به خدمت نادر رسید و با گرفتن اطمینان بر دوام و بقای خود بر پادشاهی هند ، قوای ایران را به دهلی دعوت نمود . نادر پس از ورود به شهر در پانزدهم ذی قعده ( 1151ق) که با نوروز همزمان گشته بود جشنی بزرگ برپای داشت و دستور ضرب سکه که بران بیت ذیل نوشته شده باشد
جنگ کرنال نبرد نادرشاه برای تصرف هندوستان
یکى از زرین ترین برگ هاى فتوحات نادر پیروزى بر سپاه هاى هندى بود. هندوستان در ۱۷۰۷ امپراتورى بزرگ و قدرتمندى بود که از نظر ثروت و جمعیت رقیبى در منطقه نداشت. در ۱۷۱۹ با روى کار آمدن محمدشاه (رقیب نادر) شمارش معکوس براى سقوط این امپراتورى آغاز شد. اشتباه احمقانه او پناه دادن به فراریان قندهار و کشتن قاصد نادر بود. مشاورین او هرگز تصور نمى کردند که سربازان نادر بتوانند افغانستان را کامل فتح کرده و قصد دهلى را کنند اما مقدر چنین بود که هندوستان ضربه اول در قرون جدید را از همسایه غربى خود بخورد. فتح کابل نادر براى آنکه گرفتار کوه هاى جنوب افغانستان (پاکستان امروزى) نشود هزار کیلومتر راه خود را دور کرده و خود را به کابل در شمال رساند. کابل سر راه تنگه خیبر و تنها راه ورود به افغانستان بود. این بار نادر خود را با سرسخت ترین قبایل افغان طرف دید. وى تنها پس از آن که توانست کابل را بگیرد جان گرفت چرا که پول و آذوقه او رو به اتمام بود اما نبردهاى پراکنده و خسته کننده تنگه خیبر عملیات نظامى او را ماه ها با مشکل مواجه کرد. محمد شاه و اطرافیانش در دهلى گمان مى بردند نادر از سند عبور نمى کند. فتح پیشاور و عبور از سند آنقدر ناگهانى صورت گرفت که هند نتوانست از ثروت و جمعیت خود براى جلوگیرى از نزدیک شدن نادر استفاده کند. اکنون نادر در ۱۰۰ کیلومترى دهلى در دشت کرنال بود. ورود صاعقه آساى نادر محمد شاه متوحش را وادار کرد که ورود او را به شبه قاره هند باور کند و با سپاهى بزرگ به نبرد با او بیاید. اشتباه بزرگ بعدى محمدشاه دودمان وى را به باد داد چرا که وى به جاى آن که از سپاه بزرگ خود براى حمله پیشگیرانه به نادر استفاده کند به انتظار حمله نادر نشست حال آن که سپاه هند به گفته مورخینى چون فروغى ۳۰۰ هزار سرباز و ۲۰ هزار فیل بود و سپاه خسته نادر با ۸۰ هزار نفر قاعدتاً نباید از پس هجوم آن ها برمى آمده است. سعادت خان سردار هندى پس از آن که پادشاه حرف او را براى هجوم گوش نمى دهد با ۳۰ هزار نیرو از سایر نیروها جدامى شود و به جنگ نادر مى رود اما برترى نیروى نادر و سرعت سواران ایرانى، شجاعترین سربازان هندى را به خاک مى اندازد و خود وى نیز اسیر نادر مى شود. نادر پس از این در مى یابد که غلبه بر ارتش بى شمار هند تنها با کمک تاکتیک میسر است بنابراین با استفاده از تجربیات نبردهاى غربى خود بهترین استفاده را از تفنگچیان مى برد. تفنگداران ایرانى نیز با تشکیل صفوف منظم از فاصله دور نیروهاى هندى را که در پناه فیل ها به جلو مى آمدند هدف گرفته و چون از سربازان کماندار هندى کارى ساخته نبود هزاران سرباز هندى قبل از رسیدن به سپاه ایران از پاى درآمدند. اما وحشت فیل ها ضربه اصلى را به سپاه هند مى زند چرا که صداى گلوله و سوزش اثر آن فیل ها را متوحش کرده و موجب مرگ سربازان هندى را فراهم مى کند. فروغى مى گوید: کشته هاى هند ۲۰ هزار نفر و کشته هاى سپاه نادر تنها ۴۲ هزار نفر بود چرا که هندى ها با کمان مى جنگیدند و ایرانى ها با تفنگ. اما سرعت عمل نادر و اغتشاش در اردوى هند مانع شد که هندى ها حتى بتوانند از صدها عراده توپ خود استفاده کنند. شکست کرنال عملاً دهلى را در برابر سپاه عظیم نادر بلا دفاع رها کرد. درخواست شاه هند از نادر محمدشاه براى آن که مانع انهدام شهر بزرگ و آباد دهلى شود نظام الملک مورد وثوق ترین رجل خود را به نزد نادر مى فرستد و نادر متقاعد مى شود که در ازاى مرخص شدن کلیه سربازان هندى و دریافت غرامت با صلح و دوستى وارد دهلى شود. محمد شاه نیز از نادر و سربازانش بخوبى پذیرایى مى کند و بسیارى از جواهرات از جمله تخت طاووس معروف را به وى هدیه مى کند. اگر چه نادر به سربازان خود دستور اکید براى خوددارى از غارت داد اما بروز یک شورش و مرگ چند صد سرباز ایرانى سبب شد تا این لشگرکشى عاقبت خوشى نداشته باشد. سربازان ایرانى به دستور نادر براى خواباندن شورش ۲۰ هزار نفر را کشتند و بخش بزرگى از شهر نیز در این میان از بین رفت. نادرشاه پس از گرفتن هدایاى فراوان دهلى را رها کرده و دوباره این شهر را به هندى ها بازگرداند. نتیجه نبرد کرنال فتح هند انعکاسى گسترده در جهان یافت چرا که این کشور از نظر هلندى ها، پرتغالى ها، چینى ها و انگلیسى ها مهم و ارزشمند بود و حتى روس ها نیز آرزوى نزدیک شدن به آن را داشتند. نبرد کرنال در ۱۷۳۸ قدرت رزمى ایرانیان را در آسیاى مرکزى ۲برابر کرد و شاهد آن نیز، فتح سریع بخارا، خیوه و رود سند بود و عملاً نادر راهزنان و خان هاى متجاوز ترکمن و ازبک را نیز برسر جایشان نشاند چرا که ثروت او اکنون به اندازه اى بود که مى توانست هر ارتش مزدورى را که بخواهد تأسیس کند. البته از طرف دیگر مى توان فتح هند را نکته اى منفى براى ایران دانست چرا که سیاست انگلستان در سراسر سالهاى قرن ۱۹ را این تفکر شکل داده بود که ایران باید ضعیف بماند چرا که ایران قوى مى تواند ظرف چند سال افغانستان و هند را همزمان در هم بکوبد.
جنگ مورچه خورت نبرد نادرشاه با اشرف افغان
در فاصله 45 کیلومترى اصفهان قصبه اى وجود دارد که آنرا مورچه خوار یا مورچه خورت مىنامند. علت نامگذارى آن به این اسم مشخص نیست و در کتابهاى تاریخ و سیاحتنامه ها به هر دو نام خوانده شده است. از جمله حوادث مشهور در این قصبه نبرد بزرگ نادرشاه افشار با اشرف افغان بود. در این جنگ پایتخت آن زمان ایران یعنى اصفهان گشوده شد و حکومت افاغنه بر ایران پایان یافت. اهمیت نبرد بیشتر از آن جهت بود که اشرف افغان با توجه به نحوه جنگیدن نادر و سپاهیانش و تجاربى که در دو پیکار گذشته [مهماندوست دامغان و سردره خوار ]بدست آورده بود در مورچه خورت آرایش جنگى آنها را تقلید و بکار بسته بود، از طرفى عثمانی ها در این اردوگاه به او یارى رسانده و درصدد بودند که نگذارند دست نشانده آنها مغلوب گردد. در اطراف قریه مورچه خورت تپه هاى مرتفعى وجود داشت و اشرف براى جلوگیرى از قواى نادرى تصمیم گرفت از استحکامات طبیعى این تپه ها بهره گیرد و سپاهیان و توپخانه خود را در اینجا مستقر سازد، او قصد داشت در این جنگ جنبه تدافعى پیش گیرد و با استتار توپخانه و سواره نظام، در زمان مقتضى ضربه کارى را به سپاهیان نادر وارد سازد. وقتى قواى نادر به مورچه خورت نزدیک شد در فاصله نسبتاً دورى از دشمن اردو زد و بوسیله جاسوسان و تنى چند از اسراى دشمن از تدارک مفصل نیروى نظامى اشرف افغان آگاه گردید. سردار دلاور افشار نقشه جنگى تازهاى طرح کرد و بر آن شد بدون برخورد با قواى دشمن از قسمتى از تپه ها که فاقد مدافع است قواى خود را عبور داده و به اصفهان بتازد این امر موجب مىشد که اشرف براى جلوگیرى از تصرف اصفهان از نقشه تدافعى خود چشم پوشیده و به حمله دست بزند در نتیجه طرفین همانند جنگ هاى گذشته درگیر مىشدند و با روحیه خوبى که قواى نادرى داشتند شکست در اردوى اشرف مىافتاد و ضمناً محل اختفاء توپخانه دشمن نیز افشا مىگردید. سپیده دم روز بیستم، ربیع الثانى سال 1142 ه ق این نقشه ماهرانه به مرحله اجرا درآمد. اشرف افغان و یارانش که مراقب اردوگاه خویش بودند از مانورهاى سپاهیان نادر به هراس افتاده و تصمیم به مدافعه گرفتند. به فرمان نادر لشگریان به سه دسته تقسیم شدند و هر یک براى اجراى هدفهاى خود عازم میدان جنگ گردیدند. یک دسته از تفنگچیان مأموریت یافتند که محل توپخانه هاى دشمن را کشف و تصرف نمایند اجراى این امر کار دشوار و خطرناکى بود با اینحال پیشرفت این عده سبب شد که به دستور اشرف توپها آتش کرده و بدین ترتیب محل تمرکز آنها افشا شد. پس از آن گروهى از جانبازان ارتش نادرشاه با دادن تلفات سنگینى به محل توپخانه رسیده و موفق به تصرف توپ ها و نابودى توپچیان شدند. با تصرفِ توپخانه دشمن، حملات قشون نادرى با حرارت بیشترى دنبال شد و مواضع و استحکاماتى که اشرف آن همه به آن دل بسته بود، یکى پس از دیگرى اشغال شد. پس از فرار اشرف خیمه و لشگرگاه و لوازم او و سردارانش به چنگ سپاه نادرى افتاد. تصرف این همه غنایم که به قول مؤلف کتاب جهانگشا قیمت آن از میزان قیاس بیرون بود، امکان داشت سربازان را از تعقیب دشمن باز دارد و تصرف مال دنیا آنها را به جان هم اندازد. نادر که به این مسئله پى برده بود فرمان داد تا تمام غنایم را در جائى دیگر گرد آورند و آنگاه همه را طعمه حریق سازند. دستور او بلادرنگ اجرا شد. در روز 23 ربیع الثانى سال 1142 نادر و یارانش عازم اصفهان شدند. البته قبل از ورود او به این شهر اصفهانی ها وظیفه خود را به نحو اکمل به انجام رسانده بودند به این معنى که قبل از پیکار نادر اصفهانی ها که بخاطر جنایات افغانها از مرده آنان نیز مىترسیدند با شمشیر و کارد و تبر به جان آنها افتاده و آنان را روانه دیار عدم ساختند. با حمله سپاه نادر اصفهان و پس از آن ایران از لوث وجود آنان پاک شد.
جنگ چالدران نبرد شاه اسماعیل صفوی با سلطان سلیم عثمانی
یکى از دلایل پیشرفتهاى سریع عثمانیان در اروپا، ضعف دولتهاى شرقى (ایران، میان رودان، شامات و عربستان) بود اما در سال۱۵۰۰ در ایران براى اولین بار پس از قرنها، حکومتى ایرانى بر سر کارآمد. وجود این حکومت که بعدها به صفویان معروف گشت از جمله دلایل ضعف پیشروى عثمانى ها در غرب است. شروع این خاندان به دست شاه اسماعیل صفوى بود. وى مردى جنگاور، جوانمرد واصولاً شیعه گرا بود. وى ابتدا گیلان و تبریز و همدان را گرفت و پس از هم قسم شدن هفت طایفه ترک با وى غرب ایران را تصرف کرده و با در هم کوبیدن ازبکها شرق ایران و خراسان را نیز به دست آورد. قدرت گرفتن دولت ایران و در خطر افتادن بغداد دولت عثمانى را نگران کرد. عثمانى ها در این زمان فرمانروایى به غایت بى رحم موسوم به یاووز داشتند. سلطان سلیم رامى توان یکى از ۴سلطان بزرگ عثمانى دانست.(سلطان مراد، سلطان محمد فاتح، سلطان سلیمان وسلطان سلیم). آنگونه که برخى مورخین نظیر سرپرسى سایکس مى گویند، اعزام سفراى ایران به نزد ممالیک مصر و مجارستان در ۱۵۱۴ دلیل اصلى عجله سلطان براى نابودى صفویان بوده است. کشتار ۴۰هزار شیعه در آسیاى صغیر و فرستادن نامه هاى تند براى شاه اسماعیل نبرد را ناگزیرنشان مى داد. ۱۲۰هزار سرباز ترک در مرزهاى ایران آنچه بر هیبت ترکها در هنگام نبرد مى افزاید سپاههاى بزرگ و عظیم آنها بود به طورى که به شهادت تاریخ آنها در قرون ۱۵ ۱۶، و ۱۷ همواره برترى خرد کننده اى از نظر نفرات در میدان نبرد بر حریفان خود داشتند. در این زمان نیز شاه اسماعیل براى کمک به «بابر فرمانرواى هند» ارتشى را به آسیاى مرکزى فرستاده و در نتیجه قادر به آماده کردن ارتشى در این ابعاد نبود اما در عین حال دور از مردانگى مى دانست که ارتش عثمانى را در غارت غرب ایران راحت بگذارد به همین دلیل على رغم اینکه به او خبر دادند سلطان سلیم از ۱۲۰هزار سرباز تربیت شده و منظم، سواره نظام، ینى چرى، تفنگدار و واحدهاى برگزیده توپخانه برخوردار است خود را در دشت چالدران در نزدیک ارومیه به سپاه عثمانى رساند. حال آنکه به گفته مورخان تنها نیرویى بین ۳۵ تا ۶۰هزار سرباز در اختیار داشت. عثمانیان از همان ابتدا با مشاهده سواران ورزیده ایرانى فهمیدند که توپخانه وینى چرى ها باید سرنوشت جنگ را تعیین کنند. بنابراین توپها وینى چرى ها پشت سپاه پیاده و سواره عثمانى پنهان شدند و در حقیقت نقش ذخیره استراتژیک ترکها را بازى کردند. شاه اسماعیل سپاه خود را به دوقسمت کرد و یک قسمتى را به فرماندهى رئیس طایفه استاجلو از طوایف جنگاور ترک سپرد و نیمى دیگر از سپاه را، خود فرماندهى کرد. شاه اسماعیل براى آنکه مى دانست ترکها از توپ به خوبى استفاده مى کنند تنها راه را در حرکت سریع به سمت دشمن دید بنابراین همزمان، ۳۵هزار سوار (یا ۶۰هزار) ایرانى از ۲جناح به جناحین عثمانیان حمله بردند. حرکت شاه اسماعیل به اندازه اى جسورانه و سریع بود که امواج پیاده و سوار ترک نتوانستند مانع رسیدن او به واحدهاى توپخانه شوند اما در جناح دیگر سواران استاجلو درست در زیر آتش توپخانه قرار گرفتند و بیشتر آنها از جمله رئیس استاجلو از بین رفتند. شاه ایران و سواران باقیمانده اش وسط میدان جنگ که اکنون دیگر به دلیل «مغلوبه شدن» جاى مناسبى براى آتش ریزى توپخانه نبود به سختى نیروهاى ترک را در هم مى کوبیدند اما سلطان سلیم ناگهان نیروى مرگبار ینى چرى ها را وارد میدان کرد. سواران ایرانى براى خروج از بن بست بى محابا به صفوف ینى چرى حمله کرده و گمان کردند حرکت بسیار سریع آنها پیاده نظام مذکور را از هم خواهد پاشید اما این مردان سراسر سرخپوش مانند ستونهاى متحرک سلاح به دست از جاى خود نجنبیدند وحتى صفوف خود را براى عبور سواران ایرانى باز نکردند در نتیجه نبرد وارد خونین ترین بخش خود شد و هزاران نفر از نیروهاى طرفین دشت چالدران را با خون خود رنگین کردند. نیروى سوار ایران در محاصره کامل در حال مقاومت بود که ناگهان سربازى از نیروهاى ینى چرى شکم اسب شاه ایران را درید و پاى او را نیز با ضربتى دیگر زخمى کرد. مردان قزلباش که قصد نداشتند به هیچ وجه شاه خود را در میدان تنها بگذارند با از جان گذشتگى شاه زخمى را بر اسب سوار کردند وسعى کردند از میان مردان سمج ینى چرى بگذرند. سرعت عمل عشایر قزلباش و خستگى جنگاوران عثمانى سبب شد تا رخنه اى در بین آنها ایجاد شود وباقیمانده سواران ایرانى میدان جنگ را ترک بگویند. اردوى ایران توسط عثمانى ها غارت شد و تبریز نیز به دست ترکها افتاد اما سلیم تنها به تصرف کردستان و دیار بکر قناعت کرد. نتیجه نبرد ورود صفویان بار دیگر قدرت بزرگى را در شرق امپراتورى عثمانى ایجاد کرد. عثمانیها در این زمان در اوج قدرت بودند آنها ۲سال بعد کل مصر را تسخیر کردند و در شرق نزدیک و شمال آفریقا دولتى از دست آنها نجات نیافت اما سرسختى سربازان ایرانى براى آنها این پیام را داشت که باید منتظر رخداد جنگهاى عظیمى در این بخش از جهان باشد. نبرد چالدران سرآغاز جنگهاى ایران وعثمانى بود که مانند جنگهاى ۸۰۰ساله ایران ورودیکى از طولانى ترین نبردهاى تاریخ بود و عاقبت ۴قرن بعد به ضعف مفرط ۲کشور منجر شد در حالى که هیچ یک از طرفین نتوانستند به برترى قطعى بر علیه دیگرى دست بیایند اما همین که ایرانیان توانستند استقلال خود را در برابر دولتى که دهها کشور را مسخر کرده بود حفظ کند نکته اى بسیار امیدوار کننده بود. شاهنشاهى جوان صفوى در زمان شاه اسماعیل و شاه طهماسب نتوانست به ارتشهاى بزرگ و عثمانى غلبه کند اما مقاومت آنها پایه اى شد براى پیروزیهاى قرن۱۷ شاهان ایرانى بر عثمانیان
جنگ ارومیه نبرد شاه عباس صفوی با عثمانی
در اواخر قرن ۱۶ قدرت نظامى عثمانى به حد اعلاى خود رسیده بود و اگرچه اتحاد اروپاییان مانع حرکت آنها به سمت مرکز و غرب اروپا شده بود اما آنها در حال توسعه مرزهاى جنوبى و شرقى خود بودند. در چنین زمانى آنها به جز ایران عملاً مانعى پیش خود نداشتند. عثمانیها در دوران قدرت خود در قرون شانزده و هفده شبه جزیره عربستان، خاورمیانه عربى ، مصر، لیبى و حتى الجزایر را در اختیار داشتند اما على رغم ۲ لشکرکشى بزرگ سلطان سلیم و سلطان سلیمان هنوز نتوانسته بودند خاک اصلى ایران را تصرف کنند اگرچه بین النهرین را از دست ایران خارج کرده بودند. حملات جدید در ۱۵۸۷ عثمانى از ضعف موقت پیش آمده در حکومت صفویه استفاده کرد و سردار خود فرهاد پاشا را با ارتشى بزرگ روانه شمال بین النهرین کرد ارتش وى سپاه ۱۵هزار نفره ایران را در نزدیکى بغداد شکست داد و با تغییر جهت به شمال ایران تبریز را تصرف کرده و قصد جداکردن خوزستان و لرستان کرد. دراین زمان ایران شاه جوان و پرقدرتى را در اختیار داشت اما این مرد بزرگ که بعدها به شاه عباس کبیر معروف شد در ابتداى کار خود کشورى را تحویل گرفته بود که از چندین جهت تحت کنترل و تجاوز همسایگان بود. وى که تنها یک سال از سلطنتش مى گذشت در ابتداى حکومت درگیر نبردهاى جنوب با پرتغالیها و شرق با ازبکان بود . بنابراین مجبور شد براى جلوگیرى از سقوط بخش غربى و جنوبى خاک ایران تن به مصالحه با عثمانى بدهد. در ۱۵۹۰ عثمانى ها شهرهاى تبریز، شیروان و ایالات گرجستان و لرستان را از دست ایران خارج کردند و در مقابل پیشنهاد صلح و تخلیه جنوب ایران را دادند که شاه عباس پذیرفت. تشکیل ارتش منظم شاه عباس به خوبى دریافته بود که نبرد با قدرتهاى غربى نظیر عثمانى و پرتغالیها متفاوت با جنگ با قدرتهاى محلى شرقى است و شکست سپاههاى آنها تنها در صورتى ممکن است که ارتش از سلاحهاى آتشین و پیاده نظام جنگ آزموده برخوردار شود. از طرفى او مى دانست که عثمانى به چیزى کمتر از فتح کامل ایران (به مانند فتح دهها کشور دیگر منطقه) رضایت نمى دهد بنابراین تمام قدرت را صرف احیاى ارتش ایران کرد. ارتشى که عملاً پس از قدرت یافتن مغولان در ۴ قرن قبل از بین رفته بود. در ۱۶۰۰ او به جز ۶۰ هزار نیروى سوار قزلباش از ۱۰هزار سوار مخصوص شاه و ۱۲ هزار نیروى پیاده نظام برخوردار بود. الله وردى خان فرمانده معروف ایران نیز دراین زمان با استفاده از تجربیات اروپاییان (که دشمن عثمانى بودند) تکنیک توپریزى را فرا گرفته و علاوه بر آن فنون استفاده از تفنگ را فرا گرفتند. سرپرسى سایکس در کتاب تاریخ ایران خود از قول یک سیاح انگلیسى اوضاع را چنین نقل مى کند: ایرانى مسلط، اکنون فنون جنگى را یاد گرفته و اکنون ۵۰۰ عراده توپ برنج و ۶۰هزار تفنگچى دارد ایرانیان زمانى که شمشیر داشتند ترکها از آنها مى ترسیدندو حالا که ضربات آنها جدى تر و با صنایع گوگردى آمیخته شده مخوف شده اند. نبرد عظیم ارومیه در ۱۶۰۲ میلادى شاه عباس که خود را آنقدر قوى دید که بتواند پنجه در پنجه قدرت اول نظامى دنیاى قرن ۱۷ بیندازد بنابراین به سمت مناطق متصرفه عثمانى به راه افتاد و ظرف یک سال کلیه متصرفات آن کشور را باز پس گرفت سپس قصد فتح بغداد کرد. سلطان احمد پادشاه جوان عثمانى و پسر سلطان محمد سوم که انتظار ضدحمله هاى ایران را نداشت تصمیم گرفت که به مانند اسلاف خود سپاهى عظیم به سمت ایران گسیل کند بنابراین در ۱۶۰۳ سپاه ۱۰۰هزارنفرى عثمانى به فرماندهى جقال اوغلى به سمت تبریز به حرکت درآمد . نیروهاى محلى از برابر ارتش عظیم عثمانى جا خالى کردند و گمان همه به این بود که کار ایران تمام است. این در حالى بود که شاه ایران با جمع آورى نیروهاى خود در حوالى دریاچه ارومیه انتظار سردار عثمانى و سپاه بزرگش را مى کشید. سپاه ایران دراین زمان حدود ۶۲ هزار نفر بود و توپخانه ایران نیز کوچکتر از ترکها بود. تدبیر شاه عباس تقسیم سپاه به دو قسمت بود بنابراین ابتدا ۱۰هزار سوار از جان گذشته حمله را به سپاه عثمانى آغاز کردند (شاه عباس ۵۰هزار پیاده خود را از چشم فرماندهان عثمانى مخفى کرد) ترکها به گمان آنکه با توپخانه قادر به دفع حمله سواران هستند نظم پیاده نظام خود را بر هم زده و سواران ایرانى را نشانه رفتند اما سرعت سواران ایرانى دراین زمان جاى خود را به مانورى بى نظیر داد یعنى سواران به جاى حرکت مستقیم به سمت توپخانه و پیاده نظام در عرض سپاه عثمانى حرکت کردند و بدون توجه به آتش سنگین توپهاى عثمانى خود را به عقب سپاه ترک رساندند . جقال اوغلى به گمان آنکه ۱۰هزار سوار اکنون کاملاً در محاصره خواهند بود با پیاده نظام راه برگشت سواران ایرانى را بست و با تغییر جهت توپها سعى در نابودى آنها کرد غافل از اینکه ۵۰هزار سرباز ایرانى با سرعت خود را به جلوى سپاه ترک رساندند و ناگهان نبرد به درجه اى شدت گرفت که کار از دست فرماندهان ترک خارج شد همزمان با شدت گرفتن نبرد پیاده نظام ، سواران ایرانى که اکنون از کمند توپ و پیاده نظام عثمانى خارج شده بودند با برگشت به سمت سپاه ترک قتل عام هولناکى را آغاز کردند. توپخانه عثمانى نیز قادر به عمل نبود چرا که ۲ سپاه درهم آمیخته بودند. تا پایان روز ۲۰ هزار سرباز عثمانى کشته شدند و سپاه متلاشى شده عثمانى کلاً منطقه را به سمت غرب ترک کرد. شکست ترکان در نبرد ارومیه سبب تصرف مجدد آذربایجان ، کردستان ، بغداد، موصل، دیار بکر ، گنجه، تفلیس و باکو شد و عثمانیان کلیه متصرفات خود را در ۳ دهه اخیر به ایران بازگرداندند. تداوم حملات عثمانى به ایران عثمانیان که نمى خواستند شکست را از دولت ایران قبول کنند در ۱۶۰۷ سپاهى بزرگ به ایران فرستادند مرادپاشا فرمانده این سپاه بود اما این سپاه شکستى سخت از ایران خورد، ۹ سال بعد در ۱۶۱۶ سلطان مصطفى خلیل پاشا را با ۶۰ هزار سوار به جنگ ایران فرستادند وى على رغم پیروزى هاى اولیه در تسخیر تبریز ناموفق بود. در ۱۶۲۳ ترکها آخرین کوشش خود را با اعزام سپاهى مجهز به ۴ واحد بزرگ توپخانه براى بازپس گیرى بغداد انجام دادند اما در تلاش خود ناموفق ماندند و چون نبرد ۶ ماه به طول انجامید در سپاه ترک شورش رخ داد و از این زمان به بعد زمان به شدت به زیان ترکها پیش رفت چرا که حضور شخص شاه عباس در سپاههاى ایران قدرت مدافعان بغداد را دوبرابر کرده و پس از ۷ ماه محاصره عملاً سپاه ترک روحیه خود را از دست داده و توسط نیروهاى ایران کاملاً منهدم گردیدند. نفرات باقیمانده سپاه عثمانى به دلیل گرسنگى هرگز موطن خود را ندیدند و در بیابانهاى عراق و سوریه تلف شدند. نتیجه نبردهاى شاه عباس بى تردید اگر در قرون شانزده و هفده شاهان پرقدرت صفویه در ایران حاکم نبودند ایران نیز جزو ایالات چهل و چندم عثمانى مى شد اما ضربات خردکننده ارتش شاه عباس و شجاعت سواران قزلباش بازوان متجاوز عثمانى را از کار انداخت و این ارتش جهنمى را مجبور کرد که به تصرفات سرزمین خود قانع بماند مضافاً آنکه نبردهاى ارومیه و بغداد حداقل یک سوم نیروهاى امپراتورى مذکور را هدر داد و توان این کشور را براى ادامه تجاوزاتش به غرب تحلیل برد. تاریخ دوباره تکرار شد و ایران به مانند ۱۷۰۰ سال قبل مجدداً شمشیر قدرتى مخوف در جنوب اروپا را کند کرد و به سربازان مشابه لژیونرهاى رومى ضرب شست «شمشیر ایران» را چشاند. جنگ چهل و هفتم : نبردهاى خلیج فارس در قرن ۱۶میلادى در اروپا دو قدرت بزرگ دریایى فعال بود. اسپانیا و پرتغال . واسکودو گاماى پرتغالى و فعالیت کاشفان بزرگ این کشور ابتدا سبب بازشدن پاى مردان دریانورد به مناطق جدید شد و سپس جنگاورانى مانند البوکرک به سرعت فتوحات را گسترش دادند. در ۱۵۸۰ به مدت نیم قرن پرتغال به تصرف اسپانیا درآمد اما فتوحات این کشور در سراسر جهان هنوز جزو داراییهاى پرتغال محسوب مى شد و این کشور به سادگى حاضر به واگذارى میدان به قدرتهاى «قرن هفدهمى » نبود. ورود انگلستان به خلیج فارس از جمله نقاطى که پرتغال در آن حضورى قوى داشت خلیج فارس بود و انگلیس و هلند که براى ورود به آسیاى نزدیک و هند برنامه هاى فراوانى داشتند مجبور بودند ابتدا این قدرت سنتى را از میان بردارند. بنابراین بین کشتیهاى انگلیسى و پرتغالى (که مانع تجارت انگلیسها شده بودند) در ۲۸ دسامبر ۱۶۲۰ در شرق بندر جاسک (در جنوب ایران) درگیرى به وقوع پیوست. ۴کشتى انگلیسى در حالى حمله به ناوهاى پرتغالى را آغاز کردند که ۴ ناو پرتغالى جثه اى بزرگتر داشته و از رقیب تازه وارد ترس چندانى نداشتند اما پشتکار انگلیسها سبب شد تا پرتغالیها به سادگى شکست خورده و عقب نشینى کنند. همکارى ایران و انگلیس چنانکه سرپرسى سایکس مى گوید در ۱۶۲۱ ایرانیها تصمیم گرفتند با کمک نیروى دریایى انگلیس، پرتغالیها را براى همیشه از منطقه بیرون کنند چرا که مردان پرتغالى مبدل به چپاولگران دائمى بنادر جنوبى ایران شده بودند. قلعه پرتغالیها در جزیره بزرگ قشم واقع بود و ایرانیها موفق شده بودند از غفلت پرتغال استفاده کرده و یک لشکر کامل را به داخل جزیره بفرستند. تقسیم کار مشخص بود نبرد دریا با انگلیسها و نبرد خشکى با ایرانیها. سود ایران نیز خلاصى از قدرت خشن دریانوردان پرتغال و سود انگلیس توسعه تجارت دریایى خود در منطقه. در ژانویه ۱۶۲۲ ، ۹ کشتى انگلیسى پس از آنکه در تنگه هرمز با مشکلى مواجه نشدند اقدام به پیاده کردن توپ در جزیره قشم کرده و قلعه مذکور به سرعت به تسخیر متفقین درآمد. بلافاصله نیروهاى ایرانى و انگلیسى به هرمز حمله کرده و عمده قواى پرتغال را شکست داده و کلیه کشتى هاى آن کشور را به آتش کشیدند. نیروهاى ایرانى که تحت فرمان امام قلى خان حاکم شجاع فارس بودند حمله را به قلعه اصلى هرمز آغاز کردند و على رغم کشته هاى زیاد در نهایت قلعه به تصرف مهاجمان درآمد. پایان کار پرتغال اگرچه شکست هاى اخیرالذکر پرتغال را به شدت در منطقه ضعیف کرده بود اما هنوز آنقدر قدرت داشتند که سواحل جنوب خلیج فارس را در اختیار بگیرند و اتحاد هلند و انگلیس نیز نتوانست آنها را از منطقه براند و حتى انگلیس بهترین کشتى هایش را در نبرد از دست داد تا آنکه در ۱۶۳۰ پس از آنکه نیروهاى اعزامى پرتغال براى تصرف مجدد هرمز شکست خورد و در مسقط نیز «امام عمان» بر نیروهاى پرتغالى مسلط شد ناگهان امپراتورى پرتغال در شرق نزدیک کاملاً از هم پاشید. نتیجه نبرد نبردهاى هرمز سبب شد که براى همیشه پرتغال از صحنه قدرتهاى دریایى حاضر در شرق کنار برود. این کشور در ۱۵۷۸ مستعمرات خود در آفریقا را از دست داده بود و در قرن ۱۷ نیز مقدر بود تا بقیه تصرفات خود را نیز تقدیم هلند و انگلیس کند. اما انگلیس که در این زمان در درجه اعلاى دوستى با شاه عباس صفوى بود از آن زمان تا ۱۹۷۰ (یعنى ۳۴۰ سال بعد!) منطقه را ترک نکرد وثابت کرد که میهمان سپاسگزارى نیست. نبردهاى دریایى خلیج فارس اگرچه کوچک بودند اما تأثیرگذارى جدى در توسعه انگلیس و در مرحله بعد فتح هند از خود نشان دادند.
حمله تیمور گورکانی به ایران
تیمور لنگ که در بین اروپاییان به تامرلان مشهور مى باشد، اصالتاً از نوادگان چنگیز بود. حملات ویرانگر او به آسیاى میانه و غرب آسیا را مى توان موج دوم حملات مغولان دانست. اگرچه به دلیل اینکه این حمله ۱۵۰ سال پس از حمله اولى صورت گرفت، در آن از برخى کشتارهاى کور مغولى اثرى نبود. در این بین اما مهمترین حمله تیمور را مى توان حمله به ایران دانست. اگرچه ایران در این زمان هویت متحد گذشته خود را نداشت. تیمور ابتدا با غلبه بر رقباى خود، ماوراءالنهر و خوارزم را گرفت. تیمور حمله بزرگ خود را در ۱۳۸۰ ابتدا علیه خراسان بزرگ صورت داد. او شهر هرات را به طور کاملاً ناگهانى تسخیر کرد و قندهار و کابل پس از آن مجبور به اطاعت شدند. اما در فتح کلات نادرى ناموفق ماند، به طورى که پس از ۱۴ بار حمله این منطقه فتح ناشده ماند. دلیل این امر نیز ارتفاعات بلند قلاع و محصور بودن آن در بین کوه هاى سر به فلک کشیده بود. تیمور پس از این قصد سیستان کرد و در ۱۳۸۳ میلادى على رغم مقاومت سرسختانه مردم آن نواحى، کلیه قلاع آن نواحى را فتح کرد و به تلافى مقاومت مردم، دستور قتل عام داد. حمله به شمال و مرکز ایران در ۱۳۸۴ پس از فتح مازندران به طرف رى و سلطانیه جلو رفت و در ۱۳۸۶ آذربایجان را اشغال کرده و از ارس گذشت. (۱۳۸۷) پس از آن حملات اصلى خود را معطوف اصفهان و شیراز کرد. اصفهان به دلیل مقاومت شدید با فرمان قتل عام روبرو شد و گفته مى شود ۷۰ هزار نفر از دم تیغ گذشتند اما شیراز به دلیل باز کردن دروازه شهر سالم ماند. تیمور پس از این غرب ایران را نیز تسخیر کرده و به تکریت لشکر کشید. نتیجه حملات تیمور به ایران تیمور اگرچه ادعا مى کرد که از حملات خود هدف مذهبى دارد و خود را مسلمان مى دانست اما بیشتر حملات خود را متوجه مسلمانان از جمله ایران کرد. حمله تیمور به ایران چند اثر مهم داشت: ۱- اتحاد ایران را صد سال به عقب انداخت و خرابى هاى ناشى از حملات این مرد نیز آبادانى را دوباره از کشور ما دور کرد. ۲- پیروزى سریع تیمور بر سراسر ایران به او کمک کرد که خود را سریع به غرب آسیا و شرق اروپا و جنوب روسیه برساند و بر مسائل نظامى و جغرافیاى سیاسى این کشور ها تأثیر گذارد و هند را نیز به راحتى فتح کند. ۳- اثر مهم تیمور به تاریخ دنیا را مى توان در مجموع تضعیف دولتهاى شرقى دانست در حقیقت تیمور با انهدام دولتهاى ایران، عثمانى، هند، ممالیک و خوارزم زمینه را براى قدرت گرفتن قدرتهاى غربى آماده کرد بى تردید ۲۵۰ سال یکه تازى مغولان بر ایران و شرق مهمترین دلیل عقب افتادگى شرق از تحولات «جهانى بود که از قرن ۱۷ سرعت قابل توجهى یافته بود.» نبرد ۳۵: نبرد انقوره در تاریخ کمتر پیش مى آید که ۲ قدرت نظامى هر دو در اوج، به هم برسند. معمولاً یک قدرت در حال اوج گیرى دولتهاى کهنسال بر سر راه را درهم مى کوبد و به پیش مى رود اما نبرد تیمور و بایزید اول استثناى تاریخ است دو قدرت بزرگ که هر دو در حال اوجگیرى بودند به هم مى رسند و لاجرم یکى از آنها باید با دنیاى فاتحان خداحافظى کند. بایزید که بود عثمانى ها از نیمه قرن ۱۴ میلادى در آسیاى صغیر قدرت گرفته بودند اما از زمان بایزید اول بود که آنها ناگهان تبدیل به قدرت مطلقه جنوب اروپا شدند. این مرد قدرتمند عثمانى، در ۱۳۷۱ در نبردى سرنوشت ساز بلغارها را شکست داد و نیروهاى سر سخت صرب را نیز در کوزوو در هم کوبید. وى سپس در طى چند لشکر کشى موفق ۷ امیر نشین آناتولى را شکست داد و بوسنى و والاکى را از آن خود کرد. در این زمان وى در بین اروپاییها به ایلدرم یا صاعقه معروف شد چرا که بر دشمن صاعقه وار مى تاخت و سرعت سیرش خیره کننده بود. بایزید اکنون براى فتح پایتخت افسانه اى بیزانس (قسطنطنیه) مانعى را در پیش روى نداشت. ورود تیمور به آسیاى صغیر تیمور در ادامه فتوحات افسانه اى اش اکنون ناگزیر از تصادم با عثمانى ها بود. وى در ۱۴۰۱ سیواس را تسخیر کرد و سپس بایزید را به قتل رساند آنگونه که در تاریخ مذکور است بین دو سلطان نامه هاى تندى رد و بدل مى شود و تیمور مصمم مى شود که بایزید را شکست دهد. در ۱۴۰۲ سپاه ۶۰ هزار نفرى بایزید به انتظار نیروهاى تیمور مى نشیند اما گویا نفرات تیمور بیشتر بوده اند. نبردى مرگبار بین طرفین در مى گیرد تیمور که تاکنون اکثراً با نیروها و ارتشهاى سست روبرو شده بود براى اولین بار به زحمت مى افتد پس از آنکه نیروهاى تازه نفس ینى چرى متعلق به ارتش عثمانى وارد عرصه نبرد مى شود قلب لشکر تیمور از جا کنده مى شود اما سلطان بى رحم مغول به ازاى هر واحدى که بایزید وارد کارزار مى کند ۲ واحد ذخیره را به میدان مى آورد و در نهایت على رغم پایدارى سپاه ینى چرى، تلف شدن دو سوم ارتش عثمانى سبب فروپاشى آنها مى شود. تقدیر چنین بود که تیمور در هیچ جبهه اى بازنده نباشد اما این سلطان بى رحم دستور مى دهد که بایزید را در قفس کنند. پیروزى بر عثمانى ها سبب فتح کل آسیاى صغیر به دست تیمور مى شود. نتیجه نبرد انقوره (آنکارا) نبرد انقوره از جمله نبردهاى ممتاز جهان بوده که على رغم ارزش نظامى داراى اهمیت سیاسى نیز بوده است. اول آنکه قدرت عثمانى و فتح قسطنطنیه را ۵۰ سال به عقب مى اندازد و این امر مهم به عهده سلطان محمد فاتح در ۱۴۵۳ مى افتد. دوم آنکه به اروپا که در آن زمان کاملاً در برابر عثمانى ها آسیب پذیر بود فرصت تنفس مى دهد گفته مى شود ناظران اسپانیایى با حساسیت زیاد ارتش تیمور را همراهى مى کردند تا نابودى دشمن اروپا (بایزید) را به چشم خود ببیند. و یا آنکه هنرى پادشاه انگلیس براى تیمور پیام تبریک مى فرستد. تنها عثمانیان یک شانس بزرگ دارند و آن اینکه جانشینان تیمور «بى لیاقت» بودند و در نتیجه به سرعت آناتولى از دست آنها مى رود.
حمله مغولان جنگ جلاالدین خوارزمشاه با چنگیز خان
در قرن ۱۳ میلادى قدرت بزرگى به ایران کنونى تسلط داشت که پس از ۵۰۰ سال ایران را یکپارچه کرده بود، اگرچه این نیرو اصالتاً ایرانى نبود، اما در دوران آن شهرهاى بسیار بزرگى در ایران پاى گرفت. قدرت خوارزمشاهیان به اندازه اى بود که در کلیه دولتهاى آسیاى صغیر و خاور نزدیک مطمئن بودند توفان چنگیز به آنها نمى رسد، اما گذشت زمان چیز دیگرى را نشان داد. اولین برخورد در ۱۲۱۶ براى اولین بار در دشتهاى قرقیزستان طلایه داران خوارزم با مردان چنگیز که از نبرد با طوایف مرکیت باز مى گشتند، روبرو شدند و سربازان چنگیز علاقه اى به نبرد نشان ندادند و نیمه شب عقب نشینى کردند. چنگیز در این زمان هنوز قصد نبرد با سلطان محمد خوارزمشاه را نداشت، اما حمایت سلطان محمد عملاً او را مجبور به جنگ کرد. مرگ فرستادگان چنگیز حاکم اترار که دست نشانده محمد خوارزمشاه بود، بازرگانان مغول را به جرم جاسوسى دستگیر و اموال آنها را غارت کرد و سپس به دستور سلطان، آنها را کشت. چنگیز اکنون براى حفظ آبروى خود چاره اى جز جنگ نداشت، چرا که سلطان محمد آخرین سفیر وى را نیز چندى قبل کشته بود. در ۱۲۱۹ میلادى (۶۱۶ هجرى) چنگیزخان با عظیم ترین سپاهى که تا آن زمان شرق به خود دیده بود، عازم اترار شد. انهدام قشون سلطان در ناحیه اى بین اوش و اترار سپاه چنگیز به سپاهى بزرگتر از خود برخورد. مورخین، سپاه سلطان محمد خوارزمشاهى را ۴۰۰ هزار تن ذکر مى کنند. نبردى سخت بین طرفین درگرفت، اما قدرت سواران بیابانگرد سبب بروز شکاف در صفوف سپاه خوارزم شد، از طرفى جوچى پسر چنگیز نیز در این نبرد با ابراز رشادت مانع گریز سپاه دشمن شد و با محاصره آنها قتل عام عظیمى از این سپاه به راه انداخت. شکست سنگین سلطان محمد سبب از بین رفتن روحیه جنگاورى خوارزمشاهیان شد و وى عملاً مرزهاى شرقى را بدون محافظ رها کرد. پس از آن، سپاه مغولى به ۳ دسته تقسیم شده و بخشى به فرماندهى جغتاى و اکتاى مأمور تسخیر اترار شدند، بخشى به سمت خجند حرکت کرده و خود چنگیز نیز به سمت شهرهاى آباد سمرقند و بخارا حرکت کرد. تنها شهر اترار مقاومت بى نظیرى (۶ ماهه) از خود نشان داد، اما نرسیدن نیروى امدادى سبب انهدام شهر و مرگ حاکم آن شد. حاکم بخارا نیز که ۲۰ هزار سرباز داشت، ابتدا در کنار رود سیحون با سپاه مغول درگیر شد، اما پس از شکست، شهر تسلیم آنها گردید. خجند اما تقریباً بدون مبارزه تسلیم شد. سمرقند آخرین شهرى بود که مى توانست از ورود مغولان به خراسان جلوگیرى کند، چرا که پادگان سمرقند در اختیار ۴۰ هزار نظامى ترک بود. متأسفانه ترکها تصمیم به تسلیم کردن شهر گرفتند و این مسأله سبب شد تا آنها نه تنها جان خود را (به دلیل قتل عام) از دست بدهند، بلکه تسخیر شهر با ارزش و آباد سمرقند، قدرت مغولان را دوچندان کند. چرا که آنها از این شهر ۳۰ هزار سرباز جدید و ۳۰ هزار صنعتگر به کار گرفتند. همچنین فتح سمرقند، دره معروف و حاصلخیز زرافشان را نیز در اختیار مهاجمان قرار داد.
جنگ زاب نبرد ابومسلم خراسانی و شکست امویان
در جنگ دو روزه - 26 و 27 ژانویه - سال 750 میلادی که میان نیروهای ابومسلم خراسانی و لشکریان مروان آخرین حکمران امویان شرق در کنار رودخانه «زاب» روی داد، مروان شکست خورد و به مصر گریخت و در آنجا کشته شد. ابومسلم که بر ضد حکومت امویان به پا خاسته بود سال پیش از این )749 میلادی- 128 هجری خورشیدی( ارتش امویان را شکست داده بود و پس از این پیروزی، مروان را از خلافت خلع و آن را به ابوالعباس سفاح منتقل کرده بود. بسیاری از مورخان، این سال را آغاز خلافت عباسیان و گسترش نفوذ ایرانیان در امور حکومت نوشته اند. طولی نکشید که مرکز خلافت هم از شهر دمشق به شهر تازه ساز بغداد در 36 کیلومتری شمال مدائن )تیسفون( پایتخت پیشین ایران منتقل شد. نام «بغداد» که در زمان ساسانیان یک روستا و درختستان بود تغییر داده نشده است که «بغ» در فارسی میانه به معنای «خدا» و «داد» از مصدر دادن است که جمع دو کلمه معنای «هدیه خدا» را می رساند
جنگ نهاوند آخرین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب
یزدگرد که به رى عقب نشسته بود تصمیم گرفت براى آخرین بار شانس خود را بیازماید بنابراین با فرستادن سفیر به کلیه استانهاى باقیمانده ایران از آنها خواست تا براى وى نیرو بفرستند. به زودى از خراسان، سیستان، بلخ، اصفهان، فارس، کرمان و آذربایجان نیرو جمع شد و 150هزار سرباز ایرانى در نهاوند به فرماندهى فیروزان سردار پیر ایران گرد آمدند. اما اعراب نتوانستند بیش از 30هزار سرباز گرد آورند. به گفته برخى مورخین عرب ایرانیان در داخل شهر به دفاع پرداختند اما پس از آنکه اعراب به حیله خود را در حال عقب نشینى نشان دادند ایرانیان از اردو بیرون آمده وناگهان خود را با اعراب آماده به جنگ دیدند. اگرچه در این نبرد در اثر پایدارى اعراب ایرانیها شکست خوردند اما به نظر مى رسد باید نسبت به مقدار نیروهاى طرفین شک کنیم چرا که هیچ گاه 150هزار سرباز از ترس قوایى در حد یک پنجم خود به شهرى پناه نمى برند مضافاً آنکه این سپاه براى پس گرفتن نواحى تسخیر شده جمع شده بود. بنابراین نیروى مذکور حداقل باید نیرویى در حد نیروى اعراب یا کمتر از آنها باشد که ابتدا عقب نشینى و پناه به قلعه را انتخاب مى کند. (642میلادى) در هر حال شکست نهاوند سبب سقوط سایر ولایات ایران به دست اعراب مى شود. بررسى نتایج جنگهاى اعراب و ایران : اعراب مسلمان طى مدت کوتاهى طومار دوقدرت بزرگ دنیا را جمع مى کنند اما شکست ایران اهمیت بیشترى از شکست روم داشت که تنها ولایات آسیایى و آفریقایى خود را از دست داد. ایران در آن زمان حداقل 2برابر خاک فعلى خود وسعت داشت و سقوط کامل آن در کمتر از ربع قرن سبب قدرت گرفتن قابل توجه اعراب شد. در فلات ایران، بین النهرین و آسیاى میانه نفوس بسیار زیادى وجود داشت و پیوستن آنها به اعراب سبب قدرت گرفتن این نیروى تازه از راه رسیده شد. اما شکستهاى ایران از اعراب را نباید فقط به حساب سستى رزمندگان ایرانى گذاشت چرا که سربازان مذکور عمدتاً از طبقات فرودست بوده و به شدت از ظلم طبقاتى در عذاب بودند و از سوى دیگر اعراب تازه مسلمان نیز با انگیزه بوده وخود را در هر صورت برنده جنگها مى دانستند. مرحوم دکتر احمد حامى نویسنده کتابهاى متعدد تاریخى در کتاب خود به نام «مهر» مى نویسد: جنگهاى اعراب و سپاهیان ساسانى نه پیروزى اعراب و نه شکست ایرانیان بود بلکه پیروزى مردم ستم کشیده و رنج دیده و انتقامجوى ایران و ایمان مسلمانان بود. سربازان ایرانى جنگ نکردند زیرا چیزى نداشتند که براى نگهدارى از دست بدهند آنها خواستشان این بود که شکست بخورند تا جامعه طبقاتى ساسانیان برافتد و رنجشان به پایان برسد. حامى براى سخنان خود دلایلى منطقى نیز مى آورد یکى آنکه باقیمانده پیروان مانى و مزدک به عربستان رفته و مسلمان شدند و همانها بیشترین اثر را بر آشفتگى فکرى سربازان و مردم ایران و شوراندن آنها علیه جامعه طبقاتى داشتند همین امر سبب شد تا شورشهاى متعدد داخلى قواى نظامى ایران را ضعیف کند و حتى سربازان، فرماندهان خود را بکشند. حامى به درستى ذکر مى کند که سپاهیان عرب براى فتح شهرهاى بزرگ ایران کافى نبوده اند چرا که در تواریخ شمار آنها همواره 20یا 30هزار نفر بوده حال آنکه ایران در قرن هفتم میلادى حداقل از 100شهر آباد برخوردار بوده بنابراین متصور است که شهرها به دست خود مردم سقوط مى کرده و سپس چپاول مى شده است. استاد حامى در کتاب خود تضادهاى بسیار جدى را از بین تاریخ متداول نوشته شده توسط اعراب را بیرون کشیده و کلاً آنها را رد کرده است. از جمله آنکه درباره جنگ قادسیه معتقد است، صحراى قادسیه در جنوب نجف اصلاً جاى نبرد 150هزار سرباز را نداشته و یا درجلوى دژهاى قدیمى با گنجایش بسیار کم بوده وهرگز نمى توانسته شاهد مبارزه دهها هزار سرباز باشد. درباره نبرد نهاوند نیز اطلاعات بسیار خوبى به ما مى دهد. وى مى گوید: در دره نهاوند جا براى جنگیدن چند هزار نفر نیز نیست چه برسد به مبارزه 180هزار سرباز. دره نهاوند از جنوب شرقى به شمال باخترى کشیده شده و رودى که در آن روان است به گاماسب مى ریزد و کوههاى سر به فلک کشیده نهاوند را چون دژى در میان خود گرفته اند. به گفته حامى، اعراب هرگز در جنگهاى کوهستانى موفق نبوده اند و پا پیش نمى گذاشتند بنابراین در این نبرد نیز قاعدتاً یا نبرد در این ابعاد نبوده و یا آنکه برترى عددى اعراب بسیار قابل توجه بوده است نه آنکه 150هزار نفر در شهرى «حصارى» شوند و 30هزار عرب که به نبرد در بیابان و زمین صاف عادت کرده اند آنها را تعاقب کنند. البته در مجموع تفاوتى در اصل ماجرا نیست. حکومتى در ابعاد حکومت ساسانى ظرف ربع قرن به کلى از هم پاشید و مجموعه تضادهاى درونى آن در کنار پیشروى اعراب مسلمان بزرگترین واقعه تاریخى قرن هفتم میلادى را رقم زد.
جنگ مدائن پنجمین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب
عمر سعد دو ماه بعد بر سر دروازه پایتخت ساسانیان بود. تیسفون با گنجهاى بزرگش اکنون روبروى اعراب قرار داشت. سربازان عرب اکنون به حدود 60 هزارنفر افزایش پیدا کرده بود اما در اینجا اتفاق عجیب، ترس و فرار یزدگرد بود. تا این زمان در جنگهاى اعراب و ایران هنوز اتفاق قریبى نیفتاده بود و ایرانیان نیز مردانه مقاومت کرده بودند اما چون پایدارى و سرسختى اعراب بیشتر بود عاقبت در هر معرکه اى فاتح مى شدند چنانکه دولت روم نیز در همین زمان على رغم مقابله قدرتمندانه مجبور به عقب نشینى گام به گام شده بود اما اینکه چرا یزدگرد تیسفون را بدون مبارزه رها کرد سؤال برانگیز است و جانشین او فرخ هرمز برادر رستم نیز على رغم چند مبارزه محدود در بیرون قلعه عاقبت این شهر افسانه اى را به تازیان واگذار کرد.
جنگ قادسیه چهارمین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب
در 636میلادى برابر با 14 هجرى رستم فرخزاد بدون فوت وقت در حال مهیا کردن سپاه عظیم 120 هزار نفرى بود و این مسأله دور از چشمان عمر باقى نماند. وى نیز بیکار ننشست و سپاهى 30 هزار نفرى را به فرماندهى سعدبن ابى وقاص مأمور حمله به ایران کرد این سپاه متشکل از بهترین جنگاوران عرب و مردان رزمدیده شامى بود که اخیراً از نبرد با روم فاتحانه بازگشته بودند. سپاه دو طرف در قادسیه (در 30 کیلومترى کوفه امروزى ) در برابر هم صف آرایى کردند. در این جنگ که از نبردهاى تعیین کننده تاریخ به شمار مى آید در ابتدا فیلان ایرانى سواران عرب را وادار به عقب نشینى کردند اما پس ازآن تیراندازان عرب فیلان را از سر راه برداشتند با ورود نیروهاى امدادى سورى به صف اعراب قدرت آنها مضاعف شد و در روز سوم نبرد اعراب سواره نظام ایران را شکست دادند در این زمان تلفات ایران10 هزار نفر و تلفات اعراب 2 هزار نفر ذکر شده است. اما جسارت سربازان عرب سبب شد تا در شب سوم جنگ نیز سپاه ایران نتواند استراحت کند و از طرفى زخمى شدن فیلهاى ایرانى نیز آرایش اردوى ایران را بر هم زد. در روز چهارم آنچه که شکست قطعى را نصیب ایران کرد برخاستن توفان خاک به سمت نیروى ایران و مرگ رستم به دست اعراب بود. پس از این سپاه ایران از هم پاشید و درفش کاویانى به دست اعراب افتاد. دراین نبرد هزاران سرباز ایرانى نیز در رودخانه غرق شدند وتلفات سنگین ایران موجب برترى نظامى اعراب در منطقه میانرودان شد. نبرد مدائن: عمر سعد دو ماه بعد بر سر دروازه پایتخت ساسانیان بود. تیسفون با گنجهاى بزرگش اکنون روبروى اعراب قرار داشت. سربازان عرب اکنون به حدود 60 هزارنفر افزایش پیدا کرده بود اما در اینجا اتفاق عجیب، ترس و فرار یزدگرد بود. تا این زمان در جنگهاى اعراب و ایران هنوز اتفاق قریبى نیفتاده بود و ایرانیان نیز مردانه مقاومت کرده بودند اما چون پایدارى و سرسختى اعراب بیشتر بود عاقبت در هر معرکه اى فاتح مى شدند چنانکه دولت روم نیز در همین زمان على رغم مقابله قدرتمندانه مجبور به عقب نشینى گام به گام شده بود اما اینکه چرا یزدگرد تیسفون را بدون مبارزه رها کرد سؤال برانگیز است و جانشین او فرخ هرمز برادر رستم نیز على رغم چند مبارزه محدود در بیرون قلعه عاقبت این شهر افسانه اى را به تازیان واگذار کرد.
جنگ بوایب سومین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب
به دستور عمر سردارى سپاه به مثنا سپرده شد و اعراب پس ازرسیدن نیروهاى کمکى در رمضان سال ۱۳ هجرى (۶۳۴ میلادى) با نیروهاى ایرانى در نزدیکى کوفه محلى به نام بوایب نبردى سخت را آغاز کردند. نیروهاى طرفین در این نبرد بسیار مردانه جنگیدند و «مردان مهرویه» سردار ایرانى در اثناى جنگ کشته شد و مثنا نیز زخمى کارى برداشت (که در اثر آن چند هفته بعد فوت کرد) اما در نهایت ایران شکست خورده و از سپاه ایران تقریباً کسى زنده نماند.
جنگ اولیس دومین جنگ اعراب با یزدگرد سوم ساسانی
اولین برخورد جدى در برابر سپاه خالد در «اولیس» درنزدیکى فرات روى داد. سپاهیان عرب تحت فرمان ایران و سپاهیان ایران در این نبرد به شدت در برابر نیروهاى خالد مقاومت کردند تا آنجا که خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آنها قرمز کند و پس از پیروزى نیز با کشتن اسرا سعى کرد که این قسم خود را عملى کند و سر صدها اسیر را برید. خالد سپس پیشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزدیکى بابل تقریباً جنوب بین النهرین را از دست ایران خارج کرد. اما سپس به دستور ابوبکر براى دخالت در نبرد اعراب و روم (چنانکه در جنگ بعدى توضیح داده خواهد شد) موقتاً جنگ با ایران را کنار گذاشت. قدرت گرفتن عمر ابوبکر که مردى ملایم بود ابتدا سبب خوشحالى ایرانیان و رومیها شد اما بعدها پس از بیمارى و روى کار آمدن عمر (که مردى جنگجو بود) پى بردند که زنده بودن ابوبکر براى آنها بهتر بوده است. در همین زمان یزدگردسوم آخرین پادشاه ساسانى براى پایان دادن به پیشروى اعراب رستم فرخزاد را مأمور سرکوبى دشمنان ایران کرد. رستم که سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظیم گردآورد و آن را به دو قسمت تقسیم کرد. بخشى از آن را به «نرسى» و بخشى از آن را به «جاپان» سپرد. عمر که از عزم ایرانیان براى «مقابله» با خبر شده بود در مدینه بر منبر رفت و از مردم کمک خواست و ابوعبیده بن ثقفى را با لشکرى بزرگ به سمت ایران فرستاد.
جنگ زنجیر اولین جنگ اعراب با یزدگرد سوم ساسانی
از زمانى که خسروپرویز نامه فرستاده حضرت محمد(ص) را پاره کرد تا زمانى که مسلمانان به صورت جدى امپراطورى ساسانى را تهدید کردند کمتر از ۲۰ سال فاصله شد اما در این مدت همه چیز تغییر کرده بود. شاهنشاهى ایران در اثر کشمکشهاى طولانى با روم تضعیف شده و تغییر مداوم پادشاهى و جامعه طبقاتى بى رحم هم مزید علت شد تا بزرگترین دولت سیاسى آن زمان آماده فروپاشى باشد. از آن طرف اعراب مسلمان علاوه بر تشکیل یک واحد متشکل نظامى با بهره گیرى از اتحاد اعراب بیابانگرد، با بهره گیرى از فرماندهى مناسب به سرعت در حال توسعه بودند. جنگ زنجیر ابوبکر که پس از پیامبر به خلافت رسید در ۱۲ هجرى برابر با ۶۳۳ میلادى زمان را براى نبرد با ایران آماده دید. وى مرد قدرتمند عرب «خالد بن ولید» را مأمور حمله کرد. خالد در حرکت خود به سمت ایران ابتدا در جنوب براى بصره با قواى هرمز سردار ایرانى درگیر شد و در نبردى تن به تن وى را کشت و اعراب نیز سپاه وى را از بین بردند. اعراب در درگیرى دیگرى بطور همزمان سپاه کمکى ایران به سردارى «قارن» را نیز در هم کوبیدند و جنگ سلاسل یا زنجیر سبب اولین برترى اعراب مسلمان به قواى ایران شد. اعراب در «ولجا» نیز (نزدیک مصب دجله و فرات) شکستى دیگر نصیب سپاه ایران کردند.
جنگ پل ( جسر ) اولین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب
از زمانى که خسروپرویز نامه فرستاده حضرت محمد(ص) را پاره کرد تا زمانى که مسلمانان به صورت جدى امپراطورى ساسانى را تهدید کردند کمتر از 20 سال فاصله شد اما در این مدت همه چیز تغییر کرده بود. شاهنشاهى ایران در اثر کشمکشهاى طولانى با روم تضعیف شده و تغییر مداوم پادشاهى و جامعه طبقاتى بى رحم هم مزید علت شد تا بزرگترین دولت سیاسى آن زمان آماده فروپاشى باشد. از آن طرف اعراب مسلمان علاوه بر تشکیل یک واحد متشکل نظامى با بهره گیرى از اتحاد اعراب بیابانگرد، با بهره گیرى از فرماندهى مناسب به سرعت در حال توسعه بودند. جنگ زنجیر ابوبکر که پس از پیامبر به خلافت رسید در 12هجرى برابر با 633 میلادى زمان را براى نبرد با ایران آماده دید. وى مرد قدرتمند عرب «خالد بن ولید» را مأمور حمله کرد. خالد در حرکت خود به سمت ایران ابتدا در جنوب براى بصره با قواى هرمز سردار ایرانى درگیر شد و در نبردى تن به تن وى را کشت و اعراب نیز سپاه وى را از بین بردند. اعراب در درگیرى دیگرى بطور همزمان سپاه کمکى ایران به سردارى «قارن» را نیز در هم کوبیدند و جنگ سلاسل یا زنجیر سبب اولین برترى اعراب مسلمان به قواى ایران شد. اعراب در «ولجا» نیز (نزدیک مصب دجله و فرات) شکستى دیگر نصیب سپاه ایران کردند. جنگ اولیس اولین برخورد جدى در برابر سپاه خالد در «اولیس» درنزدیکى فرات روى داد. سپاهیان عرب تحت فرمان ایران و سپاهیان ایران در این نبرد به شدت در برابر نیروهاى خالد مقاومت کردند تا آنجا که خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آنها قرمز کند و پس از پیروزى نیز با کشتن اسرا سعى کرد که این قسم خود را عملى کند و سر صدها اسیر را برید. خالد سپس پیشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزدیکى بابل تقریباً جنوب بین النهرین را از دست ایران خارج کرد. اما سپس به دستور ابوبکر براى دخالت در نبرد اعراب و روم (چنانکه در جنگ بعدى توضیح داده خواهد شد) موقتاً جنگ با ایران را کنار گذاشت. قدرت گرفتن عمر ابوبکر که مردى ملایم بود ابتدا سبب خوشحالى ایرانیان و رومیها شد اما بعدها پس از بیمارى و روى کار آمدن عمر (که مردى جنگجو بود) پى بردند که زنده بودن ابوبکر براى آنها بهتر بوده است. در همین زمان یزدگردسوم آخرین پادشاه ساسانى براى پایان دادن به پیشروى اعراب رستم فرخزاد را مأمور سرکوبى دشمنان ایران کرد. رستم که سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظیم گردآورد و آن را به دو قسمت تقسیم کرد. بخشى از آن را به «نرسى» و بخشى از آن را به «جاپان» سپرد. عمر که از عزم ایرانیان براى «مقابله» با خبر شده بود در مدینه بر منبر رفت و از مردم کمک خواست و ابوعبیده بن ثقفى را با لشکرى بزرگ به سمت ایران فرستاد. جنگ پل «مثنا» سردار عرب که جانشین خالد شده بود پس از چند نبرد با ایرانیان به دلیل قلت نیرو مجبور به عقب نشینى و منتظر نیروهاى اعزامى از مدینه شد. پس از رسیدن ابوعبیده سپاه عرب از فرات گذشته و به جنگ بهمن جادویه سردار ایرانى رفتند. در این جنگ جادویه از سى فیل جنگى استفاده کرد و نبردى سخت درگرفت که ابوعبیده در آن کشته شد و تنها پایدارى «مثنا» سبب شد تا لشکر عرب کاملاً از هم نپاشد. اعراب سراسیمه به اولیس عقب نشستند و بهمن به اشتباه از تعقیب آنها صرف نظر کرد.
جنگ قسطنطنیه نبرد خسرو پرویز با رومیان
از قرن ها قبل به این سو، شمال میان رودان ( بین النهرین)، شامات (سوریه کنونى) و فلسطین در اختیار ارتش روم بود و در حقیقت در کشمکش دایم بین ارتش هاى ایرانى و رومى ایرانیان تدریجاً این بخش ها را جزو امپراتورى روم (و بعدها روم شرقى) پذیرفته بودند. اما در ۶۰۳ میلادى اوضاع متفاوت بود. روم شرقى از طرفى تحت فشار فزاینده آوارها، گتها، فرانک ها و لمباردها (اقوام به اصطلاح بربر) قرار داشت و از طرف دیگر در ایران پادشاه پرقدرتى به نام خسرو پرویز بر سر کار بود. خسرو پرویز در ۵۹۱ میلادى با کمک سپاه روم توانسته بود تاج خود را از سردارى یاغى پس بگیرد و اکنون پس از ۱۲ سال به خونخواهى قتل موریس امپراتور مقتول روم، آماده نبرد با فاکس امپراتور جدید روم شد. در ۶۰۵ میلادى سپاه هاى ایرانى کلیه استحکامات رومى در شمال میان رودان و سپس غرب میان رودان را فتح کرده و شهرهاى مهم حران و ادسا را تسخیر نمود و سپس هیراپولیس و حلب امروزى را فتح کرد. از آن طرف نیروهاى ایرانى در ارمنستان شروع به پیشروى کرده و کاپادوکیه و فریزى را گرفتند. در ۶۱۱ ایران فتوحات غربى خود را تکمیل کرده و به دروازه هاى قسطنطنیه پایتخت روم شرقى رسید و در ۶۱۴ بیت المقدس (یا اورشلیم) را فتح کرد. ارتش هاى ایران ظرف ۹ سال کلیه نیروهاى رومى را جارو کرده و به مدیترانه ریختند و در ۶۱۶ براى اولین بار پس از ۹۰۰ سال با عبور از صحراى سینا اسکندریه را در مصر تصرف کردند. شاهین براز سردار ایرانى نیز در سال بعد «کالسدون» را در مقابل قسطنطنیه (کنستانتین) را فتح کرده و ایران را به اوج قدرت خود پس از دوران هخامنشیان رساندند. نتایج این جنگ ها : نتیجه نبردهاى ۱۵ ساله سبب شد که طى سال هاى ۶۰۲ تا ۶۱۷ ناگهان امپراتورى ایران به قدرت اول جهان تبدیل شود این در حالى بود که از ۸۰۰ سال قبل به این سو قدرت غالب جهان روم بود و اکنون براى اولین بار رومى ها از نظر وسعت و جمعیت از ایران عقب افتاده و کاملاً منفعل شدند. نبردهاى خسرو پرویز که توسط دو سردار بزرگش شهر براز و شاهین براز رهبرى مى شد سبب منگنه شدن رومى ها شد چرا که رسماً در همان زمان توسط آوارها تحت فشار بودند و وندال ها نیز شمال آفریقا را از چنگ روم در آورده بودند. اگر هرقل امپراتور لایق روم ظهور نیافته بود در ۶۲۰ میلادى کار امپراتورى روم تمام بود.
جنگ هراکلیوس نبرد خسرو پرویز با رومیان
تاریخ فرمانروایى مطلق دو قدرت ایران و روم بر جهان متمدن در قرون متوالى (پنجم قبل از میلاد تا هفتم بعد از میلاد) اکنون وارد آخرین صفحه خود شده بود. کسى گمان نمى کرد در زمانى که شاهنشاهى ایران در اوج قدرت بود ناگهان توسط نیروهاى ناشناخته اى از مرزهاى جنوب غربى (اعراب) در هم کوبیده شود. اما قبل از فروپاشى امپراتورى بزرگ ایران توسط اعراب اتفاقى مهم براى این کشور رخ داد که در قدرت یافتن اعراب نیز بى تأثیر نبود. ضعف فرماندهى فکاس سبب شد که در ۶۱۰ میلادى هراکلیوس یا هرقل امپراتور روم شرقى شود وى بلافاصله با تهییج افکار عمومى و شارژ روحیه وطن پرستى رومى ها در کنار فراخوانى مسیحیت علیه ایرانیان قدرتى عظیم براى خود تدارک دید و در ۶۲۲ از داردانل (هلسپونت آن زمان) گذشت و به خلیج ایسوس رسید و آماده درگیرى با شهر براز سردار ایرانى شد. نبردى سخت در گرفت و در انتها پس از ۲۰ سال اولین پیروزى نصیب روم شد. خسرو در سال بعد سپاه عظیمى متشکل از ۴۰ هزار سرباز را در کانزاکا (ارمنستان) جمع کرد و به سایر سپاه هاى خود نیز دستور داد که در این منطقه به او بپیوندند اما هرقل در اینجا دست به بهترین حرکت نظامى خود زد. وى به سرعت خود را به سپاه خسرو رسانده و نگذاشت وى از سپاه هاى کمکى خود بهره ببرد. ناگهان ورق برگشت. خسرو پرویز که تاکنون در هیچ جبهه اى شکست نخورده بود سپاه خود را ترک کرد و به کوه هاى اطراف فرار کرد. این عقب نشینى سبب رسیدن هرقل مسیحى به شهر مذهبى و با اهمیت ارومیه (محل تولد زرتشت) شد و هرقل به تلافى انتقال صلیب مقدس توسط خسرو پرویز از اورشلیم به تیسفون آتش مقدس ارومیه را (که همواره باید روشن مى بود) خاموش کرد. این عقب نشینى و شکست خسرو را به شدت عصبانى کرد چرا که وى اعتبار خود را از دست داده بود اما او هنوز حداقل سه سپاه بزرگ دیگر در اختیار داشت در ۶۲۴ نیروهاى او از جنوب وارد ارمنستان شده و هرقل یا هراکلیوس را تعقیب کردند اما از بد حادثه دوباره سردار رومى بلایى را سر سپاه هاى ایرانى آورد که آنها انتظار نداشتند. برترى نیروهاى ایرانى این انتظار را در خسرو ایجاد کرده بود که امپراتور رومى از خاک ایران خارج مى شود اما هرقل بدون از دست دادن فرصت هر سه سپاه ایرانى را که هر کدام جدا از یکدیگر بودند در هم مى شکند. زنجیره شکست هاى ایران در این مجموعه نبردها گویى پایانى ندارد. در ۶۲۵ شهربراز سردار ایرانى شکستى دیگر از رومى ها در بین النهرین مى خورد. محاصره قسطنطنیه خسرو پرویز در این زمان چاره را در تسخیر پایتخت روم و کوبیدن سرمار به جاى ضربه زدن به تنه او دید وى در ۶۲۶ اتحادى را با خانات آوار که در شمال امپراتورى روم مستقر بودند بست و قرار گذاشت که با آنها از شمال و جنوب قسطنطنیه را در هم بکوبند. اما نیروى دریاى رومى مانع عبور نیروهاى ایرانى از تنگه داردانل شد و در نتیجه آوارها نیز از حمله خود فایده اى نبردند. این در حالى بود که تئودور برادر هرقل در نبردى در زمین شاهین براز فرمانده ایرانى را شکست داد. در ۶۲۷ میلادى پس از آن که هرقل مطمئن شد توان خسرو کاملاً تحلیل رفته پایتخت ساسانى را هدف گرفت وى در پاییز همان سال به ۱۱۰ کیلومترى تیسفون (دستگرد) رسید و درگیر نبردى بزرگ در نینوا با سپاه هاى ایرانى شد اما شکست نخورده عقب نشست ظاهراً فشار نیروهاى پیاده نظام رومى او را وادار به عقب نشینى مى کند و او سپاه را ترک مى کند. اما نیروهاى ایرانى بدون سردار به خوبى مقاومت مى کنند و در نتیجه هراکلیوس از فتح تیسفون منصرف مى شود. اما بد نامى فرار (آن هم دوباره) سبب تنفر سرداران، اشراف و مردم ایران از خسرو پرویز مى شود. نتیجه نبردهاى پنج ساله ایران و روم شکست هاى خسرو پرویز تقریباً بلافاصله پس از پیروزى هاى بزرگ او روى داد و سبب شد تا علاوه بر کشته شدن وى ارتش ایران به شدت ضعیف شود. پس از خسرو پرویز نیز چند نفر یکى پس از دیگرى به سلطنت رسیدند اما هیچ کدام نتوانستند مانع انحطاط شاهنشاهى ایران شوند تا آن که در ۶۳۵ میلادى ضربات خردکننده اعراب ایران را براى صدها سال از قدرت متمرکز ملى محروم کرد. شاید اگر خسرو پرویز با درایت بیشترى از پیروزى هاى خود بهره مى گرفت مى توانست از انحطاط ایران جلوگیرى کند اما حماقت ها و ستم او زمینه را براى سقوط ایران تسریع کرد.
جنگ شاپور سوم ساسانی انتقام فتوحات اسکندر مقدونی
شاپور که هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتی که اردشیر حیات داشت به احترام او تاجگذاری نکرد؛ بعد از آن هم یک چند توالی حوادث به او فرصت برای این کار نداد، فقط مدتها بعد، ظاهراً بعد از اولین جنگ با روم، فرصت اجرای این مراسم را پیدا کرد (ح 244). با آنکه او به قدر پدرش در جنگها فاتح نبود، باز سلطنت سی و یک سالهاش یک دورهی اقتدار طولانی در تاریخ سلسلهی نوبنیاد محسوب شد و به همین سبب در قسمتی از خاطرهی آن، مثل مورد پدرش، روایت تاریخ با افسانهها در آمیخت - یا رنگ افسانه گرفت. از آن جمله در این روایات گفتهاند مادر شاپور دختر اردوان آخرین پادشاه اشکانی بود و وقتی که اردشیر از این قصه آگاه شد، به قتل او که فرزندی هم در شکم داشت فرمان داد. همین نکته و علاقهی ابرسام به حفظ جان کودک شاهانه سبب گشت که کودک یک چند در خارج از دربار و دور از دیدار پدر زیست، و بالاخره طی ماجرایی افسانهوار مورد قبول پدر گشت؛ اما واقعیتهای تاریخ با این روایت توافق ندارد، چنان که شواهد دیگر نشان میدهد که شاپور در جنگ هرمزدگان در کنار پدر میجنگید، لاجرم نوادهی اردوان مقتول نبود. در مورد جنگی هم که در ماجرای محاصرهی شهر هتره در بینالنهرین در جنوب محل نینوا روی داد و منجر به فتح نهایی آن شهر شد روایات میگوید پادشاه آنجا از اعراب قضاعه بود و ضیزن نام داشت و او را ساطرون (سطرون = ساطرپ؟) میخواندند. شهر در مقابل سپاه ایران به مقاومت ایستاد چنان که پیش از آن هم بارها در برابر سپاه روم ایستادگی کرده بود، اما دختر ساطرون، که نضیره (یا مالکه) نام داشت و در آن ایام به خارج شهر آمده بود، شیفتهی شاپور شد و با وعدهی وصلی که از وی یافت، دروازهی شهر را به روی سپاه ایران گشود. دنبالهی روایت حاکی از آن است که شاپور از کید او ترسید و بد عهدیی را که او با پدر کرد کیفر سخت داد، اما عین روایت با تفاوت در نام اشخاص در روایت دیگر در باب شاپور دوم (ذوالاکتاف) نقل شده است؛ به علاوه، نظیر آن در مورد نانیس ، دختر کرزوس لیدیه، و تحویل ساردیس به دشمن نیز نقل است. سایر اجزای روایت نیز در قصههای عامیانهی اقوام مختلف تکرار شده است و این جمله، نشان میدهد که شکل روایت اصل تاریخی ندارد و چیزی جز یک قصهی سرگردان نیست هر چند ماجرای محاصره و فتح شهر به وسیلهی شاپور یا پدرش اردشیر واقعیت دارد و قصه نیست. نقشهای برجستهای که همراه با کتیبههای شاپور بر صخرههای اطراف کازرون و دیگر شهرهای پارس از این دومین پادشاه خاندان ساسانیان باقی است او را مردی خوش بالا با صورت مطبوع و سیمای موقر نشان میدهد که غرور شاهانه در تمام حرکات و حالات او به نحو بارزی به چشم میخورد و دیدار او را تا حدی نادلپذیر جلوه میدهد. در بین روایات دیگر، آنچه که منبع رومی راجع به رفتار او با اُذَیْنَه پادشاه تَدْمُرْ (پالمیر در جنوب صحرای شام) نقل میکند، این غرور و خودبینی شاهانهی او را که در نقشهای سکههایش نیز پیداست برجستهتر میسازد. بر وفق این روایت، وقتی که شاپور در جنگی که منجر به اسارت والریان امپراطور روم شد در آن سوی فرات میتاخت، این اذینه درصدد جلب دوستی او برآمد و هدایای بسیار با نفایس نادر که باریک قطار شتر میشد با نامهای دوستانه به نزد وی فرستاد و از سابقهی دوستی که همواره نسبت به خاندان وی داشت در آن نامه یاد کرد، اما شاپور که در لحن نامهی او بویی از خودبینی یافت یا آن را چنان که باید متواضعانه ندید، برآشفت و نامه را از هم بدرید و گفت این اذینه کیست و از کدام سرزمین است که با خداوندگار خویش چنین گستاخوار سخن میگوید؟ آنگاه فرمان داد تا هدایای او را به فرات ریزند و خود او را دست بسته به پیشگاه آرند. این جبروت شاهانه که خشم و کینهی عربی را در وجود اذینه برانگیخت و بازگشت از این سفر پیروزمندانه را برای شاپور مایهی اهانت و حتی شکست به دست این شیخ عرب ساخت و او را دست نشاندهی متحد روم کرد، در سیمای مغرور و موقر شاپور به چشم میخورد و حماقت را در نقاب غرور میپوشاند. نقشهایی هم که والریانوس (والریان) امپراطور اسیر، را در پیش پای او افتاده نشان میدهد، تصویری از همین غرور فوقالعادهی اوست که حاکی از عظمت اخلاقی نیست؛ و هر چند آنچه دربارهی بد رفتاری او با امپراطور اسیر در روایات مأخوذ از رومیان نقل است، بیشتر به وسیلهی دشمنان مسیحی این امپراطور مشرک روایت شده است و برای مورخ چندان اعتبار ندارد، تصویر وضع التماسآمیز مرد اسیر در پیش پای اسب شاه هم چندان حاکی از نجابت شاهانهی سوار فاتح به نظر نمیآید. شاپور این مایه غرور و جبروت و قساوت خویش را هم مثل دلاوری و جنگجویی و پایداری خویش از پدرش اردشیر میراث یافته بود. وی که در طی چهارده سال سلطنت پدر در کنار او جنگیده بود، و در تمام سالهای اخیر هم شریک یا جانشین او بود، از همان آغاز جلوس اتمام کارهایی را که در دوران فعالیت پدرش ناتمام مانده بود به عهده داشت. سیاست تعرضی پدر را نیز در ایجاد وحدت و تمرکز در تمام کشور ادامه داد. در غرب با روم و در شرق با کوشان کشمکشهایی را که ادامهی آنها میبایست قلمرو وی را به آنچه در دورهی پیش از عهد مقدونی بود برساند، به جد تمام تعقیب کرد. کوشان در آن ایام دوران شکوفایی خود را پشت سرگذاشته بود اما ثروتی که از بازرگانی شرق و غرب اندوخته بود آن را برای قلمرو شاپور خطری مجسم میکرد. حمایتی هم که کوشان از آغاز نهضت اردشیر از خاندان اشکانیان و از جنبشهای ضد اردشیر در ارمنستان میکرد آن کشور را در نظر شاپور به صورت یک متحد بالقوهی روم تصویر مینمود. اما خود روم که هنوز در ارمنستان و بینالنهرین از تحریک و توطئه بر ضد ایران نمیآسود، در این ایام در نوعی هرج و مرج نظامی و سیاسی غوطه میخورد. هرج و مرج چنان بود که در مدت سلطنت سی و یک سالهی شاپور بیش از سی تن در آنجا به عنوان فرمانروا بر مسند نشستند. غالب این فرمانروایان هم به وسیلهی سربازان خویش به امپراطوری انتخاب میشدند و چند صباح بعد نیز به دست آنها بر کنار یا کشته میشدند. ادامهی این وضع به شاپور فرصت داد تا جنگ تعرضی به قلمرو روم را ادامه دهد. در این جنگها یک امپراطور در حال عقبنشینی از مرزهای وی کشته شد، امپراطوری دیگر برای بازگشت به کشور خود ناچار به پرداخت فدیه و باج به وی شد و یک امپراطور هم به اسارت وی افتاد و تا پایان عمر در اسارتش باقی ماند. شاپور که در ادامهی سیاست تعرضی پدر در بینالنهرین و سوریه به تاخت و تاز در اراضی روم پرداخته بود، در همان آغاز جلوس، نصیبین و حَرّانْ را گرفته بود، و سپاه او در آن سوی فرات تا انطاکیهی سوریه پیش رفته بود. در این هنگام گردیانوس، امپراطور جوان که داعیهی کسب قدرت در روم او را به مقابله با این تهدیدها واداشته بود، همراه پدر زن خویش تیمه سیوس که سرداری جنگ آزموده بود لشکری گران به دفع وی تجهیز کرد. گردیانوس انطاکیه را از تعرض سپاه ایران خلاص کرد، نصیبین و حران را باز پس گرفت و درفش روم را تا سواحل دجله پیش برد. اما در این میان پدر زنش تیمه سیوس ناگهان بیمار شد و درگذشت. در سپاهش هم اختلافات در گرفت و ناچار به عقبنشینی شد و در شورشی که ظاهراً فیلیپ، فرمانده جدید سپاهش، بر ضد او به راه انداخت کشته شد (244) و نقشههای او در غلبه بر بابل عقیم ماند. جانشین او فیلیپ، معروف به عرب، که سردار سپاهش هم شده بود و از جانب سربازان به امپراطوری انتخاب شده بود برای تحکیم امپراطوری متزلزل خود بازگشت به روم را ضروری یافت و به همین سبب مذاکره با شاپور را لازم دید. امپراطور جدید، چنان که شاپور در کتیبهی خود در کعبهی زرتشت یاد میکند، نزد وی آمد، پانصد هزار دینار فدیه داد و با پرداخت مبلغی غرامت با پادشاه پارس پیمان متارکهای منعقد کرد که برای ایران متضمن منفعت بود و برای روم همچنان که بعضی مورخان از روی انصاف خاطرنشان کردهاند تا حدی که مقتضای احوال اجازه میداد متضمن وهن نمیشد. این متارکه تقریباً تا چهارده سال از هر دو جانب رعایت شد. در ایران به شاپور فرصت داد تا وحدت و تمرکز را در تمام کشور برقرار سازد و کسانی را که در مدت درگیریهای او با روم داعیهی طغیان و استقلال یافته بودند به انقیاد وادارد. در واقع اقوام ولایات ساحل خزر از آغاز سلطنت او سر به طغیان برآورده بودند. از وقایعنامهی اربلا چنان برمیآید که شاپور در اولین سال سلطنت - در واقع بعد از تاجگذاری - با طوایف خوارزمی، مردم ماد در نواحی جبل ، وایف گیل و دیلم و گرگان جنگید و آنها را به اظهار طاعت وادار کرد. از کتاب پهلوی شهرستانهای ایران ، نیز چنان مستفاد میشود که وی در خراسان با فرمانروایی به نام پهلهزاگ جنگید و در آنجا شهر نوشاپور (نیشاپور) را بنیاد نهاد. در همین سالها ارمنستان هم کوششی برای اعادهی استقلال از دست رفته کرد (253) اما سپاه شاپور در دفع این اقدام با چنان قاطعیت و سرعتی عمل کرد که تا چندین سال بعد از مرگ او نیز تیرداد، پسر خسرو و مدعی تاج و تخت ارمنستان، برای تجربهی تازهای در این زمینه جرئت نیافت. گرجستان نیز که در گذشته متحد روم و ارمنستان بود در این ایام به وسیلهی شاپور مغلوب شد، و آنگونه که از وقایعنامههای گرجی برمیآید، پسری از آن وی به نام مهران بنیانگذار سلسلهی خسروی در گرجستان شد و بعدها آیین عیسی گرفت. غلبه بر گرجستان و ارمنستان و رفع هرگونه دغدغه از جانب آن نواحی، شاپور را به تعرض در سوریه هم تحریک کرد. وی در سوریه تا پای دیوار انطاکیه پیش راند و در کاپادوکیه نیز تاخت و تاز کرد. پسر وی هرمزد در آن نواحی شهر طوانه و قیصریه را گرفت و غنایم بسیار از خزاین حکام این نواحی به دست آورد. در این هنگام والریان، امپراطور شصت ساله، تصمیم به جنگ گرفت. وی سپاه شاپور را از حوالی انطاکیه باز پس راند (259) و به خاطر همین مختصر پیروزی به عنوان فاتح پارت و منجی شرق سکه زد. ولی قسمتی از سپاه وی در راه دچار بیماریهای واگیر شد، در نواحی ادسا هم بخشی دیگر از سپاه گرفتار بیماری گشت و در حرکت به شرق در بین آنها تردید و تزلزل پیش آمد. امپراطور خواستار مذاکره و پرداخت غرامت شد. در مذاکرهای رویاروی که طرفین در باب آن توافق کردند ظاهراً برخوردی خصمانه روی داد و والریان با عدهی کثیری از سپاهیان خویش به اسارت افتاد (260). این بار گویی چیزی از جنایت کاراکالاً امپراطور روم به وسیلهی شاپور تلافی شد. شاپور: شاه ایران وانیران 13-4- این پیروزی برای شاپور اوج افتخاری را که طالب آن بود تأمین کرد. از اینرو وی نقش برجستهی آن را بر صخرههای پارس همه جا در دل کوهها تصویر کرد. هر چند در بازگشت از این سفر جنگی سپاه وی از جانب اذینه، پادشاه تدمر که طالب فرصتی بود تا انتقام اهانتی را که فاتح پارسی در حق او کرده بود بکشد، مورد تعرض واقع شد و قسمتی از غنایم را با خسارات و تلفات قابل ملاحظه از دست داد، اما پیروزی بر امپراطور برای شاه بیش از آن افتخارآمیز بود که شکست یک دسته سپاه وی از یک شیخ عرب از اهمیت آن بکاهد. والریان ظاهراً تا پایان عمر در اسارت شاپور ماند و پسرش، گالیه نوس ، هم که در روم جای او را گرفت چندان کوششی برای آزادی پدر یا تلافی شکست روم به جا نیاورد. شاپور والریان را با تعدادی از رومیان در شهر نوساختهی خویش جندیشاپور- واقع بین شوش و شوشتر و ظاهراً در محل خرابههای شاهآباد کنونی - سکونت داد و در بنای سد کارون، در شوشتر، مهندسان رومی را به کار گرفت: سد قیصر . تعدادی دیگر از رومیان را در پارس و در پارت جای داد. با آنکه در دنبال ماجرای والریان رابطهی ایران و روم در نوعی فترت، که نه جنگ بود و نه صلح، واقع شد، شاپور خود را از دغدغهی تعرض و تحریک روم آزاد یافت و در داخل به کار آبادانی، و در خارج به بسط قلمرو خویش در نواحی شرقی کشور پرداخت. وی در نواحی شمالشرقی، چنان که خودش در یک کتیبهی طولانی - در دیوار آتشگاه نقش رستم - یاد میکند، نه فقط پیشاور بلکه باختر و قسمتی از سغد را نیز گرفت. در نواحی شمال غربی هم، چنان که از کتیبه هایش برمیآید، قلمرو او غیر از گرجستان و ارمنستان شامل نواحی آلبانی هم میشد. اینکه وی خود را پادشاه ایران وانیران میخواند ناظر به وسعت دامنهی فتوحاتش در خارج از فلات بود- چیزی که پدرش اردشیر هم به آن اندیشیده بود، اما به تحقق دادنش کامیاب نشده بود.
نبرد شاپور سوم معروف به ذوالاکتاف با اعراب
شاپور دوم که ملقب بود به شانه سنب ( ذوالاکتاف ) پس از جلوس بر تخت شاهنشاهی ایران تصمیم گرفت به هجوم های اعراب و ویرانی ها آنان پایان دهد . قبایل عرب در نواحی فرات غربی و جنوبی روستاهای بسیاری را ویران کرده بودند و آنجا را مبدل به چراگاه شتران خود نموده بودند و رونق کشاورزی و تمدن را از منطقه دور کرده بودند . از طرف دیگر عرب ها چندین بار در نبرد با رومیان به کمک رومیان شتافته بودند و با آنان علیه پادشاه ایران متحد شده بودند . این در حالی بود که صدها سال شاهنشاهان ایران مناطق عرب نشین را جزوی از ایران میدانستند و حق و حقوق آنان را محترم می شمردند و حتی به گفته طبری پادشاه ایران چنیدن بار اعراب را از آمدن قحطی نجات دادند و به کمک آنان شتافته بودند . شاهان گذشته اکثر با مدارا و هشدار دادن و سرکوب جزئی آنان با افراد متحجر عرب مقابله میکردند . لیکن با همه این موارد شاپور تنها راه در گرفتن زهره چشم و ترساندن آنان دید و با این دید که باید درسی به آنان بدهیم که برای ابد جرات نکنند بر علیه ما شورش کنند با آنان وارد نبرد شد . عربها ذاتا جیزی برای از دست دادن نداشتن و تنها راه نجات خودشان را نزدیک شدن به شهرهای سبز و آباد ایران میدانستند و هیچ بیمی از کشته شدن نداشتند . بنابراین قبل از نبرد - شاپور فرمان اخراج عربهای وحشی و مخرب را صادر نمود ولی آنان به مبارزه پرداختند و شاپور شیوخ عرب را دستگیر کرد و برای درس عربت دادن به آنان از کتف آنان طنابی عبور داد . سپس لاشه های آنان را بر سر جاده های کاروانرو عرب آویخت تا همگان مشاهده کنند . این لقب ذوالاکتاف که معنیش صاحب شانه ها می باشد از آنجا به وی داده شد . سپس قبایل بنی بکر و بنی تغلب را که با تشویق رومیان وارد منطقه فرات شده بودند را از آنجا بیرون نمود و آنان را راهی بیابانهای شمال عربستان کرد . سپس تکشیل دولت مستقلی در جنوب فرات و شرق عربستان در مرکز حیره که از شهرهای مهم آن روزگار بود داد و فرماندار آنجا را که لقب مرزبان داشت را بر آنجا مستقر کرد تا با کوچترین تجاوز عربها به خاک پادشاهی ایران مقابله کنند . طبری می نویسد در نبردی سخت میان ایرانیان و رومیان هزاران عرب بر علیه ایران شمشیر زدند که این امر ناخشنودی ایران را دربرگرفت
جنگ بلخ و استفاده ژنرال بهرام چوبین از نوعی موشک علیه خاقان بلخ
28 نوامبر سال 588 میلادی ، ارتش ایران در جنگ با خاقان «شابه Shabeh» در بلخ از سلاح تازه ای که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در این جنگ فرماندهی ارتش ایران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبین برعهده داشت که در تاریخ نظامی جهان از او به عنوان یک نابغه نظامی نام برده اند. «هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانیان، وقتی شنید که خاقان شمالغربی چین وارد اراضی ایران در شمالشرقی خراسان (تاجیکستان فعلی و شمال افغانستان) شده ، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغیس است ژنرالهای ایران را به تشکیل جلسه ای در شهر تیسفون (نزدیک بغداد) پایتخت آن زمان ایران فراخواند و تصمیم خود را به اخراج او از ایران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتیب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرین اطلاعی که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ایران ) رسیده، « خاقان شابه» دارای 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فیل جنگی است. ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبین را برای انجام این کار خطیر برگزیدند و او پذیرفت. بهرام از میان ارتش پانصد هزار نفری ایران، 12 هزار مرد جنگدیده 30 تا 40 ساله (میانسال) را برگزید که اضافه وزن نداشتند و میهندوستی آنان قبلا به ثبوت رسیده بود و بیش از سایرین قادر به تحمل سختی بودند و در جنگ سوار و پیاده تجربه داشتند .و ی به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافی عزم بیرون راندن زردها را از خاک وطن کرد. بهرام به جای انتخاب راه معمولی، از تیسفون به اهواز رفت و سپس از طریق یزد و کویر خود را به خراسان رساند به گونه ای که خاقان متوجه نشد. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحیه سرباز بیش از هر ابزار دیگری داشت هر دو روز یک بار سربازان را جمع می کرد و برای آنان از اهمیت وطندوستی و رسالتی که هر فرد در این زمینه دارد سخن می گفت و آنان را امید ایرانیان می خواند - مردمانی که می خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زیست کنند. خاقان زمانی از این لشکر کشی آگاه شد که بهرام چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنید که بهرام باکمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامی مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان یکصد تا سیصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت. بهرام به واحدهای آتشبار (نفت اندازان) توصیه کرد که حمله را با پرتاب پیکانهای شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرایش سپاهیان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظیم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تیر چشم فیلها را هدف قرار دهند، و سپس خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقیم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظیم او متلاشی گردید و پسر وی نیز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط یک روز طول کشید که از شگفتی های تاریخ است. بهرام چوبین در" ری " به دنیا آمده بود و از خانواده مهران بود .در دوران ساسانیان بهترین افسران ارتش امپراتوری ایران از فامیل مهران برخاسته بودند. بهرام که به علت بلندی قد و عضلانی بودن اندام به چوبین( مانند چوب) معروف شده بود در زمانی که از سوی شاه ایران حاکم چارک شمالغربی بود (از ری تا مرز شمالی گرجستان و داغستان کنونی شامل ارمنستان، آذربایگان و کردستان - یک چهارم کل ایران . در آن زمان، ایران به چهار ابر استان تقسیم شده بود که هرکدام را چارک نوشته اند) هنگام بازدید از محل فوران نفت خام در ناحیه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبی غربی دریای مازندران و آگاهی از قدرت اشتغال این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی سلاح تعرضی ساخته شود و این کار به مهندسان ارتش واگذار شد . ظرف مدتی کوتاهتر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی شباهت به راکت های امروز نبود و این پیکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تخته ای که بر پشت قاطر قرارداشت پرتاب می شد. طرز پرتاب آن بی شباهت به کمان نبود. دستگاه از یک زه (روده) و چوب گز (نوعی درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار می کردند و دارای یک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکیل می دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند ، نفر سوم نشانه گیری می کرد و فرمانده این آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پیکان) بود و مهمات رسانی می کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و هر واحد آتشبار، هشت نیزه دار دفاع می کردند. هنگامی که بهرام سرگرم پس راندن خاقانیان به آن سوی کوههای پامیر و سین کیانگ امروز بود، شنید که در پایتخت، پسر شاه (خسرو پرویز) بر ضد پدرش کودتا کرده است که برق آسا خود را به تیسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرویز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعیین شاه بعدی زمام امور را به دست گرفت که پرویز فراری با دریافت کمک از امپراتور روم به جنگ او آمد. قسمتی از ارتش ایران هم به پرویز پیوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سیاست را بر ادامه برادرکشی و قتل ایرانی به دست ایرانی که امری ناپذیرفتنی بود ترجیح داد و به خراسان بازگشت و تا پایان عمر در همانجا باقی ماند. به نوشته بسیاری از تاریخ نگاران، سامانیان که باعث احیاء زبان فارسی و فرهنگ ایرانی شدند از نسل بهرام چوبین هستند.
نبرد شاپور اول ساسانی با والرین امپراطور روم
در نیمه قرن سوم میلادى اوضاع ایران بسیار بهتر از روم بود.امپراطورى ساسانى در ابتداى کار قرار داشت و پادشاهان پرقدرت و جوان بر آن حکومت مى کردند حال آنکه روم گرفتار هرج و مرج و تغییرات پیاپى امپراطوران بود. زمان مناسب: در ۲۴۱ میلادى شاهپور اول در ایران به قدرت رسید و پس از آنکه از سامان اوضاع داخلى مطمئن شد در همان سال به نصیبین (در نزدیکى موصل امروزى) و از آنجا به انطاکیه حمله برد اما گوردین امپراطور روم با سپاهى بزرگ وى را شکست داد و پس از شکست دادن شاهپور او را به دجله عقب راند و تیسفون را محاصره کرد. اما این پیروزى دوام نیافت چرا که در روم افسرى که از نژاد عرب بود به نام فیلیپ گوردین را کشت و چون اعتقادى به جنگ در بین النهرین نداشت این منطقه و ارمنستان رابه ایران واگذار کرد. اما خود وى نیز کشته شد و دسیوس تامر جاى وى را گرفت. وى نیز در نبرد با ژرمن ها کشته شد و پس از وى ۳امپراتور به طور همزمان به حکومت در روم پرداختند که دونفر اول به سرعت کشته شده و تنها والرین ماند. در ۲۵۸میلادى شاهپور زمان را براى مبارزه با ارتش روم مناسب دید چرا که شمال امپراتورى مذکور به شدت درگیر نبرد با ژرمنها بود. در مرکز نیز تغییرات مداوم، امپراتوران قدرت روم را ضعیف کرده بود. بنابراین شاهپور با گذر از فرات، انطاکیه را تصرف کرد و آماده نبرد با والرین شد. امپراتور روم با تجهیز سپاهى عظیم از جنوب اروپا عازم انطاکیه شده و ۲۵۹ شهر را از ایران باز پس گرفت و عقب نشینى زودهنگام ایرانیها او را به طمع تسخیر بین النهرین انداخت اما سپاه ایران ارتش او را به مانند ارتش کراسوس محاصره کرده و سرنوشتى مشابه برایش ایجاد کردند. در این نبردکه در نزدیک شهر ادسا روى داد دهها هزار رومى کشته شدند و هرچه تلاش کردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرین پس از تسلیم، به اسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا که شاه ایران از او به عنوان خدمتکار استفاده کرد. (۲۶۰میلادى) نتیجه جنگ : این جنگ آثار بسیار مهمى داشت. ابتدا آنکه امپراتور روم به طور خفت بارى به اسارت گرفته شد و این سبب توجه جهان متمدن آن روز نسبت به قدرت ساسانیان شد. دوم آنکه این شکست سنگین سپاه روم سبب سقوط آسیاى غربى به دست سپاه ایران شد. شاهپور در۲۶۰میلادى آسیاى صغیر را نیز تسخیر کرد و چنانچه مورخان نوشته اند تا سالها در آسیاى غربى و آسیاى صغیر بدون مزاحم جدى به تاخت و تاز سرگرم بود. حال آنکه رومیها به دلیل ضعف داخلى قادر به بیرون کردن او از مرزهاى شرقى خود نبودند. شکست والرین و اسارت او در جنوب امپراتورى همچنین سبب ضعف قدرت سیاسى روم در سایر نقاط امپراتورى شد به طورى که آلامانها از آلپ گذشته و به ایتالیا حمله کردند و گوتها نیز با عبور از دانوب یونان را تسخیر کردند. تنها اشتباه بزرگ شاهپور نبردى بى دلیل با امیر عرب ادنیات بود در این نبرد فرسایشى سواران عرب ضربات جدى به ارتش ایران وارد کرده و سبب تضعیف موقعیت ایران در سوریه شدند اما به هر حال به نظر مى رسید امپراتورى روم از دوران قدرت خود فاصله گرفته چرا که به سادگى تن به تسخیر صدها کیلومتر از مرز شرقى خود داد. درباره جنگهاى ایران و روم : ممکن است این سؤال براى خوانندگان پیش آید که چرا نبردهاى روم و ایران از این درجه اهمیت برخوردار بوده که بخش بزرگى از ۱۰۰جنگ را به خود اختصاص داده است. باید گفت که جنگهاى ایران و روم ۷۰۰سال به طول انجامید و در دنیاى متمدن آن زمان از اهمیت بسیار زیادى برخوردار بود چرا که اگر روم مى توانست مشابه فتوحات قطعى در مرکز و شمال غرب اروپا در بین النهرین و فلات ایران دست یابد «شرق» را نیز به مانند غرب در اختیار مى گرفت و براى ارتش روم گذر از سند و پنجاب نیز کار مشکلى نبود چرا که هندیها از روحیه مبارزى برخوردار نبودند بنابراین ماوراءالنهر و شبه قاره هند هم مى توانست جزو امپراتورى بسیار عظیم روم شود. امپراتورى روم تقریباً در تاریخ دنیا نظیر نداشت. این امپراتورى با برخوردارى از ۲۰۰هزار سرباز حرفه اى و همین مقدار نیروى محلى، وجود۹۶ شهرستان، سنا و ثروت فراوان قادر به تسخیر هر نقطه حاصلخیز دنیاى آن زمان بود چنان که شمال آفریقا، مدیترانه، آسیاى صغیر، بالکان، اروپاى غربى، اسپانیا و پرتغال و کلیه جزایر و سواحل مهم آن زمان را در اختیار داشت. در چنین شرایطى تنها ژرمنها در شمال و ایرانیها در شرق در برابر توسعه این امپراتورى مقاومت مى کردند، که مقاومت اول به دلیل عدم وجود سازمان جدى نمى توانست گسترده باشد اما نبردهاى شرق جدى و تعیین کننده بود. شاهپور اول برنامه و نیروى رزم به مقدار کافى نداشت در غیر این صورت مى توانست با نفوذ به داخل مصر و بالکان امپراتورى روم را به زحمت بیندازد اما به هر تقدیر ایران نتوانست از این فرصت استفاده کند و روم دوباره قوى شد. به هر حال نبردهاى ایران و روم را مى توان مهمترین وقایع نظامى قرن دوم قبل از میلاد تا قرن ششم میلادى دانست و شاید بتوان تداوم همین نبردها را از دلایل فرسایش امپراتورى روم و ناتوانى آن در سرکوب اقوام شمالى وهونها دانست. البته این نبردها براى ایران نیز نتیجه بهترى نداشت چرا که شاهنشاهى پارت و ساسانى را مبدل به دولتهاى نظامى کرده بود که مرتب مجبور به جنگ با لژیونهاى رومى بودند.
جنگهای اردشیر پاپکان جهت بست امپراطوری ساسانی
قدرت تازهای که با پیروزی نهایی اردشیر پاپکان (اردشیر) بر اردوان پنجم در سرزمین پارس جای دولت اشکانیان را اشغال کرد، واکنشی در مقابل نظام ملوک طوایفی بود که پادشاه نوخاستهی پارس آن را میراث «دُش خوتائیه» اسکندر میدانست و بدون رهایی از آن احیای مجدد حیثیت ایران قبل از مقدونی را، که وی به جدّ خواستار آن بود، غیرممکن مییافت. برای انداختن این ملوک طوایفی هم ایجاد وحدت و تمرکز لازم بود و اردشیر برخلاف پادشاهان باستانی (= هخامنشی) که تسامح را وسیلهی ضروری برای تضمین تحقق این امر میشمردند، استقرار یک آیین رسمی و اتحاد بین دین و دولت را در وجود شخص فرمانروا شرط لازم میدید. دشواریهایی که در تمام طول مدت فرمانروایی ساسانیان، پادشاهان این سلسله با موبدان و مقامات آتشگاه پیدا کردند و گاه به شورش و توطئه و خلع و قتل هم کشید، اشتباه محاسبهی اردشیر را در ارزیابی حاصل این اتّحاد نشان داد. این اشتباه محاسبه مخصوصاً از آنجا حاصل شد که دوران ایجاد یک امپراطوری مستبد مذهبی دیگر به سر آمده بود - و با اوضاع جهانی توافق زیادی نداشت. اردشیر بابکان بر وفق روایات در ناحیهی استخر پارس در دهکدهای به نام «تیرده» به دنیا آمد (ح 180). پدرش بابک که عنوان نگهبان معبد آناهیتا (ناهید) را در استخر به ارث برده بود، در شهر کوچک « خیر » در کنارهی جنوبی دریاچهی بختگان سلطنتی محلی داشت و دست نشاندهی گوچهر «گئوچیتره، گوزهر»، پادشاه بازرنگی پارس، بود. از جانب پدر نسب اردشیر به ساسان میرسید که آتشکدهی استخر به نام او بود، و از جانب مادر هم به خاندان پادشاهان محلی پارس موسوم به بازرنگی منسوب بود. پادشاهان محلی پارس از زمان سلوکیها در آنجا قدرت داشتند و بعضی خاندانهاشان از همان ایام به نام خود سکه میزدند. اردشیر در جوانی به درخواست پدر و به رسم معمول نجبای محل از جانب گوچهر در شهر کوچک دارابگرد عنوان اَرْگْبَدْ داشت. گوچهر خود در نیسایک (=نسای) پارس و در محلی که بعدها قلعهی بیضا (= دژ سپید ) در آنجا واقع شد عنوان فرمانروای محلی پارس را تا این زمان برای خود حفظ کرده بود. اما در قلمرو او نیز مثل قلمرو اردوان کشمکشهای محلی، هرج و مرج به وجود آورده بود. اردشیر جوان هم که داعیهی خودسری داشت در این گیرودار بر وی طغیان کرد (ح 200). وی شهرکهایی چند را در حوالی دارابگرد فتح کرد و با گوچهر درافتاد چندی بعد پدرش بابک هم به دعوت و الزام او بر گوچهر شورید و او را کشت. از آن پس بابک در قلمرو خاندان بازرنگی، که خود از جانب مادر با آنها منسوب نیز بود، داعیهی سلطنتی محلی پیدا کرد. نامهای هم به اردوان « ملکان ملکا » نوشت و با اعلام فرمانروایی خود، نسبت به وی اظهار طاعت و انقیاد کرد. چندی بعد وفات یافت و پسر بزرگش شاپور (= شاهپوهر) به جای او نشست. اما اردوان سلطنت خاندان جدید را بدان سبب که با برادر و مدعی وی بلاش هم مربوط بود به رسمیت نشناخت. حتی در نامهای بابک و فرزندانش را یاغی خواند و دشنام سخت داد. شاپور هم با مخالفت اردشیر مواجه شد و اختلاف دو برادر به لشکرکشی منجر گشت. اما قبل از تلاقی فریقین شاپور در فاصلهی بین استخر و دارابگرد، در یک قصر کهنهی عهد هخامنشی، به طور مرموزی در زیر آوار مدفون شد و اردشیر که ظاهراً در ماجرادستی داشت بیآنکه به اعتراض برادران دیگر توجه کند، خود را به جای او پادشاه خواند (ح 208). اعتراض برادران، که به صورت توطئهای به قصد جان اردشیر طرح شد به بهای جان ایشان تمام گشت. شورش اهل دارابگرد را هم اردشیر با سرعت و خشونت فرونشاند. از آن پس برای تسخیر پارس و دفع مخالفان ناچار شد در تمام پارس شهر به شهر با پادشاهان کوچک محلی بجنگد. در این جنگها وی کرمان را گرفت و آنجا بر وفق افسانهای، با جادویی به نام اَسْتَوْد یا هفتواد (= هفتان بخت) جنگید، قلعههایی چند را خراب کرد، شهرهایی چند در اطراف پارس بنا کرد و تقریباً تمام ولایت پارس و سواحل را تسخیر نمود و حتی در حوالی اهواز و اصفهان هم به تاخت و تاز پرداخت. از این جنگها غنیمت بسیار به چنگ آورد و گنج و سپاه وی افزونی یافت. (ح 212). در بین کسانی که طی این جنگها قلمرو ایشان به وسیلهی وی تسخیر شد بلاش پادشاه کرمان، که تختگاه او ولاشکرد (= گولاشگرد) بعد از آن تبدیل به ویهاردشیر (= بردسیر) شد، همچنین نیروفر ، پادشاه خوزیان (= اهواز)، مهرک ، پادشاه جهرم ، شاذ شاپور ، فرمانروای اصفهان ، بندو (= ویندو) پادشاه میشان ، پاکور (= افغور) پادشاه کَسْکَر (=واسط)، و بالاخره سنتروک پادشاه عمان را باید نام برد که با پیروزی بر آنها علاوه بر پارس تقریباً در تمام نواحی مجاور نیز فرمان او نافذ و جاری گشت. توسعهطلبیهای او که از نظرگاه اردوان غیرمشروع هم بود، موجب ناخرسندی و نگرانی پادشاه اشکانی شد. اردشیر در طی سه جنگ متوالی او را شکست داد و در آخرین جنگ که در محلی به نام دشت هرمزدگان روی داد در نبرد مردامرد او را کشت (224 م). در همان معرکهی جنگ هم پیاده شد و سر پادشاه مقتول را لگدکوب کرد و این رفتار کینجویانهی او ظاهراً جواب دشنام سختی بود که اردوان به نامهی پدرش بابک داده بود و او را « پروردهی شبانان » خوانده بود. نویسندهی آن نامه هم که دادبنداد نام داشت و دبیر پادشاه اشکانی بود در همین جنگ به دست شاپور، پسر اردشیر، کشته شد. بعد از غلبه بر اردوان، ارشیر خود را شاه شاهان (= ملکان ملکا) خواند. تصویری که بعدها از این جنگ نهایی او در نقش رستم بر صخرهها نقش شد او را در حالی نشان میدهد که سوار بر اسب حلقهی فرمانروایی را از دست اوهرمزد، که او نیز بر اسب سوار است، میگیرد و این نقش به صورت رمزی نشان میدهد که او سلطنت خویش را عطیهی ایزدی - و نه میراث نیاگان - تلقی میکرد و تصویر اردوان و بلاش که زیرپای اسب اوست پایان یافتن سلطنت اشکانی را در واقع به مشیت ربانی منسوب میدارد. این نقش، که نظایر دیگر هم یافت، اهمیت خواست ایزدی را در نیل به این پیروزی در نظر او قابل یادآوری و سپاسگزاری نشان میدهد. با این همه مشیت ایزدی و غلبه بر پادشاه اشکانی تمام موانعی را که بین اردشیر با تخت شاهنشاهی فاصله میافکند بلافاصله از میان برنداشت. با آنکه تیسفون را گرفت و در نزدیک سلوکیه هم، که مقاومت شدید کرد، شهری به نام ویه اردشیر ساخت، بابل و سورستان را معروض حملهها و تحریکات مخالفان یافت. پادشاهان محلی داخلی فلات نیز که با سیاست و تمرکزگرایی وی نیمی از قدرت و اعتبار خود را از دست میدادند به آسانی تن به طاعت شورشگری فاتح نمیدادند. فرخان ، پادشاه ماد در مقاومت سرسختانهای که در مقابل وی کرد تلفات سنگین به سپاه وی وارد نمود. اعتراض جشنسف (= گُشْنَسْب) پادشاه طبرستان، حتی با توضیحات « هیربذان هیربذ » پارس رفع نشد. اردشیر ناچار بود سرزمینهای ملوک طوایف را یک یک فتح کند و مخالفت و تردید نجبا و سرکردگان خانوادههای بزرگ را با اسلحه یا با وعده و رشوه در هم بشکند، و این کمتر از جنگ با اردوان اوقات او را به خود مشغول نمیداشت. ارتهوزد پسر اردوان در ماد همچنان دعوی سلطنت داشت و سکه هایی که تا چند سال بعد (ح 227) از جانب او ضرب میشد فعالیت او را برای استرداد تخت و تاج قابل ملاحظه نشان میداد. در ارمنستان که خسرو نام، خویشاوند و به قولی برادر اردوان، در آنجا پادشاه بود خاندان اشک و بعضی نجبای هوادار اشکانیان اتحادیهای قوی بر ضد اردشیر به وجود آورده بودند. در نواحی باختر (= بلخ) و پارت، کوشانیان که عدهای از بستگان اردوان به آنها پناه برده بودند به حمایت از اشکانیان برخاسته بودند و عشایر پرنی و سکایی و تخاری را بر ضد وی تجهیز کرده بودند. پادشاه گرجستان معابر قفقاز را به روی آلانهای مهاجم گشوده بود و آنها باز آذربایجان و شمال بابل را عرضهی تاخت و تاز خویش کرده بودند. از خاندانهای هفتگانه ظاهراً فقط خاندان قارن در این جنبش ضد اردشیر شرکت کرده بود، و او نیز بعدها به موکب شاپور، پسر اردشیر، پیوست. سایر خاندانها ظاهراً متابعت اردشیر را آسانتر از قبول فرمانروایی یک خاندان همانند خویش یافته بودند. اما محرک واقعی مقاومت و مخالفت با اردشیر شخص پادشاه ارمنستان بود که حملههای مکرر او به نواحی مجاور بابل استقرار امنیت را برای اردشیر در سایر نواحی هم دشوار میساخت. لشکرکشی به ارمنستان (228) برای اردشیر منجر به هیچ پیشرفتی نشد و خسرو مدتی طولانی در مقابل مدعی جدید تخت و تاج ایستاد. اردشیر که دست نامرئی روم را نیز در این ماجرا آشکار میدید، دست زدن به اقدامات سریع را برای در هم شکستن این اتحادیهی مخالفان لازم دید. برای خاتمه دادن به تحریکات بیپایان خسرو، یک رقیب او را که او نیز از خاندان اشکانی (= پهلوونی) بود به وعدهی منصب و مقام به قتل او واداشت. قاتل که آناک نام داشت خسرو را به خدعه هلاک کرد اما خودش هم گرفتار و کشته شد. وی پدر گریگور لوسانوویچ (= گریگور نوربخش) بود که چندی بعد در زمان تیرداد، پسر خسرو، تمام ارمنستان به وسیلهی او مسیحی شد و او با این کار، در نزد قوم خویش گناه عظیم پدر خود را جبران کرد. با رهایی از تحریکات ارمنستان و در دنبال حل قسمتی از مشکلهای داخلی، اردشیر قدرت خود را در داخل کشور به قدر کافی برای اقدام به جنگ آزمایی با روم استوار یافت. پس، سپاه وی نواحی شمال بینالنهرین را تسخیر کرد و نصیبین را به محاصره انداخت. سواره نظام او سوریه و کاپادوکیه را تهدید کرد و هر چند شهر هتره در مقابل وی مقاومت سخت کرد، تاخت و تاز وی در آن سوی فرات برای روم مایهی نگرانی گشت. امپراطور الکساندر سه وروس که با مادرش در آن هنگام به انطاکیه آمده بود، با تجهیز چندین سپاه به بینالنهرین تاخت (231). اما قبل از اقدام به جنگ، سعی کرد با مذاکره اختلاف خود را با پادشاه جدید ایران حل کند. با آنکه پیشنهاد مذاکره از جانب اردشیر رد شد، و امپراطور هم بدون هیچ جنگی عقبنشینی کرد، روم امپراطور خود را به عنوان فاتح تجلیل کرد (232). این نکته که در روایات طبری و مآخذ همانند آن هم هیچ به جنگهای اردشیر با روم اشارت نرفته است ناشی از همین معنی باید باشد. به هر حال در دنبال رویارویی با روم و رهایی از تحریکات ارمنستان، اردشیر اوقات خود را صرف تسخیر و تأمین نواحی شرقی مردهریگ اشکانیان ساخت. برای آنکه مرزهای کشور خود را، آن گونه که در جواب پیشنهاد مذاکره، به رومیها گفته بود، به حدود مرزهای ایران قبل از اسکندر برساند، تسخیر مجدد این نواحی دورافتادهی شرقی برایش ضرورت داشت. فتح سکستان و فتح گرگان در طی این لشکرکشیها در حقیقت ناظر به خلع ید از بقایای شاهزادگان اشکانی و حکام وابسته به خاندان اردوان و بلاش در این نواحی بود. در حدود مرو هم مخالفان را قلع و قمع کرد. سرهای عدهای از کشتگان آن نواحی را که به احتمال قوی باید از سرکردگان سکایی یا اشکانی بوده باشند به آتشکدهی آناهید که وی همه چیز سلطنت خود را مدیون عنایات ایزد معبود آن میدانست فرستاد، و بدین گونه ایزد آب را از خون کشتگان خویش سیراب کرد. هر چند در بازگشت از این سفرهای جنگی فرستادگانی از جانب پادشاهان کوشان و مکران و نواحی توران (= بلوچستان) برای اظهار انقیاد در پارس به دربار او آمدند، فتح تمام این نواحی برای وی میسر نشد. با آنکه چندی بعد از بازگشت از شرق دوباره به تهدید روم پرداخت و حتی نصیبین و حران را هم گرفت (237)، هنوز در داخل کشور وحدت مورد نظرش تحقق نیافته بود، و لااقل معدودی از ملوک طوایف موضع مستقل خود را همچنان حفظ کرده بودند. از جمله در کرمان یک پادشاه محلی به نام قابوس ( کابوس )؛ در سرزمین حیره یک شیخ عرب به نام عمروبن عدی ، و در طبرستان یک شاهزادهی محلی به نام چشنسف شاه همچنان از اینکه به پادشاه جدید اظهار طاعت نمایند خودداری کردند، و قسمتی از نواحی شرقی همچنان در دست طوایف یوئه چی - تخاری باقی مانده بود (238). اما اردشیر در دنبال آن همه جنگهای پر جنب و جوش اکنون دیگر خسته بود. سلطنتش بعد از اردوان (224) هنوز چهارده سال بیشتر طول نکشیده بود اما او تمام این مدت را در جنگ گذرانیده بود. از وقتی در پارس بر ضد گوچهر اعلام طغیان کرده بود تا این ایام حدود چهل سال در جنگ و در خطر زیسته بود. خستگی قبل از پیری به سراغش آمده بود و او را به کنارهگیری و آرامشطلبی میخواند. بالاخره پسرش شاپور را که از عهد جنگ اردوان در کنار او شمشیر زده بود و در سالهای اخیر هم در ادارهی امور با او شریک بود، به جای خویش بر تخت نشاند (240) و خود روزهای آخر را به آرامش گذراند.
جنگهای اردشیر پاپکان جهت بست امپراطوری ساسانی
قدرت تازهای که با پیروزی نهایی اردشیر پاپکان (اردشیر) بر اردوان پنجم در سرزمین پارس جای دولت اشکانیان را اشغال کرد، واکنشی در مقابل نظام ملوک طوایفی بود که پادشاه نوخاستهی پارس آن را میراث «دُش خوتائیه» اسکندر میدانست و بدون رهایی از آن احیای مجدد حیثیت ایران قبل از مقدونی را، که وی به جدّ خواستار آن بود، غیرممکن مییافت. برای انداختن این ملوک طوایفی هم ایجاد وحدت و تمرکز لازم بود و اردشیر برخلاف پادشاهان باستانی (= هخامنشی) که تسامح را وسیلهی ضروری برای تضمین تحقق این امر میشمردند، استقرار یک آیین رسمی و اتحاد بین دین و دولت را در وجود شخص فرمانروا شرط لازم میدید. دشواریهایی که در تمام طول مدت فرمانروایی ساسانیان، پادشاهان این سلسله با موبدان و مقامات آتشگاه پیدا کردند و گاه به شورش و توطئه و خلع و قتل هم کشید، اشتباه محاسبهی اردشیر را در ارزیابی حاصل این اتّحاد نشان داد. این اشتباه محاسبه مخصوصاً از آنجا حاصل شد که دوران ایجاد یک امپراطوری مستبد مذهبی دیگر به سر آمده بود - و با اوضاع جهانی توافق زیادی نداشت. اردشیر بابکان بر وفق روایات در ناحیهی استخر پارس در دهکدهای به نام «تیرده» به دنیا آمد (ح 180). پدرش بابک که عنوان نگهبان معبد آناهیتا (ناهید) را در استخر به ارث برده بود، در شهر کوچک « خیر » در کنارهی جنوبی دریاچهی بختگان سلطنتی محلی داشت و دست نشاندهی گوچهر «گئوچیتره، گوزهر»، پادشاه بازرنگی پارس، بود. از جانب پدر نسب اردشیر به ساسان میرسید که آتشکدهی استخر به نام او بود، و از جانب مادر هم به خاندان پادشاهان محلی پارس موسوم به بازرنگی منسوب بود. پادشاهان محلی پارس از زمان سلوکیها در آنجا قدرت داشتند و بعضی خاندانهاشان از همان ایام به نام خود سکه میزدند. اردشیر در جوانی به درخواست پدر و به رسم معمول نجبای محل از جانب گوچهر در شهر کوچک دارابگرد عنوان اَرْگْبَدْ داشت. گوچهر خود در نیسایک (=نسای) پارس و در محلی که بعدها قلعهی بیضا (= دژ سپید ) در آنجا واقع شد عنوان فرمانروای محلی پارس را تا این زمان برای خود حفظ کرده بود. اما در قلمرو او نیز مثل قلمرو اردوان کشمکشهای محلی، هرج و مرج به وجود آورده بود. اردشیر جوان هم که داعیهی خودسری داشت در این گیرودار بر وی طغیان کرد (ح 200). وی شهرکهایی چند را در حوالی دارابگرد فتح کرد و با گوچهر درافتاد چندی بعد پدرش بابک هم به دعوت و الزام او بر گوچهر شورید و او را کشت. از آن پس بابک در قلمرو خاندان بازرنگی، که خود از جانب مادر با آنها منسوب نیز بود، داعیهی سلطنتی محلی پیدا کرد. نامهای هم به اردوان « ملکان ملکا » نوشت و با اعلام فرمانروایی خود، نسبت به وی اظهار طاعت و انقیاد کرد. چندی بعد وفات یافت و پسر بزرگش شاپور (= شاهپوهر) به جای او نشست. اما اردوان سلطنت خاندان جدید را بدان سبب که با برادر و مدعی وی بلاش هم مربوط بود به رسمیت نشناخت. حتی در نامهای بابک و فرزندانش را یاغی خواند و دشنام سخت داد. شاپور هم با مخالفت اردشیر مواجه شد و اختلاف دو برادر به لشکرکشی منجر گشت. اما قبل از تلاقی فریقین شاپور در فاصلهی بین استخر و دارابگرد، در یک قصر کهنهی عهد هخامنشی، به طور مرموزی در زیر آوار مدفون شد و اردشیر که ظاهراً در ماجرادستی داشت بیآنکه به اعتراض برادران دیگر توجه کند، خود را به جای او پادشاه خواند (ح 208). اعتراض برادران، که به صورت توطئهای به قصد جان اردشیر طرح شد به بهای جان ایشان تمام گشت. شورش اهل دارابگرد را هم اردشیر با سرعت و خشونت فرونشاند. از آن پس برای تسخیر پارس و دفع مخالفان ناچار شد در تمام پارس شهر به شهر با پادشاهان کوچک محلی بجنگد. در این جنگها وی کرمان را گرفت و آنجا بر وفق افسانهای، با جادویی به نام اَسْتَوْد یا هفتواد (= هفتان بخت) جنگید، قلعههایی چند را خراب کرد، شهرهایی چند در اطراف پارس بنا کرد و تقریباً تمام ولایت پارس و سواحل را تسخیر نمود و حتی در حوالی اهواز و اصفهان هم به تاخت و تاز پرداخت. از این جنگها غنیمت بسیار به چنگ آورد و گنج و سپاه وی افزونی یافت. (ح 212). در بین کسانی که طی این جنگها قلمرو ایشان به وسیلهی وی تسخیر شد بلاش پادشاه کرمان، که تختگاه او ولاشکرد (= گولاشگرد) بعد از آن تبدیل به ویهاردشیر (= بردسیر) شد، همچنین نیروفر ، پادشاه خوزیان (= اهواز)، مهرک ، پادشاه جهرم ، شاذ شاپور ، فرمانروای اصفهان ، بندو (= ویندو) پادشاه میشان ، پاکور (= افغور) پادشاه کَسْکَر (=واسط)، و بالاخره سنتروک پادشاه عمان را باید نام برد که با پیروزی بر آنها علاوه بر پارس تقریباً در تمام نواحی مجاور نیز فرمان او نافذ و جاری گشت. توسعهطلبیهای او که از نظرگاه اردوان غیرمشروع هم بود، موجب ناخرسندی و نگرانی پادشاه اشکانی شد. اردشیر در طی سه جنگ متوالی او را شکست داد و در آخرین جنگ که در محلی به نام دشت هرمزدگان روی داد در نبرد مردامرد او را کشت (224 م). در همان معرکهی جنگ هم پیاده شد و سر پادشاه مقتول را لگدکوب کرد و این رفتار کینجویانهی او ظاهراً جواب دشنام سختی بود که اردوان به نامهی پدرش بابک داده بود و او را « پروردهی شبانان » خوانده بود. نویسندهی آن نامه هم که دادبنداد نام داشت و دبیر پادشاه اشکانی بود در همین جنگ به دست شاپور، پسر اردشیر، کشته شد. بعد از غلبه بر اردوان، ارشیر خود را شاه شاهان (= ملکان ملکا) خواند. تصویری که بعدها از این جنگ نهایی او در نقش رستم بر صخرهها نقش شد او را در حالی نشان میدهد که سوار بر اسب حلقهی فرمانروایی را از دست اوهرمزد، که او نیز بر اسب سوار است، میگیرد و این نقش به صورت رمزی نشان میدهد که او سلطنت خویش را عطیهی ایزدی - و نه میراث نیاگان - تلقی میکرد و تصویر اردوان و بلاش که زیرپای اسب اوست پایان یافتن سلطنت اشکانی را در واقع به مشیت ربانی منسوب میدارد. این نقش، که نظایر دیگر هم یافت، اهمیت خواست ایزدی را در نیل به این پیروزی در نظر او قابل یادآوری و سپاسگزاری نشان میدهد. با این همه مشیت ایزدی و غلبه بر پادشاه اشکانی تمام موانعی را که بین اردشیر با تخت شاهنشاهی فاصله میافکند بلافاصله از میان برنداشت. با آنکه تیسفون را گرفت و در نزدیک سلوکیه هم، که مقاومت شدید کرد، شهری به نام ویه اردشیر ساخت، بابل و سورستان را معروض حملهها و تحریکات مخالفان یافت. پادشاهان محلی داخلی فلات نیز که با سیاست و تمرکزگرایی وی نیمی از قدرت و اعتبار خود را از دست میدادند به آسانی تن به طاعت شورشگری فاتح نمیدادند. فرخان ، پادشاه ماد در مقاومت سرسختانهای که در مقابل وی کرد تلفات سنگین به سپاه وی وارد نمود. اعتراض جشنسف (= گُشْنَسْب) پادشاه طبرستان، حتی با توضیحات « هیربذان هیربذ » پارس رفع نشد. اردشیر ناچار بود سرزمینهای ملوک طوایف را یک یک فتح کند و مخالفت و تردید نجبا و سرکردگان خانوادههای بزرگ را با اسلحه یا با وعده و رشوه در هم بشکند، و این کمتر از جنگ با اردوان اوقات او را به خود مشغول نمیداشت. ارتهوزد پسر اردوان در ماد همچنان دعوی سلطنت داشت و سکه هایی که تا چند سال بعد (ح 227) از جانب او ضرب میشد فعالیت او را برای استرداد تخت و تاج قابل ملاحظه نشان میداد. در ارمنستان که خسرو نام، خویشاوند و به قولی برادر اردوان، در آنجا پادشاه بود خاندان اشک و بعضی نجبای هوادار اشکانیان اتحادیهای قوی بر ضد اردشیر به وجود آورده بودند. در نواحی باختر (= بلخ) و پارت، کوشانیان که عدهای از بستگان اردوان به آنها پناه برده بودند به حمایت از اشکانیان برخاسته بودند و عشایر پرنی و سکایی و تخاری را بر ضد وی تجهیز کرده بودند. پادشاه گرجستان معابر قفقاز را به روی آلانهای مهاجم گشوده بود و آنها باز آذربایجان و شمال بابل را عرضهی تاخت و تاز خویش کرده بودند. از خاندانهای هفتگانه ظاهراً فقط خاندان قارن در این جنبش ضد اردشیر شرکت کرده بود، و او نیز بعدها به موکب شاپور، پسر اردشیر، پیوست. سایر خاندانها ظاهراً متابعت اردشیر را آسانتر از قبول فرمانروایی یک خاندان همانند خویش یافته بودند. اما محرک واقعی مقاومت و مخالفت با اردشیر شخص پادشاه ارمنستان بود که حملههای مکرر او به نواحی مجاور بابل استقرار امنیت را برای اردشیر در سایر نواحی هم دشوار میساخت. لشکرکشی به ارمنستان (228) برای اردشیر منجر به هیچ پیشرفتی نشد و خسرو مدتی طولانی در مقابل مدعی جدید تخت و تاج ایستاد. اردشیر که دست نامرئی روم را نیز در این ماجرا آشکار میدید، دست زدن به اقدامات سریع را برای در هم شکستن این اتحادیهی مخالفان لازم دید. برای خاتمه دادن به تحریکات بیپایان خسرو، یک رقیب او را که او نیز از خاندان اشکانی (= پهلوونی) بود به وعدهی منصب و مقام به قتل او واداشت. قاتل که آناک نام داشت خسرو را به خدعه هلاک کرد اما خودش هم گرفتار و کشته شد. وی پدر گریگور لوسانوویچ (= گریگور نوربخش) بود که چندی بعد در زمان تیرداد، پسر خسرو، تمام ارمنستان به وسیلهی او مسیحی شد و او با این کار، در نزد قوم خویش گناه عظیم پدر خود را جبران کرد. با رهایی از تحریکات ارمنستان و در دنبال حل قسمتی از مشکلهای داخلی، اردشیر قدرت خود را در داخل کشور به قدر کافی برای اقدام به جنگ آزمایی با روم استوار یافت. پس، سپاه وی نواحی شمال بینالنهرین را تسخیر کرد و نصیبین را به محاصره انداخت. سواره نظام او سوریه و کاپادوکیه را تهدید کرد و هر چند شهر هتره در مقابل وی مقاومت سخت کرد، تاخت و تاز وی در آن سوی فرات برای روم مایهی نگرانی گشت. امپراطور الکساندر سه وروس که با مادرش در آن هنگام به انطاکیه آمده بود، با تجهیز چندین سپاه به بینالنهرین تاخت (231). اما قبل از اقدام به جنگ، سعی کرد با مذاکره اختلاف خود را با پادشاه جدید ایران حل کند. با آنکه پیشنهاد مذاکره از جانب اردشیر رد شد، و امپراطور هم بدون هیچ جنگی عقبنشینی کرد، روم امپراطور خود را به عنوان فاتح تجلیل کرد (232). این نکته که در روایات طبری و مآخذ همانند آن هم هیچ به جنگهای اردشیر با روم اشارت نرفته است ناشی از همین معنی باید باشد. به هر حال در دنبال رویارویی با روم و رهایی از تحریکات ارمنستان، اردشیر اوقات خود را صرف تسخیر و تأمین نواحی شرقی مردهریگ اشکانیان ساخت. برای آنکه مرزهای کشور خود را، آن گونه که در جواب پیشنهاد مذاکره، به رومیها گفته بود، به حدود مرزهای ایران قبل از اسکندر برساند، تسخیر مجدد این نواحی دورافتادهی شرقی برایش ضرورت داشت. فتح سکستان و فتح گرگان در طی این لشکرکشیها در حقیقت ناظر به خلع ید از بقایای شاهزادگان اشکانی و حکام وابسته به خاندان اردوان و بلاش در این نواحی بود. در حدود مرو هم مخالفان را قلع و قمع کرد. سرهای عدهای از کشتگان آن نواحی را که به احتمال قوی باید از سرکردگان سکایی یا اشکانی بوده باشند به آتشکدهی آناهید که وی همه چیز سلطنت خود را مدیون عنایات ایزد معبود آن میدانست فرستاد، و بدین گونه ایزد آب را از خون کشتگان خویش سیراب کرد. هر چند در بازگشت از این سفرهای جنگی فرستادگانی از جانب پادشاهان کوشان و مکران و نواحی توران (= بلوچستان) برای اظهار انقیاد در پارس به دربار او آمدند، فتح تمام این نواحی برای وی میسر نشد. با آنکه چندی بعد از بازگشت از شرق دوباره به تهدید روم پرداخت و حتی نصیبین و حران را هم گرفت (237)، هنوز در داخل کشور وحدت مورد نظرش تحقق نیافته بود، و لااقل معدودی از ملوک طوایف موضع مستقل خود را همچنان حفظ کرده بودند. از جمله در کرمان یک پادشاه محلی به نام قابوس ( کابوس )؛ در سرزمین حیره یک شیخ عرب به نام عمروبن عدی ، و در طبرستان یک شاهزادهی محلی به نام چشنسف شاه همچنان از اینکه به پادشاه جدید اظهار طاعت نمایند خودداری کردند، و قسمتی از نواحی شرقی همچنان در دست طوایف یوئه چی - تخاری باقی مانده بود (238). اما اردشیر در دنبال آن همه جنگهای پر جنب و جوش اکنون دیگر خسته بود. سلطنتش بعد از اردوان (224) هنوز چهارده سال بیشتر طول نکشیده بود اما او تمام این مدت را در جنگ گذرانیده بود. از وقتی در پارس بر ضد گوچهر اعلام طغیان کرده بود تا این ایام حدود چهل سال در جنگ و در خطر زیسته بود. خستگی قبل از پیری به سراغش آمده بود و او را به کنارهگیری و آرامشطلبی میخواند. بالاخره پسرش شاپور را که از عهد جنگ اردوان در کنار او شمشیر زده بود و در سالهای اخیر هم در ادارهی امور با او شریک بود، به جای خویش بر تخت نشاند (240) و خود روزهای آخر را به آرامش گذراند.
جنگ هرمزدگان نبرد اردشیر پاپکان و اردوان پنجم سقوط سلسله اشکانیان
پاره ای از مورخان یازدهم سپتامبر سال 226 میلادی (شهریور ماه) را سالروز جنگ هرمزدگان (نزدیکان بهبهان) ذکر کرده اند و از آن به نام جنگ داخلی ایرانیان نام برده اند. در این جنگ اردشیر پاپکان حاکم پارس بر اردوان پنجم شاه اشکانی غلبه کرد که با کشته شدن وی حکومت 476 ساله اشکانیان پایان یافت. اردشیر برغم علاقه ای که کرمان داشت و پیش بینی می شد که این شهر را مرکز حکومت خود قرار دهد، پایتخت را از تیسفون (کنار دجله) منتقل نکرد. ساسانیان در طول حکومت چهار قرنی خود مانع از ورود نژاد نیمه زرد از آسیای مرکزی به قلمرو ایران شدند ؛ کوشش داشتند که اختلاط نژاد در ایران صورت نگیرد و امکان ندادند که حکومت روم در آسیا پیشروی کند. آئین زرتشت را دین رسمی ایرانیان قرار دادند و رومیان را وادار کردند که پیروان آن را در قلمرو خود مخصوصا در بالکان تحمل کنند. ساسانیان که اردشیر سر سلسله آنانست پایه گذار یک ناسیونالیسم افراطی در ایران هستند. اواخر دوران این سلسله که کشور دچار گسترش شکاف طبقاتی شده بود، مزدک مسلک سوسیالیستی خود را مطرح کرد که در آغاز کار مورد توجه قرار گرفت.
جنگ سورس نبرد اردشیر اول ساسانی با رومیان
چنانچه ذکر شد ادامه ضعف دولت پارتها مصادف شده بود با اوج قدرت امپراطورى روم و به نظر مى رسید رومیها نیز علاقه اى به هجوم به شرق ندارند گو اینکه از طرف دیگر خیالشان از پارتیها راحت بود چرا که این اواخر آنها در چند نبرد منطقه اى ایرانیها را شکست داده بودند. اما اتفاقى جدید این توازن را بر هم زد. در ۲۲۶ میلادى، اردشیر پادشاه پارس اردوان را در ۳ جنگ متوالى شکست داد و سلسله اشکانى را از ایران حذف کرد. اردشیر درسال ۲۲۶ سپاهى بزرگ گردآورد و پس از انقیاد کامل نقاط مختلف ایران و توسعه مرزهاى شرقى در ۲۲۸ از فرات گذشت تا شکستهاى اخیر ایرانیان را تلافى کند و در ضمن رومیها را از آسیاى غربى بیرون کند. قیصر روم در این زمان جوانى به نام سوروس بود که مایل به جنگ با اردشیر نبود چرا که مى دانست نبرد با سپاه گردآورى شده ایرانیها، لااقل یک سال زمان مى برد و پادگانهاى سوریه به تنهایى قادر به مقابله با مردان اردشیر نبودند. وى ابتدا نامه اى به اردشیر نوشت و از او خواست تا از قدرت عظیم نظامى روم که ضرب شست آن را قبلاً تراژان به ملل شرق نشان داده برحذر باشد اما اردشیر پاسخ امپراطور را با اعزام ۴۰۰ سفیر با پیام هاى تند براى سوروس داد. قیصر نیز دستور بازداشت این افراد را داده و آماده جنگ شد. در ۲۳۱ میلادى سوروس نیروى بزرگى را در انطاکیه فراهم آورد ولى بزرگترین اشتباه نظامى خود را مرتکب شد. سپاه وى گویا متجاوز از ۱۰۰ هزار نیروى جنگى بوده وقادر بود از عهده سپاه اردشیر برآید اما سوروس به اشتباه سپاه خود را ۳ دسته کرده یک دسته را به شمال براى حمله به آتروپاتن (آذربایجان) و ماد فرستاد و یک بخش را نیز مأمور فتح جنوب ایران کرد و خود به قلب ایران و پارس حمله کرد. اردشیر از این اشتباه نهایت استفاده را کرده و به نیروهاى شمالى دستور داد که با جنگ و گریز سپاه روم را خسته کنند و خود با حمله به سپاه جنوبى رومى که در حوالى شوش بود آنها را کاملاً از بین برد. تضعیف سپاه شمالى و نابودى سپاه جنوبى، سوروس را در مواجهه با شاه ایران تنها گذاشت و در نتیجه وى وحشت زده به داخل سوریه عقب نشست. اگرچه اردشیر دراین مرحله قادر به نابود کردن ساخلوى رومى در سوریه و انطاکیه و خارج کردن کامل رومیها از آسیاى غربى بود اما ترجیح داد به خلع ید روم از بین النهرین و ارمنستان قناعت کند و خود را درگیر نبرد بزرگتر نکند.بنابراین دژ نصیبین و حران را در تصرف نگاه داشت و با قیصر صلح کرد. نتیجه نبرد این پیروزى پس از ۲۵۰ سال مجدداً رخ داد. (اگرچه ایران درنبردهاى فرعى موفق به شکست رومیها شده بود) و چنانکه گذشت زمان نیز ثابت کرد مواضع رومیها را در بین النهرین ضعیف کرد و این امپراطورى را در اوج قدرت مجبور به پذیرش یک امپراطورى قدرتمند دیگر در مرزهاى شرقى خود کرد. این جنگ همچنین سبب مطرح شدن دولت ساسانى در سطح جهان شد.
جنگ تراژان نبرد خسرو اشکانی با رومیان
از حدود سالهاى ۲۰ میلادى به بعد امپراطورى روم رو به ترقى بود حال آن که ایران دوران پارت مرتب ضعیف تر مى شد. پادشاهان اشکانى به سرعت جاى خود را به نفرات بعدى مى دادند و امپراطورى پارت دیگر قدرت یک قرن قبل خود را نداشت. در این میان اما در روم پس از مرگ نروا حاکم بزرگ رومى، تراژان که فردى اسپانیایى الاصل بود به امپراطورى رسید. تراژان یک نظامى جنگ دیده بود که قصد داشت مرزهاى شرقى روم را وسعت دهد و به همین جهت به بهانه دخالت ایران در امور ارمنستان در ۱۱۴ میلادى با لژیونرهاى ورزیده اروپایى خود عازم سوریه شد. خسرو شاه اشکانى که در این زمان علاقه چندانى به جنگ با امپراطور روم نداشت ابتدا سعى کرد با فرستادن پیشکش و هدایا مانع ورود تراژان به شرق شوداما تراژان که به قدرت نظامى خود مغرور بود هدایاى ایران را رد کرد و به سفیر ایران پاسخ داد که در سوریه تصمیم خود را به شما اعلام مى کنم. او حتى شاهزاده ارمنستان را که براى اعلام آمادگى کشورش در تبعیت از روم به پیش او آمده بود به قتل رساند. در چنین شرایطى جنگ به نظر غیرقابل اجتناب مى آمد. تراژان پس از تسخیر کامل ارمنستان در سال ۱۱۵ ، انطاکیه راگرفت و عازم بین النهرین شد ودر ۱۱۶ شهر آباد هاترا در بین النهرین را گرفت. در این زمان متأسفانه از ایران هیچ کمکى براى سپاهیان مدافع شهرها نرسید و در نتیجه تراژان در کلیه نبردها غالب شد. وى پس از به آب انداختن کشتیهاى جنگى در همان سال از فرات به سمت جنوب رفت و بابل را گرفت. تراژان پس از تصرف تیسفون و سلوکیه توانست خود را به سواحل شمالى خلیج فارس برساند جایى که تاکنون پاى هیچ رومى نرسیده بود. استراتژى نبرد فرسایشى خسرو در این زمان به خوبى مى دانست که مبارزه با لژیون هاى جنگ آزموده رومى فایده اى ندارد بنابراین مصمم شد تا با تحریک مناطق متصرفه جنگ طولانى و فرسایشى را علیه سردار رومى به راه اندازد. تراژان که انتظار مقاومت از سوى مناطق اشغال شده رانداشت ناگهان در جنوب بین النهرین احساس خطر کرد چرا که ارتش او از سوریه تغذیه مى شد و فاصله بسیار طولانى او با سوریه مى توانست نقطه ضعف اساسى او در مقابل با شورشیان که اکنون کلیه فتوحات او را به خطر انداخته بودند باشد. تراژان با بازگشت به داخل بین النهرین سعى کرد تا شورشها را سرکوب کند اما شهرهاترا (یاالخضر) آنقدر مقاومت کرد تا سردار رومى مجبور به عقب نشینى شد. در ۱۱۷ میلادى، خسرو از جنوب بین النهرین حرکت را شروع کرد و پس از تصرف تیسفون قصد نبرد با تراژان را کرد. او مى دانست که ۳ سال نبرد مداوم در سرزمینهاى شرقى لژیونهاى رومى را خسته کرده و اکنون شکست دادن آنها سخت نیست. اما در روم اتفاقات جدیدى در حال رخ دادن بود. مرگ تراژان سبب روى کار آمدن هادریان شد و وى نیز صلاح را در عقب کشیدن نیروهاى رومى به غرب فرات دید. بنابراین رومیها مجدداً در شرق به سوریه بازگشتند و تنها در شمال ارمنستان و آدیابن در اختیار آنها ماند. (سال ۱۲۲) نتیجه نبردهاى تراژان نروا و تراژان قدرت روم را به «حداکثر» رسانده بودند اما روم بایدبراى تصرف دنیاى متمدن به سمت شرق مى رفت و ایران هنوز براى او سدى بود. روم دراین زمان ۳۰ لژیون عظیم را با حدود ۱۸۰ هزار سرباز و ۲۰ هزار سوار در اختیار داشت که قدرت هرکدام از آنها برابر با ۳ جنگجو بود. این در حالیست که رومیها در نبردهاى محلى نیروى جدید نیز به کار مى گرفتند. در چنین شرایطى فتح بین النهرین توسط تراژان عجیب نبود اما عقب نشینى رومیها بار دیگر خطر اشغال ایران توسط روم را منتفى کرد اگرچه سبب تصرف کشورهاى شمال غرب ایران توسط ارتش روم شد. همچنین روم در این زمان توانست (هرچند به طور موقت) خودرا به جنوب بین النهرین برساند. جنگ پانزدهم: اولین جنگ سلسله ساسانى با رومى ها چنانچه ذکر شد ادامه ضعف دولت پارتها مصادف شده بود با اوج قدرت امپراطورى روم و به نظر مى رسید رومیها نیز علاقه اى به هجوم به شرق ندارند گو اینکه از طرف دیگر خیالشان از پارتیها راحت بود چرا که این اواخر آنها در چند نبرد منطقه اى ایرانیها را شکست داده بودند. اما اتفاقى جدید این توازن را بر هم زد. در ۲۲۶ میلادى، اردشیر پادشاه پارس اردوان را در ۳ جنگ متوالى شکست داد و سلسله اشکانى را از ایران حذف کرد. اردشیر درسال ۲۲۶ سپاهى بزرگ گردآورد و پس از انقیاد کامل نقاط مختلف ایران و توسعه مرزهاى شرقى در ۲۲۸ از فرات گذشت تا شکستهاى اخیر ایرانیان را تلافى کند و در ضمن رومیها را از آسیاى غربى بیرون کند. قیصر روم در این زمان جوانى به نام سوروس بود که مایل به جنگ با اردشیر نبود چرا که مى دانست نبرد با سپاه گردآورى شده ایرانیها، لااقل یک سال زمان مى برد و پادگانهاى سوریه به تنهایى قادر به مقابله با مردان اردشیر نبودند. وى ابتدا نامه اى به اردشیر نوشت و از او خواست تا از قدرت عظیم نظامى روم که ضرب شست آن را قبلاً تراژان به ملل شرق نشان داده برحذر باشد اما اردشیر پاسخ امپراطور را با اعزام ۴۰۰ سفیر با پیام هاى تند براى سوروس داد. قیصر نیز دستور بازداشت این افراد را داده و آماده جنگ شد. در ۲۳۱ میلادى سوروس نیروى بزرگى را در انطاکیه فراهم آورد ولى بزرگترین اشتباه نظامى خود را مرتکب شد. سپاه وى گویا متجاوز از ۱۰۰ هزار نیروى جنگى بوده وقادر بود از عهده سپاه اردشیر برآید اما سوروس به اشتباه سپاه خود را ۳ دسته کرده یک دسته را به شمال براى حمله به آتروپاتن (آذربایجان) و ماد فرستاد و یک بخش را نیز مأمور فتح جنوب ایران کرد و خود به قلب ایران و پارس حمله کرد. اردشیر از این اشتباه نهایت استفاده را کرده و به نیروهاى شمالى دستور داد که با جنگ و گریز سپاه روم را خسته کنند و خود با حمله به سپاه جنوبى رومى که در حوالى شوش بود آنها را کاملاً از بین برد. تضعیف سپاه شمالى و نابودى سپاه جنوبى، سوروس را در مواجهه با شاه ایران تنها گذاشت و در نتیجه وى وحشت زده به داخل سوریه عقب نشست. اگرچه اردشیر دراین مرحله قادر به نابود کردن ساخلوى رومى در سوریه و انطاکیه و خارج کردن کامل رومیها از آسیاى غربى بود اما ترجیح داد به خلع ید روم از بین النهرین و ارمنستان قناعت کند و خود را درگیر نبرد بزرگتر نکند.بنابراین دژ نصیبین و حران را در تصرف نگاه داشت و با قیصر صلح کرد. نتیجه نبرد این پیروزى پس از ۲۵۰ سال مجدداً رخ داد. (اگرچه ایران درنبردهاى فرعى موفق به شکست رومیها شده بود) و چنانکه گذشت زمان نیز ثابت کرد مواضع رومیها را در بین النهرین ضعیف کرد و این امپراطورى را در اوج قدرت مجبور به پذیرش یک امپراطورى قدرتمند دیگر در مرزهاى شرقى خود کرد. این جنگ همچنین سبب مطرح شدن دولت ساسانى در سطح جهان شد.
جنگ آنتوانت نبرد فرهاد چهارم با رومیان
سوارکاران پارتی متبحر در تیراندازی به سوی عقب با همین شیوه دشمنان را از پای درمی آوردند
مرگ سزار و جنگهاى داخلى روم در نهایت سبب به قدرت رسیدن مارک آنتوانت و اکتاویوس شد. اکتاویوس در اروپا قدرت را در دست گرفت و آنتوانت پس از ازدواج با کلوپاتراى معروف، مصر، شمال آفریقا و آسیاى نزدیک را در اختیار گرفت. روم در آن سالها در اوج قدرت بود و لژیونرهاى این کشور، دنیاى متمدن آن روزگار را کاملاً تحت سیطره داشتند اما در شرق آنها موفق به ورود به خاک ایران و بعد از آن دسترسى به ثروت هندوستان نشده بودند. انتقام کراسوس : مارک آنتوانت و بسیارى از سرداران رومى نمى توانستند سرنوشت غم انگیز کراسوس را از یاد ببرند و فکر مى کردند باید به هر قیمت شده انتقام خون او و ۲۰هزار لژیونر را از ایرانیان بگیرند. علاوه بر آنکه دولت پارت پس از قدرت گرفتن چندبار سعى در تصرف متصرفات روم در سوریه و آسیاى صغیر کرده بود و بین النهرین نیز اکنون به طور نسبى در تصرف ایران بود. بهانه جنگ در ابتدا بسیار جزئى و غیرقابل استناد بود اما بعداً آنتوانت (آنتونى) بى پرده ابراز تمایل به جنگ کرد و فرهاد چهارم پادشاه ایران نیز سعى کرد خودرا بى علاقه به جنگ نشان دهد اما در خفا به تجهیز نیروهاى خود در سمت راست ساحل فرات پرداخت. برداشت آنتوانت این بود که باید با سپاهى بزرگتر از کراسوس به جنگ ایران برود و به همین دلیل ۱۶لژیون بزرگ رومى (۶۰ تا ۷۰هزار نفر) را به همراه ۱۰هزار سوار و سى هزار نیروى ذخیره به سمت فرات برد. پادشاه ارمنستان نیز در این برنامه ریزى مرگبار، سردار رومى را همراهى مى کرد و ۱۳هزار سوار وپیاده براى او آماده ساخت. سپاه عظیم رومى در تابستان ۳۶قبل از میلاد به فرات رسید اما جبهه محکم ایرانیها او را وادار کرد تا قواى خود را تا ارمنستان عقب بکشد و در آنجا در کنار شاه ارمنستان ارتاوسدس نقشه ورود به ایران را طراحى کند؛ غافل از آنکه ایرانیان نیز در این مدت قواى خود را به شمال ایران انتقال داده اند. سرپرسى سایکس در کتاب خود درباره لشکرکشى آنتوانت مى گوید: «ارتاوسدس (شاه ارامنه) به او پیشنهاد کرد چون قشون پارت در فرات جمع هستند، بهتر است نقشه جنگ را تغییر داده از ارمنستان به آذربایجان حمله برده و پایتخت آنجا را به تصرف درآورد، چه حکمران آنجا از متفقین پارت است.» راهنمایى ارتاوسدس سبب شد آنتونى نیروهاى خود را به دوقسمت کرده و ماشین آلات جنگى و قلعه گیرى خود را با بخشى از نیروها بر جاى گذارده و به سرعت خود را به پراسپا پایتخت ماد کوچک (آذربایجان) برساند. اما وقتى به آنجا رسید، مشاهده کرد ایرانیان آماده مقاومتند، پس در انتظار رسیدن برجهاى متحرک، منجنیق و سایر ادوات قله گیرى ماند. اولین ضربه مرگبار : اشتباه بزرگ آنتوانت در بر جاى گذاشتن ماشین آلات جنگى با چندهزار سرباز براى او بسیار گران تمام شد چرا که پارتیها صاعقه وار به سربازان رومى و استاتیانوس سردار آنها حمله برده و رومیها را که شمار آنان به هزار نفر مى رسید، قتل عام و ماشین هاى او را تصاحب کردند. پادشاه ارمنستان در این زمان اوضاع را نامناسب دید و حدس زد آینده بدى در انتظار رومیها است، بنابراین بى صدا با سپاه خود از رومیها جدا شد وناگهان آنتوانت متوجه شد قرار است بلاى کراسوس سراو و سربازانش نازل شود. ضربه دوم : در حالى که مواد غذایى رومیها رو به اتمام بود، پارتها جنگ و گریز را آغاز کردند. پاییز فرا رسید و آنتوانت ترجیح داد محاصره پراسپا را ترک گوید، اما این بار این پارتها بودند که او را راحت نگذاشتند. سپاه روم از طریق ارومیه امروزى بناى عقب نشینى گذاشت و براى آنکه بلاى کراسوس بر سر آنها نیاید، عقب نشینى از مناطق کوهستانى را ادامه داد اما در حوالى تبریز اولین برخورد سنگین با سپاهیان پارتى به وقوع پیوست. آنتوانت فلاخن اندازان را که از گلوله هاى سربى استفاده مى کردند، به عنوان تیر آخر خود به میدان آورد و سواران گل نیز از جانب دیگر به دفاع از لژیونها پرداختند و پارتها را به عقب راندند. اما پارتها ۱۹روز مداوم با شیوه جنگ و گریز رومیها را کاملاً خسته کردند و در نبردى بزرگ در حوالى رود ارس ۸هزار رومى دیگر کشته شدند. هزیمت رومیها به سمت غرب، فرهاد را بر آن داشت رومیها را به حال خود رها کند اما «سرماوگرسنگى» اکنون به کمک پارتها آمده و باقیمانده سپاه او را نیز از پاى درآورد. هزاران رومى دیگر نیز تا رسیدن به مقر زمستانى رومیها کشته شدند. گفته مى شود در این نبردها بالغ بر ۲۰هزار رومى کشته شدند. این نبردها در ۳۵قبل از میلاد خاتمه یافت. نتیجه نبردهاى دوم ایران و روم : ۱- آنتونى چندى بعد از شکست از اکتاویوس سردار دیگر رومى کشته مى شود اما بى شک شکستهاى او در ایران و ارمنستان در این «افول قدرت» بى تأثیر نبوده و ابهت این سردار رومى پس از شکستهاى خرد کننده در شرق فرو ریخته است. شکست او در ۳۱قبل از میلاد از اکتاویوس سبب خودکشى اووکلوپاترا مى شود. ۲- روم درمى یابد در شرق قادر نیست از «حدى» جلوتر برود چرا که دولتى پرقدرت مانع دست اندازى «امپراتورى» به بین النهرین، پارس، پارت و ایلام است. این شکست سبب شد اکتاویوس نیز که اکنون به نام اگوستوس معروف شده و قدرتى در سطح سزار و سولا یافته بود مصالحه را با فرهاد به جنگ ترجیح دهد. اگوستوس در این زمان قدرتى بسیار زیاد داشت و به گفته مورخان تنها ارتش ثابت او ۲۵لژیون ۵هزار نفرى (۱۲۵هزار نفر) بود. سپاهیان روم در این زمان کل اسپانیا، فرانسه، بخشى از آلمان، اتریش، سوئیس، کل ایتالیا، کل بالکان، یونان، غرب ترکیه ، سوریه و شامات (اردن، لبنان، فلسطین)، شمال عربستان، مصر و شمال آفریقا را در اختیار داشتند و بى شک اگر دولت پارت نبود آنها به فکر بلعیدن خاک ایران، بین النهرین، ایلام، آتروپاتن (آذربایجان) و ارمنستان مى افتادند. شکست پیاپى ۲سردار رومى به فاصله ۲۰سال (کراسوس ۵۳قبل از میلاد و آنتوانت ۳۴قبل از میلاد) اشتهاى روم را براى پیشروى به سوى شرق سرد کرد. ۳- روش رزمى پارتها (جنگ و گریز سواران)، رومیها را به وحشت انداخت و آنها به این فکر افتادند که چگونه مى توان براى این نوع مبارزه چاره اندیشى کرد.
جنگ کاره نبرد ارد پادشاه اشکانی با کراسوس سردار رومی
روم که پس از نابودى کارتاژ، نابودى پادشاهى پونت، تضعیف ارمنستان و تسخیر یونان تقریباً در آسیاى صغیر و مدیترانه دشمنى نداشت و در شمال اروپا نیز تا توانسته بود از جنگل نشینان به اسارت گرفته بود، اکنون براى فتح جهان متمدن آن روز باید وارد بین النهرین مى شد. حال آنکه در شرق قدرت جدیدى در حال توسعه بود. پارت ها یا اشکانیان در حدود ۱۰۰ سال قبل از میلاد به قدرتى قابل توجه رسیده و با اخراج سلوکیان از سرزمین اصلى ایران اکنون قصد ورود به ارمنستان، آسیاى صغیر و بین النهرین را داشتند. طبیعى بود که در این شرایط جنگ غیرقابل اجتناب باشد. مهرداد اول پادشاه اشکانى ابتدا براى آنکه از جانب بیابانگردان شرقى رها شود، آنها را در یک نبرد تعیین کننده شکست داد و سکاها و صحرانوردها در اثر این شکست تا ده ها سال مزاحم ایران نشدند. بنابراین جانشینان او از جانب شمال و شرق راحت بودند. دلیل اولیه پیدایش تضاد بین ایران و روم در زمان نبردهاى ارمنستان و روم، پمپه سردار رومى از ایران خواست تا در این نبرد به زیان ارمنستان شرکت کند و در مقابل دو شهر ارمنستان در اختیار ایران باشد. اما پس از پایان جنگ و شکست ارمنستان، پمپه با این استدلال که ایران در جنگ با ارمنستان جدى نبوده، از این قول خود شانه خالى کرد. پمپه سردار پرقدرت رومى پس از مطیع ساختن سوریه و آسیاى صغیر، وارد بین النهرین شده و این تقاضاى فرهاد پادشاه ایران را براى آنکه رود فرات حد فاصل دو کشور باشد را نپذیرفت. به گفته مورخان، پمپه در همان زمان حتى خیال ورود به ایران را به سر داشت، اما به دلیل وسعت خاک ایران از این تصمیم منصرف شد و آتش جنگ موقتاً خاموش شد. کراسوس و ایران کراسوس، پمپه و سزار، سه سردار بزرگ روم در ۶۰ قبل از میلاد با یکدیگر توافق کردند که در انجام کارها با یکدیگر هماهنگ باشند و بنابراین على رغم وجود سنا، این سه نفر حاکم امپراتورى بودند. کراسوس در ۵۵ قبل از میلاد به حکمروایى سوریه منصوب شد. او در سال بعد با استفاده از قدرت لژیون هاى روم، بین النهرین را تسخیر و عملاً ایران و روم را هم مرز کرد. پیروزى هاى مداوم روم در اروپا و شرق سبب شد تا روم ظفر بر ایران را نیز کار ساده اى فرض کند. اشتباه بزرگ کراسوس «آرتا وردیس»، پادشاه ارمنستان پس از آنکه از تصمیم کراسوس مطلع شد، به او پیشنهاد داد که از خاک این کشور به ایران حمله ور شود. چرا که لژیونرها در کوهستان بهتر مى جنگند و سواران پارت (نقطه قوت ارتش ایران) نمى توانند در خاک کوهستان ارمنستان به خوبى تاخت و تاز کنند. وى حتى وعده شانزده هزار سوار و سى هزار پیاده را به کراسوس داد، اما کراسوس به دلیل غرور ناشى از پیروزى هاى مکرر لژیون هاى رومى و آشنایى به خاک بین النهرین درخواست او را نپذیرفت و ۵۴ قبل از میلاد آماده جدال با ایران شد. اگر کف دست من مو مى بینید، ایران را خواهید دید پادشاه ایران در این زمان اورُد بود. وى در ابتدا خواهان جنگ با سربازان کراسوس نبود و سفیرى به نزد کراسوس فرستاد با این پیام که اگر مردم روم خواهان جنگ با من بودند، من از بدترین عواقب آن نیز بیم نداشتم، اما اگر شما (کراسوس) با هدف شخصى مى خواهید به ایران دست اندازى کنید، حاضرم به سفاهت شما رحم کرده و اسراى روم را پس دهم (تا جنگ نشود). کراسوس مغرور، در پاسخ به سفیر ایران گفت: جواب شما را در سلوکیه مى دهم (مراد از سلوکیه، خاک ایران است) و سفیر ایران نیز در جواب او با خنده جمله معروفى را گفت. «اگر در دست من مو مى بینید، ایران را خواهید دید.» سرعت عمل شاه ایران اورُد که در این زمان از سردارى بسیار باهوش و ورزیده به نام سورن (یا سورنا) بهره مى برد، اول بسرعت به ارمنستان حمله برد تا از شکل گیرى سپاه بزرگ ارمنى علیه نیروهاى خود جلوگیرى کند. سپس سورن را به جنگ با کراسوس فرستاد. اقدام اورُد از نظر نظامى بسیار داراى اهمیت بود، چرا که ارمنستان تسخیر شده و ارتباطش با سردار رومى قطع شده بود. اکنون براى پیروزى تنها به رشادت سواران پارت احتیاج بود. کراسوس با ۴۲ هزار سرباز لژیون خود وارد جلگه هاى بین النهرین شده و به حران یا کاره رسید. سورن که مى دانست سربازان حرفه اى و غرق در جوشن و فولاد روم را به سادگى نمى توان شکست داد، دست به حیله جنگى زد. وى عمده سواران پارتى خود را پشت تپه ها پنهان کرد و آنهایى را که به سمت کراسوس کشاند نیز موظف کرد تا سلاح هاى خود را زیر لباس پنهان کنند. هنگامى که لژیونها ترکیب «فالانژ» را به خود گرفتند ناگهان ایرانى ها به صداى طبل از گوشه هاى مختلف به لژیونهاى رومى حمله بردند. سربازان منظم رومى جهت مبارزه را تغییر داده و نیزه هاى خود را به سمت نیروهایى که آنها را از پشت مورد هجوم قرار دادند برگرداندند اما سرعت آنها به اندازه سواران پارت نبود و این لژیونها نتوانستند به سرعت آنها، جاى خود را تغییر دهند. در این اثنا سواران ایرانى لباس خود را کنار زده و کمان ها، سلاح ها و زره هاى خود را نمایان کردند. سرداران پارت با حرکت زیگزاگى تیرها را به سمت لژیونهاى رومى رها کردند. ابتکار عمل اکنون در دست سپاه ایران بود. آنها لژیونها را به سمت بیابان کشیدند و بخش عظیمى از مردان رومى با تیر پارت ها بر زمین افتادند.در این زمان فابیوس پسر کراسوس که سال ها همرزم سزار بزرگ بود با ۱۴۰۰ سوار سنگین اسلحه به کمک کراسوس رسید. ورود فابیوس و دلاورى سواران وى سبب شد تا کراسوس براى ساعاتى از زیر ضربات پارت ها بیرون آید اما ظرف همین مدت فابیوس و سواران آن به کلى توسط پارت ها منهدم شدند. کراسوس زمانى که مى خواست مجدداً فرمان حمله بدهد ناگهان سر پسر خود را به نیزه مردان سوار پارت دید. روحیه رومى ها اکنون بشدت تضعیف شده و بالعکس پارت ها حملاتشان را تشدید کردند. اکتاویوس سردار دیگر رومى در این موقع پیشنهاد عقب نشینى به کوهستان را (براى در امان ماندن از حمله سواران) داد اما راهنماى عرب به رومى ها خیانت کرد (و یا اشتباه کرد) در نتیجه سورن به حملات خود به رومى ها ادامه داد. ادامه دارد
جنگ حران نبرد سورنا سردار اشکانی با رومیان
سوارکاران پارتی متبحر در تیراندازی به سوی عقب با همین شیوه دشمنان را از پای درمی آوردند
سورنا سردار بزرگ ایرانی در زمان ارد اول شاه اشکانی می زیست.او بین سالهای 86-80 ق.م متولد شد او از حیث نژاد،ثروت و نام ، مقام اول را پس از شاه داشت و از نظر شجاعت در میان پارتها بی همتا بود.در زمانی که بیش از 30 سال نداشت ارد اول او را به جنگ کراسوس سردار بزرگ رومی فرستاد.تعداد زنهایی که سورنا را همراهی می کردند به 100 می رسید.در نبرد حران چون سپاه ایران با سپاه روم روبرو شد ,به فرمان سورنا لشگریان از خود صداهای ترسناک در آوردند.سپاه روم در ترش و وحشت فرو رفت.سپس ردا را کنار انداخته و روپوش سلاح خود را برداشتند.برق اسلحه ها میدان جنگ را روشن کرد.در مرکز میدان سورنا با لباس مادی و سرا پا مسلح ایستاده بود.لشگر ایران در ابتدا قصد حمله با نیزه را داشت که موفق نشد و حالت عقب نشینی به خود گرفت.چون رومی ها فکر کردند سپاه ایران د رحال فرار است ایشان را تعقیب کردند که با تیرباران پارتها مواجه شدند.سپس به جنگ با نیزه پرداختند.کراسوس رومی فرزندش را نیز وارد میدان نبرد کرد اما پسرش زخمی شد و بی تاب بود.وی به همراهانش دستور داد با نیزه وی را بکشند.پارت ها سر این پسر را بریدند و بالای نیزه زده و به پدرش نشان دادند.سورنا به وسیله مترجمی اعلام کرد برای مذاکره آماده است .سربازان کراسوس به وی فشار آوردند تا مذاکره کند.کراسوس پیاده شد تا جهت صحبت نزد سورنا رود که یک سرباز سوی او دوید و کراسوس را کشت و سرش را جدا کرده ,نزد سورنا فرستاد.ارد اول در پایتخت در حال تماشای نمایش بود که سر کراسوس را جلوی پایش انداختند.سورنا بیش از 20000 رومی را کشت و 20000 تن را اسیر کرد.این فتح آنقدر عظیم بود که حتی ارد نیز به او حسادت برد و دستور قتل سورنا صادر شد.در نهایت بین سالهای 56-46 ق.م سردار بزرگ ایران را مسموم نمودند. سورنا از لحاظ چهره ،قد و قامت انگشت نما بود و موهایش را فرق می گرفت.وی از بزرگترین خاندان پارت بود که در روز تاج گذاری رئیس این خانواده بود که تاج را بر سر شاه می گذاشت.
جنگ گاوگاملا دفاع مردانه ژنرال آریو برزن در برابر سپاه اسکندر
جنگ خونین ژنرال آریو برزن با هنگ 1200 نفری خود در برابر سپاه اسکندر
بر پایه یادداشتهای روزانه "کالیستنسCallisthenes " مورخ رسمی اسکندر، 12 اوت سال 330 پیش از میلاد، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی "پرسپولیس" پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه کوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تکاب در کهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش دهها هزار نفری اسکندر شده بود که مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داریوش سوم را شکست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره کوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده دلیر آن نیز برخاک افتاد. مورخ اسکندر نوشته است که اگر چنین مقاومتی در گاوگاملاGaugamela (کردستان کنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شکست مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز که درحال پیروز شدن بر ما بودند ؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار کرده بود و « آریو برزن » در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد. دلاوری های ژنرال آریو برزن، یکی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشکیل می دهد و نمونه ای از جان گذشتگی ایرانی در راه میهن را منعکس می کند. آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس در برابر ارتش خشایارشا در ترموپیل، که آن هم در ماه اوت روی داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسکندر آغاز کرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» در این است؛ که یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حک کرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهای توریستی یونان بنگریم خواهیم دید که بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عکس در کنار مجسمه لئونیداس برای یونان هرسال میلیونها دلار درآمد گردشگری داشته است. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به کشورهایشان می برند: ای رهگذر، به مردم لاکونی ( اسپارت ) بگو که ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت کرده باشیم( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). لئونیداس پادشاه اسپارتی ها بود که در اوت سال 480 پیش از میلاد، دفاع از تنگه ترموپیل در برابر حمله ارتش ایران به خاک یونان را برعهده گرفته بود.
حنگ گوگامال آخرین نبرد داریوش سوم و اسکندر
اسکندر مقدونی پیش آپیش سپاه خود بی باکانه می تازد
از مصر اسکندر به طرف فرات عزیمت نمود ( 331 ق . م . ) و از رود مزبور گذشته وارد بین النهرین شد . پس از آن از دجله گذشته متابعت ساحل یسار آن را کرد تا در گوگامل نزدیک نینوای سابق و آرْبلْ ( اَرْبیل کنونی ) به لشگر داریوش برخورد . اززمان عبور قشون اسکندر از فرات تا ورود آن به گوگامل فرصت های خوبی برای داریوش پیش آمد ولی او از این مواقع هیچ استفاده نکرد . اولاً جلگه بین النهرین برای عملیات سواره نظام ایران بسیار مساعد و با ترتیب دستجات ممکن بود به سبک جنگ گریز صدمات زیاد به قشون اسکندر وارد و حرکت آن را کُند و بلکه مختل نمود چنان که پارتی ها در همین جاها با همین ترتیب چند قرن بعد قشون رومی را بیچاره کرده فاتح شدند . ثانیاً آب دجله در این موقع تند و عبور از آن مشکل بود و قشون ایران با داشتن تیراندازهای ماهر می توانست مانع از عبور قشون اسکندر گردد یا لااقل تلفات زیاد به آن وارد آرد . در گوگامل جنگی در مرتبه سوم بین قشون ایران و اسکندر روی داد . سپاه ایران را یک میلیون نوشته اند ولیکن باید اغراق باشد * - * - کلیةً ارقامی را که مورخین یونانی و شرقی ذکر می کنند باید همیشه با احتیاط تلقی کرد . یکی از جهات آن این است که خدمه بار و بنه و عمله و کارگر و هزاران نفر دیگر را که در این موارد جزو قشون و یا عقب آن حرکت می کنند در عده مردان جنگی محسوب می دارند - * - * این جا چند فیل جنگی هم تهیه کرده بودند . قشون ایران در این دفعه ورزیده تر بود و وقتی که جنگ درگرفت ایرانی ها در بعضی از قسمت ها عرصه را بر مقدونی ها تنگ کردند ولی فرماندهی داریوش در این جا هم باعث هزیمت لشگر ایران شد . توضیح آن که چون اسکندر پافشاری قشون ایران را دید حمله بدانجایی کرد که داریوش روی عرابه جنگی قرار گرفته بود و داریوش همین که دید در حوالی او جنگ می شود فرار کرد و فرار او باعث فرار قسمتی گردیده متدرجاً به قسمت های دیگر سرایت نمود و جنگ به شکست ایرانی ها منتهی شد و حال آن که در بعضی از قسمت ها پیشرفت با قشون ایران بود . بعد از این جنگ اسکندر داریوش را تا آربل که در مسافت 17 فرسخ از دشت نبرد بود تعقیب کرده بعد به بابل رفت و مانند کوروش بزرگ دست مجسمه بل مَردوک را گرفت و حکم کرد معابدی را که در زمان خشیارشا خراب کرده بودند تعمیر نمایند . پس از آن به شوش درآمد و 50000 تالان طلا که در خزانه شوش بود تصرف کرد * - * - به پول امروزی تقریباً 60 میلیون تومان - * - * بعد به طرف پِرْسْ پُلیسْ ( تخت جمشید امروزی ) و پاسارگاد ( مشهدمرغاب کنونی ) از راه بهبهان روانه شد . کیسّی ها ( اوکسیان یونانی ها ) باج از اسکندر خواستند زیرا در اواخر دوره هخامنشی معمول شده بود که شاهان انعامی به آنها می دادند . بعد از راندن آنها اسکندر به دربندپارس ( کوه گیلویه کنونی ) رسیده دچار مقاومت شدید آرِیُ بَرْزَنّ و سپاهیان او گردید و چون مقدونی ها از جبهه نتوانستند بر آنها فایق آیند ، اسکندر مجبور شد همان کار کند که ایرانی ها در ترموپیل کردند و بنابراین قسمتی از قشون یونانی از کوره راه ها حرکت کرده پشت سر مدافعین را گرفت و آنها را قلع و قمع نمود . این یگانه مدافعه مرتب و صحیحی بود که در این زمان به عمل آمد . بعد از ورود به پرس پلیس اسکندر کشتاری در شهر راه انداخت و قصر شاهان هخامنشی را آتش زد و اهالی را بَرده کرده بفروخت * - * - دیو دور و کَنْتْ کورس و پلوتارک چنین نوشته اند ولی آرّیِنْ ساکت است - * - * تا مردم ایران بفهمند که سلطنت هخامنشی ها خاتمه یافته و نیز از ایرانی ها در ازای آتشی که به شهر آتن در زمان خشیارشا زده بودند انتقام کشیده باشد . در این جا علاوه بر ذخایر خزانه ، 120000 تالان به تصرف اسکندر درآمد * - * - به پوی امروزی ، 144 میلیون تومان - * - * . پس از تسخیر پرس پلیس اسکندر به همدان رفت ( 330 ق . م . ) و در آنجا خزانه خود را که بالغ بر 180000 تالان بود گذاشته ، 6000 مقدونی برای محافظت آن بگماشت و خودش از راه ری برای تعقیب داریوش حرکت کرد چه او با وجود شکست های پی در پی هنوز از پای ننشسته و در صدد تهیه سپاه جدیدی بود . وقتی که اسکندر به نزدیکی دامغان امروزی رسید ، شنید که بسْ سوس ( BESSUS ) والی باختر و بَرَسُنْتِسْ ( BARASANTES ) والی رُ ّخج داریوش را گرفته اند . اسکندر بشتافت تا به آنها برسد اما بس سوس همین که از آمدن اسکندر مطلع شد به داریوش زخم مهلکی زده فرار کرد و اسکندر وقتی رسید که داریوش فوت کرده بود . به امر اسکندر نعش او را با تشریفات به پاسارگاد برده دفن کردند . پس از آن اسکندر حرکت کرده به مملکت تَپوری ها ( طبرستان ) و از آنجا به وَرکان ( گرگان امروزی ) رفت . موافق روایات پارسی های زرتشتی اسکندر بعد از تسخیر ایران آوستا را از گنج شاپیکان به دست آورده امر کرد بعضی از قسمت های آن را که راجع به طب و نجوم بود به زبان یونانی ترجمه نمایند و باقی را در آتش انداخت . محققین نتوانسته اند معلوم نمایند که گنج شاپیکان کجا بوده است.
جنگ ایسوس دومین جنگ داریوش سوم و اسکندر مقدونی
اسکندر مقدونی پیش آپیش سپاه خود بی باکانه می تازد
( 333 ق . م . ) در ایسّوس نزدیک خلیج اسکندرون داریوش انتظار ورود لشگر اسکندر را داشت و در این جا نقشه ای در نظر گرفته بود که اگر قشون او مشق کرده و فرماندهی به عهده سردار متین و رشیدی بود اسکندر در خطر بزرگی می افتاد ولیکن حضور داریوش مانع از گرفتن نتیجه گردید . توضیح آن که چون اسکندر از تنگه آمان گذشته به طرف سوریه رهسپار گردید داریوش از کوه های آمان عبور کرده در ایسّوس اردو زد و پشت لشگر اسکندر را گرفت . انتشار این خبر در اطراف و اکناف عالم اثر عجیبی نمود چنان که در آتن شادی ها کردند چه مطمئن بودند که روابط اسکندر با مقدونی قطع شده و اضمحلال لشگر او حتمی است . ولیکن اسکندر همین که وضع را چنین دید جبهه لشگر خود را برگردانده بی پروا به سپاهیان سنگین اسلحه ایرانی در میسره حمله کرد و این ها عقب نشسته فرار کردند . داریوش چون عزیمت اینان را دید خود نیز فرار نمود ( در این موقع ایرانی های رشید خیلی فداکاری کرده نگذاشتند اسکندر به شاه برسد و او فرصت یافت که بر اسب نشسته فرار کند ) بعد از این واقعه آن قسمت های قشون ایران هم که دلیرانه جنگ می کردند متزلزل گردیده فرار نمودند . عده سپاهیان داریوش را در این جنگ 600000 نوشته اند . در جزو این عده 30000 یونانی اجیر بودند و این ها بعد از متزلزل شدن ساهیان ایرانی مدتی پافشاری کرده و مرتباً به طرف کوه رفته مواقع محکمی گرفتند و مقدونی ها جرأت نکردند آنها را تعقیب نمایند . یکی از جهات شکست قشون ایران را از اینجا می دانند که چون میدان جنگ بین دریا و کوه واقع و تنگ بود ، عده زیادی از لشگر ایران به کار نیفتاد و سواره نظام ایران نتوانست عملیات کند . پارْمِنْ یُنْ ( PARM?NION ) یکی از سردارهای اسکندر چادرهای داریوش را که مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند با غنایم بسیار تصرف کرد و داریوش در اثر این شکست تکلیف صلح به اسکندر نمود . شرایط صلح این بود : 1 – ایران 10000 تالان ( 12 میلیون به پول حالیّه ) بپردازد . 2 – تمام ممالک از دجله تا دریای مغرب و بحرالجزایر به مقدونی واگذار شود . 3 – داریوش دختر خود را به اسکندر بدهد و او در ازای این گذشت ها صلح نموده خانواده داریوش را مسترد دارد . این شرایط را اسکندر نپذیرفت و گفت که اسرا و غنایم و غیره بر اثر فتح متعلق به او می باشند اما در باب صلح باید خود داریوش نزد او رفته درخواست آن را بنماید . پس از آن اسکندر به طرف جنوب برای تسخیر سوریه حرکت کرد * - * - نوشته اند که اسکندر در باب شرایط با دوست خود پارْمِنْ یُنْ شور کرد . او گفت اگر من به جای تو بودم قبول می کردم . اسکندر در جواب گفت اگر من هم به جای تو بودم قبول می کردم - * - * ولیکن شهر صور و غَزَهْ ودتی با او جنگ کردند . اولی 7 ماه قشون مقدونی را معطل نمود و بالاخره اسکندر از این راه بهره مندی یافت که قسمتی از کشتی های فنیقی بعد از مشاهده ضعف ایران فرار کرده به طرف اسکندر رفت و کشتی های جزیره قبرس نیز به آنها ملحق شد ولی بعد از ورود سپاه اسکندر به شهر جنگ خاتمه یافت چه صوری ها از جان گذشته مقاومت کردند و مقدونی ها مجبور شدند تقریباً هر خانه را مانند قلعه ای بگیرند ( در این مورد اسکندر خیلی بی رحمانه رفتار کرد ) مقاومت غزه را از شجاعت باتیس قلعه بیگی این شهر و فداکاری ساخلو آن که عرب بود می دانند . این ها تا آخرین نفر کشته شده دو ماه اسکندر را معطل نمودند . پس از آن اسکندر به مصر درآمد و مصری ها با آغوش باز او را پذیرفتند . بعد اسکندر به معبد آمّون رفت و کاهنان مصری او را پسر خدا دانستند * - * - مادر اسکندر به او گفته بود که او پسر خدا است و اسکندر یقین حاصل کرده بود که این حرف مادر راست است با همین مقصود به معبد آمّون رفت که او را پسر خدا بدانند . دو معبد یونانی که در آسیای صغیر بودند نیز او را به این مقام شناختند - * - * پس از آن او اسکندریه را در کنار دریای مغرب بنا و جذب قلوب از مصری ها نمود و در موقع حرکت ، ریاست قشون مصر را به یک نفر مقدونی ، ریاست مالیه را به یک نفر یونانی و باقی ادارات را به مصری ها سپرد ( 331 ق . م . ) .
جنگ گرانیک نخستین جنگ داریوش سوم با اسکندر
اسکندر مقدونی پیش آپیش سپاه خود بی باکانه می تازد
در بهار 334 ق . م . اسکندر از بوغاز داردانل ( HELLESSPONT ) گذشته وارد آسیای صغیر شد و جنگ اول در کنار رود گرانیک * - * - این رود حالا موسوم به کجاسو است - * - * که به دریای مرمره می ریزد روی داد . قشون ایران در این جا مرکب بود از سواره نظام ایرانی به عده 20000 نفر و پیاده نظام اجیر یونانی به همان عده . مِمْنُنْ سردار یونانی در خدمت ایران عقیده داشت که لشگر ایران از جنگ احتراز نموده منظماً عقب نشیند و اسکندر را به داخل ایران کشانیده در راه هر چه آذوقه هست معدوم کند و از طرف دیگر دولت هخامنشی با بحریّه قوی خود عرصه را در اروپا به مقدونی ها تنگ نماید . رئیس قشون ایران این نقشه را برخلاف مرام جنگی ایرانی ها دیده رد کرد و قشون ایران در کنار راست رود گرانیک صفوف خود را بیاراست ؛ بدین ترتیب که سواره نظام ایران در صفوف مقدم جا گرفت و سپاهیان یونانی در ذخیره ماندند . در ابتدا چنین به نظر می آمد که فتح با ایرانی ها خواهد بود زیرا تیراندازان ایرانی تلفات زیاد به صفوف دشمن وارد نمودند ولی وقتی که سپاهیان اسکندر از گرانیک گذشته خود را بی پروا به صفوف ایرانی ها زدند ، ایرانی ها نتوانستند مقاومت نمایند به خصوص که خود اسکندر به قلب قشون ایران حمله برده ، مهرداد داماد داریوش را به زمین افکند . پس از آن قلب قشون شکافت و سپاهیان ایرانی متزلزل شده فرار کردند ولی اسکندر آنها را تعقیب نکرد و به یونانی هایی که در ذخیره بودند پرداخت . با وجود این یونانی ها پافشاری کرده جنگ کردند و چون کمکی به آنها نرسید ، به استثنای 2000 نفر که اسیر گردیدند ، تماماً در جنگ کشته شدند . پس از این فتح اسکندر اعلان کرد که تمام شهرهای یونانی از قید ایران آزادند ؛ فقط شهر هالیکارناس ( HALICARNASSE ) در تحت ریاست اُرُنْ تُبات ( ORONTOBATES ) ایرانی و مِمْ نُن یونانی سخت مقاومت کرد ولیکن بالاخره مغلوب شد و اسکندر یونانی های این شهر را که مقاومت نموده بودند بَرده کرده بفروخت . بعد از تسلیم شدن هالی کارناس ، مِمْ مُنْ از طرف دریا خود را به کشتی های ایران رسانیده چنان بر مقدونی ها برتری یافت که در دربار ایران امیدوار شدند به این که جنگ را آسیا به اروپا ببرند ولیکن این شخص که وجودش در این موقع آنقدر مغتنم بود ، در حین عملیاتی در شهر می لِتْ درگذشت و قلب اسکندر از فوت او قوی شد چه او را حریف زبردست خود می دانست . اسکندر پس از این که به کارهای شهرهای یونانی تمشییتی داد داخل کاپادوکیّه گردیده به کیلیکیّه رفت و بعد به فریکیّه درآمده عزیمت سوریّه نمود . لشگر او برای گذشتن از آسیای صغیر به سوریه مجبور بود از سه معبر تنگ و سخت یعنی از دربندهای کیلیکیّه و سوریه و امان بگذرد . این تنگه ها به قدری صعب العبور بود که چهار نفر نمی توانستند پهلوی هم حرکت کنند و با داشتن قوای کمی در این جاها می شد مدت ها اسکندر را معطل و تلفات زیاد وارد نمود ولیکن دربار ایران از این موانع نظامی هیچ استفاده نکرد . فنون جنگی در مقدونی و یونان ترقی زیاد نموده بود ولی داریوش به همان اسلوب قدیم و به جمع آوری سپاه عظیم چریکی توجه داشت . خاری دِموس یونانی که مانند مِمْ نُنْ لایق و زبردست و در خدمت ایران بود تدارکات داریوش را انتقاد کرده گفت این سپاه عظیم چریکی به چه کار آید . لشگر کم ولی مشق کرده و ورزیده لازم است تا از حملات اسکندر جلوگیری شود ( چنان که یونانی ها نوشته اند داریوش متغیر گردیده او را بکشت ) .
جنگ پلاته نبرد مردونیه سردار سپاه خشایارشا با یونانیها
خشایارشا پس از واقعه سالامین به آسیا برگشت. چون او نگران بود که ینیان ها پل ناحیه هلس پونت را خراب کنند و ایرانی ها در اروپا گرفتار شوند. خشایارشا بوسیله چاپاری خبر شکستخود را به اطلاع پارسها رسانید. سپس مردونیه فرمانده سپاهیان ایران به خشایارشا می گوید که ما هنوز از نظر نیروی زمینی قوی تر یونانی ها هستیم و کاملا شکست نخورده ایم. شما به پارس برگردیدو من قول می دهم با نیروی زمینی در مقابل یونانی ها بجنگم و آنها را در پلوپونس شکست دهم. بدین ترتیب خشایارشا با باقی مانده کشتی های ایرانی به هلس پونت برمی گردد. بعضی از آتنی هامی خواستند که سریع تر کشتی های ایرانی را تعقیب کنند و پل روی هلس پونت را خراب کنند ولی تمیستوکل به آنها گفت که به ایرانی ها اجازه دهند که به آسیا برگردند. چون تجربه نشان داده است ، اگر جلوی ملتی را که شکست خورده اند بگیرند ، آنها برای دفاع از برمی گردند و شکست قبلی خود را جبران می کنند. البته تمیستوکل برای اینکه نزد پادشاه پارس جایگاهی داشته باشد ، این سخنان را گفت. چون اگر یونانی ها خواستند آسیبی به او برسانند ، او بتواند به دربار ایران پناهنده شود. در این مدت مردونیه همراه خشایارشا بود تا به تسالی رسیدند. چون فصل زمستان بود و مردونیه می خواست که تا فصل بهار جنگ را شروع نکند. سپس خشایارشا به هلس پونت رسید ، ولی عده ای از سربازان او بر اثر بیماری و بی غذایی مردند. کارهای مردونیه قبل از شروع نبرد پلاته : عده ای از کشتی های ایرانی که آسیب دیده بودند در شهر سامس (در آسیای صغیر) ماندند تا اهالی آنجا شورش نکنند. پس از تمام شدن زمستان مردونیه سپاه خود را از تسالی داد و سپس پیکی را نزد اسکندر مقدونی فرستاد و از او خواست که آتنی ها تشویق کند تا یک صلح نامه با ایرانی ها امضا کنند. او در مقابل تعهد کرد که زمینهای آتنی ها را به آنها بازپس دهد و معابدی را که سوخته وخراب شده بودند ، باز سازی کند. ولی اسپارتی ها حرف های اسکند را قبول نکردند و گفتند که ما زیر سلطه خارجی ها نباید برویم ، سپس آتنی ها هم از صلح با خشایارشا پشیمان شدند. پس از اینکه اسکندر برگشت و جواب آتنی ها را به مردونیه رسانید ، او بطرف آتن حرکت کرد و دوباره آتن را تصرف کرد. آتنی ها از ترس ایرانی ها به جزیره سلامیس رفتند و از لاسدمونی ها کمک خواستند ولی آنها در حال گذراندن مراسم یکی از عیدهایشان و همچنین مشغول ساختن یک دیوار دفاعی بودند ، بنابراین ابتدا به درخواست آتنی ها توجهی نکردند. ولی سپس لاسدمونی ها از پیشرفت ایرانی ها به وحشت افتادند و با آتنی ها و اسپارتی ها متحد شدند. سپس مردونیه از آتن خارج شد و به تب رفت ، چون زمین آنجا مساعد بود و اهالی تب از دوستان ایرانی ها بودند. اهالی تب به مردونیه پیشنهاد دادند که استحکامات محکمی در آنجا بسازد تا بتواند به عنوان پناهگاه از آنها استفاده کند. تعدادی از دولت شهر های یونانی که تابع دولت ایران بودند افرادی را برای کمک به مردونیه به ناحیه تب فرستادند. سپاه یونان هم در ناحیه اری تز جمع شدند. مردونیه تمام سواره نظام سپاه را تحت فرماندهی ماسیس تیس قرار داد. او به سپاه یونانی حمله کرد و تلفات زیادی به آنها وارد کرد. ولی در میانه نبرد اسب ماسیس تیس زخمی می شود و از شدت درد سردار ایرانی را به زمین می زند. آتنی ها همین که دیدند او افتاده است ، محاصره اش کردند و او را کشتند. سپاهیان ایران به یونانی ها حمله کردند و می خواستند که جسد ماسی تیس را پس بگیرند ولی موفق به انجام این کار نشدند. سپس سپاهیان یونان تصمیم گرفتند که به پلاته بروند چون آنجا آب فراوانی داشت و برای جنگ مناسب تر بود. نبرد پلاته : نبرد پلاته در سال 479 (پ.م ) اتفاق افتاد. از آنجایی که سپاه ایران دچار کمبود آذوقه شده بود ، فرماندهان به مردونیه پیشنهاد دادند که زودتر جنگ را شروع کنند. همچنین یکی از اهالی تب هم به مردونیه پیشنهاد کرد که ایرانی ها یک گذرگاه تنگ را که محل عبور آذوقه و از خطوط تدارکاتی یونانیان بودرا ببندند. ارتش ایران هم این این کار را انجام داد و توانست مقدار زیادی غذا از این راه بدست آورد. سپس تعدادی از افراد به مردونیه پیشنهاد کردند که به طرف تب حرکت کنند و با دادن پول از مردم یونان آذوقه و علف برای اسبها بگیرند. از این راه آنها همچنین می توانستند بدون جنگ کردن تعداد زیادی از مردم یونان را طرفدار خود کنند. ولی مردونیه هیچ کدام از این پیشنهاد ها را قبول نکرد و گفت ما باید مردانه بجنگیم. وقتی که شب فرا رسید هر دو سپاه به خواب رفتند و اسکندر که جز مقدونی های سپاه ایران بود بطرف سپاه یونان حرکت کرد. او به یونانی ها اطلاع داد که وضعیت سپاه مردونیه مناسب نیست و او تصمیم گرفته است که فردا صبح جنگ را شروع کند ، شما باید محکم در جای خود بایستید و مقاومت کنید. سپس دو سپاه در مقابل یکدیگر صف کشیدند و جنگ آغاز شد. سواره نظام ایران ضربات سختی را بر سپاه یونان وارد کرد و همچنین ایرانی ها موفق شدند چشمه ای را که آب مورد نیاز یونانی ها را تامین می کرد ، کور کنند. این مسایل باعث شد تا یونانی ها شبانه مواضع خود را ترک کنند و مردونیه دستور تعقیب یونانی ها را صادر کرد. در حالیکه به نظر می رسید یونانی ها شکست خورده اند ، ناگهان لاسدمونی به پارسها حمله کردند ولی پارسها چون اسلحه کافی در اختیار نداشتند ، شکست خوردند. با کشته شدن مردونیه ایرانی ها به سنگرهای خود عقب نشینی کردند و به استحکام بخشیدن به مواضع خود پرداختند. ولی براثر حمله لاسدمونی ها و آتنی ها دیواره سنگرها خراب شد و یونانی ها توانستند وارد اردوگاه پارس ها بشوند سپس آنها آنجا را غارت کردند. بعد یونانی ها به تب حمله کردند و تعداد زیادی از مردم آنجا را به جرم کمک به ایرانی ها کشتند. ارته باذ یکی از سرداران ایرانی بود که تمایلی به جنگ با یونانی ها نداشت ، بنابراین به موقع به کمک مردونیه نیامد و هنگامی که دید سپاهیان ایران شکست خورده اند و در حال فرار هستند ، به طرف هلس پونت حرکت کرد.
جنگ میکال نبرد خشایارشا با یونانیها
سپاه هخامنشیان
پس از شکست ایران در جنگ پلاته یونانی های سامس و ینیانی سفیرانی را نزد فرمانده نیروی دریایی یونان قرستادند و از او خواستند که آنها را از دست پارسها نجات دهند. او نیز به همراه نیروی دریایی یونان به طرف سامس حرکت کرد. سپس پارسها از مسئله اطلاع پیدا کردند و قرار شد که بطرف میکال حرکت کنند تا در حمایت نیروی زمینی خشایارشا قرار بگیرند. آنها کشتی ها را به خشکی کشاندند و دور آنها دیواری از سنگ و چوب کشیدند تا مثل سنگری از سربازان حمایت کنند. ولی لاسدمونی ها به سنگر پارسها حمله کردند و توانستند که سنگرها را خراب کنند و به داخل آنها نفوذ کنند. در این جنگ ینیان ها که قبلا جز کشور های تابع ایران بودند ، کمک زیادی به یونانی ها کردند و علاوه بر آن گروه های دیگری هم به پارسها خیانت کردند. در نتیجه ایرانی ها شکست خوردند. پس از جنگ یونانی ها به طرف هلس پونت حرکت کردند تا پل آنجا را خراب کنند ولی این پل قبلا خراب شده بود. بعضی از تاریخ نگاران می نویسند که جنگ پلاته و میکال در یک روز اتفاق افتاده بود. نبرد سس تس در سال 479 (پ .م ) اتفاق افتاد. سس تس در طرف آسیایی تنگه داردانل قرار دارد. با اینکه ایرانی ها آمادگی لازم را برای حمله یونانی ها نداشتند ولی یونانی ها هم پس از یک دوزه محاصره طولانی موفق به تصرف شهر نشدند. چون فصل پاییز رسید ، یونانی ها از جنگ خسته شدند و به فرمانده شان گفتند که به یونان برگردند ولی سرداران قبول نکردند. آنها آنقدر محاصره را ادامه دادند که آذوقه شهر تمام شد و موفق به تصرف شهر شدند. سپس یونانی ها با غنایم جنگی زیاد در سال478 (پ .م ) به کشور خود بازگشتند.
جنگ سالامین نبرد خشایارشا با یونانیها
درفش جنگ هخامنشیان
نبرد سالامین در سال 480 (پ .م) اتفاق افتاد.نیروی دریایی یونان پس از فرار از آرت میزیوم به سلامین رفت. سپس جارچی ها به آتن رفتند و به مردم آنجا گفتند که زن فرزندان ، اموال و بردگان خود را از آتن خارج کنید و در جای امنی پناه بگیرید. در مجلس مشورتی که یونانی ها برای جنگ بعدی ترتیب دادند ، بعضی ها عقیده داشتند که باید به ایستم رفت و در پلوپونس جلوی نیروی دریایی ایران را گرفت. چون اگر در سالامین شکست بخورند ، جزیره محاصره شده و ارتباط آنها با تمام یونان قطع می شود. ولی اگر در ایستم جنگ کنند ، در صورت شکست می توانند به داخل پلوپونس عقب نشینی کنند. سپس خبر رسید که ارتش ایران وارد آتن شده است. از زمان حرکت خشایارشا از هلس پونت تا ورود او به آتن چهار ماه گذشت. وقتی پارسها وارد اتن شدند ، آنجا را خالی از سکنه یافتند. فقط عدهای از آتنی ها که فقیر بودند به معبد و ارگ آتن پناه بردند. البته آنها هم در حد توانشان از قلعه آتن دفاع کردند ولی چون دیوارهای چوبی بود ، ایرانی به تیرهای خود نخ کتان پیچیدند ، آنها را آتش زدند و به سوی قلعه پرتاب کردند ، در نتیجه دبوارها سوختند و از بین رفتند. سپس چند نفر پارسی از قسمتهایی از دیوارها که دارای موانع طبیعی بود بالا رفتند. آنها توانستند بر آتنی ها پیروز شوند و درهای قلعه را بازکنند. پس از تسخیر آتن خشایارشا پیکی را روانه شوش کرد و به اردوان که نایب السطنه شده بود مژده تصرف آتن را داد. پارسها به تلافی آتش زدن معبد و جنگل شهر سارد که آتنی ها انجام داده بودند ، معبد و ارگ آتن را آتش زدند. بالاخره آتنی ها پس از مشورت های طولانی تصمیم گرفتند که در سالامین جلوی نیروی دریایی ایران را بگیرند. چون معبر سالامین تنگ بود و تعداد کشتی های ایران هم زیاد بود ولی یونانی ها تعداد کمی کشتی جنگی داشتند. از این نظر کشتی های ایرانی کارشان با یکدیگر تداخل می کرد و مزاحم حرکت یکدیگر می شدند. ولی با این وجود خیلی از یونانی ها چون فکر می کردند ممکن است شکست بخورند ، سوار کشتی های خود شدند و از آنجا رفتند. نبرد سالامین : پس از تصمیم شاه به جنگ دریایی ، نیروی دریایی ایران به نز دیکی سالامین رسید. سالامین جزیره ای در نزدیکی آتیک است که از خشکی اصلی بوسیله یک تنگه جدا می شود. در همین زمان نیروی زمینی ایران هم به طرف پلوپونس حرکت کرد. وقتی که اهالی پلوپونس اطلاع پیدا کردند ، بفکر تهیه استحکامات در تنگه ایستم پرداختند و دیواری در نزذیکی آنجا کشیدند تا نیروهای ایران دجار موانع گردند و پیشروی اشان کند شود. تمیستوکل برای جلوگیری از پراکندگی بیشتر یونانی ها تصمیم گرفت که نبرد را هر چه زودتر آغاز کند. بنابراین شخصی را به نزد خشایارشا فرستاد و به او گفت که یونانی ها قصد فرار دارند و شما برای جلوگیری از فرار آنها بهتر است هر چه سریع تر به آنها حمله کنید. سپاهیان ایران هم حرف او را باور کردند و جنگ در سالامین شروع شد. کشتی های یونانی به کشتی های ایرانی حمله بردند ولی نیروی دریایی ایران فرصت دفاع منظم را نکرد. در این میان زنی ینام آرت میز که فرمانده یکی از کشتی های ایرانی بود ، شجاعانه به نیروی دریایی یونان حمله برد و یک کشتی یونانی را غرق کرد. خشایارشا کار او را دید و بسیار او را تشویق کرد. او گفت: « مردان من زن شده اند و زنان من مرد.» کشتی های یونانی به تعقیب کشتی آرت میز پرداختند و کشتی او را محاصره کردند ولی او توانست از چنگ یونانی ها فرار کند و خود را به ساحل برساند. یونانی ها در خشکی هم به تعقیب او پرداختند ولی نتوانستند او را پیدا کنند و او به فالرون رفت. در این جنگ برادر خشیارشا و تعداد زیادی ایرانی کشته شدند ، چون آنها شنا بلد نبودند ولی تلفات یونانی ها کم بود چون آنها می توانستند شنا کنند. با این وجود هم کاملا نمی توان گفت که ایرانی ها شکست خوردند.
جنگ آرت میزیوم نبرد خشایارشا با یونانیها
درفش جنگ هخامنشیان
نبردهای آرت میزیوم و فرار نیروی دریایی یونان به سالامیس : پس از شکست آتنیها در نبرد ترموپیل یونانی ها در آرت میزیوم ماندند و نبرد دریایی آغاز شد. کشتی های ایرانی چون تعداد کم کشتی های یونانی را دیدند ، آنها را دور زدند و تعدادی از آنها پشت کشتی های یونانی قرار گرفتند .بدین ترتیب نیروی دریایی یونان محاصره شد. خشایارشا کشتی های ایرانی را بصورت نیم دایره درآورد و دستور حمله به ناوگان یونان را صادر کرد ، در نتیجه جنگ سختی درگرفت. آنها تلفات زیادی به کشتی های ایرانی وارد کردند ولی در نهایت یونانی ها شکست خوردند. سپس یونانی ها مجلس مشورتی تشکیل دادند و تمیستوکل (طراح اصلی جنگ های یونان) پیشنهاد کرد که یونانی ها عقب نشینی کنند و به سالمین بروند. یک نفر خبرچین به ایرانی اطلاع داد که یونانی ها از آرت میزیوم فرار کرده اند. پس از این پیروزی ایرانی ها تعداد زیادی از شهرهای یونان را تصرف کردند ، از جمله شهر فوسید را. چون اهالی تسالی از شهروندان فوسید کینه قبلی به دل داشتند به آنها پیشنهاد کردند برای جلوگیری از تصرف شهرشان بدست نیروهای پارسی مقداری باج به آنها بپردازند. ولی اهالی فوسید در جواب گفتند که هیچ گاه به یونان خیانت نخواهند کرد و هیچ پولی به آنها ندادند. در تنجیه لشکریان ایران هم آنجا را تصرف کردند. نیروی دریایی یونان پس از فرار از آرت میزیوم به سلامین رفت. سپس جارچی ها به آتن رفتند و به مردم آنجا گفتند که زن ، فرزندان ، اموال و بردگان خود را از آتن خارج کنید و در جای امنی پناه بگیرید. در مجلس مشورتی که یونانی ها برای جنگ بعدی ترتیب دادند ، بعضی ها عقیده داشتند که باید به ایستم رفت و در پلوپونس جلوی نیروی دریایی ایران را گرفت. چون اگر در سالامین شکست بخورند ، جزیره محاصره شده و ارتباط آنها با تمام یونان قطع می شود. ولی اگر در ایستم جنگ کنند ، در صورت شکست می توانند به داخل پلوپونس عقب نشینی کنند. سپس خبر رسید که ارتش ایران وارد آتن شده است. از زمان حرکت خشایارشا از هلس پونت تا ورود او به آتن چهار ماه گذشت. وقتی پارسها وارد اتن شدند ، آنجا را خالی از سکنه یافتند. فقط عدهای از آتنی ها که فقیر بودند به معبد و ارگ آتن پناه بردند. البته آنها هم در حد توانشان از قلعه آتن دفاع کردند ولی چون دیوارهای چوبی بود ، ایرانی به تیرهای خود نخ کتان پیچیدند ، آنها را آتش زدند و به سوی قلعه پرتاب کردند ، در نتیجه دبوارها سوختند و از بین رفتند. سپس چند نفر پارسی از قسمتهایی از دیوارها که دارای موانع طبیعی بود بالا رفتند. آنها توانستند بر آتنی ها پیروز شوند و درهای قلعه را بازکنند. پس از تسخیر آتن خشایارشا پیکی را روانه شوش کرد و به اردوان که نایب السطنه شده بود مژده تصرف آتن را داد. پارسها به تلافی آتش زدن معبد و جنگل شهر سارد که آتنی ها انجام داده بودند ، معبد و ارگ آتن را آتش زدند. بالاخره آتنی ها پس از مشورت های طولانی تصمیم گرفتند که در سالامین جلوی نیروی دریایی ایران را بگیرند. چون معبر سالامین تنگ بود و تعداد کشتی های ایران هم زیاد بود ولی یونانی ها تعداد کمی کشتی جنگی داشتند. از این نظر کشتی های ایرانی کارشان با یکدیگر تداخل می کرد و مزاحم حرکت یکدیگر می شدند. ولی با این وجود خیلی از یونانی ها چون فکر می کردند ممکن است شکست بخورند ، سوار کشتی های خود شدند و از آنجا رفتند.
جنگ ترموپیل نبرد خشایارشا با آتنیها
ظاهرا جنگ خشایارشا و یونان به تحریک یونانی های ساکن ایران اتفاق افتاده بود. مثلا دمارت پادشاه سابق اسپارت که در زمان داریوش به ایران پناهنده شده بود ، به خشایارشا می گفت که اگر شما به یونان حمله کنید ، به آسانی می توانید پلوپونس را بگیرید و مرا پادشاه آنجا بکنید. البته در این صورت او دست نشانده ایران می شد. مشابه این تحریکات را خانواده های با نفوذ تسالی (نام منطقهای در یونان) و افراد دیگر هم انجام می دادند. بدین ترتیب بود که خشایار شا مجلس مشورتی برپا داشت و نظرات بزرگان و درباریان ایران را خواستار شد. در این مجلس خشایار شا گفت از آنجایی که یونان سرزمین حاصل خیزی است ، پول و ثروت زیادی بطرف ایران سرازیر می شود. همچنین ما می توانیم به اروپا نفوذ کنیم و کشورهای زیادی را به تابعیت دولت ایران در بیاوریم. در تایید سخنان او مردونیه هم مطالبی گفت ، ولی اردوان (ارتابان) عموی خشایارشا با او به مخالفت برخواست و گفت که من به پدرت داریوش گفته بودم که به کشور سکاها نرو چون موفق نمی شوی. حالا یونانی ها مردمی جنگجوتر از سکاها هستند و پیروزی بر آنها کار مشکلی است. ولی خشایارشا از سخنان اردوان ناراحت شد و او را تهدید به تنیه شدن کرد. سپس هرودوت درمورد خواب دیدن های خشایارشا و اردوان می نویسد که درنهایت منجر به قبول لشکرکشی ایران به یونان از طرف اردوان می شود. حرکت لشکر ایران به طرف داردانل : خشیارشا حدود چهل سال سرگرم جمع آوری تدارکات لازم برای لشکرکشی به یونان بود و توانست که بزرگترین سپاه را تا آن زمان ، برای حمله به یونان آماده کند. او توانست نیروی دریایی از کشتی های تری رم (Triremes) (نوعی کشتی پارویی است که پاروزنان آن در سه ردیف روی هم ، در هر دو طرف کشتی قرار می گرفتند.) و پارویی را آماده نبرد با یونانی ها می کند. او همچنین آذوقه زیادی را با کشتی به ترکیه و مقدونیه انتقال داد تا سپاهیانش دچار کمبود غذا نشوند. پیاده نظام ایران از کری تال واقع در کاپادوکیه حرکت کرد و به طرف سارد رفت. سپس خشایارشا در آنجا به سپا هیانش پیوست و لشکر او از رود هالیس (قزل ایرماق فعلی) گذشت و داخل فرنگیه شد.لشکر ایران برای عبور از تنگه داردانل یا هلس پونت کشتی های بزرگ را در دو ردیف به اتصال دادند تا اینکه کشتی های کوچک بتوانند از میان آنها عبور کنند. آنها همچنین پل هایی را بر روی تنگه ساختند. عبور لشکر ایران از هلس پونت (داردانل) : در کنار هلس پونت خشایارشا خواست که از لشکر خود سان ببیند. به حکم او اهالی محل قبلا روی یک تپه ، تختی از مرمر سفید ساخته بودند. سپس شاه بر روی آن قرار گرفت و از نبروی دریایی و سپاهیانی که روی خشکی قرار داشتند سان دید. او برای آنها سخنرانی کرد و آنها را به مقاومت و جنگ تشویق کرد. پس از دعا و نیایش به دستور خشایارشا عبور لشکر از داردانل شروع می شود. از روی یکی از پلها پیاده و سواره نظام عبور می کرد و از روی پل دیگر که بطرف دریای اژه بود چهارپایان باری و خدمه عبورمی کردند. لشکر خشیارشا شامل ملت های گوناگونی مثل اعراب ، مادها ، پارسها ، هندی ها ، سکاها ، تراکی ها (اهالی ترکیه) و… بودند. در محل هلس پونت ، پس از صحبت های طولانی که خشایار شا با اردوان عموی خود می کند ، او را به شوش می فرستد تا حکومت پارس را موقتا اداره کند. حرکت خشایارشا بطرف یونان و تصرف شهرهای شمالی آن کشور : مطابق نوشته های هرودوت خشایارشا از دریسک به طرف یونان رفت. این نواحی را تا منطقه تسالی مگابیز و پس از آنرا مردونیه مطیع کردند و همگی به خشایارشا باج می دادند. سپس خشایارشا از شهرهای مختلف یونان عبور کرد و به اکانت رسید. تمام اهالی شهر به او احترام گذاشتند. در این محل بود که خشایارشا قبلا دستور حفر کانالی را داده بود که هرودوت از آن بنام کانال اتس یاد می کند و نیروی دریایی ایران از داخل آن عبور کرد. در مسیر این کانال چند شهر قرار داشت ، که ایرانی ها از آنها چند کشتی به عنوان کمک گرفتند. از این مسیر خشایارشا وارد شمال یونان وشهر تسالی می شود. اطراف منطقه تسالی را کوهای بلند احاطه کرده اند ، که از جمله می توان کوه المپ را نام برد. از راه یک تنگه لشکر خشایارشا وارد تسالی می شود و آنها فورا تسلیم می شوند. اوضاع و احوال یونان : وقتی خبر لشکرکشی ایران به یونان رسید ، آتنی ها بیشتر از سایر یونانی ها دچار ترس وحشت شدند چرا که می دانستند هدف اصلی ایرانی ها آتن است. بعضی ها فکر کردند ترک وطن بکنند و به ایتالیا بروند ولی اکثر یونانی ها در آنجا ماندند و کشتی جنگی ساختند. زمانی که خشایارشا در سارد بود ، یونانی ها جاسوسانی را به آنجا فرستادند تا از وضعیت سپاهیان و نیروی دریایی ایران کسب اطلاع کنند. ایرانی ها فهمیدند که آنها جاسوس هستند ، بنابراین آنها را به نزد خشایارشا بردند. ولی خشیارشا نه تنها آنها را مجازات نکرد بلکه به آنها کل ارتش ایران را نشان داد و گفت که به یونان برگردید و به یونانی ها بگویید که عده نفرات سپاه ایران و تعداد کشتی ها چقدر است. چون خشایارشا فکر می کرد که اگر آنها از تعداد زیاد کشتی های ایران اطلاع پیدا کنند ، جنگ را بی مورد می دانند و تسلیم خواهند شد. یونانی ها سفیرانی را نزد پادشاه سیسیل می فرستند و از او تقاضای کمک می کنند. او می گوید که سیسیلی ها به یونانی ها کمک می کنند ولی تقاضای فرماندهی لشکر یونان را هم دارند ، که مورد موافقت اسپارتی ها و آتنی ها قرار نمی گیرد. در نتیجه پادشاه سیسیل هم به یونانی ها کمک نمی کند. تنگه ترومپیل و فتح آنجا توسط خشایارشا : پس از اینکه اهالی تسالی تسلیم لشکریان ایران شدند ، یونانی ها به ناحیه ایستم برگشتند. در این ناحیه بود که اسکندر مقدونی (پدربزرگ اسکندر مقدونی معروف) به یونانی ها پیشنهاد کرد که در تنگه ترومپیل مستقر شوند. چون این منطقه باریک است و راه عبور لشکر ایران را می توان به راحتی سد کرد. او همچنین گفت که نیروی دریایی یونان در آرت میزیوم مستقر شود ، چرا که در نزیکی ترومپپل بود و در نتیجه نیروی دریایی و زمینی به راحتی می توانستند به یکدیگر کمک کنند. کشتی های ایرانی از ترم حرکت خود را آغاز کردند و به آرت مزیوم رسیدند ، در آنجا به تعقیت کشتی های یونانی پرداختند و توانستند یکی از آنها را بگیرند. بقیه کشتی های یونانی هم عقب نشینی کردند. بنابر نوشته های هرودوت وقتی که نیروی دریایی ایران به ساحل ماگنزی رسید ، در آنجا دریا طوفانی شد و تعدادی از کشتی های ایرانی صدمه دیدند. دیده بانان آتنی خبر آسیب دیدن کشتی های ایرانی را به آتن انتقال دادند و آتنی ها بسایر خوشحال شدند. خشایارشا در ملیان اردو زد و یونانی ها نتگه ترومپیل را اشغال کردند. خشایارشا جاسوسانی را بطرف لشکر یونان فرستاد تا کسب اطلاع کنند. سپس خشایارشا جنگ را چهار روز به تاخبر انداخت تا شاید یونانی تسلیم شوند ولی این اتفاق نیفتاد. سپس جنگ شروع شد ولی سربازان ایرانی نتوانستند تنگه را بگیرند. تا اینکه یک نفر یونانی به طمع پاداش بزرگی که خشایارشا وعده آنرا به او داده بود ، به سپاهیان ایران پیشنهاد کرد که شبانه و با مشعل از یک کوره راه کوهستانی تنگه ترومپیل را دور بزنند و پشت سپاهیان یونانی قرار بگیرند. سپاهیان یونان که دیدند ایرانی ها از کوه های پر از جنگل سرازیر می شوند ، همگی فرار کردند و فقط اسپارتی ها مقاومت کردند که آنها هم کشته شدند. بدین ترتیب ایرانی ها توانستند از دو جناح به یونانی ها حمله کنند و دیواری را که یونانی جلوی تنگه ساخته بودند ، خراب کنند. ایرانی ها درنهایت پیروز شدند.
جنگ ماراتن نبرد داریوش اول با یونانیان
سپاه هخامنشیان
. «ماراتن»: Marathon در اصل نام دهکده اى است در یونان و در آن محل بود که یونانیها بر ایرانیان فاتح آمدند، در ۴۹۰ قبل از میلاد نخستین کسى که خبر این فتح را از آن دهکده به آتن برد قهرمان شناخته شد و هم اکنون به یاد او و آن واقعه است که دو ماراتن از بازیهاى اساسى المپیک است و آن وقت کدامیک از ما مى دانیم که «آریابرزن» که بود و در تنگ تکاب فارس یا نمى دانم در کجاى دیگر مى توانست باشد. در مقابل اسکندر و سربازانش چه رشادتها کرد و چه جانبازیها. با این مقدمه کوتاه، اکنون به علل و تشریح این نبرد مى پردازیم که به باور مورخان غربى اولین نبرد سرنوشت ساز تاریخ بشر است. ۱ـ علل جنگ و استعداد دو طرف متخاصم الف ـ علل جنگ : آتش زدن سارد(۱) به دست یونانیها موجب شد که به امر داریوش بزرگ، ارتش ایران براى سرکوب شورشیان به محل اعزام شود. پس از فرونشاندن شورش، نیروهاى ایران به فرماندهى «مردونیه» براى دفع بقیه شورش آسیاى صغیر به حرکت درآیند. در این لشکرکشى مردونیه توانست سلطه ایران را براى بار دوم در «تراکیه» (۲)فراهم سازد و سپس براى ارضاى خاطر یونانیها با تأسیس حکومت ملى در مناطق تسخیر شده موافقت نموده و در نتیجه پادشاه مقدونیه را وادار ساخت که مانند گذشته از ایران اطاعت نماید. مردونیه پس از این اقدامات احضار شد و ادامه برنامه جنگى وى برحسب دستور داریوش به «داتیس» و «آرتافرن» Artafren محول گردید. داتیس با ششصد کشتى* که در اختیار داشت از راه دریا به سوى آتن روانه گردید. نیروهاى ایران در این پیشروى با پیاده شدن در «اریتره»(۳) با سپاه «اریتره» که از مهمترین مردان جنگى یونان بودند، جنگیدند و پس از سه روز آنان را از پاى درآوردند، سپس اهالى این شهر را به علت شرکت در طغیان یونانیهاى آسیا و حمله به شهر سارد و تخریب معبد آن سرکوب نمودند و عده زیادى از آنان را اسیر کردند و به شوش فرستادند. ناوگان دریایى ایران سپس به طرف شبه جزیره «آتیک»(۴) که آتن مرکز آن بود به حرکت درآمدند. در تمامى این مراحل «هیپ پیاس» Hippias فرمانرواى مخلوع آتن همراه سپاهیان ایران بود و براى اینکه مجدداً به حکومت آتن انتخاب شود موجبات ادامه جنگ با یونان را فراهم ساخت. همچنان که براى شروع جنگ اصلى ایران و یونان نیز سپاهیان ایران را به سوى دشت ماراتن براى جنگ راهنمایى نمود. ب ـ استعداد دو طرف متخاصم : بنا به نوشته «کرنلیوس» (۵) عده پیاده نظام ایران در این جنگ ۲۰۰/۰۰۰ نفر بوده که بر این عده، تعداد ۱۰/۰۰۰ نفر سواره نظام نیز اضافه شده است. مورخ دیگرى به نام «یوستینوس» (۶) تعداد کل نیروهاى ایران را در این جنگ ۶۰۰/۰۰۰ نفر ذکر نموده است. «ادواردمایر» متخصص تاریخ عهد قدیم، سپاهیان ایران را مجموعاً از پیاده وسواره ۲۰/۰۰۰نفر بیان نموده است . سلاح ایرانیان در این جنگ تیر و کمان و سپر بود، به استثناى سپاه جاویدان که داراى اسلحه دفاعى بودند، بقیه به چنین اسلحه اى مجهز نبودند. مورخان استعداد یونانیها را در این جنگ ۱۱/۰۰۰ ذکر نموده اند. (۷) ۲ ـ شرح عملیات Philippides: آتنیها زمانى از لشکرکشى ایرانیان به یونان آگاه شدند که «داتیس» به « اریتره» تک نمود. آنان توسط «فیلیپ پید» دونده مشهور و تندرو، پیامى براى اسپارتى ها فرستادند و درخواست کمک فورى نمودند و خود نیز آماده نبرد شدند. اسپارتى ها پیام فرستادند که به آنان کمک خواهند کرد، اما به علت جشن هاى مذهبى این کمک حدود دو هفته به تأخیر خواهدافتاد. تقریباً در همان موقع به آتنى ها خبر رسید که ایرانیان در حدود ۴۰ کیلومترى ماراتن در حال پیاده شدن به ساحل هستند. آتنى ها با حدود ۹۰۰۰ نفر (هپلیت: (Hoplites پیاده نظام سنگین اسلحه و تعداد کمى نیروهاى سبک اسلحه به بلندیهاى مشرف به دریا پیشروى نمودند و پیاده شدن نیروهاى ایران را نظاره کردند. آنان مى توانستنداز همین محل پیشروى نیروهاى ایران را از معبر باریکى که به آتن ختم مى شود، سد نمایند. بزودى تعداد کمى از نیروهاى شهر پلاته به آنها پیوستند. فرماندهى آتنى ها را در این نبرد «کالى ماک» به عهده داشت و ده سردار دیگر آتنى تحت فرماندهى او بودند که محتشم ترین و با تجربه ترین آنها «میلیتار» (۸) بود. ظاهراً ایرانیان فهمیدند که بسیارى از آتنى ها از ترس شکست و انهدام شهرشان آماده تسلیم هستند. ایرانیان بدین منظور در خلیج ماراتن پیاده شده بودند که آتنى ها را از شهرشان به این سمت بکشانند. پس از پیاده شدن بخشى از نیروهاى ایران، «آرتا فرن» با نیمى از سپاه ایران سوار بر کشتى شده و به سمت «آتیک » و آتن حرکت نمودند در حالى که «داتیس» و بقیه سپاه ایران (احتمالاً ۲۰۰۰۰ نفر) در ساحل توقف نمودند تا آتنى ها را از هر گونه حرکتى بازدارند. «میلیتار» طرح جنگى ایرانیان را حدس زد و اصرار نمود که بلافاصله به نیروهاى ایران تک شود. پس از تشکیل یک شوراى جنگى پرشور «کالى ماک» به پشتیبانى از طرح جسورانه «میلیتار» رأى داد و فرماندهى فرد را به او تفویض نمود. بلافاصله نیروهاى آتنى و اهالى پلاته از ارتفاعات فرود آمدند و درفاصله هشت استاد (راست و برابر ۱۴۷۲ متر) و به روایتى یک مایل از سپاه ایران آرایش رزمى گرفتند. در این آرایش تاکتیکى، آتنى ها در جناح راست و اهالى پلاته در جناح چپ مستقر گردیدند… «میلیتار» جبهه یونانى ها را طورى گسترش داد که جناحین نیروهاى متکى به دو رودخانه کوچکى گردید که به دریا جریان داشتند. این کار موجب گردید که مرکز آتنى ها ضعیف (۱۲ ردیف سرباز در عمق) و در مقابل سوار نظام ایران ضعیف و آسیب پذیر گردد. اما «میلیتار» جناحین نیروهایش را با عمق کانال فالانژ یعنى ۱۶ ردیف آرایش داد. نتیجه این آرایش آن بود که جناحین او قوى و به وسیله خط ضعیفى در مرکز جبهه به یکدیگر متصل مى گردیدند. پس از این آرایش، آتنى ها اقدام به تعرض نمودند و دوان دوان به سوى سپاهیان ایران یورش بردند. ایرانیان از این نوع شیوه کارزار که عده اى بدون ترس و محابا به سوى آنان مى دوند دچار بهت و حیرت شدند و پنداشتند که آتنى ها (یونانى ها) دیوانه شده اند. همین که سربازان آتنى مقابل ایرانیان رسیدند جنگى سخت و خونین آغاز گردید. در ابتداى عملیات ایرانیان به سهولت مرکز آرایش یونانیها را به عقب راندند، درحالى که فالانژهاى سنگین اسلحه در جناحین، جناحین نیروهاى ایران را به عقب راندند. در این مورد مورخان اختلاف عقیده دارند که آیا این عمل یونانیها برابر طرح انجام شده و یا بطور اتفاقى رخ داده است. با غلبه یونانیها در جناحین، مرکز آرایش ایران نیز به عقب آمده و به فرمان «داتیس» نیروهاى ایران به طرف ساحل عقب نشینى نمودند. یونانیها، نیروهاى ایران را تا ساحل تعقیب نمودند ولى نتوانستند از سوار شدن آنان بر کشتى جلوگیرى نمایند.» ۳ـ نتیجه عملیات : بنا به نوشته «هرودوت» ایرانیان در این نبرد متحمل ۶۴۰۰ نفر تلفات گردیدند و هفت کشتى خود را از دست دادند. تلفات یونانیها فقط ۱۹۲ نفر کشته بود که «کالى ماک» و تعدادى از سرداران یونانى از جمله آنان بودند. اکنون «میلیتار» به سرعت نیروهاى خود را به سمت آتن راند. او امیدوار بود بشارت این پیروزى نیروهاى متزلزل یونانى را در آتن وادار به مقاومت نماید تا ارتش یونان فرا رسد. ازاین رو او « فیلیپ پید» دونده مشهور را براى ارسال این پیام به آتن اعزام نمود. هنگامى که ارتش یونان به آتن رسید، نیروهاى ایران در حال نزدیک شدن به ساحل براى پیاده کردن نیروها بودند. ایرانیان با مشاهده ارتش یونان دریافتند که خیلى دیر کرده اند. ازاین رو «آرتافرن» از پیاده نمودن نیروهاى ایران خوددارى نمود. سرانجام نیروهاى ایران پس از مدتى توقف در سواحل یونان با ۵۹۳ کشتى باقیمانده به آسیا مراجعت نمودند. تا نبرد ماراتن تصور مى شد که ایرانیان شکست ناپذیرند. پیروزى یونانى ها دراین جنگ الهام بخش آنان درجنگهاى آینده با ایرانیان وعقب راندن نیروى عظیم و هراس انگیز چهار میلیونى (۱۱) خشایارشا وشکست بعدى سپاهیان ایران بود. ۴ ـ دیدگاه مورخان درباره نبرد ماراتن : الف ـ نبرد ماراتن (ماراتون) یکى از قاطع ترین و سرنوشت سازترین محاربات بشر است . دراین جدال اگر سپاه عظیم وقدرتمند ایران فاتح مى شد، چه بسا که تمدن غرب هرگز گسترش وتکامل نمى یافت وبه جاى آن حکومتى مستبد ونیمه شرقى ، نظارت جهان را به عهده مى گرفت. اما یونانیها که در پیشاپیش سپاه آنان، نیروى دموکراتیک آتن به پیش مى رفت، پیروز گشت و در اثر این پیروزى توانست تمدن درخشان خود را از تباهى وفنامحفوظ دارد ومهمتر از آن اندیشه آزادى ودموکراسى را درعالم محفوظ بدارد».(۱۲) ب ـ نى بور : Niebuhr مى گوید: «نوشته هاى یونانیها درباره نبرد ماراتن وجنگهاى دیگر ایران با یونان به شعر وافسانه گویى و داستان سرایى از تاریخ نویسى شبیه تر است. آنچه به نظر مى رسد این است که سپاه ایران در دشت ماراتن دچار شکست نشده است، بدین معنى چون «داتیس » فرمانده سپاه ایران متوجه شد که میدان عمل وباریک بودن عرض میدان نبرد مانع از کاربرد سواره نظام است ، ناچار شد که فرمان عقب نشینى صادر نماید. «هرودوت » صدور فرمان عقب نشینى را به منزله شکست سپاهیان ایران قلمداد کرده است». (۱۳) پ ـ ناپلئون که وقایع نبردهاى ایران را به استناد نوشته هاى هرودوت و سایر منابع یونانى مطالعه نموده است ، در یادداشت هاى خود چنین مى نویسد: در باب فتوحاتى که یونانیها به خود نسبت مى دهند وشکست هایى که براى ایرانیان قائلند ، نباید فراموش کرد که این گفته ها تماماً از یونانى ها است و گزاف گویى و لافزنى آنان نیز مسلم مى باشد. از طرف ایرانیان نیز نوشته هایى به دست نیامده تا بتوان این نوشته ها را با گفته هاى یوناینها مقایسه کرد ونتیجه را بر مبناى قضاوت قرار داد.(۱۴) ت ـ اما جالب ترین اظهارنظر ، نتایج توأم با تحقیقات علمى «هانس ولبروک» (۱۵)مورخ آلمانى است. او دراین باره مى نویسد: ارتش یونان در ماراتن از سربازان پیاده سنگین اسلحه ترکیب شده بود و تشکیل فالانژ ابتدایى رامى داد که قابلیت مانور آن محدود به تغییر مکان بطور بطئى به سمت جلو بود. این ارتش مواجه با ارتشى بود که از لحاظ استعداد کمتر ولى از کمانداران و سواره نظامى که آموزش عالى داشتند، ترکیب شده بود. «هرودوت» نوشته است که یونانیها با حمله و پیشروى ۴۸۰۰ قدم در وسط دشت ماراتن وخرد نمودن مرکز جبهه ایرانیان فاتح شدند. «ولبروک» خاطرنشان ساخت که این عمل از لحاظ فیزیکى غیرممکن است. طبق آیین نامه هاى نظامى مشق صف جمع ارتش آلمان، سرباز با تجهیزات کامل مى تواند فقط در دقیقه تقریباً ۱۰۸۰ تا ۱۱۵۰ قدم بدود. اسلحه آتنى ها از سربازان کنونى آلمان سبکتر نبود و دو نقص کلى هم داشتند. یکى اینکه آنان سربازان حرفه اى نبودند بلکه مردمان غیرنظامى بودند. دیگر اینکه سن غالب آنان از حد مجاز در ارتش هاى نوین تجاوز نمى کرد. به علاوه «فالانژ» یک دسته از سربازان مجتمع و فشرده به هم بود که نمى توانست همه نوع حرکات سریع را انجام دهد یا حمله از دور به چنین واحدى فالانژ را به یک توده بدون سازمان تبدیل نموده و ممکن بود توسط سربازان حرفه اى ارتش ایران بدون اشکال از بین بروند. تاکتیکى که توسط هرودوت تشریح شده بود آشکارا غیرممکن بود. بیشتر این علت که فالانژ یونانى ها در مصاف در زمین باز در پهلو ضعیف وبد و ممکن بود به وسیله سواره نظام محاصره شود. به نظر «دلبروک» آشکار بود که نبرد ماراتن در خود دشت به وقوع نپیوسته است بلکه در یک دوره کوچک در جنوب شرقى و در جایى زد وخورد شده است که ارتفاعات و جنگل یونانیها را از حرکات محاصره اى محفوظ داشته است. به نظر مى رسد موضع دره «وارنا» یگانه موضع ممکن بود. به علاوه این موضوع به یگانه راه آتن تسلط داشت. براى رسیدن به شهر آتن ایرانیان مجبور بودند نیروهاى «میلیتار» را از بین ببرند و یا آنکه از جنگ دست بکشند وایرانیان شق اول را انتخاب نمودند. پس تنها توضیح منطقى فرد این است که ایرانیان با وجود کمى تعداد و عدم توانایى به کار بستن تاکتیک محاصره اى جنگ را آغاز نمودند و «میلیتار» در لحظه بحرانى وضع دفاعى را به حالت تعرض درآورده است. «ولبروک» در خاتمه مى نویسد: دشت ماراتن به قدرى کوچک است که تقریباً ۵۰ سال پیش یک افسر ستاد ارتش آلمان که آنجا را بازدید نموده بود، با تحیر نوشت که براى یک تیپ پروسى (آلمانى) جاى کافى براى انجام تمرینات ندارد.(۱۶) ۵ ـ ختم نوشتار : اکثر مورخان غربى، بسیارى از وقایع جنگى ایران را با سفسطه و ذکر ارقام وروایات نادرست ثبت کرده اند. مثلاً در مورد نبرد ماراتن که داریوش شخصاً در آن حضور نداشت و ایرانیان حتى یک نفر اسیر نداده اند، آنچنان اغراق نموده و خاطره آن را گرامى مى دارند که نام یکى از ورزش هاى دو و میدانى المپیک را ماراتن نهاده اند.آنها براى اینکه به غرور ملى شان لطمه نخورد، از افتخارات جنگى ایرانیان مثلاً نبرد کاره: ۵۳ پیش از میلاد که به شکست فاحش رومیها از اشکانیان منجر گردید، چیزى نمى نویسند. «آلبرماله فرانسوى» و «ژول ایزاک» در تاریخ مفصل خود براى شکست ایرانیان در دشت ماراتن سه صفحه از جلد یکم تاریخ خود را به آن اختصاص داده اند، در صورتیکه براى شکست کراسوس از «سورنا» سردار اشکانى حتى یک سطر هم مطلب ننوشته اند. آیا عوامل بخصوصى در کار نبوده است که تا ممکن باشد افتخارات تاریخى ما راتحریف نمایند؟ قطعاً بلى. کما اینکه ویل دورانت در کتاب یازده جلدى تاریخ تمدن (جلد ۶) در مورد سقوط قسطنطنیه به دست ترکان عثمانى در نگرشى رندانه چنین مى نویسد سلطان محمدفاتح با تصرف قسطنطنیه (استانبول فعلى) نه تنها انتقام جنگهاى صلیبى بلکه انتقام نبرد مارتن را هم بازستاند. نوشتار را با سؤالى به پایان مى بریم. آیا نباید «آریابرزن » در برابر یونانیها سرافکنده باشد؟ او در تنگ تکاب همان کارى را کرد که «لئونیداس» در مقابل خشایارشا در تنگه «ترموپیل »کرد. با این تفاوت که لئونیداس تزلزل روحى شکست هاى پى در پى سپاه کشورش را ندانست وروحیه او و افرادش ضعیف نشده بود. اما «آریابرزن» شاهد شکست هاى پى در پى کشورش در نبردهاى «گرانیک» ، «ایسوس» و «اربل» (اربیل کنونى در عراق) یا «کوکل» بود. اسکندر مقدونى با سپاه فاتح خود تمام غرب کشورش ، و متصرفات آفریقایى سرزمینش رافتح کرده بود و... «آریا برزن» در برابر «لئونیداس» سرافکنده است ، نه براى اینکه کارش کمتر از او بود، بلکه براى آنکه لئونیداس بازماندگانى قدرشناس داشت که نامش را بلندآوازه کنند و کارش ضرب المثل دلیرى و فداکارى شود. ولى آریابرزن را چه بسیارى از هموطنانش که نمى شناسند. در پایان نگارنده این سطور امیدوار است که این پژوهش کوتاه موجب آگاهى بیشتر خوانندگان ارجمند از حقایق این نبرد تاریخى گردیده و این تحریف تاریخى که به غلط در اذهان هموطنان بویژه نوجوانان ما نقش بسته است را روشن سازد. * عمدتاً از کشتى هاى نوع «ترى رم»
جنگ مدی نبرد داریوش اول پادشاه هخامنشی با یونانیان
سپاه هخامنشیان
پیروزى کوروش کبیر به کرزوس سبب ورود ایران به آسیاى صغیر و هم مرز شدن ایرانیان با «دولت شهر»هاى یونان شد. یونانیان از همان ابتدا از ورود این میهمان ناخوانده ناخشنود بودند. چرا که لیدیه قدرتى متوسط و غیرخطرناک بود، حال آنکه امپراتورى ایران یک امپراتورى جوان بانفوس و قدرت رزم بسیار زیاد بود. کوچ نشینان یونانى سرانجام در ۴۹۹ ق.م علیه پارس ها شوریدند و در این کار خود از یونانیان اروپا نیز کمک خواستند. اسپارت ها از کمک به یونانیان مهاجر خوددارى کردند، اما آتن ۲۵ کشتى نیرو به کمک آنها فرستاد. (تاریخ جهانى، تألیف ش. دولاندلن - جلد اول ص ۱۱۱) یونانیان به کمک مردم «ایونى»، شهرهاى منطقه را گرفتند و در همان سال سارد را آتش زدند. براى داریوش بزرگ که در آن زمان بزرگترین امپراتورى تاریخ را در اختیار داشت و ماوراءالنهر، شمال شرق آفریقا، مدیترانه شرقى، آسیاى صغیر، منطقه حاصلخیز هلال خضیب و بین النهرین را در اختیار داشت، اقدام یونانى ها بسیار گستاخانه جلوه کرد و با نیروهاى مستقر در منطقه، یونانیان را به عقب راند و ظرف ۴ سال کل منطقه را مطیع خود کرد و شهرهاى ایونى را به آتش کشید. در ۴۹۲ ق.م در منطقه آسیاى صغیر دیگر دشمنى براى عرض اندام نمانده بود. اما داریوش هنوز راحت نبود. یونانى ها از نظر جنگى مردمى ورزیده بودند و سال ها مزدورى، از آنها سربازان حرفه اى و قدرتمند ساخته بود. داریوش مى دانست در نبردهاى اخیر تنها با آتن طرف بوده، حال آنکه قدرت اصلى در اختیار اسپارت بوده است. شاید بتوان مردان جنگى اسپارت را حرفه اى ترین رزم آوران تاریخ قدیم دانست. بنابراین اگر داریوش مى خواست مانند سلف بزرگ خود کوروش خیال خود را از جانب غرب راحت کند، باید آتن و اسپارت را از بین مى برد. نخستین جنگ مدى : در ۴۹۲ ق.م نیروى دریایى ایران به فرماندهى داماد داریوش به سمت یونان حرکت کرد، اما گرفتار توفان شدیدى شد و بسیارى از کشتى هاى ایران غرق شدند. داریوش که نقشه خود را شکست خورده دید، سفرایى را به آتن و اسپارت فرستاد، اما یونانیان آنها را کشتند.( تاریخ جهانى، تألیف ش. دولاندلن - جلد اول ص ۱۱۲) اکنون به نظر مى رسید جنگ اجتناب ناپذیر است. در ۴۹۰ ق.م نیروهاى ایران با ۶۰۰ کشتى که اغلب متعلق به فینیقیان بود به همراه ۱۰۰ هزار سرباز راه یونان را در اروپا در پیش گرفتند (البته رقم ۱۰۰ هزار سرباز ممکن است اغراق آمیز به نظر برسد.) فرماندهى ایرانیان با «آرتافرن» و فرماندهى آتنى ها با «اریستید» و «همیتوکل» بود. ایرانى ها در جلگه ماراتن پیاده شدند و پس از ۹ روز، درگیر نبرد با یونانیان شدند و على رغم درهم کوبیدن مرکز و قلب یونانیان به دلیل شکست از جناحین، مجبور به عقب نشینى به کشتى ها شدند. روایت سرپرسر سایکین نیز از نبردهاى اول ایران و یونان چنین است: «فرماندهان سپاه ایران عوض آنکه (پس از پیروزى هاى اولیه در خاک یونان) آتن را منظور نظر اصلى قرار دهند، اوقات خود را صرف امور جزئى رساندند و دشمن اصلى را غضبناک و متحد ساختند.» در ۴۹۰ ق.م سپاه ایران در ماراتن در ۲۰ مایلى شمال شرقى آتن متحد شد و با رایزنى یک یونانى به نام هیپ پیاس براى مبارزه با یونانیان آماده شدند. ابتدا قرار بود ارگ قلعه به دست طرفداران هیپ پیاس بیفتد، اما طرفداران وى نتوانستند ارگ را بگیرند و چند روز بعد جناحین دو سپاه به یکدیگر یورش برده و ۴۰ هزار ایرانى و ۱۰ هزار یونانى در هم آویختند. یونانیان به سرعت دریافتند که مى توان با استفاده از نیروى تجربه و وطن پرستى ایرانیان را در ماراتن شکست داد. «حمله در زیر دره و دانا با کمال سرعت وقوع یافت و فاصله بین دو اردو که درست یک میل بود، ظرف ۸ دقیقه پیموده شد (البته این ادعا محل تردید است، چرا که پیاده نظام سنگین اسلحه یونان نمى توانست با این سرعت حرکت کند)، ایرانیان از اینکه جماعتى از یونانیان بدون تقویت سواران به آنها حمله کرده اند، تعجب کردند و این واقعه را ضعیف شمردند، لیکن قبل از آنکه به خود آیند، یونانیان به ایشان رسیده بودند. پارسیان و طایفه سکاها که در قلب (سپاه) بودند، خوب مقاومت و بعد غلبه کردند، اما آتنى ها در جناحین غالب شدند و سپس از آن به قلب روى آوردند.» ( تاریخ ایران - سرپرسى سایکس - جلد اول - ص ۲۵۶) پیرنیا نیز در کتاب تاریخ ایران باستان خود مى گوید: «یونانیها که مى دانستند ایرانیان تیراندازان ماهرى هستند و اگر از دور جنگ کنند، طاقت تیر آنها را ندارند، خود را بى پروا به سپاه ایران زدند و جنگ تن به تن را آغاز کردند. سپاه آتنى سنگین اسلحه بود، یعنى اسلحه دفاعى (جوشن، خود و نیزه بلند) داشت، در صورتى که سپاه ایران فاقد تجهیزات بود و سپرهایشان نیز استحکام سپر یونانیان را نداشت.» در هر حال نتیجه جنگ عقب نشینى موقت از خاک یونان بود. اگرچه داریوش این شکست را مهم نشمرد و بلافاصله در کار تدارک سپاه بسیار بزرگى شد. جنگهاى دوم مدى : داریوش براى فتح یونان نیازمند سپاهى سنگین اسلحه بود و اکنون تاریخ، دوباره تکرار شده بود. همانگونه که هوخشتر پادشاه ماد در دو قرن قبل پى برد نابود کردن سپاههاى منظم و حرفه اى آشور تنها با سپاهیان آموزش دیده مشابه آن امکانپذیر است. جمع آورى سپاه جدید ۳ سال به طول انجامید، در همین زمان داریوش فوت کرد. (۴۸۵ ق. م) به این ترتیب خشایارشا وارث ارتشى بزرگ و آماده شد. او پس از خواباندن شورش مصر آماده هجوم به یونان شد. از گزافه گویى یونانیها که بگذریم (برخى مورخان قدیم، سپاه وى را ۸۰۰ هزار تا ۵ میلیون نفر! تخمین زده اند، حال آنکه گویى از جمعیت دنیاى قدیم بى اطلاع بوده اند) باید اذعان داشت سپاه جمع آورى شده توسط خشایارشا تا آن تاریخ نظیر نداشته است. اکنون نبرد دوم ایران و یونان در راه بود. توضیحاتى درباره جنگ ماراتن یونانیان جنگ ماراتن را نقطه عطفى در تاریخ خود مى دانند. تمدن غرب نیز براى این نبرد ارزشى بیش از اندازه قائل است تا جایى که معروف ترین ورزش المپیک با نام دوى ماراتن مبدل به سمبل مسابقات جهانى المپیک شده است. اما اطلاعات ما از این نبرد تا چه اندازه با واقعیات مطابق است؟ چند ماه قبل در روزنامه ایران مقاله اى از یک فرمانده ستاد ارتش به چاپ رسید که نشان مى داد روایت مورخان از این نبرد چندان مورد تأیید نیست. این کارشناس نظامى از قول مورخان آلمانى نقل کرده است ترکیب نیروهاى یونانى به ویژه آن که سنگین اسلحه بوده اند، به آنها اجازه نمى داد در دشت کم عرض ماراتن به ایرانیان حمله برند. وى از هانس ولبروک مورخ آلمانى نقل مى کند که نوشته هاى یک افسر ستاد ارتش آلمان را خوانده که به هنگام بررسى دشت مارتن تأکید کرده است «در این دشت حتى یک تیپ (حدود ۵ تا ۸ هزار سرباز) نمى تواند به تمرین بپردازد چه برسد به آنکه شاهد نبرد دهها هزار سرباز باشد.» این تحقیق کوچک همچنین از قول تاریخ نویس دیگرى آورده است: «فرمانده سپاه ایران متوجه شد میدان عمل و باریک بودن عرض میدان مانع از کاربرد سواره نظام مى شود، بنابراین دستور عقب نشینى به سربازان خود (و بازگشت به کشتى) را مى دهد که هرودوت صدور فرمان عقب نشینى را به منزله شکست سپاهیان ایرانى تلقى مى کند. در یک کلام مى توان گفت، روایات جنگهاى ایران و یونان به دلیل یکجانبه گرایى مورخان یونان (آن هم با ارائه ارقام حیرت آور از تلفات نیروهاى درگیر) چندان مورد استناد نیست. ناپلئون نیز در یادداشتهاى سالهاى آخر عمر خود در جزیره سنت هلن مى گوید: «درباره جزئیات پیروزى پرهیاهوى یونانیان نباید فراموش کرد که اینها گفته هاى یونانیان است و آنان مردم لافزن و گزافه گو بوده اند و هیچ تاریخ ایرانى اى تاکنون نوشته نشده که از روى آن بتوانیم پس از استماع سخنان دو طرف به یک داورى صحیح برسیم.» گفته ناپلئون بسیار تأمل برانگیز است، چرا که وى به عنوان یک نابغه نظامى با شک و تردید به جنگهاى ایران باستان و یونان مى نگرد و در جاى دیگر نیز آنها را غیر قابل باور مى داند.
جنگ میلت نبرد داریوش کبیر با یونان و آتن
سپاه هخامنشیان
جنگ با یونان – از قرائن چنین به نظر می آید که داریوش در قصد تخطّی به آتن یا اسپارت نبود بلکه در دربار ایران اشخاص زیاد عقیده داشتند که جنگ با یونان برای ایران بی نتیجه است ولیکن خود یونانی های اروپایی داریوش مجبور نمودند که به طرف یونان قشون کشی کند . شرح واقعه از این قرار است : در این زمان یک ثلث اراضی یونانی نشین یعنی مستعمرات یونانی در آسیای صغیر و تراکیّه و مقدونی تابع ایران و دو ثلث دیگر از دولت هایی ترکیب یافته بود که بعضی از آنها در واقع شهری و برخی بزرگتر بودند از دول مذکوره آتن و اسپارت معروف ترین آنها نحسوب می شدند در اولی حکومت ملی و در دومی حکومت اُلیگارشی یعنی حکومت عده قلیل بر قرار بود هر چند هر دو از همسایگی ایران قوی وحشت داشتند با وجود این در مواقع سخت هر دو به حکومت ایران متوسل می شدند و کلیةً از این زمان تا اواخر دوره هخامنشی همیشه در نزد ولات آسیای صغیر و در دربار ایران یک عده یونانی های فراری معروف اقامت داشته همواره ایران را به تسخیر یونان یا به دخالت در امور آن تحریک می کردند در مستعمرات یونانی دولت ایران دخالت نداشت و اداره کردن آنها را به جبابره ی یونانی واگذار می نمود و هر زمان جبّاری مورد اعتماد دربار ایران واقع نمی شد شخصی را از جبابره ی دیگر یونانی معین می کرد . در سال 510 ق . م . هیپْ پیاسْ ( HIPPIAS ) نامی را که از خانواده پی زیسترات و جبّار آتن بود مردم آتن اخراج و حکومت ملی در آن شهر تأسیس کردند او پناه به اَرْتافِرْنْ والی لیدی برد بعد آتنی ها از جهت ضدّیت دسته ی اشرافی اسپارت با حکومت ملی آتن و جنگی که بین آنها در گرفته بود در تحت فشار دولت اسپارت واقع شده صلاح خود را در نزدیکی با ایران دیدند و سفارتی نزد والی مزبور فرستاده کمک ایران را درخواست کردند والی گفت کمک می کنم به شرط اینکه مطیع ایران شده باج دهید سفیر پذیرفت ولی پس از مراجعت او به آتن آتنی ها از گفته خود برگشتند ( 508 ق . م . ) دو سال بعد باز آتنی ها سفارتی نزد والی مذکور فرستاده خواستند که از هیپ پیاس حمایت نکند . او جواب داد که آتن باید او را باز بپذیرد و شهر آتن این مطلب را قبول نکرد . در این حیص و بیص اغتشاش و شورش در شهرهای یونانی آسیای صغیر درگرفت و محرک آن آریستاگر ( ARISTAGORE ) جبّار شهر میلت بود که از طرف ایران در آنجا حکومت داشت توضیح آن که پدر زن او هیس تیه ( HISTIAEUS ) حاکم سابق میلت چون در سفر داریوش به مملکت سک ها خدماتی کرده بود در ازای آن داریوش ( میرسین ) یکی از شهرهای تراکیّه را به او داد که معلوم شد او در آنجا استحکاماتی بنا می کند به دربار ایران احضار شد و محترمانه در آنجا متوقف بود . این شخص محرمانه داماد خود آریستاگر مذکور را به یاغی گری تحریک کرد و برای اینکه نوشته های او افشاء نشود سر غلامی را تراشیده بر پوست سر او مطالب خود را نوشت و پس از اینکه موهای سر غلام بلند شد او را روانه میلت کرد با این دستور که دانادش سر او را تراشیده نوشته های او را بخواند بر اثر این تحریکات شورش مذکور درگرفت و قشون ایران به واسطه کمی عده در مقابل شورشی ها عقب نشسته به شهر سارد پناه برد آریستاگر چون می دانست که قشون ایران از جاهای دیگر خواهد رسید به یونان رفته کمکی درخواست کرد . اسپارت حاضر نشد کمک نماید ولیکن آتنی ها بیست کشتی به او دادند و پس از آن شورش به تمام شهرهای یونانی در آسیای صغیر و جزیره قبرس و غیره سرایت کرد و یونانی ها سارد را تصرف کرده خود شهر و جنگل مقدس آن را آتش زدند ولیکن به گرفتن ارگ آن از جهت استحکاماتی که داشت موفق نشدند . پس از آن قشون ایران از هر طرف به محل اغتشاش روی آورد و سفاین فنیقی از طرف دریا عرصه را بر شورشیان تنگ کردند بالاخره جنگی در نزدیکی میلت شد که یونانی ها مضمحل یا متواری شدند و آتنی ها به مملکت خودشان مراجعت کردند و شهر میلت را سپاهیان ایران گرفته شورشی ها را سخت مجازات نمودند ( 496 ق . م . ) معلوم است که داریوش از دخالت یونانی های اروپایی به امور داخلی ایران فوق العاده مکدر شد و پس از آن به زودی جنگ اول ایران با یونان درگرفت قبل از جنگ داریوش برای رضایت یونانی های آسیای صغیر امر کرد اراضی را مسّاحی و مالیات ها را تعدیل نمودند بعد داماد خود مردونیه را برای سرکشی به آسیای صغیر و تراکیّه و غیره فرستاد با این دستور که اصلاحاتی نماید . این شخص علاوه بر نجابت جبّلی عقل و تدبیر داشت و اول کاری که کرد این بود که به تمام مستعمرات یونانی در آسیای صغیر حکومت ملی داد تا آنها را از ایران راضی کرده باشد * - * - هرودوت در این موقع گوید : این قضیه تأییدی است از نوشته های من برای یونانی هایی که باور ندارند که بعد از کشته شدن بردیای دروغی در میان هم قسم ها مذاکراتی راجع به طرز حکومت پارس و حکومت ملی شده باشد - * - * بعد به اروپا قشون کشی کرده تا کوه آتُسْ واقع در تراکیّه پیش رفت و مقدونی را مجدداً به اطاعت ایران در آورد ( 492 ق . م . ) ولیکن در این حین به واسطه طوفان دریا سیصد فروند از کشتی ها خراب و معدوم گردید رعب ایرانی ها در یونانی ها خیلی زیاد بود ولیکن اقدامی برای تجهیزات نمی کردند این حال روحی یونانی ها در دربار ایران نمی دانستند زیرا بسیاری از یونانی های اشرافی و ناراضی که فرار کرده به دربار ایران پناهنده شده بودند حال یونان را برای داریوش توصیف می کردند و دربار ایران همه به این عقیده بودند که داریوش بی جنگ می تواند تمام این مملکت را مطیع نماید بنابراین داریوش رسولانی به یونان فرستاده اعلام کرد که یونانی ها باید آب و خاک بدهند یعنی مطیع شوند اکثر از شهرهای یونانی این تکلیف را پذیرفتند ولیکن در آتن و اسپارت رسولان را بر خلاف عادات بین المملی کشتند و جنگ از نو شروع شد ( 490 ق . م . ) چنان که هرودوت گوید این دفعه قشون ایران در تحت فرماندهی یک نفر مادی داتیس ( DATIS ) نام بود و او چنین صلاح دید که از راه دریا و جزایر سیکلاد مستقیماً به طرف آتن برود . قشون ایران اول شهر اِرِت رهْ ( E?RE?TRE?E ) را گرفته مردمان آن را به آسیا فرستاد بعد 600 فروند کشتی ایران به شبه جزیره ی آتّیک ( ATIQUE ) که آتن در آن واقع است رسیده لنگر انداخت در ابتدا آتنی ها نمی خواستند جنگ کنند زیرا کمکی را که از اسپارت انتظار داشتند نرسیده بود ولیکن میلتیاد یکی از نجبا زادگان آتنی اهالی را به جنگ تحریک کرد و قشون آتنی در تحت سرکردگی او برای جنگ با ایرانی ها بیرون آمد در راه عده ای هم از پلاته ( یکی از شهرهای یونانی ) به کمک آن رسید و سپاه آتن ماراتُنْ ( MARATHON ) را که در طرف شمال و شرق شبه جزیره آتّیک بود اشغال نمود پس از آن میلتیاد جنگ را شروع کرد . یونانی ها چون می دانستند که ایرانی ها تیر اندازهای ماهری هستند و اگر از دور جنگ کنند طاقت تیر آنها را نخواهند آورد خودشان را بی پروا به سپاه ایران زده جنگ تن به تن نمودند سپاه آتنی سنگین اسلحه بود یعنی اسلحه دفاعی ( خود و جوشن و غیره ) داشت در صورتی که سپاهیان ایرانی فاقد این نوع اسلحه بودند و سپرهایشان هم به خوبی و استحکام سپرهای یونانی نبود با وجود این ایرانی ها قلب قشون یونانی را شکافتند ولی جناحین قشون مزبور غلبه کرد و ایرانی ها پس از دادن 4000 نفر تلفات به کشتی های خود عقب نشسته حرکت کردند . سپاهیان ایرانی در ابتدا می خواستند از طرف دیگر که به آتن نزدیکتر بود حمله برند ولیکن میلتیاد نقشه آنهارا دریافت و برای دفاع آتن به محل مزبور شتافت پس از آن سردار ایرانی چون وضع را چنین دید جنگ نکرده به آسیا مراجعت نمود راجع به این جنگ لازم است بگوییم که کیفیّات آن متناقض است : اولاً عده سپاهیان ایرانی را یونانی ها صد و بلکه سیصد هزار نوشته اند و حال آنکه محقق است که 600 کشتی عهد قدیم بیش از 30000 نفر با لوازم آنها نمی توانسته حمل کند . ثانیاً اگر سپاه ایران قلب لشگر یونانی را شکافت بعد قشون مزبور چه ترتیبی یافت که جناحین آن توانستند غلبه کنند بنابر این و ایرادات دیگر که در این مختصر نگنجد بعضی از محققین مانند ( نی بور )عقیده دارند که نوشته های یونانی ها راجع به این جنگ و جنگ های دیگر ایران با یونان به شعر و افسانه گویی و داستان سرائی شبیه تر از تاریخ نویسی است مصنّف مذکور گوید : آتنی ها به طور غیر مترقّب بهره مندی داشته اند ولی کیفیّات را نمی دانیم . چهار سال بعد از این جنگ داریوش در میان تهیه هایی که برای جنگ جدید می دید درگذشت ( 486 ق . م . ) بعضی از مورخین به این عقیده اند که اگر عمر او وفا می کرد جبران این عدم بهره مندی را می نمود و کار یونان خیلی سخت می شد .
جنگ پلوزیوم نبرد کمبوجیه با مصریان
درابتدا باید گفت که برخی از محقیقن معتقد هستند که کوروش اصلا به فکر حمله به مصر نیافتاد ، چون حدود مرزهای ایران بسیار وسیع بود وکوروش نیازی به کشور گشایی بیشتر نداشته است. حدود مرزهای ایران ازطرف غرب شامل بحر الجزایر (دریای اژه) و دریای مدیترانه –از طرف شرق تا حدود رود سند-از سمت شمال به دریای سیاه ، کوه های قفقاز ، دریای مازندران و رود سیحون-از سمت جنوب به خلیج فارس و دریای عمان می رسیده است. برخی دیگر از تاریخ نگاران می گویند که کوروش به فکر حمله به مصر افتاد ولی رسیدگی به کارهای شمال شرق و شرق ایران این فرصت را به او نداد که به مصر حمله کند. با تمام این احوال کبوجیه از روزی که به حکومت رسید نقشه تسخیر مصر را در سر می پروراند. هرودوت به نقل از مصری ها در کتاب تاریخ خود نوشته است که کمبوجیه سفیری را به مصر می فرستد و دختر آمازیس ، فرعون مصر را خواستگاری می کند. این اقدام کمبوجیه بر اثر تحریک یک چشم پزشک (کحال) مصری مقیم دربار ایران بوده است. چون کوروش وقتی از آمازیس پادشاه مصر خواست که بهترین چشم پزشک مصر را انتخاب کند و به پارس بفرستد ، او این شخص را انتخاب می کند. او را از زن و فرزندانش جدا می کند و به پارس می فرستد. از این نظر این چشم پزشک سخت از آمازیس می رنجدو از کبوجیه می خواهد که دختر آمازیس را خواستگاری کند. بر اثر این تقاضا ، فرعون مصر تصمیم می گیرد به جای دختر خودش ، دختر پادشاه سابق مصر را نزد کمبوجیه بفرستد. مدتی کمبوجیه در اشتباه بود تا اینکه دختر راز خود را فاش می کند و به کمبوجیه می گوید که من دختر «آپری یس» هستم. به همین دلیل کمبوجیه بسیار ناراحت می شود و تصمیم می گیرد که به مصر حمله کند. ولی به نظر نمی رسد این گفته مصریها صحت داشته باشد، چون حمله کمبوجیه به مصر بر اثر میل به جهانگیری بوده است. از آنجایی که تاریخ نشان می دهد ، وقتی ملتی به فکر گسترش قلمرو و متصرفاتش بود ، هر پادشاهی که به تخت سلطنت می نشیند آن راه را ادامه میدهد تا به متصرفات موروثی مقداری افزوده شود و ازنظر شهرت از نیاکان خود عقب نماند. هرودوت در مورد شروع سفر جنگی کمبوجیه به مصر می نوسد شخصی بنام فانس از آمازیس فرعون مصر بسیار رنجیده می شود و از مصر می گریزد. او خود را به پارس می رساند و اوضاع مصر را برای شاه بیان می کند. او به کبوجیه توصیه میکند از راه خشکی وارد مصر شود ، به این منظور کمبوجیه سفیری را نزد پادشاه عرب در عربستان می فرستد و از او اجازه می خواهد که از کشورش عبور نماید. پادشاه عرب هم موافقت می کند و آب انبارهایی را در صحرای عربستان و شبه جزیره سینا (عربستان سنگی عهد قدیم) برای استفاده سپاهیان کمبوجیه می سازد. آمازیس فرعون مصر از شنیدن خبر لشکرکشی کمبوجیه بسیار نگران می شود. چون او در موقع لزوم هیچ کمکی به لیدیه و بابل نکرده بود حالا که این خبر را شنیده بود ، فکر می کرد ، کمبوجیه با داشتن نیروی دریایی قوی که از فنیقنی ها و یونانی های آسیای صغیر تشکیل داده بود ، از راه دریا به مصر حمله خواهد کرد. بنابراین با جزایر یونان و قبرس که تابع دولت ایران نبودند وارد مذاکره شد تا کشتی های خود را به کمک نیروی دریایی مصر بفرستند. از خوش شانسی کمبوجیه آمازیس که شخصی مدیر و فعال بود درمیگذرد و پسامتیک (فستمیخ) سوم جانشین او می شود. این پادشاه آدمی نبود که بتواند مصر را از دست دشمنی نیرومند مانند کمبوجیه نجات دهد. جنگ با مصری ها به نقل از هرودوت لشکر ایران از کویر می گذرد و به پلوزیوم که در کنار شعبه اول رود نیل از سمت مشرق قرار دارد ، می رسد و در مقابل قشون مصر صفوف خود را می آراید. سپس جنگ سختی شروع می شود و به هر دو طرف تلفات زیادی وارد می شود ، ولی بالاخره مصریان وادار به تسلیم می شوند. مصری ها پس از این شکست با بی نظمی به طرف منفیس پایتخت مصر باستان فرار می کنند. تسلیم شدن مصری ها اهالی لیبیا (این لیبیا با کشور لیبی تفاوت دارد و ظاهرا شامل قسمت وسیعی از قاره آفریقا منهای مصر و حبشه می شده است.) را به وحشت می اندازد و آنها بدون جنگ کردن باجی را برای برای خود معین کرده و به همراه هدایایی برای کمبوجیه می فرستند. اهالی سیرن (از مستعمرات یونان در آفریقا) و برقه هم باج و خراج خود را به همراه سفیرانی نزد کمبوجیه می فرستند. پس از تسخیر ارگ (قلعه) منفیس ، کمبوجیه پسامتیک را دوباره حاکم مصر کرد ولی به سبب شورشی که ایجاد کرد ، کشته شد.سپس کمبوجیه به شهر سائیس رفت. این شهر در نزد مصریان بسیار مقدس بود. پس از تصرف مصر کبوجیه به فکر حمله به قرطاجنه ، آمون و حبشه افتاد. از آنجایی که حمله به قرطاجنه باید از طریق دریا صورت می گرفت ، بنابراین کمبوجیه از فنیقی ها کمک خواست. ولی چون این کشور از مستعمرات سابق فنیقیه بود ، آنها حاضر به کمک کمبوجیه نشدند ، بنابراین او از حمله به قرطاجنه منصرف شد. کمبوجیه به نزد پادشاه حبشه سفیرانی را فرستاد ، ولی پادشاه حبشه به سفیران پارسی چیزهایی را نشان داد و حرفرهایی را گفت که آنها تا حدی ترسیدند ، ولی عاقبت کمبوجیه به حبشه حمله کرد. اما او به دلیل اینکه غذا و تدارکات لازم را برای سپاهیانش فراهم نکرده بود ، با دادن تلفات زیادی مجبور به عقب نشینی شد. کمبوجیه لشکری را که برای تصرف حبشه فرستاد دو قسمت کرد و قسمتی را برای تصرف شهر آمون (آمون یا خدای خورشید یکی از خدایان بزرگ مصر باستان است) فرستاد ولی از سرنوشت آنها اطلاع دقیقی بدست نیامده است. با تمام این احوال در زمان داریوش اول و خشایارشا حبشه و قرطاجنه جز کشورهای تابعه ایران بودند. متاسفانه بعضی از تاریخ نگاران یونان باستان کبوجیه را فردی خشن و جلاد معرفی کرده اند که کشتار زیادی در مصر به راه انداخت. بعضی دیگر نیز او را فردی دیوانه معرفی کرده اند ، ولی بنظر نمی رسد این ادعاها سند تاریخی معتبری داشته باشند. زیرا اگر او فردی دیوانه یا خشن بود هرگز نمی توانست بر فرعون قدرتمند مصر پیروز شود و تا مدتی بر مصر حکومت کند. یونان ها همچنین نقل قول کردند که کمبوجیه بدلیل علاقه به خواهرش با او ازدواج می کند و بر اثر اختلاف نظری که در مورد قتل برادرش بردیا با همسرش پیدا می کند ، او را می کشد. ولی به نظر نمی رسد این گونه ادعاها هم سند تاریخی معتبری داشته باشند. ظاهرا کمبوجیه فرزند پسری نداشته است که بتواند او را به عنوان جانشین خود تعیین کند. تصرف مصر توسط کمبوجیه به نقل از مصری ها شرق شناسان برزگ اروپایی برای تایید صحت این مطالب به سندی معتبر از یک فرد مصری که معاصر کبوجیه بود ، دست یافتند. توضیح اینکه در مقر کلیسای واتیکان مجسمه ای از یک نفر مصری وجود دارد که شاهد فتخ مصر بدست کمبوجیه بوده است. این مجسمه دارای کتیبه ای است که حاوی شرح زندگانی صاحب مجسه و وقایع آن زمان مصر است. این مجسمه مربوط به پسر رئیس معابد مقدس شهر سائیس است.او در زمان آمازیس فرعون مصر علیا وسفلی ، خزانه دار پادشاه ، رئیس قصر سلطنتی و فرد مورد اعتماد کامل پادشاه بوده است. او سپس در زمان پسامتیک سوم رئیس کل کشتی های پادشاهی مصر باستان شد. پس از تسلط کمبوجیه بر مصر ، او فرد مورد اعتماد و پزشک بزرگ مصر می شود. او از کمبوجیه خواهش می کند که عظمت معبد بزرگ نیت (مادر خدایان مصر باستان) و چند معبد دیگر را که مربوط به خدایان مهم بود و در شهر سائیس قرار داشت ، به آنجا برگرداند و آسیایی هایی را که در معبد «نیت» اقامت داشتند ، از آنجا بیرون کند. کمبوجیه هم چنین می کند و زمینها و خانه های خوب به مصری ها می دهد. او در مورد خدمات خود به مردم مصر می نویسد که آنها را از بدبختی و گرسنگی نجات داده است. از این نوشته ها چنین بر می آید که کمبوجیه در مصر دقیقا مانند کوروش بزرگ در بابل رفتار کرد و به تمام آداب رسوم مصری ها احترام گذاشت. در بعضی از روایت ها نوشته اند که کمبوجیه معابد مصری ها ویران کرد ولی به مکان های مقدس یهودیان و قوم بنی اسرائیل احترام گذاشت. ولی طبق اسناد و نوشته های مصریان ، آنها کمبوجیه را زاده خدای بزرگ «را» و فرعون قانونی خود می دانستند و بر این عقید بودند که که با رفتن او به مصر سلسله بیست و ششم (26 ) فراعنه یا سلسه پادشاهان سائیس منقرض می شود و سلسه بیست و هفتم (27 ) تاسیس می شود که تا زمان پادشاهی اردشیر دوم هخامنشی ادامه پیدا می کند . منابع: 1 – کتاب تاریخ ایران باستان نوشته : حسن پیرنیا (مشیرالدوله) از صفحه 497 تا 447 2 – کتاب اسرار تخت جمشید نوشته : سر لشکر غلامحسین مقتدر 3- کتاب از زبان داریوش نوشته : خانم پروفسور هاید ماری کخ ترجمه :پرویز رجبی
نبرد کوروش کبیر با ماساژتها و کشته شدن کوروش کبیر
پس از تسلط کوروش بر فنیقیه و بابل ، او خواست ماساژت ها را هم مطیع شاهنشاهی ایران کند. ماساژت ها چنانکه هرودوت می نویسد: مردمی بودند که از لحاظ خشونت و تندخویی معروف بودند. با این حال هرودوت از آنها به عنوان ملتی شجاع و بزرگ یاد می کند. آنها در اطراف رود سیحون ( ماورالنهر ) زندگی می کردند. بعضی ها این مردم را سکایی می دانند. انگیزه لشکرکشی کوروش به شمال شرقی ایران متعدد است. برای نمونه می گویند که کوروش ابتدا به ملکه ماساژت ها که بیوه پادشاه آنها بود ، پیشنهاد اتحاد داد و حتی از او خوستگاری کرد ، اما ملکه ماساژت ها از آن بیم داشت که کشورش در دست شاهی که تمام منطقه را تسخیر کرده بود ، گرفتار شود. در نتیجه پیشنهاد کوروش را رد کرد. اما کوروش با راهنمایی بزرگان و درباریان خود و با ترفندهای ویژه ای به کشور آنها حمله می کند و سربازان هخامنشی موفق می شوند پسر ملکه ماساژت ها اسیر کنند. ملکه از ترفندهای کوروش بسیار ناراحت می شود و با باقی مانده سپاهیان خود به ایرانیان حمله می کند. در این نبرد کوروش پس از 28 سال پادشاهی کشته می شود و سپاه ایران شکست می خورد. این رویداد در سال 530 (پ. م ) واقع شد. البته کوروش توانست به اعماق قلمروی سکاها نفوذ کند و ازآمودریا هم بگذرد ولی بخت با او یار نبود. برابر نوشته های هرودت کوروش قبل از جنگ با ماساژت ها در خواب دیده بود که داریوش پسر بزرگتر هیستاسپ (ویشتاسب) ، بر روی دو شانه اش پرهایی دارد که با یکی آسیا را پوشانده و با دیگری بر اروپا سایه افکنده است. داریوش در آن زمان نتها بیست سال داشت و در پارس بود ، کوروش از دیدن این خواب بسیار هراسان شد و اندیشید که شاهزاده جوان در فکر فرو ریختن شهریاری او است. بنابراین دستور داد که داریوش را از پارس به نزد او بیاورند. آنگاه کوروش به نگرانی مهم تر خود که جنگ با ماساژت ها بود برگشت ، اما متاسفانه در نبردی که روی داد کشته شد. پس از کشته شدن کوروش در جنگ پیکر او را احترام به پارس منتقل کردند و با آیین ویژه نظامی و درباری در محل پاسارگاد کنونی به خاک سپردند. رهبر و گرداننده اصلی آئین خاکسپاری کوروش ، داریوش بود که سخنرانی مفصلی در مورد جنگ ها و خصوصیات اخلاقی خوب کوروش و کارهای نیک او ایراد کرد. به هرحال سرانجام هر کس مرگ است و شکست کوروش در واپسین جنگ اگر چه بسیار سخت بود ولی اهمیت چندانی نداشت چون شاهنشاهی هخامنشی همچنان به حیات خود ادامه می داد.
جنگ سارد نبرد کوروش کبیر با کرزوس
کوروش که در سال 546 ق . م تنها لقب پادشاه پارس را بر خود داشت ، در سال 549 ق . م با نام شاه انشان در الواح ظاهر شد و پس از پیروزی بر ماد در سال 550 ق . م لقب شاه پارس را برگزید . لقب جدید کوروش ، در آغاز کارش ، برای او از جانب نبونید پادشاه بابل تهدیدی ایجاد نمی کرد ولی کرزوس ، پادشاه لیدی که پس از آلیات به قدرت رسیده بود ، به سرعت بر فتوحاتش در شرق می افزود و صلحی را که در زمان آلیات میان لیدیه و ماد منعقد شده بود ، زیر پا گذاشته بود . سقوط ماد به عنوان متحد پیشین لیدی ، بهانه ی خوبی برای حمله ی کرزوس به ایران بود . اما گسترش قدرت و نفوذ پارسیان ، بیش از هر چیز لیدیه را برای دفع خطر احتمالی ایران ، به جنگ با کوروش برمی انگیخت . به این ترتیب کرزوس مشغول گردآوری سپاه برای حمله به کوروش شد . وی کارگزاری را با مبالغ هنگفتی روانه ی آسیای صغیر کرد تا سربازان یونانی آن مناطق را به خدمت بگیرد ، اما او نزد کوروش گریخت و وی را از خطری که تهدیدش می کرد آگاه ساخت . به این ترتیب کوروش از یکسو و کرزوس از سوی دیگر با سپاهیان خود برای جنگ آماده شدند . یونانیان قصه پرداز ، درباره ی این جنگ افسانه های زیادی خلق کرده اند . مطابق گزارش مورخان یونانی ، کرزوس پیش از جنگ با کوروش از پیشگوی معبد دِلفی در یونان ، راهنمایی خواست * ـ * ـ بر پایه ی همین داستانها او نمایندگان خود را نزد یکصد کاهن در معابد مختلف فرستاد تا آنها را بیازماید و سپس پیشگوی معبد دلفی را که در آزمون شاه موفق شده بود ، برگزید ـ * ـ . پیشگو در پاسخ به فرستاده ی کرزوس گفت که اگر پادشاه وارد جنگ شود ، سرزمینی را نابود خواهد کرد . کرزوس این گفته را به فال نیک گرفت و به معنای غلبه بر سرزمین پارس پنداشت . وی بار دیگر از پیشگوی معبد دلفی استخاره خواست و او گفت که هر گاه قاطری بر مادها حاکم شود ، روزگار سختی بر اهالی لیدیه پیش خواهد آمد . این بار هم کرزوس پیشگویی کاهن معبد دلفی را به نفع خود تفسیر کرد و با خود تصور کرد که هرگز قاطری نمی تواند بر مردم ماد غلبه کند ، در نتیجه ، حاصل نبرد با کوروش را به فال نیک گرفت . کوروش با گذشتن از دجله ، سپاه خود را به سوی شمال بین النهرین پیش برد . برای فاتح جوان ، جنگ در چنین میدان بزرگی آن هم با ملتی نوپا ، کار دشواری بود . پیش از آنکه برخوردی بین دو سپاه رخ دهد کوروش به پادشاه لیدیه پیشنهاد صلح داد و قول داد اگر کرزوس از وی اطاعت کند ، او هم پادشاهی وی را بر لیدیه تأیید کند . کرزوس این پیشنهاد را رد کرد و در نخستین جنگ بر سپاه کوروش پیروز شد . پس از این پیروزی بین دو طرف پیمان ترک مخاصمه به مدت سه ماه بسته شد . نبرد دیگری در پِتریه ، میان دو پادشاه رخ داد که بدون حاصل بود و در پی آن ، کرزوس به سرعت به سمت سارد عقب نشینی کرد و بیشتر سپاهش را هم مرخص کرد ، به این امید که با فرا رسیدن فصل سرما و زمستان ، کوروش از ادامه ی نبرد منصرف شود و به ایران بازگردد . بر خلاف پیش بینی کرزوس ، کوروش به سرعت بسوی سارد حرکت کرد . کرزوس هم با عجله سپاهی فراهم کرد و به مقابله با کوروش پرداخت ، اما اسبان ساردی از بوی شتران پارسی رَم کردند و سواران خود را سرنگون نمودند ، زیرا آنهان برای نخستین بار با سواره نظامی از شتران روبرو می شدند . به این ترتیت کرزوس در این نبرد شکست خورد و به داخل شهر عقب نشینی کرد . کوروش هم خود را به سارد رساند و پشت حصارهای بلند و محکم شهر ، مستقر شد . اهالی سارد با اطمینان به استحکام موانع شهر و نیز با توجه به آذوقه ی موجود در انبارها ، به انتظار آمدن زمستان و بازگشت پارسیان نشسته بودند . فتح سارد از زبان مورخان یونانی ، با داستان سرایی همراه است ؛ از آنجایی که دیوارهای شهر سارد بلند و دست نیافتنی بود ، کوروش برای نخستین کسی که بتواند به داخل شهر راه یابد جایزه تعیین کرد . محاصره طولانی شد و کسی نتوانست از دیوارها عبور کند ، در حالی که لشکریان پارسی پس از 14 روز محاصره ی بی نتیجه ، خسته و ناامید شده بودند ، اتفاق ساده ای همه چیز را دگرگون کرد . روزی کلاه یکی از نگهبانان قلعه از سرش به بیرون قلعه افتاد . سرباز برای برداشتن کلاه خود ، از مسیری که سربازان پارسی آن را ندیده بودند و تقریباً مخفی بود ، پایین آمد و کلاهش را برداشت و به سادگی به بالای دیوار بازگشت . چند سرباز پارسی که پنهانی شاهد این قضایا بودند از همان راه وارد قلعه شدند و دروازه ها را به روی سپاه کوروش باز کردند . به این ترتیب پارسیان وارد سارد شدند و به راحتی بر کرزوس غلبه کردند . نمی توان با قطعیت این داستان را تأیید یا رد کرد ، ولی در اینکه شهر سارد توسط کوروش و سپاهش فتح شد ، تردیدی نیست . درباره ی سرنوشت کرزوس هم داستانهایی نقل شده که اغلب افسانه است . طبق گزارش یونانیان ، پس از فتح سارد ، فاتح پارسی ، کرزوس را به همراه 14 نفر از درباریان بر انبوهی از هیزم قرار داد تا در آتش بسوزاند . در این هنگام ، کرزوس فریاد زد و نام سولون ! را به زبان آورد . کوروش کنجکاو شد و از مترجمان خواست که سخنان کرزوس را برایش بازگو کنند . کرزوس شرح دیدار خود با سولون ، حکیم یونانی را نقل کرد . او در دیدار با این حکیم ، پس از نشان دادن قدرت و شوکت خود به او ، از وی درباره ی خوشبخت ترین انسانی که تا کنون دیده بود سؤال کرد و او هم ابتدا از چند یونانی گمنام که زندگی معمولی و مرگ راحتی داشتند نام برد و سپس خوشبختی انسانها را در چگونه زیستن و چگونه مردن آنها دانست * ـ * ـ داستان دیدار کرزوس با سولون ، بدون شک بی اساس است . زیرا کرزوس در سال 560 ق . م بر تخت نشست حال آنکه سفر سولون به لیدیه مربوط به سالهای 593 تا 583 ق . م است ـ * ـ . در این هنگام شعله های آتش زبانه کشیده بود و با اینکه کوروش فرمان داد آتش را خاموش کنند ، دیگر دیر شده بود . در این هنگام ناگهان باران سیل آسایی از آسمان باریدن گرفت و شعله های آتش را خاموش کرد . به اعتقاد یونانیان ، کرزوس از آپولون ، خدای باران ، یاری خواست و هدایایی را که در گذشته به پیشگاه او فرستاده بود یاد آور شد ، او هم بارانی شدید فرو فرستاد تا کرزوس را نجات دهد . پس از آن هم ، کوروش زندگی شاهانه ای برای کرزوس فراهم کرد و او را در زمره ی مشاوران خود پذیرفت . بخش آخر این گزارش که گواهی بر برخورد نیکوی کوروش با کرزوس است ، تنها بخشی است که همه ی راویان و الواح تاریخی یکسان نقل کرده اند . قسمت نخست گزارش که شرح آتش زدن کرزوس را نقل میکند ، بدون شک بی اساس است زیرا کوروش به گواهی منابع تاریخی ، با همه ی دشمنان و مغلوبان به نیکی رفتار می کرده است . همچنین آتش نزد ایرانیان بسیار مقدس بوده و هرگز زنده یا مرده ی هیچ انسانی را در آن نمی افکندند . اما ممکن است این گزارش ناشی از رفتار کرزوس باشد ؛ همانگونه که پادشاه آشور پس از شکست ماد و بابل خود را در آتش سوزاند تا اسیر دشمن نشود ، ممکن است کرزوس هم به تصمیم خود در آتش رفته باشد تا بمیرد و اسیر نشود ، ولی کوروش به موقع رسید و مطابق رفتار همیشگی اش او را از کام مرگ نجات داد . با شکست کرزوس و فتح لیدیه ، برای نخستین بار در تاریخ ، ایرانیان و یونانیان با یکدیگر همسایه شدند . این اتفاق ، سرآغاز حوادث و جنگهای بسیاری شد که تا قرنها ادامه یافت . اقوام یونانی و دیگر مردمان جزایر آسیای صغیر که تا پیش از این خراجگزار یا متحد لیدیه بودند ، پس از شکست کرزوس ، به کوروش پیشنهاد صلح دادند ، کوروش که پیش از جنگ با لیدیه این پیشنهاد را داده بود و با پاسخ منفی آنها مواجه شده بود ، اینبار پیشنهاد آنها را رد کرد . به روایت هرودوت ، در پاسخ به فرستاده آنها داستان زیر را نقل کرد : « نی زنی به دریا نزدیک شد و دید که ماهیهای زیبا در آب شنا می کنند ، پیش خود گفت اگر من نی بزنم این ماهیها به خشکی خواهند آمد . بعد نشست و هر چه نی زد ، ماهیها به ساحل نیامدند . پس توری برداشت و به دریا افکند و ماهیان بسیاری به دام افتادند . هنگامی که ماهیها در تور بالا و پائین می پریدند ، نی زن به آنها گفت : حالا بیهوده می رقصید ، باید آنوقت که من نی میزدم می رقصیدید » . مردمان این مناطق ، پس از ناامیدی از کوروش ، به سراغ اسپارتیان رفتند و از آنان در مقابل کوروش یاری خواستند . اسپارت هم نماینده ای به سارد فرستاد و برای کوروش پیغام گذاشت که اگر مستعمران یونانی را بیازارد ، اسپارت تحمل نخواهد کرد . کوروش پاسخ قاطعی برای آنها فرستاد و آنها را از دخالت در امور جزایر این منطقه بر حذر داشت . تلاشهای کوروش در مرزهای غربی ایران ، و نبردهایی که به فرماندهی هارپاگ در آسیای صغیر رخ داد ، سبب شد که تا سال 545 ق . م تقریباً تمام این مناطق مطیع کوروش شد .
جنگ بابل نبرد کوروش کبیر و نبونید پادشاه بابل
در حالی که هارپاگ ، فرمانده ی سپاه پارسی ، آسیای صغیر و جزایر یونانی نشین غرب ایران را ـ در پی فتح لیدیه ـ مطیع پادشاه پارس می کرد ، کوروش با احساس خط از ناحیه ی آسیای مرکزی ، به سوی مشرق رفت تا با مردمان آن دیار که پیش از این از پادشاه ماد تبعیت می کردند و با سقوط ماد ، بر وی شوریده بودند ، نبرد کند . برخوردهایی که بین سالهای 545 تا 539 ق . م میان کوروش و قبایل این منطقه رخ داد ، مبهم و اندک گزارش شده است .
سکوت هرودوت درباره ی برخوردهای کوروش در این منطقه ، بر ابهام موجود افزوده است . پادشاه پارسی ، در این شش سال سرزمین های کرانه ی دریای خزر تا هند را تابع ایران کرد . در این نبردها ، شهز بلخ ( باکتریا ) فتح شد و فرمانروایان مرو ( مرگیانا ) و سمرقند ( سغدیانا ) خراجگزار ایران شدند . کوروش تا کناره ی رودخانه ی سیردریا ( یاکسارتس ) پیش رفت و استحکاماتی در آنجا بنا کرد که تا زمان اسکندر باقی ماند . وی اقوام سکاها را مطیع کرد و جنوب شرقی فلات ایران ، ناحیه ی سیستان و مکران را تصرف کرد .
به این ترتیب مرزهای ایران در غرب به دریای مدیترانه و در شرق به حدود هند رسید و بزرگترین امپراتوری جهان باستان متولد شد . با فتح نواحی شرقی و شمال غربی ، تنها رقیب باقی مانده ، پادشاهی کهن بابل بود . بابل پس از سقوط آشور و در سایه ی آرامشی که در منطقه ی بین النهرین حاکم شده بود ، با شکوه باستانی اش رخ می نمود . رونق دوباره ی شهر ، استحکامی شکست ناپذیر را در دل مردمان و حاکمانش تداعی میکرد . نبونید ، پادشاه بابل تمام وقت خود را صرف گردآوری تندیس خدایان باستانی و بازسازی معابد آنها میکرد ، هزینه ی این کارها با وضع مالیات های سنگین تأمین میشد .
بی اعتنایی نبونید به مَردوک ، خدای بابلی ( شاه خدایان ) و ارج نهادن خدایان شهرهای دیگر باعث رنجش مردمان بابل از او شد . او مجسمه ی خدای اور را به بال آورد و ستود . این رنجش را میتوان در گزارش حکاکی شده بر استوانه ی کوروش که پس از فتح بابل نگاشته شده مشاهده کرد ، در این متن ، نبونید ، پادشاهی بی دین معرفی شده که مردوک ، شاه خدایان را به فراموشی سپرد . نبونید ، مقارن قدرت یابی کوروش در ایران ، زمام امور بابل را به پسرش بَاشَصَر ( بالتازار ) سپرد و خود به مدت هفت سال ، پایتخت را ترک کرد ، اما یک سال پیش از سقوط بابل ، خطر پارسیان را دریافته بود . در سالنامه ی بابلی ـ که یکی از مهمترین منابع تاریخی این دوران است ـ به تدابیری اشاره شده که نبونید برای محافظت از مجسمه ی خدایان در برابر هجوم پارسیان به کار بسته بود .
فتح بابل برای پارسیان کار دشواری نبود ، نارضایتی مردم از پادشاه موجب شده بود که پارسیان حامیان فراوانی در شهر بیابند . مطابق گزارش سالنامه ی بابلی و استوانه ی کوروش ، پادشاه پارس با اشاره و راهنمایی مردوک ( شاه خدایان ) به بابل آمده بود تا مردم را از دست پادشاه ظالم برهاند . گزارش مورخان یونانی درباره ی رغبت بابلیان به سقوط حکومت نبونید و استقبال از فاتح پارسی ، با گزارشهای بابلی هماهنگی دارد . با حرکت کوروش به سمت بابل ، گُبریاس ، حاکم بابلیِ میان رود زاب و دیاله ( احتمالاً سرزمینی به نام گوتیوم ) با سربازانی تازه نفس ، به پادشاه هخامنشی پیوست و بر نیروی سپاه ایران افزود . به رغم آنکه بابلیان و یهودیان از فتح آسان بابل به وسیله ی « نجات بخش » خبر می دهند ، اما پیگیری حوادث ، نشان میدهد که فتح سرزمینهای تحت حاکمیت پادشاه بابل از یک سال پیش از از سقوط بابل آغاز شده بود و فتح نهایی بابل با حرکت کوروش به یاری گبریاس رقم خورد . کوروش با سپاهیانش ابتدا در نبرو سختی به نام اُپیس ، سپاه بابل به فرماندهی بلشصر را شکست داد . نبونید و پسرش پس از دادن تلفات بسیار ، عقب نشینی کردند .
پس از نبرد اُپیس ، ابتدا شهر سیپار فتح شد و سپس در نبردی کوچک بیرون دروازه های بابل ، پیروزی دیگری نصیب کوروش شد . در پی این شکست نبونید و پسرش به داخل برج و باروی شهر فرار کردند تا در آنجا از خود دفاع کنند . کوروش هم با سپاهش در پی تعقیب آنها ، شهر را محاصره کرد . دیوارهای مستحکم بابل ، روزنی را برای ورود باقی نمی گذاشت و تنها مجرای موجود ، مسیر آب فرات ( یا یکی از شعبه های آن ) بود که از داخل شهر می گذشت و البته به دقت هم کنترل میشد . شهروندان بابلی به دو گروه اصلی تقسیم می شدند : یهودیان که از سالها پیش ( در دوران بخت النصر ) به اسیری از فلسطین به آن شهر آمده بودند و روزگار سختی را زید سلطه ی فرمانروایان بابلی سپری کرده بودند و طبق باورهای دینی خود و بر اساس پیشگویی های تورات ، در انتظار یک منجی بودند تا آنان را از وضعیتی که در آن بودند برهاند و به فلسطین بازگرداند . گروه دوم بابلیانی بودند که ـ همانطور که اشاره شد ـ از سیاست های نبونید سخت رنجیده بودند .
این دو گروه انگیزه ی کافی برای خیانت به پادشاه خود و استقبال از فاتح شهرشان داشتند . همین انگیزه باعث شد که در سقوط بابل با پارسیان همکاری کنند . مطابق گزارش مفصل هرودوت ، سپاه کوروش توانست مسیر رود فرات را ـ که در فصل کم آبی بود ـ عوض کند و از مجرای رود وارد شهر شود . ابتدا بخش کوچکی از سپاه به فرماندهی گبریاس وارد شهر شد و با غافلگیر کردن سپاهیان بابلی ، قلعه ها و مراکز شهر را تصرف کرد و به این ترتیب بابل در آخرین روزهای سال 539 ق . م با کمترین درگیری فتح شد . نبونید خود را تسلیم کرد ولی پسرش که حاضر به اطاعت از کوروش نبود ، در درگیری با پارسیان کشته شد . کوروش با شکوه فراوان وارد شهر شد و مانند نبردهای دیگرش ، با مردم مغلوب ، رفتاری نیکو داشت . شاید همدلی بابلیان در این فتح او را بیش از دیگر جنگهایش تحت تأثیر قرار داد ، زیرا پس از ورود به شهر ، به معبد بزرگ بابل رفت و در آنجا ـ مطابق رسم بابلی ها ـ تاج گزاری کرد . فاتح با نبونید جوانمردانه رفتار کرد و هنگامی که وی در سال 538 ق . م ( یک سال پس از فتح بابل ) درگذشت ، کوروش در بابل عزای ملی اعلام کرد و خود نیز در آن شرکت کرد . کوروش در فتح بابل دو یادگار بزرگ از خود به جای نهاد : یکی آزاد سازی یهودیان و بازگشت آنان به فلسطین بود ( که به آن اشاره خواهد شد ) و دیگری بیانیه اوست که بر استوانه ای از گل پخته حک شده و دارای مطالب مهمی است .
او در این بیانیه که به استوانه ی کوروش * ـ * ـ این استوانه در موزه ی بریتانیا در انگلیس نگهداری می شود . ـ * ـ مشهور است ، ابتدا خود را معرفی کرده و سپس به شرح اقداماتش برای مردم بابل می پردازد . در قسمتی از این بیانیه ـ که به منشور ملل یا منشور کوروش هم معروف است ـ آمده : « من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه سومر و اَکد ، شاه چهار منطقه ی جهان ، پسر کمبوجیه شاه بزرگ ، شاه انشان ... زمانی که به صلح وارد بابل شدم و زمانی که در میان سرور و شادی تخت فرمانروایی را در کاخ شاهزادگان برقرار کردم ، آنگاه ، مردوک ، خدای بزرگ ، قلب بزرگ بابلیان را [ مسخر من کرد ] در حالی که هر روز پرستش او را تداوم بخشیدم ، سپاهیان بسیارم به صلح وارد بابل شدند ، همه ی سومر و اکد را از هر نوع تهدیدی حفظ کردم ... خدایانی را که منزلگاهشان آنجا بود دوباره برگرداندم و برای آنها منزلگاهی جاودانه ساختم . همه ی مردم را یکجا فراهم آوردم و آنها را مجدداً در منزل هایشان مستقر کردم و خدایان سومر و اکد را که به رغم خشم خدایِ خدایان ، نبونید به بابل برده بود ، آنها را در میان شادی به دستور مردوک ، در معابدشان ، در منزلی که دل را شاد می کرد قرار دادم ... » . از متن استوانه بر می آید که کوروش خود را سامان دهنده ی نظمی الهی می داند که با بدعت های نبونید بر هم ریخته و به این ترتیب نخبگان محلی ( به ویژه کاهنان ) و عامه ی مردم را به خود جلب می کند .
از سوی دیگر در این استوانه ، کوروش خود را بازسازی کننده ی ساختمانهای اداری و مذهبی ـ که ویران یا متروک شده اند ـ معرفی می کند . در حقیقت رفتار سیاسی کوروش در بابل به گونه ای است که بابلیان او را به منزله ی احیا کننده ی شکوه و قدرت بابل می دانند و با او احساس الفت می کنند . آنان کمبوجیه را ( به مدت چند ماهی از فتح بابل ) پادشاه بابل می خواندند . اشاره کوروش به آشور بانی پال به عنوان الگوی کارهای خود که در چند کتبیه ی مکشوف در بناهای بابلی مشاهده شده ، بیانگر همین نکته است . فاتح پارسی ، بدون آنکه با اصل و متشأ خود کمترین قطع ارتباطی کند ، بر آن بود که وارث قدرت قدیمی آشوری پنداشته شود . البته این باور بابلیان چندان دوام نداشت ، زیرا آنان کشور قدیمی خود را جزء ضمیمه شده ی امپراتوریِ جدید یافتند که برای فردیت و استقلال بابل اعتباری قائل نبود . همین مسأله باعث شد با گذشت چندسال ، بابلیان ( در زمان داریوش ) دست به شورش بزنند . ستایش از کوروش و سیاست های مذهبی او ، تنها به استوانه و سالنامه ی بابلی منحصر نیست ، بلکه او از سوی یهودیان هم به عنوان برگزیده ی یَهُوَه ( خدای یهود ) معرفی شده است . فتح بابل ، سند آزادی یهودیان از تبعید و اسارت بود .
یهودیان با اجازه ی کوروش به فلسطین بازگشتند و به آبادانی شهرهای خود پرداختند . حرکت آنان از بابل در سال 537 ق . م صورت گرفت ، در این سال ، بیش از 40000 یهودی ـ که در اسارت بابل بودند ـ به همراه غنیمت های گرانبهایی که آشوریان از بیت المقدس غارت کرده بودند ، به ارض موعود بازگشتند . محبت کوروش در حق این قوم ، از او در اندیشه و متون دینی یهود شخصیتی فرا تاریخی ساخت . یهودیان از کوروش با لقب مسیح موعود و مرد خدا نام برده اند . کمک کوروش به یهودیان تنها به بازگرداندن آنها به فلسطین ختم نمی شد ، او دستور داد معبد بیت المقدس را که بخت النصر تخریب کرده بود دوباره بسازند و هزینه های آن را هم از خزانه ی دولتی تأمین کنند .
البته اختلاف یهودیان بر سر بازسازی معبد و درگیری آنها ، سبب شد که کوروش پس از سه سال فرمان خود را متوقف کند تا اختلاف ها برطرف شود . نام کوروش چند بار در تورات آمده است ، در عزرا از عهد عتیق ، شخصیت و کارهای او را اینچنین بازگو می کند : « ... خداوند روح کوروش ، پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را هم مرقوم داشت ... کوروش پادشاه پارس چنین می فرماید ، یهوه خدای آسمانها ، جمیه ممالک زمین را به من داد و مرا امر فرموده است خانه برای او در اورشلیم که در یهود است به پا کنیم ... کوروش پادشاه ، ظرف های خانه ی خدا را که نبوکدنصر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه ی خداوند خود گذاشته بود ، بیرون آورده و به شِشبَصر رئیس یهودیان مسترد داشت ... » . در کتاب اشعیای نبی ( پاره ی دیگری از تورات ) درباره ی کوروش آمده است : « خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش ، آنکه دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم ، تا درها را در مقابل وی مفتوح سازم و در دروازه ها دیگر بسته نشود ، چنین می گوید : که من پیش روی تو خواهم خرامید و جاهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته ، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من ، یهوه تو را به اسمت خواندم ، خدای اسرائیل میباشم ... [ و در جای دیگر آمده ] کوروش شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید » بدون شک تأثیر کارهای کوروش برای یهودیان چنان عظیم و فراموش نشدنی بوده که او را این چنین ستوده اند .
